تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۵ - دل که از من گشت ناپیدا کجاست؟
دل که از من گشت ناپیدا کجاست؟
یا رب آن شوریده شیدا کجاست؟
مدّتی شد تا ندیدم روی دوست
من چنین تنها و او تنها کجاست؟
بی رخش تاریک باشد چشم من
دست بر هر جا نهم کاین جا کجاست؟
ای فلک در جنب آن رخسار ماه
پایه خورشید بنگر تا کجاست؟
پیش ازین در خواب می دیدم خیال
وین زمانم خواب در شبها کجاست ؟
نیستی ای سرو هم بالای دوست
سر به بالا کن که این بالا کجاست؟
عالمی در ظلمت غم سوختند
پرتوی زان عارض زیبا کجاست؟
تا برآیند از دل و جان عالمی
عشوه ای زان نرگس شهلا کجاست ؟
تا به تن جان و جهان باز آورد
نکهتی زان زلف عنبرسا کجاست؟
تا شود آب از خجالت درّ ناب
نکته ای زان لعل شکرخا کجاست؟
ره نمی داند به سوی او جلال
آخر آن دُردانه دریا کجاست؟
یا رب آن شوریده شیدا کجاست؟
مدّتی شد تا ندیدم روی دوست
من چنین تنها و او تنها کجاست؟
بی رخش تاریک باشد چشم من
دست بر هر جا نهم کاین جا کجاست؟
ای فلک در جنب آن رخسار ماه
پایه خورشید بنگر تا کجاست؟
پیش ازین در خواب می دیدم خیال
وین زمانم خواب در شبها کجاست ؟
نیستی ای سرو هم بالای دوست
سر به بالا کن که این بالا کجاست؟
عالمی در ظلمت غم سوختند
پرتوی زان عارض زیبا کجاست؟
تا برآیند از دل و جان عالمی
عشوه ای زان نرگس شهلا کجاست ؟
تا به تن جان و جهان باز آورد
نکهتی زان زلف عنبرسا کجاست؟
تا شود آب از خجالت درّ ناب
نکته ای زان لعل شکرخا کجاست؟
ره نمی داند به سوی او جلال
آخر آن دُردانه دریا کجاست؟
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۳۱ - من سر زلفش نمی دادم ز دست
من سر زلفش نمی دادم ز دست
لیکن از بویش شدم مدهوش و مست
رفت زلف او ز دستم این زمان
هست داغی بر دلم زین سان که هست
تا تو بر پا خاستی سروی چو تو
در همه بستان نمی آید به دست
هیچ سر بی طوق عشق تو نماند
هیچ دل از بند زلف تو نرست
ای به دور نرگس مخمور تو
شیخ دُردی نوش و زاهد می پرست
زان سر گیسو که در خاکش کشی
بس که سرها کرده ای در خاک پست
دیده از تیرش نمی بندم که در
بر رسول دوست نتوانیم بست
من شنیدم وصف تیراندازی اش
وان سخنها یک به یک در دل نشست
با جلال آن عهد و آن پیمان که کرد
همچو زلف خویشتن درهم شکست
لیکن از بویش شدم مدهوش و مست
رفت زلف او ز دستم این زمان
هست داغی بر دلم زین سان که هست
تا تو بر پا خاستی سروی چو تو
در همه بستان نمی آید به دست
هیچ سر بی طوق عشق تو نماند
هیچ دل از بند زلف تو نرست
ای به دور نرگس مخمور تو
شیخ دُردی نوش و زاهد می پرست
زان سر گیسو که در خاکش کشی
بس که سرها کرده ای در خاک پست
دیده از تیرش نمی بندم که در
بر رسول دوست نتوانیم بست
من شنیدم وصف تیراندازی اش
وان سخنها یک به یک در دل نشست
با جلال آن عهد و آن پیمان که کرد
همچو زلف خویشتن درهم شکست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۳۳ - یا رب آن ماه است یا رخسار دوست
یا رب آن ماه است یا رخسار دوست
یا رب آن سرو است یا بالای اوست
بعد ازین جان من و سودای او
گر برآید بر من از عشقش نکوست
وه! که باد صبح جانم تازه کرد
ای نسیم صبحگاهی این چه بوست
بی خطایی دور راند این چه طبع
بی گناهی خشم گیرد این چه خوست
ای عزیزان! الغیاث از جور یار
وی مسلمانان! فغان از دست دوست
این دل مجروح سرگردان من
در خم چوگان او مانند گوست
عکس رنگ روی او در چشم من
راست همچون لاله ای برطرف جوست
غنچه حُسنش هنوز آبستن است
صبر کن تا گل برون آید ز پوست
دوست ترک دوستان کرد و برفت
خاطر ما همچنان در جُست و جوست
ریختی خونم پشیمانی چه سود
فکر آن دم کن که آب اندر سبوست
جز حدیث عشق در گوش جلال
در نمی گیرد چه جای پندگوست
یا رب آن سرو است یا بالای اوست
بعد ازین جان من و سودای او
گر برآید بر من از عشقش نکوست
وه! که باد صبح جانم تازه کرد
ای نسیم صبحگاهی این چه بوست
بی خطایی دور راند این چه طبع
بی گناهی خشم گیرد این چه خوست
ای عزیزان! الغیاث از جور یار
وی مسلمانان! فغان از دست دوست
این دل مجروح سرگردان من
در خم چوگان او مانند گوست
عکس رنگ روی او در چشم من
راست همچون لاله ای برطرف جوست
غنچه حُسنش هنوز آبستن است
صبر کن تا گل برون آید ز پوست
دوست ترک دوستان کرد و برفت
خاطر ما همچنان در جُست و جوست
ریختی خونم پشیمانی چه سود
فکر آن دم کن که آب اندر سبوست
جز حدیث عشق در گوش جلال
در نمی گیرد چه جای پندگوست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۶۴ - در میان چشم و دل خون اوفتاد
در میان چشم و دل خون اوفتاد
راز ما از پرده بیرون اوفتاد
چشم مستت دلربایی پیشه کرد
فتنه ای در ربع مسکون اوفتاد
پرتوی زد عکس رویت بر فلک
غلغلی در اوج گردون اوفتاد
مرحبا ای جان جانها کز رخت
فال مشتاقان همایون اوفتاد
هر سحر کآید صبا از کوی دوست
همچو غنچه در دلم خون اوفتاد
طرفه می دارم که عشق چون تویی
در دماغ چون منی چون اوفتاد
تا به چشم من درآمد اشک من
از دو چشمم درّ مکنون اوفتاد
حُسن لیلی یک نظر بنمود روی
هر دو کون از چشم مجنون اوفتاد
در سماع از شعر شیرین جلال
هر زمان شوری دگرگون اوفتاد
راز ما از پرده بیرون اوفتاد
چشم مستت دلربایی پیشه کرد
فتنه ای در ربع مسکون اوفتاد
پرتوی زد عکس رویت بر فلک
