تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۳۳ - مرا با تو که شب بیداریی بود
مرا با تو که شب بیداریی بود
ز تو نازی و از من زاریی بود
نبد جای دلیری در غم عشق
که بخت خفته را بیداریی بود
صبوری گر چه بس دیوانگی کرد
شبش با آشنایان یاریی بود
به شغل دیدنت خوش بود جانم
اگر چه خلق را بیکاریی بود
نظربازی مرادی داشت، با آنک
دل درمانده را دشواریی بود
جمالت آشتی داد، آنکه یک چند
میان جان و تن بیزاریی بود
جز از خون دلم شربت نمی خورد
که چشمت را عجب بیماریی بود
فراوان گرم پرسی کرد، آن هم
ز آب دیده ام دلداریی بود
غنیمت داشت خسرو عزت خویش
که بخت خفته را بیداریی بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۳۴ - شکر پیش لبت شیرین نگویند
شکر پیش لبت شیرین نگویند
رخت را لاله و نسرین نگویند
ز دیده می کنم شکر خیالت
اگر چه ظلم را تحسین نگویند
من از تو گشته گشتم وای و صد وای
گرت حال من مسکین نگویند
دل گم گشته، گر یابم نشانش
دران گیسوی چین در چین نگویند
دلا، گر جان ستد، خواهش مکن، زانک
به تأخیری سخن چندین نگویند
چنانش لطفها کرده ست زنهار
که با آن کافر بی دین نگویند
کند خلقی دعای صبر و عاشق
ز کین عاشقان آمین نگویند
بر او من عاشقم، ور پرسد آن ماه
همه چیزش بگویند، این نگویند
کسان کاین قصه خسرو شنیدند
حدیث خسرو و شیرین نگویند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۳۵ - سخن پیش رخش زیبا مگویید
سخن پیش رخش زیبا مگویید
حدیث لاله خود آنجا مگویید
همی گویند کان یکتا چه نیکوست؟
در او شرحی ست کان یکتا مگویید
من از غم گر بمیرم، خود کسان را
بگویید این خبر، او را مگویید
پیامی بشنوید از من، ولیکن
نباشد یار تا تنها، مگویید
من از تیغ کرشمه کشته گشتم
کشنده حاضر است، اما مگویید
دهن نزدیک رخسارش میارید
سخن در گوش آن از ما مگویید
بگوییدش غم و رنج من و دل
و لیکن از زبان ما مگویید
چه باشد ابر پیش چشم خسرو
به بازی قطره را دریا مگویید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۳۶ - رخ آن شوخ پنهانی ببینید
رخ آن شوخ پنهانی ببینید
کمال صنع یزدانی ببینید
در آن شکل و در آن چشم و در آن رو
همه عالم به حیرانی ببینید
دلم برد و چو گفتم، کافری کرد
مسلمانان مسلمانی ببینید
دلم برد و چو گفتم، کافری کرد
مسلمانان مسلمانی ببینید
زنخ را تا بپوشیده ست از خط
در آن چه حال زندانی ببینید
من بیچاره را کشته ست خوش خوش
همی خندد پشیمانی ببینید
ببینید آشکارا رویش، آن ماه
دلم را داغ پنهانی ببینید
چه داریدم ز عشق، ای دوستان، باز
رخ آن دشمن جانی ببینید
مرا از ناله وز آه دم سرد
ز دل تا سینه ویرانی ببینید
همی جوید وفا از خوبرویان
دلم را حد نادانی ببینید
رخ خسرو غبار آلوده می دید
بر آن در نقش پیشانی بینید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۳۷ - لب از تو وز شکر پیمانه ای چند
لب از تو وز شکر پیمانه ای چند
رخ از تو وز ختن بتخانه ای چند
چو در پیمودن آری خرمن حسن
روان کن سوی ما پیمانه ای چند
درازی هست در موی تو چندان
که می باید به هر مو شانه ای چند
بیازارد گرت زان شانه مویی
