تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۹۵ - با تو ما را اتّصالِ جانی است
با تو ما را اتّصالِ جانی است
وین حدیث از عالمِ روحانی است
عقل گفت او از کجا تو از کجا
من چه دانم قدرتِ ربّانی است
جز به چینِ زلفِ تو اقرار من
هر چه دانم غایت نادانی است
جز به سر گردیدن اندر پایِ تو
هر چه دیگر هست سر گردانی است
خویشتن بین گو مکن دعوی که کار
نه به زورِ پنجه و پیشانی است
گر کسی دستی کند در خونِ ما
زودیت خواهند کو قربانی است
در ضیافت گاهِ قتّالانِ عشق
جمله جانِ عارفان سر خوانی است
دینِ ما روشن به کفرِ زلفِ تست
روزِ روشن در شبِ ظلمانی است
نیست در فردوسِ اعلا چون تو حور
وین بلاغت نیز هم انسانی است
بیش از این در وصفِ تو ادراک نیست
غایتِ امکان چو بی امکانی است
خویشتن بینان مگر پنداشتند
کاقتضایِ عاشقی کسلانی است
ازشتر مستی در آموز ای پسر
خویشتن پرور خرِ کهدانی است
می کشد بار اشتر و در بی خودی
فارغ از دشواری و آسانی است
چون ندارد چاره یی در دستِ دوست
محو شد وین هم ز بی درمانی است
دست گیری کو که عقلِ پای مرد
چو نظر در معرضِ حیرانی است
کف ندارم خالی از جامِ الست
گرچه می در جامِ جان پنهانی است
گوش بر قالوا بلی بنهاده ایم
گرچه کارِ چشم خون افشانی است
نیست چون معلول معلولان راه
آری آری گوهرِ ما کانی است
درّ این اسرار پنداری مگر
ریزه ریزه گوهرِ عمّانی است
نی که در جنبش نباشد آفتاب
ذرّه یی با آن که چون نورانی است
شیر رز را گروهی اهلِ دل
گفته اند آری که روح ثانی است
جانِ جان است او فرو ریزش به حلق
گربه حجّت بشنوی برهانی است
روشن است اینک دلیلی روشن است
جانِ یاران است و یارِ جانی است
بر سخن هایِ نزاری جان بده
جانِ شیرین هم به جان ارزانی است
توگران باریِ جان او مبین
نا نپنداری بدین ارزانی است
مسکرات الوجد چیزی دیگرست
آن برون زین عالمِ حیوانی است
وین حدیث از عالمِ روحانی است
عقل گفت او از کجا تو از کجا
من چه دانم قدرتِ ربّانی است
جز به چینِ زلفِ تو اقرار من
هر چه دانم غایت نادانی است
جز به سر گردیدن اندر پایِ تو
هر چه دیگر هست سر گردانی است
خویشتن بین گو مکن دعوی که کار
نه به زورِ پنجه و پیشانی است
گر کسی دستی کند در خونِ ما
زودیت خواهند کو قربانی است
در ضیافت گاهِ قتّالانِ عشق
جمله جانِ عارفان سر خوانی است
دینِ ما روشن به کفرِ زلفِ تست
روزِ روشن در شبِ ظلمانی است
نیست در فردوسِ اعلا چون تو حور
وین بلاغت نیز هم انسانی است
بیش از این در وصفِ تو ادراک نیست
غایتِ امکان چو بی امکانی است
خویشتن بینان مگر پنداشتند
کاقتضایِ عاشقی کسلانی است
ازشتر مستی در آموز ای پسر
خویشتن پرور خرِ کهدانی است
می کشد بار اشتر و در بی خودی
فارغ از دشواری و آسانی است
چون ندارد چاره یی در دستِ دوست
محو شد وین هم ز بی درمانی است
دست گیری کو که عقلِ پای مرد
چو نظر در معرضِ حیرانی است
کف ندارم خالی از جامِ الست
گرچه می در جامِ جان پنهانی است
گوش بر قالوا بلی بنهاده ایم
گرچه کارِ چشم خون افشانی است
نیست چون معلول معلولان راه
آری آری گوهرِ ما کانی است
درّ این اسرار پنداری مگر
ریزه ریزه گوهرِ عمّانی است
نی که در جنبش نباشد آفتاب
ذرّه یی با آن که چون نورانی است
شیر رز را گروهی اهلِ دل
گفته اند آری که روح ثانی است
جانِ جان است او فرو ریزش به حلق
گربه حجّت بشنوی برهانی است
روشن است اینک دلیلی روشن است
جانِ یاران است و یارِ جانی است
بر سخن هایِ نزاری جان بده
جانِ شیرین هم به جان ارزانی است
توگران باریِ جان او مبین
نا نپنداری بدین ارزانی است
مسکرات الوجد چیزی دیگرست
آن برون زین عالمِ حیوانی است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۰۲ - دیر شد تا در سرم سودای تست
