تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۷۸ - وله ایضا
عالم لطف علاء الدّین معلومت هست
که مرا بر تو زبان جز به ثنا می نرد
بر تو مهریست مرا هردم ازین روی چو صبح
سخنم با تو جزا ز صدق و صفا می نرود
قدر از کلک تو انگشت بد ندان بر دست
که چون تو کس به سر سرّ قضا می نرود
قلم منشی دیوان فتوّت امروز
جز به پروانۀ فرمان شما می نرود
هیچ جایی نرود خاطر خورشید وشت
که معنایش چو سایه ز قفا می نرود
ذات پر معنی تو خود همه محض هنرست
ذکر لطف و کرم و فضل و سخا می نرود
دوستان بسزا را چو فراموش کنی
نیک می دان که ز تو این بسزا می نرود
تا نپندارد لطف تو کزو این گله ها
هر سحر گاهی با باد صبا می نرود
گرچه در خدمت تخفیف نگه میدارم
هیچ تقصیری در باب دعا می نرود
باد تو می نرود یک نفس از خاطر من
ورچه بر خاطر تو یاد ز ما می نرود
بیوفایی مکن ای خواجه که در این شیوه
که ترا می برود کار مرا می نرود
من ندانم که چه کردست وفا در عهدت
که دمی عهد تو خود راه وفا می نرود
چه خیالست خیالت را؟ با من می گوی
که یکی لحظه ام از پیش فرا می نرود
بر خطا چون که قلم می نرود بهر چرا؟
نام ما بر قلم تو بخطا می نرود
که مرا بر تو زبان جز به ثنا می نرد
بر تو مهریست مرا هردم ازین روی چو صبح
سخنم با تو جزا ز صدق و صفا می نرود
قدر از کلک تو انگشت بد ندان بر دست
که چون تو کس به سر سرّ قضا می نرود
قلم منشی دیوان فتوّت امروز
جز به پروانۀ فرمان شما می نرود
هیچ جایی نرود خاطر خورشید وشت
که معنایش چو سایه ز قفا می نرود
ذات پر معنی تو خود همه محض هنرست
ذکر لطف و کرم و فضل و سخا می نرود
دوستان بسزا را چو فراموش کنی
نیک می دان که ز تو این بسزا می نرود
تا نپندارد لطف تو کزو این گله ها
هر سحر گاهی با باد صبا می نرود
گرچه در خدمت تخفیف نگه میدارم
هیچ تقصیری در باب دعا می نرود
باد تو می نرود یک نفس از خاطر من
ورچه بر خاطر تو یاد ز ما می نرود
بیوفایی مکن ای خواجه که در این شیوه
که ترا می برود کار مرا می نرود
من ندانم که چه کردست وفا در عهدت
که دمی عهد تو خود راه وفا می نرود
چه خیالست خیالت را؟ با من می گوی
که یکی لحظه ام از پیش فرا می نرود
بر خطا چون که قلم می نرود بهر چرا؟
نام ما بر قلم تو بخطا می نرود
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۸۹ - ایضاً له
تا از این نام ازل برره دل دام نهد
ای بسا جان که سر اندر سر این نام نهاد
دام دلگیر بگسترد ز بسم الله و پس
دانۀ نقطهّ با در پس آن دام نهاد
از رحیمیّ وز رحمانی آغاز گرفت
تا دل سوخته دل بر طمع خام نهاد
تا درین نام شود هر دو جهان مستغرق
لاجرم اوّل نام از الف و لام نهاد
مایۀ رامش و آرامش جانست این نام
که درو از پی دل مایۀ ارام نهاد
ای بسا جان که سر اندر سر این نام نهاد
دام دلگیر بگسترد ز بسم الله و پس
دانۀ نقطهّ با در پس آن دام نهاد
از رحیمیّ وز رحمانی آغاز گرفت
تا دل سوخته دل بر طمع خام نهاد
تا درین نام شود هر دو جهان مستغرق
لاجرم اوّل نام از الف و لام نهاد
مایۀ رامش و آرامش جانست این نام
که درو از پی دل مایۀ ارام نهاد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۹۰ - ایضا له
ای که از عدل تو هر مظلومی
داد بیدادگر آسان بستد
قابض تو که به تهدید و وعید
ارتفاع همه سیچان بستد
آب دهقانان یکباره ببرد
وز همه برزگران نان بستد
