تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۲۰ - بس که می ترسم میان ما و او
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۱ - نونهال من چو دید آیینه را
نونهال من چو دید آیینه را
از گریبان گل دمید آیینه را
خلق خوش با سینهٔ صفای تو است
هیچ کس بی رو ندید آیینه را
از گداز شرم پیش عارضش
چون عرق جوهر چکید آیینه را
دیده چون بگشود عکست بر رخت
همچو دل بر طپید آیینه را
می کند نام خدا عکس لبت
جام لبریز نبید آیینه را
صورتت چون عکس اندازد درو
جان توان داد و خرید آیینه را
گشته جویا جلوه گاه عکس او
می توان دربرکشید آیینه را
از گریبان گل دمید آیینه را
خلق خوش با سینهٔ صفای تو است
هیچ کس بی رو ندید آیینه را
از گداز شرم پیش عارضش
چون عرق جوهر چکید آیینه را
دیده چون بگشود عکست بر رخت
همچو دل بر طپید آیینه را
می کند نام خدا عکس لبت
جام لبریز نبید آیینه را
صورتت چون عکس اندازد درو
جان توان داد و خرید آیینه را
گشته جویا جلوه گاه عکس او
می توان دربرکشید آیینه را
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۴ - برد یاد او دل غم پیشه را
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - هست هر حرف تو شکر را جواب
هست هر حرف تو شکر را جواب
و آن دو لب قند مکرر را جواب
قطرهٔ اشک نهان در دیده ام
در صدف گردیده گوهر را جواب
حسن رخسار و دهان تنگ او
می دهد صد خلد و کوثر را جواب
می کند رنگین تر از طاووس خلد
از لب لعلش کبوتر را جواب
قد موزونش دهد در صحن باغ
مصرع شوخ صنوبر را جواب
داده روی و موی و چشم مست او
سنبل و نسرین و عبهر را جواب
گر کنی آئینه دل را، می دهی
در فقیری صد سکندر را جواب
مرغ دل در آتش سوزان عشق
می دهد جویا سمندر را جواب
و آن دو لب قند مکرر را جواب
قطرهٔ اشک نهان در دیده ام
در صدف گردیده گوهر را جواب
حسن رخسار و دهان تنگ او
می دهد صد خلد و کوثر را جواب
می کند رنگین تر از طاووس خلد
از لب لعلش کبوتر را جواب
قد موزونش دهد در صحن باغ
مصرع شوخ صنوبر را جواب
داده روی و موی و چشم مست او
سنبل و نسرین و عبهر را جواب
گر کنی آئینه دل را، می دهی
در فقیری صد سکندر را جواب
مرغ دل در آتش سوزان عشق
می دهد جویا سمندر را جواب
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - زور شور گریه ای می شد به خواب
زور شور گریه ای می شد به خواب
خواب می آرد بلی آواز آب
بوی تحقیق از مقلد نشنوی
کس نگیرد از گل کاغذ، گلاب
در بلند و پست دنیای اسیر
کشتی ات بشکست از موجب سراب
لازم هر کس بود طول امل
هست بر پا خیمهٔ تن زین طناب
کی گذارد غنچهٔ او را بحرف
بسکه باشد نرگسش حاضر جواب
چون زگل شبنم عرق از روی او
هر سحر چیند به دامن آفتاب
با دل نازک نسازد انبساط
هست برجا غنچه تا باشد حباب
خواب می آرد بلی آواز آب
بوی تحقیق از مقلد نشنوی
کس نگیرد از گل کاغذ، گلاب
در بلند و پست دنیای اسیر
کشتی ات بشکست از موجب سراب
لازم هر کس بود طول امل
هست بر پا خیمهٔ تن زین طناب
کی گذارد غنچهٔ او را بحرف
بسکه باشد نرگسش حاضر جواب
چون زگل شبنم عرق از روی او
هر سحر چیند به دامن آفتاب
با دل نازک نسازد انبساط
هست برجا غنچه تا باشد حباب
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - مست و بیخود شوخ من افتاده است
مست و بیخود شوخ من افتاده است
بر زمین همچون چمن افتاده است
هر که در تعریف خود کوشد مدام
بر زبان خویشتن افتاده است
گوهر معنی نمی جویند خلق