غلغلی در اوج گردون اوفتاد
مرحبا ای جان جانها کز رخت
فال مشتاقان همایون اوفتاد
هر سحر کآید صبا از کوی دوست
همچو غنچه در دلم خون اوفتاد
طرفه می دارم که عشق چون تویی
در دماغ چون منی چون اوفتاد
تا به چشم من درآمد اشک من
از دو چشمم درّ مکنون اوفتاد
حُسن لیلی یک نظر بنمود روی
هر دو کون از چشم مجنون اوفتاد
در سماع از شعر شیرین جلال
هر زمان شوری دگرگون اوفتاد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۳۸ - ای صبا! احوال من با او بگو
ای صبا! احوال من با او بگو
حال بلبل با گل خودرو بگو
آنچه با من می کند هجران او
بشنو از من یک به یک با او بگو
قامتم بین چون کمانی در غمش
این سخن با آن کمان ابرو بگو
حال سودا و پریشانی من
مو به مو با آن شکنج موبگو
خون فشانی دو چشمم دیده ای
پیش آن دو نرگس جادو بگو
آنکه ما از بوی زلفش زنده ایم
پیش آن گیسوی عنبربو بگو
وانکه جان در تن به یاد لعل اوست
پیش آن یاقوت پر لؤلؤ بگو
دوستان ما را ملامت می کنند
این سخن را با ملامت گو بگو
ما نمی گوییم ترک یار خویش
هر که خواهد هر چه خواهد گو بگو
شد جلال افتاده بازوی عشق
این سخن با آن سمن بازو بگو
حال بلبل با گل خودرو بگو
آنچه با من می کند هجران او
بشنو از من یک به یک با او بگو
قامتم بین چون کمانی در غمش
این سخن با آن کمان ابرو بگو
حال سودا و پریشانی من
مو به مو با آن شکنج موبگو
خون فشانی دو چشمم دیده ای
پیش آن دو نرگس جادو بگو
آنکه ما از بوی زلفش زنده ایم
پیش آن گیسوی عنبربو بگو
وانکه جان در تن به یاد لعل اوست
پیش آن یاقوت پر لؤلؤ بگو
دوستان ما را ملامت می کنند
این سخن را با ملامت گو بگو
ما نمی گوییم ترک یار خویش
هر که خواهد هر چه خواهد گو بگو
شد جلال افتاده بازوی عشق
این سخن با آن سمن بازو بگو
جلال عضد : قطعات
شماره ۱۵ - گر تو می گویی نبودَستَم تو را
جلال عضد : مفردات
شماره ۲ - در غم جانان به ترک جان بگوی
جلال عضد : مفردات
شماره ۲۹ - گر نمی دانی تو نام خویشتن
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - یاد ما هرگز نکردی یار هی
یاد ما هرگز نکردی یار هی
رفت کار از دست و دست از کار هی
چند سوزم ز آتش دل روز و شب
بیش از این طاقت ندارم یار هی
از غمت ای ترک آتشخو مرا
دیده گریان است و دل خونبار هی
چند نالم همچو بلبل در فراق
روی بنمای ای گل بیخار هی
شرح هجران چون بیان سازم که نیست
در زبانم قوّت گفتار هی
هرچه گفتی محض باطل بوده است
شرم کن قصاب از این گفتار هی
رفت کار از دست و دست از کار هی
چند سوزم ز آتش دل روز و شب
بیش از این طاقت ندارم یار هی
از غمت ای ترک آتشخو مرا
دیده گریان است و دل خونبار هی
چند نالم همچو بلبل در فراق
روی بنمای ای گل بیخار هی
شرح هجران چون بیان سازم که نیست
در زبانم قوّت گفتار هی
هرچه گفتی محض باطل بوده است
شرم کن قصاب از این گفتار هی
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - آبرومندم به عشق روی تو
آبرومندم به عشق روی تو
سرفرازم در هوای کوی تو
رفرفم را تا به او ادنی رساند
قاب قوسین خم ابروی تو
من نیم بیگانه از خویشم مران
سالها خو کرده ام با خوی تو
ماسوا را پشت سر افکنده ام
تا که دیدم روی دل را سوی تو
بر جبینم نقش عشق خال تست
در مسلمانی شدم هندوی تو
سینۀ زارم نشان تیر تست
آفرین بر شست و بر بازوی تو
از بهشت عنبرین خوشبوتر است
گلشن حانم بیاد بوی تو
رشک سینا شد فضای سینه ام
از فروغ غرۀ نیکوی تو
دل زهرآشفتگی آزاد شد
تا که شد در حلقۀ گیسوی تو
آن زمان جستم ز جوی زندگی
چون شدم در جستجوی جوی تو
مفتقر سرگشتۀ چوگان تست
سر چه باشد تا بگردد گوی تو؟
سرفرازم در هوای کوی تو
رفرفم را تا به او ادنی رساند
قاب قوسین خم ابروی تو
من نیم بیگانه از خویشم مران
سالها خو کرده ام با خوی تو
ماسوا را پشت سر افکنده ام
تا که دیدم روی دل را سوی تو
بر جبینم نقش عشق خال تست
در مسلمانی شدم هندوی تو
سینۀ زارم نشان تیر تست
آفرین بر شست و بر بازوی تو
از بهشت عنبرین خوشبوتر است
گلشن حانم بیاد بوی تو
رشک سینا شد فضای سینه ام
از فروغ غرۀ نیکوی تو
دل زهرآشفتگی آزاد شد
تا که شد در حلقۀ گیسوی تو
آن زمان جستم ز جوی زندگی
چون شدم در جستجوی جوی تو
مفتقر سرگشتۀ چوگان تست
سر چه باشد تا بگردد گوی تو؟
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - نیست در عالم ز من مسکین تری
نیست در عالم ز من مسکین تری
وز تو نیز ای دوست دل سنگین تری
گرچه روئین تن بتن روئین بود
تو ز روئین تن بدل روئین تری
خسروی زیبد ترا در ملک حسن
زانکه از شیرین بسی شیرین تری
نافۀ مشک ختا جستن خطا است
تو بموی عنبرین مشکین تری
چشمۀ نوشم فراموشم شده
زانکه اندر کام ما نوشین تری
چیست چین با زلف چین در چین تو
زانکه از اقلیم چین پرچین تری
عذر گو ساقیّ سیمین ساق را
تو ز سیمین ساقها سیمین تری
با قد و بالایش ای چرخ بلند
از زمین پست هم پائین تری
عشق با خون جگر آمیخته
نیست از عاشق بخون رنگین تری
جان نثاری راه و رسم عاشقی است
نیست از خود خواه بد آئین تری
هرکه بر آن روی زیبا دیده دوخت
نیست در عالم از او حق بین تری
مفتقر گر سر به چوگانش دهی
تو ز هر گوی زری زرین تری
وز تو نیز ای دوست دل سنگین تری
گرچه روئین تن بتن روئین بود
تو ز روئین تن بدل روئین تری
خسروی زیبد ترا در ملک حسن
