تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۱۸ - در مدح ثامن الائمه علیهم‌السلام
ماهرخا ابتدای فصل بهار است
وقت گل و استماع صورت هزار است
ای که گل سرخ پیش روی تو خار است
صفحه گیتی تمام نقش و نگار است
از بس کز باغ و راغ سبزه دمیده
تا عنبی می‌دهید پیاله پیاله
باده شبنم ببین به ساغر لاله
روزی مستان شده به باغ حواله
سنبل بویا پریش کرده کلاله
شاخه گل زیر بار غنچه خمیده
کرده ز کلک بدیع مبدع اشیا
نقش عجبی بکار دیبه صحرا
کارگه چین شده است دشت سراپا
باز در اطراف کوه نرگس شهلا
سرمه به چشم سیاه خویش کشیده
تاج تبارک نهاد مرغ سلیمان
کبک چو در اج در ترانه و افغان
قمری افسرده در چین چو هزاران
بر سر سرو سهی به نغمه والحان
شاخ به شاخ از سر نشاط پریده
اصلحک الله ای نگار پری روی
ای صنم مشکمو بساخت مشگو
شو به سیاحت به سیر باغ و لب جو
تا من و تو در مدیح ضامن آهو
ذکر مسمط کنیم و فکر قصیده
قبله هفتم امام هشتم شیعه
ماه کواکب سپاه مهر طلیعه
مظهر حق اصل دین معین شریعه
آنکه ز حکمش بود برسم ودیعه
روح در اجسام خلق و نور به دیده
خسرو بطحا خدیو خطه امکان
شاه مدینه پناه ملک خراسان
آنکه به جای کلام ایزد منان
همره او بوده هر چه موسی عمران
در جبل طور گفته یا که شنیده
ای که به ادریس در مدارس تجرید
شخص تو آموخته مباحث توحید
کنز خفی را هدایت تو مقالید
خوشه توحید جبرئیل به تقلید
در ازل از خرمن جلال تو چیده
زاده موسی بن جعفر ای علوی جاه
ای که شب و روز زائر تو به درگاه
ساخته درک مقام سیر الی الله
سهل بود در زیارت تو اگر راه
با مژه سازند طی راه به عیده
ای که ملق ز کبریا به رضایی
مامن اشرف ضامن غربائی
حجت الاسلام و کعبه فقرایی
چون به صفت مظهر جمال خدایی
عقل بکنه جلال تو نرسیده
نور رخت شعله داده شمع هدا را
علم تو ظاهر نموده دین خدا را
خضر ز جوی تو برده آب بقا را
پنجه قدرت قبای صبر و صفا را
به رقد زیبا و قامت تو بریده
سیر مقام تو را به سرعت بسیار
گر که شده جبرنئیل و هم طلبکار
راه نبرده به سوی بارگه داد
بال و پرویر فتد ز کار به یک باز
صد ره اگر بر فراز سدره دویده
صبح به روی تو کرده کسب شفق را
آیت عظمی رخ تو رب فلق را
لیل و نها از تو جسته نظم نسق را
فر خدا معنی هویت حق را
چشم دل از روی حق نمای تو دیده
خاک خراسان ز مقدم تو بهشت است
بلکه بر روضه‌ات بهشت کنشت است
در بر چشم کسی که پاک سرشت است
بهر رواقت بهشت نسبت زشت است
آن که شنیده چه سود آنکه ندیده
ای شرف و اشرف نتایج آدم
شادی احباب در عزای تو ماتم
ماه صفر را غم تو کرده محرم
بهر تو ای نور چشم آدم و عالم
خون ز فلک جای اشک دیده چکیده
آنکه ز شهر مدینه در به درت کرد
سوی خراسان مصمم سفرت کرد
از شرر زهر پر ز خون جگرت کرد
بستر تو خاک و خشت جای سرت کرد
پرده شرم و حیای خویش دریده
چون اثر زهر در تن تو عیان شد
جسم عزیزت ز درد سیر ز جان شد
خاک عزایت بهفرق کون و مکان شد
نور الهی خموش گشت و عیان شد
قدر تو با این صفات و ذات حمیده
خواهر زارت بسر نبود به دوران
در دم مرگ تو ای غریب خاک خراسان
تا نگرد حال تو به دیده گریان
زین طرف و آن طرف تنت شده غلطان
لحظه به لحظه چو شخص مارگزیده
