تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - یک نیمه دل را به جمال تو سپردیم
یک نیمه دل را به جمال تو سپردیم
یک نیمه دل را بخیال تو سپردیم
کردیم همه عمر مسلم بدو قسمت
واندو بجمال و به خیال تو سپردیم
از دست فراق تو اگر جان بسلامت
بردیم، بامید وصال تو سپردیم
یک روز گر از زلف تو دل باز گرفتیم
روز دگرش باز بخال تو سپردیم
از حلقه جیم تو گرفتیم اگر دل
بازش بهمان نقطه دال تو سپردیم
بر لوح دل از نقش خیال تو مثالی
کردیم ولی دل بمثال تو سپردیم
ما تشنه لب ازخضر بمانند سکندر
جان در هوس آب زلال تو سپردیم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۷۶ - خیز ای بت شنگول و بده باده که مستیم
خیز ای بت شنگول و بده باده که مستیم
وان بزم مهیا کن و آماده که مستیم
امشب بده آن باده و فردا بسر کوی
بنگر همه را بی خبر افتاده که مستیم
زاندازه فزون تر مکن امشب که سزانیست
با من سخن ای ترک پریزاده که مستیم
دل محفل ما بیخردان سخت بهش باش
ای کاشغری روی بت ساده که مستیم
این کوی مغان است و بهر گوشه از این کوی
مستانه دومغ دست بهم داده که مستیم
گردال شود قافیه در محفل ما نیست
جای سخن از سبحه و سجاده که مستیم
تا از قدح و جام می آلوده نگردد
یک سو بنه این خرقه و لباده که مستیم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۷۷ - ای بار خدا ره بسوی خویش نمایم
ای بار خدا ره بسوی خویش نمایم
راهی بدر خانه درویش نمایم
ای بارخدا راه پس و پیش ندانم
از لطف یکی راه پس و پیش نمایم
در حلقه تشویش درون سخت بماندم
بیرون شدن از حلقه تشویش نمایم
در فکر کم و بش شدم سخت گرفتار
آئین رهیدن ز کم و بیش نمایم
کیشی که پسند تو نشد نیک ندانم
کیشی که پسندی تو، همان کیش نمایم
ره سوی در خویش و بسز منزل درویش
یعنی ره بیرون شدن از خویش نمایم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - ایکاش که چون موی ابر روی تو افتم
ایکاش که چون موی ابر روی تو افتم
چون پیچ و شکن در خم گیسوی تو افتم
تو باده خوری، مست به پهلوی من افتی
من باده خورم، مست به پهلوی تو افتم
گاهی تو از اینسوی بدانسوی من افتی
گاهی من از این سوی بدان سوی تو افتم
آهوی تو بیدام شود رام بیک جام
من شیر شوم در پی آهوی تو افتم
اینها طمع خام و خیالات محال است
این بس که بدنیال سگ کوی تو افتم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۸۵ - تشویش بدو زشت و کم و بیش نداریم
تشویش بدو زشت و کم و بیش نداریم
المنته لله که تشویش نداریم
گر زاهد و درویش خورد انده دنیا
ما کار بدان زاهد و درویش نداریم
گفتی ز بد اندیش که بدگوئی ما کرد
ما باک ز بدگوی و بد اندیش نداریم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - برخیز که گرد دل درویش برآئیم
برخیز که گرد دل درویش برآئیم
در چاره اندوه و غم خویش برآئیم
اندیشه و تشویش ز جا برده دل ما
یکباره ز اندیشه و تشویش بر آئیم
باشیم گرفتار کم و بیش جهان چند
برخیز که از فکر کم و بیش برآئیم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۹۳ - ترکانه سحر تاخته آمد بسر من
ترکانه سحر تاخته آمد بسر من
شمشیر جفا آخته آمد بسرمن
