تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۴۱ - خوشا در کوی دلبر آرمیدن
خوشا در کوی دلبر آرمیدن
گل از گلزار وصل بار چیدن
نگار خویش را در بر گرفتن
شراب وصل از لعلش چشیدن
مرا باشد دلارامی پریروی
که چون آهو بود خویش رمیدن
تمنا میکنم چون از لبش بوس
بود کارش به دندان لب گزیدن
شود شرمنده سرو از قامت او
کند در باغ چون عزم چمیدن
ولیکن بسکه می باشد دلازار
ز جورش باید از جان دل بریدن
کشیدم دوش دل در پای او گفت
کمال از جور تا کی سر کشیدن
گل از گلزار وصل بار چیدن
نگار خویش را در بر گرفتن
شراب وصل از لعلش چشیدن
مرا باشد دلارامی پریروی
که چون آهو بود خویش رمیدن
تمنا میکنم چون از لبش بوس
بود کارش به دندان لب گزیدن
شود شرمنده سرو از قامت او
کند در باغ چون عزم چمیدن
ولیکن بسکه می باشد دلازار
ز جورش باید از جان دل بریدن
کشیدم دوش دل در پای او گفت
کمال از جور تا کی سر کشیدن
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۶۳ - شبی خواهم چو شمعش لب گزیدن
شبی خواهم چو شمعش لب گزیدن
بدین قلم زبان باید بریدن
چو آن لب در خیال آرد دو چشمم
چو آب از نازکی گیرد چکیدن
ندانم اشک خونین از پی کیست
که دم بردم فتادش از دویدن
مرا چشمی گرت بینم چه باشد
به چشم خود گناهی نیست دیدن
حدیث حسن گل نازک حدیثی است
ز بلبل باید این معنی شنیدن
مگو ای باغبان بگسل از آن سرو
که حیف است از چنان سروی بریدن
کمال آن زلف دالست و خیالت
چنان دالی به انگشتان کشیدن
بدین قلم زبان باید بریدن
چو آن لب در خیال آرد دو چشمم
چو آب از نازکی گیرد چکیدن
ندانم اشک خونین از پی کیست
که دم بردم فتادش از دویدن
مرا چشمی گرت بینم چه باشد
به چشم خود گناهی نیست دیدن
حدیث حسن گل نازک حدیثی است
ز بلبل باید این معنی شنیدن
مگو ای باغبان بگسل از آن سرو
که حیف است از چنان سروی بریدن
کمال آن زلف دالست و خیالت
چنان دالی به انگشتان کشیدن
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۷۰ - قدمت آن با الف با سرو سیمین
قدمت آن با الف با سرو سیمین
بگویم راست هم آنی و هم این
خط سبزت زرخ دل بردن آموخت
که طوطی گیرد از آئینه تلقین
از بیماری مرا درد سری نیست
چو خاک آستان نست بالین
برویت زلف را طی مکانست
که شب در روم باشد روز در چین
زهی فرهاد و شیرینکاری او
که دنیی کرد و دین در کار شیرین
به از فرهاد مرد بار غم نیست
که بار عاشقی باریست سنگین
کمال از لطف آن به گوی و رخسار
که خوش باشد حکایت های رنگین
بگویم راست هم آنی و هم این
خط سبزت زرخ دل بردن آموخت
که طوطی گیرد از آئینه تلقین
از بیماری مرا درد سری نیست
چو خاک آستان نست بالین
برویت زلف را طی مکانست
که شب در روم باشد روز در چین
زهی فرهاد و شیرینکاری او
که دنیی کرد و دین در کار شیرین
به از فرهاد مرد بار غم نیست
که بار عاشقی باریست سنگین
کمال از لطف آن به گوی و رخسار
که خوش باشد حکایت های رنگین
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۸۵ - په جویست آن روان در فر شیرین
په جویست آن روان در فر شیرین
که پرسد دیر دیر از یار دیرین
جگر خون گشت مسکین آهوانرا
بخوان بر بولهب تبت نه یاسین
چه افتادست لیلی را به پرسید
که آدم بود بین الماء و الطین
رقیب ما بمرد الحمدلله
