تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۸ - تن سختی کشم چون در خروش آید، روان رقصد
تن سختی کشم چون در خروش آید، روان رقصد
دل شوریده ز آواز شکست استخوان رقصد
به ذوقی می تپد در سینه دل کز صبر عاری شد
متاع خود به غارت دادهٔ ما در دکان رقصد
سماع خانقاهی نیست حاجت وجد مستان را
دل شوریده ام در یک زمین با آسمان رقصد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۶ - گرفتار تو را در دور خط، شد کام جان خوشتر
گرفتار تو را در دور خط، شد کام جان خوشتر
اسیران را قفس در شب بود از آشیان خوشتر
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴۶ - نمی بینم به مسجد رونق، از دلمرده اصحابش
نمی بینم به مسجد رونق، از دلمرده اصحابش
همان به، شیشهٔ می را کنم قندیل محرابش
بر آن نازک بدن، دل در برم چون بید می لرزد
پرستاران کنند از برگ گل، گر بستر خوابش
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۴ - ز پی بیگانه خویی را، به امّید وفا افتم
ز پی بیگانه خویی را، به امّید وفا افتم
به دام صد بلا از یک نگاه آشنا افتم
بود چون سایه در پای تو، هستی خاکساران را
مباد آن روز کز سرو سرافزازت جدا افتم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۶ - من نازک دل از زخم زبان بسیار می رنجم
من نازک دل از زخم زبان بسیار می رنجم
ز خنجر بیشتر، از حرف پهلودار می رنجم
اگر بیجا، ز من گردون ناهنجار می رنجد
نمی رنجم، ز طبع زودرنج یار می رنجم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۸ - به راه آن وفا دشمن، سر و جان شاد می دادم
به راه آن وفا دشمن، سر و جان شاد می دادم
دل نامهربانش را، مروت یاد می دادم
ندارم قوت آهی، نفس در سینه می دزدم
اگر می شد، غبار خاطری بر باد می دادم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۱ - صبوحی می کند تکلیف، کز می کام بردارم
صبوحی می کند تکلیف، کز می کام بردارم
چو گردون سبحه را از کف گذارم، جام بردارم
زمینگیرم چنان بر خاک کوی او که پهلو را
نشد چون نقش پا، از بستر آرام بردارم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۳ - خموشم چون قلم امّا، نوا در آستین دارم
خموشم چون قلم امّا، نوا در آستین دارم
نی شیون طرازم، ناله ها در آستین دارم
به سوز و ساز عشقم، شمع محفل می توان گفتن
که من هم گریه و هم خنده را در آستین دارم
تو می دانی که از مستی، چه خونها در دلم کردی
اگر چون شیشه، خونین گریه ها در آستین دارم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۵ - قناعت چون گهر، با ساغر و مینای خودکردم
قناعت چون گهر، با ساغر و مینای خودکردم
چو چشم خوش نگاهان، مستی از صهبای خود کردم
نمی آید ز رشک، از سینه تا لب هرگز آوازم
دلم هر شیونی می خواست در صحرای خود کردم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۶ - دمد از چاکهای سینه شیون، تا نفس دارم
دمد از چاکهای سینه شیون، تا نفس دارم
که چون دل، بلبل شوریده حالی در قفس دارم
نشد آسودگی حالی، نصیب کاروان ما
به هر وادی خروش دلخراشی، چون جرس دارم
عجب رسمی ست شهرستان دنیا را تماشا کن
که تنها من همین هشیارم و از پی عسس دارم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۸ - ز شمع خامه، هر جا در میان افسانه اندازم
ز شمع خامه، هر جا در میان افسانه اندازم
شرر در دامن بال و پر پروانه اندازم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۰ - به هرگلشن که شور از شیون مستانه اندازم
به هرگلشن که شور از شیون مستانه اندازم
لباس غنچه را، چاک از دل دیوانه اندازم
سمندر مشربم، افسردگی شوقم نمی داند
به هر داغی که سوزم، طرح آتشخانه اندازم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۲ - به صد شوریدگی، از بزم آن بی باک برخیزم
به صد شوریدگی، از بزم آن بی باک برخیزم
نشینم غنچه و چون گل، گریبان چاک برخیزم
غبار من فرو خفته ست در راهت، به امیدی
اگر پا بر سر خاکم نهی؛ از خاک برخیزم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۳ - زبان و سود، شد در عشق بی پروا فراموشم
زبان و سود، شد در عشق بی پروا فراموشم
خیال آخرت، گردید چون دنیا فراموشم
گِل کوثر زنم از بی نیازی بر در جنّت
نخواهد شد اگر در محشر، استغنا فراموشم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۵ - ز ابر دیده در هر گل، زمین کشته ای دارم
ز ابر دیده در هر گل، زمین کشته ای دارم
به کف تسبیح و با زنّار ترسا رشته ای دارم
تو در صحن چمن، با بانگ مطرب میگساری کن
که من در کوه و صحرا، آه خون آغشته ای دارم
مرا تبخاله بر لب زد، شراب آتش آلودی
تو درکش گر توانی، جام از کف هشته ای دارم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۷ - شکایت نیست، مطلب ناله آهنگ است می نالم
شکایت نیست، مطلب ناله آهنگ است می نالم
ز دل تنگی نمی نالم، دلم تنگ است می نالم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۹ - ز رنگش، اشک گلگون بادهٔ نابی ست در چشمم
ز رنگش، اشک گلگون بادهٔ نابی ست در چشمم
نگاه از یاد آن لب، عالم آبی ست در چشمم
نصیب دیده ام تا دولت بیدار معنی شد
سواد هر دو عالم، صورت خوابیست در چشمم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۵ - سیاهی را، به اشک از دیدهٔ خود کام می شویم
سیاهی را، به اشک از دیدهٔ خود کام می شویم
رخش را کعبه دانم، جامهٔ احرام می شویم
به خون توبه، زهد خشک، آلوده ست دامان را
ردای خانقاهی در می گلفام می شویم
نیاز دل، غرور ناز او را سرگران دارد
نگاه از چشم می دزدم، ز لب پیغام می شویم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۷ - ز دل برخاست شوری، دیدهٔ داغ درون روشن
ز دل برخاست شوری، دیدهٔ داغ درون روشن
گرفتم جای مجنون، چشم صحرای جنون روشن
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۹ - نماید بی سبب حاصل، مسبب مدعای من
نماید بی سبب حاصل، مسبب مدعای من
چو موج آید به ساحل، کشتی بی ناخدای من
به دنیا، خانهٔ از نقش پا برچیده ای دارم
چه خواهد برد سیلاب حوادث، از سرای من