تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۴ - شاهدان گیسو چلیپا میکنند
شاهدان گیسو چلیپا میکنند
مسلمین را باز ترسا میکنند
آتشین دارند روی و عود زلف
آتشی بر دیگ سودا میکنند
شکوه از هجرانست یا شکر وصال
بلبلان کاین شور و غوغا میکنند
شاه ترکان زد صلا بر قتل عام
خون که ترکان بی محابا میکنند
باز نقاش صبا فراش باد
بوستان را فرش دیبا میکنند
مهوشان پارسی یغمائیند
کاز نگاهی شهر یغما میکنند
در کمین این شخ کمانان هر طرف
رخنه از مژگان بدلها میکنند
چون پری رخساره میپوشند و باز
عاشق آشفته رسوا میکنند
جز مدیح مرتضی اهل سخن
مدحتی گر کرده بیجا میکند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷۱ - تا مهم از خانه سر بر میزند
تا مهم از خانه سر بر میزند
آفتابش بوسه بر در میزند
شکوه از صیادم این باشد که تیر
تا چرا بر صید دیگر میزند
از کمان ابروی او جستم چو تیر
ترک چشم او بخنجر میزند
من نشاندم نونهالی را بچشم
باغبان گر دم زعرعر میزند
عاشق آن نخل رطب آور بود
کاو نگارش سنگ بر سر میزند
جان فزاید غمزه ات در هر نظر
بر رگ جان گرچه نشتر میزند
عشق چون مستور ماند کافتاب
هر چه پوشی پرده سر بر میزند
شرح عشق آشفته با خامه مگو
کاین نیم آتش بدفتر میزند
شمع را چون آتش پنهان بود
لاجرم وقتی بسر در میزند
کیست آن شاعر که در اقلیم شعر
همچو سعدی سکه برزر میزند
اوست حلوائی و هر کس چون مگس
برد کانش دست بر سر میزند
بر جسارتهای آشفته به بخش
کاور قم بر نام حیدر میزند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۰ - نفس وصل تو تمنا میکند
نفس وصل تو تمنا میکند
پشه میل صید عنقا میکند
ساعد و سر پنجه ات رنگین زخون
با گواهی چند حاشا میکند
هست لیلی را حشم در چشم و دل
از چه مجنون طوف صحرا میکند
شاهد مادر نگنجد در خیال
جلوه در سلمی و لیلا میکند
هر که را در سر های لؤلؤات ‏
کی حذر از موج دریا میکند
آه گر با ماه رویت آن کند
آنچه آهم با ثریا میکند
ناوک دلدوز ترک غمزه ات
رخنه ها در سنگ خارا میکند
گفتیم چشمم چه کرده با لبت
آنچه اسکندر به دارا میکند
شاهدان در پرده شاهد باز و مست
عاشق اینها بی محابا میکند
هر چه میپوشم حدیث عاشقی
اشک و آهم باز رسوا میکند
گفت لب سودائیان عشق را
از دو عنابی مداوا میکند
لیک این سودائی آشفته را
چاره زآن زلف چلیپا میکند
عکس حیدر دیده چون در آفتاب
پیش او سجده چو حربا میکند
کره ای افشای سر منصور وار
باش تا دارت مهیا میکند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴۱ - عاقلان دیوانه تدبیر عشق
عاقلان دیوانه تدبیر عشق
عاشقان را خانه در زنجیر عشق
گر در این میدان کشد طفلی کمان
ترسمش گردد نشان تیر عشق
نازم این آب و هوا کز هر طرف
شیرها بینی همه نخجیر عشق
رهروان را برد تا دیر مغان
لوحش الله از صفای پیر عشق
گر بود در آتش شوقت ثبات
بر مس قلبت خورد اکسیر عشق
نیست او را آرزوی آب خضر
هر که آمد کشته شمشیر عشق
فاش گوید می کشم عشاق را
هست اندر راستی تزویر عشق
ای بسا دل کز غمت ویرانه شد
