تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۳۷ - به دیدار توام چندان نیازست
به دیدار توام چندان نیازست
که شرحش چون شبِ هجران درازست
دگر خوابم نمی گیرد که تا روز
همه شب چشمم از اندیشه بازست
نیازم در نمی گیرد همانا
درِ امّید مشتاقان فرازست
تو می دانی و من اسرار معلوم
کسی دیگر نداند کاین چه رازست
وفا می کن که جانِ اهل معنی
فدایِ راهِ یارِ پاک بازست
بناز از کام رانی بر جوانی
که بر ماهت به خوبی جای نازست
مرا بر صبر تلقین می کند عقل
ولیکن عشق می گوید مجازست
برآید کارها بی سعی مخلوق
نیاز بی دلان با بی نیازست
ز مولا استعانت کن نزاری
که در هر حال مولا کارسازست
که شرحش چون شبِ هجران درازست
دگر خوابم نمی گیرد که تا روز
همه شب چشمم از اندیشه بازست
نیازم در نمی گیرد همانا
درِ امّید مشتاقان فرازست
تو می دانی و من اسرار معلوم
کسی دیگر نداند کاین چه رازست
وفا می کن که جانِ اهل معنی
فدایِ راهِ یارِ پاک بازست
بناز از کام رانی بر جوانی
که بر ماهت به خوبی جای نازست
مرا بر صبر تلقین می کند عقل
ولیکن عشق می گوید مجازست
برآید کارها بی سعی مخلوق
نیاز بی دلان با بی نیازست
ز مولا استعانت کن نزاری
که در هر حال مولا کارسازست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۶۶ - کُشتی از بس انتظارم آه دوست
کُشتی از بس انتظارم آه دوست
بیش از این طاقت ندارم آه دوست
با تو می دانی که چون خو کرده ام
بی تو پس چون طاقت آرم آه دوست
تا تو رفتی از کنارم بود و هست
پر سرشکِ خون کنارم آه دوست
چشمِ بد ناگاه بر هم زد چنین
همچو زلفت روزگارم آه دوست
چون شوی پیوند جان از ما مبُر
آخرت دیرینه یارم آه دوست
بر من از آشفتگی ها عیب نیست
چون کنم بی اختیارم آه دوست
از نزاری زاری ای مانده ست و بس
هم چنین تا چند زارم آه دوست
بیش از این طاقت ندارم آه دوست
با تو می دانی که چون خو کرده ام
بی تو پس چون طاقت آرم آه دوست
تا تو رفتی از کنارم بود و هست
پر سرشکِ خون کنارم آه دوست
چشمِ بد ناگاه بر هم زد چنین
همچو زلفت روزگارم آه دوست
چون شوی پیوند جان از ما مبُر
آخرت دیرینه یارم آه دوست
بر من از آشفتگی ها عیب نیست
چون کنم بی اختیارم آه دوست
از نزاری زاری ای مانده ست و بس
هم چنین تا چند زارم آه دوست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۸۰ - ز مستی تا دل آرامم برفته ست
ز مستی تا دل آرامم برفته ست
همه رونق ز ایّامم برفته ست
به دوران ها نیاید در گلستان
چنان مرغی که از دامم برفته ست
ثبات و عقل و تمییزم نمانده ست
قرار و صبر و آرامم برفته ست
نمی خواهم دگر صهبا و صحرا
نشاط از مشربِ جامم برفته ست
چمن بر من چو زندان است و گل زار
جهنّم تا گلستانم برفته ست
چراغِ مطلعِ صبحم نشسته ست
فروغِ مقطعِ شامم برفته ست
شکیبم از چنان رویی نکو نیست
برو گو گر به بدنامم برفته ست
بزرگان بر نزاری گو مگیرید
خطایی گر بر اقلامم برفته ست
همه رونق ز ایّامم برفته ست
به دوران ها نیاید در گلستان
چنان مرغی که از دامم برفته ست
ثبات و عقل و تمییزم نمانده ست
قرار و صبر و آرامم برفته ست
نمی خواهم دگر صهبا و صحرا