دیر شد تا در سرم سودای تست
دل به صد جان واله و شیدای تست
چشم شب بیدار خون پالای من
بی قرار از نرگس شهلای تست
سرو بالای تو طوبای من است
بل بلای جان من بالای تست
لولوی لالاست دو لعل لبت
بل که لولو کم ترین لالای تست
جز تو با تو در نمی گنجد کسی
گر بهشتی هست خلوت جای تست
چون دو می بینی دویی در کثرت است
هم تو باشی گر کسی هم تای تست
آفتاب از پرتو شمع رخت
راست چون پروانه ناپروای تست
هر که را در سینه سوزی معنوی ست
عاشق روی جهان آرای تست
سد هزار آسیمه سر بر بوی وصل
چون نزاری عاشق شیدای تست
دل به صد جان واله و شیدای تست
چشم شب بیدار خون پالای من
بی قرار از نرگس شهلای تست
سرو بالای تو طوبای من است
بل بلای جان من بالای تست
لولوی لالاست دو لعل لبت
بل که لولو کم ترین لالای تست
جز تو با تو در نمی گنجد کسی
گر بهشتی هست خلوت جای تست
چون دو می بینی دویی در کثرت است
هم تو باشی گر کسی هم تای تست
آفتاب از پرتو شمع رخت
راست چون پروانه ناپروای تست
هر که را در سینه سوزی معنوی ست
عاشق روی جهان آرای تست
سد هزار آسیمه سر بر بوی وصل
چون نزاری عاشق شیدای تست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۲۲ - چون بخواند حاسدم آتش پرست
چون بخواند حاسدم آتش پرست
چون مرا بیند چنین آتش بدست
ماهم اندر آتشیم از آب رز
گر خلیل اللّه در آتش نشست
گر بود بی آبرویان را مجال
از تعصّب در زنند آتش به مست
زاهد روبَه طبیعت را چه قدر
شیر با آن صولت از آتش بجست
چون نباشد دوزخی مست سخی
پس از آن آتش به این آتش بر است
ساقیا هین کز دم دی در دلم
گر نمی خون بود بی آتش ببست
نی چه میگویم که دور از روی او
زار میسوزم ز بس آتش که هست
دوش گفتی می لبم مجروح کرد
جان من یاقوت کی زأتش بخست
از نزاری رخ مپوش امشب که هست
بت پرست ، اخترپرست ، آتش پرست
چون مرا بیند چنین آتش بدست
ماهم اندر آتشیم از آب رز
گر خلیل اللّه در آتش نشست
گر بود بی آبرویان را مجال
از تعصّب در زنند آتش به مست
زاهد روبَه طبیعت را چه قدر
شیر با آن صولت از آتش بجست
چون نباشد دوزخی مست سخی
پس از آن آتش به این آتش بر است
ساقیا هین کز دم دی در دلم
گر نمی خون بود بی آتش ببست
نی چه میگویم که دور از روی او
زار میسوزم ز بس آتش که هست
دوش گفتی می لبم مجروح کرد
جان من یاقوت کی زأتش بخست
از نزاری رخ مپوش امشب که هست
بت پرست ، اخترپرست ، آتش پرست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۲۳ - در حضور دوستان می پرست
در حضور دوستان می پرست
این گواهی میدهم اندر الست
هرکه را دادند جام بی هُشی
مست و لایعقل شدو از خود برست
دل ز بدو فطرتم از دست رفت
لاجرم اینجا نمی آید بدست
چون ندادم دل به دلداری نِیَم
لایق و همصحبت اهل نشست
توبه ی توهم چو زلف یار ماست
پای تا سر پرشکنج و پر شکست
چیست عقل و نفس ما؟لات و هبل
پس چرائی معترض بر بت پرست
هم عنان جبرئیل حضرت است
هرکه را توفیق بر فتراک بست
عاقلان را حوصله ی این لقمه نیست
بر نزاری شان ولی انکار هست
خویشتن بینان کوته دید را
نیست حدّ خود براندازان مست.
این گواهی میدهم اندر الست
هرکه را دادند جام بی هُشی
مست و لایعقل شدو از خود برست
دل ز بدو فطرتم از دست رفت
لاجرم اینجا نمی آید بدست
چون ندادم دل به دلداری نِیَم
لایق و همصحبت اهل نشست
توبه ی توهم چو زلف یار ماست
پای تا سر پرشکنج و پر شکست
چیست عقل و نفس ما؟لات و هبل
پس چرائی معترض بر بت پرست
هم عنان جبرئیل حضرت است
هرکه را توفیق بر فتراک بست
عاقلان را حوصله ی این لقمه نیست
بر نزاری شان ولی انکار هست
خویشتن بینان کوته دید را
نیست حدّ خود براندازان مست.