ورنه بیرون از سخن افتاده است
از صفای عارضش لغزیده است
دل که در چاه ذقن افتاده است
کرده سامان حیات جاودان
آنکه در فکر سخن افتاده است
دور از آزادی چو مرغ بیضه است
هر که در دام وطن افتاده است
هر کجا شوری ست جویا در جهان
زان لب شکرشکن افتاده است
بر زمین همچون چمن افتاده است
هر که در تعریف خود کوشد مدام
بر زبان خویشتن افتاده است
گوهر معنی نمی جویند خلق
ورنه بیرون از سخن افتاده است
از صفای عارضش لغزیده است
دل که در چاه ذقن افتاده است
کرده سامان حیات جاودان
آنکه در فکر سخن افتاده است
دور از آزادی چو مرغ بیضه است
هر که در دام وطن افتاده است
هر کجا شوری ست جویا در جهان
زان لب شکرشکن افتاده است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۱۹ - هر کرا دل بی غبار کینه است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۲۵ - دشمن جان و تنش تاج زر است
دشمن جان و تنش تاج زر است
هر که همچون شمع زرین افسر است
سبزهٔ خط را دهد نشو و نما
داد از حسنت که دشمن پرور است
با خیال آن سر مژگان مرا
تکیه گاه دیده نوک خنجر است
کی شناسد کس شهید ناز را
زخم تیغت را نشان دیگر است
پلک و مژگانم به راه شوق او
طائر نظاره را بال و پر است
کشتی دل را چو طوفانی شود
ذره ای صبری به از صد لنگر است
هم سری با تاجدارانش رواست
هر که جویا خاک پای قنبر است
هر که همچون شمع زرین افسر است
سبزهٔ خط را دهد نشو و نما
داد از حسنت که دشمن پرور است
با خیال آن سر مژگان مرا
تکیه گاه دیده نوک خنجر است
کی شناسد کس شهید ناز را
زخم تیغت را نشان دیگر است
پلک و مژگانم به راه شوق او
طائر نظاره را بال و پر است
کشتی دل را چو طوفانی شود
ذره ای صبری به از صد لنگر است
هم سری با تاجدارانش رواست
هر که جویا خاک پای قنبر است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - طرهٔ مشکین چو جانان دسته بست
طرهٔ مشکین چو جانان دسته بست
دل ز دود آه ریحان دسته بست
از دریدن در غمت دل غنچه وار
یک بغل چاک گریبان دسته بست
بسکه شب در اشکریزیها فشرد
چشم گریان خار مژگان دسته بست
ز آب و رنگ حسن او در آتشم
از گل داغ بهاران دسته بست
رفتی و گلهای داغ سینه را
بی تو امشب رشتهٔ جان دسته بست
گریه تا سر کردن جویا دیده ام
داغ دل گلهای خندان دسته بست
دل ز دود آه ریحان دسته بست
از دریدن در غمت دل غنچه وار
یک بغل چاک گریبان دسته بست
بسکه شب در اشکریزیها فشرد
چشم گریان خار مژگان دسته بست
ز آب و رنگ حسن او در آتشم
از گل داغ بهاران دسته بست
رفتی و گلهای داغ سینه را
بی تو امشب رشتهٔ جان دسته بست
گریه تا سر کردن جویا دیده ام
داغ دل گلهای خندان دسته بست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - چشم دل بگشا که جوش حسن اوست
چشم دل بگشا که جوش حسن اوست
برگ برگ انجمن آیینه دار حسن اوست
یک بغل چاک گریبان را کند گردآوری
با دل هر غنچهٔ گل خارخار حسن اوست
عار باشد عارضش را گر دهی نسبت بگل
چهره گشتن با مه و خورشید کار حسن اوست
عالمی از نرگس مستش خراب افتاده است
بوالعجب کیفیتی در روزگار حسن اوست
می کشان را می به قدر زور خود سازد به خراب
خواری عشاق جویا ز اعتبار حسن اوست
برگ برگ انجمن آیینه دار حسن اوست
یک بغل چاک گریبان را کند گردآوری
با دل هر غنچهٔ گل خارخار حسن اوست
عار باشد عارضش را گر دهی نسبت بگل
چهره گشتن با مه و خورشید کار حسن اوست
عالمی از نرگس مستش خراب افتاده است
بوالعجب کیفیتی در روزگار حسن اوست