تا که آبادش کند تعمیر عشق
گر قلم گردد شجر دریا مداد
عاجز آید از پی تحریر عشق
شوکت شاهان عالم بشکند
چون بجولانگه درآید میر عشق
دامن آلاید هوسناکی اگر
حاش لله گر بود تقصیر عشق
عشق آن معنی که لاینحل بماند
حسن خوبان میند تفسیر عشق
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴۳ - مدتی بستم لب از گفتار عشق
مدتی بستم لب از گفتار عشق
تا نگویم با کسی اسرار عشق
لاجرم سر انا الحق فاش شد
میروم منصور وش بر دار عشق
عاشق از کس راز نتواند نهفت
کازجبینش ظاهر است آثار عشق
آتش نمرود نبود هوشدار
گو خلیلا پا منه در نار عشق
میل گلشن هرگزت نبود دلا
گر خلد در پای جانت خار عشق
مشتری گو جان بیاور کامده
یوسفی در جلوه در بازار عشق
گر نبخشاید طبیب عاشقان
کی شفا جوید زکس بیمار عشق
هر چه را بینی عیاری کرده اند
صیرفی کو تا کند معیار عشق
حیرتم از کار نساجان صنع
کاز چه میبافند پود و تار عشق
عشق اقدس مرتضی و عاشقان
غافلند از قدر و از مقدار عشق
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴۴ - امشبم خورشید سرزد از وثاق
امشبم خورشید سرزد از وثاق
ماه از این خجلت فتاد اندر محاق
کی چمد سرو چمن در انجمن
ماه کی دیدی نشیند در رواق
مطربا چنگی و ساقی ساغری
کاینچنین شب نادر افتد اتفاق
در درون بلبله خون رزان
بسته کامشب در گلو دارد حناق
آفت دل شاهدان بذله گوی
دشمن دین ساقیان سیم ساق
از نگینی بد سلیمان را حشم
داشت جم از فیض جامی طمطراق
سده کرد از آب می مینا بریز
در قدح شاید گشاید از فواق
من نمیدانم گنه را از ثواب
شرع آشفته بود صدق و وفاق
از نجف هرگز نمی آیم بخلد
شیخنا بگذر مکن تکلیف شاق
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۹ - مانده بر دست این دل صد پاره ام
مانده بر دست این دل صد پاره ام
دوستان از دست رفته چاره ام
تا که دارم این دل خونین بدست
هست با من دلبر خون خواره ام
کار سازم خلق را از یمن عشق
تا نگوئی عاجز و بیکاره ام
چاره کار جهانم در دمست
گرچه خود در کار خود بیچاره ام
در بر دل دلبر و دل در طلب
من عبث در شهرها آواره ام
سنگها خوردم زدوران تاکنون
لعل میبخشد زسنگ خاره ام
عاشق و رند و نظرباز و خراب
شیخ گو زین بیش گو درباره ام
جوشن از مهر علی دارم برزم
نیست بیم از توپ و از خمپاره ام
گو بدنیا حرز ما نام علیست
کی فریبد شاهد مکاره ام
ذره ام اما زفر شاه طوس
مهر و مه آید پی نظاره ام
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۸ - گلعذاران گلستانی داشتم
گلعذاران گلستانی داشتم
بلبلان من هم فغانی داشتم
برق میآید بطوف بوستان
کاش منهم آشیانی داشتم
وصف میکردیم هر یک از گلی
از هزاران هم زبانی داشتم
بی سبب پیرم مبین ای باغبان
در چمن نخل جوانی داشتم
گر براه مصر بودم در طلب
یوسفی در کاروانی داشتم
ناله گر میکردم از ناسور دل
طره عنبر فشانی داشتم
میزدم گر لاف مردی در مصاف
زابرویش تیر و کمانی داشتم
داشت از راز نهان من خبر
چون صبا تا راز دانی داشتم
شب بخلوت پیش شمع انجمن