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۲۵ - جام تلخ از جان شیرین خوش ترست
جام تلخ از جان شیرین خوش ترست
جان رز در جام زرّین خوش ترست
خوش بود گل تا بود بی خار خوش
ارغوان بر برگ نسرین خوش ترست
عنبرو عودو عبیر ارچه خوش است
از همه بوی عرق چین خوش ترست
بوی زلف یار من گر بشنوی
بگروی گر ناف مشکین خوش ترست
زلف او و نافه ی آهوی چین
نیفه ی پرچینش از چین خوش ترست
ماه رویان را ز گوش آویخته
خوشه خوشه همچو پروین خوش ترست
چند از این تشبیه بشنو یک سخن
حسن پیش اهل تحسین خوش ترست
از خوشی هائی که دیدم در جهان
لعل می با لعل نوشین خوش ترست
آب خضر و آب رز این هردو آب
من نمیدانم کدامین خوش ترست
حالیا باری به نقد انصاف را
راست گویم آب رنگین خوش ترست
جام می برکف نزاری گفت راست
من گواهی میدهم کاین خوش ترست
جان رز در جام زرّین خوش ترست
خوش بود گل تا بود بی خار خوش
ارغوان بر برگ نسرین خوش ترست
عنبرو عودو عبیر ارچه خوش است
از همه بوی عرق چین خوش ترست
بوی زلف یار من گر بشنوی
بگروی گر ناف مشکین خوش ترست
زلف او و نافه ی آهوی چین
نیفه ی پرچینش از چین خوش ترست
ماه رویان را ز گوش آویخته
خوشه خوشه همچو پروین خوش ترست
چند از این تشبیه بشنو یک سخن
حسن پیش اهل تحسین خوش ترست
از خوشی هائی که دیدم در جهان
لعل می با لعل نوشین خوش ترست
آب خضر و آب رز این هردو آب
من نمیدانم کدامین خوش ترست
حالیا باری به نقد انصاف را
راست گویم آب رنگین خوش ترست
جام می برکف نزاری گفت راست
من گواهی میدهم کاین خوش ترست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۲۶ - عشق پیدا از نهان لایقترست
عشق پیدا از نهان لایقترست
زآن که تحقیق از گمان لایقترست
زن بود با رنگ و بوی ای بُل هوس
مرد بینام و نشان لایقترست
عاقلان با عاقلان، دیوانه را
صحبت دیوانگان لایقترست
پادشاهی کار هر بیچاره نیست
روستایی پاسبان لایقترست
سر نمیمالیم در بالین یار
روی ما بر آستان لایقترست
عاقلان دیوانه میخوانندمان
خود نزاری را چنان لایقترست
زآن که تحقیق از گمان لایقترست
زن بود با رنگ و بوی ای بُل هوس
مرد بینام و نشان لایقترست
عاقلان با عاقلان، دیوانه را
صحبت دیوانگان لایقترست
پادشاهی کار هر بیچاره نیست
روستایی پاسبان لایقترست
سر نمیمالیم در بالین یار
روی ما بر آستان لایقترست
عاقلان دیوانه میخوانندمان
خود نزاری را چنان لایقترست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۲۷ - گوش بر آواز و چشمم بر درست
گوش بر آواز و چشمم بر درست
شور از آن شیرینزبانم در سرست
دلستان و دلربای و دلفریب
جان فدای او که از جان خوشترست
زلف شهرآشوب او تا شهره شد
شش جهات شهر پر شور و شرست
خواب چون در چشم گنجد هر که را
خار بالین است و خارا بسترست
شاخ امّیدش چه برها میدهد
هرکه را این میوهٔ دل در برست
دشمنانم گر ملامت میکنند
اعتراض دوستان مشکلترست
رقص چست و قامت چالاک او
راستی را رشک سروِ کشمرست
از لب شیرین شورانگیز او
بوسهای چندم به غایت درخور است
چون کنم طاقت ندارم یک نظر
چشم من خفاش و روی او خورست
دانهٔ خال سیاهش بین که چون
خوش نشسته بر کنار کوثرست
هرکه بیند گوید آخر با خضر
هندویی چون در مراتب همبرست
پس نزاری هم بدین نسبت به دوست
ذرهای با آفتاب خاور است
شور از آن شیرینزبانم در سرست
دلستان و دلربای و دلفریب
جان فدای او که از جان خوشترست
زلف شهرآشوب او تا شهره شد
شش جهات شهر پر شور و شرست
خواب چون در چشم گنجد هر که را
خار بالین است و خارا بسترست
شاخ امّیدش چه برها میدهد
هرکه را این میوهٔ دل در برست
