تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۲۶ - متوجه شدن حضرت خان فردوس مکان بعد از گذشتن دریا به جانب بلخ در قوشخانه فروز آمدن و خبر یافتن اهل بلخ و آمدن خان را و دروازه را بر روی خود کشیده محاصره شدن و در فکر کار خود شدن
دم صبح کین ماهی زرنگار
برآورد چون موج سر از کنار
فلک چون صدف شد لبالب ز در
جهان را ز آوازه اش کرد پر
چو از آب جیحون گذر کرد شاه
زمین شسته گردید از گرد راه
یکی برد بر شهر بلخ این خبر
رسید اینک آن شاه خیرالبشر
به همراه شد لشکر بی شمار
همه صاحب حشمت و نامدار
چه لشکر مزین ز صنع اله
یمینش ز خواجه یسارش سپاه
چه خواجه یکی بحر پر از گهر
رواج ولایت پدر تا پدر
شهان را ز اجداد او سروری
گدا را ز امداد او مهتری
به خویش و قبایل فلک احتقام
سیادت نسب خواجه باقر بنام
بود فخر شاهان روی زمین
مزین ز او صفحه شه نشین
صغیر و کبیر از کفش بی نیاز
ازو مسند خواجگی سرفراز
رسد هر کس از آستانش به کام
بود فیض او همچو خورشید عام
گشاده شب و روز خوان کرم
سخاوت به دوران او شد علم
سعادت نمایان ز رخسار اوست
ظفر مژده گرد رفتار اوست
بود زینت شهر بلخ و بخار
عزیزند این قوم در هر دیار
دگر شادمان خواجه نقشبند
بود مرهم سینه دردمند
به پهلوی آن خواجه خواجه کلان
به او خواجه یوسف عنان در عنان
ز میران نام آور نیک رای
قلیچ بی و غایب نظر بی سرای
ز اقبال نصرت دوان در عنان
ز دنبال فتح و ظفر توامان
یکی را گذشته اتالیق پدر
به پروانچی دیگری معتبر
ز سوی دیگر شیر غازیی دهر
که از تیغ او می چکد آب زهر
ز عدلش انوشیروان متهم
ازو رایت دادخواهی علم
به آبا و اجداد عالی تبار
پدر تا پدر آمده نامدار
جوانان شیرافگن جنگ جوی
چو ترکان صحرانشین تندخوی
سپاهی قوی چنگ و بازو درشت
که سازند کار تبرزین به مشت
سراسر مبارک پی و خیر اثر
چو مژگان خوبان همه نیزه در
بهم متصل گشته برنا و پیر
به بحر گمان غوطه خورده چو تیر
شنیدند این قصه را بلخیان
بو بستند چون نی ز صد جامیان
سوی خسرو خود به صد اضطراب
برفتند بهر سئوال و جواب
بگفتند ای شاه عالی نژاد
سر ما غریبان فدای تو با
شنیدیم خان کلان از بخار
عنان تافته جانب این دیار
گذر کرده از آب چون برق و باد
فتاده به ما آتشی در نهاد
ز کشتی چو بیرون کشیدند تخت
به قشخانه یکسر کشادند رخت
شده مغز ما آب در استخوان
به قشخانه کرده همه آشیان
ندانیم کاین آمدن بهر چیست
در این وقت کاین رهنمایی ز کیست
هراسی فتاده به دلهای ما
اثر رفته از دست و از پای ما
نظر کرد آن شاه ایران زمین
گهی بر یسار و گهی بر یمین
بگفت ای جوانان ناموس و ننگ
ره مصلحت گشته امروز تنگ
به خود چند روزی تحمل کنیم
در این کار هر یک تأمل کنیم
ولیکن بوبندیم دروازها
کشائیم بر جنگ آوازه ها
که شاید بیابیم راه صواب
پس آنگاه گوئیم ما هم جواب
نهادند سرها درین مصلحت
بو بستند بر خود در مشورت
پی قلعه بندی نهادند روی
گرفته به کف تیغ های دوروی
کشیدند بر روی زرین سپر
عصا چوب ها نیزه های دو سر
به هر گرد برجی یکی نامدار
به هر کنگری صاحب گیر و دار
سنان ها همه تیز کرده به خشم
چو مژگان ستاده بر اطراف چشم
به دوش همه ملتق پر زوزن
نمودار از کوه همچون گوزن