پخته و خام به مردم نگذاشت
حقّ و باطل همه یکسان بستد
چون جو و کاه صحرا برداشت
باقی از خانه گروگان بستد
بیل و دلو و رسن و پشماگند
با جوال و جل و پالان بستد
کلهاز فرق یتیمان بربود
پیرهن از تن عریان بستد
هر چه بد بستداز آن درویشان
تا طلاق زن ایشان بستد
بود منصف تر ازین نامعلوم
لشکر غزلکه خراسان بستد
ملک الموت بد آن قابض تو
که ز بس غصّه مراجان بتد
قدری جو که حوالت کردی
بنداد آن و دو چندان بستد
بود فرمان تو بروی به دو جو
این یکی چون بنداد آن بستد
آنچه گفتی که بده آن بنداد
و آنچه گفتی تو که مستان بستد
باسطی را بکمار ای خواجه
که جو از قابض نتوان بستد
داد بیدادگر آسان بستد
قابض تو که به تهدید و وعید
ارتفاع همه سیچان بستد
آب دهقانان یکباره ببرد
وز همه برزگران نان بستد
پخته و خام به مردم نگذاشت
حقّ و باطل همه یکسان بستد
چون جو و کاه صحرا برداشت
باقی از خانه گروگان بستد
بیل و دلو و رسن و پشماگند
با جوال و جل و پالان بستد
کلهاز فرق یتیمان بربود
پیرهن از تن عریان بستد
هر چه بد بستداز آن درویشان
تا طلاق زن ایشان بستد
بود منصف تر ازین نامعلوم
لشکر غزلکه خراسان بستد
ملک الموت بد آن قابض تو
که ز بس غصّه مراجان بتد
قدری جو که حوالت کردی
بنداد آن و دو چندان بستد
بود فرمان تو بروی به دو جو
این یکی چون بنداد آن بستد
آنچه گفتی که بده آن بنداد
و آنچه گفتی تو که مستان بستد
باسطی را بکمار ای خواجه
که جو از قابض نتوان بستد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۰۴ - وله ایضا
نیک درخط شده ام از قلمت
که مرا قصد بجان می دارد
عثرات من غمگین از بر
همه چون آب روان می دارد
همه در روی رهی می گوید
هر چه طبع تو نهان می دارد
با همه سر سبکی کوراهست
سر بر این خسته گران می دارد
یک زبانست بید گفتن من
ورچه دایم دو زبان می دارد
شبروی می کند اندر خط تو
راه بر خسته دلان می دارد
بامنش رای سیه کاریهاست
راستی را سر آن می دارد
گرچه از غایت صفرا باشد
که زبان تلخ چنان می دارد
در سرش چیزکی از سودا هست
کنده بر پای از آن می دارد
هست دیوانه تر از من صدره
که ز دست تو فغان می دارد
مدهش از پی سودا ترشی
که به سوداش زیان می دارد
که مرا قصد بجان می دارد
عثرات من غمگین از بر
همه چون آب روان می دارد
همه در روی رهی می گوید
هر چه طبع تو نهان می دارد
با همه سر سبکی کوراهست
سر بر این خسته گران می دارد
یک زبانست بید گفتن من
ورچه دایم دو زبان می دارد
شبروی می کند اندر خط تو
راه بر خسته دلان می دارد
بامنش رای سیه کاریهاست
راستی را سر آن می دارد
گرچه از غایت صفرا باشد
که زبان تلخ چنان می دارد
در سرش چیزکی از سودا هست
کنده بر پای از آن می دارد
هست دیوانه تر از من صدره
که ز دست تو فغان می دارد
مدهش از پی سودا ترشی
که به سوداش زیان می دارد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۰۶ - ایضاً
صدر ملّت که دعا گویی تو
از سر صدق و صفا باید کرد
هرکجال قهر تو پیشانی کرد
خصم را روی قفا باید کرد
بهر بوسیدن خاک در تو
چرخ را پشت دوتا باید کرد
تا سر انگشت تو بارنده بود
خواهش از ابر چرا باید کرد؟
ابر را تا کف تو ناموزد
او چه داند که عطا باید کرد؟
برامید دم خلقت ما را
روی در روی صبا باید کرد
سرو را تربیت اهل هنر
نیک دانی که ترا باید کرد
گرچه بی کار نبی ، یک ساعت
نیز در کار خدا باید کرد