باز غم و غصه کرد روز مرا شب
سوخت دل من به حالت دل زینب
نداشت چه حالی به قتلگاه که یارب
دید ز نعل سمند و از سم مرکب
جسم حسین را به خون و خاک طپیده
صورت اطفال ناز پرور غمگین
روی یتیمان آل عترت یاسین
نیلی از دست شمر کافر بی‌دین
هر یکی از یک طرف به دیده خونین
رو به بیابان به پای خار خزیده
عصمت حق عترت رسول گرامی
گشته ذلیل و اسیر و کوفی و شامی
گوئی آل رسول را به تمامی
بهر کنیزی از برای غلامی
نسل معاویه پلید خریده
عارض زینب که بود مهر نقابش
موی پریشان به چهره گشت حجابش
غصه نامحرمان و بزم شرابش
زد به جهان آنچنان به قلب کبابش
شعله که مرگ خود از خدا طبیده
ای شه طوسی که ساخته ره دورت
دور مرا از حضور بزم سرورت
ای تو سلیمان و ماسوا همه مورت
گوی به خدام آستان حضورت
گفته (صامت) کننده ثبت جریده
صامت بروجردی : کتاب النصایح و التنبیه
شمارهٔ ۱۹ - و برای او
هر که به کف قوت صبح و شام ندارد
راحتی از زندگی به کام ندارد
در بر اغیار و یار هیچ ندارد
مرد تهی‌دست احترام ندارد
گر بود از نسل معن و حاتم وقا آن
نزد کسی اسم و رسم و نام ندارد
شمع حیات وی از شماتت دشمن
جز نفسی بیشتر دوام ندارد
هر که فقیر است غیر از آنکه بمیرد
زخم درون وی التیام ندارد
دولت دنیا به خرج می‌رود امروز
کار به شیرینی کلام ندارد
جامه چرکین فقر هر که ببر کرد
هیچ کسش رغبت سلام ندارد
دهر چراگاه اِغنیاست که هست
همچو خری گو بسر لجام ندارد
غیر خدا خوش به حال آنکه چو (صامت)
چشم تمنا ز خاص و عام ندارد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۶۲ - بار غروری به حسن خویش ندارد
بار غروری به حسن خویش ندارد
شیوه و ناز و کرشمه پیش ندارد
یا نکند التفات خاطر مجروح
با خبری از درون ریش ندارد
عاشق اگر زخم او معاینه بیند
را دیده ندارد که دیده بیش ندارد
گر نکند دل نشانه تیر بلا را
کافر عشقش شمر که کیش ندارد
صحبت نوشین لبان حلال مبادش
هرکه تحمل به زخم نیش ندارد
اگر سگان درش کمال رفیق است
بیش سر آشنا و خویش ندارد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۹۰ - باز می بیخودی بروی تو خوردیم
باز می بیخودی بروی تو خوردیم
از حرم و دیر عزم کوی نو کردیم
خاک در دیر و کعبه چند نتوان بود
و نوبت آن شد که گرد کوی نو گردیم
شکر که هر شام از هنر با دل گرمیم
آن که هر صبح بی تو با دم سردیم
گر همه درمان خود طبیب فرستد
کی رسد آنها به ما که ما همه دردیم
روی به ما کرده گونه گونه بلاهاست
ناز تو با اشک سرخ و چهره زردیم
گر ورق عمر با تمام به پیچند
ما سر طومار دوستی تئوردیم
در ره او تا گمان توشه ما ساخته
جز جگر و درد درد هیچ نخوردیم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۹۶ - من ز غمت خرم و به یاد تو شادم
من ز غمت خرم و به یاد تو شادم
درد تو دارم که هیچ درد مبادم
تا ورق روی تو مطالعه کردم
هرچه بخواندم همه برفت ز یادم
قصه سوز درون خویش بمردم
مردم و چون شمع در میان ننهادم
تا نبرد بوئی از تو باد صبا نیز
از دل پرخون چو غنچه لب نگشادم
روی تو دیدم شبی در آینه جام
جام می از دست و من ز پای فتادم
سعی نمودم به پای بوس نو عمری
با همه جهد آن مراد دست ندادم