چه قلعه یکی کوهی از هفت جوش
عروجش نگهدار بودست هوش
صبا تا قیامت کند جست و خیز
سر خود نبردارد از خاک ریز
به بالای قلعه ز صف سپاه
بود دوره هاله بر گرد ماه
به اطراف او خندق بیکران
بود مار آبی او کهکشان
فلک آب و خورشید و مه زورقش
کواکب بود ماهی خندقش
به دروازه ای چند کس پاسبان
ز شمشیر و نیزه درو پشتبان
چه دروازه سد بسته در راه جنگ
به هم متصل گشته دو تخته سنگ
نباشد ز زنبورک او را حذر
ز گل میخ بر رو کشیده سپر
حریفان زده حلقه بر یکدیگر
چو زنجیر ایستاده بر پشت در
مقید به زلفین در روز و شب
همه کرده قفل خموشی به لب
بیا ساقی امروز دوران توست
صراحی و ساغر به فرمان توست
به من ده که گردد مرا تازه جان
که فردا چه پیش آید از آسمان
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۲۷ - ایلچی فرستادن خان فردوس مکان یوسف خواجه نقشبندی را جواب مقرر نایافتن دویم قلیچ بی را فرستاده و ابواب متفصل مفتوح شدن و داخل به شهر بلخ و مغضوب شدن
دم صبح کاین خسرو قلعه گیر
برآراست بزم از صغیر و کبیر
چو شد ملک ایران و توران ازو
سراسیمه هندو صفاهان ازو
فتادند خصمان او از نظر
حسودان او کور گشتند و کر
حکایت ز هر جانب آغاز کرد
در مشورت جمله را باز کرد
که او هوشمندان با نام و ننگ
ره صلح جوئیم یا راه جنگ
هنوزش که این آتش فتنه باز
نکردست از سنگ بیرون گداز
فشانیم آب سیاست درو
ببندیم با او در آرزو
زبان را کشادند خورد و کلان
که ای شهریار شجاعت نشان
به این قوم اول مدارا کنیم
نشد صلح جنگ آشکارا کنیم
رسولی فرستیم از سوی خویش
ره نرم خویی بگیریم پیش
به بینیم مقصود این قوم چیست
چنین فتنه و جنگ جویی ز کیست
ز حرف رسالت چو شد گفتگوی
سوی خواجه یوسف بکردند روی
که ای خواجه امروز بهر خدای
سوی کشور بلخ بگذار پای
در این امر مشکل تویی دلپسند
تویی نور چشم شه نقشبند
بکن تکیه بر روح اجداد خود
از ایشان طلب ساز امداد خود
دگر تکیه بر دولت شاه کن
تأمل بنه روی بر راه کن
ز ما گوی اول به سلطان سلام
سلام دگر بر خواص و عوام
که اینک رسیدست خان شما
خلایق شده میهمان شما
رسانید قدر شما بر فلک
فراموش گردید حق نمک
چو این قصه با خواجه انجام یافت
عنان عزیمت سوی بلخ تافت
به دروازه خود را رسانید زود
به دل داشت زاری به لب یا ودود
یکی قلعه ای دید آراسته
به معماریش چرخ برخاسته
چه قلعه چو غارتگران سنگدل
بود کوه قاف از سوادش خجل
سر گرد برجش به اوج کمال
به معماریش ایستاده هلال
به بالای او دیدبان ستیز
به اطراف او بیستون خاک ریز
به دروازه هایش ملک پاسبان
بود سد اسکندرش پشتبان
فگندند در شهر آوازه را
به رویش کشادند دروازه را
رسیدند جمعیت بیکران
گرفته به کف تیغ و تیر و سنان
روان بود از تیغشان جوی خون
که می آمد از هر طرف بوی خون
یکی چاکری خواجه همراه داشت
به دل هر زمان صورتی می نگاشت
به خود هر دم اندیشه ها می شمرد
دلش از توهم شد و آب برد
هجوم خلایق ز دنبال و پیش
رساندند او را به سلطان خویش
همان دم نشست و زبان برکشاد
سخن آنچه بودش همه عرضه داد
بوبستند لبها همه از جواب
نشستند گم کرده راه صواب
یکی زان میانه زبان برکشاد
که ما را نباشد به شه اعتماد
