تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب صابر : قصاید
شماره ۶۱ - ای در حسد چشم تو هاروت به بابل
ای در حسد چشم تو هاروت به بابل
من در هوس زهره و هاروت تو بیدل
با چهره تو سایه بود تابش زهره
وز غمزه تو مایه برد جادوی بابل
ماهی و منت ساخته منزل ز دل و جان
مه را صنما چاره نباشد ز منازل
پیوسته دل و جان مرا سوخته داری
کم سوز که نیکو نبود سوخته منزل
فریادم از آن روز که در جان و دل من
افتاد زآواز رحیل تو زلازل
تو رفته و از رفتن تو مانده نشانی
من مانده و از ماندن من مانده دلایل
خون دلم آمیخته با ریگ بیابان
رنگ رخت آویخته در خاک مراحل
آنجا شده از رنگ رخت خاک پر از گل
واینجا شده از خون دلم ریگ پر از گل
عقلم شده بی عید زتیمار تو قربان
صبرم شده بی تیغ زهجران تو بسمل
هم عیش من از مهر تو چون فرقت تو تلخ
هم هوش من از هجر تو چون وصل تو زایل
بی سلسله زلف تو اکنون دل و دانش
بر من نتوان بست به زنجیر و سلاسل
حاضر نشود دل چو جمال تو نه حاضر
حاصل نبود جان چو وصال تو نه حاصل
دارم دل و جان مایل دیدار تو لیکن
هرگز نبود رای تو را میل به مایل
از جان گسلم گر دل تو بگسلد از من
جانا نظر دل ز من دلشده مگسل
آسیمه شد از فرقت تو در تن من جان
چون ظلم ز عدل ملک عالم عادل
اتسز شه غازی که حسام و قلم او
این رنج عدو آمد و آن راحت سایل
شاهی که قوی گشت بدو قاعده حق
حقی که فرو مرد بدو قوت باطل
ای شاه تویی آنکه به توفیق و با تایید
دولت ز تو عالی شد و ملت به تو مقبل
دریافت به تایید تو دولت همه مقصود
حل کرد به توفیق تو ملت همه مشکل
شد رای تو پیرایه اجرام سماوی
شد لفظ تو سرمایه دیوان رسایل
دلهای افاضل به فواضل همه بردی
دلهای افاضل که برد جز به فواضل
در عهد تو گر زنده شود حاتم و صاحب
این پیش تو جاهل بود آن نزد تو مدخل
قاضی است سر تیغ تو در حکم ممالک
مفتی است سر کلک تو در کشف مسایل
وقتی که کند همت تو قصد به بالا
روزی که کند هیبت تو تیغ حمایل
از دست درافتند مقیمان سماوی
وز پای درآیند سواران مقاتل
آن را سزی ای شاه که بینند بزرگان
اطراف جهان را به جمالت متجمل
در دولت سلطان سلاطین شده عالم
از عاطفت عدل تو پر شحنه و عامل
آسوده نشسته به جلال تو اجلا
و آرام گرفته به منال تو اماثل
از چین طرف آورده به دیوان تو فغفور
وز روم کمر بسته به فرمان تو هرقل
آمیخته صحبت تو صاحب بغداد
آموخته خطبه تو خاطب موصل
دیوار سراپرده و ماه علم تو
با ماه برابر شده با چرخ مقابل
بر چرخ تو را منزل و می گویدت اقبال
بیرون مشو از منزل یک ساعتک انزل
گر زنده شوند از روش و رسم تو گیرند
گردان جهان دیده و شاهان اوایل
در عدل طریق و عمل و عادل و سیرت
در ملک رسوم و ره و آیین و شمایل
از عفو تو آید لطف و رافت و رحمت
وز عدل تو خیزد شرف عاجل و آجل
آن باره که بادی است زسندانش قوایم
و آن اسب که ابری است ز خاراش مفاصل
بینند چو از هر دو ز من سایه پذیرند؟
پرویز در این سایه و شبدیز در آن ظل
نه صف هنر دید و نه میدان ملاقات
چون کلک تو و تیغ تو یک قایل و فاعل
آن را کشد آن تیغ که فتوی دهدش عقل
جز تیغ تو نشنید کسی آهن عاقل
آباد بر آن تیغ که بی دیده و دانش
می بیند و بی راه محق داند و باطل
گر نصرت از او خواسته بودی به همه حال
از منتصر آن فتنه ندیدی متوکل
چون رای تو تابنده و چون لفظ تو پر در
چون سهم تو گیرنده و چون خشم تو قاتل
چون کلک تو دین پرور و یک لحظه نباشد
از مصلحت ملک تو چون کلک تو غافل
کلکی که بداند همه راز دل بدخواه
چون تیغ تو نابوده در او خارج و داخل
از خاصیت دست تو چون دست تو معطی
وز فایده لفظ تو چون لفظ تو مفضل
در شرع چون رسم تو نهد قاعده خوب
در ملک چو تیغ تو نهد نصرت کامل
گر علم تو او را حکم عدل نسازد
پیدا نشود مرتبت عالم و جاهل
شاها به وصول همه اغراض و مقاصد
جز خدمت و جز مدحت تو نیست وسایل
موجود شوند ار دل و رای تو بخواهند
معدوم شده دولت و اقبال افاضل
پیداست مقامات تو در ملت و در ملک
پنهان نبود در شب تاریک مشاعل
خوکرد طمع بر نظر عاطفت تو
خو کرده بود باز به آواز جلاجل
شاها به فتوح تو جهان حامله گشته است
جز بار نهادن نبود حاصل حامل
زان داد مرا عمر جهان خلعت پیری
زیرا به ثناهای تو بودم متوسل
هر چند که هستم به سخن طوطی و بلبل
سنجاب جوانیم بدل شد به حواصل
با این همه آن صاحب نظمم که نیابند
دریای مرا اهل سخن معبر و ساحل
گر مدح تو را بر عرب عاربه خوانم
الفاظ مرا قبله کنند اهل قبایل
تا شعر بود در دو زبان اصل بلاغت
تا فضل بود در دو جهان اصل فضایل
بادا ز زبان بهره تو مدحت عالی
بادا ز جهان حصه تو نعمت شامل
من در هوس زهره و هاروت تو بیدل
با چهره تو سایه بود تابش زهره
وز غمزه تو مایه برد جادوی بابل
ماهی و منت ساخته منزل ز دل و جان
مه را صنما چاره نباشد ز منازل
پیوسته دل و جان مرا سوخته داری
کم سوز که نیکو نبود سوخته منزل
