تعداد ۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲ - آن سینه که تیر ترا هدفست
آن سینه که تیر ترا هدفست
گنجینۀ معرفت و شرفست
دل گوهر نُه صدفست آری
گر گوهر عشق ترا صدفست
آن سر که نرفته بچو کانت
گرگوی زراست کم از خزفست
کی آن تن لایق قربانی است
کاندر طلب آب و علفست
کوراست ز دیدار رخ تو
آن دیده که باز بهر طرفست
از زمزمۀ عشق تو کراست
گوشی که به نغمۀ چنگ و دفست
عمری که سرآمد در غم تو
سرمایۀ خرمی و شعفست
یک دختر فکر که هست مرا
بهتر ز دو صد پسر خلفست
دری که ز منطق مفتقر است
پروردۀ آب و گل نجفست
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۳ - از هر گل شور نروید گل
از هر گل شور نروید گل
شیرین سخنی سزد از بلبل
قمری صفت ار شوری داری
زیبنده بود هوس سنبل
در غمزۀ مست تو جادوئیست
دل برده ز مملکت بابل
سر حلقۀ اهل دلم لیکن
دیوانۀ حلقۀ آن کاکل
کی غلغلۀ شاهی شنود
تا یوسف حسن نه بیند غل
از جزء، نتیجۀ کل مطلب
تا آنکه شود پیوسته بکل
سودای مثال تو در سر من
گوئی افلاطون است و مُثُل
مجنون توام ای لیلی حسن
یا مفتقرم، ما شئت فقل
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۴ - بخدا که ز غیر تو بیزارم
بخدا که ز غیر تو بیزارم
وز خویش همیشه در آزارم
آوارۀ کوه و بیابانم
سرگشتۀ کوچه و بازارم
چون مرغ شب آویزم همه شب
روزانه چه بلبل گلزارم
در خرمن نه فلک آتش زد
یک شعله ز آه دل زارم
رنجورم و باز مرنجانم
بیزارم و باز نیازارم
آن خاطر نازک را ترسم
کز زاری خویش بیازارم
من مفتقر سودا زده ام
اینست متاعم و ابزارم
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۵ - آن دل که ز عشق چه غنچه شکفت
آن دل که ز عشق چه غنچه شکفت
هر نکته که گفت ز حسن تو گفت
بیدار غمت از صبح ازل
تا شام ابد یک لحظه نخفت
گوش دل هر هوشیار دلی
هر نغمه شنفت هم از تو شنفت
مژگان من دلرفته ز دست
جز خاک ره کوی تو نرفت
از اشک و سرشک روان دلم
پیداست حقیقت راز نهفت
آندل که نگشته ز طاقت طاق
حاشا که بود با عشق تو جفت
این غم که نصیب مفتقر است
هرگز ندهد از دست به مفت
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۶ - تا رایت عشق افراخته ام
تا رایت عشق افراخته ام
در وادی حیرت تاخته ام
هنگام قمار نظر بازی
یکجا دل و دین را باخته ام
از عشرت و شادی بی خبرم
تا با غم دل پردخته ام
از من نه عجب گر نیست نشان
در بوتۀ غم بگداخته ام
حاشا که ز کوی تو پای کشم
جز کوی ترا نشناخته ام
یک نکته ز عشق اندوخته ام
وز کف دو جهان انداخته ام
گز مفتقرم از دولت عشق
با گنج قناعت ساخته ام
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۷ - ای در طلبت همۀ عالم گم
ای در طلبت همۀ عالم گم
افلاطون رفته فرو در خم
سرگشتۀ کوی تواند افلاک
آشفتۀ موی تواند انجم
از شش جهت آوازۀ عشاق
بر خواسته تا فلک هفتم
در وادی عشق تو طفل رهند
پیران طریقت بل هُم هُم
کی مردم دیده ترا بیند
ای بیرون از افق مردم
بحریست عمیق پر از گرداب
یک قطرۀ اوست دو صد قلزم
گر شیر فلک باشی بمثل
دم در کش و هیچ مجنبان دم
زد دانۀ خال تو راه خیال
فریاد ز رهزنی گندم
یا آنکه ز پای طلب بنشین
یا مفقر از سر هستی قم
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۹ - ای روی تو قبلۀ حاجاتم
ای روی تو قبلۀ حاجاتم
وی کوی تو طور مناجاتم
مصباح جهان افروز ترا
از پرتو لطف تو مشکوتم
گر سینه شود سینا چه عجب
گر جلوه کنی به میقاتم
تا خاک نشین ره تو شوم
شد جام جهان بین مرآتم
گر گوهر معرفت اندوزم
گنجینۀ کل کمالاتم
معمورۀ حسن تو کرده مرا
سرگشتۀ کوی خراباتم
گر بندۀ خویشم گردانی
بیزار ز کشف و کراماتم
ای یوسف حسن ازل نظری
کز عشق تو تا بابد ماتم
این است کلافۀ مفتقرت
این است بضاعت مزجاتم
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۰ - از جان بگذر جانان بطلب
از جان بگذر جانان بطلب
آنگاه ز جانان جان بطلب
با قلب سلیم اسلام بجو
پس مرتبۀ سلمان بطلب
از فتنۀ شرک جلّی و خفیّ
ایمن چه شوی ایمان بطلب
در وادی فقر بزن قدمی
پس دولت بی پایان بطلب
گر گنج حقائق می طلبی
از کنج دل ویران بطلب
ور گلشن خندان می جوئی
چشمی ز غمش گریان بطلب
گر بادۀ خام ترا باید
ای دل جگر بریان بطلب
گر همت خضر ترا باشد
سرچشمۀ جاویدان بطلب
سوز غم و ساز سخنرانی
از مفتقر نالان بطلب
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۱ - تا بی خبری ز ترانۀ دل
تا بی خبری ز ترانۀ دل
هرگز نرسی به نشانۀ دل
روزانۀ نیک نمی بینی
بی ناله و آه شبانۀ دل
تا چهره نگردد سرخ از خون
کی سبزه دمد از دانۀ دل
از موج بلا ایمن گردی
آنگه که رسی به کرانۀ دل
از خانۀ کعبه چه می طلبی
ای از تو خرابی خانۀ دل
اندر صدف دو جهان نبود
چون گوهر قدس یگانۀ دل
در مملکت سلطان وجود
گنجی نبود چو خزانۀ دل
در راه غمت کردیم نثار
عمری بفسون و فسانۀ دل
جانا نظری سوی مفتقرت
کاسوده شود ز بهانه دل