زانکه از شیرین بسی شیرین تری
نافۀ مشک ختا جستن خطا است
تو بموی عنبرین مشکین تری
چشمۀ نوشم فراموشم شده
زانکه اندر کام ما نوشین تری
چیست چین با زلف چین در چین تو
زانکه از اقلیم چین پرچین تری
عذر گو ساقیّ سیمین ساق را
تو ز سیمین ساقها سیمین تری
با قد و بالایش ای چرخ بلند
از زمین پست هم پائین تری
عشق با خون جگر آمیخته
نیست از عاشق بخون رنگین تری
جان نثاری راه و رسم عاشقی است
نیست از خود خواه بد آئین تری
هرکه بر آن روی زیبا دیده دوخت
نیست در عالم از او حق بین تری
مفتقر گر سر به چوگانش دهی
تو ز هر گوی زری زرین تری
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۳۵ - چهره ات شمع شب افروزی خوش است
چهره ات شمع شب افروزی خوش است
غمزه ات تیر جگردوزی خوش است
طره مشگین رخسارت بهم
لیلة القدری و نوروزی خوش است
از خیال روی و فکر موی تو
سال و مه ما را شب و روزی خوش است
همچو شمع از آتش سودای تو
عاشقان را گریه و سوزی خوش است
من وصالت آرزو دارم ولیک
یارئی از بخت فیروزی خوش است
لطف تو آموخت گستاخی مرا
راستی لطفت بدآموزی خوش است
نازنینا در ره عشقت حسین
پر نیازی محنت اندوزی خوش است
غمزه ات تیر جگردوزی خوش است
طره مشگین رخسارت بهم
لیلة القدری و نوروزی خوش است
از خیال روی و فکر موی تو
سال و مه ما را شب و روزی خوش است
همچو شمع از آتش سودای تو
عاشقان را گریه و سوزی خوش است
من وصالت آرزو دارم ولیک
یارئی از بخت فیروزی خوش است
لطف تو آموخت گستاخی مرا
راستی لطفت بدآموزی خوش است
نازنینا در ره عشقت حسین
پر نیازی محنت اندوزی خوش است
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۴۳ - درد عشقت دامن جانم گرفت
درد عشقت دامن جانم گرفت
بار دیگر غم گریبانم گرفت
در هوایش بس که میگریم چو ابر
زاب چشمم خاک هجرانم گرفت
دیده ام زلف پریشانی از آن
خاطر از عیش پریشانم گرفت
دشمن بد کیش گر تیرم زند
ترک ترک خویش نتوانم گرفت
بی رخ آن یوسف عیسی نفس
دل ز کنج بیت احزانم گرفت
مشتری ماهرو قدر مرا
زان نمیداند که ارزانم گرفت
جز بآب دیده ننشیند حسین
آتشی کاندر دل و جانم گرفت
بار دیگر غم گریبانم گرفت
در هوایش بس که میگریم چو ابر
زاب چشمم خاک هجرانم گرفت
دیده ام زلف پریشانی از آن
خاطر از عیش پریشانم گرفت
دشمن بد کیش گر تیرم زند
ترک ترک خویش نتوانم گرفت
بی رخ آن یوسف عیسی نفس
دل ز کنج بیت احزانم گرفت
مشتری ماهرو قدر مرا
زان نمیداند که ارزانم گرفت
جز بآب دیده ننشیند حسین
آتشی کاندر دل و جانم گرفت
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۶۲ - دست همت بر جهان خواهم فشاند
دست همت بر جهان خواهم فشاند
آستین بر آسمان خواهم فشاند
تا بقای جاودان آرم بدست
در هوای دوست جان خواهم فشاند
تا نگردد آشکارا سر دل
جان بروی او نهان خواهم فشاند
دامن همت بگرد آلوده شد
گرد دامن بر جهان خواهم فشاند
دنیی و عقبی حجاب دوستند
هر دو عالم دست از آن خواهم فشاند
نقد جان را گر چه بس نارایج است
پیش عشق جان نهان خواهم فشاند
تا نشیند آتش دل یک نفس
آب دیده هر زمان خواهم فشاند
دمبدم از گنج طبع و درج چشم
لعل و گوهر رایگان خواهم فشاند
از برای جرعه دردی درد
حاصل کون و مکان خواهم فشاند
چند از این ناموس زین پس نقد عمر
جمله در پای مغان خواهم فشاند
زیر پای ساقی ار دستم دهد
هر نفس گنج روان خواهم فشاند
نقد هر دو کون چون دریا کشان
بر سر یک جرعه دان خواهم فشاند
عقل بند راه شد از سوز عشق
آتشش در خان و مان خواهم فشاند
گوهر منظوم از دریای طبع
پیش شاه شه نشان خواهم فشاند
از پی دیدار ساقی چون حسین
دیده گوهرفشان خواهم فشاند
آستین بر آسمان خواهم فشاند
تا بقای جاودان آرم بدست
در هوای دوست جان خواهم فشاند
تا نگردد آشکارا سر دل
جان بروی او نهان خواهم فشاند
دامن همت بگرد آلوده شد
گرد دامن بر جهان خواهم فشاند
دنیی و عقبی حجاب دوستند
هر دو عالم دست از آن خواهم فشاند
نقد جان را گر چه بس نارایج است
پیش عشق جان نهان خواهم فشاند
تا نشیند آتش دل یک نفس
آب دیده هر زمان خواهم فشاند
دمبدم از گنج طبع و درج چشم
لعل و گوهر رایگان خواهم فشاند
از برای جرعه دردی درد
حاصل کون و مکان خواهم فشاند
چند از این ناموس زین پس نقد عمر
جمله در پای مغان خواهم فشاند
زیر پای ساقی ار دستم دهد
هر نفس گنج روان خواهم فشاند
نقد هر دو کون چون دریا کشان
بر سر یک جرعه دان خواهم فشاند
عقل بند راه شد از سوز عشق
آتشش در خان و مان خواهم فشاند
گوهر منظوم از دریای طبع
پیش شاه شه نشان خواهم فشاند
از پی دیدار ساقی چون حسین
دیده گوهرفشان خواهم فشاند
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۳۱ - تافت بر جان و دلم انوار عشق
تافت بر جان و دلم انوار عشق
ای هزاران جان و دل ایثار عشق
بر میان جان خود بستیم باز
از پی ترسائی زنار عشق
گر بدیدی روی او مؤمن شدی
کافری کو میکند انکار عشق
کرده مست از دردی دردی مرا
در خرابات غمش خمار عشق
یاری جانان کسی باید که او
دشمن جان خود است و یار عشق
گشت محروم از سعادت آنکه نیست
در حریمش محرم اسرار عشق
چون ز گیتی بار محنت میکشی
میکش ای بیچاره باری بار عشق
خاک پای دوست را در دیده کش
تا توانی دیدن دیدار عشق
از جمال یار خود یابی شفا
گر شوی مانند من بیمار عشق
عندلیب از عشق چون شد یار گل