نشاط از مشربِ جامم برفته ست
چمن بر من چو زندان است و گل زار
جهنّم تا گلستانم برفته ست
چراغِ مطلعِ صبحم نشسته ست
فروغِ مقطعِ شامم برفته ست
شکیبم از چنان رویی نکو نیست
برو گو گر به بدنامم برفته ست
بزرگان بر نزاری گو مگیرید
خطایی گر بر اقلامم برفته ست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۸۶ - مرا با دوست کاری اوفتاده ست
مرا با دوست کاری اوفتاده ست
که دل با او به جانم در نهاده ست
ولیکن اختیاری نیست این کار
که خشت از کالبد بیرون فتاده ست
جمالش از دماغم هوش برداشت
خیالش پیشِ چشمم ایستاده ست
به جز می مونس دیگر ندارم
دلِ غم گین به می پیوسته شادست
مراد از هر دو عالم گر بدانی
حضورِ دوستان و جام باده ست
وگرنه هر چه بیرون زین دو قسم است
به نزدیکِ خرد فی الجمله بادست
چو موعد زان جهان حور و شراب است
مرا این هر دو این جا دست داده ست
نخواهم انتظارِ نسیه بردن
بهشت نقد بر ما در گشاده ست
نزاری مریم رز را نکو دار
که می او را مسیحی پاک زاده ست
که دل با او به جانم در نهاده ست
ولیکن اختیاری نیست این کار
که خشت از کالبد بیرون فتاده ست
جمالش از دماغم هوش برداشت
خیالش پیشِ چشمم ایستاده ست
به جز می مونس دیگر ندارم
دلِ غم گین به می پیوسته شادست
مراد از هر دو عالم گر بدانی
حضورِ دوستان و جام باده ست
وگرنه هر چه بیرون زین دو قسم است
به نزدیکِ خرد فی الجمله بادست
چو موعد زان جهان حور و شراب است
مرا این هر دو این جا دست داده ست
نخواهم انتظارِ نسیه بردن
بهشت نقد بر ما در گشاده ست
نزاری مریم رز را نکو دار
که می او را مسیحی پاک زاده ست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۸۸ - مرا سودایِ تو دیوانه کرده ست
مرا سودایِ تو دیوانه کرده ست
ز خویش و آشنا بی گانه کرده ست
فغان از چشمِ دل دزدت که چشمم
چو گوشَت معدنِ دُردانه کرده ست
خطی آوردی و با من همان کرد
که سوزِ شمع با پروانه کرده ست
از آن مستم که ساقّیِ محبّت
پیاپی بر سرم پیمانه کرده ست
نخواهد هرگز از می توبه کردن
دلم عزمی چنین مردانه کرده ست
عبادت خانه یی دارند هر کس
نزاری قبله از می خانه کرده ست
ز خویش و آشنا بی گانه کرده ست
فغان از چشمِ دل دزدت که چشمم
چو گوشَت معدنِ دُردانه کرده ست
خطی آوردی و با من همان کرد
که سوزِ شمع با پروانه کرده ست
از آن مستم که ساقّیِ محبّت
پیاپی بر سرم پیمانه کرده ست
نخواهد هرگز از می توبه کردن
دلم عزمی چنین مردانه کرده ست
عبادت خانه یی دارند هر کس
نزاری قبله از می خانه کرده ست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۹۰ - قدت بر ماهِ تابان سر کشیده ست
قدت بر ماهِ تابان سر کشیده ست
چنین سروِ خرامان کس ندیده ست
تعالی الله خداوندی که از خاک
چنین نازک وجودی آفریده ست
خنک دستی که از طوبایِ قدّت
به شفتالو گرفتن بر رسیده ست
دلی پرنارِ غیرت نارِ بُستان
زرشکِ نارِ پستانت کفیده ست
ز سودایِ خطِ سبزِ تو شب ها
قلم در دستِ من بر سر دویده ست
دهانت چشمۀ خضرست از آن روی
که گردش سبزۀ خط بر دمیده ست
کنارم عاقبت پر شد ز یاقوت
ز بس خوناب کز چشمم چکیده ست
