تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - حیف از تو که با اهل وفا یار نباشی
حیف از تو که با اهل وفا یار نباشی
یار همه باشی و به ما یار نباشی
گر یار نباشی تو به ما عیب نباشد
شاهی تو چه عیب ار به گدا یار نباشی
مهری تو از آن رو نکنی میل به ذره
ماهی تو از آن رو به گدا یار نباشی
بی یار بود یار تو زیرا که تو بی مهر
با هر که بود باشی و با یار نباشی
مثل تو کسی را به جهان یار نباشد
گر با همه کس در همه جا یار نباشی
الفت ببر از خلق اگر مرد خدایی
تا یار به خلقی به خدا یار نباشی
بی یار نباشی چو رفیق ای دل بی کس
گر با همه کس بهر وفا یار نباشی
یار همه باشی و به ما یار نباشی
گر یار نباشی تو به ما عیب نباشد
شاهی تو چه عیب ار به گدا یار نباشی
مهری تو از آن رو نکنی میل به ذره
ماهی تو از آن رو به گدا یار نباشی
بی یار بود یار تو زیرا که تو بی مهر
با هر که بود باشی و با یار نباشی
مثل تو کسی را به جهان یار نباشد
گر با همه کس در همه جا یار نباشی
الفت ببر از خلق اگر مرد خدایی
تا یار به خلقی به خدا یار نباشی
بی یار نباشی چو رفیق ای دل بی کس
گر با همه کس بهر وفا یار نباشی
رفیق اصفهانی : مفردات
شماره ۱۰ - یادم کن از آن کو چو ز بیداد تو رفتم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۶ - زنهار الا یار دلازار خدا را
زنهار الا یار دلازار خدا را
در پا مفکن عهد و نگهدار وفا را
ترسم که در او برتو رسد تیر گزندی
آسایش خود بنگر و مشکن دل ما را
یادت طرب انگیز و فراقت تعب آمیز
عشقم چه خوش آمیخت به هم درد و دوا را
از روی منت شرم و حیا این همه تا چند
هر چند خود از روی تو شرم است حیا را
زان چشم به دل نیشم و زان لعل به لب نوش
جز پیش تو کشنید به هم رنج و شفا را
در عین وفا ساز جفایت عجب آرم
کز یک نظر اظهار کنی خشم و رضا را
وه زان لب شیرین سخن تلخ ندیدم
کس جمع کند چون تو به دشنام دعا را
لعل تو روانبخش و دهان تو نظر تنگ
با آن دو که آمیخته این بخل و سخا را
گاهی به من افکن نگهی چون شود آخر
سلطان بنوازد اگر از لطف گدا را
با خوف و رجا رو به تو آورد صفایی
مختار تویی درحق او اخذ و عطا را
در پا مفکن عهد و نگهدار وفا را
ترسم که در او برتو رسد تیر گزندی
آسایش خود بنگر و مشکن دل ما را
یادت طرب انگیز و فراقت تعب آمیز
عشقم چه خوش آمیخت به هم درد و دوا را
از روی منت شرم و حیا این همه تا چند
هر چند خود از روی تو شرم است حیا را
زان چشم به دل نیشم و زان لعل به لب نوش
جز پیش تو کشنید به هم رنج و شفا را
در عین وفا ساز جفایت عجب آرم
کز یک نظر اظهار کنی خشم و رضا را
وه زان لب شیرین سخن تلخ ندیدم
کس جمع کند چون تو به دشنام دعا را
لعل تو روانبخش و دهان تو نظر تنگ
با آن دو که آمیخته این بخل و سخا را
گاهی به من افکن نگهی چون شود آخر
سلطان بنوازد اگر از لطف گدا را
با خوف و رجا رو به تو آورد صفایی
مختار تویی درحق او اخذ و عطا را
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۶ - مردم عوض اشک فتد دیده ی تر را
مردم عوض اشک فتد دیده ی تر را
تا از نظر انداخته ای اهل نظر را
از زاری ما شد به جفا سخت ترش دل
وین طرفه که باران نکند نرم حجر را
با اشک من از دجله مگو باز که با بحر
هرگز بشماری نشمارند شمر را
گفتم نشد از ناله من سخت دلت نرم
گفتا نه اثر نیست در این خاره شرر را
دل نگذرد از ابروی آن ترک کمان کش
ز آن رو که ز شمشیر گذر نیست سپر را
از دیده مردم ز چه هر روز نهان است
بر مهر رخت غیرت اگر نیست قمر را
از خجلت دندان بتان بسکه عرق ریخت
یک بحر ز سر آب گذشته است گهر را
پیش دهن او دهن غنچه خود از شرم
وامانده گل آسا چه کند باد سحر را
جایش به فراخای جهان تنگ نمی بود
گرتلخ نکردی لبت اوقات شکر را
گو آتش عشق تو به بادم دهد ای دوست
با خاک درت می نخرم آب خضر را
بی رحم تر آمد دلت از آه صفایی
شک نیست که در سنگ تو ره نیست اثر را
تا از نظر انداخته ای اهل نظر را
از زاری ما شد به جفا سخت ترش دل