با چهره افروخته آمد ببر من
با قامت افراخته آمد بسر من
یکباره بزد رخت حریفان و بدر برد
آن دزد که نشناخته آمد بسر من
آن خانه برانداز که با عشوه و باناز
صد خانه برانداخته، آمد بسر من
صد جامه تقوی و دو صد جامه زناموس
یکباره بپرداخته، آمد بسر من
آشفته و مستانه بناگاه سحرگاه
با زلف نگون ساخته آمد بسر من
در محفل یاران دغل بار، بمستی
صد نردهوس باخته، آمد بسرمن
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۹۴ - وقت سحر آمد اهل ترتیب سحر کن
وقت سحر آمد اهل ترتیب سحر کن
آرایش این بزم بآئین دگر کن
یک نیمه بخوابند و دگر نیمه بمستی
یاران قدح کش همه را باز خبر کن
آن تاج مکلل بگهر، باز بسر نه
وان پیرهن دیبه زر تار، ببر کن
آن زلف که آشفته شد از خواب شب دوش
سرگشته و برگشته همه یک بدگر کن
ای کاشغری ترک نکو روی نکو خوی
در کار می و جام، یکی نیک نظر کن
تو دوش سمر گفتی و باران همه خفتند
امروز بمستی همه را باز سمر کن
آنچهر که آراسته چون ماه دو هفته است
هر هفت کن از عشوه و آراسته تر کن
آن زلف نگونسار که وارونه کند کار
پیچیده و آشفته تر و زیر و زبر کن
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۰۶ - ای دشمن جان من و ای خیره تن من
ای دشمن جان من و ای خیره تن من
ایمایه اندیشه و رنج و محن من
ای یار دل آزار نه ای دشمن خونخوار
کاینسان شده دشوار ز تو زیستن من
ای خصم دل و دینم و همواره بکینم
ای برده نگینم که توئی اهرمن من
دنیا چو یکی گور زر اندود منقش
من مرده پوسیده تو کهنه کفن من
ای دیو زده چنگ بدامان دل من
ای غول وطن ساخته در پیرهن من
بیزارم از این مسکن ویرانه که باشد
دیوی چو تو دیوانه و بدخو سکن من
من پرفن و تزویرم لیکن بود اندک
سوی فن و تزویر تو، تزویر و فن من
یعقوبم و از فرقت یوسف شده اعمی
گیتی است چه کنعان و تو بیت الحزن من
موری که در افتد بلگن چاره ندارد
من موریم افتاده، تو هستی لگن من
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۰۹ - چندانکه زیم با دل آسوده زیم من
چندانکه زیم با دل آسوده زیم من
بی فکرت و اندیشه بیهوده زیم من
ای راحت جان و دل من زود بیاور
آن باده آسوده که آسوده زیم من
چون راد خدا باده بمن داده، نشاید
در رنج و غم از بوده و نابوده زیم من
فرسایدم اندیشه و انده، بمگوئید
ز اندیشه و اندوه که فرسوده زیم من
فرموده خداوند که میزی بسلامت
چونانکه خداوند بفرموده، زیم من
از پند حکیمانه سرودن چه برآید
چون پند حکیمانه به نشنوده، زیم من
با این شرف عنصر و با این گهر پاک
حیف است که با دامن آلوه زیم من
زین غم که بدان گونه که بایست نباشم
رخساره بخون جگر آلوده، زیم من
می نشمرم از عمر خود آنروز حبیباک
بر دانش و بینش بنیفزوده، زیم من
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۱۲ - امروز امیر در میخانه توئی تو
امروز امیر در میخانه توئی تو
فریاد رس ناله مستانه توئی تو
مرغ دل ما را که بکس رام نگردد
آرام توئی، دام توئی، دانه توئی تو
آنمهر درخشان که بهر صبح دهد تاب
از روزن اینخانه بکاشانه، توئی تو
آن ورد که زاهد بهمه شام و سحرگاه
بشمارد با سبحه صد دانه، توئی تو
آن باد که شاهد بخرابات مغان نیز
