تعداد ۴۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۲۲۶ - حدیث عشق جان فرسا بگویید
حدیث عشق جان فرسا بگویید
به دزدان این سخن اما بگویید
متاع من نمی ارزد به تاراج
حکایت با من از یغما بگویید
به طور ما نگنجد منع دیدار
ولی این راز با موسی بگویید
قیامت را ز پی بستیم و رفتیم
دگر افسانهٔ فردا بگویید
چه باشد جان فسان این حکایت
به دست و آستین ما بگویید
چو ناحق کشتگان او شمارند
به حق زخم او، کز ما بگویید
نشانی از دل عرفی بیاور
دگر غم را جهان بنما بگویید
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۳۵ - آواز خدا
هر حلقه که در آن زلف دوتاست
دام دگری بهر دل ماست
بیماری ماست زان چشم دژم
تنهایی ما زآن زلف دوتاست
باز این چه بلاست‌؟ ای ترک پسر
ای ترک پسر! باز این چه بلاست
عرضم به تو بود از دست رقیب
از دست تو عرض‌، پیش که رواست
یار آمد و زلف افشانده به دوش
دیوانه شدیم زنجیر کجاست
دیوانه شوید، بیگانه شوید
کاین عقل و خرد دام عقلاست
یا علم و عمل یا شور و جنون
کز این دو برون رنج است و عناست
ای خلق خدای آواز کنید
کآواز عموم‌، آواز خداست
این کشور کیست در دست عدو؟
این کشور ماست‌، این کشور ماست
ما را بشکست پرخاش ملوک
پرخاش ملوک مرگ فقراست
این یک به شمال‌، آن یک به جنوب
این یک به جفا، آن یک به ملاست
در مغرب ملک جنگ است و جدال
در مشرق ملک قتل است و ثفاست
در خطهٔ‌ فارس جوش است و خروش
در ملک عراق شور است و نواست
ایران ضعیف‌، میران جبان
خصمان جسور پیش آمده راست
نی نیست چنین‌، کایران پس از این
جان در نظرش بی‌قدر و بهاست
از جان چو گذشت انسان ضعیف
انجام دهد هر کار که خواست
بر درد بهار کس پی نبرد
آن کس که چشید داندکه چهاست
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۹۴ - سردسیر درکه
چون اوج گرفت مهر از سرطان
بگشاد تموز چون شیر دهان
شد خشک به‌ دشت‌ آن‌ سبزهٔ خرد
شد پست به کوه آن برف کلان
شد توت سپید و انگور رسید
وان توت سیاه آمد به دکان
شد گرم هوا شد تفته زمین
زبن بیش به شهر ماندن نتوان
امسال مراست رای درکه
کانجا ز فضول خالی است مکان
با چند رفیق همراز و شفیق
هم نادره‌سنج هم قاعده‌دان
طی شد مه تیر شد نامیه پیر
لیکن درکه است سرسبز و جوان
جایی است نزه باغی است فره
کوهی است بلند آبی است روان
زین خطه بهار بیرون نرود
چه فصل تموز چه فصل خزان
گویی که همی این ناحیه را
بگزیده بهار از جمله جهان
من هم نروم زینجا که نرفت
ادربس نبی از باغ جنان
از لطف هواش گویی که کسی
پاشیده به خاک آب حیوان
سبز است هنوز خوشه به قصیل
وز گندم شهر ما ساخته نان
هم توت سیاه هم توت سپید
پیداست هنوز بر تود بنان
آن توت سپید بر شاخ درخت
چون خیل نجوم برکاهکشان
وان توت سیاه در پیش نظر
چون غالیه‌ها در غالیه‌دان
انبوه درخت هنگام نسیم
چون نیزه‌وران هنگام طعان
باغ از برباغ بر رفته چنانک
از زمردسبز، کان از برکان
دیدم شب دوش کافروخته شمع
می‌سوخت ولی خشکش مژگان
گفتم ز چه رو حیران شده‌ای
رقصی بنمای اشکی بفشان
گفتا که چنان مستم ز هوا
کم بی‌خبر است قالب ز روان
زبنجا بسوی سرچشمهٔ رود
صعب ‌است ‌مسیر،‌ هول‌است مکان
از ریزش کوه غلطیده به زیر
احجار عظیم همچون هرمان
جوزات فتد در زیر قدم
چون برگذری از دوکمران
آن‌هفت غدیر چون هفت صدف