وین طرفه که باران نکند نرم حجر را
با اشک من از دجله مگو باز که با بحر
هرگز بشماری نشمارند شمر را
گفتم نشد از ناله من سخت دلت نرم
گفتا نه اثر نیست در این خاره شرر را
دل نگذرد از ابروی آن ترک کمان کش
ز آن رو که ز شمشیر گذر نیست سپر را
از دیده مردم ز چه هر روز نهان است
بر مهر رخت غیرت اگر نیست قمر را
از خجلت دندان بتان بسکه عرق ریخت
یک بحر ز سر آب گذشته است گهر را
پیش دهن او دهن غنچه خود از شرم
وامانده گل آسا چه کند باد سحر را
جایش به فراخای جهان تنگ نمی بود
گرتلخ نکردی لبت اوقات شکر را
گو آتش عشق تو به بادم دهد ای دوست
با خاک درت می نخرم آب خضر را
بی رحم تر آمد دلت از آه صفایی
شک نیست که در سنگ تو ره نیست اثر را
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۶۱ - نوشین لب یاقوتیش ار لعل مذاب است
نوشین لب یاقوتیش ار لعل مذاب است
در خاصیت ازچیست که بر عکس شراب است
پیمودن آن باده در اسام گنه شد
نوشیدن این باده بهر کیش ثواب است
نوشیدن این مایه ی انواع تنعم
پیمودن آن موجب اقسام عقاب است
این مولد هشیاری وآن مورث هستی
این داعی بیداری و آن داروی خواب است
درجام من آن تلخ تر از حنظل صرف است
درکام من این عذب تر از شکر ناب است
بوسیدن این آیت آرامش و آمال
نوشیدن آن علت اندوه و عذاب است
آن می همه ضعف آور و این می همه قدرت
آن اصل صداع استی و این نسل سداب است
بگذر ز می و صافی و دردی همه بگذار
در لعل وی آویز که بی درد و خوشاب است
مگرای سوی باره و بستان که شکم را
انباشتن از آب و علف کار دواب است
خواهی که خطا بر تو نگیرند صفایی
جام از لب وی جوی که بر وجه صواب است
در خاصیت ازچیست که بر عکس شراب است
پیمودن آن باده در اسام گنه شد
نوشیدن این باده بهر کیش ثواب است
نوشیدن این مایه ی انواع تنعم
پیمودن آن موجب اقسام عقاب است
این مولد هشیاری وآن مورث هستی
این داعی بیداری و آن داروی خواب است
درجام من آن تلخ تر از حنظل صرف است
درکام من این عذب تر از شکر ناب است
بوسیدن این آیت آرامش و آمال
نوشیدن آن علت اندوه و عذاب است
آن می همه ضعف آور و این می همه قدرت
آن اصل صداع استی و این نسل سداب است
بگذر ز می و صافی و دردی همه بگذار
در لعل وی آویز که بی درد و خوشاب است
مگرای سوی باره و بستان که شکم را
انباشتن از آب و علف کار دواب است
خواهی که خطا بر تو نگیرند صفایی
جام از لب وی جوی که بر وجه صواب است
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۶۸ - تا صید تو شد مرغ مرا بال وبال است
تا صید تو شد مرغ مرا بال وبال است
دانست که از دام تو پرواز محال است
نالیدم و صیاد ز باغم به قفس برد
دیگر نتوان گفت که دل بیهده نال است
در مرحله ی عشق که صد سلسله یک زلف
نشگفت اگر شیر ژیان صید غزال است
سوری ثمر سرو و سمن بار صنوبر
این گبن نو خیز ندانم چه نهال است
آراست فلک بدر و هلالی به دو هفته
کابروی و رخ ماه ترا این دو مثال است
بی جبهه ببین وجهش و بی جفت نگر طاق
شبه رخ و ابروی تو کی بدر و هلال است
یا رب چکند با غم ایام جدایی
آن را که غم از هجر تو در عین وصال است
می از کف آن شاهد خورشید شمایل
مسرای حرامم که بدین وجه حلال است
گر چشم نپوشی وکنی ترک تغافل
دانی که صفایت ز فراقت به چه حال است
دانست که از دام تو پرواز محال است
نالیدم و صیاد ز باغم به قفس برد
دیگر نتوان گفت که دل بیهده نال است
در مرحله ی عشق که صد سلسله یک زلف
نشگفت اگر شیر ژیان صید غزال است
سوری ثمر سرو و سمن بار صنوبر
این گبن نو خیز ندانم چه نهال است
آراست فلک بدر و هلالی به دو هفته
کابروی و رخ ماه ترا این دو مثال است
بی جبهه ببین وجهش و بی جفت نگر طاق
شبه رخ و ابروی تو کی بدر و هلال است
یا رب چکند با غم ایام جدایی
آن را که غم از هجر تو در عین وصال است
می از کف آن شاهد خورشید شمایل
مسرای حرامم که بدین وجه حلال است
گر چشم نپوشی وکنی ترک تغافل
دانی که صفایت ز فراقت به چه حال است
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۶۹ - با ساقی و مطرب همه را کار به کام است