دشمنانم گر ملامت میکنند
اعتراض دوستان مشکلترست
رقص چست و قامت چالاک او
راستی را رشک سروِ کشمرست
از لب شیرین شورانگیز او
بوسهای چندم به غایت درخور است
چون کنم طاقت ندارم یک نظر
چشم من خفاش و روی او خورست
دانهٔ خال سیاهش بین که چون
خوش نشسته بر کنار کوثرست
هرکه بیند گوید آخر با خضر
هندویی چون در مراتب همبرست
پس نزاری هم بدین نسبت به دوست
ذرهای با آفتاب خاور است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۴۴ - هم چو من هرگز خراباتِ الست
هم چو من هرگز خراباتِ الست
مستِ لایعقل به دنیا آمده ست
تا سرِ عقل از گریبان برکند
دامنِ آشفتگان ندهد ز دست
خواهم از دنیا برون شد هم چنان
مست تا بازم بر انگیزند مست
انتظارِ صورِ محشر داشتن
عمر ضایع کردن است ای بت پرست
نسیه کارِ مردِ صاحب وقت نیست
هر که از خود برشکست از بت پرست
طالعم بر بی دلی و بی خودی ست
چون کنم نتوانم از طالع بجست
چون ایازی می دهندش در عوض
هر که چون محمود بت در هم شکست
بت که می گویند جز وهمِ تو نیست
بت توئی چیزی دگر مشنو که هست
تا به موعودِ حواری و ظهور
در نیارم بر می و معشوق بست
پس نزاری و حریف و پایِ خم
هم چنین بی کار نتواند نشست
مستِ لایعقل به دنیا آمده ست
تا سرِ عقل از گریبان برکند
دامنِ آشفتگان ندهد ز دست
خواهم از دنیا برون شد هم چنان
مست تا بازم بر انگیزند مست
انتظارِ صورِ محشر داشتن
عمر ضایع کردن است ای بت پرست
نسیه کارِ مردِ صاحب وقت نیست
هر که از خود برشکست از بت پرست
طالعم بر بی دلی و بی خودی ست
چون کنم نتوانم از طالع بجست
چون ایازی می دهندش در عوض
هر که چون محمود بت در هم شکست
بت که می گویند جز وهمِ تو نیست
بت توئی چیزی دگر مشنو که هست
تا به موعودِ حواری و ظهور
در نیارم بر می و معشوق بست
پس نزاری و حریف و پایِ خم
هم چنین بی کار نتواند نشست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۰۸ - گر زبان در من کشند انکار نیست
گر زبان در من کشند انکار نیست
مدعی را حد این اسرار نیست
قصه ی مجنون هم از مجنون شنو
عاقلان را با مجانین کار نیست
گر زبان طعن شد بر من دراز
چون کنم کوته نظر را بار نیست
در نمیگنجد کسی با او جز او
در حریم عاشقان دیّار نیست
تا بننمایند نتوانی شناخت
علم و عقل آنجا به جز پندار نیست
تا که را روشن کند توفیق چشم
ورنه کس را زهره ی دیدار نیست
احتمال سِرِّ صاحب درد را
یار می باید و لیکن یار نیست
عاشقان هستند در کویش ولیک
بنگر اکنون چون نزاری زار نیست
خواب اگر بر دیده بیند همچو نعل
جز مژه در چشم او مسمار نیست
مدعی را حد این اسرار نیست
قصه ی مجنون هم از مجنون شنو
عاقلان را با مجانین کار نیست
گر زبان طعن شد بر من دراز
چون کنم کوته نظر را بار نیست
در نمیگنجد کسی با او جز او
در حریم عاشقان دیّار نیست
تا بننمایند نتوانی شناخت
علم و عقل آنجا به جز پندار نیست
تا که را روشن کند توفیق چشم
ورنه کس را زهره ی دیدار نیست
احتمال سِرِّ صاحب درد را
یار می باید و لیکن یار نیست
عاشقان هستند در کویش ولیک
بنگر اکنون چون نزاری زار نیست
خواب اگر بر دیده بیند همچو نعل
جز مژه در چشم او مسمار نیست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۳۰ - کس نمی دانم که پیغامی برد
کس نمی دانم که پیغامی برد
یک قدم با ما به یاری بسپرد
بندگی ها عرضه دارد و آن گهی
از دل آ [ رامم ] سلامی آورد
تا به وصلم کی مجالی می دهد
باز پرسد روی و راهی بنگرد
الله الله غفلتِ بی اختیار
بر من از بی التفاتی نشمرد
زاریی می آورد از من به دوست
مرغ اگر بالایِ بامش می پرد
خدمتی می آورد با اشتیاق
