تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۶۷ - ایضا له
در آرزوی تو از عمر من دو سال گذشت
که هیچگونه ندانم که بر چه حال گذشت
دوسال چیست؟ غلط می کنم که هر روزی
ز روزهای فراقت هزار سال گذشت
ملول گشتم ازین باد و خاک پیمودن
وگر حقیقت خواهی تو، از ملال گذشت
فراق روی تو وقتست اگر وصال باشد
اگر بعکس شود هر چه از کمال گذشت
حدیث شوق بخدمت رکاکتی دارد
ز روی رسم نوشتن کز اعتدال گذشت
شدم خیالی و بر من نه آن گذشت الحق
که هیچکس رازین جنس بر خیال گذشت
نماند در سرم از هیچگونه رای وصال
ز بس که بر سرم از گونه گون محال گذشت
ازین سپس چه تمتّع بود به عهد وصال
چو زندگانی در حسرت وصال گذشت
من و قناعت و کنجی ازین سپس زیراک
زیان عمر من از سود جاه و مال گذشت
زمانه را گر از این گوشمال من غرضیست
بسنده کن گو، از حدّ گوشمال گذشت
عنایت تو اگر سایه افکند وقتست
که آفتاب شکیب من از زوال گذشت
حرام بود مرا بی تو زندگی لیکن
اگر حرام بداین قدروگر حلال گذشت
مگر که بگذرد این روزگار ناکامی
ردیف شعر از آن کرده ام بفال بگذشت
شدست حال من از آرزوی خدمت تو
چو حال تشنه که بر چشمة زلال گذشت
بمرده بودم از شرم زندگانی خویش
وگرچه هر نفس از وی بصد نکال گذشت
ولی بنفحة خلق تو زنده کرد مرا
سحرگهان که بمن بر دم شمال گذشت
که هیچگونه ندانم که بر چه حال گذشت
دوسال چیست؟ غلط می کنم که هر روزی
ز روزهای فراقت هزار سال گذشت
ملول گشتم ازین باد و خاک پیمودن
وگر حقیقت خواهی تو، از ملال گذشت
فراق روی تو وقتست اگر وصال باشد
اگر بعکس شود هر چه از کمال گذشت
حدیث شوق بخدمت رکاکتی دارد
ز روی رسم نوشتن کز اعتدال گذشت
شدم خیالی و بر من نه آن گذشت الحق
که هیچکس رازین جنس بر خیال گذشت
نماند در سرم از هیچگونه رای وصال
ز بس که بر سرم از گونه گون محال گذشت
ازین سپس چه تمتّع بود به عهد وصال
چو زندگانی در حسرت وصال گذشت
من و قناعت و کنجی ازین سپس زیراک
زیان عمر من از سود جاه و مال گذشت
زمانه را گر از این گوشمال من غرضیست
بسنده کن گو، از حدّ گوشمال گذشت
عنایت تو اگر سایه افکند وقتست
که آفتاب شکیب من از زوال گذشت
حرام بود مرا بی تو زندگی لیکن
اگر حرام بداین قدروگر حلال گذشت
مگر که بگذرد این روزگار ناکامی
ردیف شعر از آن کرده ام بفال بگذشت
شدست حال من از آرزوی خدمت تو
چو حال تشنه که بر چشمة زلال گذشت
بمرده بودم از شرم زندگانی خویش
وگرچه هر نفس از وی بصد نکال گذشت
ولی بنفحة خلق تو زنده کرد مرا
سحرگهان که بمن بر دم شمال گذشت
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۷۳ - وله ایضا
زهی به ذروة کیوان رسیده ایوانت
شکوه هفت سپهر از چهار ارکانت
فروغ عالم علوی ز عکس دیوارت
غذای اهل بهشت از بهار بستانت
بروز بارتو از تنگنای زحمت خلق
فراخنای جهان نیست مردمیدانت
به چشم عقل دوا برو بیکدیگر پیوست
چو جفت طاق فلک گشت خمّ ایوانت
به طلوع و رغبت خود باز می کند خورشید
هزار نیزۀ زریّن بچوب دربانت
ز لطف خواجه اگر نیم رخصتی یابد
به باغبانی اید ز خلد رضوانت
وزیر مشرق و مغرب پناه اهل هنر
محمّد، ای که کرم آیتیست در شانت
در تو قبلۀ آمال گشت از همه روی
ز بس که گرد جهان گشت صیت احسانت
چو همّتت ز فلک بر گذشت در گاهت
چو بخششت به همه کس رسید فرمانت
ترا بصفّۀ ایوان چه افتخار بود