رسولی ز ما هم رود سوی شاه
گناهان ما را شود عذرخواه
پس آنگه همه عهد و پیمان کنید
به ما و به خود کار آسان کنید
یکی خواجه عصمت الله بنام
که او بود منظور خواص و عوام
به او راز خود را عیان ساختند
به همراه خواجه روان ساختند
به بیرون دروازه شاه و سپاه
نشسته به امید چشمی به راه
دو کس ناگه از دور پیدا شدند
رسیدند و در بارگه جا شدند
بگفتند هر یک ز احوال شهر
به هم بود آمیخته قند و زهر
رسیدند بر انتهای کلام
نشد فهم ازو انقیاد تمام
جوانان ز هر گوشه برخاستند
پی جنگجویی قد آراستند
بگفتند ای شاه اقلیم گیر
تو را باد پاینده تاج و سریر
ز شاهان پیشین تویی انتخاب
تویی وارث ملک افراسیاب
ز تو امر کردن دلیری ز ما
ستادن ز تو قلعه گیری ز ما
اگر آسمانست این شهر بند
بود همت ما رسا چون کمند
اگر باشد این قلعه از کوه تن
بود دست ما تیشه کوه کن
اگر خاکریزش بود کوه قاف
سر نیزه ماست خارا شکاف
اگر هست دروازه اش آهنین
بود تیغ ما را دم آتشین
چو شه دید آشوب گردنکشان
شد از لعل سیراب گوهرفشان
بگفت ای جوانان تحمل کنید
درین تندخویی تأمل کنید
برآید به تدبیر از پیش کار
به از زور دار است تدبیر وار
فرستیم در بلخ دیگر پیام
پیامی که باشد سراسر نظام
رسولی که باشد لبالب ز فن
کهنسال با رأی رنگین سخن
رسولی که چون شمع در گفتگوی
زبان آتشین باشد و نرم خوی
چراغ رسالت منور کند
به خود این ره پر خطر سر کند
ز فانوس بیرون کند شمع را
به پروانه آمد دل جمع را
زیان برکشادند از هر طرف
گهر ریختند از دهان چون صدف
قلیچ یی در این امر لایق بود
به هر کار رایش موافق بود
به علم و ادب هست آراسته
به تدبیر بنشسته و خاسته
به افسون تواند کند کار را
ز سوراخ بیرون کند مار را
دلیر و سخن سنج و فهمیده است
نهنگان و نام آوران دیده است
پدر تا پدر آمده قلعه گیر
کند حمله شیر اولاد شیر
طلب کرد او را شه کامگار
نشایند در مجلس اعتبار
به کف جام از لطف آماده کرد
ز شهد عنایت در او باده کرد
ز ساقی دوران شده سرفراز
در آن مجمع او را بداد امتیاز
چو او باده مرحمت کرد نوش
لباس رسالت کشیدش به دوش
شه مرحمت کیش گردون رکاب
به او تحفه داد از سئوال و جواب
ز رخصت چو هنگامه انجام یافت
ز صحبت همان لحظه بیرون شتافت
سوی قلعه بلخ آورد روی
زبان و دلش از خدا چاره جوی
سمندش به ره چون قدم کرد تیز
رسیدش ته قلعه چون خاکریز
نظر کرد از کنگرش دیدبان
ستاده یکی مرد آتش عنان
فغان کرد کای غافلان دیار
یکی مرد تورانی نامدار
به بیرون دروازه ایستاده است
لبش در سخن گفتن آماده است
بود نام و آوازه او علم
به تیغش قلیچ بی نموده رقم
به گوش همه چون رسید این ندا
کشادند دروازه را بی ابا
عنانش گرفتند خورد و کلان
کشیدند در پیش نام آوران
رسید و زبان رسالت کشاد
که ای تیره روزان غافل نهاد
چرا اینچنین کارها می کنید
به شاه خود این ماجرا می کنید
رود بعد از این نیکخواهی به باد
شهان را نماند به کس اعتماد
ز طعن خلایق ملامت کشید
به روز قیامت خجالت کشید
همه دست پرورد خوان ویند
به پابوسی او به سرها روند
به گردن همه ترکش آویخته
روید اشک از دیدها ریخته
منازید بر قلعه و بند خود
مسازید فخری به پیوند خود
مبادا شود بر شما کار تنگ
