تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیر معزی : غزلیات
شماره ۲ - ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا
ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا
مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا
به محالی و خطائی که تو را هست خیال
خط مکش بر من و بیهوده میازار مرا
چند گویی که به یکبار زبونگیر شدی
من زبونم تو زبانگیر مپندار مرا
از همه خلق من امروز خریدار توام
گرچه هستند همه خلق خریدار مرا
تو شناسی که به جز من نسزد جفت تو را
من شناسم که به جز تو نسزد یار مرا
تا طلبکار سر زلف تو باشد دل من
با تو باشد به همه حال سروکار مرا
آیم ای دوست به نزدیک تو بارم ندهی
خود دلت بار دهد تا ندهی بار مرا
گر همی با من دلخسته تلطف نکنی
به تکلف چه دهی عشوهٔ بسیار مرا
مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا
به محالی و خطائی که تو را هست خیال
خط مکش بر من و بیهوده میازار مرا
چند گویی که به یکبار زبونگیر شدی
من زبونم تو زبانگیر مپندار مرا
از همه خلق من امروز خریدار توام
گرچه هستند همه خلق خریدار مرا
تو شناسی که به جز من نسزد جفت تو را
من شناسم که به جز تو نسزد یار مرا
تا طلبکار سر زلف تو باشد دل من
با تو باشد به همه حال سروکار مرا
آیم ای دوست به نزدیک تو بارم ندهی
خود دلت بار دهد تا ندهی بار مرا
گر همی با من دلخسته تلطف نکنی
به تکلف چه دهی عشوهٔ بسیار مرا
امیر معزی : غزلیات
شماره ۳ - موی چون غالیه و روی چو دیباست تو را
موی چون غالیه و روی چو دیباست تو را
عقده از غالیه بر دیبا زیباست تو را
مرده از دو لب شیرینت همی زنده شود
در دو لب گویی افسون مسیحاست تو را
عاشق و شیفته سرو صنوبر شدهام
زانکه چون سرو صنوبر قد و بالاست تو را
قبله زی خلخ و یغماست مرا تا بزیم
زانکه اصل و نسب از خلخ و یغماست تو را
شادی جان من است آن صدف مرجان رنگ
که درو سی و دو تا لولو لالاست تو را
تویی آن سرو خرامنده که در باغ جمال
با گل و لاله همه ساله تماشاست تو را
تویی آن ماه دو هفته که در برج نشاط
زهره برده است و میان بسته به جوزاست تو را
بیش روی تو همی سجده برد قیصر روم
تا به خورشید سر از ملک چلیپاست تو را
نیست از جملهٔ خوبان و ظریفان جهان
یکتن از بنده و آزاد که همتاست تو را
پشت خوبان همه در خدمت تو هست دو تا
زانکه در خدمت خسرو دل یکتاست تو را
عقده از غالیه بر دیبا زیباست تو را
مرده از دو لب شیرینت همی زنده شود
در دو لب گویی افسون مسیحاست تو را
عاشق و شیفته سرو صنوبر شدهام
زانکه چون سرو صنوبر قد و بالاست تو را
قبله زی خلخ و یغماست مرا تا بزیم
زانکه اصل و نسب از خلخ و یغماست تو را
شادی جان من است آن صدف مرجان رنگ
که درو سی و دو تا لولو لالاست تو را
تویی آن سرو خرامنده که در باغ جمال
با گل و لاله همه ساله تماشاست تو را
تویی آن ماه دو هفته که در برج نشاط
زهره برده است و میان بسته به جوزاست تو را
بیش روی تو همی سجده برد قیصر روم
تا به خورشید سر از ملک چلیپاست تو را
نیست از جملهٔ خوبان و ظریفان جهان
یکتن از بنده و آزاد که همتاست تو را
پشت خوبان همه در خدمت تو هست دو تا
زانکه در خدمت خسرو دل یکتاست تو را
امیر معزی : غزلیات
شماره ۲۹ - خبرت هست که در آرزوی روی توام
امیر معزی : غزلیات
شماره ۳۳ - تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم
تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم
کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم
سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق
لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم
پدر و مادر من بنده نبودند تو را
من تو را بنده شدم گرچه به اصل آزادم
هر شبی بر سر کوی تو برآرم فریاد
نکنی رحمت و یکشب نرسی فریادم
من به یک روز تو را یادکنم سیصد بار
تو به صد روز بیک بار نیاری یادم
تا تو را نالهٔ زیردست و مرا نالهٔ زار
تو به کف باده همی گیری و من بر بادم
گر به دنیا و به دین مرد همی گیرد نام
دین و دنیا به سرکار تو اندر دادم
کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم
سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق
لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم
پدر و مادر من بنده نبودند تو را
من تو را بنده شدم گرچه به اصل آزادم
هر شبی بر سر کوی تو برآرم فریاد
نکنی رحمت و یکشب نرسی فریادم
من به یک روز تو را یادکنم سیصد بار
تو به صد روز بیک بار نیاری یادم
تا تو را نالهٔ زیردست و مرا نالهٔ زار
تو به کف باده همی گیری و من بر بادم
گر به دنیا و به دین مرد همی گیرد نام
دین و دنیا به سرکار تو اندر دادم
امیر معزی : غزلیات
شماره ۳۷ - صنما ما ز ره دور و دراز آمدهایم
صنما ما ز ره دور و دراز آمدهایم
بهسر کوی تو با درد و نیاز آمدهایم
گر ز نزدیک تو آهسته و هشیار شدیم
مست و آشفته به نزدیک تو بازآمدهایم
آمدستیم خریدار می و رود و سرود
نه فروشندهٔ تسبیح و نماز آمدهایم
یک زمانگرمکن از مستی ما مجلس خویش
که ز مستی بر توگرم فراز آمدهایم
گرچه در فرقت تو زار و نزاریم چو شمع
از پی سوزش و از بهرگداز آمدهایم
بر امید رخ زیبای تو هم با غم و رنج
همچنان استکه با شادی و ناز آمدهایم
دست ما گر به سر زلف درازت نرسد
با سر زلف تو از جور به راز آمدهایم
بینی آن زلف دراز تو که از راه دراز
ما به نظارهٔ آن زلف دراز آمدهایم
بود یکچند نشیب طلبت در ره ما
از نشیب طلب اکنون به فراز آمدهایم
توشه و ساز زدیدار تو خواهیم همی
گر به دیدار تو بیتوشه و ساز آمدهایم
بهسر کوی تو با درد و نیاز آمدهایم
گر ز نزدیک تو آهسته و هشیار شدیم
مست و آشفته به نزدیک تو بازآمدهایم
آمدستیم خریدار می و رود و سرود
نه فروشندهٔ تسبیح و نماز آمدهایم
یک زمانگرمکن از مستی ما مجلس خویش
که ز مستی بر توگرم فراز آمدهایم
گرچه در فرقت تو زار و نزاریم چو شمع
از پی سوزش و از بهرگداز آمدهایم
بر امید رخ زیبای تو هم با غم و رنج
همچنان استکه با شادی و ناز آمدهایم
دست ما گر به سر زلف درازت نرسد
با سر زلف تو از جور به راز آمدهایم
بینی آن زلف دراز تو که از راه دراز
ما به نظارهٔ آن زلف دراز آمدهایم
بود یکچند نشیب طلبت در ره ما
از نشیب طلب اکنون به فراز آمدهایم
توشه و ساز زدیدار تو خواهیم همی
گر به دیدار تو بیتوشه و ساز آمدهایم
امیر معزی : غزلیات
شماره ۴۷ - کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه
کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه
کی زنم دست دگرباره در آن زلف سیاه
بروم روی بر آن روی نهم کامد وقت
بشوم دست بدان زلف زنم کامد گاه
ای پسر چند کنم بیلب خندان تو صبر
وی صنم چندکشم در غم هجران تو آه
چند دارم ز پی وعده تو گوش به در
چند دارم زپی رقعهٔ تو چشم بهراه
هست پیوسته تورا خواب در آن چشم دژم
هست همواره تورا تاب در آن زلف دو تاه
خواب در چشم بهمن درنگری روزبروز
تاب در زلف بهمن درگذری ماه بهماه