ورچه عالی نظری از سر لطف
نظری هم سوی ما باید کرد
ماجرا ئیست دعا گوی ترا
که بناچار ادا باید کرد
چون حیا مانع روزی آمد
لاجرم ترک حیا باید کرد
چه حیا ترک حیات اولیتر
زآنکه مرسوم رها باید کرد
داده یی وعدۀ تشریف رهی
لابد آن وعده وفا باید کرد
گر صوا بست همه ساله کنی
ورنه یکبار خطا باید کرد
وجه قرضی که مرا جمع شدست
نیک دانم زکجا باید کرد
همه سر سبزی انعام تو باد
کوشناسد که چها باید کرد
آن آینده ادا خود باشد
آن بگذشته قضا باید کرد
من بانعام تو حاجتمندم
حاجت بنده روا باید کرد
از سر صدق و صفا باید کرد
هرکجال قهر تو پیشانی کرد
خصم را روی قفا باید کرد
بهر بوسیدن خاک در تو
چرخ را پشت دوتا باید کرد
تا سر انگشت تو بارنده بود
خواهش از ابر چرا باید کرد؟
ابر را تا کف تو ناموزد
او چه داند که عطا باید کرد؟
برامید دم خلقت ما را
روی در روی صبا باید کرد
سرو را تربیت اهل هنر
نیک دانی که ترا باید کرد
گرچه بی کار نبی ، یک ساعت
نیز در کار خدا باید کرد
ورچه عالی نظری از سر لطف
نظری هم سوی ما باید کرد
ماجرا ئیست دعا گوی ترا
که بناچار ادا باید کرد
چون حیا مانع روزی آمد
لاجرم ترک حیا باید کرد
چه حیا ترک حیات اولیتر
زآنکه مرسوم رها باید کرد
داده یی وعدۀ تشریف رهی
لابد آن وعده وفا باید کرد
گر صوا بست همه ساله کنی
ورنه یکبار خطا باید کرد
وجه قرضی که مرا جمع شدست
نیک دانم زکجا باید کرد
همه سر سبزی انعام تو باد
کوشناسد که چها باید کرد
آن آینده ادا خود باشد
آن بگذشته قضا باید کرد
من بانعام تو حاجتمندم
حاجت بنده روا باید کرد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۱۷ - و له ایضاً
ای که گر لطف تو فرماندۀ ایّام شود
از جهان قاعدۀ جور و جفا برخیزد
چرخ را گویی بنشین و مرو بنشیند
کوه را گویی برخیز و بیا برخیزد
گر سر کلک تو رویی بخراشد بمثل
وجه ارزاق خلایق ز کجا برخیزد؟
موج دریا بنشیند ، زند رعد نفس
هرکجا دست جوادت بسخا برخیزد
گر اشارت رود از قدر تو زی مرکز خاک
از پی خدمت او چست زجا برخیزد
تویی آنکس که بتأیید ثنایت هر دم
همه انواع غم از خاطر ما برخیزد
تا که در عهدۀ ارزاق نشست گفت
هرکسی در طلب رزق چرا برخیزد؟
هرکه از شربت حرمان تو مخمور افتاد
از دم صور بصد رنج و عنا برخیزد
با کران سنگی حلم تو شگفتم ناید
گرسبکساری از طبع هوا برخیزد
چرخ در حقّ حسود تو شفاعت ناید
که بدافتاد، قضا گفت : که تا برخیزد
هرکجا تنگدلی یافت چو غنچه کرمت
بدل آرایی او همچو صبا برخیزد
ای کریمی که هرآنکس که بتو باز افتاد
زاستان تو بصد برگ و نوا برخیزد
پای طبعم چو شود آبله در راه هوات
عذر لنگ آرد و از راه ثنا برخیزد
لیک نتواند خاموش نشستن چه کند ؟
سحری از پی یوزش بدعا برخیزد
در سر آمد ز جفاهای فلک شخص هنر
دست گیرش ز کرم بو که بپا برخیزد
نکته یی با تو در اندازم از گستاخی
که کجا لطف تو بنشست حیا برخیزد
فقر را سوی عدم توشه همی باید دار
وین چنین کاری از دست شما برخیزد
بر سر راه کرم چشم اهل منتظرست
می چه فرمایی، بنشیند یا برخیزد؟
همه الطاف الهی مدد جان تو باد
تا که این عالم فانی بفنا برخیزد
از جهان قاعدۀ جور و جفا برخیزد
چرخ را گویی بنشین و مرو بنشیند
کوه را گویی برخیز و بیا برخیزد
گر سر کلک تو رویی بخراشد بمثل
وجه ارزاق خلایق ز کجا برخیزد؟
موج دریا بنشیند ، زند رعد نفس
هرکجا دست جوادت بسخا برخیزد