که ساختست خرد جای در دل و جانت
دهان حرص به دندان آرزو نشکست
بکام خویش لبی نان مگر که بر خوانت
از آستین تو دریا و ابر سربر زد
اگر چه مطلع خورشید شد گریبانت
بزرگوارا بیتی سه چار هم بشنو
ز حالم، ارچه نباشد فراغت آنت
بده نوالۀ رسمی ز خوان تربیتم
که کم رسد چو من از اهل فضل مهمانت
به رشح قطره زدریا چرا شوم خرسند؟
جهان غرق شده در نعمت فراوانت
نظر چرا نکند سوی حال من کرمت
چو هست بهر عمارت نظر بویرانت؟
ز چون تو خواجه بود استماحت چو منی
که زرّ و خاک نماید به چشم یکسانت
چنان که راعی فضل و مراعی کرمی
خدای باد بهر دو جهان نگهبانت
شکوه هفت سپهر از چهار ارکانت
فروغ عالم علوی ز عکس دیوارت
غذای اهل بهشت از بهار بستانت
بروز بارتو از تنگنای زحمت خلق
فراخنای جهان نیست مردمیدانت
به چشم عقل دوا برو بیکدیگر پیوست
چو جفت طاق فلک گشت خمّ ایوانت
به طلوع و رغبت خود باز می کند خورشید
هزار نیزۀ زریّن بچوب دربانت
ز لطف خواجه اگر نیم رخصتی یابد
به باغبانی اید ز خلد رضوانت
وزیر مشرق و مغرب پناه اهل هنر
محمّد، ای که کرم آیتیست در شانت
در تو قبلۀ آمال گشت از همه روی
ز بس که گرد جهان گشت صیت احسانت
چو همّتت ز فلک بر گذشت در گاهت
چو بخششت به همه کس رسید فرمانت
ترا بصفّۀ ایوان چه افتخار بود
که ساختست خرد جای در دل و جانت
دهان حرص به دندان آرزو نشکست
بکام خویش لبی نان مگر که بر خوانت
از آستین تو دریا و ابر سربر زد
اگر چه مطلع خورشید شد گریبانت
بزرگوارا بیتی سه چار هم بشنو
ز حالم، ارچه نباشد فراغت آنت
بده نوالۀ رسمی ز خوان تربیتم
که کم رسد چو من از اهل فضل مهمانت
به رشح قطره زدریا چرا شوم خرسند؟
جهان غرق شده در نعمت فراوانت
نظر چرا نکند سوی حال من کرمت
چو هست بهر عمارت نظر بویرانت؟
ز چون تو خواجه بود استماحت چو منی
که زرّ و خاک نماید به چشم یکسانت
چنان که راعی فضل و مراعی کرمی
خدای باد بهر دو جهان نگهبانت
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۸۰ - وله ایضا
هر آن سعادت کاندر ضمیر افلاکست
نثار حضرت عالیّ مجد دینی باد
بزرگ و سرور و مخدوم و منعم و سیّد
که هم کریم نهادست و هم کریم نژاد
زنور نسبت او نقش مهر برخواند
بروز ابر و شب تیره کور مادر زاد
دعا و خدمت خادم قبول فرماید
گهی ز جستن برق و گهی ز جستن باد
لواعج شعف من بدان خجسته لقا
از آن گذشت که در نامه شرح شاید داد
غم فراقت ارچند می خورم پیوست
به انتظام آموزش همیشه هستم شاد
دمی ز ذکر معالیّ او نیم خالی
ندانم او ز من خسته هیچ آرد یاد
ز دست هجر بجان آمدم ،طریق وصال
خدای عزّوجل عن قریب سهل کناد
نثار حضرت عالیّ مجد دینی باد
بزرگ و سرور و مخدوم و منعم و سیّد
که هم کریم نهادست و هم کریم نژاد
زنور نسبت او نقش مهر برخواند
بروز ابر و شب تیره کور مادر زاد
دعا و خدمت خادم قبول فرماید
گهی ز جستن برق و گهی ز جستن باد
لواعج شعف من بدان خجسته لقا
از آن گذشت که در نامه شرح شاید داد
غم فراقت ارچند می خورم پیوست
به انتظام آموزش همیشه هستم شاد
دمی ز ذکر معالیّ او نیم خالی
ندانم او ز من خسته هیچ آرد یاد
ز دست هجر بجان آمدم ،طریق وصال
خدای عزّوجل عن قریب سهل کناد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۸۵ - این قطعه در پشت تقویم نویسد و با ناصرالّدین منگلی نورّالله قبره فرستد.