پیموده بجام و خم و میخانه، توئی تو
آن غل که ز زنجیر سر زلف نهادند
بر پای دل عاقل و دیوانه، توئی تو
ویرانه بود هر دو جهان نزد خردمند
گنجی که نهان است بویرانه، توئی تو
در کعبه و بتخانه بگشتیم بسی ما
دیدیم که در کعبه و بتخانه توئی تو
آن راز نهانی که بصد دفتر دانش
بسیار از او گفته شد افسانه، توئی تو
بسیار بگوئیم و چه بسیار بگفتیم
کس نیست بغیر از تو در اینخانه توئی تو
یک همت مردانه در این کاخ ندیدیم
آنرا که بود همت مردانه، توئی تو
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - سر تا بقدم ترک منا، جان و دلی تو
سر تا بقدم ترک منا، جان و دلی تو
باور نکند عقل که از آب و گلی تو
ترک چگلی نیست بدین خوبی و نغزی
ای ترک بگو راست مگر از چگلی تو
یک بوسه ز لعل تو ربودم بحلم کن
ور خون مرا پاک بریزی بحلی تو
در صحبت ما و تو، شب دوش زمستی
یارب چه سخن رفته که از ما خجلی تو
در حسن و جمال تو سخن می نمیتوان گفت
الا که جفا جوئی و پیمان گسلی تو
ای ترک بگو راست چه کردی و چه خوردی
دوشینه که امروز ز خود منفعلی تو
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - آن مست ببین بی خبر از خویش فتاده
آن مست ببین بی خبر از خویش فتاده
خشت سر خم زیر سر خویش نهاده
سر بر در میخانه و لب بر لب مینا
پا بر سر عقل خرد اندیش نهاده
سلطان جهان است که از روی محبت
سر بر قدم حضرت درویش نهاده
تشویش کجا در دل او راه نماید
او پای بفرق سر تشویش نهاده
زین شربت شیرین بمیالای دهانرا
زیرا که در این نوش، دو صد نیش نهاده
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۲۰ - ایشیخ جز این خرقه و دستار چه داری
ایشیخ جز این خرقه و دستار چه داری
جز انده و اندیشه بسیار چه داری
گیرم تو خری علم چه باریست بدوشت
در گل چو فتاد این خر و این بار، چه داری
تکرار کنی روز و شب این درس مزور
یکبار بگو زین همه تکرار چه داری
تسبیح تو چون رشته و دستار تو افسار
آخر بجز این رشته و افسار چه داری
عمریست که داری بدر مدرسه مشکوی
باری خبر خانه خمار چه داری
ما رند خرابیم و بتو کار نداریم
شیخی و کبیری تو، بما کار چه داری
گفتار نکو از تو شنیدستیم اما
بر گو تو ز نیکوئی کردار چه داری
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۲۴ - این طره پر چین که شکن در شکن استی
این طره پر چین که شکن در شکن استی
امشب چه فتاده است که در دست من استی
خورشید فرود آمده از طارم گردون
یا روی تو آرایش این انجمن استی
گفتم که کنم خانه بصحن چمن امشب
دیدم ز تو این خانه چه صحن چمن استی
در باغ بود لاله و سرو و چمن و گل
تو باغ گل و لاله و سرو و چمن استی
ای خاتم جم، شکر که افتاده دگر بار
در دست سلیمان ز کف اهرمن استی
بر گردن گردون فکنم بند که امشب
در دست من از زلف تو مشکین رسن استی
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۲۵ - هر جا سخن از شکر و قند و عسل استی
هر جا سخن از شکر و قند و عسل استی
قند لب شیرین تو ضرب المثل استی
هرسو که سرایند حدیث از گل و از مل
لعل تو و رخسار تو نعم البدل استی
صبح است بیا حی علی گوی هله باز
بر باده دوشینه که خیرالعمل استی
جانم بفدای تو که از مجلس دوشین
