تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١١٠ - در جهان هر چه میکنند عوام
در جهان هر چه میکنند عوام
نزد خاصان رسوم و عاداتست
انقطاع از رسوم این حضرات
اتصال همه سعاداتست
راه تقلید محض را بستن
افتتاح در مراداتست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١١٢ - دی شنیدم که ابلهی میگفت
دی شنیدم که ابلهی میگفت
پدر من وزیر خان بودست
با وجودیکه نیست معلومم
خود گرفتم که آنچنان بودست
هیچکس دیده ئی که گه خورده است
کاین بعهد قدیم نان بودست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١١٣ - دی مرا گفت محترم یاری
دی مرا گفت محترم یاری
که دلم هیچ راز ازو ننهفت
که بگلزار طبع وقادت
در بهار سخن چه غنچه شکفت
نوک الماس فکر ثاقب تو
گوهر نظم در مدیح که سفت
گفتم اکنون بمدح و هجو کسی
نشود فکر با ضمیرم جفت
ز آنکه مرد دروغ نیست رهی
وندرین عهد راست نتوان گفت
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١١۶ - در بهشت است هر که در وطنش
در بهشت است هر که در وطنش
نعمتی هست و جیق و واقی نیست
کنج عزلت گزید و در عالم
در پی طارم و رواقی نیست
هر دم از ناگوار ناجنسیش
همنشینی و هم وثاقی نیست
هر که جفت چنین مراد بود
همچو او در زمانه طاقی نیست
خوش کسی کین سعادتش باشد
هست شاهی و طمطراقی نیست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١١٩ - رزق مقسوم و وقت معلومست
رزق مقسوم و وقت معلومست
ساعتی بیش و لحظه ئی پس نیست
هر یکی را مقررست که چیست
چه توان کرد اگر ترا بس نیست
وانکه جفت مراد خود باشد
زیر طاق سپهر اطلس نیست
گر قناعت کنی بخانه تنگ
کمتر از طارم مقرنس نیست
لذتی کز شراب خرسندیست
در شفا خانه مسدس نیست
بقدم کوش تا بکام رسی
مرد وامانده کاروان رس نیست
هم ز خود جوی هر چه میجوئی
که بغیر از تو در جهان کس نیست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٢١ - روز بازار فضل کاسد شد
روز بازار فضل کاسد شد
وین ز جور سپهر طیاش است
از جفای سپهر در قفس است
هر که طوطی صفت شکر پاش است
کار اهل صلاح یافت فساد
روزگار رنود و اوباش است
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٢٨ - سود دنیا و دین اگر خواهی
سود دنیا و دین اگر خواهی
مایه هر دوشان نکو کاریست
راحت بندگان حق جستن
عین تقوی و زهد و دینداریست
گر در خلد را کلیدی هست
بیش بخشیدن و کم آزاریست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٢٩ - شاعرانی که پیش ازین بودند
شاعرانی که پیش ازین بودند
گر ز منشان بجاه برتری است
این نه تنها ز شعر دان که مرا
با یکایک درین برابری است
اینزمان نیز شاعران هستند
که تو گوئی که هر یک انوری است
لیک پیوسته با هنرمندان
رسم گردون دون ستمگری است
من گرفتم عطاردم بهنر
کو هنر را کسی که مشتری است
تا بنزدیک اهل عصر کنون
مرد بلجی فروش جوهری است
زین پس ابن یمین تو از گل و مل
گر مسیحی طلب کنی خری است
پی کن اسب فصاحت از پی آنک
رسم ابناء دهر خرخری است
بیتکی حسب حال من بشنو
که ترا زان عظیم یاوری است
نیست اندر زمانه محمودی
ورنه هر گوشه صد چو عنصری است
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٣٢ - شکر ایزد اگر نماند زرم
شکر ایزد اگر نماند زرم
بحر طبعم هنوز پر گهرست
نزد جوهر شناس بینا دل
عقد در چون بود چه جای زرست
ماه را در منازل علوی
فکر من پیشوا و راهبرست
ز آتش خاطر اثیر وشم
شعله آفتاب یک شررست
ذهن صافیم لوح محفوظ است
کز رموز فلک بر او صورست
نکته های لطیف من چون می
در مزاج عقول کارگرست
طوطی طبع عقل اول را
سخن خوشگوار من شکرست
چه سخن گویم از هنر با کس
سخن من معرف هنرست
سخن اینست گو بگوی جواب
هر کرا اندرین سخن نظرست
کج نشین راست گو بده انصاف
با جزالت نگر چگونه ترست
با چنین حالها که من دارم
بهتر از جمله حالتی دگرست
که اگر تاج منتی با آن
بر سر من نهند درد سرست
فارغم از جهان و هر چه دروست
چون سر انجام جمله بر گذرست
لیکن این روزگار سفله نواز
نیک بد مهر و سخت کینه ورست
ناوکی کز کمان چرخ جهد
سینه من به پیش آن سپرست