بسد به کنار گوهر به میان
کارا ز فراز ریزد به نشیب
آرام و خموش لرزان و نوان
چون پش سییدکش شانه زنند
از زبر زنخ تا پیش دو ران
بنگرکه چسان ببرید و شکافت
کارای حقیر خارای کلان
زبن تنگ‌دره چون برگذری
زی تنگ بند راهی است نهان
با دید شود اندر سر راه
کانی چو شبه بی‌حد کران
خطی سیه از دو سوی دره
پیوسته بهم همچون دوکمان
این کشور ماست کان زر و نیست
مردی که کشد این نقد ز کان
*
*‌
آن غرش آب کز سنگ سیاه
ریزد به نشیب جوشان و دمان
گوبی که مگر هم‌نعره شدند
در بیشه‌‌‌‌‌ٔ ‌تنگ شیران ژیان
یا از برکوه غلطند به زبر
با غرش رعد صد سنگ گران
در هر قدس تا منبع رود
صد چشمهٔ عذب دارد جریان
زنجیر قلل پیوسته به هم
والبرز عظیم پیدا ز کران
پیچیده بر او چون شارهٔ سبز
انبوه درخت از دیر زمان
البرز شدست گوبی علوی
کز شارهٔ سبز بربسته میان
آن پارهٔ برف بر تیغهٔ کوه
چون سیم سپید بر جزع یمان
*
*
برگشتم از آن کافتاد مرا
از رفعت جای در سر دوران
ناگه بدمید ماه از برکوه
کاهیده ز نور یک نیمهٔ آن
چونان که به رقص پوشیده شود
یک نیمه ز زلف رخسار بتان
بی‌رود و سرود بی‌جام شراب
منزلگه ماست چون کورستان
یارب بفرست یارب بفرست
مولی برسان مولی برسان
زان شیشهٔ می زان تیشهٔ غم
زان بیشه‌ٔ حال زان ریشهٔ جان
ای چرخ مرا بی‌باده مخواه
وای دوست مرا بی‌بوسه ممان
نی‌نی نه رواست‌می بهر چراست
می بیخ هواست می اصل هوان
می خانه کن‌است‌دانش‌فکن‌است
آسیب تن است وآزار روان
خنیاگر ماست این بلبل مست
نوشین می ماست این آب روان
از جلوهٔ کوه شو مست که هست
هر منظره‌اش فردوس‌نشان
بنگرکه چسان شد مست هزار
بی‌نشاهٔ می بی کیف دخان
گر از ره طبع سرمست شوی
ز آسیب خمار نفتی به زیان
این پند من است هرچند بود
مشکل به عمل آسان به زبان
گر ز امر منش سر بر نزدی
مردم نشدی مقهور غمان
غم چیره به‌خلق زان شد که نمود
بهمان ز سفه تقلید فلان
اقلیم و هوا پوشاک و غذا
اصلی‌ست درست درسی‌ست روان‌
بیمار شوی گر از ره جهل
در جده خوری قوت همدان
وآن را که به طبع رد کرد منش
گر قصد کنی بد بینی از آن
پر فتنه مشو بر صنع بشر
کاین گفت چنین و آن کرد چنان
کز صنع بشر بازست و دراز
بر فرق زمین دست حدثان
دردا که بشر شد سخرهٔ نفس
وز علم نهاد دامی به جهان
ازطبع و منش برگشت و فتاد
از راه یقین در بند کمان
شد علم فزون لیکن بنکاست
نز بخل بخیل نز جبن جبان
جنگی که پریر گیتی بگرفت
ناداده کسی در دهر نشان
نه برده چنو این پشت زمین
نه دیده چنو این چرخ کیان
آن خون که بریخت این نیمهٔ قرن
هرگز بنریخت در چند قران
ایراک ز علم ثروت طلبند
نه لذت روح نه رامش جان
ملک‌الشعرای بهار : تصنیفها
در حجاز (غزل ضربی)
ای دلبر من‌، تاج سر من
یک دم ز وفا، بنشین بر من
نازت بکشم ای مایهٔ ناز
بارت ببرم ای دلبر من
وای از تو که‌ سوخت پروانه صفت
شمع رخ تو بال و پر من
رحمی که بسوخت عشق تو مرا
چندان که نماند خاکستر من
ای مرغ سحر این نامه ببر
نزد صنم گل پیکر من
لیلای منی مجنون توام
من بندهٔ تو تو سرور من
دل شد ز غمت چون قطرهٔ خون
وز دیده چکید در ساغر من
ویرانه شود آن خانه که نیست
روشن ز رخت ای اختر من
لطفت‌ شکرست‌ قهرت‌ شررست
هم نوش منی هم نشترمن
هرجا گذری با صوت خوشت
خاک ره توست چشم تر من
گوید که «‌بهار» نالد چو هزار
ناکرده نظر بر منظر من
