تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۵۲ - منم با درد همزانو نشسته
منم با درد همزانو نشسته
ز ملک عافیت یکسو نشسته
کجا رفت آنکه میگفتیم شبها
غم دل با تو رو در رو نشسته؟
درون دل خیال قامتت، راست
مرا تیری است در پهلو نشسته
منم پیوسته در سودای زلفت
ز غم سر بر سر زانو نشسته
مرا گفتی: بر این در کیست شاهی
غباری بر سر این کو نشسته
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۶۵ - زهی روی تو روشن آفتابی
زهی روی تو روشن آفتابی
خطت بر لاله از سنبل نقابی
میانت را که میدیدیم و آن چشم
تو پنداری خیالی بود و خوابی
شراب عاشقی تا نوش کردم
بآسایش نخوردم دیگر آبی
غم زلف و رخت را شرح دادن
شبی باید دراز و ماهتابی
شبی در کلبه تاریک شاهی
قدم نه همچو گنجی در خرابی
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۶۷ - دلا تا ذوق هجران در نیابی
دلا تا ذوق هجران در نیابی
ز باغ وصل جانان بر نیابی
اگر در راه جانان جان ببازی
تمنای دل از دلبر نیابی
برغم من مکش بر دیگران تیغ
که چون من کشتنی دیگر نیابی
هوس داری چو شمع این سوز، لیکن
گر این سررشته یابی، سر نیابی
متاب از کوی جانان روی، شاهی
اگر یابی مرادی ور نیابی
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۷۰ - اگر زلف تو خم در خم نبودی
اگر زلف تو خم در خم نبودی
مرا حال این چنین در هم نبودی
غمی دارم ز زلفت یادگاری
بلا بودی اگر این هم نبودی
کجا رفت آنکه در خلوتگه راز
به جز ما و تو کس محرم نبودی
غم از جور رقیبان است در عشق
اگر از یار بودی، غم نبودی
رهایی جستی از بند تو شاهی
بنای عشق اگر محکم نبودی
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۷۱ - لب شیرین شکرخند داری
لب شیرین شکرخند داری
ز خوبی هر چه میگویند داری
چه باشد گر گدای خویشتن را
به دشنامی ز خود خرسند داری؟
چه شیرین است بارت ای نی قند
به سودای که دل در بند داری؟
متاب آن زلف را بهر دل من
که آنجا مبتلایی چند داری
چو دل در بند خوبانست، شاهی
چه شد ار گوش سوی پند داری؟
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۷۲ - دلا از مردمی بویی نداری
دلا از مردمی بویی نداری
اگر سودای دلجویی نداری
حرامت باد عمر، ار موسم گل
حریفی و لب جویی نداری
چو عنبر لاف زلفش تا کی ای مشک؟
کز این معنی تو هم بویی نداری
تو خوش باش ای ملامت گو، که چون من
دل اندر دست بدخویی نداری
به تیغ هجر، شاهی را میازار
کز او بهتر دعاگویی نداری
امیرشاهی سبزواری : قطعات
شماره ۴ - دلا زین پس چو عنقا عزلتی جوی
دلا زین پس چو عنقا عزلتی جوی
که زال دهر بد مهر است و شوخی
کسی را مرغ زیرک خوان در این باغ
که ننشیند کلاغش بر کلوخی
امیرشاهی سبزواری : مفردات
شماره ۳ - سخن تا چند گویم پیچ در پیچ؟
سخن تا چند گویم پیچ در پیچ؟
ترا من دوست میدارم، دگر هیچ
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٢١ - قصیده
جهان پیر را دولت جوانست
که ارغونشاه نوئین جهانست
پناه ملک ارغونشاه عادل
که اندر ملک چون در تن روانست
زیمن عدل او سیمرغ فتنه
بگوشه گیری زاغ کمانست
هما آسا عقاب رایت او
ز روی خاصیت سلطان نشانست
جهان از عدل او تا یافت سدی
ز یأجوج حوادث در امانست
گر از داد و دهش پرسی چه گویم
چه جای حاتم و نوشیروانست
گه رزمش ببین وز پور دستان
مگو کان داستان باستانست
ببزمش در نگر گوئی بهارست
ولیکن چون خزانش زرفشانست
خزانست آن ندانم یا بهارست
بهار است این ندانم یا خزانست
خوشا ابن یمین گوید ببزمش
بگلرخ ساقئی کارام جانست
سبکروحا برو رطل گران ده
که بیگه شد گه رطل گرانست
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ۴۴ - قصیده در مدح محمد بیک ارغونشاه
امیری کو سزای گاه باشد
محمد بیک ارغونشاه باشد
جهانداری که از اورنگ شاهی
چو بر گردون گردان ماه باشد
قبا گر ز اطلس گردونش دوزند
بقد همتش کوتاه باشد
عروس مملکت در عقد غیری
اگر روزی بصد اکراه باشد