شد ببوی عشق او گلزار عشق
ای حسین از دوست نصرت میطلب
تا شوی چون یار برخوردار عشق
ای هزاران جان و دل ایثار عشق
بر میان جان خود بستیم باز
از پی ترسائی زنار عشق
گر بدیدی روی او مؤمن شدی
کافری کو میکند انکار عشق
کرده مست از دردی دردی مرا
در خرابات غمش خمار عشق
یاری جانان کسی باید که او
دشمن جان خود است و یار عشق
گشت محروم از سعادت آنکه نیست
در حریمش محرم اسرار عشق
چون ز گیتی بار محنت میکشی
میکش ای بیچاره باری بار عشق
خاک پای دوست را در دیده کش
تا توانی دیدن دیدار عشق
از جمال یار خود یابی شفا
گر شوی مانند من بیمار عشق
عندلیب از عشق چون شد یار گل
شد ببوی عشق او گلزار عشق
ای حسین از دوست نصرت میطلب
تا شوی چون یار برخوردار عشق
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۹۵ - ای رخت آرام جان عاشقان
ای رخت آرام جان عاشقان
وی قدت سرو روان عاشقان
تا تو ای آرام جان گشتی روان
شد روان از تن روان عاشقان
میبرد تا روز خواب از چشم من
هر شبی آه و فغان عاشقان
از سرشک خون و آه آتشین
فاش شد راز نهان عاشقان
نرخ در و قیمت گوهر شکست
دیده گوهرفشان عاشقان
ذکر روی و وصف موی تست و بس
روز و شب ورد زبان عاشقان
در وفاداری نخواهی یافتن
چون حسین اندر میان عاشقان
وی قدت سرو روان عاشقان
تا تو ای آرام جان گشتی روان
شد روان از تن روان عاشقان
میبرد تا روز خواب از چشم من
هر شبی آه و فغان عاشقان
از سرشک خون و آه آتشین
فاش شد راز نهان عاشقان
نرخ در و قیمت گوهر شکست
دیده گوهرفشان عاشقان
ذکر روی و وصف موی تست و بس
روز و شب ورد زبان عاشقان
در وفاداری نخواهی یافتن
چون حسین اندر میان عاشقان
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
هست بسم اللّه الرحمن الرحیم
مصحف آیات اسرار قدیم
نام حق سر دفتر هر دفتر است
آنچه بی نام خدایست ابتر است
افتتاح نامها از نام او
هر دو عالم جرعه نوش از جام او
حمد بی علت خدا را لایقست
علت و معلول بروی عاشقست
آن خداوندی که در عرض وجود
هر زمان خود را به نقشی وانمود
حمد قولی چیست اقرار زبان
حمد فعلی طاعت و اعمال دان
حمد حالی اتصال جان و دل
بر صفات پاک و برتر ز آب و گل
در حقیقت حمد آن باشد که تو
بوده باشی دایماً با یاد هو
گفت پیغمبر که لا احصی ثنا
حامد تو هم تویی یا ربنا
چون به عالم نیست غیر یار کس
حامد و محمود هم خود بود و بس
جمله ذرات جهان مرآت اوست
هر چه بینی مصحف آیات اوست
جمله عالم عابد و معبود اوست
هر چه بینی ساجد و مسجود اوست
جمله موجودات بی کام و زبان
حمد او گویند پیدا و نهان
ای منزه ذاتت از فهم عقول
وز صفاتت دور عقل بوالفضول
عقل کل از جام عشقت باده نوش
نفس کل مستانه از شوقت به جوش
جرعه ای نوشیده از عشقت ملک
گشته سرگردان به گرت چون فلک
ز آتش عشقت فروزان مهر و ماه
زهره و کیوان بدین دعوی گواه
مشتری افروخته شمعی ز نور
در طلب کاریت گشته ناصبور
تیر و بهرام از طلب بر سر دوان
گشته جویای تو در گرد جهان
گرد کویت نه فلک اندر طواف
چرخ و انجم را ازین شیوه است لاف
از می عشقت عناصر سرخوشند
از هوای روی تو در آتشند
آب از آن سو در پیت گشته روان
خاک ازین سودا فتاده در زیان
ریختی یک جرعه دردی بر جماد
مست و بیخود گشت و در راه اوفتاد
چون نبات مرده از وی نوش کرد
سر برآورد از زمین و جوش کرد
سرو و شمشاد از نشاطش سبز و خوش
در هوایش گشته رقصان بنده وش
شد بنفشه سرنگون از درد او
جامه نیلی کرده است از گرد او
از خمارش لاله دارد داغ دل
از غمش او را فروشد پا به گل
یاسمین و گ ل زمستی جامه چاک
گاه می خندند و گاهی دردناک
مست و لایعقل فتاده رو به خاک
باده می آید به جای خون ز تاک
ورد و ریحان عاشق رویت به جان
سوسن از شوق تو گشته ده زبان
هر گیاهی که برآمد از زمین
مست عشقش دیدم از عین الیقین
جملۀ حیوان از می عشق تو مست
گشته جویای تو از بالا و پست
بلبل از شوق گل رویت به جان
دایماً در نالۀ زار و فغان
فاخته کوکو زنان در کوی تو
نالۀ قمری ز شوق روی تو
جمله وحش و طیر مست جام عشق
جان هر یک گشته درد آشام عشق
گشته انسان مست و بیخود زان شراب
ز آتش عشق تو دارد دل کباب
انبیا از جام وصلت سر خوشند
اولیا از عشق تودر آتشند
عاشقان از باد ۀ عشق تو مست
عارفان زین جام گشته نیست هست
اهل معنی مست جام و حدتند
اهل صورت درد نوش کثرتند
در شریعت عالمان در گفت و گوی
در طریقت سالکان در جست و جوی
در حقیقت جمله را دل سوی تست
جان هر یک در هوای روی تست
حاجیان در کعبه اندر طوف تو
در کلیسا راهبان در خوف تو
در مساجد مؤمنان از شوق تو
کافران در بتکده از ذوق تو
در صوامع آتش سودای تو
در خرابات مغان غوغای تو
رند درد آشام مست از عشق تو
زاهد بیچاره پست از عشق تو
در کنشت و دیر ترسا و یهود
روی دلهای همه سوی تو بود
بت پرستان را تویی مطلوب جان
هست از بت روی تو محبوب جان
گشت امرت را مسخر هر که هست
بت پرست و مؤمن و ترسا و مست
دیده ام ذرات عالم را تمام
از شراب عشق تو مست مدام
هر یکی را مستی و ذوق دگر
در دل هر یک ز تو شوق دگر
جان جمله با جمالت آشنا
هر یکی از خوان عشقت با نوا
آن یکی از جرعه ای مست و خراب
وان دگر ن وشیده دریای شراب
هر یکی سر مست جام وصل یار
وز غم هجران به جان در زینهار
غرقۀ آبند و می جویند آب
بیخود از مستی و گویان کو شراب