که نقش ما ندارد صورت چین
مرا وقتی در آن کو پا به گل رفت
میترا هفت بیت خویش چندین
چو زد بر آب نقشش دیده دانست
به زر کاری و جدولهای رنگین
کمال از سادگی با نقش و تذهیب
که گرید سنگ بر فرهاد مسکین
که پرسد دیر دیر از یار دیرین
جگر خون گشت مسکین آهوانرا
بخوان بر بولهب تبت نه یاسین
چه افتادست لیلی را به پرسید
که آدم بود بین الماء و الطین
رقیب ما بمرد الحمدلله
که نقش ما ندارد صورت چین
مرا وقتی در آن کو پا به گل رفت
میترا هفت بیت خویش چندین
چو زد بر آب نقشش دیده دانست
به زر کاری و جدولهای رنگین
کمال از سادگی با نقش و تذهیب
که گرید سنگ بر فرهاد مسکین
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۹۰ - اگر دشنام می گونی مرا گو
اگر دشنام می گونی مرا گو
که از جانت دعاگویم دعاگو
چو گونی ناسزای هر که خواهی
منت پرسم کرا گفتی تراگو
روم گفتی و دردی آورم باز
چو درد آوردی ای مونس دراگو
تو خوش می آی و می مینوش و میرو
کسی را خوش نمی آید میاگو
دمی آبی نخوردم بیتو هرگز
تو هم بی من چرا خوردی چراگو
برآمد گفتمش جانم ز غم گفت
چرا عاشق شدن جانت بر آگو
نخواهم بار شد گفتی به باران
چه بار ای شوخ به مهر آشناگو
اگر احسانی نباشد در نو باری
برین در چند باشد این ثناگو
کمال آن شوخ اگر ندهد ترا دست
جفاهای جهانرا مرحباگو
که از جانت دعاگویم دعاگو
چو گونی ناسزای هر که خواهی
منت پرسم کرا گفتی تراگو
روم گفتی و دردی آورم باز
چو درد آوردی ای مونس دراگو
تو خوش می آی و می مینوش و میرو
کسی را خوش نمی آید میاگو
دمی آبی نخوردم بیتو هرگز
تو هم بی من چرا خوردی چراگو
برآمد گفتمش جانم ز غم گفت
چرا عاشق شدن جانت بر آگو
نخواهم بار شد گفتی به باران
چه بار ای شوخ به مهر آشناگو
اگر احسانی نباشد در نو باری
برین در چند باشد این ثناگو
کمال آن شوخ اگر ندهد ترا دست
جفاهای جهانرا مرحباگو
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۹۹ - چو در جان کرد و دل جا غمزه تو
چو در جان کرد و دل جا غمزه تو
میان مردمش خواننده جادو
به تیر تو شکاری را نظرهاست
که بیند از قا سوی تو آهو
به جنت بیشتر سوزند مردم
اگر باشد بحور این چشم ابرو
چو خاک پا فروشی بر کشیده
دو چشم تر بسازیمش ترازو
از لب شفتالوئی دو لطف کن لطف
اگر چه العنب گویند دو دو
مگر زلفت پشیمانست از ظلم
که دارد از ندامت سر به زانو
کمال آن ترک اگر آید به مهمان
سر و جان پیشکش بر رسم ترغو
میان مردمش خواننده جادو
به تیر تو شکاری را نظرهاست
که بیند از قا سوی تو آهو
به جنت بیشتر سوزند مردم
اگر باشد بحور این چشم ابرو
چو خاک پا فروشی بر کشیده
دو چشم تر بسازیمش ترازو
از لب شفتالوئی دو لطف کن لطف
اگر چه العنب گویند دو دو
مگر زلفت پشیمانست از ظلم
که دارد از ندامت سر به زانو
کمال آن ترک اگر آید به مهمان
سر و جان پیشکش بر رسم ترغو
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۰۳ - زهی زان قامت رعنای دلجو
زهی زان قامت رعنای دلجو
که چون سرو ایستاده برلب جو
گواهی میدهد روی نکویش
که این حور آمده از باغ بینو
دل از نیر نگاهش صید گردید
کماندار است آن پیوسته ابرو
برغم خوبرویان آن پری رخ
خوش اخلاق است وخوش رفتار و خوشخو
بنازم گونه های تابناکش
که می باشد چو گل خوشرنگ و خوشبو