اشک من لؤلؤ و یاقوت شود چون تو به من
با کلاه و کمر از دورکنی ژرف نگاه
کی زنم دست دگرباره در آن زلف سیاه
بروم روی بر آن روی نهم کامد وقت
بشوم دست بدان زلف زنم کامد گاه
ای پسر چند کنم بیلب خندان تو صبر
وی صنم چندکشم در غم هجران تو آه
چند دارم ز پی وعده تو گوش به در
چند دارم زپی رقعهٔ تو چشم بهراه
هست پیوسته تورا خواب در آن چشم دژم
هست همواره تورا تاب در آن زلف دو تاه
خواب در چشم بهمن درنگری روزبروز
تاب در زلف بهمن درگذری ماه بهماه
اشک من لؤلؤ و یاقوت شود چون تو به من
با کلاه و کمر از دورکنی ژرف نگاه
امیر معزی : غزلیات
شماره ۴۹ - سنبل است آنکه تو از لاله برانگیختهای
سنبل است آنکه تو از لاله برانگیختهای
یا بنفشه است که بر طرف چمن ریختهای
یا بر آن عزم که اسلام مرا کفر کنی
پرده کفر ز اسلام در آویختهای
ای برآمیخته هر روز یکی رنگ دگر
این چه رنگ است که امروز بر آمیختهای
تا که بر لعل و شکر بیختهای گرد عبیر
خاک بر روی همه خستهدلان بیختهای
چه بلایی تو که از بهر تبه کردن دل
روی بنموده و دل برده و بگریختهای
نه همانا که به صد سال توانند نشاند
این خصومت که تو امسال برانگیختهای
یا بنفشه است که بر طرف چمن ریختهای
یا بر آن عزم که اسلام مرا کفر کنی
پرده کفر ز اسلام در آویختهای
ای برآمیخته هر روز یکی رنگ دگر
این چه رنگ است که امروز بر آمیختهای
تا که بر لعل و شکر بیختهای گرد عبیر
خاک بر روی همه خستهدلان بیختهای
چه بلایی تو که از بهر تبه کردن دل
روی بنموده و دل برده و بگریختهای
نه همانا که به صد سال توانند نشاند
این خصومت که تو امسال برانگیختهای
امیر معزی : غزلیات
شماره ۵۰ - ختنیوار رخ خوب بیاراستهای
ختنیوار رخ خوب بیاراستهای
چگلیوار سر زلف بپیراستهای
این همه صنعت و آرایش و پیرایش چیست
گرنه آشوب و بلای دل من خواستهای
باغبانی ز که آموختهای جان پدر
که سمن برگ به شمشاد بیاراستهای
گر بود خواسته و عمر گرانمایه و خوش
خوشتر از عمر گرانمایه و از خواستهای
همه قصد تو به تاراج دل و جان من است
بامدادان مگر از خانه مرا خواستهای
چگلیوار سر زلف بپیراستهای
این همه صنعت و آرایش و پیرایش چیست
گرنه آشوب و بلای دل من خواستهای
باغبانی ز که آموختهای جان پدر
که سمن برگ به شمشاد بیاراستهای
گر بود خواسته و عمر گرانمایه و خوش
خوشتر از عمر گرانمایه و از خواستهای
همه قصد تو به تاراج دل و جان من است
بامدادان مگر از خانه مرا خواستهای
امیر معزی : غزلیات
شماره ۵۶ - بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی
بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی
لب من بر لب آن خوش پسر آید روزی
گر چه دورم زبر یار بدان خرسندم
که مرا زو به سلامت خبر آید روزی
ضربت هجر همی خسته کند جان مرا
آه اگر ضربت او کارگر آید روزی
هر شبی قافلهٔ وصل ز من دورترست
آخر این قافله نزدیکتر آید روزی
ماه اقبال بر آید ز سر کوه مراد
گر نگارم ز سرکوی درآید روزی
آسمان گر نکشیدست قلم بر نامم
نامم از نامهٔ اقبال برآید روزی
راه برتافته از ره به ره آید وقتی
نجم بگریخته از در به در آید روزی
دولت نیک مرا کشت بسی تخم امید
تخم دولت چو بکاری به بر آید روزی
در جهان دل نتوان بست که نیک و بد هم
گرچه بسیار بپاید به سر آید روزی
لب من بر لب آن خوش پسر آید روزی
گر چه دورم زبر یار بدان خرسندم
که مرا زو به سلامت خبر آید روزی
ضربت هجر همی خسته کند جان مرا
آه اگر ضربت او کارگر آید روزی