گفتند حریفان که تو از من خجل استی
ما دزد تبه کار و تو شرمنده ز رفتار
قربان تو گردم ز چه رو منفعل استی
هر شب که گذاری قدم ایشیخ در این بزم
عیش و طرب باده کشان زین قبل استی
یکعمر ریا کردی و امروز بغیر از
یکدلق ملمع چه ترا ما حصل استی
نه یار عقاری و نه همکار قماری
ای عربده جو شیخ که دزد و دغل استی
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۳۳ - از فکرت و اندیشه در آزار چرائی
از فکرت و اندیشه در آزار چرائی
از حسرت و اندوه چنین زار چرائی
کار دو جهان را که بدینسان بود آسان
بیهوده بخود کرده تو دشوار چرائی
گیتی همه اندیشه و تیمار تو دارند
تو خویش در اندیشه و تیمار چرائی
عالم همه در فکر تو و کار تو بیخود
تو بیخبر و بیخود و بیکار چرائی
اکنونکه شفاخانه نهاده است مسیحا
ای کاهل بیعار تو بیمار چرائی
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - رفتم بدر پیر خرابات تو بودی
رفتم بدر پیر خرابات تو بودی
رفتم بدر شیخ مناجات تو بودی
در کعبه و در دیر بهر مامن و مسکن
چون حلقه زدم، قبله حاجات تو بودی
عالم همه دیدم که بجز اسم و صفت نیست
نیکو نگرستم همه را ذات تو بودی
گیتی همه را در عدم صرف بدیدم
نفی همه را صورت اثبات تو بودی
ذرات جهان راز عدمها بسوی خویش
آوردی و اندر همه ذرات تو بودی
مافات مضی عمر من از دست بدر رفت
حمدالک چون حاصل مافات تو بودی
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۴۲ - امروز مرا جام ز باده تهی استی
امروز مرا جام ز باده تهی استی
گوشم همه بر گام ستور رهی استی
بی باده مرا زیستن امروز نشاید
کاندرم بخرگاه بتی خرگهی استی
خرگاه بر افراشته، وز سبزه بگردش
گسترده یکی سبز بساط شهی استی
گر سرو سهی نیست بدین باغ چه باک است
چون قامت موزون تو سرو سهی استی
می نوش و مخمور انده گیتی که می ناب
اصل طرب و داروی بی اندهی استی
روزی بچنین خرمی ارشام کند مرد
بی باده، فرومایگی و ابلهی استی
می خور شب خور داد و میاسا که نشاید
خسبید شبی را که بدین کوتهی استی
هم خواسته هم مجلس آراسته دارد
آن مرد که با طالع و با فرهی استی
آسایش و خوشی به جهان به ز همه چیز
کاسایش و خوشی است که اصل بهی استی
باسایش درویش کجا خسبد سلطان
بس فتنه که در تارک فرماندهی استی
آسوده ندیدم که زید مرد توانگر
بس مشغله در ترک کلاه مهی استی
زاهد که کند منع خردمند ز باده
بیدانشی و ابلهی و گمرهی استی
انبه نبود هوش و خرد در سر و مغزش
موی زنخ هر که بدین انبهی استی
شعر من و شعر دگران نزد سخن سنج
چون...زرده دهی استی
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۴۶ - ای تیره تن ما که بجان دشمن مائی
ای تیره تن ما که بجان دشمن مائی
مائیم سلیمان و تو اهریمن مائی
تو گلخن مائی و عجبتر که غلط وار
گوئیم که تو تنگ قفس، گلشن مائی
چون افعی پیچان سیه بر بسر گنج
پیوسته تو بنشسته به پیرامن مائی
ما پیرهن خویش بدریم که تنگ است
بر ما همه گیتی، که تو پیراهن مائی
آیا فتد آنروز که یکره بفشانیم
دامان تو ای گرد که بر دامن مائی
روزی ز تو زائیم و سوی باب گرائیم
ای مام نکوهیده که آبستن مائی
دردی و بلائی و شفائی و جفائی
آخر چه بلائی نه مگر تو تن مائی