فریادم از آن روز که در جان و دل من
افتاد زآواز رحیل تو زلازل
تو رفته و از رفتن تو مانده نشانی
من مانده و از ماندن من مانده دلایل
خون دلم آمیخته با ریگ بیابان
رنگ رخت آویخته در خاک مراحل
آنجا شده از رنگ رخت خاک پر از گل
واینجا شده از خون دلم ریگ پر از گل
عقلم شده بی عید زتیمار تو قربان
صبرم شده بی تیغ زهجران تو بسمل
هم عیش من از مهر تو چون فرقت تو تلخ
هم هوش من از هجر تو چون وصل تو زایل
بی سلسله زلف تو اکنون دل و دانش
بر من نتوان بست به زنجیر و سلاسل
حاضر نشود دل چو جمال تو نه حاضر
حاصل نبود جان چو وصال تو نه حاصل
دارم دل و جان مایل دیدار تو لیکن
هرگز نبود رای تو را میل به مایل
از جان گسلم گر دل تو بگسلد از من
جانا نظر دل ز من دلشده مگسل
آسیمه شد از فرقت تو در تن من جان
چون ظلم ز عدل ملک عالم عادل
اتسز شه غازی که حسام و قلم او
این رنج عدو آمد و آن راحت سایل
شاهی که قوی گشت بدو قاعده حق
حقی که فرو مرد بدو قوت باطل
ای شاه تویی آنکه به توفیق و با تایید
دولت ز تو عالی شد و ملت به تو مقبل
دریافت به تایید تو دولت همه مقصود
حل کرد به توفیق تو ملت همه مشکل
شد رای تو پیرایه اجرام سماوی
شد لفظ تو سرمایه دیوان رسایل
دلهای افاضل به فواضل همه بردی
دلهای افاضل که برد جز به فواضل
در عهد تو گر زنده شود حاتم و صاحب
این پیش تو جاهل بود آن نزد تو مدخل
قاضی است سر تیغ تو در حکم ممالک
مفتی است سر کلک تو در کشف مسایل
وقتی که کند همت تو قصد به بالا
روزی که کند هیبت تو تیغ حمایل
از دست درافتند مقیمان سماوی
وز پای درآیند سواران مقاتل
آن را سزی ای شاه که بینند بزرگان
اطراف جهان را به جمالت متجمل
در دولت سلطان سلاطین شده عالم
از عاطفت عدل تو پر شحنه و عامل
آسوده نشسته به جلال تو اجلا
و آرام گرفته به منال تو اماثل
از چین طرف آورده به دیوان تو فغفور
وز روم کمر بسته به فرمان تو هرقل
آمیخته صحبت تو صاحب بغداد
آموخته خطبه تو خاطب موصل
دیوار سراپرده و ماه علم تو
با ماه برابر شده با چرخ مقابل
بر چرخ تو را منزل و می گویدت اقبال
بیرون مشو از منزل یک ساعتک انزل
گر زنده شوند از روش و رسم تو گیرند
گردان جهان دیده و شاهان اوایل
در عدل طریق و عمل و عادل و سیرت
در ملک رسوم و ره و آیین و شمایل
از عفو تو آید لطف و رافت و رحمت
وز عدل تو خیزد شرف عاجل و آجل
آن باره که بادی است زسندانش قوایم
و آن اسب که ابری است ز خاراش مفاصل
بینند چو از هر دو ز من سایه پذیرند؟
پرویز در این سایه و شبدیز در آن ظل
نه صف هنر دید و نه میدان ملاقات
چون کلک تو و تیغ تو یک قایل و فاعل
آن را کشد آن تیغ که فتوی دهدش عقل
جز تیغ تو نشنید کسی آهن عاقل
آباد بر آن تیغ که بی دیده و دانش
می بیند و بی راه محق داند و باطل
گر نصرت از او خواسته بودی به همه حال
از منتصر آن فتنه ندیدی متوکل
چون رای تو تابنده و چون لفظ تو پر در
چون سهم تو گیرنده و چون خشم تو قاتل
چون کلک تو دین پرور و یک لحظه نباشد
از مصلحت ملک تو چون کلک تو غافل
کلکی که بداند همه راز دل بدخواه
چون تیغ تو نابوده در او خارج و داخل
از خاصیت دست تو چون دست تو معطی
وز فایده لفظ تو چون لفظ تو مفضل
در شرع چون رسم تو نهد قاعده خوب
در ملک چو تیغ تو نهد نصرت کامل
گر علم تو او را حکم عدل نسازد
پیدا نشود مرتبت عالم و جاهل
شاها به وصول همه اغراض و مقاصد
جز خدمت و جز مدحت تو نیست وسایل
موجود شوند ار دل و رای تو بخواهند
معدوم شده دولت و اقبال افاضل
پیداست مقامات تو در ملت و در ملک
پنهان نبود در شب تاریک مشاعل
خوکرد طمع بر نظر عاطفت تو
خو کرده بود باز به آواز جلاجل
شاها به فتوح تو جهان حامله گشته است
جز بار نهادن نبود حاصل حامل
زان داد مرا عمر جهان خلعت پیری
زیرا به ثناهای تو بودم متوسل
هر چند که هستم به سخن طوطی و بلبل
سنجاب جوانیم بدل شد به حواصل
با این همه آن صاحب نظمم که نیابند
دریای مرا اهل سخن معبر و ساحل
گر مدح تو را بر عرب عاربه خوانم
الفاظ مرا قبله کنند اهل قبایل
تا شعر بود در دو زبان اصل بلاغت
تا فضل بود در دو جهان اصل فضایل
بادا ز زبان بهره تو مدحت عالی
بادا ز جهان حصه تو نعمت شامل
ادیب صابر : قصاید
شماره ۶۲ - جز با لب نوشین تو نوشم نشود مل
جز با لب نوشین تو نوشم نشود مل
جز با رخ رنگین تو رنگم ندهد گل
هر گه که تامل کنم از روی و لب تو
در چشم من و جان من آیند گل و مل
گر چشم و لبم بی لب و روی تو بمانند
هرگز به گل و مل نکنم نیز تامل
جانا چو لبت لاله ندارند به گرگان
ماها چو رخت سیب نیازند ز آمل
از سیب مرا بی رخ خوب تو تسلی است
با لاله مرا بی لب لعل تو تعلل
بیمارم و جویم ز رخت راه تشفی
ناهارم و خواهم ز لبت وجه تناول
جز بر در تو نگذرم از فرط تشوق
جز در رخ تو ننگرم از بهر تفال
تا عارض تو طوق برآورد چو قمری
عشق تو به من شوق درآورد چو بلبل