گر برو بادِ سحر گه بگذرد
دفعِ سودا را نزاری تا به کی
خونِ جان با آبِ رز برهم خورد
در تعجّب مانده ام تا هیچ کس
دشمنِ جان چون نزاری پرورد
هم گران باشد اگر او را کسی
از غمِ دنیا به یک جو واخَرَد
یک قدم با ما به یاری بسپرد
بندگی ها عرضه دارد و آن گهی
از دل آ [ رامم ] سلامی آورد
تا به وصلم کی مجالی می دهد
باز پرسد روی و راهی بنگرد
الله الله غفلتِ بی اختیار
بر من از بی التفاتی نشمرد
زاریی می آورد از من به دوست
مرغ اگر بالایِ بامش می پرد
خدمتی می آورد با اشتیاق
گر برو بادِ سحر گه بگذرد
دفعِ سودا را نزاری تا به کی
خونِ جان با آبِ رز برهم خورد
در تعجّب مانده ام تا هیچ کس
دشمنِ جان چون نزاری پرورد
هم گران باشد اگر او را کسی
از غمِ دنیا به یک جو واخَرَد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۳۱ - منکر می خواره از حد می برد
منکر می خواره از حد می برد
پرده خلوت نشینان می درد
محتسب تشنیع های معتبر
می زند با آن که خود هم می خورد
می فروشد جامه تقوا به می
مردم آزاری به جان وا می خرد
خرمن اوقات غارت می کند
دام تزویر و حیل می گسترد
این همه احداد بی توجیه نیست
کز کنار او در میان می آورد
هم بدو عاید شود افعال او
چون پس و پیش عدالت ننگرد
مردمی باید که در سر و علن
چون نزاری خون خورد جان پرورد
مست باشد از سماوات العلا
بر براق همت آسان بگذرد
مرغ جان بر سدره دارد آشیان
کو به بال شوق جانان می پرد
پرده خلوت نشینان می درد
محتسب تشنیع های معتبر
می زند با آن که خود هم می خورد
می فروشد جامه تقوا به می
مردم آزاری به جان وا می خرد
خرمن اوقات غارت می کند
دام تزویر و حیل می گسترد
این همه احداد بی توجیه نیست
کز کنار او در میان می آورد
هم بدو عاید شود افعال او
چون پس و پیش عدالت ننگرد
مردمی باید که در سر و علن
چون نزاری خون خورد جان پرورد
مست باشد از سماوات العلا
بر براق همت آسان بگذرد
مرغ جان بر سدره دارد آشیان
کو به بال شوق جانان می پرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۳۲ - عشق آب از روی کارم می برد
عشق آب از روی کارم می برد
رونق از صبر و قرارم می برد
رازپوشی می کند وز عقل و هوش
نام و ننگ و فخر و عارم می برد
هیبت عشق از شکوه سلطنت
دست و دل از کار و بارم می برد
می نهد اسرار با من در میان
وایه من از کنارم می برد
روزگاری در محیط وهم خویش
غرق بودم با کنارم می برد
هرچه فی الجمله پسند عشق نیست
از نهان و آشکارم می برد
جان و دل خود برد و در بازار سر
غیر سودا هر چه دارم می برد
مستی ای می آرد وخودبینی ای
از دماغ هوش یارم می برد
عقل را از خاطر مشغول من
تا دگر یادش نیارم می برد
قاید تسلیم را بر من گماشت
تا به یغما رخت و بارم می برد
آشنایی می دهد فطرت به من
با سر آن روزگارم می برد
آمده ست ام سال و رغم عقل را
با سر پیمان پارم می برد
از بخار خمر بودم سر گران
ساقی فطرت خمارم می برد
از نزاری باز می گیرد مرا
زاریی آخر که زارم می برد
رونق از صبر و قرارم می برد
رازپوشی می کند وز عقل و هوش
نام و ننگ و فخر و عارم می برد
هیبت عشق از شکوه سلطنت
دست و دل از کار و بارم می برد
می نهد اسرار با من در میان
وایه من از کنارم می برد
روزگاری در محیط وهم خویش
غرق بودم با کنارم می برد
هرچه فی الجمله پسند عشق نیست
از نهان و آشکارم می برد
جان و دل خود برد و در بازار سر
غیر سودا هر چه دارم می برد
مستی ای می آرد وخودبینی ای
از دماغ هوش یارم می برد
عقل را از خاطر مشغول من
تا دگر یادش نیارم می برد
قاید تسلیم را بر من گماشت
تا به یغما رخت و بارم می برد