از تو کمال شکسته جز تو نخواهد
زانکه مرید توأم من و تو مرادم
همام تبریزی : مفردات
شماره ۱۶ - کو حیدر هاشمی و کو حاتم طی
کو حیدر هاشمی و کو حاتم طی
تا ماتم مردمی و مردی دارند
همام تبریزی : مفردات
شماره ۱۹ - مردم تبریز همچو آب لطیفند
مردم تبریز همچو آب لطیفند
شخص بجز از شکل خود در آب نبیند
همام تبریزی : مفردات
شماره ۳۲ - هست امیدم که خاک پای تو گردم
هست امیدم که خاک پای تو گردم
بار خدایا بدین امید رسانم
حزین لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۱۵ - در مدح حضرت علی بن ابیطالب امیر مؤمنان
با همه سیلی که شسته روی زمین را
طرفه غباری ست چشم حادثه بین را
بار الم بی حد است و گرد کدورت
پشت فلک را ببین و روی زمین را
گوشهٔ امنی که هست وادی جهل است
فتنه چو بر بخردان گشاده کمین را
حادثه بگرفته از دو سو به میانم
کاش ندانستمی یسار و یمین را
صبح دهان را چرا به خنده ندرّد؟
کز دم دیو است طعنه روح امین را
شام چرا زلف مشکبار نبرّد؟
طفل رسنباز برده حبل متین را
نقش جهان از چه واژگونه نگردد؟
کاهرِمَن از جم ربوده است نگین را
در همه گیتی که دیده است که افتد
با دم روبه مصاف شیر عرین را؟
کون خری بین که در زمانه کشیده ست
خر به رخ آفتاب، داغ سرین را
دین و خرد، عزّ و جاه بود و نمانده
هیچ نشانی به جا، نه آن و نه این را
چونکه نیاید چنین به دهر و چنان رفت
قصه کنم مختصر، چنان و چنین را
غصّه گلویم فشرده است که دادم
بیهده بر باد ناله های حزین را
کاش نفس یاوری کند که ببخشم
فخر ثناگستری زمان و زمین را
سرور عالم علی که صبح نخستین
سکه به نامش زدند دولت و دین را
برق عَدو سوز اژدهای خدنگش
ساخته خاکستری سپهر برین را
از لمعان سنان معرکه سوزش
مجمره گردد زره طغان و نگین را
دوزخ نقدی به جانگدازی دشمن
صرصر قهرش کند هوای سخین را
داده به سیل فنا روانی رُمْحَش
ییکر پولاد سنج و خانهٔ زین را
ربط به هم داده است الفت عهدش
چشم سیه مست و خال گوشه نشین را
شد چو فراری ستم ز شحنهٔ عدلش
داد به راحت قضا قرار مکین را
شه که فرامُش کند گدایی کویش
خورده به دولت فریب دیو لعین را
بهر سر سروری که خاک رهش نیست
تیز به سوهان کنند ارهٔ سین را
گر نکند تکیه روزگار به حفظش
سلسله ریزد ز هم شهور و سنین را
رخش بهار از سمندِ سیل عنانش
در عرق شرم، غوطه داده زمین را
بنده نوازا، صریر خامه به مدحت
نغمه شکسته است مرغ سدره نشین را
صفحه نظر کن، که کرده مانی کلکم
چهره گشایی نگار خانهٔ چین را
خنده زند نشئهٔ مداد و دواتم
خون سیاووش و آب بسته جنین را
شب همه شب در خیالم این که نمایم
صرف ثنای تو روز بازپسین را
هیچ به مهر تو سست عهد نبودم
چرخ چرا برگماشت عهد چنین را؟
ساختهام در امید شادی وصلت
دستخوش درد و داغ، جان غمین را
خلق تو را جان فدا کنم که ندیده ست
گوشهٔ ابروی دلگشای تو چین را
تیغ تو تا گوهر آب داده روا شد
سجدهٔ آتش پرست، ماء معین را
بهر نثار تواست، عبث نیست
پرورش خامه، نکته های متین را
در حرکت صولجان کلک تو دارد
باکرهٔ لاجورد گوی زرین را
لب چو به نام کف سخای تو جنبید
رخت به صحرا فتد ز لرزه، زمین را
گر نه ظهور تو بود مقصد از آدم
سجده نبودی قبول، قالب طین را