با ساقی و مطرب همه را کار به کام است
کاشانه ی ما بزم جم از دولت جام است
نقصان به غم افتاد و روان را طرب افزود
تا شاهد روز و شبم آن ماه تمام است
بدگیسوی او سور مرا، سیرت سوکی
بی طلعت او صبح مرا صورت شام است
فسق همه از رأفت او پرده ی پرهیز
ننگ همه از نعمت او شوکت نام است
بی سرمه ی خاک در او چشم خرد را
دیدار خطا، عدل جفا، نور ظلام است
در دیده ی و دل از دو جهان نام و نشان نیست
تا گوش و زبان راهی از نام توکام است
با عشق امل سوز دگر علم و عمل چیست
یا عاقبت اندیشی و تدبیر کدام است
ای مرغ دل از خال لبش خام نگردی
هشدار و بیندیش از این دانه که دام است
با سابقه ی لطف قدیمم چو صفایی
معشوق رضا، شاه گدا، خواجه غلام است
کاشانه ی ما بزم جم از دولت جام است
نقصان به غم افتاد و روان را طرب افزود
تا شاهد روز و شبم آن ماه تمام است
بدگیسوی او سور مرا، سیرت سوکی
بی طلعت او صبح مرا صورت شام است
فسق همه از رأفت او پرده ی پرهیز
ننگ همه از نعمت او شوکت نام است
بی سرمه ی خاک در او چشم خرد را
دیدار خطا، عدل جفا، نور ظلام است
در دیده ی و دل از دو جهان نام و نشان نیست
تا گوش و زبان راهی از نام توکام است
با عشق امل سوز دگر علم و عمل چیست
یا عاقبت اندیشی و تدبیر کدام است
ای مرغ دل از خال لبش خام نگردی
هشدار و بیندیش از این دانه که دام است
با سابقه ی لطف قدیمم چو صفایی
معشوق رضا، شاه گدا، خواجه غلام است
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۷۰ - آن باده که در ملت اسلام حرام است
آن باده که در ملت اسلام حرام است
از دست تو نوشم خود اگر ماه صیام است
کوته نظر ار ماه تمامت به مثل خواند
این نقص بس آنرا که نه از اهل کلام است
طوبی به قدت حیرت و حورا به رخت مات
پیش تو صنوبر که و خورشیدکدام است
بالای ترا پست بود نسبت شمشاد
با آن چم و خم حیف که قاصر ز خرام است
با قامت موزون چه کند سروکه ناچار
همواره به یک پای گرفتار قیام است
یک رشحه ز لعل تو و صد ساغر لبریز
با نشأه وی مستی می را چه دوام است
مگشا سوی گلشن ز قفس بال و پرم را
کز باغ ارم خوشترم این گوشه ی دام است
بر صدر دل از دیر و حرم نیست مقیمی
تا خیل غمت را به صف سینه مقام است
باز از چه کشیدی خط زنگار برابرو
افزون کشی امروزکه تیغت به نیام است
خشک و ترم از آتش دل سوخت صفایی
با عشق چه جای سخن از پخته و خام است
از دست تو نوشم خود اگر ماه صیام است
کوته نظر ار ماه تمامت به مثل خواند
این نقص بس آنرا که نه از اهل کلام است
طوبی به قدت حیرت و حورا به رخت مات
پیش تو صنوبر که و خورشیدکدام است
بالای ترا پست بود نسبت شمشاد
با آن چم و خم حیف که قاصر ز خرام است
با قامت موزون چه کند سروکه ناچار
همواره به یک پای گرفتار قیام است
یک رشحه ز لعل تو و صد ساغر لبریز
با نشأه وی مستی می را چه دوام است
مگشا سوی گلشن ز قفس بال و پرم را
کز باغ ارم خوشترم این گوشه ی دام است
بر صدر دل از دیر و حرم نیست مقیمی
تا خیل غمت را به صف سینه مقام است
باز از چه کشیدی خط زنگار برابرو
افزون کشی امروزکه تیغت به نیام است
خشک و ترم از آتش دل سوخت صفایی
با عشق چه جای سخن از پخته و خام است
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - آن دل که بر او ناله ما را اثری نیست
آن دل که بر او ناله ما را اثری نیست
دل نیست که سنگی است کز او سختتری نیست
گر حاج بیایند به طوف حرم ما
دانند که غیر از دل سنگت حجری نیست
نالم هم از ناله ی خود نی ز دل یار
آن را چه گناه است که این را اثری نیست
در فصل بهاران به بهای می گلرنگ
افسوس که جز اشک رخم سیم و زری نیست
خوشتر بود از طرف چمن حلقه ی دامش
مرغی که به کنج قفسش بال و پری نیست
درمان دل از جادوی بیمار تو جویم
کامروز به جز چشم تو صاحب نظری نیست
فرقی فره از خاک رهش هست سری کش
با خاک سر کوی خرابات سری نیست
انگیختم از دیده چنان دجله به دامن
کز رود ارس در نظرم خشک تری نیست
از صومعه برخیز و به میخانه بکش رخت