نزاری را که بر تست از جهان چشم
غبارِ خاکِ کویت کحل دیده ست
چنین سروِ خرامان کس ندیده ست
تعالی الله خداوندی که از خاک
چنین نازک وجودی آفریده ست
خنک دستی که از طوبایِ قدّت
به شفتالو گرفتن بر رسیده ست
دلی پرنارِ غیرت نارِ بُستان
زرشکِ نارِ پستانت کفیده ست
ز سودایِ خطِ سبزِ تو شب ها
قلم در دستِ من بر سر دویده ست
دهانت چشمۀ خضرست از آن روی
که گردش سبزۀ خط بر دمیده ست
کنارم عاقبت پر شد ز یاقوت
ز بس خوناب کز چشمم چکیده ست
نزاری را که بر تست از جهان چشم
غبارِ خاکِ کویت کحل دیده ست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۹۶ - بهارِ تیر ماهی خوش بهاری ست
بهارِ تیر ماهی خوش بهاری ست
و لیکن عشق موقوفِ نگاری ست
حضورِ یارِ همدم در مه دی
اگر حاصل شود خوش نوبهاری ست
به واجب روزگارِ عمر دریاب
اگر دریافتی خوش روزگاری ست
گلِستانی ست امّا مشکل این ست
که در پیراهنِ هر برگ خاری ست
اگر مردانه عزمِ دوست داری
به ترکِ وایه گفتن سهل کاری ست
همین است و بس ار دانی که با دوست
وفایِ عهد محکم یادگاری ست
مرا در داستانِ عشق سرّی ست
که در هر حرف مرموز اعتباری ست
نزاری ترکِ انکار و تصرّف
که در هر گوشه ای بینی تو یاری ست
محیطِ موج و طوفانِ قیامت
که را این جا مجالِ اختیاری ست
نشاید آشنایی کرد با موج
خنک بی گانه ای کو بر کناری ست
و لیکن عشق موقوفِ نگاری ست
حضورِ یارِ همدم در مه دی
اگر حاصل شود خوش نوبهاری ست
به واجب روزگارِ عمر دریاب
اگر دریافتی خوش روزگاری ست
گلِستانی ست امّا مشکل این ست
که در پیراهنِ هر برگ خاری ست
اگر مردانه عزمِ دوست داری
به ترکِ وایه گفتن سهل کاری ست
همین است و بس ار دانی که با دوست
وفایِ عهد محکم یادگاری ست
مرا در داستانِ عشق سرّی ست
که در هر حرف مرموز اعتباری ست
نزاری ترکِ انکار و تصرّف
که در هر گوشه ای بینی تو یاری ست
محیطِ موج و طوفانِ قیامت
که را این جا مجالِ اختیاری ست
نشاید آشنایی کرد با موج
خنک بی گانه ای کو بر کناری ست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۵۷ - نگارم را ز جان خوشتر توان گفت
نگارم را ز جان خوشتر توان گفت
لبش را چشمه کوثر توان گفت
ز چالاکی که دیدم سرو آزاد
به جز او را به ایزد گر توان گفت
مرا گویند اگر اسلام خواهی
به ترک قبله ی آزر توان گفت
ولیکن با چو من صورت پرستی
حدیث کفر و دین کمتر توان گفت
وفا داری کنم با دوست چندان
که چون افسانه تا محشر توان گفت
وفای دوستان تا باز گویند
حدیث ازهر و مزهر توان گفت
فدای عشق را در جان سپاری
نکوبخت بلند اختر توان گفت
نه آن اندیشه دارم در دل از دوست
که هرگز با کسی دیگر توان گفت
چو می دانی نزاری کین سخنها
کخ در جان است با جان بر توان گفت
برو با جان به لفظ جان سخن گوی
که حق فی الجمله با حق ور توان گفت
لبش را چشمه کوثر توان گفت
ز چالاکی که دیدم سرو آزاد
به جز او را به ایزد گر توان گفت
مرا گویند اگر اسلام خواهی
به ترک قبله ی آزر توان گفت
ولیکن با چو من صورت پرستی
حدیث کفر و دین کمتر توان گفت
وفا داری کنم با دوست چندان
که چون افسانه تا محشر توان گفت