ز مردم بمانید در زیر ننگ
جدا گر شود بند از بند من
همین است بهر شما پند من
ز هر سو کشادند مردم زبان
سخنهایت آورده ما را به جان
یکی گفت تیغی به کارش کنید
همین دم سزا در کنارش کنید
یکی گفت زندان بود جای او
یکی گفت چاه است مأوای او
یکی گفت اینها بود ناپسند
همان به که سازیم در خانه بند
هر آن کس که با او زبان برکشاد
جوابش بگفت و سزایش بداد
در آخر ببردند در یک مکان
در آنجا بوبستند بی ریسمان
چه خانه جنون کرده تعمیر او
بود قفل وسواس زنجیر او
منقش به دیوار او نام مرگ
لب بام او داده پیغام مرگ
اجل را به خود کرده هر دم رقم
نشسته در اندیشه در کنج غم
ز در ناگاه آواز پایی شنید
ز خود دست شست و ز جان کند امید
یکی آمده گفت ای پر ستیز
تو را خان طلب می کند زود خیز
گرفتند و بردند در پیش شاه
دعا کرد و بنشست در پیشگاه
ز بعد ثنا گفت ای شهریار
به مهمانیت آمدیم از بخار
به مهمان نکرده کسی این چنین
خصوصا به شاهان روی زمین
جواب و سئوالی که شه گفته بود
به رنگی به او هر زمان می نمود
به پند و نصیحت چنان گشت گرم
دل سخت او کرد چون موم نرم
امامقل اتالیق ز سوی دگر
پی تقویت گرم شد چون شرر
عوض بی ز سوی دگر شد روان
شدندش همه چون قلم یک زبان
ز هر دو طرف این دو صاحب کمال
کشادند از بهر پرواز بال
به افسون شود اژدها زیر دست
به زنجیر گردن نهد شیر مست
گر آتش زند شعله چون آفتاب
به آتش توان کرد بی آب و تاب
هماندم طلب کرد رخش مراد
ز دروازه بیرون برآمد چو باد
ز دنبال او مردمان فوج فوج
روان بر تماشای دریای موج
ستاده به نظاره اش آسمان
ستاره به مه می کند چون قران
چو نزدیک شد بر در بارگاه
پیاده روان شد به پابوس شاه
دو رخ سود بر مسند خسروی
چو فرزین برون آمد از کجروی
نشست و سوی شهر شد رهنما
به تکلیف برخاست آندم ز جا
بگفتا فلک باد دمساز تو
سر من بود پای انداز تو
به دولت هماندم شه کامیاب
درآورد پا در هلال رکاب
چو روشن شد از مقدمش چشم شهر
قیامت شد آن روز قایم به دهر
بیا ساقی آن باده لاله گون
که از تیغ موجش زند بوی خون
به من ده که شوید ز طبعم ملال
سر دشمنان را کنم پایمال
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۳۴ - کنب تاب
کنب تاب شوخ مه پر فسنم
ز سودای زلفش کنب می کنم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۳ - بیا ساقی از یک دو جام شراب
بیا ساقی از یک دو جام شراب
مرا کن چو دور زمانه خراب
کنی تا خرابم به کلی بده
شرابم شرابم شرابم شراب
به هر گوشه‌ای فتنه‌ای خواسته است
مگر یار بگشوده چشمان ز خواب
به آتش رخی کارم افتاده است
که از عشق او گشته جانم کباب
چه تاب بر سر زلف پرچین او
بدیدم بدادم ز کف صبر و تاب
به پیش رخش آفتاب فلک
بود همچو مه در بر آفتاب
نه تنها ربوده است تاب از صغیر
که برده است صبر از دل شیخ و شاب
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۳ - بیا ساقی از یکدو جام شراب
بیا ساقی از یکدو جام شراب
مرا کن چو دور زمانه خراب
کنی تا خرابم به کلی بده
شرابم شرابم شرابم شراب
به هر گوشه‌ای فتنه‌ای خواسته است
مگر یار بگشوده چشمان ز خواب
بآتش رخی کارم افتاده است
که از عشق او گشته جانم کباب