بسی شادان شود هر کس که بیند
به روی سینه اش شبه دو لیمو
کمال آن لعل لب ناریست خندان
که باشد سیب سیمینش به پهلو
که چون سرو ایستاده برلب جو
گواهی میدهد روی نکویش
که این حور آمده از باغ بینو
دل از نیر نگاهش صید گردید
کماندار است آن پیوسته ابرو
برغم خوبرویان آن پری رخ
خوش اخلاق است وخوش رفتار و خوشخو
بنازم گونه های تابناکش
که می باشد چو گل خوشرنگ و خوشبو
بسی شادان شود هر کس که بیند
به روی سینه اش شبه دو لیمو
کمال آن لعل لب ناریست خندان
که باشد سیب سیمینش به پهلو
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۱۳ - نداند قدر حسنت کس به از تو
نداند قدر حسنت کس به از تو
که خاک پای خود روبی به گیسو
شراب حسن پتوشی ز لبها
در آید زلف از آن پیشت به زانو
از رویت مشتبه شد قبله بر خلق
سوی محراب اشارت کن به ابرو
به من حلوای لب متمای گفتم
اگر دست آورم در گردن تو
به حسن از ماه میچربی و پروین
اگر منکر شوند اینکه ترازو
سر رقص است امشب ماه ما را
بزن بر نی زنان بانگی که دف کو
کمال امشب سماع عاشقان است
چنین شبها نشاید رقص پهلو
که خاک پای خود روبی به گیسو
شراب حسن پتوشی ز لبها
در آید زلف از آن پیشت به زانو
از رویت مشتبه شد قبله بر خلق
سوی محراب اشارت کن به ابرو
به من حلوای لب متمای گفتم
اگر دست آورم در گردن تو
به حسن از ماه میچربی و پروین
اگر منکر شوند اینکه ترازو
سر رقص است امشب ماه ما را
بزن بر نی زنان بانگی که دف کو
کمال امشب سماع عاشقان است
چنین شبها نشاید رقص پهلو
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۴۲ - دلم ترسد در آن زلف خمیده
دلم ترسد در آن زلف خمیده
شب است آری و سرهای بریده
اگر گل عندلیبانرا نکشته است
چه خونست این بر آن دامان چکیده
برخه اشکم گرو برده ز سیماب
چو بر بالای زر با هم دویده
دل ما دیده جان غم خویش
چه نیکو دیده ای نور دیده
رخ نو آتش است و زلف خرمن
به خرمن آتشم ز آنها رسیده
ز آتش آه من چربید. بسیار
چو با این ناله آنرا بر کشیده
کمال از حال دل بینی در بنوشت
پریشان شد ورقهای جریده
شب است آری و سرهای بریده
اگر گل عندلیبانرا نکشته است
چه خونست این بر آن دامان چکیده
برخه اشکم گرو برده ز سیماب
چو بر بالای زر با هم دویده
دل ما دیده جان غم خویش
چه نیکو دیده ای نور دیده
رخ نو آتش است و زلف خرمن
به خرمن آتشم ز آنها رسیده
ز آتش آه من چربید. بسیار
چو با این ناله آنرا بر کشیده
کمال از حال دل بینی در بنوشت
پریشان شد ورقهای جریده
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۴۶ - شبت خوش باد ای باد سحرگاه
شبت خوش باد ای باد سحرگاه
که آوردی هوای زلف آن ماه
چه سود از ناله شبها که جانان
ز حال دردمندان نیست آگاه
در آن حضرت اگر چه راه آن نیست
که باشم من ز نزدیکان درگاه
ولی عبیی چنان نبود ز درویش
که دارد آرزوی صحبت شاه
من از اهل طریقت بودم اول
چو رفتارت به دیدم رفتم از راه
مرا زاهد ز شبخیزان شمارد
من و او راد صبح استغفر الله
تو جان خواه از کمال ای راحت جان
که او را در غمت این است دلخواه
که آوردی هوای زلف آن ماه
چه سود از ناله شبها که جانان
ز حال دردمندان نیست آگاه
در آن حضرت اگر چه راه آن نیست
که باشم من ز نزدیکان درگاه