وفای دوستان تا باز گویند
حدیث ازهر و مزهر توان گفت
فدای عشق را در جان سپاری
نکوبخت بلند اختر توان گفت
نه آن اندیشه دارم در دل از دوست
که هرگز با کسی دیگر توان گفت
چو می دانی نزاری کین سخنها
کخ در جان است با جان بر توان گفت
برو با جان به لفظ جان سخن گوی
که حق فی الجمله با حق ور توان گفت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۵۸ - موذّن فالق الاصباح می گفت
موذّن فالق الاصباح می گفت
گمان بردم که هات الراح می گفت
بر افکندم ز خواب آن دل ستان را
که می را مونس الرواح می گفت
سر ده را مسیح وقت میخواند
طلوع صبح را صبّاح می گفت
بدو گفتم چه می گوید موذّن
مگر رمزی در این اصلاح می گفت
قدح پر کن که چون کردی قدح پر
نباشد حاجت مصباح می گفت
به لفظی دیگرش می خواند جان بخش
به دیگر قوّت اشباح می گفت
وجوهی نقد می باید که بگشاد
در می خانه بی مفتاح می گفت
نمی گفت از طلوع صبح باری
همه در لمعه ی اقداح می گفت
در افکن کشتی ای در بحر مجلس
که پندارم تورا ملّاح می گفت
نزاری گفت قیدی هست در راه
ولی مقری هوالفتاح می گفت
گمان بردم که هات الراح می گفت
بر افکندم ز خواب آن دل ستان را
که می را مونس الرواح می گفت
سر ده را مسیح وقت میخواند
طلوع صبح را صبّاح می گفت
بدو گفتم چه می گوید موذّن
مگر رمزی در این اصلاح می گفت
قدح پر کن که چون کردی قدح پر
نباشد حاجت مصباح می گفت
به لفظی دیگرش می خواند جان بخش
به دیگر قوّت اشباح می گفت
وجوهی نقد می باید که بگشاد
در می خانه بی مفتاح می گفت
نمی گفت از طلوع صبح باری
همه در لمعه ی اقداح می گفت
در افکن کشتی ای در بحر مجلس
که پندارم تورا ملّاح می گفت
نزاری گفت قیدی هست در راه
ولی مقری هوالفتاح می گفت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۶۳ - خوش آید پاک بازان را ملامت
خوش آید پاک بازان را ملامت
ز خود بیرون شدی اینک قیامت
طمع بگسل که معدوم الوجود است
اگر در عشق می خواهی سلامت
بباید جان به تیر عشق دادن
اگر شکرانه خواهد از غرامت
به رغبت بر در تسلیم باید
به پای بندگی کردن اقامت
به ترک وایه های خویش گفتن
موحّد را همین باشد علامت
مبین خود را چو خود بینان که خود را
نهند از جمعِ اربابِ کرامت
نزاری مشورت با عقل کردن
نه کار توست پرهیز از ندامت
مشو معجب به رای خویشتن هین
که دور است این فتور از استقامت
ز خود بیرون شدی اینک قیامت
طمع بگسل که معدوم الوجود است
اگر در عشق می خواهی سلامت
بباید جان به تیر عشق دادن
اگر شکرانه خواهد از غرامت
به رغبت بر در تسلیم باید
به پای بندگی کردن اقامت
به ترک وایه های خویش گفتن
موحّد را همین باشد علامت
مبین خود را چو خود بینان که خود را
نهند از جمعِ اربابِ کرامت
نزاری مشورت با عقل کردن
نه کار توست پرهیز از ندامت
مشو معجب به رای خویشتن هین
که دور است این فتور از استقامت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۷۴ - به دیدار تو مشتاقم به غایت
به دیدار تو مشتاقم به غایت
ندارد آرزومندی نهایت
اگر خواهی توانی تافت بر ما
عنانی از سر لطف و عنایت
بیا بنشین دمی با ما چنان کن