می کشان را می به قدر زور خود سازد به خراب
خواری عشاق جویا ز اعتبار حسن اوست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۶۷ - هر دلی کز دست شد پابست اوست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۹۳ - اشک ما موج شراب دل بود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۸۲ - بهره از یاری یاری نیستش
بهره از یاری یاری نیستش
هر که طبع بردباری نیستش
هر که دل در زلف یاری نیستش
یک سر مو اعتباری نیستش
هر که ترک بندگی کرده شعار
گوئیا پروردگاری نیستش
شاهد دنیا جمالش دلرباست
لیک رنگ اعتباری نیستش
بوی خامیش از کباب دل نرفت
آنکه آه شعله باری نیستش
بی نصیب از کاو کاو آنمژه است
هر که در دل خارخاری نیستش
مشت خاکم ما بباد آه رفت
بر دل از جویا غباری نیستش
هر که طبع بردباری نیستش
هر که دل در زلف یاری نیستش
یک سر مو اعتباری نیستش
هر که ترک بندگی کرده شعار
گوئیا پروردگاری نیستش
شاهد دنیا جمالش دلرباست
لیک رنگ اعتباری نیستش
بوی خامیش از کباب دل نرفت
آنکه آه شعله باری نیستش
بی نصیب از کاو کاو آنمژه است
هر که در دل خارخاری نیستش
مشت خاکم ما بباد آه رفت
بر دل از جویا غباری نیستش
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۹۴ - جمله عالم را هویدا کرد عشق
جمله عالم را هویدا کرد عشق
آنچه پنهان بود پیدا کرد عشق
عقل را در شهربند غم گذاشت
عیشها در کوه و صحرا کرد عشق
از سویدای دلم بودش مداد
دفتر غم را چو انشا کرد عشق
جلوهٔ خود را به بزم اتحاد
هم به چشم خود تماشا کرد عشق
آسمان را از شفق در خون نشاند
دست خونریزی چو بالا کرد عشق
حسن معنی را ز دلها جلوه داد
خاک را آیینه سیما کرد عشق
درد و سوز و زخم داغ سینه را
از برای ما مهیا کرد عشق
با خس و خار، آتش سوزان نکرد
آنچه جویا با دل ما کرد عشق
آنچه پنهان بود پیدا کرد عشق
عقل را در شهربند غم گذاشت
عیشها در کوه و صحرا کرد عشق
از سویدای دلم بودش مداد
دفتر غم را چو انشا کرد عشق
جلوهٔ خود را به بزم اتحاد
هم به چشم خود تماشا کرد عشق
آسمان را از شفق در خون نشاند
دست خونریزی چو بالا کرد عشق
حسن معنی را ز دلها جلوه داد
خاک را آیینه سیما کرد عشق
درد و سوز و زخم داغ سینه را
از برای ما مهیا کرد عشق
با خس و خار، آتش سوزان نکرد
آنچه جویا با دل ما کرد عشق
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۶۳ - نیست جای پانهادن بر زمین
نیست جای پانهادن بر زمین
پرگل است امروز سرتاسر زمین
بسکه بار منت زلفت کشد
می گدازد نافه آهو بر زمین
در غمش از تندباد آه ما
باخت همچون آسمان لنگر زمین
لاله و گل می دهد بوی کباب
تا شد از یک قطره اشکم تر زمین
در نظر از جوش رنگارنگ گل
کرده هر دم جلوهٔ دیگر زمین
بسکه پرکین دید از هر سبزه ای
می کشد بر آسمان خنجر زمین
وادون از بسکه جویا پرگلست
پا خورد هر کس رود زین سرزمین
پرگل است امروز سرتاسر زمین
بسکه بار منت زلفت کشد
می گدازد نافه آهو بر زمین
در غمش از تندباد آه ما
باخت همچون آسمان لنگر زمین
لاله و گل می دهد بوی کباب
تا شد از یک قطره اشکم تر زمین
در نظر از جوش رنگارنگ گل
کرده هر دم جلوهٔ دیگر زمین
بسکه پرکین دید از هر سبزه ای
می کشد بر آسمان خنجر زمین
وادون از بسکه جویا پرگلست
پا خورد هر کس رود زین سرزمین
جویای تبریزی : قطعات
شمارهٔ ۶ - در وصف چشمهٔ جوهر ناک
حبذا کشمیر و جوهر ناک او
حوض کوثر در بهشت آماده است
گر نه او آیینهٔ وجه الله است
دایما آبش چرا استاده است