از طمع خام وصل، با سمِ رخشت
ناشزه گردد عروس چرخ قزین را
هست به دست تو، چشم ابر بهاری
یاری عاجز مذلت است معین را
چاشنی از خوی بی دریغ تو باشد
لعل نمک سا، تبسم شکرین را
ناخنهٔ چرخ پشت گوش بخارد
تیغ تو تا شد هلال عید زمین را
شیر سر خود گرفته است ز عدلت
تاب تحمّل نداشت نقطهٔ شین را
خصم جهولت به روزگار بنازد
ملک سلیمان بود مشیمه، جنین را
گر نکنم سجده سوی کعبه، عجب نیست
غره کند خاک درگه تو جبین را
دل چو نبندد به حرز داغ تو عاشق
غمزه کند در نیام، خنجر کین را
از کرمت سَروَرا شگفت نباشد
قدر فزایی اگر غلام کمین را
دولت و قدر آن شبی بود که فروزد
در حرم روضهٔ تو، شمع یقین را
غیرت عاشق نگر که مطرب گردون
گوش به ره بود ناله های حزین را
من به خیالی که بوی درد تو دارد
راه ندادم به دل ز سینه انین را
او نه خریدار و من نه نکته فروشم
چرخ ندارد بهای در ثمین را
تیغ زبانم جهان ستان بود آری
تیغ، گشادهست حصنهای حصین را
خاطر نازک، سخن نگاه ندارد
کرد نثار ره تو غثّ و سمین را
شوق ثنای تو کرد غارت هوشم
می نشناسم ز ناگزیده گزین را
هم تو مگر ای جهان فیض نمایی
نامزد انتقاد رای رزبن را
گر قلم انوریست جادوی بابل
معجزه ام اژدهاست سحر مبین را
نغمه به لب درشکن حزین که فکنده
کلک تو در طاس آبنوس طنین را
وعده شها دادیم به یاری و زان شب
شاد نمایم دل به وعده رهین را
کام ز فیض تو باد جان و جهان را
نام ز دست تو باد تیغ و نگین را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶ - تا شفقی کرده ای رخ نمکین را
تا شفقی کرده ای رخ نمکین را
گل عرق آلود شرم کرده جبین را
وحشت دلهای آرمیده عجب نیست
غمزهٔ صید افکنت گشاده کمین را
کرده خرابات، چشم باده پرستت
خاطر پاک هزار گوشه نشین را
عرش برین شد زمین،که رفعت کویت
قاعده بر هم زد، آسمان و زمین را
من چه حریفم که ازتطاول زلفت
متقیان باختند ملت و دین را
دل نشود چون ز تاب رشک گزیده؟
مور خط افتاده آن لب شکرین را
در صف بزم تو نیست حاجت مطرب
زمزمه گرم است ناله های حزین را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۱ - مرغ اسیری که زخم خار ندارد
مرغ اسیری که زخم خار ندارد
هیچ نشانی ز عشق یار ندارد
گر ز تو دل برکنم بگو به که بندم؟
هیچکس این چشم پر خمار ندارد
بحر چه داند که ابر، قطره کجا ریخت؟
دل خبر از چشم اشکبار ندارد
دل عبث افتاد در هوای تپیدن
قلزم عشق است این، کنار ندارد
بس که گریزان ز آشنایی خلقم
عکس در آیینهام گذار ندارد
مشهد پروانه است عالم بالا
کشتهٔ شمع قدت مزار ندارد
فتنهٔ دوران نمی رسد به نگاهت
چشم تو کاری به روزگار ندارد
طلعت ماه مرا به مهر چه نسبت؟
جلوهٔ سرو مرا بهار ندارد
جمع نسازی دل از ترحم دوران
دوستی دشمن اعتبار ندارد
در شکن برق، آشیان نگذاری
باغ جهان نخل پایدار ندارد
کینهٔ دشمن کجا حزین و دل من؟
سینه آیینه ام غبار ندارد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۲ - نکهت زلف تو را شمال ندارد
نکهت زلف تو را شمال ندارد
بوی تو را نافهٔ غزال ندارد
گر به مثل سنگ طور آینه گردد
طاقت آن حسن بی مثال ندارد
جان جهانی فدای آن لب میگون
خون مرا نوش کن، وبال ندارد