زیرا که صفایی به از اینت سفری نیست
دل نیست که سنگی است کز او سختتری نیست
گر حاج بیایند به طوف حرم ما
دانند که غیر از دل سنگت حجری نیست
نالم هم از ناله ی خود نی ز دل یار
آن را چه گناه است که این را اثری نیست
در فصل بهاران به بهای می گلرنگ
افسوس که جز اشک رخم سیم و زری نیست
خوشتر بود از طرف چمن حلقه ی دامش
مرغی که به کنج قفسش بال و پری نیست
درمان دل از جادوی بیمار تو جویم
کامروز به جز چشم تو صاحب نظری نیست
فرقی فره از خاک رهش هست سری کش
با خاک سر کوی خرابات سری نیست
انگیختم از دیده چنان دجله به دامن
کز رود ارس در نظرم خشک تری نیست
از صومعه برخیز و به میخانه بکش رخت
زیرا که صفایی به از اینت سفری نیست
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - جز کلبه ی عشاق تو بیت الحزنی نیست
جز کلبه ی عشاق تو بیت الحزنی نیست
وین فرق که برما گذر از پیرهنی نیست
درباره ی یوسف نکنم عیب زلیخا
پیروز جوانی که کم از پیر زنی نیست
مرد صف مژگان تو باشد مگر آن چشم
ز آنرو که ترا بهتر از این صف شکنی نیست
شدکور خرابات چنان امن که در وی
جز غمزه خون ریز بتان راهزنی نیست
گرکشته ام ازکوی تو بیرون نبردکس
دیگر به توجز کشتن خویشم سخنی نیست
شادم به شهادت که مرا بهر مباهات
از سایه ی دیوار تو بهتر کفنی نیست
شه را خبر از حال گدا نیست علی الرسم
دانم چوتویی را غم مانند منی نیست
رفتم به جوانی و هنوز از غمت افسوس
کافسانه ی ما قصه ی هر انجمنی نیست
زین دست که امروز خوری خون عزیزان
فرداست که در شهر ز عشاق تنی نیست
بستی دلما را به رخ آویز خم زلف
صیدی چو صفایی قفسش در چمنی نیست
وین فرق که برما گذر از پیرهنی نیست
درباره ی یوسف نکنم عیب زلیخا
پیروز جوانی که کم از پیر زنی نیست
مرد صف مژگان تو باشد مگر آن چشم
ز آنرو که ترا بهتر از این صف شکنی نیست
شدکور خرابات چنان امن که در وی
جز غمزه خون ریز بتان راهزنی نیست
گرکشته ام ازکوی تو بیرون نبردکس
دیگر به توجز کشتن خویشم سخنی نیست
شادم به شهادت که مرا بهر مباهات
از سایه ی دیوار تو بهتر کفنی نیست
شه را خبر از حال گدا نیست علی الرسم
دانم چوتویی را غم مانند منی نیست
رفتم به جوانی و هنوز از غمت افسوس
کافسانه ی ما قصه ی هر انجمنی نیست
زین دست که امروز خوری خون عزیزان
فرداست که در شهر ز عشاق تنی نیست
بستی دلما را به رخ آویز خم زلف
صیدی چو صفایی قفسش در چمنی نیست
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - آنگونه سرشکم به غمت پرده در افتاد
آنگونه سرشکم به غمت پرده در افتاد
کافسانه ی ما در همه عالم سمر افتاد
صافش همه دردی شد و آبش همه آتش
حسرت نگری هر که ترا از نظر افتاد
عیبم همه جویند و سرانجام جز این نیست
آنرا که چو من عیب پسندی هنر افتاد
افسوس که با آن همه سرسبزی و بالش
در باغ توام شاخ وفا بی ثمر افتاد
با این دل سوزان شررناک ندانم
کاین مایه چزا ناله ی ما بی اثر افتاد
جز اشک به چشمم نه و جز آه به لب نیست
تا آتش عشقم همه در خشک و تر افتاد
ای نخل محبت چه نهالی تو که جاوید
جان و دل عشاق ترا برگ و بر افتاد
صیدت نرود ناگزر از قید به جایی
کافتاد چو در دام تو از بال و پر افتاد
در گلشن و دامش نه نشان ماند نه نامی
آن مرغ که مسکین به کمند تو در افتاد
گرسعی رقیب از درت افکند مرا دور
صد شکر که او نیز چو من در بدر افتاد
تا از همه کس رو به تو آورد صفایی
از روی عنادش همه کس پشت سر افتاد
کافسانه ی ما در همه عالم سمر افتاد
صافش همه دردی شد و آبش همه آتش
حسرت نگری هر که ترا از نظر افتاد
عیبم همه جویند و سرانجام جز این نیست
آنرا که چو من عیب پسندی هنر افتاد
افسوس که با آن همه سرسبزی و بالش
در باغ توام شاخ وفا بی ثمر افتاد
با این دل سوزان شررناک ندانم
کاین مایه چزا ناله ی ما بی اثر افتاد
جز اشک به چشمم نه و جز آه به لب نیست
تا آتش عشقم همه در خشک و تر افتاد
ای نخل محبت چه نهالی تو که جاوید
جان و دل عشاق ترا برگ و بر افتاد
صیدت نرود ناگزر از قید به جایی