سید تالابها می خوانمش
دیدهٔ بد دور کوثر زاده است
با هوایش بسکه کیفیت بود
هر حباب او سبوی باده است
هر شب از عکس کواکب گوئیا
آسمانی بر زمین افتاده است
غور نتوان کرد ته داریش را
با وجود آنکه لوحش ساده است
از حجاب آب و تاب حسن اوست
بر رخ مه گرنه رنگ استاده است
دایم از چشم بدش داراد دور
آنکه این حسن و جمالش داده است
حوض کوثر در بهشت آماده است
گر نه او آیینهٔ وجه الله است
دایما آبش چرا استاده است
سید تالابها می خوانمش
دیدهٔ بد دور کوثر زاده است
با هوایش بسکه کیفیت بود
هر حباب او سبوی باده است
هر شب از عکس کواکب گوئیا
آسمانی بر زمین افتاده است
غور نتوان کرد ته داریش را
با وجود آنکه لوحش ساده است
از حجاب آب و تاب حسن اوست
بر رخ مه گرنه رنگ استاده است
دایم از چشم بدش داراد دور
آنکه این حسن و جمالش داده است
جویای تبریزی : قطعات
شماره ۱۵ - حبذا نواب حفظ الله خان
حبذا نواب حفظ الله خان
آنکه چشم مهر و مه مثلش ندید
دست خیاط قضا نام خدا
خلعت دولت بر اندامش برید
خنجر قهرش دل گردان شکافت
تیغ کینش پهلوی شیران درید
بی تکلف پیش نور رای او
صبح صادق کی تواند شد سفید
پیش قهرش شعله برگ لاله ای
پیش خلقش گل غلام زر خرید
آب شد از بس ز بیم قهر او
دل چو اشک از دیدهٔ شیران چکید
ناوکش چون بال خونریزی گشاد
رنگ از رخسارهٔ جرأت پرید
از صفای نور رای او مراد
بر زبان خامه می گردد سفید
در زمان سعدش از لطف اله
مژدهٔ افزایش منصب رسید
چون پی تاریخ او رفتم به فکر
دل به راه جستجو هر سو دوید
گفت در گوش دلم استاد عقل
نیر اقبال و دولت بر دمید
آنکه چشم مهر و مه مثلش ندید
دست خیاط قضا نام خدا
خلعت دولت بر اندامش برید
خنجر قهرش دل گردان شکافت
تیغ کینش پهلوی شیران درید
بی تکلف پیش نور رای او
صبح صادق کی تواند شد سفید
پیش قهرش شعله برگ لاله ای
پیش خلقش گل غلام زر خرید
آب شد از بس ز بیم قهر او
دل چو اشک از دیدهٔ شیران چکید
ناوکش چون بال خونریزی گشاد
رنگ از رخسارهٔ جرأت پرید
از صفای نور رای او مراد
بر زبان خامه می گردد سفید
در زمان سعدش از لطف اله
مژدهٔ افزایش منصب رسید
چون پی تاریخ او رفتم به فکر
دل به راه جستجو هر سو دوید
گفت در گوش دلم استاد عقل
نیر اقبال و دولت بر دمید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - هر که در عشق بتان بی درد زیست
هر که در عشق بتان بی درد زیست
در ره دنیا و دین نامرد زیست
هر که واقف از خزان عمر گشت
با سرشک سرخ و روی زرد زیست
کی به کس مجنون شود فردا انیس
او که امروز از دو عالم فرد زیست
چون نسوزد دل؟ چو شمع از آه گرم
کی درین آتش توان دلسرد زیست
ای خوشا وقت سبکروحی که او
چون نسیم صبح عالمگرد زیست
ساقیا می ده که بی جام شراب
کم کسی زین خاکدان بی گرد زیست
از غم اهلی مخور غم ای پری
زانکه او تا زیست غم پرورد زیست
در ره دنیا و دین نامرد زیست
هر که واقف از خزان عمر گشت
با سرشک سرخ و روی زرد زیست
کی به کس مجنون شود فردا انیس
او که امروز از دو عالم فرد زیست
چون نسوزد دل؟ چو شمع از آه گرم
کی درین آتش توان دلسرد زیست
ای خوشا وقت سبکروحی که او
چون نسیم صبح عالمگرد زیست
ساقیا می ده که بی جام شراب
کم کسی زین خاکدان بی گرد زیست
از غم اهلی مخور غم ای پری
زانکه او تا زیست غم پرورد زیست
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۱۲ - تاریخ وفات شاه ملا
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۱۴ - تاریخ بنا