بلبل نکند بر رخ گل نوحه و زاری
زان گونه که من بی رخ تو ناله و غلغل
گر صلصل و طاووس نهم نام تو شاید
با زیب چو طاووسی و بی مهر چو صلصل
در کوی وفا گر نکنی عزم توقف
صبر از دل من دور کند عزم ترحل
در دیده مرا هست به روی تو تنزه
در باده مرا باد به بوس تو تنقل
بر مشک رسد زلف تو را ناز و تکبر
بر ماه رود روی تو را کبر و تطاول
زان زلف برانگیخته از سلسله عنبر
زان روی درآویخته از سنبله سنبل
طبعم همه پر مشک شود گاه تفکر
مغزم همه پر ماه شود وقت تخیل
نه جنس تو بینند به خوبی و لطیفی
نه مثل خداوندی به توفیق و تفضل
صدر همه سادات جهان سید مشرق
کارزاق جهان را کف او کرد تکفل
هم کنیت و هم خلق نبی صاحب معراج
هم نسبت و هم نام وصی صاحب دلدل
بعضی است ز پیغمبر و جزوی است ز حیدر
آن جزو که دارد شرف و منزلت کل
بر عقل نهد فکرت صایفش تفاخر
بر چرخ نهد همت عالیش تحمل
اصحاب خرد را به بر اوست توقف
ارباب امل را به در اوست تنزل
ای بنده خاک قدمت انفس و آفاق
ای چاکر نوک قلمت شعر و ترسل
ای ذل طمع را به تو امید تفرج
ای عذر گنه را ز تو تشریف تقبل
با فخر و شرف ذات تو را فخر تناسب
با فضل و ادب طبع تو را حکم تناسل
در باب کس از فضل تو نابوده تهاون
در حق کس از جود تو نارفته تغافل
اجرام فلک را به هوای تو تقرب
اوتاد زمین را به ثنای تو توسل
هم جسم طمع را به بقای تو طراوت
هم چشم طمع را به لقای تو تکحل
رفعت زجلال تو برد انجم و افلاک
نسبت به خصال تو کند مشک و قرنفل
از دست سخای تو دو رگ دجله و جیحون
وز دفتر حلم تو دو خط جودی و بابل
اوصاف شهان را به خصال تو تخلص
احوال جهان را به جمال تو تجمل
در جود به جود تو کند ابر تولا
در بذل به بذل تو زند بحر تمثل
هم فعل تو را با قدم صدق تعلق
هم کلک تو را با قلم غیب تماثل
جود تو رساننده طمع را به تمنی
بذل تو رهاننده امل را ز تمحل
در بادیه حرص نیارد شدن امید
بر همت و توفیق تو ناکرده توکل
بی روی تو ظاهر نشود فایده چشم
بی جوی تو حاصل نشود منفعت پل
کس را زتو و خدمت تو چاره نباشد
چونانکه در این قافیه از باب تفعل
زان کلک همایونت وزآن مرکب میمونت
احوال زمان را و زمین راست تبدل
این زلزله بنشاند از آشوب زمانه
وان سرمه کند جرم زمین را به تزلزل
این است که بر عقل نهد رفتن او قید
آن است که بر باد نهد جستن او غل
نه عقل در این دیده گه رمز تفاوت
نه طبع بدان داده گه سیر تکاسل
این منزل از اندیشه کند گاه تحرک
و اندیشه بدان در نرسد وقت تحول
تا کبک کند ناز به دیدار و به رفتار
تا باز کند صید به منقار و به چنگل
تا نعمت و اقبال دهد پایگه عز
تا محنت و ادبار بود جایگه ذل
احباب تو را باد همه ناز و تنعم
اعدای تو را باد همه رنج و تذلل
احوال جلال تو منزه زحوادث
ایام بقای تو مسلم زتداول
جز با رخ رنگین تو رنگم ندهد گل
هر گه که تامل کنم از روی و لب تو
در چشم من و جان من آیند گل و مل
گر چشم و لبم بی لب و روی تو بمانند
هرگز به گل و مل نکنم نیز تامل
جانا چو لبت لاله ندارند به گرگان
ماها چو رخت سیب نیازند ز آمل
از سیب مرا بی رخ خوب تو تسلی است
با لاله مرا بی لب لعل تو تعلل
بیمارم و جویم ز رخت راه تشفی
ناهارم و خواهم ز لبت وجه تناول
جز بر در تو نگذرم از فرط تشوق
جز در رخ تو ننگرم از بهر تفال
تا عارض تو طوق برآورد چو قمری
عشق تو به من شوق درآورد چو بلبل
بلبل نکند بر رخ گل نوحه و زاری
زان گونه که من بی رخ تو ناله و غلغل
گر صلصل و طاووس نهم نام تو شاید
با زیب چو طاووسی و بی مهر چو صلصل
در کوی وفا گر نکنی عزم توقف
صبر از دل من دور کند عزم ترحل
در دیده مرا هست به روی تو تنزه
در باده مرا باد به بوس تو تنقل
بر مشک رسد زلف تو را ناز و تکبر
بر ماه رود روی تو را کبر و تطاول
زان زلف برانگیخته از سلسله عنبر
زان روی درآویخته از سنبله سنبل
طبعم همه پر مشک شود گاه تفکر
مغزم همه پر ماه شود وقت تخیل
نه جنس تو بینند به خوبی و لطیفی
نه مثل خداوندی به توفیق و تفضل
صدر همه سادات جهان سید مشرق
کارزاق جهان را کف او کرد تکفل
هم کنیت و هم خلق نبی صاحب معراج
هم نسبت و هم نام وصی صاحب دلدل
بعضی است ز پیغمبر و جزوی است ز حیدر
آن جزو که دارد شرف و منزلت کل
بر عقل نهد فکرت صایفش تفاخر
بر چرخ نهد همت عالیش تحمل
اصحاب خرد را به بر اوست توقف
ارباب امل را به در اوست تنزل
ای بنده خاک قدمت انفس و آفاق
ای چاکر نوک قلمت شعر و ترسل
ای ذل طمع را به تو امید تفرج
ای عذر گنه را ز تو تشریف تقبل
با فخر و شرف ذات تو را فخر تناسب
با فضل و ادب طبع تو را حکم تناسل
در باب کس از فضل تو نابوده تهاون
در حق کس از جود تو نارفته تغافل
اجرام فلک را به هوای تو تقرب
اوتاد زمین را به ثنای تو توسل
هم جسم طمع را به بقای تو طراوت
هم چشم طمع را به لقای تو تکحل
رفعت زجلال تو برد انجم و افلاک
نسبت به خصال تو کند مشک و قرنفل