هر شبی قافلهٔ وصل ز من دورترست
آخر این قافله نزدیکتر آید روزی
ماه اقبال بر آید ز سر کوه مراد
گر نگارم ز سرکوی درآید روزی
آسمان گر نکشیدست قلم بر نامم
نامم از نامهٔ اقبال برآید روزی
راه برتافته از ره به ره آید وقتی
نجم بگریخته از در به در آید روزی
دولت نیک مرا کشت بسی تخم امید
تخم دولت چو بکاری به بر آید روزی
در جهان دل نتوان بست که نیک و بد هم
گرچه بسیار بپاید به سر آید روزی
امیر معزی : غزلیات
شماره ۶۰ - دوست دارم که برآشوبی و بیداد کنی
دوست دارم که برآشوبی و بیداد کنی
شادیی کن که مرا با غم و فریاد کنی
زاتش عشق چو پولاد بتابی دل من
پس دل خویش چو ناتافته پولاد کنی
بهتو ای طرفهٔ بغداد نه زان دادم دل
که تو از دیدهٔ من دجلهٔ بغداد کنی
بندهٔ روی چو ماهت نه از آن شرط شدم
که مرا بیهده بفروشی و آزاد کنی
بندهٔ روی توام عاشق بیداد توام
بندهتر گردم و عاشقتر اگر داد کنی
شادیی کن که مرا با غم و فریاد کنی
زاتش عشق چو پولاد بتابی دل من
پس دل خویش چو ناتافته پولاد کنی
بهتو ای طرفهٔ بغداد نه زان دادم دل
که تو از دیدهٔ من دجلهٔ بغداد کنی
بندهٔ روی چو ماهت نه از آن شرط شدم
که مرا بیهده بفروشی و آزاد کنی
بندهٔ روی توام عاشق بیداد توام
بندهتر گردم و عاشقتر اگر داد کنی
امیر معزی : قطعات
شماره ۳ - این منم آمده نزدیک کریمیکه شدست
این منم آمده نزدیک کریمیکه شدست
شخص او قبله قبول شرف وتمکین را
وین منم دست به من داده بزرگیکه سپرد
بهکف پای بزرگی سر علیّین را
وین منم یافته اقبال وزیریکه زعدل
تازه کردست کنون قاعدهٔ پیشین را
وین منم از پس سی سال بهکام دل خویش
دیده در صدر خداوند معینالدین را
باد در صدر معالیش همه ساله بقا
تا بقا باشد بر چرخ مه و پروین را
شخص او قبله قبول شرف وتمکین را
وین منم دست به من داده بزرگیکه سپرد
بهکف پای بزرگی سر علیّین را
وین منم یافته اقبال وزیریکه زعدل
تازه کردست کنون قاعدهٔ پیشین را
وین منم از پس سی سال بهکام دل خویش
دیده در صدر خداوند معینالدین را
باد در صدر معالیش همه ساله بقا
تا بقا باشد بر چرخ مه و پروین را
امیر معزی : قطعات
شماره ۸ - زان خط تو که همی بردمد از عارض تو
زان خط تو که همی بردمد از عارض تو
کس نگوید که جمال تو دگر خواهد شد
عارض نازک تو بر صفت گل تازه است
زینت تازه گلت سُنبلِ تَر خواهد شد
گر دلم بر رخ تو شیفته و فتنه شدست
بر خطت فتنهتر و شیفتهتر خواهد شد
ای پسر گر خط مشکینت چنین خواهد بود
نه بر آنم که مرا با تو به سر خواهد شد
به سر کار تو هر چند که در مینگرم
دل و دینم به سر و کار تو در خواهد شد
کس نگوید که جمال تو دگر خواهد شد
عارض نازک تو بر صفت گل تازه است
زینت تازه گلت سُنبلِ تَر خواهد شد
گر دلم بر رخ تو شیفته و فتنه شدست
بر خطت فتنهتر و شیفتهتر خواهد شد
ای پسر گر خط مشکینت چنین خواهد بود
نه بر آنم که مرا با تو به سر خواهد شد
به سر کار تو هر چند که در مینگرم
دل و دینم به سر و کار تو در خواهد شد
امیر معزی : قطعات
شماره ۱۹ - صدر دین را ملکالعرش گزید از وزرا
امیر معزی : قطعات
شماره ۲۷ - فخر کردی که نسب داری از آباء کرام
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۸ - می بیارید و به می تازه کنید ایمان را
می بیارید و به می تازه کنید ایمان را
غم جنّات و جهنم نبود رندان را
ترک خود گیر که با خود به مکانی نرسی
که در آن کوی مجالی نبود رضوان را
عاقلان را به مقامات مجانین ره نیست
با چنین قوم که ماییم چه کارایشان را