گر اشارت رود از قدر تو زی مرکز خاک
از پی خدمت او چست زجا برخیزد
تویی آنکس که بتأیید ثنایت هر دم
همه انواع غم از خاطر ما برخیزد
تا که در عهدۀ ارزاق نشست گفت
هرکسی در طلب رزق چرا برخیزد؟
هرکه از شربت حرمان تو مخمور افتاد
از دم صور بصد رنج و عنا برخیزد
با کران سنگی حلم تو شگفتم ناید
گرسبکساری از طبع هوا برخیزد
چرخ در حقّ حسود تو شفاعت ناید
که بدافتاد، قضا گفت : که تا برخیزد
هرکجا تنگدلی یافت چو غنچه کرمت
بدل آرایی او همچو صبا برخیزد
ای کریمی که هرآنکس که بتو باز افتاد
زاستان تو بصد برگ و نوا برخیزد
پای طبعم چو شود آبله در راه هوات
عذر لنگ آرد و از راه ثنا برخیزد
لیک نتواند خاموش نشستن چه کند ؟
سحری از پی یوزش بدعا برخیزد
در سر آمد ز جفاهای فلک شخص هنر
دست گیرش ز کرم بو که بپا برخیزد
نکته یی با تو در اندازم از گستاخی
که کجا لطف تو بنشست حیا برخیزد
فقر را سوی عدم توشه همی باید دار
وین چنین کاری از دست شما برخیزد
بر سر راه کرم چشم اهل منتظرست
می چه فرمایی، بنشیند یا برخیزد؟
همه الطاف الهی مدد جان تو باد
تا که این عالم فانی بفنا برخیزد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۲۰ - ایضا له
ای بزرگی که بر علم تو ظاهر باشد
هر چه مدفون زوایای سرایر باشد
هر زمان کلک تو چون آب فرو می خواند
هر چه بر صفحة اسرار ضمایر باشد
گام بر تارک خورشید گزارد ز شرف
گر عطارد نفسی با تو مناظر باشد
در نفسهای تو هرگه که کنی نشر علوم
هست بویی که در انفاس مجاهر باشد
اقتضغی همه اسباب سعادات کند
هر تاره که بدان رای تو ناظر باشد
از پی فایده در حلقة درست برجیس
چون جواب تو بسی خواست که حاضر باشد
بنده را نیز خیالست که بی استحقاق
اندر آن حلقه هم از جمع اصاغر باشد
گرچه در خدمت صدر تو هنرمندانند
وین رهی باردل و زحمت خاطر باشد
لیک شرطست که برخوان ملوک از پی رسم
تره اول و حلوا آخر باشد
آهن ارچند ندارد خطری،بازرسرخ
در ترازو بگه وزن مجاور باشد
جنبش هفت فلک بر نهنج کام تو باد
تا که اجسام مرکّب ز عناصر باشد
هر چه مدفون زوایای سرایر باشد
هر زمان کلک تو چون آب فرو می خواند
هر چه بر صفحة اسرار ضمایر باشد
گام بر تارک خورشید گزارد ز شرف
گر عطارد نفسی با تو مناظر باشد
در نفسهای تو هرگه که کنی نشر علوم
هست بویی که در انفاس مجاهر باشد
اقتضغی همه اسباب سعادات کند
هر تاره که بدان رای تو ناظر باشد
از پی فایده در حلقة درست برجیس
چون جواب تو بسی خواست که حاضر باشد
بنده را نیز خیالست که بی استحقاق
اندر آن حلقه هم از جمع اصاغر باشد
گرچه در خدمت صدر تو هنرمندانند
وین رهی باردل و زحمت خاطر باشد
لیک شرطست که برخوان ملوک از پی رسم
تره اول و حلوا آخر باشد
آهن ارچند ندارد خطری،بازرسرخ
در ترازو بگه وزن مجاور باشد
جنبش هفت فلک بر نهنج کام تو باد
تا که اجسام مرکّب ز عناصر باشد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۴۴ - وله ایضا
ای دل ای دل سخن سخن بیهده را کار مبند
خویشتن را بپوش در غم و تیمار مبند
گر خیالست ترا کین که تو داری نیکست
بد خیالیست که بستی تو دگر بار مبند
کمربندگی ار زان که نخواهی در بست
دست شهوت مگشا باری و زنّار مبند
فکرت خود همه در مکر و حیل صرف مکن
از پی دیو سلیمان را در کار مبند
گر نخواهی که دلت تنگ بود چون غنچه
پس ازینش به طمع در زر بسیار مبند