گفتم ار راز نهانی داشتم
تا که زد مهر خموشی بر لبم
دوستان منهم زبانی داشتم
گر عنان گیرم زترکی کج کلاه
کج کله چابک عنانی داشتم
گاه بودم در وصال و گه بهجر
هم بهار و هم خزانی داشتم
گر روان میشد زچشمم جوی خون
جلوه سرو روانی داشتم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۴۵ - ما گدایان در میخانه ایم
ما گدایان در میخانه ایم
در گدائی شهره و افسانه ایم
هر کجا سرزد گلی ما بلبلیم
هر کجا شمعی بود پروانه ایم
کعبه و دیر دیگر را طایفیم
نه مقیم کعبه نه بتخانه ایم
سبحه و زنار را بگسسته ایم
ما حریف ساغر و پیمانه ایم
یار را عمریست جویائیم لیک
چون نکو دیدیم در یک خانه ایم
نرگس جادو وشان را سرمه ایم
گیسوی مه پارگانرا شانه ایم
گوهر اسرار حق را مخزنیم
گنج عشق دوست را ویرانه ایم
ما غریبان دیار راحتیم
زآشنایان وطن بیگانه ایم
صوفیان از ساز مطرب در سماع
ما برقص از نعره مستانه ایم
هر که مجنون شد زسودائی دلا
ما زسودای علی دیوانه ایم
همچو آشفته بدریای وجود
طالب آن گوهر یکدانه ایم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۲ - نار ابراهیم شد نور کلیم
نار ابراهیم شد نور کلیم
کرد حادث یار اطوار قدیم
عرش شد لوح و قلم کرسی وامر
کن رقم زد شد عیان نار و نعیم
نقطه شد وانگه الف بر صفحه راست
باشد و تا دال و ذال خاوجیم
زر شد اندر کان و گوهر در صدف
جلوگر شد باز در سیمای سیم
بتکده شد سجده گاه برهمن
کعبه و زمزم شده رکن حطیم
علم الاسماء بر آدم بخواند
پس شهابی گشت بر دیو رجیم
بحر طوفان خیز شد عالم گرفت
نوح کشتی ساز شد بر رفع بیم
روح شد اندر دم عیسی دمید
تا روان بخشید بر عظم رمیم
جبرئیل و حامل اسرار شد
تا باحمد برد پیغام رحیم
احمد مرسل شد و معراج یافت
شد بخلوتگاه اوادنی مقیم
مرتضی شد پرده دار سر حق
با نبی هم کاسه بر خوان کریم
هفت اگر شد کوکب افلاکیان
چارده شد کوکب عرش عظیم
جمله را فرمان برد از جان و دل
هر که باشد بر صراط مستقیم
خاصه مهدی قائم آخر زمان
کز وجود اوست چار ارکان قویم
ای ولی حق امام راستان
داد تو داده مرا طبع سلیم
وارهان آشفته ات را از سؤال
تا بتابد رخ از این مشتی لئیم
مظهر اللهی و عبداللهیم
غیر از این استغفرالله العظیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۹ - ای ز سنبل پرده بسته بر سمن
ای ز سنبل پرده بسته بر سمن
وی رطب آورده از سرو چمن
از سمن هرگز بنفشه سرزده
یا شکر داد است سرو سیمتن
موسی ار پروانه‌ات گردد رواست
شمع طور آورده‌ای در انجمن
طالب کعبه نداند پا ز سر
عاشق صادق نخواند جان و تن
چون بشیر از مصر می‌آید مرا
بشکنم امشب در بیت‌الحزن
آب آتش‌گون بده پرده بسوز
از تن خاکی حجابی برفکن
در ره عاشق نگنجد بحر و بر
در حدیث عشق نبود ما و من
چیست آن لعل لبان عین الحیان
چیست چشمان سیه ام‌الفتن
دیده‌ای بلبل به رنگ و بوی گل
گل شنیدی صاحب صوت حسن
با چنین آواز دلکش بذله‌سنج
در مدیح پرده‌دار ذوالمنن
شاه مردان شیر یزدان مرتضی
میر اژدر در شه خیبرشکن
مرده از شوقش برآید از لحد