که شوری بر نخیزد زین حکایت
شنیده ستی که در افواه باشد
گِل نم دیده را آبی کفایت
برآوردی دمار از من فراقت
خیالت گر نمی کردی حمایت
شبی تا روز می خواهم که با تو
کنم هر گونه از هجران شکایت
نکردی جانب مسکین نزاری
به اندک مایه بیش و کم رعایت
مکن شوخی که چندین بی وفایی
به بد نامی کند آخر سرایت
ندارد آرزومندی نهایت
اگر خواهی توانی تافت بر ما
عنانی از سر لطف و عنایت
بیا بنشین دمی با ما چنان کن
که شوری بر نخیزد زین حکایت
شنیده ستی که در افواه باشد
گِل نم دیده را آبی کفایت
برآوردی دمار از من فراقت
خیالت گر نمی کردی حمایت
شبی تا روز می خواهم که با تو
کنم هر گونه از هجران شکایت
نکردی جانب مسکین نزاری
به اندک مایه بیش و کم رعایت
مکن شوخی که چندین بی وفایی
به بد نامی کند آخر سرایت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۹۴ - کجا رفتی بیا ای سرو آزاد
کجا رفتی بیا ای سرو آزاد
که رحمت بر چنان بالا و بر باد
به طلعت از تو غیرت برده خورشید
به قامت از تو حسرت خورده شمشاد
نه آزر چون رخت نقشی دگر کرد
نه مادر چون تو فرزندی دگر زاد
شبی بر ناله ی زارم ببخشای
به فریادم رس آخر چند فریاد
اگر چشمت سر ابرو ترش کرد
ز جان شیرین تری کت جان بماناد
از آن پایم گل آلودست در هجر
که سنگی بر گذر دارم چو فرهاد
اگر خونم بریزی سر نپیچم
ز خونی عشق بر نگرفت و ننهاد
گرفتم شاهدی خونی بریزد
توان گفتن که داد از دست بی داد
نزاری گر به زاری خاک گردد
ز کویت بر نه انگیزاندش یاد
که رحمت بر چنان بالا و بر باد
به طلعت از تو غیرت برده خورشید
به قامت از تو حسرت خورده شمشاد
نه آزر چون رخت نقشی دگر کرد
نه مادر چون تو فرزندی دگر زاد
شبی بر ناله ی زارم ببخشای
به فریادم رس آخر چند فریاد
اگر چشمت سر ابرو ترش کرد
ز جان شیرین تری کت جان بماناد
از آن پایم گل آلودست در هجر
که سنگی بر گذر دارم چو فرهاد
اگر خونم بریزی سر نپیچم
ز خونی عشق بر نگرفت و ننهاد
گرفتم شاهدی خونی بریزد
توان گفتن که داد از دست بی داد
نزاری گر به زاری خاک گردد
ز کویت بر نه انگیزاندش یاد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۰۶ - تولّا بی تبّرا در نگنجد
تولّا بی تبّرا در نگنجد
دوالک بازی آن جا در نگنجد
به ما و من ، مکن دعوی که آن جا
که او باشد من و ما در نگنجد
مصافِ عشق و زخمِ تیغِ وحدت
در آن معرض محابا در نگنجد
اگر در دوست مستغرق نباشی
ز تو قطره به دریا در نگنجد
به احبابِ محقّق التجا کن
کزان پس کیدِ اعدا در نگنجد
چرا با مرده در گنجد دمِ روح
ولی با زنده قطعا در نگنجد
ز الزامِ محق دورست مبطل
که با جاهل مدارا در نگنجد
درونِ کعبۀ اسلام الحق
کشیشِ دیر حاشا در نگنجد
طبیبی بایدت حاذق که علّت
چو مزمن شد مداوا در نگنجد
همه دم تا به کی این جا که آن جا
دِم ام روز و فردا در نگنجد
نزاری گر شوی مویی به زاری
به الّا الله الّا در نگنجد
دوالک بازی آن جا در نگنجد
به ما و من ، مکن دعوی که آن جا
که او باشد من و ما در نگنجد
مصافِ عشق و زخمِ تیغِ وحدت
در آن معرض محابا در نگنجد
اگر در دوست مستغرق نباشی
ز تو قطره به دریا در نگنجد