گشته جمله طالب دیدار تو
جان هر یک واقف اسرار تو
هر یکی نوعی ترا جویان شده
در ثنایت یک بیک گویان شده
غافل آن یک از ثنای یک دگر
وین یکی از حمد آن یک بیخبر
جمله در تسبیح ودر تهلیل تو
از نسیم وصل هر یک برده بو
کافر و ترسا همه جویای تو
در درون جان هر یک جای تو
هر یکی گشته ز اسمی مستفیض
فیض آن یک فیض دیگر را نقیض
مظهر هادی به صدق از جان و دل
شد عدوی مظهر اسم مضل
با وجود آنکه این جوها روان
شد از آن دریای بی قعر و کران
بازگشت جمله در دریا بود
گر به جویش چند روزی جا بود
گر چه آب جمله از یک بحر بود
لذت هر یک بنوعی می نمود
هر که در لذت مقید می شود
ره به مطلق گر برد رد می شود
رو نظر در بحر کن جو را م بین
تاکه باشی عارف سر یقین
هر چه از یاد خدا و طاعتش
مانعت آید مگو جز آفتش
هر چه مشغولت کند از یاد دوست
دشمنش دان فی المثل گر جان و پوست
هر چه دور انداز د ت از وصل یار
در حقیقت دشمن جانت شمار
مصحف آیات اسرار قدیم
نام حق سر دفتر هر دفتر است
آنچه بی نام خدایست ابتر است
افتتاح نامها از نام او
هر دو عالم جرعه نوش از جام او
حمد بی علت خدا را لایقست
علت و معلول بروی عاشقست
آن خداوندی که در عرض وجود
هر زمان خود را به نقشی وانمود
حمد قولی چیست اقرار زبان
حمد فعلی طاعت و اعمال دان
حمد حالی اتصال جان و دل
بر صفات پاک و برتر ز آب و گل
در حقیقت حمد آن باشد که تو
بوده باشی دایماً با یاد هو
گفت پیغمبر که لا احصی ثنا
حامد تو هم تویی یا ربنا
چون به عالم نیست غیر یار کس
حامد و محمود هم خود بود و بس
جمله ذرات جهان مرآت اوست
هر چه بینی مصحف آیات اوست
جمله عالم عابد و معبود اوست
هر چه بینی ساجد و مسجود اوست
جمله موجودات بی کام و زبان
حمد او گویند پیدا و نهان
ای منزه ذاتت از فهم عقول
وز صفاتت دور عقل بوالفضول
عقل کل از جام عشقت باده نوش
نفس کل مستانه از شوقت به جوش
جرعه ای نوشیده از عشقت ملک
گشته سرگردان به گرت چون فلک
ز آتش عشقت فروزان مهر و ماه
زهره و کیوان بدین دعوی گواه
مشتری افروخته شمعی ز نور
در طلب کاریت گشته ناصبور
تیر و بهرام از طلب بر سر دوان
گشته جویای تو در گرد جهان
گرد کویت نه فلک اندر طواف
چرخ و انجم را ازین شیوه است لاف
از می عشقت عناصر سرخوشند
از هوای روی تو در آتشند
آب از آن سو در پیت گشته روان
خاک ازین سودا فتاده در زیان
ریختی یک جرعه دردی بر جماد
مست و بیخود گشت و در راه اوفتاد
چون نبات مرده از وی نوش کرد
سر برآورد از زمین و جوش کرد
سرو و شمشاد از نشاطش سبز و خوش
در هوایش گشته رقصان بنده وش
شد بنفشه سرنگون از درد او
جامه نیلی کرده است از گرد او
از خمارش لاله دارد داغ دل
از غمش او را فروشد پا به گل
یاسمین و گ ل زمستی جامه چاک
گاه می خندند و گاهی دردناک
مست و لایعقل فتاده رو به خاک
باده می آید به جای خون ز تاک
ورد و ریحان عاشق رویت به جان
سوسن از شوق تو گشته ده زبان
هر گیاهی که برآمد از زمین
مست عشقش دیدم از عین الیقین
جملۀ حیوان از می عشق تو مست
گشته جویای تو از بالا و پست
بلبل از شوق گل رویت به جان
دایماً در نالۀ زار و فغان
فاخته کوکو زنان در کوی تو
نالۀ قمری ز شوق روی تو
جمله وحش و طیر مست جام عشق
جان هر یک گشته درد آشام عشق
گشته انسان مست و بیخود زان شراب
ز آتش عشق تو دارد دل کباب
انبیا از جام وصلت سر خوشند
اولیا از عشق تودر آتشند
عاشقان از باد ۀ عشق تو مست
عارفان زین جام گشته نیست هست
اهل معنی مست جام و حدتند
اهل صورت درد نوش کثرتند
در شریعت عالمان در گفت و گوی
در طریقت سالکان در جست و جوی
در حقیقت جمله را دل سوی تست
جان هر یک در هوای روی تست
حاجیان در کعبه اندر طوف تو
در کلیسا راهبان در خوف تو
در مساجد مؤمنان از شوق تو
کافران در بتکده از ذوق تو
در صوامع آتش سودای تو
در خرابات مغان غوغای تو
رند درد آشام مست از عشق تو
زاهد بیچاره پست از عشق تو
در کنشت و دیر ترسا و یهود
روی دلهای همه سوی تو بود
بت پرستان را تویی مطلوب جان
هست از بت روی تو محبوب جان
گشت امرت را مسخر هر که هست
بت پرست و مؤمن و ترسا و مست
دیده ام ذرات عالم را تمام
از شراب عشق تو مست مدام
هر یکی را مستی و ذوق دگر
در دل هر یک ز تو شوق دگر
جان جمله با جمالت آشنا
هر یکی از خوان عشقت با نوا
آن یکی از جرعه ای مست و خراب
وان دگر ن وشیده دریای شراب
هر یکی سر مست جام وصل یار
وز غم هجران به جان در زینهار
غرقۀ آبند و می جویند آب
بیخود از مستی و گویان کو شراب
گشته جمله طالب دیدار تو
جان هر یک واقف اسرار تو
هر یکی نوعی ترا جویان شده
در ثنایت یک بیک گویان شده
غافل آن یک از ثنای یک دگر
وین یکی از حمد آن یک بیخبر
جمله در تسبیح ودر تهلیل تو
از نسیم وصل هر یک برده بو
کافر و ترسا همه جویای تو
در درون جان هر یک جای تو
هر یکی گشته ز اسمی مستفیض
فیض آن یک فیض دیگر را نقیض
مظهر هادی به صدق از جان و دل
شد عدوی مظهر اسم مضل
با وجود آنکه این جوها روان
شد از آن دریای بی قعر و کران
بازگشت جمله در دریا بود
گر به جویش چند روزی جا بود
گر چه آب جمله از یک بحر بود
لذت هر یک بنوعی می نمود
هر که در لذت مقید می شود
ره به مطلق گر برد رد می شود
رو نظر در بحر کن جو را م بین
تاکه باشی عارف سر یقین
هر چه از یاد خدا و طاعتش
مانعت آید مگو جز آفتش
هر چه مشغولت کند از یاد دوست