به پیشت بشکنم دندانه ای چند
سر آن روی آتشناک گردم
بیاید شمع را پروانه ای چند
به زلف و عارضت دلهای سوزان
شب است و آتش و دیوانه ای چند
مخسپ امشب که از بی خوابی خویش
بگویم پیش تو افسانه ای چند
ز چشمم دانه دانه می چکد آب
چو مرغان قانعم با دانه ای چند
خوشم با عشق تو بی عقل و بی جان
نگنجد در میان بیگانه ای چند
بر آگرد دلم کز جستجویت
مرا هم کشته شد ویرانه ای چند
براتم کن ز لب بوسی و بنویس
هم از خون دلم پروانه ای چند
وگر نیشی زند از غمزه مست
ز خسرو بشنود افسانه ای چند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۳۸ - ز اهل عقل نپسندد خردمند
ز اهل عقل نپسندد خردمند
که دارد رفتنی را پای در بند
نصیب امروز برگیر از متاعی
که فردا گرددش غیری خداوند
لباس زندگی بر خود مکن تنگ
که چون شد پاره، نتوان کرد پیوند
به صورت خوش مشو، از روی معنی
نی خامه نکوتر از نی قند
نصیحت گوهری دان کان نزیبد
مگر در گوش دانا و خردمند
مخور غم بهر فرزندی و مالی
که مالت دین بس است و صبر فرزند
اگر خواهی نبینی رنج بسیار
به اندک مایه راحت باش خرسند
به رعنایی منه بر خاکیان پای
که ایشان همچو تو بودند یک چند
شنو، ای دوست، پند، اما چو خسرو
مشو کو گوید و خود نشنود پند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۳۹ - مرا تا با تو افتاده ست پیوند
مرا تا با تو افتاده ست پیوند
نه در گوشم نصیحت رفت و نه پند
دل من می جهد هر لحظه از جای
به دیدارت چنانم آرزومند
ندارم صبر، اگر باور نداری
بگیر، اینک بیا، دستم به سوگند
که نی رسم محبت من نهادم
که رفته ست اول این حکم از خداوند
زبام آسمان فراش فطرت
برآمد، زیر پا این طشت افگند
دلم خون است از شوق وصالت
چو مادر در فراق کشته فرزند
هزاران چشمه از چشمم روان است
که سنگین تر غمی دارم ز الوند
نباشد جان مشتاقان بیدل
ز جانان بیش ازین مهجور و خرسند
برو این خسرو بیجان دل زار
تن بیچاره بیجان بیش مپسند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۴۰ - از آن اهل نظر در غم اسیرند
از آن اهل نظر در غم اسیرند
که منظوران بغایت بی نظیرند
دیت از خوبرویان جست باید
به هر جایی که مشتاقان بمیرند
نیایند اهل دل در چشم خوبان
که اینان تنگ چشم، آنان حقیرند
کسان کز دست دل خونی نخورند
اگر پیرند هم طفل به شیرند
زهی عمر دراز عاشقان، گر
شب هجران حساب عمر گیرند
به دیداری که بنمایدم از دور
پذیرفتم به جان، گر جان پذیرند
درون دیده شانم نیکوان را
اگر چه راست در بالا چو تیرند
به دردت مردمان چشم خسرو
در آب دیده مرغ آبگیرند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۴۱ - لبت را جان توان خواندن، ولیکن
لبت را جان توان خواندن، ولیکن
نمی دانم که آن خط را چه خوانند؟
مرنج، ای پاک دامن، عاشقانت
اگر بر چشم تر دامن نشانند
نخواهم زیست، زخم عشق کاریست
رقیبان را بگو، تیغم نرانند
مکن بر ما نصیحت ضایع، ای شیخ
که مستان لذت تقوی ندانند
بگو پیشش، صبا، گه گه پس از ما
که اهل خاک خدمت می رسانند
به جایی کز گل رویت چکد خوی