چه تاب سر زلف پرچین او
بدیدم بدادم ز کف صبر و تاب
به پیش رخش آفتاب فلک
بود همچو مه در بر آفتاب
نه تنها ربوده است تاب از صغیر
که برده است صبر از دل شیخ و شاب
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۱ - ساقی‌نامه
بیا ساقی ای رشگ حور بهشت
که رشگ بهشتست گلزار و کشت
در این فصل می‌خوردن از دست تو
خوش است ایدل خسته پا بست تو
بیا ساقی ای راحت جان من
فشان گرد هستی ز دامان من
بده ساغری زان می‌خوشگوار
که بیرون کند از سر جان خمار
بیا ساقی ای یار دیرینه‌ام
فروز آتش عشق در سینه‌ام
به می آگهم کن ز اسرار عشق
مرا مست کن تا کشم بار عشق
بیا ساقی‌ام روز دوران ماست
دهی‌گر مرا کوزهٔ می‌رواست
که فردا شود خاک من سر بسر
گل کوزه اندر کف کوزه‌گر
بیا ساقی ای محرم راز من
به می بازکن راه پرواز من
بده ساغری زان می‌وحدتم
رهان از هیاهوی این کثرتم
بیا ساقی ای آفت عقل و هوش
چو خم میم از می‌آور به جوش
بده آب انگور آن تاک پاک
که پیچان کند میکشان را چو تاک
بیا ساقی آن می‌ مرا کن به جام
که از جم رساند به مستان پیام
که تا جان بود می‌پرستی کنید
غنیمت شمارید و مستی کنید
بیا ساقی آن باده کن در سبو
که دل را تهی سازد از آرزو
گشاید به رخ باب آزادگی
دهد نفس را میل افتادگی
بیا ساقی اندر سبو کن شراب
که من غم ندارم ز روز حساب
چو لطف خدا شامل حال ماست
برای خطا خوردن غم خطاست
بیا ساقی از خود رها کن مرا
دمی آشنا با خدا کن مرا
به قصد خرابی مرا می‌بیار
دمادم کرم کن پیاپی بیار
بیا ساقی از زاهد اندیشه نیست
بجز می‌کشیدن مرا پیشه نیست
بزاهد بگو از تو زهد و ثواب
من و مستی و عیش و جام شراب
بیا ساقی آن می‌ عطاکن به من
که در نغمه آیم چو مرغ چمن
قدم صد ره از سدره برتر زنم
دم از مدح ساقی کوثر زنم
به شاهان عالم کنم افتخار
ز مدّاحی شاه دُلدُل سوار
ز نظمم زنم طعنه بر سلسبیل
به مداحی مرشد جبرئیل
علی بن عم و جانشین رسول
علی شیر حق زوج پاک بتول
اگر کفر باشد خدا خوانمش
ز حق کافرم گر جدا دانمش
به حول خداوند تا زنده‌ام
قبول ار نماید ورا بنده‌ام
چو بیرون از این نشأه خواهم شدن
بدامان او دست خواهم زدن
چنان در دلم آتش افروخته
شرار غمش خرمنم سوخته
که چون در لحد منزل پرملال
نکیرین از من کنند این سئوال
که ای بنده بر گو خدای تو کیست
بآن هر دو شاید بگویم علی است
علی ولی صهر خیرالبشر
خداوند دین حیدر حیه در
کسی گر بذات علی برد راه
تواند برد ره به ذات اله
بیا ساقی از مهر او می‌بیار
مرا مست کن زان می‌خوشگوار
اگرچه مرا جسم و جان، مست اوست
ولی هرچه باشد فزونتر نکوست
ز مستی فزونتر مرا مست کن
وزان مستی این نیست راهست کن
بده ساقی از آن شرابم بطی
سبوئی حمی دجله‌ئی یا شطی
کبیرانه می‌ده صغیرم مگیر
که صورت صغیر است و معنی کبیر
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۵۸ - نصیحت
چنان بایدت زیستن در جهان
که بعد از تو گویند حیف از فلان
نه چون مدت عمرت آید به سر
بگویند ای کاش از این زودتر
به دنیا مشو غره کاین پیره زال
گهی زال گشت و گهی پورزال
دلیران نام او را جنگجو
امیران گردن‌کش تند خو
حریف اجل‌شان چو شد هم مصاف
نمودند شمشیر خود در غلاف