بند، کان بر دهن حرص و امل باید بست
به ستم بر دهن کیسة دینار مبند
چون نداری تو سر آنکه بسامان گردی
خرقۀ مخرقه بیرون کن و دستار مبند
طاقت بار کشیدن چو نداری باری
مردمی کن ز گنه بار بخروار مبند
در قیامت سربار همه کس بگشایند
هر چه باید که نبینند در آن بار مبند
چون خود از دایره آید همه سر گردانی
پس تو دل در فلک دایره کردار مبند
بهر ابلیس دلی را که ملک سجده برد
به هوسبازی در محنت بیگار مبند
خویشتن را بپوش در غم و تیمار مبند
گر خیالست ترا کین که تو داری نیکست
بد خیالیست که بستی تو دگر بار مبند
کمربندگی ار زان که نخواهی در بست
دست شهوت مگشا باری و زنّار مبند
فکرت خود همه در مکر و حیل صرف مکن
از پی دیو سلیمان را در کار مبند
گر نخواهی که دلت تنگ بود چون غنچه
پس ازینش به طمع در زر بسیار مبند
بند، کان بر دهن حرص و امل باید بست
به ستم بر دهن کیسة دینار مبند
چون نداری تو سر آنکه بسامان گردی
خرقۀ مخرقه بیرون کن و دستار مبند
طاقت بار کشیدن چو نداری باری
مردمی کن ز گنه بار بخروار مبند
در قیامت سربار همه کس بگشایند
هر چه باید که نبینند در آن بار مبند
چون خود از دایره آید همه سر گردانی
پس تو دل در فلک دایره کردار مبند
بهر ابلیس دلی را که ملک سجده برد
به هوسبازی در محنت بیگار مبند
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۵۱ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۸۴ - وله ایضاً
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۹۲ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۲۷ - ایضا له
ای شده ذات تو مستجمع انواع کمال
نو عروسان سخن راز ثنای تو جمال
هم صریر قلمت ترجمۀ لفظ کرم
هم صدای سخنت طیره ده سحر حلال
در ره فهم معانی تو ارباب سخن
بس که کرده اند سقط یاوگی وهم و خیال
نیشکر را ز حسد طعم دهان تلخ شدست
تا به باغ سخن از کلک تو بر رست نهال
آبدارست ز رشح کرمت تیغ هنر
در عرق غرق ز شرم سخنت آب زلال
گر تو با صورت دیوار در آیی بسخن
جانور گردد از لطف حدیثت در حال
چرخ گفتا من و قدرت، خردش گفت خموش
که ز پیران نبود خوب سخنهای محال
شد دهان سخن از شکر گفت گوشا گوش
تا کنار طمع از جود تو شد مالامال
از پی جلوه گه مدح آراسته اند
خوب رویان سخن راخم زلف و خط و خال
تا که شد طبع کریم تو خریدار سخن
تیر گردون را بررست ز شادی پر و بال
ای ز الفاظ تو تنگ آمده بر شکّر جای
در ثنای تو سخن را چه فراخست مجال؟
با بزرگیّ تو هم جای سخن باشد نیز
گر فرستیم بجای سخنت عقد لآل
از طلبکاری تو سر به فلک باز نهد
سخن بنده که باریک تر امد ز هلال
تو سخن خواسته یی از من و من خود همه عمر
خواستم تا سخن خویش رسانم بکمال
لیک معذور همی دار که از دهشت تو
شد زبان سخن اندر دهن ناطقه لال
باد پایان سخن را قلمم زان پی کرد
تا از ایشان به بساطت نرسد گرد هلال
نو عروسان سخن راز ثنای تو جمال
هم صریر قلمت ترجمۀ لفظ کرم
هم صدای سخنت طیره ده سحر حلال
در ره فهم معانی تو ارباب سخن
بس که کرده اند سقط یاوگی وهم و خیال
نیشکر را ز حسد طعم دهان تلخ شدست
تا به باغ سخن از کلک تو بر رست نهال
آبدارست ز رشح کرمت تیغ هنر
در عرق غرق ز شرم سخنت آب زلال
گر تو با صورت دیوار در آیی بسخن
جانور گردد از لطف حدیثت در حال
چرخ گفتا من و قدرت، خردش گفت خموش
که ز پیران نبود خوب سخنهای محال
شد دهان سخن از شکر گفت گوشا گوش