ولی عبیی چنان نبود ز درویش
که دارد آرزوی صحبت شاه
من از اهل طریقت بودم اول
چو رفتارت به دیدم رفتم از راه
مرا زاهد ز شبخیزان شمارد
من و او راد صبح استغفر الله
تو جان خواه از کمال ای راحت جان
که او را در غمت این است دلخواه
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۶۴ - اگر در کشتنم تأخیر کردی
اگر در کشتنم تأخیر کردی
نبود از مرحمت تقصیر کردی
رها کردی چو من دیوانه ای
گرفتی زلف را زنجیر کردی
را از دل خونها چکید آن دم که بر ما
بقصد جان مزه چون تیر کردی
چه شوخی ای پسر کز عهد طفلی
بخونم میل بیش از شیر کردی
رقیبا مینمانی آدمی شکل
تو آن هیأت چرا تغییر کردی
نکردی سجده زاهد برآن روی
به بیدینی مرا تکفیر کردی
کمال احوال درد خویش با بار
چو گفتی نیک بد تقریر کردی
نبود از مرحمت تقصیر کردی
رها کردی چو من دیوانه ای
گرفتی زلف را زنجیر کردی
را از دل خونها چکید آن دم که بر ما
بقصد جان مزه چون تیر کردی
چه شوخی ای پسر کز عهد طفلی
بخونم میل بیش از شیر کردی
رقیبا مینمانی آدمی شکل
تو آن هیأت چرا تغییر کردی
نکردی سجده زاهد برآن روی
به بیدینی مرا تکفیر کردی
کمال احوال درد خویش با بار
چو گفتی نیک بد تقریر کردی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۸۸ - بده ساقی شراب ارغوانی
بده ساقی شراب ارغوانی
که بی می خوش نباشد زندگانی
چو ایام جوانی را عوض نیست
به شادی بگذرانش تاتوانی
جوانی کو نباشد مست و عاشق
چه لذت یابد از عمر و جوانی
سبک سانی به من رطل گران ده
که خود را وارهانم زاین گرانی
فریدون فری و سلطان عادل
عظیم الشان و سلطان زمانی
چو دور داور سلطان اویس است
چرا باشم دمی بی شادمانی
نهال عشرت ما بارور شد
ومنها بحبسی ثم الأمانی
که بی می خوش نباشد زندگانی
چو ایام جوانی را عوض نیست
به شادی بگذرانش تاتوانی
جوانی کو نباشد مست و عاشق
چه لذت یابد از عمر و جوانی
سبک سانی به من رطل گران ده
که خود را وارهانم زاین گرانی
فریدون فری و سلطان عادل
عظیم الشان و سلطان زمانی
چو دور داور سلطان اویس است
چرا باشم دمی بی شادمانی
نهال عشرت ما بارور شد
ومنها بحبسی ثم الأمانی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۹۲ - برویت بنگرم ناگه نرنجی
برویت بنگرم ناگه نرنجی
بسویت بگذرم ناگه نرنجی
از وصلم حاصلی چون نیست باری
غم هجرت خورم ناگه نرنجی
جهانت بنده شد من نیز خود را
ازینها بشمرم ناگه نرنجی
تو هرجا تیغ بر گیری من آنجا
سری پیش آورم ناگه نرنجی
به هر راهی که بخرامی من آن راه
بدیده بسپرم ناگه نرنجی
بدین نازک دلی جانی تو داری
تمنایت برم ناگه نرنجی
کمال ار بگذرد بر آستانت
که من خاک درم ناگه نرنجی
بسویت بگذرم ناگه نرنجی
از وصلم حاصلی چون نیست باری
غم هجرت خورم ناگه نرنجی
جهانت بنده شد من نیز خود را
ازینها بشمرم ناگه نرنجی
تو هرجا تیغ بر گیری من آنجا
سری پیش آورم ناگه نرنجی
به هر راهی که بخرامی من آن راه
بدیده بسپرم ناگه نرنجی
بدین نازک دلی جانی تو داری
تمنایت برم ناگه نرنجی
کمال ار بگذرد بر آستانت
که من خاک درم ناگه نرنجی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۹۳ - بکوی عشق باشی شیر مردی
بکوی عشق باشی شیر مردی
اگر باشد برویت گرد دردی
بروی مرد باشد گرد این درد