ندیدند دستی برای ستیز
نجستند پائی برای گریز
کمند قضاشان چنان تنک بست
که در جسشمان استخوانها شکست
ببین خاک ره سروران را سریر
مقام دبیر و مکان وزیر
سر فیلسوفان ز حکمت تهی
پر از خاک و گل خالی از آگهی
ز هر کان و معدن ز هر بار و برگ
دوائی نجستند از بهر مرگ
گمان کن که از مال قارون شدی
بحکمت فزون از فلاطون شدی
گمان کن سلیمانی و آن حشم
بدست تو افتاده از بیش و کم
گمان کن خود اسکندری در جهان
جهان را گرفتی کران تا کران
گمان کن که خود رستمی در مصاف
ز بیمت گریزند دیوان قاف
اجل بر تو آنی نبخشد‌ امان
نگوید که هستی فلان یا فلان
چو آنان که از غیر بشنیده‌ئی
چو اینان که از چشم خود دیده‌ئی
برفتند و آثارشان شد عدیم
بجز مشت عظمی که آنهم رمیم
مشو غره بر جاه و بر مال خویش
بکن فکری‌ام روز بر حال خویش
که فردا تو را نیست دیگر مجال
نداری بجز حسرت و انفعال
غرض بهر رفتن تدارک بگیر
بغفلت مکن عمر طی چون صغیر
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۵۹ - حکایت
شنیدم که مردی سعادت نصیب
به شهری درآمد وحید و غریب
قضا باز دولت بد اندر هوا
که تا خود نمایند سلطان که را
غریبانه آن مرد در فکر بود
که ناگه بسر بازش‌ام د فرود
نشاندند مردم به تخت زرش
نهادند تاج شهی بر سرش
از این وقعه او را تحیر فزود
ز شخصی سئوال آن حکایت نمود
بگفتا در این شهر ای شهریار
چنین است رسم و بود این قرار
که هر سال سلطان خود را ز تخت
فرود آورند ارچه هموار و سخت
به جایش نشانند شاهی دگر
بگیرند کشور پناهی دگر
تو را نیز سال دگر این چنین
به خواری دوانند از این سرزمین
چو آن شاه از این قصه آگاه شد
همانا به ملک خرد شاه شد
در آنسال فرصت غنیمت شمرد
به یک ساله کام دوصد ساله برد
ز لعل و ز یاقوت و در و گهر
ز گنج فراوان ز سیم و ز زر
فرستاد در شهر خود بی‌شمار
که سال دگر آید او را بکار
چو شد سال نو خود بشوق تمام
رها کرد شاهی بدون کلام
زبان خالی از شکوه دلی بی‌محن
به شادی روان شد به سوی وطن
توهم ای برادر بکن فکر خویش
که اینجا نمانی ز یک عمر بیش
وطن جای دیگر بود ای عجیب
تو اینجا غریبی غریبی غریب
دو روزی که شاهی به اقلیم تن
فرست از عمل گوهری در وطن
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۶۰ - حکایت
به رستم چه خوش گفت فرزانه زال
که ای پور نام آور بی‌همال
مترس از دوصد مرد شمشیرزن
بپرهیز از آه یک پیرزن
که تیغ یلان را سپر حایل است
وزان تیر پنهان شدن مشکل است
ز قد کمان وار بس تیر آه
که در یک نفس رفته صد میل راه
هدف جسته و بر نشان‌ آمده
ز دل گشته پران به جان‌ آمده
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۶۱ - حکایت
شنیدم که رستم به مازندران
چو بر کشتن دیو بستی میان
بدیدی کهن اهرمن را به خواب
به خود کردی از روی مردی خطاب
که در خوابش ار لخت بران زنم
چه سان دم ز مردی به دوران زنم
خود آن فتنهٔ خفته بیدار کرد
پس آنگه بوی عزم پیکار کرد
دلیران ‌امروز شب‌های تار
ستیزند با کودک شیرخوار
به خوابست در دامن مادرش
که ریزند بمب گران بر سرش
کجایند مردان که عبرت برند
به مردانگی‌هایشان بنگرند