تا کنار طمع از جود تو شد مالامال
از پی جلوه گه مدح آراسته اند
خوب رویان سخن راخم زلف و خط و خال
تا که شد طبع کریم تو خریدار سخن
تیر گردون را بررست ز شادی پر و بال
ای ز الفاظ تو تنگ آمده بر شکّر جای
در ثنای تو سخن را چه فراخست مجال؟
با بزرگیّ تو هم جای سخن باشد نیز
گر فرستیم بجای سخنت عقد لآل
از طلبکاری تو سر به فلک باز نهد
سخن بنده که باریک تر امد ز هلال
تو سخن خواسته یی از من و من خود همه عمر
خواستم تا سخن خویش رسانم بکمال
لیک معذور همی دار که از دهشت تو
شد زبان سخن اندر دهن ناطقه لال
باد پایان سخن را قلمم زان پی کرد
تا از ایشان به بساطت نرسد گرد هلال
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۴۹ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۶۳ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۶۵ - وله ایضا
آن که سخت نشده هرگز سیر
نیست الّا شکم خواجه فلان
وان که بر خیر نشد هرگز چیر
نیست الّا قلم خواجه فلان
وان که روی از نظر کس ننهفت
نیت الّا حرم خواجه فلان
وان که چشم طمعش نقش ندید
نیست الّا درم خواجه فلان
وان که افزون ز همه چیز آنست
نیست الّا ستم خواجه فلان
وان که در عالم از آن کمتر نیست
نیست الّا کرم خواجه فلان
وان که شومست بر ارباب هنر
نیست الّا قدم خواجه فلان
وان که زان نیست مبارکتر هیچ
نیست الّا عدم خواجه فلان
وان که شادند همه اهل کمال
نیست الّا به غم خواجه فلان
نیست الّا شکم خواجه فلان
وان که بر خیر نشد هرگز چیر
نیست الّا قلم خواجه فلان
وان که روی از نظر کس ننهفت
نیت الّا حرم خواجه فلان
وان که چشم طمعش نقش ندید
نیست الّا درم خواجه فلان
وان که افزون ز همه چیز آنست
نیست الّا ستم خواجه فلان
وان که در عالم از آن کمتر نیست
نیست الّا کرم خواجه فلان
وان که شومست بر ارباب هنر
نیست الّا قدم خواجه فلان
وان که زان نیست مبارکتر هیچ
نیست الّا عدم خواجه فلان
وان که شادند همه اهل کمال
نیست الّا به غم خواجه فلان
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۷۰ - ایضاً له
ای همه عادت تو لطف و مواسا کردن
کار تو تربیت مردم دانا کردن
هست در شان تو ترتیب معایش دادن
هست در عادت تو قهر محابا کردن
وصمت خاطر خورشید وشت دانی چیست؟
بی سبب راز دل گردون پیدا کردن
دانک جزقدر ترا نیست مسلّم کس را
جای خود بر زبر قبّۀ خضرا کردن
در سخا الحق ازاین سر که بنانت دارد
آزرا خود نگذارد بتمنّا کردن
نزهت چرخ چه باشد ؟ بهزاران دیده
در گلستان لقای تو تماشا کردن
در فزو دستی در باب کرم رسمی نو
چیست آن رسم؟ دل از جود بدریا کردن
چرخ پر دل را در مدّت خود یک حرکت
بر خلاف نبود زهره و یارا کردن
گر زجود تو کسی حاصل هستی خواهد
بدهد حالی بی وعده بفردا کردن
چون ز انعام تو معروف نه امروزینه ست
در حق من که و بیگاه کرمها کردن
با چنین سابقه نوعی بود از ترک ادب
رسم پارینه زجود تو تقاضا کردن
توبکن کاری !گر میکنی ای خواجه از آنک
این گردها را یا گفت رسد یا کردن
جاودان زی تو که انعام تو واجب کردست
بر کرم تا به ابد تربیت ما کردن
کار تو تربیت مردم دانا کردن
هست در شان تو ترتیب معایش دادن
هست در عادت تو قهر محابا کردن
وصمت خاطر خورشید وشت دانی چیست؟
بی سبب راز دل گردون پیدا کردن
دانک جزقدر ترا نیست مسلّم کس را
جای خود بر زبر قبّۀ خضرا کردن