از دست سخای تو دو رگ دجله و جیحون
وز دفتر حلم تو دو خط جودی و بابل
اوصاف شهان را به خصال تو تخلص
احوال جهان را به جمال تو تجمل
در جود به جود تو کند ابر تولا
در بذل به بذل تو زند بحر تمثل
هم فعل تو را با قدم صدق تعلق
هم کلک تو را با قلم غیب تماثل
جود تو رساننده طمع را به تمنی
بذل تو رهاننده امل را ز تمحل
در بادیه حرص نیارد شدن امید
بر همت و توفیق تو ناکرده توکل
بی روی تو ظاهر نشود فایده چشم
بی جوی تو حاصل نشود منفعت پل
کس را زتو و خدمت تو چاره نباشد
چونانکه در این قافیه از باب تفعل
زان کلک همایونت وزآن مرکب میمونت
احوال زمان را و زمین راست تبدل
این زلزله بنشاند از آشوب زمانه
وان سرمه کند جرم زمین را به تزلزل
این است که بر عقل نهد رفتن او قید
آن است که بر باد نهد جستن او غل
نه عقل در این دیده گه رمز تفاوت
نه طبع بدان داده گه سیر تکاسل
این منزل از اندیشه کند گاه تحرک
و اندیشه بدان در نرسد وقت تحول
تا کبک کند ناز به دیدار و به رفتار
تا باز کند صید به منقار و به چنگل
تا نعمت و اقبال دهد پایگه عز
تا محنت و ادبار بود جایگه ذل
احباب تو را باد همه ناز و تنعم
اعدای تو را باد همه رنج و تذلل
احوال جلال تو منزه زحوادث
ایام بقای تو مسلم زتداول
ادیب صابر : قصاید
شماره ۶۷ - بستد ز من آن پسته دهن دل به دو بادام
بستد ز من آن پسته دهن دل به دو بادام
از پسته و بادام که سازد به از او دام
چون پسته گشادم دهن اندر صفت او
باشد که به من بگذرد آن چشم چو بادام
تا ننگرد این دیده در آن روی چو خورشید
چون چرخ نبینند مرا ساعتی آرام
گر در نگرم هیچ بدان عارض چون ماه
دیده دمدم همچو سپهر از همه اندام
گویی ز نخست آن که همی حرف سخن ساخت
از قد وی و پشت من آورد الف لام
زنده نشوم تا ز لبش نشنوم آواز
گویی لب او عیسی مریم شد و من سام
درباره لعل ازلب نوشینش نشان است
زین است که پیوسته بود در کف من جام
بر لفظ نرانم صفت عارضش ایراک
جویم ز جمال رخ او تازه و پدرام
همواره دلم خانه عشق است و روا باد
هر چند کش از آتش و آب است در و بام
گویند که هر چیز به هنگام بود خوش
ای عشق چه چیزی که خوشی در همه هنگام
در نعت تو ناچیز شود فکرت و تمییز
چون در هنر صدر اجل خاطر و اوهام
مجدالدین فخر شرف و تاج معالی
عالم شرف الساده علی عمده اسلام
برهان همه آل نبی صدر شریعت
صدر همه اولاد علی صاحب صمصام
دولت به وی آراسته چون ملک به انصاف
ملت به وی افروخته چون چرخ به اجرام
نزد نسب عالی او هر نسبی پست
پیش سخن پخته او هرسخنی خام
بی حشمت او دولت چون باد بود تند
بی دولت او حشمت چون خاک بود رام
آنجا که نخواهد نکند دست قدر کار
وانجا که نگوید ننهد پای قضا گام
بی او نرسد خلق به اعزاز و به اجلال
جز وی ندهد راه به انعام و به اکرام
ای بار خدایی که ببخشید جهان را
همچون پدر و جد به تو بخشنده اقسام
بر جد تو گر نام نبوت نشدی ختم
جز بر تو پس از وی به سزا نامدی این نام
از باس تو و رفق تو رنج آمد و راحت
وز نهی تو و امر تو نقض آید و ابرام
بر خاک زمین حلم تو را مایه تقدیم
بر چرخ برین رای تو را پایه اقدام
ضرغام کند پرورش مهر تو روباه
روباه کند سرزنش کین تو ضرغام
در دفتر حکمت سخنت صدر سخنهاست
تا لاجرم آمد قلمت صاحب اقلام
سر خرد از نقطه فهم تو برون نیست
زان خواند خرد فهم تو را سید افهام
دریا نبود با کرم و جود تو هرگز
ناقص نبود با شرف و منزلت تام
آنجا که نباشد شرف نام تو حاصل
مدحت همه هجو است و ستایش همه دشنام
گر عقد کند عقل حساب همه سادات
از نام تو خنصر بود از غیر تو ابهام
در جز تو نباشد شرف و قدر تو هرگز
زیرا نبود مرتبت وحی در الهام
با تو به بزرگی نبود جز تو برابر
دانند بزرگان که نه چون صبح بود شام
در طالع سعد تو بود قوت افلاک
آری و در ارواح بود قوت اجسام
مقهور به جود تو بود انفس و آفاق
مامور به نام تو شود انجم و احکام
آز از شرف جود تو پرداخته عالم
دین از شرف جد تو افراخته اعلام
گویند که نمام نکو نام نباشد
کلک تو نکو نام چرا آمد و نمام
بی آلت رفتار رساننده اخبار
بی آلت گفتار گزارنده پیغام
گر روشن از او شد فلک دولت و دانش
در آب و گل تیره چرا باشد مادام
ای یافته فرجام سخا از دلت و آغاز
ایمن شده آغاز معالیت ز فرجام
چون حاتم ایامی و این نادره حالی است
من بنده در ایام تو ناشاکر از ایام
کردار نکو وام بود بر همه احرار
پس هست ز انعام خداوند مرا وام
تا از دهن خلق ثنا زاید و مدحت
تا از روش چرخ شهور آید و اعوام
بادا روش چرخ تو را بنده مطواع
بادا دهن خلق ز تو شاکر انعام
هر عیش که خوشتر به جهان حظ تو آن عیش
هر کام که بهتر ز فلک قسم تو آن کام
هموار ندیم دل تو شادی بی غم
پیوسته حریف کف تو جام غم انجام
از پسته و بادام که سازد به از او دام
چون پسته گشادم دهن اندر صفت او
باشد که به من بگذرد آن چشم چو بادام
تا ننگرد این دیده در آن روی چو خورشید
