تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قائم مقام فراهانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۳۲ - نامه منظومی است به یکی از عمال
ای بزرگی که در دو عالم نیست
جز تو مخدوم و جز تو محبوبم
خوب اگر بگذرد به من یابد
از تو باشد همه بدو خوبم
تا تو از لطف صاحبم بودی
طالع سعد بود مصحوبم
یک دو مه پیش ازین زمهر تو بود
ماه و مهر سپهر مغلوبم
بنده راغب ز خلق بودم و خلق
راغب خلق و خلق مرغوبم
با همه بد قوارگی گفتی
ثانی یوسف بن یعقوبم
گر ز جا جستمی به عزم رکوب
مرکب چرخ بود مرکوبم
پس سپاه سعود را گفتی
خیل نخلند و بنده یعسوبم
این زمان بین که چون بساط زمین
می کند گاو خر لگد کوبم
چرخ گردون زخوشه پروین
دسته می بست بهر جاروبم
طالبان مرا نگر کامروز
همه را مستفید و مطلوبم
گر به درگاه جاه تو گذرد
عمر بر این سیاق و اسلوبم
واکنم نطق بسته را کآخر
من نه از سنگم و نه از چوبم
صبرم از حد گذشت پنداری
بنده قائم مقام ایوبم
چند ازین وعده ها که یاد آرید
همه از وعده های عرقوبم
من نه آنم که چون تو کذابی
بفریبد به وعد مکذوبم
خیز کلک و دوات و دفتر خواه
تا نویسی جواب مکتوبم
ورنه ظاهر کنم که اکنون باز
من نه مخذولم و نه مکنونم
آسمان و زیمن بر آشوبند
با تو آن دم که من بر آشوبم
شغل من صدق صرف بود و کنون،
به همان شغل باز منصوبم
بل که در خیل اصدقای عباد
تا به روز حساب محسوبم
مر ترا سر به صدمه باید کوفت
گر تو بدهی به طعنه سر کوبم
خائنی چون ترا غضب شاید
من چرا بی گناه مغضوبم؟
ناهب مال شه توئی و ترا،
دفع باید، نه من که منهوبم
نه شنیدی که کدخدای عراق
هم درین سال کرد مسلوبم
من چو آئینه ام برابر تو
راست بینی که بنده معیوبم
تا توئی حاجب اندرین درگاه
شکرلله که بنده محجوبم
قائم مقام فراهانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۴۰ - این نوع شعر را مضمن قبیح گویند و جز در هزل نیاید
سیدا دست و پا مزن که: بعو
ن الهی حسین بن مستو
فی سماعیل تفرشی زین طو
ر که کوشد همی به ذوق و بشو
ق بدرسد همی به لیل و بیو
م ببخشید همی بتحت و بفو
ق بپوشد نظر زاکل و زنو
م شود عن قریب فاضل قو
می زند ریش منکران بالو
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۵ - عشق را بخت تیره در کارست
عشق را بخت تیره در کارست
جلوه ی شمع در شب تارست
خوش به گرد سر تو می گردد
جگرم خون ز رشک دستارست
بس که بازار خار و خس گرم است
شاهد گل غریب گلزارست
رشک ابروی تو زکارش برد
پشت محراب زان به دیوارست
موبه مویم ز بس که مضطربست
کوکب داغ سینه سیارست
سینه بی ناوکی نخواهد ماند
مرغ این آشیانه بسیارست
نیست مژگان به گرد چشم کلیم
در رهت پای دیده بر خارست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۲۲ - گر شبی دیده خونفشان نبود
گر شبی دیده خونفشان نبود
آب در جوی کهکشان نبود
از دل ما نرفت آبله ها
ریگ صحرای غم روان نبود
هر کسی سالک ره دل نیست
راه دل راه کاروان نبود
تا سحر آرزو ببر دارد
کمری را که در میان نبود
تا زبان بسته ایم می فهمیم
سخنی را که بر زبان نبود
پس زانوی فکر مملکتی است
که در اقلیم این جهان نبود