جهان پناها،سال نوت همایون باد
کمال عدل تو معمار ربع مسکون باد
در اختیار قضایای عالم علوی
رموز کلک تو تقویم ساز گردون باد
ستوده ناصردین منگلی که طالع تو
قرین طالع اسکندر و فریدون باد
دقایق کرمت از شمار بگذشتست
تصاعد در جاتت ز وهم بیرون باد
ز چرخ ملک تو دیوی گر استراق کند
شهاب وار ز رمحت بروشبیخون باد
به حلّ عقدة رأس و ذنب گر آری روی
به دست فکر تو آسان شده هم اکنون باد
ز شوق آنکه نهد بوسه برسم اسبت
ز انحنا الف خطّ استوا نون باد
هر اقتضا که قرآن سعود را باشد
ز اتّصال بدین حضرت همایون باد
بهندویّی درت گر ز حل نیارد فخر
ز ترکتا ز تو اوجش چو صحن ها مون باد
قضا چو نامۀ حکمی بنام عدل تو بست
بدان اجازت قاضیّ چرخ مقرون باد
به هر غرض که زبان باز کرد سوفارت
زبان خنجر مرّیخ گفته، کایدون باد
گر آفتاب نه در سایه ات گذارد روز
ز لطمه های کسوفش عذار شبگون باد
نوای زهره که در بزم رامش تو زند
چو ضرب تیغ تو در روز رزم موزون باد
دبیر چرخ چو اقطاع کاینات دهد
بدست او ز اشارات شاه قانون باد
برید گردون هر روز از دگر منزل
به خدمت آمده با مژدۀ دگرگون باد
هوای ملک چواز دولت تو معتدلست
بهار عمر ترا روزها بر افزون باد
رگی که با تو نه چون مسطر ست بر خط راست
بسان جدول تقویم عرقه در خون باد
وصول خسرو سیّارگان به برج شرف
چنان که طالع این سال بر تو میمون باد
کمال عدل تو معمار ربع مسکون باد
در اختیار قضایای عالم علوی
رموز کلک تو تقویم ساز گردون باد
ستوده ناصردین منگلی که طالع تو
قرین طالع اسکندر و فریدون باد
دقایق کرمت از شمار بگذشتست
تصاعد در جاتت ز وهم بیرون باد
ز چرخ ملک تو دیوی گر استراق کند
شهاب وار ز رمحت بروشبیخون باد
به حلّ عقدة رأس و ذنب گر آری روی
به دست فکر تو آسان شده هم اکنون باد
ز شوق آنکه نهد بوسه برسم اسبت
ز انحنا الف خطّ استوا نون باد
هر اقتضا که قرآن سعود را باشد
ز اتّصال بدین حضرت همایون باد
بهندویّی درت گر ز حل نیارد فخر
ز ترکتا ز تو اوجش چو صحن ها مون باد
قضا چو نامۀ حکمی بنام عدل تو بست
بدان اجازت قاضیّ چرخ مقرون باد
به هر غرض که زبان باز کرد سوفارت
زبان خنجر مرّیخ گفته، کایدون باد
گر آفتاب نه در سایه ات گذارد روز
ز لطمه های کسوفش عذار شبگون باد
نوای زهره که در بزم رامش تو زند
چو ضرب تیغ تو در روز رزم موزون باد
دبیر چرخ چو اقطاع کاینات دهد
بدست او ز اشارات شاه قانون باد
برید گردون هر روز از دگر منزل
به خدمت آمده با مژدۀ دگرگون باد
هوای ملک چواز دولت تو معتدلست
بهار عمر ترا روزها بر افزون باد
رگی که با تو نه چون مسطر ست بر خط راست
بسان جدول تقویم عرقه در خون باد
وصول خسرو سیّارگان به برج شرف
چنان که طالع این سال بر تو میمون باد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۸۶ - وله ایضا
بزرگوارا ایّام نیک خواه تو باد
میان مند اقبال جایگاه تو باد
بهر کجا که روی و ز هر کجا کآیی
سپاه حفظ الهی خفیر راه تو باد
عنایت ازلی در مجاری احوال
ز حادثات ترا ملجأ و پناه تو باد
سر معانی سبزی ز کلک زرد تو یافت
رخ امانی رخ از خط سیاه تو باد
بکاه برگی آنکس که جویند آزارت
ز ناتوانی و زردی چو برگ کاه تو باد
توقّعی که مرا هست اندرین دولت
علی المراد محصّل بفّر جاه تو باد
ز انزعاج ضروری عریر انصاری
مهاجوی شده در زمرة سپاه تو باد
میان مند اقبال جایگاه تو باد
بهر کجا که روی و ز هر کجا کآیی
سپاه حفظ الهی خفیر راه تو باد
عنایت ازلی در مجاری احوال
ز حادثات ترا ملجأ و پناه تو باد
سر معانی سبزی ز کلک زرد تو یافت
رخ امانی رخ از خط سیاه تو باد
بکاه برگی آنکس که جویند آزارت
ز ناتوانی و زردی چو برگ کاه تو باد
توقّعی که مرا هست اندرین دولت
علی المراد محصّل بفّر جاه تو باد
ز انزعاج ضروری عریر انصاری