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۱۰۲ - در ستایش و تعریف فردوسی علیه‌الرحمه به الفاظ فارسی
دو تن پهلوان سخن در میان
سخن بودشان از تن و از روان
یکی گفت بایست نیروی تن
که گفتار فردوسی است این سخن
«ز نیرو بود مرد را راستی»
«ز سستی کژی زاید و کاستی»
یکی گفت پرورد باید روان
که فرموده آن شاعر پاک جان
«توانا بود هرکه دانا بود»
«ز دانش دل پیر برنا بود»
سخن بس به پیرایه آراستند
خود از بنده سنجیدنش خواستند
بگفتم که در این ره رهروان
بسی ره سپردند اندر جهان
دورهروکه مانند ایشان کم است
همانا که فردوسی و رستم است
به بینیم از این دو در روزگار
چه ماند از هنر سالها یادگار
به بینیم باشد که را برتری
ز تن پروری و ز روان‌پروری
بر مرد دانا روان دانش است
تن ار پروری بهر دانش خوشست
نگویم مپرور تن ای پهلوان
بپرور ولی هم تن و هم روان
بود تن چو اسب و روان چونسوار
چو نبود سوار اسب ناید بکار
سوار اسب را چون کشد زیرران
خود این رام گردد به نیروی آن
زهی خاوری اوستاد سخن
که خورشیدوش گشت پرتوفکن
بسبک خوش و گفتهٔ دلفروز
شب تار ایرانیان کرد روز
نبود ار که فردوسی نیک‌خوی
چه نامی بد از رستم جنگجوی
اگر بود رستم در آن روزگار
که فردوسی از خامه شد مشکبار
چو پیکارش بنوشت با اشکبوس
به دستش همی‌داد با اشک بوس
زرزمش به پران خدنگ گزین
به میدان اسفندیار گزین
سخن گفت آنسان که گویندگان
نیارند گفتن بگیتی چو آن
بدیوانش ار یاز بینی درست
یکی پهن میدان بود کز نخست
در آن کرده‌ آماده نیروی جنگ
به دشمن سر راه بر بسته تنگ
خدنک از الف کرده و زنون کمان
ز را تیغ وز میم گرز گران
سنان کرده از لام آن ارجمند
ز تشدید ترکش هم از مد کمند
کشیده ز دشمن شب و روز کین
به نام دلیران ایران زمین
فرامرز و برزو فریبرز و گیو
کز ایشان جهانی بود پر غریو
همه سایه پرورد آن پرچمند
همه زندهٔ آن مسیحا مند
یکی خوان به پهنای روی زمین
بگسترده آن اوستاد مهین
جهانی بدان خوان شده میهمان
زهی خوان رنگین زهی میزبان
پی حق گذاری ز مهمانیش
ستاید صغیر سپاهانیش
روان بخشیش بر عجم یاد باد
روان روان پرورش شاد باد
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۱۱۴ - قطعه
شنیدم که کوری به خاک زمین
به شکرانه هر لحظه سودی جبین
که این فیض عظمی ز کوریم بس
که چشمم نیفتد به ناموس کس
بلی دیده‌ای کان خیانت‌گر است
اگر کور باشد بسی بهتر است
گرت هست گوش نصیحت پذیر
شوی بهره ور از بیان صغیر
صغیر اصفهانی : ماده تاریخ‌ها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۸۷ - تاریخ
سیه چرده حاجی بشیر آنکه بود
دلش از ریاضت سفید و منیر
نه جز ذکر محبوبش اندر زبان
نه جز یاد مولایش اندر ضمیر
همش خوی نیک و همش خلق خوش
همش موی مشگ و همش بوعبیر
عرض رفت چون ناگهان زین سرای
بدان سو که هرکس رود ناگزیر
به تعیین تاریخ فوتش همی
ز یک جمع مستفسر‌ آمد صغیر
بشیری سر آورد بیرون و گفت
که جا در جنان یافت حاجی بشیر
صغیر اصفهانی : ماده تاریخ‌ها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۱۱۱ - بیان حقیقت
ترا چشم گل بین چو در کار نیست
بچشمت جهان جز خس و خار نیست
بلی پیش نا بخردان از جهان
به غیر از نکوهش سزاوار نیست