نخواندی این مثل گردی و مردی
خیالت گر نبودی مونس جان
دل بیکس تن تنها چه کردی
غذای عاشق مفلس غم آمد
اگر غم نیستی مسکین چه خوردی
دورنگی نیست ما را با تو الأ
همین بخت سیاه و روی زردی
درخت گل ندارد ناب سرما
نیارم زد برآن در آه سردی
کمال آنها که فکر بکر دارند
قزون از صد غزل خوانند فردی
اگر باشد برویت گرد دردی
بروی مرد باشد گرد این درد
نخواندی این مثل گردی و مردی
خیالت گر نبودی مونس جان
دل بیکس تن تنها چه کردی
غذای عاشق مفلس غم آمد
اگر غم نیستی مسکین چه خوردی
دورنگی نیست ما را با تو الأ
همین بخت سیاه و روی زردی
درخت گل ندارد ناب سرما
نیارم زد برآن در آه سردی
کمال آنها که فکر بکر دارند
قزون از صد غزل خوانند فردی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۹۵ - به باران کهن یاری نکردی
به باران کهن یاری نکردی
جفا کردی وفاداری نکردی
خورم گفتی غم تو تو بزی شاد
مرا غم کشت و غمخواری نکردی
دلم پیوسته میداری بر آتش
بمن زین بیش دلداری نکردی
دلا از ناله بلبل وصل گل یافت
چرا زاری بدین زاری نکردی
بچشم گرچه ماند از ظلم وخون ریز
که زیر طاق زنگاری نکردی
کسی در حال صحت خون کند کم
تو خود در عین بیماری نکردی
کمال آن چشم شوخ از خود میازار
چو هرگز مردم آزاری نکردی
جفا کردی وفاداری نکردی
خورم گفتی غم تو تو بزی شاد
مرا غم کشت و غمخواری نکردی
دلم پیوسته میداری بر آتش
بمن زین بیش دلداری نکردی
دلا از ناله بلبل وصل گل یافت
چرا زاری بدین زاری نکردی
بچشم گرچه ماند از ظلم وخون ریز
که زیر طاق زنگاری نکردی
کسی در حال صحت خون کند کم
تو خود در عین بیماری نکردی
کمال آن چشم شوخ از خود میازار
چو هرگز مردم آزاری نکردی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۰۳ - تو چشم آنکه حق بینی نداری
تو چشم آنکه حق بینی نداری
وگر نه هرچه بینی حق شماری
مکن بب غریق ای زاهد خشک
کزین دریا تو چون خس در کناری
از احوال درون دردمندان
چگویم با تو چون دردی نداری
ز ابرویش چه روی آری به محراب
نماز ناروا تا کی گزاری
دلا از ما بگو با چشم گریان
چو با عنایت کرد باری
نثار خاک آن دراز در و لعل
به بار ای کان گوهر تا چه داری
کمال آن خاک نعلین ار کنی تاج
از درویشی بشاهی سر برآری
وگر نه هرچه بینی حق شماری
مکن بب غریق ای زاهد خشک
کزین دریا تو چون خس در کناری
از احوال درون دردمندان
چگویم با تو چون دردی نداری
ز ابرویش چه روی آری به محراب
نماز ناروا تا کی گزاری
دلا از ما بگو با چشم گریان
چو با عنایت کرد باری
نثار خاک آن دراز در و لعل
به بار ای کان گوهر تا چه داری
کمال آن خاک نعلین ار کنی تاج
از درویشی بشاهی سر برآری
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۱۱ - چه لطف است این که با من مینمائی
چه لطف است این که با من مینمائی
لب نازک پرسش می گشائی
البت جانست و جانم میفزاید
سبزی که بر لب می فزانی
خطت بر رخ نکوتر خوانده از مشک
نکر خوانند خط در روشنائی
نه عاشق را بلا آمد ز هر سو
چرا زین سر نبائی چون بلانی
جو قامت راست کردی وقت رفتن
قیامت دیدم از روز جدائی
ملولم زآشناتی رقیبان
چه بودی گر نبودی آشنائی
نمی خواهد کمال از بار جز بار
نیامرزبد درویشان گدانی
لب نازک پرسش می گشائی
البت جانست و جانم میفزاید