به احبابِ محقّق التجا کن
کزان پس کیدِ اعدا در نگنجد
چرا با مرده در گنجد دمِ روح
ولی با زنده قطعا در نگنجد
ز الزامِ محق دورست مبطل
که با جاهل مدارا در نگنجد
درونِ کعبۀ اسلام الحق
کشیشِ دیر حاشا در نگنجد
طبیبی بایدت حاذق که علّت
چو مزمن شد مداوا در نگنجد
همه دم تا به کی این جا که آن جا
دِم ام روز و فردا در نگنجد
نزاری گر شوی مویی به زاری
به الّا الله الّا در نگنجد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۱۸ - چرا افسرده معذورش ندارد
چرا افسرده معذورش ندارد
که یاری از سرِ دردی بزارد
برون آمد ز خود عاشق و لیکن
ز کویِ دوست بیرون شو ندارد
نخواهم تا چه خواهد کرد دیگر
دلی دارد به دل داری سپارد
عجب از زاهدِ دل مرده دارم
که خود را هم ز مردم می شمارد
اگر خود سینۀ عاقل اثیرست
به سوزِ عاشقان نسبت ندارد
کسی را حّدِ انده خوردنِ اوست
که زهرش هم چو مَی خوش می گوارد
مگر مستی زند در زلفِ او دست
خرد پیشانیِ افعی نخارد
دلم بی دوست چون ماهی ست بی آب
معافش دار اگر طاقت نیارد
خیالش هر چه در عالم رقیب است
به عمدا بر سرِ وقتم گمارد
خوشا وقتِ نزاری کو چو فرهاد
به رغبت جانِ شیرین وا گذارد
مجالِ راز گفتن نیست شاید
که حالا بر زبان دندان فشارد
زبورِ عشق بر کر چند خواند
زلالی بر سرابی چند بارد
سخن در عقدِ گوهر نیست لیکن
کسی باید که در گوشش گذارد
که یاری از سرِ دردی بزارد
برون آمد ز خود عاشق و لیکن
ز کویِ دوست بیرون شو ندارد
نخواهم تا چه خواهد کرد دیگر
دلی دارد به دل داری سپارد
عجب از زاهدِ دل مرده دارم
که خود را هم ز مردم می شمارد
اگر خود سینۀ عاقل اثیرست
به سوزِ عاشقان نسبت ندارد
کسی را حّدِ انده خوردنِ اوست
که زهرش هم چو مَی خوش می گوارد
مگر مستی زند در زلفِ او دست
خرد پیشانیِ افعی نخارد
دلم بی دوست چون ماهی ست بی آب
معافش دار اگر طاقت نیارد
خیالش هر چه در عالم رقیب است
به عمدا بر سرِ وقتم گمارد
خوشا وقتِ نزاری کو چو فرهاد
به رغبت جانِ شیرین وا گذارد
مجالِ راز گفتن نیست شاید
که حالا بر زبان دندان فشارد
زبورِ عشق بر کر چند خواند
زلالی بر سرابی چند بارد
سخن در عقدِ گوهر نیست لیکن
کسی باید که در گوشش گذارد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۲۰ - جمادست آن که دل داری ندارد
جمادست آن که دل داری ندارد
یقین می دان که جان باری ندارد
تو آن منگر که صاحب دولت این جا
به جز عیش و طرب کاری ندارد
اگرچه ملک و مال و جاه دارد
ولی چون یارِ من یاری ندارد
ز من باور مکن گر چینِ زلفش
دلی در زیرِ هر تاری ندارد
ز من مشنو اگر از غمزۀ او
خرد در هر قدم خاری ندارد
چو از هر گوشه تُرکِ چشمِ مستش
نظر بر خونِ هشیاری ندارد
کمند اندازِ گیسویش به هر جا
رسن در حلقِ عیّاری ندارد
تو هم مشنو ز من گر این گواهی
به نزدیکِ تو مقداری ندارد
دروغ است این سخن گر از هر اعضا
نزاری نالۀ زاری ندارد
یقین می دان که جان باری ندارد
تو آن منگر که صاحب دولت این جا
به جز عیش و طرب کاری ندارد
اگرچه ملک و مال و جاه دارد
ولی چون یارِ من یاری ندارد
ز من باور مکن گر چینِ زلفش