طبق رزق صاحبان سخن
زیر سرپوش آسمان نبود
غیر حرف سبک نمی شنوم
وای بر گوشم ار گران نبود
روزیم همچو دام ماهی نیست
لقمه ای کش صد استخوان نبود
در گلستان دهر غیرکلیم
بلبل موسم خزان نبود
بحر این شعر تنگ می دانست
جای غواص اندر آن نبود
خویشتن را سبک زبحر خفیف
نکنم طرح گر گران نبود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۶۶ - دل تمنای درد او دارد
دل تمنای درد او دارد
خانه سیلاب آرزو دارد
خویش یکدیگرند عجز و غرور
تیغ پیوند با گلو دارد
چون کنم شرح حال دیده رقم
خامه ام گریه در گلو دارد
کو بکو دربدر زبس گردید
گریه در پیش ناله رو دارد
یکزبانم من و نمی گویم
سخنی را که پشت و رو دارد
چشم باریک بین اگر باشد
قدح آفتاب مو دارد
عکس را نیست جا در آینه ام
بدلم بسکه درد رو دارد
در سر کوی میفروشانست
گر کسی مغز در کدو دارد
پرغبارست دل ز غمخواری
خانه ام گرد رفت و رو دارد
از مریدان آن در است کلیم
خرقه داغ آرزو دارد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵۵ - همه پاکان بحر و بر دیدم
همه پاکان بحر و بر دیدم
چه تری ها زخشک وتر دیدم
نیک و بد در زمانه ما نیست
هر چه دیدم ز بد بتر دیدم
سوختن در فراق او این بود
پختگی ها کزین سفر دیدم
می رمم همچو سگ گزیده زآب
بسکه طوفان ز چشم تر دیدم
سرمه را دیده ام بآب دهد
دود آتشگه جگر دیدم
عقل را در سرم بچرخ آورد
پیچ و تابی کز آن کمر دیدم
می روم رو شکفته تا دم تیغ
چین پیشانی سپر دیدم
باطنش همچو پشت آینه بود
ظاهر هر که صاف تر دیدم
شیشه از سنگ آن ندید کلیم
که من از بالش هنر دیدم
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۲۰ - ایضا
بی نظیر این تفنگ شاه جهان
همچو تیر قضا خطا نکند
می تواند سیاهی از مو برد
کز بدن موی را جدا نکند
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۲۱ - و نیز
تفنگ بیخطای شاه جهان
نقطه از روی حرف بردارد
راست رو، موشکاف و صیدافکن
در یک انگشت صد هنر دارد
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۲۲ - و نیز
بیقرینه تفنگ شاه جهان
که عدو سوزیش زیاده شود
چون کشد دشمن شهنشه را
گرهی از دلش گشاده شود
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۲۶ - در مدح شاه جهان و تاریخ تسخیر محلی بنام فتح
شاه آفاق گیر، شاه جهان
که بود خاک راهش افسر فتح
لشگرش در ذخیره اقبال
می گذارند فتح بر سر فتح
از خط زخمها به پیکر خصم
می نویسند جمله محضر فتح
از سر دشمنش نهال سنان
می دمد چار فصل نوبر فتح
نعل اسب سپاهش اندر رزم
هر یکی حلقه ایست بر در فتح
همعنان ظفر روانه نمود
لشگری را بسوی کشور فتح
رفت هر کس بجنگ تاریخی
تا بکام که گردد اختر فتح
تاج اقبال را نهاده بسر
آنکه تاریخ یافت(لشکر فتح)
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۲۹ - تاریخ فوت یکی از نوادگان شاه
گوهری ارجمند از کف شاه
رفته کز دیده، خون نمی بندد
حاصل هر دو کون شاه جهان
بدهد گر بسلک پیوندد
رخت گلگون شفق نمی پوشد
که ببر جز سیاه نپسندد
آسمان بر سر از مه و خورشید
چهره زر دگر نمی بندد
گشت تاریخ این مصیبت عام