چون چرخ نبینند مرا ساعتی آرام
گر در نگرم هیچ بدان عارض چون ماه
دیده دمدم همچو سپهر از همه اندام
گویی ز نخست آن که همی حرف سخن ساخت
از قد وی و پشت من آورد الف لام
زنده نشوم تا ز لبش نشنوم آواز
گویی لب او عیسی مریم شد و من سام
درباره لعل ازلب نوشینش نشان است
زین است که پیوسته بود در کف من جام
بر لفظ نرانم صفت عارضش ایراک
جویم ز جمال رخ او تازه و پدرام
همواره دلم خانه عشق است و روا باد
هر چند کش از آتش و آب است در و بام
گویند که هر چیز به هنگام بود خوش
ای عشق چه چیزی که خوشی در همه هنگام
در نعت تو ناچیز شود فکرت و تمییز
چون در هنر صدر اجل خاطر و اوهام
مجدالدین فخر شرف و تاج معالی
عالم شرف الساده علی عمده اسلام
برهان همه آل نبی صدر شریعت
صدر همه اولاد علی صاحب صمصام
دولت به وی آراسته چون ملک به انصاف
ملت به وی افروخته چون چرخ به اجرام
نزد نسب عالی او هر نسبی پست
پیش سخن پخته او هرسخنی خام
بی حشمت او دولت چون باد بود تند
بی دولت او حشمت چون خاک بود رام
آنجا که نخواهد نکند دست قدر کار
وانجا که نگوید ننهد پای قضا گام
بی او نرسد خلق به اعزاز و به اجلال
جز وی ندهد راه به انعام و به اکرام
ای بار خدایی که ببخشید جهان را
همچون پدر و جد به تو بخشنده اقسام
بر جد تو گر نام نبوت نشدی ختم
جز بر تو پس از وی به سزا نامدی این نام
از باس تو و رفق تو رنج آمد و راحت
وز نهی تو و امر تو نقض آید و ابرام
بر خاک زمین حلم تو را مایه تقدیم
بر چرخ برین رای تو را پایه اقدام
ضرغام کند پرورش مهر تو روباه
روباه کند سرزنش کین تو ضرغام
در دفتر حکمت سخنت صدر سخنهاست
تا لاجرم آمد قلمت صاحب اقلام
سر خرد از نقطه فهم تو برون نیست
زان خواند خرد فهم تو را سید افهام
دریا نبود با کرم و جود تو هرگز
ناقص نبود با شرف و منزلت تام
آنجا که نباشد شرف نام تو حاصل
مدحت همه هجو است و ستایش همه دشنام
گر عقد کند عقل حساب همه سادات
از نام تو خنصر بود از غیر تو ابهام
در جز تو نباشد شرف و قدر تو هرگز
زیرا نبود مرتبت وحی در الهام
با تو به بزرگی نبود جز تو برابر
دانند بزرگان که نه چون صبح بود شام
در طالع سعد تو بود قوت افلاک
آری و در ارواح بود قوت اجسام
مقهور به جود تو بود انفس و آفاق
مامور به نام تو شود انجم و احکام
آز از شرف جود تو پرداخته عالم
دین از شرف جد تو افراخته اعلام
گویند که نمام نکو نام نباشد
کلک تو نکو نام چرا آمد و نمام
بی آلت رفتار رساننده اخبار
بی آلت گفتار گزارنده پیغام
گر روشن از او شد فلک دولت و دانش
در آب و گل تیره چرا باشد مادام
ای یافته فرجام سخا از دلت و آغاز
ایمن شده آغاز معالیت ز فرجام
چون حاتم ایامی و این نادره حالی است
من بنده در ایام تو ناشاکر از ایام
کردار نکو وام بود بر همه احرار
پس هست ز انعام خداوند مرا وام
تا از دهن خلق ثنا زاید و مدحت
تا از روش چرخ شهور آید و اعوام
بادا روش چرخ تو را بنده مطواع
بادا دهن خلق ز تو شاکر انعام
هر عیش که خوشتر به جهان حظ تو آن عیش
هر کام که بهتر ز فلک قسم تو آن کام
هموار ندیم دل تو شادی بی غم
پیوسته حریف کف تو جام غم انجام
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۱۸ - دیده که رخ و زلف تو از دور ببیند
دیده که رخ و زلف تو از دور ببیند
بر روز منور شب دیجور ببیند
در ظلمت زلفین تو رخسار تو نور است
پر نور شود دیده که آن نور ببیند
عاشق که به کویت گذرد خلد ببیند
دیده که به رویت نگرد حور ببیند
از رنج شفا یابد و رنجور نماند
گر روی تو را مردم رنجور ببیند
آسیمه شوم چون لب نوشینت ببینم
ماننده زنبور که انگور ببیند
با تو مثل من که همی بینمت از دور
چون تشنه و آب است که از دور ببیند
گر وصل تو یابم سخن هجر نگویم
ماتم چه کند هر که ره سور ببیند
بر روز منور شب دیجور ببیند
در ظلمت زلفین تو رخسار تو نور است
پر نور شود دیده که آن نور ببیند
عاشق که به کویت گذرد خلد ببیند
دیده که به رویت نگرد حور ببیند
از رنج شفا یابد و رنجور نماند
گر روی تو را مردم رنجور ببیند
آسیمه شوم چون لب نوشینت ببینم
ماننده زنبور که انگور ببیند
با تو مثل من که همی بینمت از دور
چون تشنه و آب است که از دور ببیند
گر وصل تو یابم سخن هجر نگویم
ماتم چه کند هر که ره سور ببیند
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۲۴ - هر گه که گل لعل بخندد به چمن بر
هر گه که گل لعل بخندد به چمن بر
جز جام می لعل نشاید به دهن بر
من جامه گر از جور غم عشق دریدم
گل جامه ز جور که دریده است به تن بر
فریاد کند هر که به بیداد در افتد
فریاد ز رعد آمد و بیداد به من بر
ماند به سرشک من و رخساره ی معشوق
هر قطره که شبگیر درافتد به سمن بر
از لاله همه دشت عقیق یمنی گشت
تاراج کی آمد ز خراسان به یمن بر
وز ژاله زمین معدن در عدنی شد
تا باد گذر کرد به دریای عدن بر
از بس که همی مشک فشانند درختان