دلی در زیرِ هر تاری ندارد
ز من مشنو اگر از غمزۀ او
خرد در هر قدم خاری ندارد
چو از هر گوشه تُرکِ چشمِ مستش
نظر بر خونِ هشیاری ندارد
کمند اندازِ گیسویش به هر جا
رسن در حلقِ عیّاری ندارد
تو هم مشنو ز من گر این گواهی
به نزدیکِ تو مقداری ندارد
دروغ است این سخن گر از هر اعضا
نزاری نالۀ زاری ندارد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۲۱ - چه دردست این که آرامی ندارد
چه دردست این که آرامی ندارد
چه دورست این که انجامی ندارد
نگه کردم به دنیا ذرّه یی نیست
که از خورشید اعلامی ندارد
ندیدم هیچ صاحب دل ندیدم
که بر کف هم چو جم جامی ندارد
به واجب عزّتِ درویش می دار
که سلطان است اگر شامی ندارد
مکن بر مردمِ عاشق ملامت
که بیش از عاشقی کامی ندارد
جمادست آن به معنی جانور نیست
که خاطر با دل آرامی ندارد
به انسان کی کند ترجیح وحشی
که گردن بستۀ دامی ندارد
چه می خواهی نزاری را که بینی
نزاری جز همین نامی ندارد
سری دارد فدایِ مقدمِ دوست
به گردن بیش از ین وامی ندارد
چه دورست این که انجامی ندارد
نگه کردم به دنیا ذرّه یی نیست
که از خورشید اعلامی ندارد
ندیدم هیچ صاحب دل ندیدم
که بر کف هم چو جم جامی ندارد
به واجب عزّتِ درویش می دار
که سلطان است اگر شامی ندارد
مکن بر مردمِ عاشق ملامت
که بیش از عاشقی کامی ندارد
جمادست آن به معنی جانور نیست
که خاطر با دل آرامی ندارد
به انسان کی کند ترجیح وحشی
که گردن بستۀ دامی ندارد
چه می خواهی نزاری را که بینی
نزاری جز همین نامی ندارد
سری دارد فدایِ مقدمِ دوست
به گردن بیش از ین وامی ندارد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۴۳ - گر ز دل آهی برون خواهیم کرد
گر ز دل آهی برون خواهیم کرد
عالمی را سرنگون خواهیم کرد
سوز هجران است بل کاین تیره شب
رستخیز است آه چون خواهیم کرد
در فراقت کان عذاب مطلق است
دیده و دل هر دو خون خواهیم کرد
گر تو شفقت کم کنی سهل است ما
مهربانی ها فزون خواهیم کرد
اقتراح از طبع در خواهیم خواست
اشتباه از دل برون خواهیم کرد
عشق بی آلایشی خواهیم باخت
نفس سرکش را زبون خواهیم کرد
عقل اگر مانع شود ما دفع او
از مقامات جنون خواهیم کرد
روی در محراب جان خواهیم داشت
پشت بر دنیای دون خواهیم کرد
چون نزاری هرکه درس از ما گرفت
در جنونش ذوفنون خواهیم کرد
عالمی را سرنگون خواهیم کرد
سوز هجران است بل کاین تیره شب
رستخیز است آه چون خواهیم کرد
در فراقت کان عذاب مطلق است
دیده و دل هر دو خون خواهیم کرد
گر تو شفقت کم کنی سهل است ما
مهربانی ها فزون خواهیم کرد
اقتراح از طبع در خواهیم خواست
اشتباه از دل برون خواهیم کرد
عشق بی آلایشی خواهیم باخت
نفس سرکش را زبون خواهیم کرد
عقل اگر مانع شود ما دفع او
از مقامات جنون خواهیم کرد
روی در محراب جان خواهیم داشت
پشت بر دنیای دون خواهیم کرد
چون نزاری هرکه درس از ما گرفت
در جنونش ذوفنون خواهیم کرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۵۴ - مرا مادر به شیرِ عشق پرورد
مرا مادر به شیرِ عشق پرورد
پدر تعلیم در دیوانگی کرد
ز تن با جان برون آید چنین شیر