راز مگشا و گر چاره نباشد این عهد
با کسی بند که باطل نکند پیمان را
هر چه درباره من گفت به جای خود بود
من ملامت نکنم معترض نادان را
ره به مجنون نبرد عاقل تدبیر اندیش
خبر از عالم انسان نبود حیوان را
هر که راه از حیوانی سوی انسانی یافت
بشنیده ست و بدانست که جان جانان را
همه دشواری وآسانی دل چندان است
که بدانست که موقوف که دارد جان را
مصلحت بین و به هم برزده لفظی است خلنج
کد خدایی نرسد بی سرو بی سامان را
ما نترسیم ز تهدید و وعید دشمن
دوست گر سر برود رد نکند فرمان را
گر چو من رانده یی قربت این حضرت یافت
نظر شاه جهان است که داند آن را
گر گدایی چو نزاری نبود ور باشد
هیچ نقصان نکند مملکت سلطان را
غم جنّات و جهنم نبود رندان را
ترک خود گیر که با خود به مکانی نرسی
که در آن کوی مجالی نبود رضوان را
عاقلان را به مقامات مجانین ره نیست
با چنین قوم که ماییم چه کارایشان را
راز مگشا و گر چاره نباشد این عهد
با کسی بند که باطل نکند پیمان را
هر چه درباره من گفت به جای خود بود
من ملامت نکنم معترض نادان را
ره به مجنون نبرد عاقل تدبیر اندیش
خبر از عالم انسان نبود حیوان را
هر که راه از حیوانی سوی انسانی یافت
بشنیده ست و بدانست که جان جانان را
همه دشواری وآسانی دل چندان است
که بدانست که موقوف که دارد جان را
مصلحت بین و به هم برزده لفظی است خلنج
کد خدایی نرسد بی سرو بی سامان را
ما نترسیم ز تهدید و وعید دشمن
دوست گر سر برود رد نکند فرمان را
گر چو من رانده یی قربت این حضرت یافت
نظر شاه جهان است که داند آن را
گر گدایی چو نزاری نبود ور باشد
هیچ نقصان نکند مملکت سلطان را
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۱ - چه شود گر بپذیری من تر دامن را
چه شود گر بپذیری من تر دامن را
خشک مغزی ، خرفی ، ساده دلی چون من را
جان دریغ از تو ندارم اگرم راه دهی
چه محل در صف عشاق نهد دل تن را
هم دل ماست که بر ما به ستم می گرید
مثل این است که هم آهن شکند آهن را
با من ای یار اگر یار منی یاری کن
نه چو یاری که همه زخم زند هاون را
مردمان در حق من هر چه بتر می گویند
چه کنم پیش گرفتم به قفا گردن را
دوست داند که مرا با که سر و کار افتاد
سرِّ روح الله بس مریم آبستن را
من که ام کز تو سخن گویم و از قصّه ی خویش
راستی لافِ فصاحت نرسد الکن را
با رقیبان شده بر بوی توام هم خانه
هیچ کس دوست نبوده ست چنین دشمن را
کو نسیمی ز عرق چین تو تا بنماید
یوسف باد صبا مژده ی پیراهن را
ساقیا دیر مکن زود بده ساغرِ می
گر گرفته ست سرش خشت بر افکن دَن را
تازه رو باش و مینداز گره بر ابرو
به کدورت نتوان خورد می روشن را
از مجاریِ دماغم نرود دود بخور
مگر از آتش می بر فکنی روزن را
خویش را از نفس سوخته دل دار نگاه
که به یک آه بسوزند دو صد خرمن را
آیه ی خلّصه الله به که آمد دانی
به تهمتن که برآورد ز چه بیژن را
شد نزاری ز خیال تو چو سوزن باریک
چه خیال است که بگداخت چنین سوزن را
خشک مغزی ، خرفی ، ساده دلی چون من را
جان دریغ از تو ندارم اگرم راه دهی
چه محل در صف عشاق نهد دل تن را
هم دل ماست که بر ما به ستم می گرید
مثل این است که هم آهن شکند آهن را
با من ای یار اگر یار منی یاری کن
نه چو یاری که همه زخم زند هاون را
مردمان در حق من هر چه بتر می گویند
چه کنم پیش گرفتم به قفا گردن را
دوست داند که مرا با که سر و کار افتاد
سرِّ روح الله بس مریم آبستن را
من که ام کز تو سخن گویم و از قصّه ی خویش