کافتاد چو در دام تو از بال و پر افتاد
در گلشن و دامش نه نشان ماند نه نامی
آن مرغ که مسکین به کمند تو در افتاد
گرسعی رقیب از درت افکند مرا دور
صد شکر که او نیز چو من در بدر افتاد
تا از همه کس رو به تو آورد صفایی
از روی عنادش همه کس پشت سر افتاد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - دردا که ز دوران به غم خویشتن افتاد
دردا که ز دوران به غم خویشتن افتاد
روزی که دلارام به سودای من افتاد
یوسف که به چاه فتن افتاد برآمد
بیچاره زلیخا که به چاه ذقن افتاد
منعم مکن از ناله که پنهان نتوان کرد
آن راز که افسانه ی هر انجمن افتاد
قدر قفس آن مرغ گفتار شناسد
کز قید تو یک بار رهش در چمن افتاد
بلبل که به گل نغمه سرودی به صد آهنگ
تا غنچه گویای تو دید از سخن افتاد
از سرو و سمن دیده ی امید فرو دوخت
چشمی که بر آن سرو قد سیم تن افتاد
بر بازوی عشاق ز هر سو رسن افکند
چون طره به دوش تو شکن در شکن افتاد
جان ها ز علایق همه زنجیر گسستند
تا زلف تو بر گردن دل ها رسن افتاد
با غنچه ی نوشین دهنت از عرق شرم
گل را چو من آتش همه در پیرهن افتاد
در باغ ز داغ رخ گلرنگ تو جاوید
بر خاک سیه لاله ی خونین کفن افتاد
سور و طرب از شور تو بر پیر و جوان رفت
شور و شغب از شوق تو در مرد و زن افتاد
در سینه چه پوشم دگر آن درد صفایی
کز دل به زبان رفت و به چندین دهن افتاد
روزی که دلارام به سودای من افتاد
یوسف که به چاه فتن افتاد برآمد
بیچاره زلیخا که به چاه ذقن افتاد
منعم مکن از ناله که پنهان نتوان کرد
آن راز که افسانه ی هر انجمن افتاد
قدر قفس آن مرغ گفتار شناسد
کز قید تو یک بار رهش در چمن افتاد
بلبل که به گل نغمه سرودی به صد آهنگ
تا غنچه گویای تو دید از سخن افتاد
از سرو و سمن دیده ی امید فرو دوخت
چشمی که بر آن سرو قد سیم تن افتاد
بر بازوی عشاق ز هر سو رسن افکند
چون طره به دوش تو شکن در شکن افتاد
جان ها ز علایق همه زنجیر گسستند
تا زلف تو بر گردن دل ها رسن افتاد
با غنچه ی نوشین دهنت از عرق شرم
گل را چو من آتش همه در پیرهن افتاد
در باغ ز داغ رخ گلرنگ تو جاوید
بر خاک سیه لاله ی خونین کفن افتاد
سور و طرب از شور تو بر پیر و جوان رفت
شور و شغب از شوق تو در مرد و زن افتاد
در سینه چه پوشم دگر آن درد صفایی
کز دل به زبان رفت و به چندین دهن افتاد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - کس نیست کش از قصه ی دل راز توان کرد
کس نیست کش از قصه ی دل راز توان کرد
شرحی ز غم دوست بدو باز توان کرد
انجام ندارد خبر عشق چه پرسی
این نیست بیانی که خود آغاز توان کرد
غم نیست ز بی بال و پری طایر دل را
پنداشت که از قید تو پرواز توان کرد
جز دل که مرا در شکن زلف تو آسود
گنجشک کجا همدم شهباز توان کرد
در وی نه چنان بسته تعلق که به زنجیر
از موی تو خوی دل ما باز توان کرد
هم رسم تو صیاد رسن تاب توان گفت
هم اسم وی استاد رسن باز توان کرد
یک ره ندهی کام من از لعل خود آخر
انصاف کجا شد چقدر ناز توان کرد
تا چند به خاک اشک زمین گرد توان ریخت
تاچند به چرخ آه فلک تاز توان کرد
خون زاد و غمم راحله ره آه و رفیق اشک
از خاک درت برگ سفر ساز توان کرد
با شرط تمامی مه تابان فلک را
نسبت نه بدان سرو سرافراز توان کرد
با خویش مکن نیز صفایی غم دل فاش
در برزخ بیگانه کجا باز توان کرد
شرحی ز غم دوست بدو باز توان کرد
انجام ندارد خبر عشق چه پرسی
این نیست بیانی که خود آغاز توان کرد
غم نیست ز بی بال و پری طایر دل را
پنداشت که از قید تو پرواز توان کرد
جز دل که مرا در شکن زلف تو آسود
گنجشک کجا همدم شهباز توان کرد
در وی نه چنان بسته تعلق که به زنجیر
از موی تو خوی دل ما باز توان کرد
هم رسم تو صیاد رسن تاب توان گفت
هم اسم وی استاد رسن باز توان کرد
یک ره ندهی کام من از لعل خود آخر
انصاف کجا شد چقدر ناز توان کرد
تا چند به خاک اشک زمین گرد توان ریخت
تاچند به چرخ آه فلک تاز توان کرد
خون زاد و غمم راحله ره آه و رفیق اشک
از خاک درت برگ سفر ساز توان کرد