افسوس کند شاخ درختان به ختن بر
صدر همه سادات علی تاج معالی
در مدحت او فتنه معانی به سخن بر
جز جام می لعل نشاید به دهن بر
من جامه گر از جور غم عشق دریدم
گل جامه ز جور که دریده است به تن بر
فریاد کند هر که به بیداد در افتد
فریاد ز رعد آمد و بیداد به من بر
ماند به سرشک من و رخساره ی معشوق
هر قطره که شبگیر درافتد به سمن بر
از لاله همه دشت عقیق یمنی گشت
تاراج کی آمد ز خراسان به یمن بر
وز ژاله زمین معدن در عدنی شد
تا باد گذر کرد به دریای عدن بر
از بس که همی مشک فشانند درختان
افسوس کند شاخ درختان به ختن بر
صدر همه سادات علی تاج معالی
در مدحت او فتنه معانی به سخن بر
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۲۷ - آورد به ما بلبل عاشق خبر گل
آورد به ما بلبل عاشق خبر گل
جز بلبل گل دوست که داند خطر گل
هر چند که در گل همه خوبی و خوشی هست
بی مل نه همانا که خوش آید خبر گل
زان قطره شبی گر که بر شاخ گل افتاد
چون تاج شهان گشت ز در تاج سر گل
از بس که صبا بر سر گلزار گذر کرد
پر مشک و عقیق است همه رهگذر گل
زیر و زبر گل همه لعل است و زبرجد
دل زیر و زبر گشت ز زیر و زبر گل
گل یک اثر است از قدح مل به لطافت
زیبا نبود بی اثر مل اثر گل
جز بلبل گل دوست که داند خطر گل
هر چند که در گل همه خوبی و خوشی هست
بی مل نه همانا که خوش آید خبر گل
زان قطره شبی گر که بر شاخ گل افتاد
چون تاج شهان گشت ز در تاج سر گل
از بس که صبا بر سر گلزار گذر کرد
پر مشک و عقیق است همه رهگذر گل
زیر و زبر گل همه لعل است و زبرجد
دل زیر و زبر گشت ز زیر و زبر گل
گل یک اثر است از قدح مل به لطافت
زیبا نبود بی اثر مل اثر گل
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۴۵ - تنگ است مرا دل ز غم تنگ دهانی
تنگ است مرا دل ز غم تنگ دهانی
چون موی شدم در هوس موی میانی
از خون جگر چهره من لاله ستان است
تا دورم از آن چهره چون لاله ستانی
ای داده مرا وصل تو هر ساعت سودی
دارم ز فراق تو به هر لحظه زیانی
تیمار من و ناز تو را نیست قیاسی
حسن تو و اندوه مرا نیست کرانی
چون خط و دهان تو به تنگی و به خوشی
نه غالیه ای دیدم و نه غالیه دانی
بوسی ز لب خویش به جانی نفروشی
بفروش کزین کم نبود قیمت جانی
هرچند تو از بنده خود یاد نیاری
بی یاد تو این بنده نبوده ست زمانی
چون موی شدم در هوس موی میانی
از خون جگر چهره من لاله ستان است
تا دورم از آن چهره چون لاله ستانی
ای داده مرا وصل تو هر ساعت سودی
دارم ز فراق تو به هر لحظه زیانی
تیمار من و ناز تو را نیست قیاسی
حسن تو و اندوه مرا نیست کرانی
چون خط و دهان تو به تنگی و به خوشی
نه غالیه ای دیدم و نه غالیه دانی
بوسی ز لب خویش به جانی نفروشی
بفروش کزین کم نبود قیمت جانی
هرچند تو از بنده خود یاد نیاری
بی یاد تو این بنده نبوده ست زمانی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۲۴ - اکنون که خصومات همه اهل زمانه
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۶۲ - آنها که بپرسند و ببخشند مرا چیز
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۶۵ - تا مال نبخشی ز هنر بهره نیابی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۹۹ - ای دل مشو از حال که از حال نگردد
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۰۲ - ای یافته از روی تو و رای تو دنیا
ای یافته از روی تو و رای تو دنیا
حسنی و جمالی و شکوهی و بهایی
از فهم تو و فکرت تو بر فلک طبع
نوری و شعاعی و فروغی و ضیایی
احوال مرا نزد تو دانی که نباشد
شرحی و بیانی و دلیلی و گوایی
بودست مرا از تو نه هر سال که هر ماه
اکرامی و انعامی و بری و عطایی
تو نیز زمن یافته ای در همه اوقات
شکری و مدیحی و دعایی و ثنایی
در حق تو دانی که نکردم به همه عمر
جرمی و گناهی و خلافی و خطایی
چندانت بقا باد که باقی است به عالم
ابی و زمین و نباتی و گیاهی
حسنی و جمالی و شکوهی و بهایی
از فهم تو و فکرت تو بر فلک طبع
نوری و شعاعی و فروغی و ضیایی
احوال مرا نزد تو دانی که نباشد
شرحی و بیانی و دلیلی و گوایی
بودست مرا از تو نه هر سال که هر ماه
اکرامی و انعامی و بری و عطایی
تو نیز زمن یافته ای در همه اوقات
شکری و مدیحی و دعایی و ثنایی
در حق تو دانی که نکردم به همه عمر
جرمی و گناهی و خلافی و خطایی
چندانت بقا باد که باقی است به عالم
ابی و زمین و نباتی و گیاهی
ادیب صابر : قطعات
شماره ۳۶ - ای زلف تو چون وعده وصلت به درازی
ای زلف تو چون وعده وصلت به درازی
خوبیت حقیقت بود و وعده مجازی
دلداری و دل را زسر عشوه فریبی
جانانی و جان را همه در وعده گدازی
ابروی بطاق تو دو محراب نماز است
لیکن سخنت نیست گه وعده نمازی
نشنیده ام از کس که بنازید به تنگی
تا چند به چشم و دهن تنگ بنازی
برهیچ سبب لاف ز تنگیت روا نیست
جز در عدد عمر خداوند درازی