آشنایی می دهد فطرت به من
با سر آن روزگارم می برد
آمده ست ام سال و رغم عقل را
با سر پیمان پارم می برد
از بخار خمر بودم سر گران
ساقی فطرت خمارم می برد
از نزاری باز می گیرد مرا
زاریی آخر که زارم می برد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۴۴ - عید آمد و عزم مَی خواهیم کرد
عید آمد و عزم مَی خواهیم کرد
عمر شد پس عیش کَی خواهیم کرد
گر دهد پندار ، نهد بند اوستاد
ما خلاف رای وَی خواهیم کرد
جرعه ای در کام جان خواهیم ریخت
مرده ای را باز حَی خواهیم کرد
تا به کی از شیء و لاشی ، هان که ما
خاک را در چشم شَی خواهیم کرد
آسمان را گر حجاب ما شود
چون بساط عقل طَی خواهیم کرد
تا بسوزد بُن گه زهد و ورع
خانه تقوا ز نَی خواهیم کرد
مرکب اندیشهء بهبود را
تا نگیرد پیش پَی خواهیم کرد
وین تفاخر بر همه کون و مکان
از قبول شاه کَی خواهیم کرد
سینه ریش نزاری تا به کی
هر زمان از غصه کَی خواهیم کرد
کی زند دیگر برو ابلیس راه
ور زند غسلش به مَی خواهیم کرد
عمر شد پس عیش کَی خواهیم کرد
گر دهد پندار ، نهد بند اوستاد
ما خلاف رای وَی خواهیم کرد
جرعه ای در کام جان خواهیم ریخت
مرده ای را باز حَی خواهیم کرد
تا به کی از شیء و لاشی ، هان که ما
خاک را در چشم شَی خواهیم کرد
آسمان را گر حجاب ما شود
چون بساط عقل طَی خواهیم کرد
تا بسوزد بُن گه زهد و ورع
خانه تقوا ز نَی خواهیم کرد
مرکب اندیشهء بهبود را
تا نگیرد پیش پَی خواهیم کرد
وین تفاخر بر همه کون و مکان
از قبول شاه کَی خواهیم کرد
سینه ریش نزاری تا به کی
هر زمان از غصه کَی خواهیم کرد
کی زند دیگر برو ابلیس راه
ور زند غسلش به مَی خواهیم کرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۷۸ - چشم بر راهم که جانان کی رسد
چشم بر راهم که جانان کی رسد
با چمن سروِ خرامان کی رسد
نافۀ آهویِ چین کی آورند
وز سبا مرغِ سلیمان کی رسد
هر دمم از عشق صفرا می کند
دردِ این سودا به درمان کی رسد
این معمّا را به می باید گشاد
تا مرادِ بی نوایان کی رسد
یا رب این باد از گلِ ستان کی وزد
یا رب این سیب از سپاهان کی رسد
کی به ما آید نسیمِ زنده رود
پیکِ صبح از باغِ کاران کی رسد
از عراق آید نمی دانم نسیم
یا ز اطرافِ خراسان کی رسد
از ختن یا از ختا یا از تتار
تحفۀ یاری ز ترکان کی رسد
گرچه دوراندیشم و باریک بین
وهمِ من در وصفِ ایشان کی رسد
کی بشارت نامۀ روز آورند
وین شبِ یلدا به پایان کی رسد
او که گفت آنم که فریادت رسم
ز اشتغالِ خویش با آن کی رسد
غبغب و زلفی عجب دیدم به خواب
تا به من آن گوی و چوگان کی رسد
هان نزاری هم چنان می گوی باز
چشم بر راهم که جانان کی رسد
با چمن سروِ خرامان کی رسد
نافۀ آهویِ چین کی آورند
وز سبا مرغِ سلیمان کی رسد
هر دمم از عشق صفرا می کند
دردِ این سودا به درمان کی رسد
این معمّا را به می باید گشاد
تا مرادِ بی نوایان کی رسد
یا رب این باد از گلِ ستان کی وزد
یا رب این سیب از سپاهان کی رسد
کی به ما آید نسیمِ زنده رود
پیکِ صبح از باغِ کاران کی رسد
از عراق آید نمی دانم نسیم
یا ز اطرافِ خراسان کی رسد
از ختن یا از ختا یا از تتار
تحفۀ یاری ز ترکان کی رسد
گرچه دوراندیشم و باریک بین
وهمِ من در وصفِ ایشان کی رسد
کی بشارت نامۀ روز آورند
وین شبِ یلدا به پایان کی رسد
او که گفت آنم که فریادت رسم
ز اشتغالِ خویش با آن کی رسد
غبغب و زلفی عجب دیدم به خواب
تا به من آن گوی و چوگان کی رسد
هان نزاری هم چنان می گوی باز
چشم بر راهم که جانان کی رسد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۳۲ - سر به سر رازی که با من گفته اند