تخت سلیمان چو گرد، درکف باد است
دولت درویشی ام زوال ندارد
خلق جهان بندگان لذت نقدند
هیچ کس اندیشهٔ مآل ندارد
نیست به بزم زمانه عیش مصفا
شیشهٔ گردون می زلال ندارد
نکهت زلف تو کرد خار مرا، گل
فیض شبم صبح بر شکال ندارد
پوشش نعمت نه رسم شکرگزاریست
بلبل ما عیش زیر بال ندارد
ساخته ام از وصال او به خیالش
این صف اهل نظر، جدال ندارد
جلوهٔ دنیا کند چه کار به عارف؟
آینه آلایش از مثال ندارد
خندهٔ صبح است دایما ز ته دل
خاطر روشن دلان ملال ندارد
سیل حوادث مرا نمی برد از جا
کوه گران سنگ، انتقال ندارد
کنج قفس را نمی دهیم به گلشن
ذوق گلستان، شکسته بال ندارد
سرو چمان، این روش خرام ندیده ست
گل به چمن این عذار آل ندارد
کوه، حزین از ترانهٔ تو ز جا شد
زاهد بی درد، وجد و حال ندارد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۸ - دور عذار تو، خط وجود ندارد
دور عذار تو، خط وجود ندارد
آتش سوزان برق، دود ندارد
بت ز فریبت گرفته کیش برهمن
کیست که پیشت سر سجود ندارد؟
نقش تعلّق ضمیر من نپذیرد
عکس در آیینهام، نمود ندارد
جلوه تلف می کنی به طور چه حاصل؟
جز دل ما طاقت شهود ندارد
حسن تو بست از بهار چشم حزین را
پیش جمال توِ گل نمود ندارد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۵۵ - تا شکن از دور روزگار نیابی
تا شکن از دور روزگار نیابی
بار، در آن زلف تابدار نیابی
تا نظر از کاینات، بازنگیری
نشئهٔ آن چشم پرخمار نیابی
تا ندهی سینه را به داغ محبّت
روی دلی زان سمن عذار نیابی
گلبن عیشت، شکفتگی نپذیرد
تا به دل از عشق، خارخار نیابی
تا دلت از تیغ غمزه، چاک نگردد
بویی از آن زلف تابدار نیابی
تا نبرد شور عشق، تاب و شکیبت
راحت دلهای بی قرار نیابی
گر نکنی صرف می پرستی و شادی
نشئهٔ این عمر مستعار نیابی
صرصر غم گر به هم زند دو جهان را
در دل آزادگان، غبار نیابی
تا نفشانی به خاک، جام هوس را
ساغر عشق از کف نگار نیابی
تا قدم از سر چو آفتاب نسازی
سایهٔ آن سرو پایدار، نیابی
تا نکشی صد هزار ساغر خون را
چاشنی لعل میگسار نیابی
تا نکنی خویش، از میانه به یک سو
شاهد مقصود، در کنار نیابی
تا نخوری زخم تیغ ناز نکویان
لذت جان و دل فگار نیابی
گر کند آن شوخ، یک کرشمه به کارت
دست و دل خویش را به کار نیابی
گر نکشی خویش را به عالم مستی
مهلتی از دهر بی مدار نیابی
در خم چوگان فکنده، شحنهٔ عشقش
گر سر منصور را به دار نیابی
ای که طلبکار کعبه ای، به حقیقت
جز دل درویش حق شعار نیابی
ای که زدی راه خستگان محبت
دارم امیدی، که وصل یار نیابی
رفته حزین و ازو به صفحهٔ دوران
جز سخن عشق، یادگار نیابی
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۹۱ - شد قسمت خال تو،که مشک ختن ماست
شد قسمت خال تو،که مشک ختن ماست
بوسیدن آن لب، که زیاد از دهن ماست
مژگان تر، به هجر تو، ابر بهار ماست
در جوش داغ، سینهٔ ما، لاله زار ماست
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۷۰ - تا نکند درد رخنه در دل انسان
تا نکند درد رخنه در دل انسان
راه نیابد در او محبت جانان
تا نزنی عقده بر سلاسل گیسو
جمع نبینی دل هزار پریشان
شرم کن آخر ز توبه های شکسته