راستی لافِ فصاحت نرسد الکن را
با رقیبان شده بر بوی توام هم خانه
هیچ کس دوست نبوده ست چنین دشمن را
کو نسیمی ز عرق چین تو تا بنماید
یوسف باد صبا مژده ی پیراهن را
ساقیا دیر مکن زود بده ساغرِ می
گر گرفته ست سرش خشت بر افکن دَن را
تازه رو باش و مینداز گره بر ابرو
به کدورت نتوان خورد می روشن را
از مجاریِ دماغم نرود دود بخور
مگر از آتش می بر فکنی روزن را
خویش را از نفس سوخته دل دار نگاه
که به یک آه بسوزند دو صد خرمن را
آیه ی خلّصه الله به که آمد دانی
به تهمتن که برآورد ز چه بیژن را
شد نزاری ز خیال تو چو سوزن باریک
چه خیال است که بگداخت چنین سوزن را
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۲ - طاقت بار ملامت نبود گردون را
طاقت بار ملامت نبود گردون را
وین شرف شیفتگان راست نه هر مادون را
من دل سوخته با این همه خامان چه کنم
نافه را بوی بود نی جگر پر خون را
ماه تا روی مبارک به کسی بنماید
بخت مسعود بباید نظر میمون را
هر که دیده ست ملامت نکند بر چو منی
بنده بودن حرکت های چنان موزون را
دانه ی اشک مرا بر سر کویش چه محل
پیش او قدر نباشد گهر مکنون را
ای که بیگانه ای از عشق مکن گستاخی
آشنا ناشده چون عبره کنی جیحون را
دل مجنون مرا هیچ مداوا نکند
گر خدا بار دگر جان دهد افلاطون را
من ندانم که رقیب از چه معذّب دارد
عاشق خسته دل از شهر شده بیرون را
زاهدی عیب نزاری به تعصب می کرد
که بباید چو سگان سوختن آن ملعون را
عاشقی گفت چه می خواهی از آن بیچاره
او خود آهنگ سفر کرده بود اکنون را
عاقلان این سخن آخر نشنودند هنوز
که خردمند نصیحت نکند مجنون را
وین شرف شیفتگان راست نه هر مادون را
من دل سوخته با این همه خامان چه کنم
نافه را بوی بود نی جگر پر خون را
ماه تا روی مبارک به کسی بنماید
بخت مسعود بباید نظر میمون را
هر که دیده ست ملامت نکند بر چو منی
بنده بودن حرکت های چنان موزون را
دانه ی اشک مرا بر سر کویش چه محل
پیش او قدر نباشد گهر مکنون را
ای که بیگانه ای از عشق مکن گستاخی
آشنا ناشده چون عبره کنی جیحون را
دل مجنون مرا هیچ مداوا نکند
گر خدا بار دگر جان دهد افلاطون را
من ندانم که رقیب از چه معذّب دارد
عاشق خسته دل از شهر شده بیرون را
زاهدی عیب نزاری به تعصب می کرد
که بباید چو سگان سوختن آن ملعون را
عاشقی گفت چه می خواهی از آن بیچاره
او خود آهنگ سفر کرده بود اکنون را
عاقلان این سخن آخر نشنودند هنوز
که خردمند نصیحت نکند مجنون را
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۲ - ما همانیم که بودیم و ز یادت به وفا
ما همانیم که بودیم و ز یادت به وفا
به جدایی متبدل نشوند اهل صفا
گر حجاب است میان من و معشوق رقیب
نتواند که کند از حرمش دفع صبا
حاجب خویشتن است او نه حجاب من و دوست
من خود از روی حقیقت نه ام از دوست جدا
می روم بی خود و گر جان جهان از پس نیست
به دل و دیده چرا پس نگرانم ز قفا
شرک باشد من و او هر دو به هم ماننده
من چنانم که از او باز ندانم خود را
نیست در مذهب عشاق نه هجران نه وصال
رنج راحت بود و غم فرح و درد دوا
معرفت اصل محبت بود و مرد محب
هیچ دیگر به جز از دوست ندارد اصلا
پر شد از رخت محبت همه اجزای وجود
حاش لله متعصب ز کجا ما ز کجا
هر چه جز اوست خیال است نماینده و نیست
هیچ پاینده جز او هر چه دگر هست فنا
در دریوزة درویش محقق در اوست
جز از این در نکند کدیه نزاری گدا
به جدایی متبدل نشوند اهل صفا
گر حجاب است میان من و معشوق رقیب