ز دامادی او چون یادش آید
حدیثش جمله واشوقاه باشد
نه چون فیض کفش بخشد عطا ابر
که این پیوسته آن گه گاه باشد
بجنب حلم او کوه گران سنگ
سبکسرتر بسی از کاه باشد
چو می الطاف عذبش از لطافت
نشاط افزای و انده کاه باشد
عدو در بوته قهرش گدازان
بکردار زر اندرگاه باشد
بروز رزم اگر شیر آیدش پیش
بسی عاجز تر از روباه باشد
از آن بگرفت زنگ آئینه ماه
که آن گویا نه دولتخواه باشد
بشرق و غرب صیت مکرماتش
زبان کردار در افواه باشد
خرد هر چند میگوید محال است
که شاهی مثل او برگاه باشد
ولی آئینه شبهش می نماید
خدایست آنکه بی اشباه باشد
جوان بختا توئی آنکس که رأیت
ز راز چرخ پیر آگاه باشد
سپهر ملک را ماهی که او را
ز منزلها یکی خرگاه باشد
نه ماهی بلکه خورشید سپهری
اگر خورشید ظل الله باشد
ترا میزیبد این دیهیم و اورنگ
که کم شاهی چو تو با جاه باشد
نه هر شاهی سزای تاج و تختست
بشطرنج اندرون هم شاه باشد
محمد سیر تا ابن یمین را
بعالی درگهت گر راه باشد
ندارد آرزوی دل بجز آنک
بجان حسان این درگاه باشد
همیشه تا کنند افلاک دوری
که هر سی روز او یک ماه باشد
ز دورانت مسلم باد شاهی
که اوج ماه تا از چاه باشد
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١۴٩ - وله ایضاً در مدح علاءالدین محمد
بر آمدم صبحدم باد بهاری
جهان خوشبوی گشت از مشک تاری
چه باد خوش نفس بود اینکه بشکست
بیکدم قیمت مشک تتاری
مگر هر صبحدم بر رهگذارت
همیسوزد کسی عود قماری
کنون در باغ نقاش طبیعت
بهر نقشی کند صد خرده کاری
بسازد جام لعل عنبر آلود
ز شکل لاله های نوبهاری
کند بر صحن گلزار از زمرد
برای نو عروس گل عماری
نثار مقدم میمون گل را
بدامن در کشد ابر بهاری
شبی سوسن نهان بانی همیگفت
که خود را تا بکی در بند داری
تو هم گر بندگی خواجه جوئی
چو من نامی بآزادی برآری
محیط مرکز رفعت که چون قطب
برو ختم است کار بردباری
علاء ملک و دین کز رشک خلقش
سیه گشتست کار مشکداری
خداوندا ز من یک قصه بشنو
که تا بر گویمت از لطف باری
گذشتم صبحدم بر مرغزاری
ز نزهت جایگاه میگساری
نوای این غزال آمد بگوشم
ز صوت مطربان مرغزاری
بیا تا ز اعتدال نوبهاری
چمن را جنه الماوی شماری
درین موسم هوای باغ گیرد
بنوک خامه گر مرغی نگاری
کنون گر میتوانی مست گشتن
چرا چون چشم خوبان در خماری
خوشا آنکس که چون نرگس زمستی
فتد در پای سرو جویباری
زمن یک بیت تضمین کرده بشنو
چو گل بشکفت خیز از هوشیاری
تمتع من شمیم عبر ار نجد
فما بعد العشیه من عراری
بنوش آن می که از بویش بنفشه
بیندازد لباس سوگواری
و گر سوسن خورد گردد زبانش
بمدح خسرو آفاق جاری
وزیر مشرق و مغرب کزو یافت
بنای ملک و ملت استواری
علاء دولت و ملت که حکمش
برد از طبع زیبق بیقراری
مه نو نعل اسبش گشت وزین پس
کند در گوش گردون گوشواری
بسعی بازوی او خنجر بید
کند در روز هیجا ذوالفقاری
زهی گردون جنابی کز جلالت
وزیران جهان را شهریاری
عطارد گفت با کلک تو روزی
که تا کی عمر در دریا گذاری
نمیدانی که دست خواجه دریاست
تو از دریا چنین زار و نزاری
چو بشنید اینسخن کلک تو گفتش
و قاک الله که نیکو خواه یاری
ولی گر جای من دریا نباشد
نیارم کرد این گوهر نثاری
زهی ابن یمین کز یمن مدحش
ز سلک در چو دریا با یساری
خداوندا مخلد باد عمرت
که تا همواره اندر کامکاری
ز ما دح گوهر موزون ستانی
پس آنگه زر ناموزون سپاری
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۱ - گر از روی تو افتد عکس بر آب
گر از روی تو افتد عکس بر آب
شود جانرا مصور چهره در آب
ترا تا دیدم از جمع لطیفان
نیاید هیچ در چشمم مگر آب
ز مهر عارضت چشمم پر آبست
بلی خورشید آرد در نظر آب
شد آب از شرم رویت شمع از آنسان
که تا پایش گرفت از فرق سر آب
مگر وصف لبت در مصر گفتند
که در نی شد ز شرم آن شکر آب
مشو از چشم من دور ار چه باشد
مرا در چشم دائم بر گذر آب
بعهد ترکتاز چشمت ار چه
نماند ابن یمین را در جگر آب
ولی دارد ز فیض هندوی چشم
هنوز از جمله اشیا بیشتر آب