با شرط تمامی مه تابان فلک را
نسبت نه بدان سرو سرافراز توان کرد
با خویش مکن نیز صفایی غم دل فاش
در برزخ بیگانه کجا باز توان کرد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - کس را چه تمنا که خریدار تو باشد
کس را چه تمنا که خریدار تو باشد
کش نیست بهایی که به مقدار تو باشد
جان چبود و تن کیست دریغا که متاعی
در دست ندارم که سزاوار تو باشد
آن طالب صورت خبرش نیست ز معنی
بیش و کم اگر در غم آزار تو باشد
از دادن یک دل به تو حاصل نکند کام
از جان گذرد هر که طلب کار تو باشد
زنهار اگر دست گشایی پی خونریز
اول بکش آن را که به زنهار تو باشد
دام از چمنش بهتر و بندش ز رهایی
خوش بخت اسیری که گرفتار توباشد
نیشش همه نوش آمد و دردش همه داروست
دردی کش غم کیش که بیمار تو باشد
کالای وفا قحط شد از فقد خریدار
این جنس مگر در صف بازار تو باشد
دستی ز دلازاری احباب نگهدار
تا پاس وفا حرز و نگهدار تو باشد
می باش خدا را به صفا یار صفایی
الطاف خدایی همه جا یار تو باشد
کش نیست بهایی که به مقدار تو باشد
جان چبود و تن کیست دریغا که متاعی
در دست ندارم که سزاوار تو باشد
آن طالب صورت خبرش نیست ز معنی
بیش و کم اگر در غم آزار تو باشد
از دادن یک دل به تو حاصل نکند کام
از جان گذرد هر که طلب کار تو باشد
زنهار اگر دست گشایی پی خونریز
اول بکش آن را که به زنهار تو باشد
دام از چمنش بهتر و بندش ز رهایی
خوش بخت اسیری که گرفتار توباشد
نیشش همه نوش آمد و دردش همه داروست
دردی کش غم کیش که بیمار تو باشد
کالای وفا قحط شد از فقد خریدار
این جنس مگر در صف بازار تو باشد
دستی ز دلازاری احباب نگهدار
تا پاس وفا حرز و نگهدار تو باشد
می باش خدا را به صفا یار صفایی
الطاف خدایی همه جا یار تو باشد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - آن را که دو صد چشم بر انعام تو باشد
آن را که دو صد چشم بر انعام تو باشد
مپسند که عمری همه ناکام تو باشد
یک لحظه جز آزار منت کار دگر نیست
حیف است که این حاصل ایام تو باشد
زین پس بخروشیم ز دست توگر ای دوست
بی تابی ما موجب آرام تو باشد
یک ره به دوحرفش بنواز آنگه شب و روز
صد دیده به ره گوش به پیغام تو باشد
آخر به یکش جرعه چرا دست نگیری
گرتفته دلی تشنه لب جام تو باشد
دین رفت بیا چون دلم از دست ربودی
آغاز من این تا چه سرانجام تو باشد
با آن همه صیدت عجب این است که جاوید
برجاست همان دانه که در دام تو باشد
بالش به پر افشاندن مینو نشود باز
مرغی که مقامش به لب بام تو باشد
از ننگ چه پرهیز و به ناموس چه پرواش
سودا زده ی عشق که بدنام تو باشد
با شیخ چه کردی دگر امروز صفایی
کش کام پر از لعنت و دشنام تو باشد
مفتی که کند کافرش از کفر تبرا
حق دارد اگر منکر اسلام تو باشد
مپسند که عمری همه ناکام تو باشد
یک لحظه جز آزار منت کار دگر نیست
حیف است که این حاصل ایام تو باشد
زین پس بخروشیم ز دست توگر ای دوست
بی تابی ما موجب آرام تو باشد
یک ره به دوحرفش بنواز آنگه شب و روز
صد دیده به ره گوش به پیغام تو باشد
آخر به یکش جرعه چرا دست نگیری
گرتفته دلی تشنه لب جام تو باشد
دین رفت بیا چون دلم از دست ربودی
آغاز من این تا چه سرانجام تو باشد
با آن همه صیدت عجب این است که جاوید
برجاست همان دانه که در دام تو باشد
بالش به پر افشاندن مینو نشود باز
مرغی که مقامش به لب بام تو باشد
از ننگ چه پرهیز و به ناموس چه پرواش
سودا زده ی عشق که بدنام تو باشد
با شیخ چه کردی دگر امروز صفایی
کش کام پر از لعنت و دشنام تو باشد
مفتی که کند کافرش از کفر تبرا
حق دارد اگر منکر اسلام تو باشد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۶۳ - غم نیست دلی را که در او جای تو باشد
غم نیست دلی را که در او جای تو باشد
شادی همه آنجاست که مأوای تو باشد
در خلوت ما غیر تو راه دگران نیست
ور هست همان داعی سودای تو باشد
در دیده کشم میل اگر میل تو بینم
بر سینه زنم تیغ اگر رای تو باشد
سایم به رهت روی و امید است که جاوید
بر جبهه ی من نقش کف پای تو باشد