ولیکن تا که را دادند و که خورد
گر آبا واسطه گرامّهات اند
ز فطرت هر کس آورد آن چه آورد
چه می خواهد ز رندان مصلحت جوی
برو گو هم به گِردِ صالحان گَرد
دماغِ هرکه برد از خاکِ ما بوی
بر آرد عشق از مغزِ سرش گرد
زنان را فرق باشد بر فسرده
اگر عاشق نمیرد کی بود مرد
تنورِ سینه ی پر آتش من
به طوفانِ ملامت کی شود سرد
ملامت گر به عیب از ما نگوید
اگر یک شب به روز آرَد درین درد
مسلمانان نمی بینید آخر
سرشکِ سرخ بر رخ ساره ی زرد
خدایا حق گزارش باد هر کو
دلِ ریشِ نزاری را نیازرد
پدر تعلیم در دیوانگی کرد
ز تن با جان برون آید چنین شیر
ولیکن تا که را دادند و که خورد
گر آبا واسطه گرامّهات اند
ز فطرت هر کس آورد آن چه آورد
چه می خواهد ز رندان مصلحت جوی
برو گو هم به گِردِ صالحان گَرد
دماغِ هرکه برد از خاکِ ما بوی
بر آرد عشق از مغزِ سرش گرد
زنان را فرق باشد بر فسرده
اگر عاشق نمیرد کی بود مرد
تنورِ سینه ی پر آتش من
به طوفانِ ملامت کی شود سرد
ملامت گر به عیب از ما نگوید
اگر یک شب به روز آرَد درین درد
مسلمانان نمی بینید آخر
سرشکِ سرخ بر رخ ساره ی زرد
خدایا حق گزارش باد هر کو
دلِ ریشِ نزاری را نیازرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۸۷ - چو رویِ یارِ من زیبا نباشد
چو رویِ یارِ من زیبا نباشد
قمر در خانۀ جوزا نباشد
چه می گویم که تابِ ماهِ رویش
فروغِ مهرِ گردون را نباشد
چو خدّش لالۀ حمرا نروید
چو خطّش عنبرِ سارا نباشد
نباشد چون لبش لعلِ بدخشان
چو دندانش دُرِ دریا نباشد
سیه چشمانِ فردوسِ برین را
به خلوت خانۀ او جا نباشد
اگر او نگذرد بر طرفِ بازار
میانِ شهریان غوغا نباشد
نباشد عیب اگر نازک دلان را
شکیب از یارِ بی هم تا نباشد
ملامت بر نزاری نیست جایز
سرِ شوریده بی سودا نباشد
قمر در خانۀ جوزا نباشد
چه می گویم که تابِ ماهِ رویش
فروغِ مهرِ گردون را نباشد
چو خدّش لالۀ حمرا نروید
چو خطّش عنبرِ سارا نباشد
نباشد چون لبش لعلِ بدخشان
چو دندانش دُرِ دریا نباشد
سیه چشمانِ فردوسِ برین را
به خلوت خانۀ او جا نباشد
اگر او نگذرد بر طرفِ بازار
میانِ شهریان غوغا نباشد
نباشد عیب اگر نازک دلان را
شکیب از یارِ بی هم تا نباشد
ملامت بر نزاری نیست جایز
سرِ شوریده بی سودا نباشد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۹۱ - چنین سروِ روان دیگر نباشد
چنین سروِ روان دیگر نباشد
بر و بالا ازین خوش تر نباشد
چو تو سروی اگر آید در آغوش
کسی را این هوس در سر نباشد
که را باشد چنین ماهی که چون او
خورم سوگند ماه و خور نباشد
بدین شکل و شمایل آدمی زاد
اگر باشد مرا باور نباشد
قراری می دهم که الّا به کویش
قرارم بعد ازین دیگر نباشد
مکن عیب ار نزاری بی قرارست
شکیبِ مزهر از ازهر نباشد
بر و بالا ازین خوش تر نباشد
چو تو سروی اگر آید در آغوش
کسی را این هوس در سر نباشد
که را باشد چنین ماهی که چون او
خورم سوگند ماه و خور نباشد
بدین شکل و شمایل آدمی زاد
اگر باشد مرا باور نباشد
قراری می دهم که الّا به کویش
قرارم بعد ازین دیگر نباشد
مکن عیب ار نزاری بی قرارست
شکیبِ مزهر از ازهر نباشد