در سخا الحق ازاین سر که بنانت دارد
آزرا خود نگذارد بتمنّا کردن
نزهت چرخ چه باشد ؟ بهزاران دیده
در گلستان لقای تو تماشا کردن
در فزو دستی در باب کرم رسمی نو
چیست آن رسم؟ دل از جود بدریا کردن
چرخ پر دل را در مدّت خود یک حرکت
بر خلاف نبود زهره و یارا کردن
گر زجود تو کسی حاصل هستی خواهد
بدهد حالی بی وعده بفردا کردن
چون ز انعام تو معروف نه امروزینه ست
در حق من که و بیگاه کرمها کردن
با چنین سابقه نوعی بود از ترک ادب
رسم پارینه زجود تو تقاضا کردن
توبکن کاری !گر میکنی ای خواجه از آنک
این گردها را یا گفت رسد یا کردن
جاودان زی تو که انعام تو واجب کردست
بر کرم تا به ابد تربیت ما کردن
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۷۱ - وله ایضا
ما نه مردان سرپنحه و بازوی توایم
کارما با جدل و قوّت بازو مفکن
ما به پشتیّ چو تو صدر همی سینه کنیم
این چنین لاغریان را تو ز پهلو مفکن
با روی شهر سلامت زرضای تو کنند
وقت خوفست عمارت کن و بارو مفکن
هر چه با سگ بتوان کرد بکن با من لیک
شیر مردا! گنه گرگ بر آهو مفکن
جرّه بازان همه از بیم تو پر می فکنند
تو همای کرمی صعوه و تیهو مفکن
دم بدم لاف هوای تو زنم همچون نای
پس چو چنگم زعنا در پس زانو مفکن
هم حق خدمت و هم حرمت پیریست مرا
این همه حرمت و حق خیره بیکسومفکن
گرهی کان به سه سالت شود از ابرو باز
بدو چشمت که بیک لحظه برابرو مفکن
کارما با جدل و قوّت بازو مفکن
ما به پشتیّ چو تو صدر همی سینه کنیم
این چنین لاغریان را تو ز پهلو مفکن
با روی شهر سلامت زرضای تو کنند
وقت خوفست عمارت کن و بارو مفکن
هر چه با سگ بتوان کرد بکن با من لیک
شیر مردا! گنه گرگ بر آهو مفکن
جرّه بازان همه از بیم تو پر می فکنند
تو همای کرمی صعوه و تیهو مفکن
دم بدم لاف هوای تو زنم همچون نای
پس چو چنگم زعنا در پس زانو مفکن
هم حق خدمت و هم حرمت پیریست مرا
این همه حرمت و حق خیره بیکسومفکن
گرهی کان به سه سالت شود از ابرو باز
بدو چشمت که بیک لحظه برابرو مفکن
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۷۹ - و له ایضاً
ای کف راد تو معمار جهان
جاودان بادا معمار چنین
هم ز نور دل و رایت دارند
ماه و خورشیددو رخسار پنین
بدسگال تواگر شد کم و کاست
کرد اقبال تو بسیار چنین
همّتت از پی دنیا گفته
چه خطر دارد مردار چنین
دی اشارت بتو می کرد قضا
گفت کز من شنو اسرار چنین
تا جهانت زدستاروران
کس ندیدست کله دار چنین
دشمن ار جنگ تو جوید زخری
بر منه بر دل خود بار چنین
خود کفایت کند آن کار ترا
آنکه کرد دست و صدبار چنین
نیک دانی که فرو دستانرا
دست گسرند بادوار چنین
بر زیانند همه اهل هنر
خاصه با سستی بازار چنین
حاصلی اندک و خرجی بسیار
روزگاری بد و اشعار چنین
شعر بی قدر و هنر بی قیمت
وانگهم کیسه و انبار چنین
تو زمن فارغ و من بی ترتیب
طبع من نازک و دلدار چنین
با چنین خرج بسندم نبود
هر یکی روز دو دینار چنین
غم کارم خور و تیمارم دار
بتو خواهم غم و تیمار چنین
گر چنین باشد کارم بخلل
خللی هم بکند کار چنین
خرج یک هفته نباشد ، گر من
بفروشم دوسه دستار چنین
کار من گرچه بسی دشوار است
سهل گردد زتو دشوار چنین
بده انصاف من از بهر خدا
تو برای من و گفتار چنین
چون تو ممدوحی و انعام چنان
مثل من مادح و اشعار چنین
کرده در مدح تو دیوانی جمع
همه پر گوهر شهوار چنین
هیچ تشریف تو ناپوشیده !