مهاجوی شده در زمرة سپاه تو باد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۹۱ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۹۳ - و له ایضاً
ستم نوردا نزدیک شد در ایّامت
که بیخ فتنه بیکبار منقلع گردد
زحرص بخشش دان رای سال خورد ترا
که همچو طفل یا افسانه منخدع گردد
اگر ثنای ترا من بکوه بر خوانم
زشوق صخرۀ صمّاش مستمع کردد
ز دست جود پراکنده ات تواند بود
بدست هرکه زر و سیم مجتمع گردد
بهر که روی نهد اژدهای درویشی
چو حزر مدح تو با اوست مندفع گردد:
هوای عالم قدر تو دارد آن ساعت
که آفتاب سوی اوج مرتفع گردد
بپای دست تو راه کرم چو سهل آمد
چرا بیخت من این سهل ممتنع گردد
شراب نعمت تو چون مدام نوش بدست
بالتماس نباید که آن بشع گردد
چو فرصتست غم کار من بخور زان پیش
که روزگار برین کار مطّلع گردد
بعهد جود تو کز فرط لطف تو همه کس
همی بجاه و بمال تو منتفع گردد
رسوم بنده ز معهود اگر نیفزاید
بهیچ حال نباید که منقطع گردد
که بیخ فتنه بیکبار منقلع گردد
زحرص بخشش دان رای سال خورد ترا
که همچو طفل یا افسانه منخدع گردد
اگر ثنای ترا من بکوه بر خوانم
زشوق صخرۀ صمّاش مستمع کردد
ز دست جود پراکنده ات تواند بود
بدست هرکه زر و سیم مجتمع گردد
بهر که روی نهد اژدهای درویشی
چو حزر مدح تو با اوست مندفع گردد:
هوای عالم قدر تو دارد آن ساعت
که آفتاب سوی اوج مرتفع گردد
بپای دست تو راه کرم چو سهل آمد
چرا بیخت من این سهل ممتنع گردد
شراب نعمت تو چون مدام نوش بدست
بالتماس نباید که آن بشع گردد
چو فرصتست غم کار من بخور زان پیش
که روزگار برین کار مطّلع گردد
بعهد جود تو کز فرط لطف تو همه کس
همی بجاه و بمال تو منتفع گردد
رسوم بنده ز معهود اگر نیفزاید
بهیچ حال نباید که منقطع گردد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۹۶ - ایضا له
خدایگان اکابر که پادشاه نجوم
طریق بندگی او به چشم دل سپرد
فلک که بر سر عالم رواست فرمانش
ز حدّ طاعت او پای ز استر نبرد
به حکم بنده نوازی چو فرصتی باشد
به چشم لطف به احوال من فرو نگرد
چو ماجرای من و روزگار می داند
که در شماتت اعدا چگونه می گذرد
حدیث منصب شغل و عمل نمی گویم
به قرض خاصه اگر در خورد غمی بخورد
طریق بندگی او به چشم دل سپرد
فلک که بر سر عالم رواست فرمانش
ز حدّ طاعت او پای ز استر نبرد
به حکم بنده نوازی چو فرصتی باشد
به چشم لطف به احوال من فرو نگرد
چو ماجرای من و روزگار می داند
که در شماتت اعدا چگونه می گذرد
حدیث منصب شغل و عمل نمی گویم
به قرض خاصه اگر در خورد غمی بخورد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۹۷ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۰۹ - ایضاً له
زهی ستوده خصالی که با کفایت تو
همی نیارد تیر فلک تغفّل کرد
تویی که هرکه زخاک جناب تو بگذشت
همه حکایت دلداری و تفضّل کرد
زرنگ خامه و نظم حدیث تو هر سال
عروس ملک بزّر و گهر تجمّل کرد
نسیم خلق تو با سینه های غمگینان
همان کند که دم نو بهار با گل کرد
چو سنگ زیر تویی آسیای ملکت
ضرورتست ترا بارما تحمّل کرد
به آب لطف تو میگردد آسیای هنر
هزارباره خرد اندرین تأمّل کرد
بخدمت تو رهی را وسیلت خود ساخت
کسی که عمر خود اندر سر توکّل کرد
چنان مکن که خجل گردد اندرین که رهی
به پای مردی لطف تو این تقبّل کرد
ببین چگونه بود در مقام بخشایش
کسی که از همه عالم بمن توسّل کرد
همی نیارد تیر فلک تغفّل کرد
تویی که هرکه زخاک جناب تو بگذشت
همه حکایت دلداری و تفضّل کرد
زرنگ خامه و نظم حدیث تو هر سال
عروس ملک بزّر و گهر تجمّل کرد
نسیم خلق تو با سینه های غمگینان
همان کند که دم نو بهار با گل کرد
چو سنگ زیر تویی آسیای ملکت
ضرورتست ترا بارما تحمّل کرد
به آب لطف تو میگردد آسیای هنر
هزارباره خرد اندرین تأمّل کرد
بخدمت تو رهی را وسیلت خود ساخت
کسی که عمر خود اندر سر توکّل کرد
چنان مکن که خجل گردد اندرین که رهی
به پای مردی لطف تو این تقبّل کرد