سبزی که بر لب می فزانی
خطت بر رخ نکوتر خوانده از مشک
نکر خوانند خط در روشنائی
نه عاشق را بلا آمد ز هر سو
چرا زین سر نبائی چون بلانی
جو قامت راست کردی وقت رفتن
قیامت دیدم از روز جدائی
ملولم زآشناتی رقیبان
چه بودی گر نبودی آشنائی
نمی خواهد کمال از بار جز بار
نیامرزبد درویشان گدانی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۱۸ - درین پستی گر آن مه را نیابی
درین پستی گر آن مه را نیابی
به بالا هم شوی آنجا نیابی
طنابت کی کشد زین سو به بالا
سر رشته از اینجا تا نیایی
تو هیچی با وجود او وز این هیچ
نیایی هیچ تا او را نیابی
شوی گم زیر پنهانخانه خاک
گر آن معشوق را پیدا نیابی
بدونان کم نشین کز صحبت دون
مقام قرب او ادنی نیابی
همی می جو کمال امروز و می پرس
که نرسم جوئیش فردا نیابی
به ترکستان با آن خاک درباب
اگر در روم مولانا نیابی
به بالا هم شوی آنجا نیابی
طنابت کی کشد زین سو به بالا
سر رشته از اینجا تا نیایی
تو هیچی با وجود او وز این هیچ
نیایی هیچ تا او را نیابی
شوی گم زیر پنهانخانه خاک
گر آن معشوق را پیدا نیابی
بدونان کم نشین کز صحبت دون
مقام قرب او ادنی نیابی
همی می جو کمال امروز و می پرس
که نرسم جوئیش فردا نیابی
به ترکستان با آن خاک درباب
اگر در روم مولانا نیابی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۱۹ - درین ره هرچه جونی آن بیابی
درین ره هرچه جونی آن بیابی
بجو نقدی که ناگاهان بیابی
بکوی او دلی کم کن که آنجا
یکی دل گم کی صد جان بیابی
به جان گر طالب یک درد باشی
طلب تا کرده صدر درمان بیابی
گری بر خویش چون ابر بهاران
که سر سبزی ازین باران بیابی
شب وصل آن هم خندان لبی ها
چو شمع از دیدۂ گریان بیابی
دگر از بافتن سپری ندانی
چنین گنجی اگر پنهان بیابی
کمال بر هر زمانی باید او را
هنوزش همچنان جویان بیابی
بجو نقدی که ناگاهان بیابی
بکوی او دلی کم کن که آنجا
یکی دل گم کی صد جان بیابی
به جان گر طالب یک درد باشی
طلب تا کرده صدر درمان بیابی
گری بر خویش چون ابر بهاران
که سر سبزی ازین باران بیابی
شب وصل آن هم خندان لبی ها
چو شمع از دیدۂ گریان بیابی
دگر از بافتن سپری ندانی
چنین گنجی اگر پنهان بیابی
کمال بر هر زمانی باید او را
هنوزش همچنان جویان بیابی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۳۰ - ز دیده در دل دیوانه رفتی
ز دیده در دل دیوانه رفتی
ز منظرها به خلوت خانه رفتی
دلت می خواست چون گنجی روان گشت
روان گشتی سوی ویرانه رفتی
صبا بادت بریده با بصد جا
چرا در زلف او چون شانه رفتی
بکویش آمدن ای دل ترا ساخت
که هشیار آمدی دیوانه رفتی
چو مور افتان و خیزان از ضعیفی
سوی خالش بحرص دائه رفتی
در او مانده گر رفتی به کعبه
ز کعبه بر در بتخانه رفتی
کمال از کعبه رفتی بر در بار
هزارت آفرین مردانه رفتی
ز منظرها به خلوت خانه رفتی
دلت می خواست چون گنجی روان گشت
روان گشتی سوی ویرانه رفتی
صبا بادت بریده با بصد جا
چرا در زلف او چون شانه رفتی
بکویش آمدن ای دل ترا ساخت
که هشیار آمدی دیوانه رفتی
چو مور افتان و خیزان از ضعیفی
سوی خالش بحرص دائه رفتی
در او مانده گر رفتی به کعبه
ز کعبه بر در بتخانه رفتی
کمال از کعبه رفتی بر در بار
هزارت آفرین مردانه رفتی