میکشم جور چرخ حادثه زای
وز همه حادثاتم این بترست
کافتاب جهان غیاث الدین
از من دلشکسته بیخبرست
آن هنر پروری که ابن یمین
در ره او کمینه خاک درست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٣٣ - صاحبا همت تو یکچندی
صاحبا همت تو یکچندی
بمواعید شادمانم داشت
و آرزوی محال چون سایه
بر پی مهر تو دوانم داشت
وعده را چون ندیدم انجازی
راستی را خرد برانم داشت
که بگویم که من بدولت تو
چون تو صدها چنین توانم داشت
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٣۴ - صاحبا بنده را بخدمت تو
صاحبا بنده را بخدمت تو
سخنی هست عرضه خواهم داشت
مهر مهر تو بر نگین دلش
چند سال است تا زمانه نگاشت
هرگز از شیوه هوا داری
یکسر موی در خلل نگذاشت
بدگمانش که سر بدولت تو
خواهد از خاک بر فلک افراشت
راستی صد امید داشت بتو
خود کج آمد هر آنچ می پنداشت
چون ندید از تو هیچ تربیتی
فکر بر حال روزگار گماشت
شد یقینش که خدمت مخلوق
نرساند بشام قوت ز چاشت
هر که داند که خالقی دارد
کم مخلوق بایدش انگاشت
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٣۵ - صاحبا گر چه از ضعیفی تن
صاحبا گر چه از ضعیفی تن
می نیارم ببندگیت شتافت
لیک طبع چو آب و آتش من
میتواند بفکر موی شکافت
رشته در بازوی هنرمندان
ذهن وقاد من تواند تافت
لایق کسوت مدایح تو
دیبه خسروی توانم بافت
تربیت کن مرا که چرخ کهن
کم چو من نو سخن تواند یافت
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٣٧ - صحت و امن هست و وجه معاش
صحت و امن هست و وجه معاش
گر نباشی شکور کفرانست
شکر انعام منعم ار نکنی
آن نه کفران که عین کفرآنست
هست کفران فزون ز کفر از آن
که مثنی کفر کفرانست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١۵٢ - گر چو سندان بود ترا دندان
گر چو سندان بود ترا دندان
چون کهن شد ز دردمندانست
در جوانی مرا چو سندان بود
آنچه دندان و وزن دندانست
وین زمانم که نوبت پیری است
ضعف دندان و وهن حمدانست
گر یکی ناتوان شود چه عجب
چند کارم کند نه سندانست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١۵۵ - گر جهانی ز دست تو برود
گر جهانی ز دست تو برود
مخور اندوه آن که چیزی نیست
عالمی نیز ار بدست افتد
هم مشو شادمان که چیزی نیست
بدو نیک جهان چو برگذر است
در گذر از جهان که چیزی نیست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١۵٧ - لاله را گفتم ای پری پیکر
لاله را گفتم ای پری پیکر
صورتت خوب و سیرتت نیکوست
بازگو این سیه دلی از چیست
مگرت زحمتی رسید از دوست
گفت نی نی که زر ندارم زر
زر که اسباب کامرانی از اوست
غنچه را بین که خرده ئی دارد
می نگنجد ز شادی اندر پوست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١۵٨ - ما بدوری فتاده ایم کنون
ما بدوری فتاده ایم کنون
که عجائب درو فراوانست
زان عجائب یکی بخواهم گفت
که نمودار اکثر انست
بسلامت نمیزید اکنون
جز کسی کو مطیع فرمانست
من ندارم منازعت با کس
بر من این مشکلات آسانست
هر که با زنده از پی مرده
میکند جنگ سخت نادانست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١۵٩ - مرد آزاده در میان گروه
مرد آزاده در میان گروه
گر چه خوشگوی و عاقل و داناست
محترم آنگهی تواند بود
که از ایشان بمالش استغناست
وانکه محتاج خلق شد خوارست
ورچه باعلم بوعلی سیناست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١۶٢ - من نگویم که از فوائد تو
من نگویم که از فوائد تو
هر زمانی دو صد فتوحم نیست
یا که لطف مسیح خاصیتت
مدد زندگی و روحم نیست
وعده تو وفا شود لیکن
صبر ایوب و عمر نوحم نیست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١۶۶ - مطبخی ایست ناگوار مرا
مطبخی ایست ناگوار مرا
شهره گشته بآش پختن کست
تا بشام از سحر بود بنگی
وز سحر تا بشام باشد مست
هر چه از مایعات یافت بریخت
و آنچه از جامدات جست شکست
گر بقبض آورد عصای کلیم
ور بود سوی ذوالفقارش دست
دایم آنش بود تنور آشاب
اکره الجیش این بود پیوست
بنگر تا بغیر ابن یمین
اینچنین مطبخی کسی را هست