(صبحدم زین الم نمی خندد)
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۳۴ - تاریخ فوت صادق خان
رفته شمعی ز بزم دهر کز او
عالمی بود روشنی اندوز
خان قدسی سرشت صادق خان
شه بفردوس انجمن افروز
جان پاکش بعالم علوی
رفت مانند مرغ دست آموز
خاکش از آب دیده گل کردم
باورم نیست این قضیه هنوز
می کند پاره جامه طاقت
گر چه تیر اجل بود دلدوز
سال تاریخ اینچنین ماتم
چیست غیر از (قضیه جانسوز)
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۳۷ - تاریخ اتمام بنای صیدگاه
پادشاه زمانه شاه جهان
شد بعهدش شکفته گلشن عیش
نذر صاحبقران ثانی کرد
دهر کشت مراد خرمن عیش
پای در راه بندگیش نهد
هر که خواهد بدست دامن عیش
هر کجا بود دست کوتاهی
شد بدورانش طوق گردن عیش
طبع از انبساط ایامش
همچو می عاجز از نهفتن عیش
طرح در صیدگاه بازی کرد؟
این بنا را که شد نشیمن عیش
گشت تاریخ سال اتمامش
(صیدگاه نشاط و مسکن عیش)
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۴۳ - تاریخ تولد اورنگ زیب
داد ایزد بپادشاه جهان
خلفی همچو مهر عالمتاب
تاج صاحبقران ثانی را
گوهر بحر ازو گرفته حساب
نامش اورنگ زیب کرده فلک
تخت ازین پایه گشته عرش جناب
چون باین مژده آفتاب انداخت
افسر خویش بر هوا چو حباب
طبع دریافت سال تاریخش
زد رقم (آفتاب عالمتاب)
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۵۱ - تاریخ اتمام بنائی در کشمیر
باز طبع هزار دستان را
سر اندیشه در گریبانست
روضه فکر در نظر دارد
که در آن فیض عام رضوانست
بر سر چشمه اش نشاط مقیم
در عمارت سرور مهمانست
چشمه را آب آینه است بجوی
خوشگواری ازو نمایانست
صوفی چشمه دایم الوجدست
حالش از واردات بارانست
حوضها هر یکی ز رخشانی
چشمه آفتاب تابانست
گرد فواره گشته پروانه
که چو شمع از صفا فروزانست
بر رخ آبشار زلف سفید
دلربا گشته عقل حیرانست
گوهر ریگ جو زصافی آب
چو حباب از رخش نمایانست
پیش بیننده جدولش گوئی
راست طومار نقره افشانست
پنجه موج حوض گشته کبود
بهر سدری آب برهانست
با وجود ولایت کشمیر
چشم ایران چراغ تورانست
از بلندی بخت ز کوه بود
کش چنین دلبری بدامانست
از رخ افکندنش نقاب خفا
زالتفات خدیو دورانست
صاحب عالم آنفرشته خصال
که تنش جسم دهر را جانست
با وجود شکوه دارائی
در تواضع فرید دورانست
میزبانست اگر چه عالم را
بر سر خوان فقر مهمانست
فقر را قدردان بجز او نیست
لیک فقری که فخر مردانست
هست درویش بینوا بر او
کعبه ای کز لباس عریانست
مرشد خانقاه تجریدست
عالمش گرچه زیر فرمانست
دل آگاهش و علائق دهر
آن یکی آتش این نیستانست
با یک اندیشیش بود یک نقش
هر چه در کارگاه امکانست
دو لبش چون زبان یکی گردد
چو بتوحید گوهر افشانست
نقش گلزار خرمی بیند
این بنور چراغ عرفانست
نزد بینائی بصیرت او
ذره خورشید و قطره عمانست
نزد حق بینیش زهر ذره
مور را حشمت سلیمانست
با وجود شکفتگی رخش
بر گل صبح خنده بهتانست
چون ازو یافت صورت اتمام
این بنائی که زیب دورانست
هاتفی گفت بهر تاریخش
(راحت آباد اهل عرفان) است
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۷ - بما پیداست حسن طلعت ذات