فرخی سیستانی : ابیات پراکنده
شماره ۳۶ - از ره صورت باشد چون او
از ره صورت باشد چون او
گونه عنبر دارد و لادن
کمال خجندی : معمیات
شماره ۴ - عیدی دیدم سر علم افتاد
عیدی دیدم سر علم افتاد
فی الحال بجایش سر سنج بستم
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۲ - ای خاک درت جام جم ما
ای خاک درت جام جم ما
آیا خبرت هست از غم ما
ما جمله اسیر کمند توایم
آسوده تو از بیش و کم ما
ای سینه لباب غم تو
وز ناله و آه دمادم ما
با ساز غمت دمساز شدیم
ای راز و نیاز تو محرم ما
درد تو علانیه عین دوا
زخم تو معاینه مرهم ما
لطف تو نشاط بهشت برین
قهر تو عذاب جهنم ما
پیمان شکنی ز طریقت تست
مائیم و طریقۀ محکم ما
خرم دل مفتقر از غم تست
فریاد از این دل خرم ما
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۴ - در عشق تو شهرۀ آفاقم
در عشق تو شهرۀ آفاقم
دیوانۀ حلقۀ عشاقم
گر جلوه کنی ز رواق دلم
بیزار از حکمت اشراقم
از قید هوی گر باز شوم
شهباز اریکۀ اطلاقم
جز خال و خط تو نمی بینم
طغرای صحیفۀ اوراقم
از خلق کریم تو می طلبم
راهی به مکارم اخلاقم
در حسن ترا چون جفتی نیست
البته ز طاقت من طاقم
سرگشتۀ کوی توام، چه کنم
با این هوس دل مشتاقم
ای فاقه و فقر تو مایۀ فخر
من مفتقرم من مشتاقم
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۸ - ای بستۀ بند هوی و هوس
ای بستۀ بند هوی و هوس
جهدی تا هست این نیم نفس
ای طوطی شکرخا تا کی
با زاغ و زغن باشی بقفس
از شاخۀ گل پوشیده نظر
سودا زدۀ هر خاری و خس
هر لاشه نباشد طعمۀ شیر
عنقا نرود بشکار مگس
دولت در سایۀ شاهین نیست
سلطان هما را زیبد و بس
کاری ز تو هیچ نرفت از پیش
رحمی بر خویش بکن زین پس
گر خود نکنی بر خود رحمی
امید مدار ز دیگر کس
ای دوست ندارد مفتقرت
فریاد رسی تو بدادش رس
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۹ - تا نخل امیدم را تو بری
تا نخل امیدم را تو بری
شیرین تر از این نبود ثمری
اندر نظر ارباب کمال
حاشا که چه عشق بود هنری
در منطقه اش فلک الافلاک
نبود جز حلقۀ مختصری
عشق است نشانۀ انسانی
عشق اشت ممیز دیو و پری
تا در طلب آب و علفی
حیوانی و در شکل بشری
از خط طریقت دوراستی
وز علم و حقیقت بی خبری
ای ماه جهان افروز بکن
بر بام سیه رویان گذری
من مشتری تو و مفتقرم
خو کرده چه زهره بنغمه گری
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰ - هر کس که بعهد وفا نکند
هر کس که بعهد وفا نکند
پس دعوی صدق و صفا نکند
عشق تو قرین بسی رنجست
رنجور تو فکر دوا نکند
تلخی ز تو ای شیرین جهان
سهلست، ولیک خدا نکند
با این همه بی سر و سامانی
دل جز کوی تو هوا نکند
لعل نمکین ترا حقی است
تا کس نمکیده ادا نکند
با غمزۀ تو دل غمزده ام
یک لحظه امید بقا نکند
امید که دست مرا تقدیر
از دامن دوست جدا نکند
تا مفتقر از تو رعایت دید
بیمی از فقر و فنا نکند
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱ - آن دل که بیاد شما نبود
آن دل که بیاد شما نبود
شایستۀ هیچ بها نبود
از هاتف غیب شنیدستم
حرفی که بحال خطا نبود
آندل نه دلست که آب و گلست
گر طور تجلی ما نبود
درد دل عاشق بیدل را
جز جلوۀ یار دوا نبود
افسوس که خاطر شاطر شاه
گاهی بخیال گدا نبود
با لالۀ روی تو محرم شمع
ما محرومیم و روا نبود