نتواند که کند از حرمش دفع صبا
حاجب خویشتن است او نه حجاب من و دوست
من خود از روی حقیقت نه ام از دوست جدا
می روم بی خود و گر جان جهان از پس نیست
به دل و دیده چرا پس نگرانم ز قفا
شرک باشد من و او هر دو به هم ماننده
من چنانم که از او باز ندانم خود را
نیست در مذهب عشاق نه هجران نه وصال
رنج راحت بود و غم فرح و درد دوا
معرفت اصل محبت بود و مرد محب
هیچ دیگر به جز از دوست ندارد اصلا
پر شد از رخت محبت همه اجزای وجود
حاش لله متعصب ز کجا ما ز کجا
هر چه جز اوست خیال است نماینده و نیست
هیچ پاینده جز او هر چه دگر هست فنا
در دریوزة درویش محقق در اوست
جز از این در نکند کدیه نزاری گدا
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۴ - ما برفتیم و تو دانی و دل غم خور ما
ما برفتیم و تو دانی و دل غم خور ما
بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما
از نثار مژه چون گوش تو در دُر گیرم
قدم هر که سلامی ز تو آرد برِ ما
به وداع آمده ام هان به دعا دست برآر
که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما
فلک آواره چرا می کندم می دانی
رشک می آیدش از خلوت جان پرور ما
گر همه خلق جهان بر من و تو حیف کنند
بکشد از همه انصاف ستم داور ما
به سرت گر همه عالم زبر و زیر شود
نتوان برد هوای تو برون از سر ما
هر که گوید به سفر رفت نزاری هیهات
گو نزاری به سفر سر نبرد از در ما
بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما
از نثار مژه چون گوش تو در دُر گیرم
قدم هر که سلامی ز تو آرد برِ ما
به وداع آمده ام هان به دعا دست برآر
که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما
فلک آواره چرا می کندم می دانی
رشک می آیدش از خلوت جان پرور ما
گر همه خلق جهان بر من و تو حیف کنند
بکشد از همه انصاف ستم داور ما
به سرت گر همه عالم زبر و زیر شود
نتوان برد هوای تو برون از سر ما
هر که گوید به سفر رفت نزاری هیهات
گو نزاری به سفر سر نبرد از در ما
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۳ - در خرابات گدایان ز سر ناز میا
در خرابات گدایان ز سر ناز میا
نشنیدی و ندیدی برو و باز میا
زینهار از تو که با ساز مخالف نروی
راست می ساز چو بازآیی ناساز میا
راه ما تا نکنی قطع مقامات مپوی
کوی ما تا نشوی خانه برانداز میا
جای در باختگان است و بد انداختگان
در مقامرکده بی حرمت و اعزاز میا
کنج ما گنج نهان است در او بنهفته
سوی ما تا نشوی معتمد راز میا
تا سرافرازی و گردن کشی از ما دوری
پس بنه گردن تسلیم و سرافراز میا
روی در کعبة وحدت نتوان با خود رفت
در چنین قافله با کثرت انباز میا
تا نخوانند به آن جا نتوانی رفتن
بر پی بانگ دعا باز خوش آواز میا
فاش مرغی است نزاری و چو بلبل بر گل
گو دگر بر سر این شاخ به پرواز میا
نشنیدی و ندیدی برو و باز میا
زینهار از تو که با ساز مخالف نروی
راست می ساز چو بازآیی ناساز میا
راه ما تا نکنی قطع مقامات مپوی
کوی ما تا نشوی خانه برانداز میا
جای در باختگان است و بد انداختگان
در مقامرکده بی حرمت و اعزاز میا
کنج ما گنج نهان است در او بنهفته
سوی ما تا نشوی معتمد راز میا
تا سرافرازی و گردن کشی از ما دوری
پس بنه گردن تسلیم و سرافراز میا
روی در کعبة وحدت نتوان با خود رفت
در چنین قافله با کثرت انباز میا
تا نخوانند به آن جا نتوانی رفتن
بر پی بانگ دعا باز خوش آواز میا
فاش مرغی است نزاری و چو بلبل بر گل
گو دگر بر سر این شاخ به پرواز میا