ببین چگونه بود در مقام بخشایش
کسی که از همه عالم بمن توسّل کرد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۱۴ - جواب نامهٔ صدر صفی الدّین یزدی
به من رسید مقالی که گر بکوه رسد
ز شوق و ذوق زجای نشست بر خیزد
معانیی ز ظروف حروف افزون تر
که گر از آن بچشد عقل هست برخیزد
اگر بصورت معنی نقاب دور کند
فغان ز طایفة بت پرست بر خیزد
دلی که یک سرانگشت ازین برو خوانی
برقص از سرجان یک بدست بریزد
به مغز هر که رسد شمّه یی ز الفاظش
به طبع خوش ز سر هر چه هست بر خیزد
مثال صاحب عادل که از میامن او
ز زلف مادر خان هم شکست برخیزد
چو نرگس انکه بود بخت و دولتش خفته
نسیم لطفش بر وی چو جست برخسزد
هزار سال غمی بر دل ار نشسته بود
چو در خیالش یکدم نشست برخیزد
هر آن فتاده که خود را دمی به میخ نیاز
به آستانۀ او باز بست برخیزد
تن ضعیف من از زیر بار منّت او
اگر تواند برخاست پست برخیزد
عقود در که ز دست جواد او برخاست
کدام دست دگر را ز دست برخیزد؟
ز شوق و ذوق زجای نشست بر خیزد
معانیی ز ظروف حروف افزون تر
که گر از آن بچشد عقل هست برخیزد
اگر بصورت معنی نقاب دور کند
فغان ز طایفة بت پرست بر خیزد
دلی که یک سرانگشت ازین برو خوانی
برقص از سرجان یک بدست بریزد
به مغز هر که رسد شمّه یی ز الفاظش
به طبع خوش ز سر هر چه هست بر خیزد
مثال صاحب عادل که از میامن او
ز زلف مادر خان هم شکست برخیزد
چو نرگس انکه بود بخت و دولتش خفته
نسیم لطفش بر وی چو جست برخسزد
هزار سال غمی بر دل ار نشسته بود
چو در خیالش یکدم نشست برخیزد
هر آن فتاده که خود را دمی به میخ نیاز
به آستانۀ او باز بست برخیزد
تن ضعیف من از زیر بار منّت او
اگر تواند برخاست پست برخیزد
عقود در که ز دست جواد او برخاست
کدام دست دگر را ز دست برخیزد؟
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۱۵ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۱۶ - وله ایضا فی الشّکایة
دل مرا چو سپهر از غمی بپردازد
هم از نخست بسیج دگر غم آغازد
مگر سپهر بدانسته است این معنی
که هیچ گونه مرا عافیت نمی سازد
ز چرخ چون بگریزم؟ که هر دم در حلق
ز خیط ابیض و اسود کمندی اندازد
ز سوز سینه اگر شرح بر زبان رانم
تنم ز تاب زبان همچو شمع بگدازد
دراز دامنی من عیان شود گر چرخ
لباس محنت بر قدّ عمرم اندازد
بسان آتش شمعست پست تر هر دم
بسر فرازی هر کس که بیشتر یازد
رباب وار شدم خرسوار در صف لهو
از آنکه چرخم بی گوشمال ننوازد
کسی که خوش سخن و راست رو بود ناچار
چو چنگ از پی هر زخم کردن افرازد
گمان ببی غمی آن مبر که در پشت
نگار خانۀ چهره بخنده بطرازد
چو حقّه هاست دل و غم چو مهره و گردون
یکی مشعبد چابک که حقّه می بازد
که جمله مهرۀ خود زیر حقّه یی دارد
که پیش چشم تو از مهره اش بپردازد
در آهنین در از آن چوب می خورد آتش
که همچو من بزبان آوری همی نازد
پریر گفت مرا خوشدلی، کجاست دل؟
چرا بجانب ما هیچ گونه نگرازد؟
جواب دادم و گفتم که دار معذورش
که از نزاحم غم با تومی نپردازد
دو سال رفت که چوگان چرخ چون گویم
بزخم حادثه از هر سویی همی تازد
هنوز روی خلاصی نمی شود روشن
مگر خدای تعالی لطیفه یی سازد
هم از نخست بسیج دگر غم آغازد
مگر سپهر بدانسته است این معنی
که هیچ گونه مرا عافیت نمی سازد
ز چرخ چون بگریزم؟ که هر دم در حلق
ز خیط ابیض و اسود کمندی اندازد
ز سوز سینه اگر شرح بر زبان رانم
تنم ز تاب زبان همچو شمع بگدازد
دراز دامنی من عیان شود گر چرخ
لباس محنت بر قدّ عمرم اندازد
بسان آتش شمعست پست تر هر دم
بسر فرازی هر کس که بیشتر یازد
رباب وار شدم خرسوار در صف لهو
از آنکه چرخم بی گوشمال ننوازد
کسی که خوش سخن و راست رو بود ناچار
چو چنگ از پی هر زخم کردن افرازد
گمان ببی غمی آن مبر که در پشت
نگار خانۀ چهره بخنده بطرازد
چو حقّه هاست دل و غم چو مهره و گردون