دشمنش دان فی المثل گر جان و پوست
هر چه دور انداز د ت از وصل یار
در حقیقت دشمن جانت شمار
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۲ - مناجات و استدعا به متابعت امر ادعونی استجب لکم و اشارت به بعضی از احوال و اطوار صوری و معنوی سالکان راه طریقت کثرهم اللّه تعالی بین الانام
یا الهی انت منان الکریم
صاحب الاکرام و المن العظیم
تا بکی باشم ز دیدارت جدا
روی بنما تا کنم جان را فدا
باده ای ده کز خودم سازد خلاص
تا در آیم بی خبر در بزم خاص
باز کن آخر در میخانه را
در ببند این خانۀ افسانه را
ا ل صلا گو عاشقان را الصلا
وارهان از ننگ و هشیاری مرا
مست گردن از می وحدت چنان
که نماند هیچم از کثرت نشان
ساقیا مستم کن از جام شراب
تا بکی باشم ز هشیاری خراب
باده ای ده تا رهم از نیک و بد
مست گردان تا شوم فانی ز خود
از مکان و لامکانم بگذران
بی نشانم ساز از نام و نشان
والهم کن در جمال خویشتن
تا بر آسایم دمی از ما و من
جان و دل را آشنا کن با وصال
وارهان ما را از ین وهم و خیال
لوح سرم پاک کن از نقش غیر
تا نماید کعبه بی شک عین دیر
یک دم از دیدار خود دورم مکن
از وصال خویش مهجورم مکن
محو گردان از نظر نقش دویی
تا یکی گردد من و ما و تویی
دیدۀ بینا دل دانا ببخش
تا به میدان یقین تازیم رخش
از اسیری جان ما آزاد کن
از غم عشقت دلم را شاد کن
از همه خلق جهان کن بی نیاز
کار سازا کار این بیچاره ساز
جان ما را مطلع انوار کن
سر ما را محرم اسرار کن
از شراب نیستی ده جام ما
محو کن از لوح هستی نام ما
عجز و مسکینی و دوریشیم بخش
گنج فقر و محو بی خویشیم بخش
از ریا و کبر و نخوت دور دار
در غم و شادی دلم مسرور دار
در صراط عدل دارش استوار
تا بود ز افراط و تفریطش کنار
در ره تحقیق ثابت کن قدم
تا برافرازد به کیوان او علم
قلب و قالب را ز عرفان نور بخش
عارفش گردان به حق نور بخش
از شراب انس او را مست کن
نیست گردانش پس آنگه هست کن
غرقه گردانش به دریای فنا
تا برون آرد سر از جیب بقا
پاک گردانش ز هر آلایشی
از غش و دردش بده پالایشی
مست جام عشق گردان جان او
خلق را با بهره کن از خوان او
دیدۀ جانش به رویت باز کن
سر او با وصل خود همراز کن
شمع انوار تجلی برفروز
ظلمت هستی ما و من بسوز
است قامت بخش در اطوار فقر
تاکه یابد لذت اسرار فقر
در دلش تابان کن انوار صفا
آشناکن جان او را با وفا
استقامت بخش در راه یقین
همرهش کن فضل خود را یا معین
صدق و اخلاص و وفا روزیش کن
جامه چاک است و قبا دوزیش کن
عشق ده کز عقل بیزار آورد
از چنین مستیش هشیار آورد
جان او محرم کن اندر بزم خاص
از غم دنیای دون سازش خلاص
واله رخسار جان افزاش کن
در مقام نیستی مأواش کن
هر زمان نوعی نما او را جمال
تاکه باشد هر دمش تازه وصال
عمر کان بی روی جانان بگذرد
از حساب عمر جانم نشمرد
آرزوی ما به جز دیدار نیست
دایۀ جانم به غیر یار نیست
بی لقای دوست ما را شوق نیست
دایۀ عاشق به جز معشوق نیست
بی جمالش مرگ بهتر از حیات
وصل او چون زندگی ، هجرش ممات
گر نماید دوست در دوزخ جمال
هست آن دوزخ بهشت اهل حال
در بهشت ار وعدۀ دیدار نیست
جان عاشق را به جنت کار نیست
گر مراد او جفای عاشقست
جان عاشق در وفایش صادقست
خود ج فا و جور و ناز دلبران
بهتر از ناز و وفای دیگران
عاشق رنجست، خان و مان فدا
در جفا خود بیند آثار صفا
هر جفا کان دلبر زیبا کند
چون وفا در جان عاشق جا کند
صلح و جنگ اوست مطلوب دلم
قهر و لطفش هست محبوب دلم
عاشق ذاتم نه عاشق بر صفات
کی شود جانم ز جورش بی ثبات
عاشقم بر وی نه بر نیک و بدش
تا که رنجم از جفای بی حدش
گر نوازد ور گدازد حاکمست
همچنان جانم به عشقش قایسمت
گر دهد دشنام و گر گوید دعا
نیست ورد جان عاشق جز ثنا
گر کشد گر زنده می گرداندم
گر براند گر به خود می خواندم
من نگردم بیش و کم در عشق یار
نی یکی گل دانم و دیگر چو خار
وصل و هجران پیش او یکسان شده است
بر دلم شادی و غم تاوان شده است
من نبینم در دو عالم غیر یار
نیست غیر یار در دار و دیار
نیک و بد آیینۀ رخسار اوست
از همه ذرات دیدم روی دوست
ای کریم و منعم و آمرزگار
از ره احسان و لطف بیشمار
دولت دیدار و گنج معرفت
روزیم گردان ز محض موهبت
دانشم را با یقین مقرون بدار
و از حجاب جهل و شک بیرونم آر
استقامت ده به شرع مصطفی
آن امین مخزن سر خدا
صاحب الاکرام و المن العظیم
تا بکی باشم ز دیدارت جدا
روی بنما تا کنم جان را فدا
باده ای ده کز خودم سازد خلاص
تا در آیم بی خبر در بزم خاص
باز کن آخر در میخانه را
در ببند این خانۀ افسانه را
ا ل صلا گو عاشقان را الصلا
وارهان از ننگ و هشیاری مرا
مست گردن از می وحدت چنان
که نماند هیچم از کثرت نشان
ساقیا مستم کن از جام شراب
تا بکی باشم ز هشیاری خراب
باده ای ده تا رهم از نیک و بد
مست گردان تا شوم فانی ز خود
از مکان و لامکانم بگذران
بی نشانم ساز از نام و نشان
والهم کن در جمال خویشتن
تا بر آسایم دمی از ما و من
جان و دل را آشنا کن با وصال
وارهان ما را از ین وهم و خیال
لوح سرم پاک کن از نقش غیر
تا نماید کعبه بی شک عین دیر
یک دم از دیدار خود دورم مکن
از وصال خویش مهجورم مکن
محو گردان از نظر نقش دویی
تا یکی گردد من و ما و تویی
دیدۀ بینا دل دانا ببخش
تا به میدان یقین تازیم رخش
از اسیری جان ما آزاد کن
از غم عشقت دلم را شاد کن