لشکرکش و دشمن کش و دین گستر و کین ور
اتسز ملک عالم عادل شه غازی
خوبیت حقیقت بود و وعده مجازی
دلداری و دل را زسر عشوه فریبی
جانانی و جان را همه در وعده گدازی
ابروی بطاق تو دو محراب نماز است
لیکن سخنت نیست گه وعده نمازی
نشنیده ام از کس که بنازید به تنگی
تا چند به چشم و دهن تنگ بنازی
برهیچ سبب لاف ز تنگیت روا نیست
جز در عدد عمر خداوند درازی
لشکرکش و دشمن کش و دین گستر و کین ور
اتسز ملک عالم عادل شه غازی
ادیب صابر : مفردات
شماره ۹ - قهرت چو فرو بارد در معرکه سطوت
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۴ - با شهپر عنقا چه نوا بال مگس را
با شهپر عنقا چه نوا بال مگس را
همه نغمه ی داوود که دیدست جرس را
در معرض خورشید سها را چه نمایش؟
با نور تجلی چه ضیا نار قبس را؟
بس غنچه ی نشکفته به تاراج خزان رفت
رسم است که رهزن زند از قافله پس را
پریدن نادان گه نظمم به چه ماند؟
با آن که پرد چشم و نهی بر مژه خس را
در کوی حقیقت چه کند مرد مجازی؟
در بیشه ی شیران چه هنر گرگ هوس را؟
جز حاجت اخوان نسزد تحفه ی یوسف
اینجا نرسد عرض تجمل همه کس را
هرچند ز تریاق بود زهر گران تر
زین جنس به صد من ندهم نیم عدس را
کس همره ما نیست کز آن سوی بتازیم
کز معرکه بدیم برون گرد فرس را
تا همدم هر بیهده پرواز نگردد
در سینه شکستیم پر و بال نفس را
در آرزوی یک تن هم جنس که عنقاست
از بس که تپیدیم شکستیم نفس را
صبح از دم خون ریز «نظیری » به هراس است
از ناوک شب خیز بود بیم عسس را
همه نغمه ی داوود که دیدست جرس را
در معرض خورشید سها را چه نمایش؟
با نور تجلی چه ضیا نار قبس را؟
بس غنچه ی نشکفته به تاراج خزان رفت
رسم است که رهزن زند از قافله پس را
پریدن نادان گه نظمم به چه ماند؟
با آن که پرد چشم و نهی بر مژه خس را
در کوی حقیقت چه کند مرد مجازی؟
در بیشه ی شیران چه هنر گرگ هوس را؟
جز حاجت اخوان نسزد تحفه ی یوسف
اینجا نرسد عرض تجمل همه کس را
هرچند ز تریاق بود زهر گران تر
زین جنس به صد من ندهم نیم عدس را
کس همره ما نیست کز آن سوی بتازیم
کز معرکه بدیم برون گرد فرس را
تا همدم هر بیهده پرواز نگردد
در سینه شکستیم پر و بال نفس را
در آرزوی یک تن هم جنس که عنقاست
از بس که تپیدیم شکستیم نفس را
صبح از دم خون ریز «نظیری » به هراس است
از ناوک شب خیز بود بیم عسس را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۲ - تمکین خرد برد ز سر شور و شرم را
تمکین خرد برد ز سر شور و شرم را
پیری برهاند از شب غفلت سحرم را
مانند ترنجم که خزان است بهارش
دم سردی دی تازه کند برگ و برم را
تا سدره بپرم اگرم در بگشایند
هرچند که فرسوده قفس بال و پرم را
کوتاهی عیشم پی پند دگران است
دهر از پی تأدیب بردشاخ ترم را
در هر قدمی صد خطرم بر سر راهست
وز بهر اقامت نه مقامی سفرم را
ره طی نکنم مرحله ای را که به هر گام
از هول مصیبت نگدازد جگرم را
شاید که چو تسلیم و رضا بدرقه کردند
ره امن شود وادی خوف و خطرم را
سعیی کنم و رخت به منزل برسانم
تا کس نرسانیده به رهزن خبرم را
از خانه چشمش نگذارم به درآید
بر روی تو گر راه نباشد نظرم را
صد لابه به امید یک ابرام تو کردم
یک بار به تلخی نخریدی شکرم را
چون توبه کنم از غزل و قول «نظیری »
دوران خرد از صد هنر این یک هنرم را
پیری برهاند از شب غفلت سحرم را
مانند ترنجم که خزان است بهارش
دم سردی دی تازه کند برگ و برم را
تا سدره بپرم اگرم در بگشایند
هرچند که فرسوده قفس بال و پرم را
کوتاهی عیشم پی پند دگران است
دهر از پی تأدیب بردشاخ ترم را
در هر قدمی صد خطرم بر سر راهست
وز بهر اقامت نه مقامی سفرم را
ره طی نکنم مرحله ای را که به هر گام
از هول مصیبت نگدازد جگرم را
شاید که چو تسلیم و رضا بدرقه کردند
ره امن شود وادی خوف و خطرم را
سعیی کنم و رخت به منزل برسانم
تا کس نرسانیده به رهزن خبرم را
از خانه چشمش نگذارم به درآید
بر روی تو گر راه نباشد نظرم را
صد لابه به امید یک ابرام تو کردم
یک بار به تلخی نخریدی شکرم را
چون توبه کنم از غزل و قول «نظیری »
دوران خرد از صد هنر این یک هنرم را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۸ - گل خلعت نو داد دگر شاخ کهن را
گل خلعت نو داد دگر شاخ کهن را
بر سلطنت حسن سجل ساخت چمن را
شاخ گل خوش بو به ره باد سحرگاه
بگشود سر نافه غزالان ختن را
شد لاله به خمیازه به یاد می لعلت
از باده لبالب چو قدح دید دهن را
افراخت صراحی سر و گردن به توجه
تا خوش به کف مست دهده جام ذقن را
سر تا قدم نی به تماشا نگران شد
تا خوب دهد چنگ به مطرب برو تن را
حوران بهاری به نثار می و مطرب
در بوسه گرفتند سراپای چمن را
در عهد می و نغمه ز بس دید درستی
سنبل ز خم جعد برون کرد شکن را
گلبرگ بناگوش رخت بود مناسب
گل دست شد و بست بر او زلف رسن را
بر گوش خورد نعره احسنت «نظیری »