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۲ - اگر معشوق سیم اندام اهلست
اگر معشوق سیم اندام اهلست
کشیدن از رقیبان جور سهلست
نخواهم جز که با جانان گذارم
اگر یکساعتم از عمر مهلست
مرا این نکته ز اهل علم یاد است
که عاشق زنده بیمعشوق جهلست
نهم ناگاه سر بر پاش و گویم
که باشد کار سهل ار یار اهلست
بیا کابن یمین را هست در سر
جنونی گر جوان و گر چه کهلست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - شراب عشق چون در جام کردند
شراب عشق چون در جام کردند
خرد را مست و بی آرام کردند
چه با لذت می ای بود آن که گویی
ز میگون لعل جانان وام کردند
چو نام دلبر از مطرب شنیدند
به کلی ترک ننگ و نام کردند
ز عشقش دست بر دنیا فشاندند
دو عالم را به زیر گام کردند
بماند از رشک دست سرو بر سر
چو یاد سرو سیم اندام کردند
غلام آن رخ و زلفم که گویی
سحر را همنشین با شام کردند
سرشک همچو لعل و روی چون زر
ز حالم خلق را اعلام کردند
کشید ابن یمین بر یاد لعلش
نخستین باده کاندر جام کردند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - خلیلم گو نقاب از رخ برانداز
خلیلم گو نقاب از رخ برانداز
شکستی بر بتان آذر انداز
بسنبل شورها در عالم افکن
بنرگس فتنه ها در کشور انداز
ز زلف عنبرین بگشای بندی
گره بر کار مشکین اذفر انداز
از آن مشکین رسن یعنی که زلفت
مرا در گردن جان چنبر انداز
بخنده پسته شیرینت بگشای
بسوی طوطی جان شکر انداز
دلم سلطان عشقت را وفا بست
ازو رخت صبوری بر در انداز
ز بهر درد دل ابن یمین را
دوای جان ازو رمزی در انداز
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - خوش آنشعر سیه بر پرنیانش
خوش آنشعر سیه بر پرنیانش
بنفشه رسته گوئی ز ارغوانش
چو قدش گر بود سروی ببستان
نتابد رخ چو ماه آسمانش
و گر تابد چو رویش ز آسمان ماه
نباشد قد چو سرو بوستانش
بچوگان گوی مه بر بود زلفش
درین دعوی نه بس شاهد رخانش
ز عشقش گر چه خون شد دل ولیکن
نمیگویم بجز آرام جانش
چه سود ابن یمین را پند چون شد
درین سودا زیان نقد روانش
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۸۸ - بگرد مه ز عنبر خط کشیدی
بگرد مه ز عنبر خط کشیدی
دو هفته ماه را در خط کشیدی
عطارد را مکر خواهی خط آموخت
که بر سطح قمر سر خط کشیدی
نهادی خار غم آنلحظه گلرا
که چون لاله ز عنبر خط کشیدی
گر افسون تب عشقم نکردی
چرا بر گرد شکر خط کشیدی
شدم چون ذره ئی در غم از آندم
که بر خورشید انور خط کشیدی
مرا کشتی بشوخی وین خطا را
بروی دلستان بر خط کشیدی
هم از دود دل ابن یمین بود
که گرد آتش تر خط کشیدی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۰۱ - بگو ای ماه تابان تا کجائی
بگو ای ماه تابان تا کجائی
که یکدم نزد مشتاقان نیائی
چو من بهر توأم بیگانه از خویش
چرا بستی طریق آشنائی
بگو ز آن لب سخن گر نیک و گر بد
که چون طوطی به جز شکر نخائی
مرا کی ماجرا سخت آید از تو
که تو سر تا قدم عین صفائی
ز دست دوستان زهر هلاهل
کند چون نوشدارو جانفزائی
ترا بر جان ما فرمان روانست
که تو شاهی و ما مشت گدائی
اگر معشوق رند و می پرستست
نزیبد عاشقانرا پارسائی
مگر وقتی بتن ابن یمین را
ضرورت افتد از کویت جدائی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨ - بیا ز ابن یمین ای دوست بشنو
بیا ز ابن یمین ای دوست بشنو
مرین شایسته پند رایگان را
یکی وسی و پنج است آن کز آنها
نباید بود غافل مؤمنان را
ز ده عشری وزآن پس منزلی چند
اگر ممکن بود پیمودن آن را
نبی را پیروی کردن در اینها
کز این ها پرورش باشد روان را
بوی مفزای و هم چیزی مکن کم
منت ضامن بهشت جاودان را
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٢ - خداوندم مرا در علم منقول
خداوندم مرا در علم منقول
زبان و دیده گویا کرد و بینا
به معقولات نیزم دسترس هست
اگر چه نیستم چون ابن سینا
تو را گر مال بسیارست شاید
رضینا قسمه الجبار فینا