یکی مشعبد چابک که حقّه می بازد
که جمله مهرۀ خود زیر حقّه یی دارد
که پیش چشم تو از مهره اش بپردازد
در آهنین در از آن چوب می خورد آتش
که همچو من بزبان آوری همی نازد
پریر گفت مرا خوشدلی، کجاست دل؟
چرا بجانب ما هیچ گونه نگرازد؟
جواب دادم و گفتم که دار معذورش
که از نزاحم غم با تومی نپردازد
دو سال رفت که چوگان چرخ چون گویم
بزخم حادثه از هر سویی همی تازد
هنوز روی خلاصی نمی شود روشن
مگر خدای تعالی لطیفه یی سازد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۳۸ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۳۹ - وله ایضا
کسی که او نظر عقل در زمانه کند
چنان سزد که همه کار عاقلانه کند
بر آنچه خاطر موری ازو بیازارد
اگر خود آب حیاتست از آن کرانه کند
قناعتست و مروّت نشان آزادی
نخست خانة دل وقف این دو گانه کند
بنیک و بد بسر آید جهان، همان بهتر
که زندگانی با طبع شادمانه کند
زبان ز گفتن و ناگفتنی نگه دارد
که شمع، هتی خود در ر زبانه کند
درین رای که آغاز و آخرش عدمست
بخلق خوش طلب عمر جاودانه کند
زمانه را نشناسی که چیست عادت او
روا بود که کسی تکیه بر زمانه کند؟
بنقذ، حوش خور و خوش باش و نام نیک اندوز
که عاقل از پی یک عیش صد بهانه کند
اگر چه عالم فانی نیریزد آن که ازو
برای تیر نظر عاقلی نشانه کند
ز گوشه یی بهمه حال ناگزیر بود
که تا وظایف طاعات از آن روانه کند
کسی که صحبت امن و کفایتی دارد
سعادت ابدب را طلب چرا نکند؟
سرای خویشتن ار آدمی وطن سازد
ز شاخ سدره و طوبیش آستانه کند
اگر چه کار عمارت طریق دانش نیست
علی الخصوص کسی کاندرین زمانه مند
بود هر آینه نزدیک عاقلان معذور
کسی که از پی مسکن اساس خانه کند
که مرغ اگر چه توکّل کند به دانه و آب
بدست خود ز برای خود آشیانه کند
چنان سزد که همه کار عاقلانه کند
بر آنچه خاطر موری ازو بیازارد
اگر خود آب حیاتست از آن کرانه کند
قناعتست و مروّت نشان آزادی
نخست خانة دل وقف این دو گانه کند
بنیک و بد بسر آید جهان، همان بهتر
که زندگانی با طبع شادمانه کند
زبان ز گفتن و ناگفتنی نگه دارد
که شمع، هتی خود در ر زبانه کند
درین رای که آغاز و آخرش عدمست
بخلق خوش طلب عمر جاودانه کند
زمانه را نشناسی که چیست عادت او
روا بود که کسی تکیه بر زمانه کند؟
بنقذ، حوش خور و خوش باش و نام نیک اندوز
که عاقل از پی یک عیش صد بهانه کند
اگر چه عالم فانی نیریزد آن که ازو
برای تیر نظر عاقلی نشانه کند
ز گوشه یی بهمه حال ناگزیر بود
که تا وظایف طاعات از آن روانه کند
کسی که صحبت امن و کفایتی دارد
سعادت ابدب را طلب چرا نکند؟
سرای خویشتن ار آدمی وطن سازد
ز شاخ سدره و طوبیش آستانه کند
اگر چه کار عمارت طریق دانش نیست
علی الخصوص کسی کاندرین زمانه مند
بود هر آینه نزدیک عاقلان معذور
کسی که از پی مسکن اساس خانه کند
که مرغ اگر چه توکّل کند به دانه و آب
بدست خود ز برای خود آشیانه کند
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۴۶ - و له ایضاً
زهی سپهر محلّی که گرچه تیزروند
به سایۀ تک عزم تو ماه و خور نرسند
عقول اگرچه زافلاک نردبان سازند
زبام خانۀ قدر تو بر زبر نرسند
زنکته های تو افهام بابسی کوشش
بکنه معنی یک لفظ مختصر نرسند
چو تیر چیره زبانان اگرچه برتازند
بآستان ثنایت هنوز بر نرسند
ستاده هفت قلک بر فراز یکدیگر
زشخص معنی تو بیش تا کمر نرسند
زتابش و نم خورشید و ابر عالم را
چه سودگر کف و کلک تو بر اثر نرسند؟
کدام منزل اومید کاندرو هر دم
زکاروان سخایت نفر نفر نرسند
درین زمانه کز انبوهی سپاه بلا
بهیچ خانه نباشد که صد حشر نرسند
زهیچ گوشه برون شو نسازد اندیشه
که رهزنان بلاهاش برگذر نرسند
بهیچ کنج درون عافیت وطن نکند
که جوق جوقش فتنه همی بسر نرسند
گمان مبر که ز غوغاییان حادثه ها
دمی بود که مرا صد ببام و در نرسند
زر مصادره اصحابنا چگونه دهند