سر به سر رازی که با من گفته اند
با که بر گویم که مردم خفته اند
پاک بازان خانه ی وهم و خیال
پاک کردستند و بیرون رفته اند
بنگه دیوانگان عشق او
زان سبب در هم دگر آشفته اند
رغم جانان راست کین افسردگان
جام جان پرور به کف بگرفته اند
دولت باقی به مبطل کی دهند
بر مغیلان نسترن نشکفته اند
با کسی چون بازگویم کاولیا
راز پنهانی زخود بنهفته اند
همچو حلاجند بر دار قبول
هرکه را در ابتدا پذرفته اند
گوهر اسرار دور کشف را
هم به الماس نزاری سفته اند
با که بر گویم که مردم خفته اند
پاک بازان خانه ی وهم و خیال
پاک کردستند و بیرون رفته اند
بنگه دیوانگان عشق او
زان سبب در هم دگر آشفته اند
رغم جانان راست کین افسردگان
جام جان پرور به کف بگرفته اند
دولت باقی به مبطل کی دهند
بر مغیلان نسترن نشکفته اند
با کسی چون بازگویم کاولیا
راز پنهانی زخود بنهفته اند
همچو حلاجند بر دار قبول
هرکه را در ابتدا پذرفته اند
گوهر اسرار دور کشف را
هم به الماس نزاری سفته اند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۴۷ - حور چشمان ملایک منظرند
حور چشمان ملایک منظرند
آن که بر عذرا دل از ما میبرند
زین هوس ناکانِ تر دامن چو گل
نیستند اینها گروهی دیگرند
می از آن خمخانه کایشان میکشند
پس بدان پیمانه کایشان میخورند
شوق میآرند و حالت میکنند
روح میبخشند وجان میپرورند
عقل را از خانه بر در مینهند
پرده ناموس و نامش میدرند
نفس را دستار در گردنکشان
از سر بازار بر میآورند
پارسایان را خراباتی کنند
گر شبی بر خیل ایشان بگذرند
در حریم راستانِ پاکباز
اهلِ دل إلّا به حرمت ننگرند
بر کمالِ حسنشان صاحبدلان
چون نزاری هر زمان والهترند
آن که بر عذرا دل از ما میبرند
زین هوس ناکانِ تر دامن چو گل
نیستند اینها گروهی دیگرند
می از آن خمخانه کایشان میکشند
پس بدان پیمانه کایشان میخورند
شوق میآرند و حالت میکنند
روح میبخشند وجان میپرورند
عقل را از خانه بر در مینهند
پرده ناموس و نامش میدرند
نفس را دستار در گردنکشان
از سر بازار بر میآورند
پارسایان را خراباتی کنند
گر شبی بر خیل ایشان بگذرند
در حریم راستانِ پاکباز
اهلِ دل إلّا به حرمت ننگرند
بر کمالِ حسنشان صاحبدلان
چون نزاری هر زمان والهترند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۵۴ - در سرم شوری تقاضا می کند
در سرم شوری تقاضا می کند
رغبت دیوانگی ها می کند
من نمی دانم چه دارد در حساب
راز پنهان آشکارا می کند
می نماید روی و می پوشد جمال
امتحان است این که با ما می کند
عشق یعنی پادشاه ملک و دین
حکم بر اعضا و اجزا می کند
رازدار خاص سلطان ستر او
زهره کی دارد که پیدا می کند
خویشتن پوشیده می دارد ز خلق
وان نه بر تقلید و عمیا می کند
هر که دارد سینه پرگوهر مقام
چون صدف در قعر دریا می کند
پای در ره نه نزاری مردوار
استعانت حق تعالی می کند
هیچ کس هرگز به خود کاری نکرد
ورکند کاری از آنجا می کند
رغبت دیوانگی ها می کند
من نمی دانم چه دارد در حساب
راز پنهان آشکارا می کند
می نماید روی و می پوشد جمال
امتحان است این که با ما می کند
عشق یعنی پادشاه ملک و دین
حکم بر اعضا و اجزا می کند
رازدار خاص سلطان ستر او
زهره کی دارد که پیدا می کند
خویشتن پوشیده می دارد ز خلق
وان نه بر تقلید و عمیا می کند
هر که دارد سینه پرگوهر مقام
چون صدف در قعر دریا می کند
پای در ره نه نزاری مردوار
استعانت حق تعالی می کند
هیچ کس هرگز به خود کاری نکرد
ورکند کاری از آنجا می کند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۶۴ - کی به عشق افسرده اولی کی بود