پرسی اگر از مرده صدساله سخن را
بر سلطنت حسن سجل ساخت چمن را
شاخ گل خوش بو به ره باد سحرگاه
بگشود سر نافه غزالان ختن را
شد لاله به خمیازه به یاد می لعلت
از باده لبالب چو قدح دید دهن را
افراخت صراحی سر و گردن به توجه
تا خوش به کف مست دهده جام ذقن را
سر تا قدم نی به تماشا نگران شد
تا خوب دهد چنگ به مطرب برو تن را
حوران بهاری به نثار می و مطرب
در بوسه گرفتند سراپای چمن را
در عهد می و نغمه ز بس دید درستی
سنبل ز خم جعد برون کرد شکن را
گلبرگ بناگوش رخت بود مناسب
گل دست شد و بست بر او زلف رسن را
بر گوش خورد نعره احسنت «نظیری »
پرسی اگر از مرده صدساله سخن را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۹ - جز نام صنم نقش مکن لوح جبین را
جز نام صنم نقش مکن لوح جبین را
تا چپ نکنی راست نخوانند نگین را
از شوق شهیدان حریم سر کویش
چون دانه در آغوش نگنجند زمین را
پیداست رهایی من از ضعف وجودم
ره زود به سر می رسد آواز حزین را
من دام به نخجیرگه انداخته بودم
شیر آمد و بگرفت ز من دام و کمین را
آبی به رخ از آبله گفتم برسانم
وادی به رهم ریخت تف آبله چین را
با تیغ به تسلیمم و با خصم به شفقت
با مهر بدل ساختم از عشق تو کین را
بیرون نهم از خویش اگر پای «نظیری »
یک پایه فروتر بنهم عرض برین را
تا چپ نکنی راست نخوانند نگین را
از شوق شهیدان حریم سر کویش
چون دانه در آغوش نگنجند زمین را
پیداست رهایی من از ضعف وجودم
ره زود به سر می رسد آواز حزین را
من دام به نخجیرگه انداخته بودم
شیر آمد و بگرفت ز من دام و کمین را
آبی به رخ از آبله گفتم برسانم
وادی به رهم ریخت تف آبله چین را
با تیغ به تسلیمم و با خصم به شفقت
با مهر بدل ساختم از عشق تو کین را
بیرون نهم از خویش اگر پای «نظیری »
یک پایه فروتر بنهم عرض برین را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۶۹ - صافی شوم از کون که در درد صفا نیست
صافی شوم از کون که در درد صفا نیست
بر عرش زنم جوش که در خمکده جا نیست
رویم همه چون سایه، که در خدمت خورشید
صد گونه سجودست که در خدمت ما نیست
لطف نظر سوختگان تابش برقست
اینجا پر پروانه طلب بال هما نیست
چندان که در آن جعبه خدنگ است نصیبست
در همت ما جستن و در شست خطا نیست
بخرام به گلشن که پی سیر و صبوحی
پیغام گلی نیست که با باد صبا نیست
توفیق نکوکاری ما و تو عطاییست
اخلاص به دینار و مروت به بها نیست
صدگونه دوا بر سر هر شاخ گیاهیست
اما چو تو را درد ندادند دوا نیست
گر کفر و ضلالت بود ار دین و هدایت
خوش باش که کار ازلی جز به عطا نیست
با حکم قضا ساز که در دیر «نظیری »
مقبول فغان نیست نمازی که قضا نیست
بر عرش زنم جوش که در خمکده جا نیست
رویم همه چون سایه، که در خدمت خورشید
صد گونه سجودست که در خدمت ما نیست
لطف نظر سوختگان تابش برقست
اینجا پر پروانه طلب بال هما نیست
چندان که در آن جعبه خدنگ است نصیبست
در همت ما جستن و در شست خطا نیست
بخرام به گلشن که پی سیر و صبوحی
پیغام گلی نیست که با باد صبا نیست
توفیق نکوکاری ما و تو عطاییست
اخلاص به دینار و مروت به بها نیست
صدگونه دوا بر سر هر شاخ گیاهیست
اما چو تو را درد ندادند دوا نیست
گر کفر و ضلالت بود ار دین و هدایت
خوش باش که کار ازلی جز به عطا نیست
با حکم قضا ساز که در دیر «نظیری »
مقبول فغان نیست نمازی که قضا نیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۷۹ - این نخل که از چشمه جان رسته که کشتست؟
این نخل که از چشمه جان رسته که کشتست؟
وین خط که دهد یاد ز معجز که نوشتست؟
ما فتنه ز مشاطه حسنیم نه از عشق
زنار مغان رشته خط و زلف که رشتست؟
جز از اثر دهشت ما وحشت ما نیست
با پرده بگو پرده ز رخسار که هشتست
زین لخت دل و پاره جان چاشنیی گیر
بر گریه تلخ و نمک خنده برشتست
ذوق غمم از طینت خاکی نرود هیچ
هرچند به شادی گل آدم نسرشتست
گو روی تو نظاره کن و خوی تو بنگر
گوید کس اگر آدمیی را که فرشتست
سرتاسر صحرای رخت لاله و نسرین
صد رنگ دگر گل، که ندانند که کشتست؟
گل جامه ز بر، بس سبک از نازکی انداخت
عریانی گلزار ز کوتاهی رشتست
در حیرتم از ترک و فنای تو «نظیری »
کس غیر اجل فرش امل درننوشتست
وین خط که دهد یاد ز معجز که نوشتست؟
ما فتنه ز مشاطه حسنیم نه از عشق
زنار مغان رشته خط و زلف که رشتست؟
جز از اثر دهشت ما وحشت ما نیست
با پرده بگو پرده ز رخسار که هشتست
زین لخت دل و پاره جان چاشنیی گیر
بر گریه تلخ و نمک خنده برشتست
ذوق غمم از طینت خاکی نرود هیچ
هرچند به شادی گل آدم نسرشتست
گو روی تو نظاره کن و خوی تو بنگر
گوید کس اگر آدمیی را که فرشتست
سرتاسر صحرای رخت لاله و نسرین
صد رنگ دگر گل، که ندانند که کشتست؟
گل جامه ز بر، بس سبک از نازکی انداخت
عریانی گلزار ز کوتاهی رشتست
در حیرتم از ترک و فنای تو «نظیری »
کس غیر اجل فرش امل درننوشتست