دو چشم خسرو آنجا خون فشانند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۴۲ - چو نقش صورتش در آب و گل ماند
چو نقش صورتش در آب و گل ماند
دلم در بند خوبان چگل ماند
بدان میم دهان زد غنچه لافی
به صدرو پیش آن رو منفعل ماند
گل سیراب من در باغ بشکفت
گل صد برگ از رویش خجل ماند
خدنگ غمزه ترکان شکاری
گذشت از دل، ولی پیکان به دل ماند
چو دید آن قد و آن قامت صنوبر
ز حیرت در چمن پایش به گل ماند
به شهر عشق هر کو رفت، روزی
گرفتار هوای معتدل ماند
به قربان خون خسرو ریز، مندیش
که قتل او مباح و خون بحل ماند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۴۳ - به هر درد و غمی دل مبتلا شد
به هر درد و غمی دل مبتلا شد
چرا یکباره یار از ما جدا شد؟
برید از دوستان خود به یکبار
دریغا، حاجت دشمن روا شد
بگفتم عاشقان را ناسزایی
کنون عاشق شدم، اینم سزا شد
به رندی و به شوخی و به صد ناز
دل از من برد و آنگه پارسا شد
شب از همسایه ها فریاد برخاست
مرا نالیدن شبها بلا شد
گرفتارش شدم با یک نگاهی
ز یک دیدن مرا چندین بلا شد
وفا و مهربانی کرد با خلق
چو دور خسرو آمد، بی وفا شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۴۴ - دلم زینسان که زار و مبتلا شد
دلم زینسان که زار و مبتلا شد
ازان نامهربان بیوفا شد
مباد از آه کس آن روی را خوی
اگر چه جان مسکینان فنا شد
بیا بر دوستان، ای جان، ربا کن
هر آن تیرت که بر دشمن قضا شد
مرادت، گر هلاک چون منی بود
بحمدالله که آن حاجت روا شد
مرا وقتی خوشی بوده ست در دل
مسلمانان ندانم تا کجا شد؟
دم سر دم خزان را سکه نو زد
چمن بی برگ و بلبل بی نوا شد
چرا می نالد این مرغ چمن زار؟
مگر او نیز از یاران جدا شد؟
مکن بر خسرو دلخسته جوری
اگر او لطف ناکرده رها شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۴۵ - چو ماه روزه از اوج سما شد
چو ماه روزه از اوج سما شد
ز نور روزه دوران بی ضیا شد
بر ابروی هلال عید بنگر
هلال ابروم از من جدا شد
ازان آبی که بگذشت از سر خم
پیاله با صراحی آشنا شد
مرا کاب دو چشم از سرگذشته ست
عجب بنگر که گل باد صبا شد
گلش را سبزه نارسته گیا رست
چنان مردم مگر مردم گیا شد
ازان محراب ابرو یاد کردم
نمازی چند نیز از من قضا شد
مگر مجنون شناسد، حال من چیست؟
که در هجران لیلی مبتلا شد
همه گل می دمد از دیده در چشم
خیال روی او ما را بلا شد
در آب دیده سرگردان چه مانده ست؟
مگر سنگین دل من آشنا شد
دو چشم خسرو از باریدن در
کف شاهنشه باران عطا شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۴۶ - به ملک فتنه تا زلفش علم شد
به ملک فتنه تا زلفش علم شد
ز جانها عارض او را حشم شد
فرشته گر گناهی می نوشتی
رخت چون دید مرفوع القلم شد
ز خاموشی بخواهی کشت ما را
دو لعلت بهر جان ما بهم شد
نشین یکدم که یابد نیم عمری
گرفتاری که عمر او دو دم شد
نمی دیدی به من، ار ننگ دیدی
مرنج ار زین قدر قدر تو کم شد
کسی بدروزی خسرو شناسد
که او درمانده شبهای غم شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۴۷ - دل عاشق چرا شیدا نباشد
دل عاشق چرا شیدا نباشد
به عشق اندر جهان رسوا نباشد
نگویی تا به کی، ای شوخ دلبر