رستم از بیمش بدراند کفن
داورا امکان خدایا حیدرا
وارهان آشفته را از قید تن
تا پذیرد عذر عصیان مرا
آورم پیشت حسین و هم حسن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۰ - ظاهرا پنهان گذشت از کوی تو
ظاهرا پنهان گذشت از کوی تو
کاز نسیم صبح آمد بوی تو
از چه دارد نافه در جیب و بغل
گر صبا نگشوده چین موی تو
روز و شب پیوسته ام اندر نماز
تا بود محراب من ابروی تو
رم کند از دام ناچار ار غزال
رام شد با دام زلف آهوی تو
عکس خود بینند در آئینه خلق
من ندیدم غیر تو در روی تو
تا هوسناکان گریزند از درت
عاشقان شکوه کنند از خوی تو
باغبان و طرف جوی و سرو ناز
دیده ما و قدی دلجوی تو
نوک پیکان روید از بستر مرا
شب که باشد غیر در پهلوی تو
آسمانا هر سحر از تیر آه
میدرم این پرده نه توی تو
ایکه بحر عشق را طی کرده ای
هفت دریا هست تا زانوی تو
ساقیا زآب خضر مستغنی است
هر که نوشد جرعه ای از جوی تو
تو ولی حق امام هشتمی
شد نهم چرخ آستان کوی تو
از کرم زآشفته خود رخ متاب
کز جهان آورده او روی سوی تو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۴ - از جرس دیدی فغان برخاسته
از جرس دیدی فغان برخاسته
ناله از دل آنچنان برخاسته
کیمیا دارد نشان سیمرغ نام
از وفا نام و نشان برخاسته
رسم کجرفتاری اهل زمین
اولا از آسمان برخاسته
استخوان دنیا و گردش ما سگان
زآن محبت از میان برخاسته
نیشکر آورده حنظل نخل صبر
بو زگل و زگلستان برخاسته
کافران بگسسته زنار و صلیب
رسم اسلام از جهان برخاسته
نشئه از می رفته و نغمه زرود
شمع را سوز از زبان برخاسته
نای را گشته نفس در دل گره
وز دل بربط فغان برخاسته
خضر گمگشته در این ظلمت سرا
آب حیوان از میان برخاسته
نوح را کشتی تبه گشته مگر
زین میانه بادبان برخاسته
آتش نمرود سوزان و خلیل
آه و فریادش زجان برخاسته
عاشق سودازده از آن میان
از سر سود و زیان برخاسته
از پی حرز امان از هر بلا
مرغ طبعم مدح خوان برخاسته
پرزنان آشفته شد سوی نجف
روی بر دار الامان برخاسته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵۲ - مرغ هوهو زد بگلشن خیز دهی
مرغ هوهو زد بگلشن خیز دهی
از سبو می در قدح کن یا صبی
ناخدا را گو بطوفان دل بنه
کان نه آن دریاست کش یا بند پی
نی برقص آورد باد صبحدم
نوش کن باده ببانگ چنگ و نی
جام جم گیر و مخوان قصه زجم
می بخواه و بگذر از کاوس کی
آب آتشگون و لاله آتشین
برد از خاطر غم سردی دی
گر کسی مجنون شود در دشت عشق
لیلی دیگر برون آید زحی
ای عزیز ار سوی کنعان بگذری
گویدت یعقوب اهلا یا بنی
آذرم بر جان زد آذربایجان
میبرم یرغو بر سلطان ری
تا بگیرد از کرم فیروز شاه
خرقه آشفته را از رهن می
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷۲ - پیش از این بوده بچین صورتگری
پیش از این بوده بچین صورتگری
نقش او میرفته در هر کشوری
تا که شد نقش بدیع تو عیان
دفتر مانی ندارد زیوری
سدره بالائی بهشتی طلعتی
حور رخساری و غلمان منظری
تا تو جا در خانه دل کرده ای
در نمیگنجد بچشمم دیگری