از نام نیفزایم و از ننگ نکاهم
وین منزلت آنراست که رسوای تو باشد
کی باز شود سیر گلستان ارم را
آن چشم که سرگرم تماشای تو باشد
بس زشت نماید به نظر حور بهشتی
آن را که نظر بر رخ زیبای تو باشد
خون کرد که نوشد به ملاحت جگرم را
این لقمه هم از لعل شکر خای تو باشد
با پاس شه امروز مگر آفت مردم
در شهر همان عبهر شهلای تو باشد
اول پی خونریز صفایی بگشا دست
گر کشتن عشاق تمنای تو باشد
شادی همه آنجاست که مأوای تو باشد
در خلوت ما غیر تو راه دگران نیست
ور هست همان داعی سودای تو باشد
در دیده کشم میل اگر میل تو بینم
بر سینه زنم تیغ اگر رای تو باشد
سایم به رهت روی و امید است که جاوید
بر جبهه ی من نقش کف پای تو باشد
از نام نیفزایم و از ننگ نکاهم
وین منزلت آنراست که رسوای تو باشد
کی باز شود سیر گلستان ارم را
آن چشم که سرگرم تماشای تو باشد
بس زشت نماید به نظر حور بهشتی
آن را که نظر بر رخ زیبای تو باشد
خون کرد که نوشد به ملاحت جگرم را
این لقمه هم از لعل شکر خای تو باشد
با پاس شه امروز مگر آفت مردم
در شهر همان عبهر شهلای تو باشد
اول پی خونریز صفایی بگشا دست
گر کشتن عشاق تمنای تو باشد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۹۸ - جز از لب جانانه که چندین شکر آید
جز از لب جانانه که چندین شکر آید
کشنید که تنگ شکر از لعل تر آید
تا صدق نباشد چه اثر ناله ی کس را
نادر بود ار تیره خطا کارگر آید
در پیکر خارا سر خار ار بتوان کوفت
حاشا که به دل آه منت پی سپر آید
افغان مرا در دل سندان تو ره نیست
کاری مگر از ناله ی صاحب اثر آید
بر نایبه ی عشق نپاید مگر آن دل
کز روی رضا تیغ بلا را سپر آید
در راه وفای تو دیغ از سر و جان نیست
تحصیل مراد تو گر از جان و سر آید
در عشق تو یک دور به پایان شد و غم نیست
عمی همه شادم که بدین دست سر آید
برتابد اگر در شب تارم رخ چون صبح
چون روز شبم روشن و شامم سحر آید
پامال تو خواهد سر و تن بی همه افسوس
از دست صفایی اگر این کار برآید
کشنید که تنگ شکر از لعل تر آید
تا صدق نباشد چه اثر ناله ی کس را
نادر بود ار تیره خطا کارگر آید
در پیکر خارا سر خار ار بتوان کوفت
حاشا که به دل آه منت پی سپر آید
افغان مرا در دل سندان تو ره نیست
کاری مگر از ناله ی صاحب اثر آید
بر نایبه ی عشق نپاید مگر آن دل
کز روی رضا تیغ بلا را سپر آید
در راه وفای تو دیغ از سر و جان نیست
تحصیل مراد تو گر از جان و سر آید
در عشق تو یک دور به پایان شد و غم نیست
عمی همه شادم که بدین دست سر آید
برتابد اگر در شب تارم رخ چون صبح
چون روز شبم روشن و شامم سحر آید
پامال تو خواهد سر و تن بی همه افسوس
از دست صفایی اگر این کار برآید
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۴۷ - زیر رخش آن گردن سیمین کشیده
زیر رخش آن گردن سیمین کشیده
صبحی است بلند از پس خورشید دمیده
تیغت به نیام است و کشد خلق، چه تشبیه
ابروی خمت راست به شمشیر کشیده
آنجا مژه سرگرم نظر بازی و اینجا
صد خار مرا در دل خون بار خلیده
تیرت به کمان است و کنی صید چه نسبت
مژگان کجت راست به پیکان پریده
چون راز تو پوشم که دو صد لؤلؤی غماز
نگشاده لب از درد فرو ریخت ز دیده
پنهان چه کنم درد که تکذیب زبان کرد
خون دلم از دیده که بر روی دویده
دل در شکن زلف تو دانی به چه ماند
آن کبک که در چنگل شهباز طپیده
کوته نکند دست و به پایت ننهد سر
زلف از چه اگر لعل تو یک ره نگزیده
من با همه دوری چه کنم کابروی او نیز
بالای وی از حسرت آن لعل خمیده
چشم تو دلم در نظر آورد و رها کرد
صیادکجا دیده کس از صید رمیده
خط نیست که این در غم ما خون سیاه است
کز چشم قلم بر رخ اوراق چکیده
برجای مدادم خوی خجلت چکد از کلک
در حسن رخت و آنهمه اوصاف حمیده
یک دفتر از اسرار غمت راند صفایی
هر چند زبانش چو قلم بود بریده
صبحی است بلند از پس خورشید دمیده
تیغت به نیام است و کشد خلق، چه تشبیه
ابروی خمت راست به شمشیر کشیده
آنجا مژه سرگرم نظر بازی و اینجا
صد خار مرا در دل خون بار خلیده