کی به عشق افسرده اولی کی بود
خام را این سوز یعنی کی بود
گر ترا عین الیقین حاصل شود
با منت من بعد معنی کی بود
عقل را در آفتاب امتحان
طاقت نور تجلی کی بود
خویشتن بینی و لاف معرفت
هر دو با هم این چه معنی کی بود
نور شمع و ظل شب در خاصیت
مختلف در چشم اعمی کی بود
تا نگیرد ترک استحرام لاف
رجعت مولی به مولی کی بود
منکران را طاقت اقرار نیست
در اوابی هم خودآری کی بود
هر عصایی نیل نتواند کشافت
هر شبانی حد موسی کی بود
کی بود سوز نزاری خام را
در یهودا صدق عیسی کی بود
خام را این سوز یعنی کی بود
گر ترا عین الیقین حاصل شود
با منت من بعد معنی کی بود
عقل را در آفتاب امتحان
طاقت نور تجلی کی بود
خویشتن بینی و لاف معرفت
هر دو با هم این چه معنی کی بود
نور شمع و ظل شب در خاصیت
مختلف در چشم اعمی کی بود
تا نگیرد ترک استحرام لاف
رجعت مولی به مولی کی بود
منکران را طاقت اقرار نیست
در اوابی هم خودآری کی بود
هر عصایی نیل نتواند کشافت
هر شبانی حد موسی کی بود
کی بود سوز نزاری خام را
در یهودا صدق عیسی کی بود
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۹۹ - هم چنین عمری ست تا دیوانه وار
هم چنین عمری ست تا دیوانه وار
دست بر سر می زنم از عشقِ یار
آتشی در جانِ ما بر سوختند
تا برآورد از نهادِ جان دمار
چند ازین دریایِ نا پایان پدید
چند ازین وادیِ نافرجام کار
عشق بی نقصان و عاشق بی غرض
راه بی پایان و دریا بی کنار
مرد را عشقی بباید معتبر
عشق را مردی بباید نام دار
سوز کو گر داغِ یارت کرد عشق
درد کو گر زخمِ عشقت زد نگار
اشکِ خونین ریز در صحرایِ درد
تا بود کز دیده بنشانی غبار
چون نزاری میل در کش عقل را
تا ببینی سّرِ پنهان آشکار
دست بر سر می زنم از عشقِ یار
آتشی در جانِ ما بر سوختند
تا برآورد از نهادِ جان دمار
چند ازین دریایِ نا پایان پدید
چند ازین وادیِ نافرجام کار
عشق بی نقصان و عاشق بی غرض
راه بی پایان و دریا بی کنار
مرد را عشقی بباید معتبر
عشق را مردی بباید نام دار
سوز کو گر داغِ یارت کرد عشق
درد کو گر زخمِ عشقت زد نگار
اشکِ خونین ریز در صحرایِ درد
تا بود کز دیده بنشانی غبار
چون نزاری میل در کش عقل را
تا ببینی سّرِ پنهان آشکار
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۰۹ - وقت وقتی گر شوم شوریدهسر
وقت وقتی گر شوم شوریدهسر
عیب نَبوَد بر من ای کوته نظر
راست باش و راست بین و راست رو
گو جهان زیر و زبر شو غم مخور
گرت باید تا دلی آری به دست
بایدت خوردن بسی خونِ جگر
تا شوی مستغرق از حق در محق
در سلوک از حقّ و باطل در گذر
گر نظر برگیری از خود مرحبا
در جمالِ دوست بیخود مینگر
محو باید شد درو مردانهوار
تا کی از تعظیمِ اشخاص و صور
عشق اگر ناگه درآید از درت
بُن گهِ عقلت کند زیر و زبر
پرتوی باید ز نورِ معرفت
تا برونآیی ازین ظلمت مگر
گوش کن پندِ نزاری گوش کن
بشنو ای فرزندِ جانی از پدر
پسروِ رأی و قیاسِ خود مباش
الحذر از بتپرستی الحذر
عیب نَبوَد بر من ای کوته نظر
راست باش و راست بین و راست رو
گو جهان زیر و زبر شو غم مخور
گرت باید تا دلی آری به دست
بایدت خوردن بسی خونِ جگر
تا شوی مستغرق از حق در محق
در سلوک از حقّ و باطل در گذر
گر نظر برگیری از خود مرحبا
در جمالِ دوست بیخود مینگر
محو باید شد درو مردانهوار
تا کی از تعظیمِ اشخاص و صور
عشق اگر ناگه درآید از درت
بُن گهِ عقلت کند زیر و زبر
پرتوی باید ز نورِ معرفت
تا برونآیی ازین ظلمت مگر
گوش کن پندِ نزاری گوش کن
بشنو ای فرزندِ جانی از پدر
پسروِ رأی و قیاسِ خود مباش
الحذر از بتپرستی الحذر