تا بشامگه ایشان بچاشت درنرسند
طمع چه کیسه برآن مفلسان تو اندوخت
که از هزار تکلّف به ما حضر نرسند
خزینه هاشان پر گوهر سخن باشد
ولیک جز بتمنّی بسیم و زر نرسند
بلا و محنت و غم را سبب درین ایّام
اگر هزار بود هیچ در هنر نرسند
فتاده گیر نگون رایت سلامت من
مدد زلطف تو گر هیچ زودتر نرسند
زبنده خانه همه رخت عافیت ببرند
زاهتمام توام حامیان اگر نرسند
کراشناسی فریادرس در این ایّام ؟
گر اهل معنی فریاد یکدگر نرسند
به سایۀ تک عزم تو ماه و خور نرسند
عقول اگرچه زافلاک نردبان سازند
زبام خانۀ قدر تو بر زبر نرسند
زنکته های تو افهام بابسی کوشش
بکنه معنی یک لفظ مختصر نرسند
چو تیر چیره زبانان اگرچه برتازند
بآستان ثنایت هنوز بر نرسند
ستاده هفت قلک بر فراز یکدیگر
زشخص معنی تو بیش تا کمر نرسند
زتابش و نم خورشید و ابر عالم را
چه سودگر کف و کلک تو بر اثر نرسند؟
کدام منزل اومید کاندرو هر دم
زکاروان سخایت نفر نفر نرسند
درین زمانه کز انبوهی سپاه بلا
بهیچ خانه نباشد که صد حشر نرسند
زهیچ گوشه برون شو نسازد اندیشه
که رهزنان بلاهاش برگذر نرسند
بهیچ کنج درون عافیت وطن نکند
که جوق جوقش فتنه همی بسر نرسند
گمان مبر که ز غوغاییان حادثه ها
دمی بود که مرا صد ببام و در نرسند
زر مصادره اصحابنا چگونه دهند
تا بشامگه ایشان بچاشت درنرسند
طمع چه کیسه برآن مفلسان تو اندوخت
که از هزار تکلّف به ما حضر نرسند
خزینه هاشان پر گوهر سخن باشد
ولیک جز بتمنّی بسیم و زر نرسند
بلا و محنت و غم را سبب درین ایّام
اگر هزار بود هیچ در هنر نرسند
فتاده گیر نگون رایت سلامت من
مدد زلطف تو گر هیچ زودتر نرسند
زبنده خانه همه رخت عافیت ببرند
زاهتمام توام حامیان اگر نرسند
کراشناسی فریادرس در این ایّام ؟
گر اهل معنی فریاد یکدگر نرسند
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۵۸ - وله ایضا
ایا شگرف نوالی که در زمین و زمان
نشان مثل تو اوهام دوربین ندهند
دمی نباشد کاجرام چرخ چون دل من
به خدمت قدمت بوسه بر زمین ندهند
ستارگان که بر افلاک اسمشان علمست
ز دست دامن تو همچو آستین ندهند
اگر چه تاری ازین خلعتم که فرمودی
ز روی قدر به صد اطلس ثمین ندهند
چومن گزین سخنها به خدمت آوردم
مرا زبهر چه تشریف به گزین ندهند؟
چو لفظ من شکرست و معانیم گوهر
قصب کجا شد و خارا چو اسب و زین ندهند
فرود لایق من باشد ار بهر بیتم
و رای خلعت صد بوسه بر جبین ندهند
ز زاده های ضمیرم یکی به قیمت عدل
به گوشواره و خلخال حور عین ندهند
اگر چه کاسدی شعر شد چنان که همی
بهای شربتی از اب پارگین ندهند
بدان امید که یابند خلعتی رسمی
سخنوران به هوس جان نازنین ندهند
بدین کسادی ابریشم و گرانی شعر
لباس من ز چه معنی بریشمین ندهند؟
تو پادشاه گرامی و اهل فضل و کرم
به شاعران فرومایه نیز این ندهند
ز دیگران که ندانند بس عجب نبود
اگر عطاها در خورد آفرین ندهند
هنر نوازان کز فضل مایه ور باشند
به شعرهای چنان خلعت چنین ندهند
چو آنچنان شد فرمای تا برات زرم
اگر دهند بجز زرّ راستین ندهند
نشان مثل تو اوهام دوربین ندهند
دمی نباشد کاجرام چرخ چون دل من
به خدمت قدمت بوسه بر زمین ندهند
ستارگان که بر افلاک اسمشان علمست
ز دست دامن تو همچو آستین ندهند
اگر چه تاری ازین خلعتم که فرمودی
ز روی قدر به صد اطلس ثمین ندهند
چومن گزین سخنها به خدمت آوردم
مرا زبهر چه تشریف به گزین ندهند؟
چو لفظ من شکرست و معانیم گوهر
قصب کجا شد و خارا چو اسب و زین ندهند
فرود لایق من باشد ار بهر بیتم
و رای خلعت صد بوسه بر جبین ندهند
ز زاده های ضمیرم یکی به قیمت عدل
به گوشواره و خلخال حور عین ندهند
اگر چه کاسدی شعر شد چنان که همی
بهای شربتی از اب پارگین ندهند
بدان امید که یابند خلعتی رسمی
سخنوران به هوس جان نازنین ندهند
بدین کسادی ابریشم و گرانی شعر
لباس من ز چه معنی بریشمین ندهند؟
تو پادشاه گرامی و اهل فضل و کرم