چند نخواهی شدن ز توبه پشیمان
صبح منوّر چگونه چهره گشاید
تا نرسانی شب سیاه به پایان
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۲۶ - چند برد زاهد انتظار قیامت
چند برد زاهد انتظار قیامت
گو ز قیامت گذشت جلوه قامت
دل زقیامت براستی نتوان کند
گو بسر ما رود هزار قیامت
بست نگاه تو چشم عارف و عامی
سحر بتابید بر فنون کرامت
دل چه سلامت بدور چشم تو بیند
ایخم ابرو سر تو باد سلامت
خون بود آیت ز زخم ماهی دریا
سرخی چشمت بخون ماست علامت
آهوی وحشی است دل ز دیده میفکن
صید چو رفت از نظر چه سود ندامت
سرو قدی راست کرد تا بخرامد
پیش تو در گل فکند رحل اقامت
تیر نگاهی اگر ز چشم تو گم شد
خون نشد ایشوخ جان ببر بغرامت
عشق و ملامت کشی دو یار قدیمند
لطف مبر از من ایخدنگ ملامت
پای نگارین مکش ز دیده نیر
کز همه بیمهریست و از تو کرامت
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۴۱ - تا دل من ریش و لعل و نمکین است
تا دل من ریش و لعل و نمکین است
ریش به از مرهم است گر نمک این است
خرمن مشگست زلف او مزنش هان
شانه که غارتگر صبا بکمین است
سر بزن ای ترک ساده هندوی خط را
اجر غلامی که سرکشید همین است
زاهد اگر آیتی بحسن تو خواهد
خط غبار رخت کتاب مبین است
واعظ از حد مسر فسانه که ما را
سابقه عشق تا بروز پسین است
جذبه عشق آتشی است و تاب نیارد
شیخ تنگ مایه را که خانه بنین است
رشته زلف نگار اگر بکف آری
سست مگیرش دلا که حبل متین است
کشته تیغ ترا گواه چه حاجت
نرگس مست تو خود گواه امین است
نیّر بیدل که رو بکوی تو آورد
خواجه مرانش ز در که ملک یمین است
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۵۲ - ساقی مجلس گشود زلف سمن سود
ساقی مجلس گشود زلف سمن سود
مجلسیان پر کنید دامن مقصود
حسن تو روز رخ ایاز سیه کرد
مژده برای باد صبحگاه بمعمود
چشم زلیخا گر اینجمال به بند
یوسف خود را دهد بدرهم معدود
دوست چو با ماست ساز عیش تمام است
بیهده مطرب مساز زمزمۀ عود
صحبت خوبان ز شیخ و شعفه نهان به
مایۀ غوغاست بانک نای و دف ورود
طرۀ مشگین بر آتش رخ گلگون
مجلس ما را بس است مجمرۀ عود
قرعۀ خال تو تا بنام من آمد
هیچ نخواهم دگر ز طالع مسعود
وصل تو از یاد برد وعدۀ فردا
قصۀ موجود به ز غصۀ مفقود
رشک بخواب آیدم که سر زده هر شب
تنک کشد در بر آندو چشم می آلود
وه که مرا آتش خلیل بسوزد
سرد شد ار بر خلیل آتش نمرود
داروی مرگم ده ایطبیب که دیگر
کار دل ناتوان گذشت ز بهبود
دیده ز خوبان بدوختیم و خطا بود
تیر نظر بر درید جوشن داود
نیرّ از این طبع آبدار گهر ریز
بر در شه کن نثار گوهر منضود
میر عرب صاحب سریر ولایت
مهر سپهر وجود و سایۀ معبود
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۵۳ - رنجه مباش از دل از تو در گله باشد
رنجه مباش از دل از تو در گله باشد
مرغ گرفتار تنگ حوصله باشد
یکسره دل خون شود ز دیده بریزد
به که گرفتار یار ده دله باشد
از تو نرنجم گرم ز بوسه کشی سر
کشمکشی رسم هر معامله باشد
خال بزلفش چنان خزیده که گوئی
دزد شبی در کمین قافله باشد
سهل بود در قفا ملامت دشمن
چون نظر دوست در مقابله باشد
تنگ شکر بشکند ترانه نیرّ
گر لب شیرین دلبرش صله باشد