در حلقۀ زلف تو دست زدن
جز قسمت باد صبا نبود
مهجورم و مفتقرم لیکن
در کار تو چون و چرا نبود
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۱ - سفری قد اخبر عن حضری
سفری قد اخبر عن حضری
قد اخبر عن حضری سفری
سهری من شوق لقائکم
من شوق لقائکم سهری
شرری من نار محبتکم
من نار محبتکم شرری
سمری فی الخلوة ذکرکم
فی الخلوة ذکرکم سمری
سقری بعدی من قربکم
بعدی من قربکم سقری
حذری من فکر قطیعتکم
من فکر قطیعتکم حذری
اثری فی الحب لمندرس
فی الحب لمندرس اثری
خبری قد شاع بحبکم
قد شاع بحبکم خبری
نظری قد اوقد نار هوی
قد اوقد نار هوی نظری
وطری ماکان سوی انتم
ماکان سوی انتم وطری
بطری قد زاد لحسنکم
قد زاد لحسنکم بطری
خطری من سؤ خواطرنا
من سؤ خواطرنا خطری
بصری ما ابصر غیرکم
ما ابصر غیرکم بصری
شجری قداثمر نور هدی
قد اثمر نور هدی شجری
قدری قد نور الیل الدجی
قد نور لیل الدجی قمری
عثری من کون اسیریکم
من کون اسیریکم عثری
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ۴٩ - ایضاً
فلا تفرح و لا تحزن بحال
بان الحال لیس له بقاء
لئن ترضی و ان تسخط سواء
بان الله یفعل ما یشاء
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ٧٣ - ایضاً
لقد بعث الرسول لزجرقوم
عن الدنیاه تعریک ولوم
فان لم یترکوها الیوم طوعا
فکیف اذا جمعناهم لیوم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۰۰ - خطاب «لن ترانی » چیست؟ یعنی
خطاب «لن ترانی » چیست؟ یعنی
که مولی را نبیند غیر مولی
حقیقت گر تنزل کرد در عشق
بصورت ملتبس شد حرف معنی
بصورت گر ز معنی باز مانی
بتره داده باشی من و سلوی
«علی الله » از حجاب ملک صورت
تبرا از سجود لات و عزی
اسیر درد تو شیرین و خسرو
غلام عشق تو مجنون و لیلی
سراسر غرق دریای حیاتست
ز انوار تجلی جان موسی
بجان قاسمی کز نور قاسم
ندارد هیچ حاصل چشم اعمی
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۷۷ - دل داغ در آستین بهتر است
دل داغ در آستین بهتر است
بهار گل آتشین بهتر است
صفا گشته مشاطه نوبهار
ز آیینه روی زمین بهتر است
شرر قطره ابر دیوانگی است
هوای جنون آتشین بهتر است
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۴ - اتی العید فی حلل من هوی
اتی العید فی حلل من هوی
وحید الزمان فرید الوری
و من بمواهبه المعجزات
امسی مقلد حیدالوری
اهنیک بالعید لا و الذی
هداک الی صید صیدالوری
اهنی بک العید طوع الجنان
لانک عید لعید الوری
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۹ - هر گل که دمیده از گل ما
هر گل که دمیده از گل ما
خونی است چکیده از دل ما
ما کشته ی کشته ی تو از رشک
مقتول تو گشت قاتل ما
بر شکوه و جور داده عادت
ما را دل تو، تو را دل ما
تا کی نگری به جانب غیر؟!
غافل زنگاه غافل ما!
ای وای به غرقه ای در این بحر
کافتد گذرش به ساحل ما
از کوی وفا برون نیاییم
دامن گیر است منزل ما
مجنون توایم و خواهد افتاد؛
لیلی ز قفای محمل ما
ما را، از درد دوستی کشت
شد دشمن جان ما دل ما
مایل دل ما به کس، نه جز تو
گر نیست دل تو مایل ما
مشکل شده کار آذر از عشق
مشکل تر از اوست مشکل ما
واعظ قزوینی : مقطعات
شمارهٔ ۴ - بث الشکوی
گیتی است دهان مار و دروی
این خلق گزنده اند دندان
ای وای بجان دردمندی
کو از نمد فناست عریان