بما پیداست حسن طلعت ذات
صفات و ذات را مائیم مرآت
بیا نور تجلی بین ز موسی
که موسی میرسد از طور و میقات
بتحقیق و یقین دیدم رخ دوست
گذشتم از همه تقلید و طامات
دو عالم یار و غیر او خیالست
مشو جانا گرفتار خیالات
بعالم مهر رویش گشت تابان
نماید پرتو حسنش ز ذرات
میان عاشق و معشوق وصلست
مگو زاهد ز هجران این خرافات
عصا برکف مرو این ره چو کوران
چو حق ظاهر چه محتاجی به آیات
سخن ز آفات راه عشق کم گو
که راه عاشقان را نیست آفات
چنان مست لقای اوست عاشق
که نه حالات داند نه مقامات
شدم آخر حریف شاهد و می
بیمن دولت پیر خرابات
ز ما اسرار عرفان جوی و تحقیق
مپرس از ما اسیری از کرامات
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۳ - جهان از پرتو روی تو پیداست
جهان از پرتو روی تو پیداست
جمالت از همه عالم هویداست
ز مهر روی جان افروز جانان
همه ذرات عالم مست و شیداست
دریغ از چشم بینا تا نبیند
که حسن او عیان از جمله اشیاست
اگر محرم شوی بینی که آن یار
بنقش جمله اغیار پیداست
عیان دید از همه رو حسن آن یار
دلی کز نقش غیر او مبراست
چو تابان شد ز عالم مهر رویش
بذرات جهان ما را تولاست
توان دیدن جمالش در دل پاک
که دل آئینه آن روی زیباست
جهان از پرتو حسنش عیانست
که خورشید رخ او عالم آراست
خیال زلف و روی او شب و روز
اسیری مونس جان و دل ماست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - تا بعشق تو جان گرفتارست
تا بعشق تو جان گرفتارست
دل از این درد و غم جگرخوارست
عمر خود هرکه بی غم عشقت
میگذارد بهر زه بیکارست
مکن انکار عشق ما زاهد
عاشقان را بعشق اقرارست
گرد کوی تو دایما عاشق
پا بجا در سفر چو پرگارست
خود محالست از تو ببریدن
با تو پیوستن ازچه دشوارست
هرکه از درد عشق بیم آرد
نیست عاشق که مرد بیمارست
دل بسودای وصل جانان باخت
جان ودل را، واز دوئی وارست
کی فرود آوریم سر به بهشت
غرض عاشقان چو دیدار است
چون اسیری بقید عشق رخش
جمله خلق جهان گرفتارست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - ره روانی که راه حق پویند
ره روانی که راه حق پویند
از خدا جز خدا نمی جویند
واله آن جمال و رخسارند
عاشق حسن آن پری رویند
صورت او بدیده بنگارند
نقش غیرش ز لوح دل شویند
راز اورا بگوش او شنوند
هرچه گویند هم بدو گویند
روز و شب بیقرار و آرامند
همه در جست و جوی دلجویند
گر بصورت ز آدمی زادند
هم ملک سیرت و خدا خویند
طیلسان فنا چو می پوشند
فارغ از دلق کهنه و نویند
قطب دور و محیط دایره اند
همچو پرگار گرد خود پویند
ای اسیری نگر بعین یقین
کین همه نقش صورت اویند
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - چو الطاف الهی رهبر آمد
چو الطاف الهی رهبر آمد
نهال بخت من زان در برآمد
ببر شد نخل امید من آخر
که یار سرو قدم در برآمد
چو گشتم مبتلا در دست عشقش
مرا غم های عالم غمخوار آمد
روان می پرورد بوس لبانش
که آب زندگی جان پرور آمد
ز فکر کفر و دین ما را شب و روز
خیال زلف و رویت بهتر آمد
مثال سرو قدش راستی را
بباغ خلد طوبی کمتر آمد
اسیری را دمی دیدار خوبش
ز دنیا و ز عقبی خوشتر آمد