تیرت به کمان است و کنی صید چه نسبت
مژگان کجت راست به پیکان پریده
چون راز تو پوشم که دو صد لؤلؤی غماز
نگشاده لب از درد فرو ریخت ز دیده
پنهان چه کنم درد که تکذیب زبان کرد
خون دلم از دیده که بر روی دویده
دل در شکن زلف تو دانی به چه ماند
آن کبک که در چنگل شهباز طپیده
کوته نکند دست و به پایت ننهد سر
زلف از چه اگر لعل تو یک ره نگزیده
من با همه دوری چه کنم کابروی او نیز
بالای وی از حسرت آن لعل خمیده
چشم تو دلم در نظر آورد و رها کرد
صیادکجا دیده کس از صید رمیده
خط نیست که این در غم ما خون سیاه است
کز چشم قلم بر رخ اوراق چکیده
برجای مدادم خوی خجلت چکد از کلک
در حسن رخت و آنهمه اوصاف حمیده
یک دفتر از اسرار غمت راند صفایی
هر چند زبانش چو قلم بود بریده
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۵۵ - تاهمچو من از عشق گرفتار نگردی
تاهمچو من از عشق گرفتار نگردی
از کشمکش هجر خبردار نگردی
هرگز نشماری غم عشاق به یک مو
تا بسته ی آن طره طرار نگردی
کارت به طبیبان جفا پیشه نیفتاد
کآگاه ز حال دل بیمار نگردی
چون زلف سیه روز و پریشان شوی ای دل
زنهار دگر گرد رخ یار نگردی
دامن مکن آلوده به خون دلم ای خواب
پیرامن این دیدهٔ بیدار نگردی
ترسم که بسوزی تو هم از آتشم ای غم
گرد دل پرتاب و شرربار نگردی
سر در قدم یار عزیزت نکند جای
تا خاک صفت در ره او خوار نگردی
بر حیرت من بین و از آن روی نظر بند
تا فتنهٔ آن جادوی سحار نگردی
تا سینه ز فکر رخ و زلفش نکنی پر
خالی ز خیال بت و زنار نگردی
ز آن می که صفایی اثرش بی خودی آمد
شرط خرد آن است که هشیار نگردی
از کشمکش هجر خبردار نگردی
هرگز نشماری غم عشاق به یک مو
تا بسته ی آن طره طرار نگردی
کارت به طبیبان جفا پیشه نیفتاد
کآگاه ز حال دل بیمار نگردی
چون زلف سیه روز و پریشان شوی ای دل
زنهار دگر گرد رخ یار نگردی
دامن مکن آلوده به خون دلم ای خواب
پیرامن این دیدهٔ بیدار نگردی
ترسم که بسوزی تو هم از آتشم ای غم
گرد دل پرتاب و شرربار نگردی
سر در قدم یار عزیزت نکند جای
تا خاک صفت در ره او خوار نگردی
بر حیرت من بین و از آن روی نظر بند
تا فتنهٔ آن جادوی سحار نگردی
تا سینه ز فکر رخ و زلفش نکنی پر
خالی ز خیال بت و زنار نگردی
ز آن می که صفایی اثرش بی خودی آمد
شرط خرد آن است که هشیار نگردی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۸۲ - ترسم که رسد از تو مرا پیک و پیامی
ترسم که رسد از تو مرا پیک و پیامی
آن روز که از من نه نشان است و نه نامی
ای مرغ دل از گلشن و باغت چه غم افزود
کآسوده به کنج قفس و گوشه ی دامی
روز اشک به دامان و شبم ناله به گردون
بر ما گذر و چند چنین صبحی و شامی
لب تشنه چه پایی به ره دیر مغان پوی
شاید که مغان دست تو گیرند به جامی
ز ایوان مناجات به میدان خرابات
تبدیل کن البته درنگی به خرامی
مستوری و مستی نتوان داشت بهم جمع
دستی زن و بردار سوی میکده گامی
چون بر در میخانه رسی بهر خود آنجا
می جو ز مقیمان خرابات مقامی
در محفل می با همه نومیدی و نقصان
تحصیل کن از شاهد و مطرب همه کامی
دل در خم زلفین دلاویز دلارام
در چنگ دو شهباز فرومانده حمامی
از آتش دل سوخت صفایی تر و خشکم
عشق است و کجا فرق کند پخته و خامی
آن روز که از من نه نشان است و نه نامی
ای مرغ دل از گلشن و باغت چه غم افزود
کآسوده به کنج قفس و گوشه ی دامی
روز اشک به دامان و شبم ناله به گردون
بر ما گذر و چند چنین صبحی و شامی
لب تشنه چه پایی به ره دیر مغان پوی
شاید که مغان دست تو گیرند به جامی
ز ایوان مناجات به میدان خرابات
تبدیل کن البته درنگی به خرامی
مستوری و مستی نتوان داشت بهم جمع
دستی زن و بردار سوی میکده گامی
چون بر در میخانه رسی بهر خود آنجا
می جو ز مقیمان خرابات مقامی
در محفل می با همه نومیدی و نقصان
تحصیل کن از شاهد و مطرب همه کامی
دل در خم زلفین دلاویز دلارام
در چنگ دو شهباز فرومانده حمامی
از آتش دل سوخت صفایی تر و خشکم
عشق است و کجا فرق کند پخته و خامی