جهانرا چو دانا نکوهش کند
روا باشد و جای انکار نیست
که نادان اگر مدح آن بشنود
دگر از جهان دست بردار نیست
نهان راز به پیش اهل مجاز
که او از حقیقت خبردار نیست
ز صورت اگر پی بمعنی بری
بجز حق در این دار دیار نیست
گر از دیده‌ات محو شد ماسوی
به بینی که جز حق پدیدار نیست
گر از نقش بردی به نقاش پی
نزاعیت با سیر پرگار نیست
گر از رنگ رستی دگر مختلف
بچشم تو شنگرف و زنگار نیست
غرض دیده تبدیل کن گر تو را
مؤثر هویدا در آثار نیست
گرت بهره از معرفت نیست فرق
میان تو و نقش دیوار نیست
دلترا مخوان دل که مشتی گلست
گر آیینهٔ روی دلدار نیست
کس ار نیست مست می‌معرفت
بپرهیز از وی که هشیار نیست
در این دار بانگ انا الحق زدن
همین کار منصور بردار نیست
بداری اگر گوش دل ذره‌ئی
خموش از انا الحق در این دار نیست
چو حقت پی معرفت خلق کرد
چرا همتت صرف اینکار نیست
به بیند خدا را به چشم یقین
کسی کو گرفتار پندار نیست
بخواب گرانست فردای حشر
هر آنکس که‌ امروز بیدار نیست
بر هرچه خواهی در اینچار سوق
که دیگر گذارت ببازار نیست
برو دیده‌ئی وام کن ز اهل دل
گرت دیده قابل بدیدار نیست
کنشت و کلیسا و دیر و حرم
اگرچه بجز خانهٔ یار نیست
ولی باید از جمله رستن که کام
میسر ز تسبیح و زنار نیست
بدریاری دل غور کن چون برون
از این بحر آن در شهوار نیست
صغیرا سخن مختصر کن که هیچ
بر خلقش‌امروز مقدار نیست
اگر در ملاحت چو یوسف بود
کسش با کلافی خریدار نیست
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۱۱ - قطعه
شنیدم که هارون به بهلول گفت
ز دنیا گذشتی و این نادر است
بگفتا گذشت تو از من فزود
که دادی نعیم ابد را ز دست
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۲۳ - قطعه
شنیدم که از مال داری لئیم
یکی بی‌نوا خواست چندین درم
بگفتا مرا دار معذور و کن
روا حاجت خود ز اهل کرم
ولی کم کن از خواهش خویش گفت
برای ندادن چه بیش و چه کم
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۲۸ - قطعه
مبر رشک بر آنکه او را ملک
پی امتحان کرد روزی بلند
چه بسیار کس را که این گنج نهاد
فرا برد‌ امروز و فردا فکند
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۳۲ - قطعه
یکی را گه و بی گه اندر سرای
به سرقت همی رفت مال و منال
بر آورد دیوار خانه به ابر
نبود ایمن از دزد در عین حال
کسی گفتش این دزد در خانه است
تو بندی ره بام چشمت بمال
سخن فهم کن زین مثل ای عزیز
چو نفست زند ره ز شیطان منال
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۳۶ - قطعه
به هر چیز مهرت فزونتر بود
همان را پرستش کنی هرچه هست
چو مهرت به دنیا ز حق بیش شد
تو دنیاپرستی نئی حق‌پرست
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۷۲ - چمن کز گل و غنچه بویی نداشت
چمن کز گل و غنچه بویی نداشت
سرو برگ جام و سبویی نداشت
ازان حال من دوش پرسید یار
که با دیگری گفت‌وگویی نداشت
حریفی که بر گریه‌ام خنده زد
سر و کار با تندخویی نداشت
به همراهی‌ام غیر در کوی یار
نیامد، مگر آبرویی نداشت
چنان بودم از بخت خود ناامید
که هرگز دلم آرزویی نداشت
در دوستی کوفت میلی، مگر
که اندیشه از جنگجویی نداشت