ترا پروای حال ما نباشد
به بستان لطافت سرو باشد
ولی چون قد او رعنا نباشد
کدامین دیده در وی نیست حیران؟
مگر چشمی که او بینا نباشد
نه دل باشد که غافل باشد از یار
نه سر باشد که پر سودا نباشد
به نوعی دل ز خسرو در تو بستم
که با غیر توام پروا نباشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۴۸ - دل ما را شکیب از جان نباشد
دل ما را شکیب از جان نباشد
ور از جان باشد، از جانان نباشد
مرا دشوار ازو باشد صبوری
ز جانان دل صبور آسان نباشد
نباشد ناله عیب از دردمندی
که دردش باشد و درمان نباشد
مرا چون عشق مهمان است حاکم
فضولی تر ازین مهمان نباشد
غمت شد در دل شوریده ساکن
که جای گنج جز ویران نباشد
ندارد مه جمال روی خوبت
وگر این باشد، اما آن نباشد
خیالت، گر به مهمان من آید
دلم را جز جگر مهمان نباشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۴۹ - وفا در نیکوان چندان نباشد
وفا در نیکوان چندان نباشد
ترا خود هیچ بویی زان نباشد
مرا گویید منگر در جوانان
که خوبی جز بلای جان نباشد
نظر در روی تو خود کرده ام من
بلی، خود کرده را درمان نباشد
دلم بر بت پرستی خو گرفته ست
مسلمان بودنم امکان نباشد
مرا بهر تو کافر می کند خلق
خود اهل عشق را ایمان نباشد
مرو از سینه بیرون، اگر چه دانم
که یوسف را سر زندان نباشد
ز هجران سوخت خسرو، وه که در عشق
چه نیکو باشد، ار هجران نباشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۵۰ - کسی کز عاشقی بیزار باشد
کسی کز عاشقی بیزار باشد
اگر طاعت کند بیکار باشد
مفرح خاطری کازار بیند
مبارک سینه ای کافگار باشد
دلی کز نیکوان دردی ندارد
چو سنگی دان که در دیوار باشد
وگر عاشق هوای نفس جوید
سگی اندر پی مردار باشد
قلندر گر شراب تلخ نوشد
به از صوفی که حلوا خوار باشد
جگر خواری کن آنجا، گر توانی
که مهمان شکر بسیار باشد
تو خفته، حال بیداران چه دانی؟
کسی داند که او بیدار باشد
غلط کردم، ستم می کن که خوبی
ترا از داد کردن عار باشد
نوازش کن که خسرو عاشق تست
که آسانش کشی، دشوار باشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۵۱ - بتا، مانند تو مهوش نباشد
بتا، مانند تو مهوش نباشد
وگر باشد چو تو سرکش نباشد
تویی طرفه سواری زانکه خورشید
بود بر ابر و بر برابرش نباشد
ز آهم تیر بستان، هم مرا کش
ترا گر تیر در ترکش نباشد
خوشم من، گر کشی زارم، اگر چه
کس در کشتن خود خوش نباشد
ندانم زیستن در خون خسرو
اگر آن چشم کافروش نباشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۵۲ - چمن را رنگ و بو چندین نباشد
چمن را رنگ و بو چندین نباشد
چمن را جعد مشک آگین نباشد
لبت را جان نخواهم حاش الله
که جان هرگز چنین شیرین نباشد
به زیبایی رخت را مه نگویم
که مه را مشتری چندین نباشد
جمال خوب کی باشد پری را؟
که شب با روز هم بالین نباشد
ترا هرگز خود، ای بد عهد و بد مهر
غم حال من مسکین نباشد
مسلمانان من آن بت می پرستم
که در بت خانه های چین نباشد
شما دین از من بیدل مجویید
که هرگز بیدلان را دین نباشد
مرا گویید در هجران، مخور غم
کسی بی دوست چون غمگین نباشد؟