از همه خلق جهان کن بی نیاز
کار سازا کار این بیچاره ساز
جان ما را مطلع انوار کن
سر ما را محرم اسرار کن
از شراب نیستی ده جام ما
محو کن از لوح هستی نام ما
عجز و مسکینی و دوریشیم بخش
گنج فقر و محو بی خویشیم بخش
از ریا و کبر و نخوت دور دار
در غم و شادی دلم مسرور دار
در صراط عدل دارش استوار
تا بود ز افراط و تفریطش کنار
در ره تحقیق ثابت کن قدم
تا برافرازد به کیوان او علم
قلب و قالب را ز عرفان نور بخش
عارفش گردان به حق نور بخش
از شراب انس او را مست کن
نیست گردانش پس آنگه هست کن
غرقه گردانش به دریای فنا
تا برون آرد سر از جیب بقا
پاک گردانش ز هر آلایشی
از غش و دردش بده پالایشی
مست جام عشق گردان جان او
خلق را با بهره کن از خوان او
دیدۀ جانش به رویت باز کن
سر او با وصل خود همراز کن
شمع انوار تجلی برفروز
ظلمت هستی ما و من بسوز
است قامت بخش در اطوار فقر
تاکه یابد لذت اسرار فقر
در دلش تابان کن انوار صفا
آشناکن جان او را با وفا
استقامت بخش در راه یقین
همرهش کن فضل خود را یا معین
صدق و اخلاص و وفا روزیش کن
جامه چاک است و قبا دوزیش کن
عشق ده کز عقل بیزار آورد
از چنین مستیش هشیار آورد
جان او محرم کن اندر بزم خاص
از غم دنیای دون سازش خلاص
واله رخسار جان افزاش کن
در مقام نیستی مأواش کن
هر زمان نوعی نما او را جمال
تاکه باشد هر دمش تازه وصال
عمر کان بی روی جانان بگذرد
از حساب عمر جانم نشمرد
آرزوی ما به جز دیدار نیست
دایۀ جانم به غیر یار نیست
بی لقای دوست ما را شوق نیست
دایۀ عاشق به جز معشوق نیست
بی جمالش مرگ بهتر از حیات
وصل او چون زندگی ، هجرش ممات
گر نماید دوست در دوزخ جمال
هست آن دوزخ بهشت اهل حال
در بهشت ار وعدۀ دیدار نیست
جان عاشق را به جنت کار نیست
گر مراد او جفای عاشقست
جان عاشق در وفایش صادقست
خود ج فا و جور و ناز دلبران
بهتر از ناز و وفای دیگران
عاشق رنجست، خان و مان فدا
در جفا خود بیند آثار صفا
هر جفا کان دلبر زیبا کند
چون وفا در جان عاشق جا کند
صلح و جنگ اوست مطلوب دلم
قهر و لطفش هست محبوب دلم
عاشق ذاتم نه عاشق بر صفات
کی شود جانم ز جورش بی ثبات
عاشقم بر وی نه بر نیک و بدش
تا که رنجم از جفای بی حدش
گر نوازد ور گدازد حاکمست
همچنان جانم به عشقش قایسمت
گر دهد دشنام و گر گوید دعا
نیست ورد جان عاشق جز ثنا
گر کشد گر زنده می گرداندم
گر براند گر به خود می خواندم
من نگردم بیش و کم در عشق یار
نی یکی گل دانم و دیگر چو خار
وصل و هجران پیش او یکسان شده است
بر دلم شادی و غم تاوان شده است
من نبینم در دو عالم غیر یار
نیست غیر یار در دار و دیار
نیک و بد آیینۀ رخسار اوست
از همه ذرات دیدم روی دوست
ای کریم و منعم و آمرزگار
از ره احسان و لطف بیشمار
دولت دیدار و گنج معرفت
روزیم گردان ز محض موهبت
دانشم را با یقین مقرون بدار
و از حجاب جهل و شک بیرونم آر
استقامت ده به شرع مصطفی
آن امین مخزن سر خدا
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۳ - فی نعت النبی الامی العربی المحمدی الختمی صلی الله علیه واله وسلم
آن حبیب خاص رب العالمین
آن شفیع خلق عالم یوم دین
گشته تابان مهر و مه از روی او
منزل جانها خم گیسوی او
از جمال اوست عالم را صفا
گشته از خوانش دو گیتی بانوا
اوست ایجاد جهان را واسطه
در میان خلق و خالق ر ابطه
رهنمای خلق و هادی سبل
مقتدای انبیا ختم رسل
والضحی و الشمس وصف روی او
آیت و اللیل شرح موی او
یک پیاده در رکابش جبرئیل
لو دنوت بر کمالش شد دلیل
شاه باز لامکانی جان او
رحمة للعالمین در شأن او
قرب او ادنی شده او را مقام
ما رمیت شرح حالش را تمام
عارف اطوار سر جزو و کل
خلق اول روح اعظم نفس کل
آنکه شد عالم طفیل ذات او
لی مع اللّه کاشف حالات او
نکتۀ کنت نبیاً می شنو
گر دلی داری به عشقش کن گرو
آن ملیحی کز دو عالم ا مل ح است
در بیان سر معنی افصح است
چونکه شد از بهر معنی در فشان
کرده است الفقر فخری را عیان
علت غایی ز امر کن فکان
نیست غیر از ذات آن صاحبقران
گر به صوت هست آدم بوالبشر
او به معنی هست آدم را پدر
پادشاهی که لعمرک تاج اوست
عرش و کرسی پایۀ معراج اوست
کمترین طاقی ز ایوانش فلک
پاسبان درگهش گشته ملک
هست راه او صراط مستقیم
گفته حق او را علی خلق عظیم
گشت ما ینطق گواه قال او
فاستقم آمد نشان حال او
گفت الم نشرح ز شرح صدر او
هر دو عالم پر زنور بدر او
داد حق او را خلافت در جهان
قم فانذر آمده در شرح آن
شد فاوحی بر کمال او گواه
ماکذب آمد دلش را از اله
گفت حق لا تقربوا مال الیتیم
کی رسد کس را مقام آن کریم
بود بر خوان خدا او میهمان
گفت ابیت عند ربی در بیان
از خدا لولاک آمد در خطاب
کز دو عالم هست مقصود آن جناب
حق همی گوید ترا ما ودعک
هر کجا خواهی شد اللّه معک
شاهد دید تو مازاغ البصر
معجزت پیدا ز انشق القمر
روشن از نور تو شمع انبیا
آستانت اولیا را ملتجی
صد هزاران آفرین ذوالجلال
بر روان پاک آن نیکو خصال
بر روان آل و اصحاب گزین
بر جمیع تابعین پاکدین
بر روان پاک جمله اولیا
محرمان خاص درگاه خدا
گشته جمله خوشه چین خرمنش
دست امید همه بر دامنش
آن شفیع خلق عالم یوم دین
گشته تابان مهر و مه از روی او
منزل جانها خم گیسوی او
از جمال اوست عالم را صفا
گشته از خوانش دو گیتی بانوا
اوست ایجاد جهان را واسطه