به شاعران فرومایه نیز این ندهند
ز دیگران که ندانند بس عجب نبود
اگر عطاها در خورد آفرین ندهند
هنر نوازان کز فضل مایه ور باشند
به شعرهای چنان خلعت چنین ندهند
چو آنچنان شد فرمای تا برات زرم
اگر دهند بجز زرّ راستین ندهند
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۵۹ - ایضا له
مرا چه حاصل ازین خواجگان بی حاصل
که هیچ کار مرا انتظام می ندهند
نه از دیانت و تقوی شراب می نخورند
که یکدگر را از بخل جام می ندهند
ندانم از کرم آخر چه در وجود آمد
که هیچگونه به دستش زمام می ندهند
جواب قصّة ارباب حاجت از امساک
بجز بواسطة ده پیام می ندهند
شگفت نیست که ندهند تیز در قولنج
که عطسه نیز به وقت زکام می ندهند
چو حنظلست درونشان به شخم آکنده
و لیک هیچ دسومت به کام می ندهند
بهای شعر، اگر نیست جز که سحر حلال
ز مال خویش پشیزی حرام می ندهند
ز ننگ اگر نبرم نامشان سزد کین قوم
ز بخل هر چه توان برد نام می ندهند
دروغ گفتم و انصای راست باید گفت
که هیچ می ندهندم، چرام می ندهند؟
چه چشم دارم ازین منعمان که شاعر را
به صد شفیع جواب سلام می ندهند
کجا روم؟ چه کنم من؟ ز باد شاید زیست؟
که قوت روز بروزم تمام می ندهند
ز کوة می ندهند و کرم نمی ورزند
کتاب می نخرند و اوام می ندهند
پناه سوی قناعت همی برم زین قوم
که اهل خانة خود را اطعام می ندهند
دلا بحکم ضرورت بساز با اینها
چو هیچ جای نشان کرام می ندهند
که هیچ کار مرا انتظام می ندهند
نه از دیانت و تقوی شراب می نخورند
که یکدگر را از بخل جام می ندهند
ندانم از کرم آخر چه در وجود آمد
که هیچگونه به دستش زمام می ندهند
جواب قصّة ارباب حاجت از امساک
بجز بواسطة ده پیام می ندهند
شگفت نیست که ندهند تیز در قولنج
که عطسه نیز به وقت زکام می ندهند
چو حنظلست درونشان به شخم آکنده
و لیک هیچ دسومت به کام می ندهند
بهای شعر، اگر نیست جز که سحر حلال
ز مال خویش پشیزی حرام می ندهند
ز ننگ اگر نبرم نامشان سزد کین قوم
ز بخل هر چه توان برد نام می ندهند
دروغ گفتم و انصای راست باید گفت
که هیچ می ندهندم، چرام می ندهند؟
چه چشم دارم ازین منعمان که شاعر را
به صد شفیع جواب سلام می ندهند
کجا روم؟ چه کنم من؟ ز باد شاید زیست؟
که قوت روز بروزم تمام می ندهند
ز کوة می ندهند و کرم نمی ورزند
کتاب می نخرند و اوام می ندهند
پناه سوی قناعت همی برم زین قوم
که اهل خانة خود را اطعام می ندهند
دلا بحکم ضرورت بساز با اینها
چو هیچ جای نشان کرام می ندهند
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۶۰ - وله ایضا
بزگوارا این خواجگی همه آنست
که روی از پس پرده به خلق ننمایند
برون پرده ضعیفان و ناتوانان را
به دست رنج سپارند و خود بیاسایند
حدیث خسته دلان را بگوش ره ندهند
وگرچه خون جگرها زدیده پالایند
نه گاه راحت درمان دردمند کنند
نه روز شادی بر غمگنان ببخشایند
ببین که چند برفتند تا تو آمده یی
قیاس کن که پس از رفتن تو چند آیند
چو اینچنین بود اولیتر آنچنان باشد
که آن کنند که شان خاص و عام بستایند
بدی چو آمد بدنام از آن بپرهیزند
چو نام نیکو در نیکوی بیفزایند
چو روزگار بخواهد ربود ایشان را
بنقد خود را از روزگار بربایند
که روی از پس پرده به خلق ننمایند
برون پرده ضعیفان و ناتوانان را
به دست رنج سپارند و خود بیاسایند
حدیث خسته دلان را بگوش ره ندهند
وگرچه خون جگرها زدیده پالایند
نه گاه راحت درمان دردمند کنند
نه روز شادی بر غمگنان ببخشایند
ببین که چند برفتند تا تو آمده یی
قیاس کن که پس از رفتن تو چند آیند
چو اینچنین بود اولیتر آنچنان باشد
که آن کنند که شان خاص و عام بستایند
بدی چو آمد بدنام از آن بپرهیزند
چو نام نیکو در نیکوی بیفزایند
چو روزگار بخواهد ربود ایشان را
بنقد خود را از روزگار بربایند
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۶۱ - ایضا له