لایق آید زتو کردار چنین ؟!
گیر ، کین حرمان در خورد منست
کرمت نیست سزاوار چنین
جاودان بادا معمار چنین
هم ز نور دل و رایت دارند
ماه و خورشیددو رخسار پنین
بدسگال تواگر شد کم و کاست
کرد اقبال تو بسیار چنین
همّتت از پی دنیا گفته
چه خطر دارد مردار چنین
دی اشارت بتو می کرد قضا
گفت کز من شنو اسرار چنین
تا جهانت زدستاروران
کس ندیدست کله دار چنین
دشمن ار جنگ تو جوید زخری
بر منه بر دل خود بار چنین
خود کفایت کند آن کار ترا
آنکه کرد دست و صدبار چنین
نیک دانی که فرو دستانرا
دست گسرند بادوار چنین
بر زیانند همه اهل هنر
خاصه با سستی بازار چنین
حاصلی اندک و خرجی بسیار
روزگاری بد و اشعار چنین
شعر بی قدر و هنر بی قیمت
وانگهم کیسه و انبار چنین
تو زمن فارغ و من بی ترتیب
طبع من نازک و دلدار چنین
با چنین خرج بسندم نبود
هر یکی روز دو دینار چنین
غم کارم خور و تیمارم دار
بتو خواهم غم و تیمار چنین
گر چنین باشد کارم بخلل
خللی هم بکند کار چنین
خرج یک هفته نباشد ، گر من
بفروشم دوسه دستار چنین
کار من گرچه بسی دشوار است
سهل گردد زتو دشوار چنین
بده انصاف من از بهر خدا
تو برای من و گفتار چنین
چون تو ممدوحی و انعام چنان
مثل من مادح و اشعار چنین
کرده در مدح تو دیوانی جمع
همه پر گوهر شهوار چنین
هیچ تشریف تو ناپوشیده !
لایق آید زتو کردار چنین ؟!
گیر ، کین حرمان در خورد منست
کرمت نیست سزاوار چنین
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۸۲ - وله ایضا
ای ز گردون بشرف برده سبق
وز عطارد بهنر برده گرو
در شب خطّ تو معنیّ دقیق
گشت انگشت نما چون مه نو
اگرت ابر بهاری خوانم
بمرنج از من و از جا بمرو
شاعران ژاژ چنین خود خایند
تو از این معنی در تاب مشو
تو که ثابت تری از کوه چو خس
مشو از هر بادی بیهده دو
نیک شو با من و اندر حق من
به بدی گفتن مفسد مگرو
وجه مرسوم من ار روشن نیست
بر تو سهلست طریقش بشنو
بستان داس هلل از گردون
پس بدان سنبله را سر بدرو
این چه بی رسمی و بی از رمیست
که فگندی ز فرازم در گو
جو پارینه و امسالینم
می برد اشتر و بر تو به دو جو
وز عطارد بهنر برده گرو
در شب خطّ تو معنیّ دقیق
گشت انگشت نما چون مه نو
اگرت ابر بهاری خوانم
بمرنج از من و از جا بمرو
شاعران ژاژ چنین خود خایند
تو از این معنی در تاب مشو
تو که ثابت تری از کوه چو خس
مشو از هر بادی بیهده دو
نیک شو با من و اندر حق من
به بدی گفتن مفسد مگرو
وجه مرسوم من ار روشن نیست
بر تو سهلست طریقش بشنو
بستان داس هلل از گردون
پس بدان سنبله را سر بدرو
این چه بی رسمی و بی از رمیست
که فگندی ز فرازم در گو
جو پارینه و امسالینم
می برد اشتر و بر تو به دو جو
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۹۵ - وله ایضا