در میان خلق و خالق ر ابطه
رهنمای خلق و هادی سبل
مقتدای انبیا ختم رسل
والضحی و الشمس وصف روی او
آیت و اللیل شرح موی او
یک پیاده در رکابش جبرئیل
لو دنوت بر کمالش شد دلیل
شاه باز لامکانی جان او
رحمة للعالمین در شأن او
قرب او ادنی شده او را مقام
ما رمیت شرح حالش را تمام
عارف اطوار سر جزو و کل
خلق اول روح اعظم نفس کل
آنکه شد عالم طفیل ذات او
لی مع اللّه کاشف حالات او
نکتۀ کنت نبیاً می شنو
گر دلی داری به عشقش کن گرو
آن ملیحی کز دو عالم ا مل ح است
در بیان سر معنی افصح است
چونکه شد از بهر معنی در فشان
کرده است الفقر فخری را عیان
علت غایی ز امر کن فکان
نیست غیر از ذات آن صاحبقران
گر به صوت هست آدم بوالبشر
او به معنی هست آدم را پدر
پادشاهی که لعمرک تاج اوست
عرش و کرسی پایۀ معراج اوست
کمترین طاقی ز ایوانش فلک
پاسبان درگهش گشته ملک
هست راه او صراط مستقیم
گفته حق او را علی خلق عظیم
گشت ما ینطق گواه قال او
فاستقم آمد نشان حال او
گفت الم نشرح ز شرح صدر او
هر دو عالم پر زنور بدر او
داد حق او را خلافت در جهان
قم فانذر آمده در شرح آن
شد فاوحی بر کمال او گواه
ماکذب آمد دلش را از اله
گفت حق لا تقربوا مال الیتیم
کی رسد کس را مقام آن کریم
بود بر خوان خدا او میهمان
گفت ابیت عند ربی در بیان
از خدا لولاک آمد در خطاب
کز دو عالم هست مقصود آن جناب
حق همی گوید ترا ما ودعک
هر کجا خواهی شد اللّه معک
شاهد دید تو مازاغ البصر
معجزت پیدا ز انشق القمر
روشن از نور تو شمع انبیا
آستانت اولیا را ملتجی
صد هزاران آفرین ذوالجلال
بر روان پاک آن نیکو خصال
بر روان آل و اصحاب گزین
بر جمیع تابعین پاکدین
بر روان پاک جمله اولیا
محرمان خاص درگاه خدا
گشته جمله خوشه چین خرمنش
دست امید همه بر دامنش
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۴ - فی منقبت الامام الکامل المکمل السید محمد النور بخش قدس سره العزیز
ملک دین را آنکه حالی مقتداست
زبدۀ اولاد ختم انبیاست
آن محمد نام عیسی مرتبت
ملک معنی را سلیمان منزلت
آمده از غیب نامش نور بخش
بوده چون خورشید ذاتش نور بخش
باطن او مخزن سرّ علی است
قرة العین نبی است و ولی است
ختم شد بر ذات او فضل و کمال
در کمالش کی رسد وهم و خیال
هست او را برزخ جامع مقام
قصر معنی از وجودش شد تمام
قطب اقطاب جهان هادی الورا
مهدی دوران و فخر اولیا
آن محمد سیرت و حیدر خصال
همتش را هر دو عالم پایمال
مهبط فیض بلاغا ی ت دلش
مجمع البحرین شد زاب و گلش
غوث اعظم دین و ملت را پناه
فقر و دانش بر کمالاتش گواه
مظهر جامع امام الاصفیا
گشته بر تخت ولایت پادشا
این مدار هفت طاق بیستون
مظهر این نه رواق نیلگون
منحصر شد رهبری در ذات او
هست منشور جهان آیات او
آنکه بر اقلیم تمکین حاکم است
در طریق استق امت قایم است
هادی الخلق الی الحق است او
حجت الحق علی الخلق است او
در شریعت در طریقت پیشوا
در حقیقت رهروان را رهنما
بود ذاتش جامع اطوارها
کرده دورش فخر بر ادوارها
منبع آداب و اخلاق حسن
مجمع اوص اف رب ذوالمنن
گشت از انفاس او دایر فلک
بوده در تقدیس سابق بر ملک
وارث علم و کمال انبیا
پیشوای اولیا کهف الورا
هر چه در عالم کمالش نام بود
جمله در ذات شریف او نمود
سالکانش هر یکی اعجوبه ای
بر بساط رهبری منصوبه ای
در دریای ولایت هر یکی
دری چرخ هدایت هر یکی
بوده هر یک شهسوار ملک دین
هر یکی والی در اقلیم یقین
گشته هر یک واقف اسرار حق
جان هر یک غرقۀ انوار حق
پیشوای رهروان راه دین
محرمان قرب رب العالمین
هر یکی در دور خود گشته جنید
چون اسیری دیده آزادی ز قید
کم مبادا از سر اهل جهان
سایۀ فرخندۀ این کاملان
زبدۀ اولاد ختم انبیاست
آن محمد نام عیسی مرتبت
ملک معنی را سلیمان منزلت
آمده از غیب نامش نور بخش
بوده چون خورشید ذاتش نور بخش
باطن او مخزن سرّ علی است
قرة العین نبی است و ولی است
ختم شد بر ذات او فضل و کمال
در کمالش کی رسد وهم و خیال
هست او را برزخ جامع مقام
قصر معنی از وجودش شد تمام
قطب اقطاب جهان هادی الورا
مهدی دوران و فخر اولیا
آن محمد سیرت و حیدر خصال
همتش را هر دو عالم پایمال
مهبط فیض بلاغا ی ت دلش
مجمع البحرین شد زاب و گلش
غوث اعظم دین و ملت را پناه
فقر و دانش بر کمالاتش گواه
مظهر جامع امام الاصفیا
گشته بر تخت ولایت پادشا
این مدار هفت طاق بیستون
مظهر این نه رواق نیلگون
منحصر شد رهبری در ذات او
هست منشور جهان آیات او
آنکه بر اقلیم تمکین حاکم است
در طریق استق امت قایم است
هادی الخلق الی الحق است او
حجت الحق علی الخلق است او
در شریعت در طریقت پیشوا
در حقیقت رهروان را رهنما
بود ذاتش جامع اطوارها
کرده دورش فخر بر ادوارها
منبع آداب و اخلاق حسن
مجمع اوص اف رب ذوالمنن
گشت از انفاس او دایر فلک
بوده در تقدیس سابق بر ملک
وارث علم و کمال انبیا
پیشوای اولیا کهف الورا
هر چه در عالم کمالش نام بود
جمله در ذات شریف او نمود
سالکانش هر یکی اعجوبه ای
بر بساط رهبری منصوبه ای
در دریای ولایت هر یکی
دری چرخ هدایت هر یکی
بوده هر یک شهسوار ملک دین
هر یکی والی در اقلیم یقین
گشته هر یک واقف اسرار حق
جان هر یک غرقۀ انوار حق
پیشوای رهروان راه دین
محرمان قرب رب العالمین
هر یکی در دور خود گشته جنید
چون اسیری دیده آزادی ز قید
کم مبادا از سر اهل جهان
سایۀ فرخندۀ این کاملان