در صف مژگان چه ای چشم مست
ترک مستی در میان لشکری
خال او هندو رخش آتشکده
لیک از آتش بجوشد کوثری
آب حیوان از دهانت نکته ای
آفتابت پیش عارض اختری
شکوه گفتم از تو بر داور برم
داوری نتوان که خود تو داوری
گر بآتش سوزدم آشفته دوست
به که آبم برفشاند دیگری
گر مس قلبت بسوزد نار عشق
میشوی اکسیر اگر خاکستری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹۹ - دوست میدارم که گیرم دلبری
دوست میدارم که گیرم دلبری
پاکدامن شاهدی جنگ آوری
دادخواهان روز حشر از دست تو
داوری دارند و تو خود داوری
ملک دل چشمت گرفت از غمزه ای
کعبه را تسخیر کرده کافری
یوسفت چون بنده شد غلمان غلام
کی به ببینی سوی چون ما چاکری
ایکه چون منصور گفتی حرف حق
داربر پاشد اگر داری سری
کس ندیده غیر از آن زلف سیاه
هندوئی کز ماه سازد بستری
مدح حیدر عادت است آشفته را
ظلم باشد گوید ار از دیگری
از دل عشاق خیزد مهر دوست
نیست در هر بحر زینسان جوهری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۵۰ - ایکه آگه نیستی از حال گوی
ایکه آگه نیستی از حال گوی
چنبر چوگان ببین و زگو مگوی
گر گلت را برد گلچین عندلیب
خار گو از دیده چون مژگان بروی
خرمن عشاق را آتش بیار
برق گو جز آشیان ما مجوی
چون قد موزونت و چشم ترم
سرو نه در باغ و آبی نه بجوی
ما ببوی موی جانان زنده ایم
قوت روحانیان باشد ببوی
هر که نقش مرتضی آشفته بست
نقش غیر از دیده و دل گو بشوی
خضر گو آب بقا اینجا مبر
روح گو خاک سر کویش ببوی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۱۰ - معنی رنگین به هر اندیشه نیست
معنی رنگین به هر اندیشه نیست
نقش شیرین جوهر هر تیشه نیست
غیر او در دل نمی گنجد مرا
ای پری، جای تو در این شیشه نیست
نیست پاکان را تعلق در جهان
عقد دندان گهر را ریشه نیست
در جنون از سنگ طفلانم چه باک
این حصار آهن است، از شیشه نیست
از گرفتاری چرا نالم سلیم؟
فکر آزادی چو در اندیشه نیست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۲۶ - حسن با مهر و وفا بیگانه است
حسن با مهر و وفا بیگانه است
هر که عاشق می شود، دیوانه است
نیست بی یاران هوای گلشنم
باغبان فصل خزان در خانه است
بی لب میگون او در انجمن
شیشه سرگردان تر از پیمانه است
حسن بهر عشقبازان قحط نیست
هر که شمعی دارد از پروانه است
راز عالم را به پایان کس نبرد
گوش ما بر آخر افسانه است
در محبت مهر خاموشی سلیم
بر لب من قفل آتشخانه است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۳۰ - قصه ی منصور را سر کرده است
قصه ی منصور را سر کرده است
باز صوفی از کجا بر کرده است
خار در دعوی زبان را تیز کرد
گوش خود را گل ازان کر کرده است
شد دگر ارزان متاع بیخودی
کاروان بوی گل سر کرده است
شوخ چشمی های خوبان هم بلاست
خنده ی گل ابر را تر کرده است
پیش زاهد توبه کردم از شراب
ساده لوحی بین که باور کرده است
صحبت پاکان نباشد بی اثر
رشته را هموار، گوهر کرده است
شکوه ی من نیست از رهزن سلیم
آنچه با من کرده، رهبر کرده است