تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - ساقیا می که سلخ شبان است
ساقیا می که سلخ شبان است
شب تودیع می پرستان است
زاهدان میکنند استهلال
ساغر می چوبدر تابان است
مطرب امشب بزن تو پرده عیش
کاخرین بزم عیش مستان است
در میخانه امشبی باز است
بعد از این می بشیشه پنهان است
هر که امشب نخورد باده صاف
چو بفردا رسد پشیمان است
صبح بینی که شیخ در مسجد
هر طرف باز کرده دکان است
پهن کرده بساط سالوسی
زینتش سبحه است و قرآن است
هر خطیبی بمنبری بنوا
گوئیش مرغکی نواخوان است
آن یکی در فروغ درمانده
و آن دگر در اصول حیران است
و آن دگر از بهشت گوید و حور
و آن یکی از جحیم ترسان است
شعر گوید که مبطل صوم است
حاش لله کس ار غزلخوان است
می کشی هر کجاست با لب خشک
چشم او همچو شیشه گریان است
خندد آشفته و بخواند شعر
آنکه مدح علی عمرانست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۵ - نوبهاری ظریف و دل بند است
نوبهاری ظریف و دل بند است
باد را روح راح پیوند است
وه که از گریه های ابر بباغ
صبحدم غنچه در شکرخند است
بار هجر تو بر دل مشتاق
بر سر کاه کوه الوند است
وه که بر عاشقان بود گلخن
بی تو گلشن سمرقند است
آنچه ساقی بجام ریخت بنوش
هان نگوئی که چون یا چنداست
مطرب باغ بلبل عاشق
شور در بوستان درافکنده است
پرده دل درید زخمه عشق
رگ چنگش بموی پیوند است
من وآن سنبل دو زلف سیاه
باغبان از بنفشه خرسند است
نرود دل زحلقه زلفت
چه کند مرغ پای در بند است
باغبان گو زسرو ناز مناز
کی کجا اینچنین برومند است
گفتمش کی رسد بوصل لبت
دل مسکین که آرزومند است
گفت جانش رود بر جانان
هر که او کرد تن پراکند است
کیست جانان علی حقیقت عشق
کافرینش از او برومند است
بسکه وصف شکر لب تو نوشت
کلک آشفته را ثمرقند است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۰ - فحش شیرین زلعل شکرخاست
فحش شیرین زلعل شکرخاست
زهر از دست نیکوان حلواست
زشتی ای عاشق قباحت فهم
کانچه زیبا کند همه زیباست
بلبل باغ خار نشناسد
که همه چشم بر گل رعناست
از هجوم رقیب در آن کو
چه عجب گر قیامتی برپاست
هر کجا میپزند حلوائی
از هجوم مگس همین غوغاست
شوقم اندر کمند عشق افکند
رفت شوق و تعلقم برجاست
عقل دیوانه خم زلفش
چشم او رهزن دل داناست
همچو آئینه ام زصیقل عشق
کاز سراپایم آن صنم پیداست
خار رشکم شکسته است بدل
تا تو را جامه زاطلس و دیباست
دست بگرفتمش که بوسم لب
گفت هی هی برو مگر یغماست
گفتی آشفته زلف او بگذار
فکر سودائیان همیشه خطاست
گر بدنیاست چشم اهل معاش
دیده زاهد از پی عقباست
من آشفته زین دو آسوده
چشم بر دست حضرت مولاست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۱ - ماه من ماه را نخستین است
ماه من ماه را نخستین است
وقت تجدید عهد پارین است
ماه ماتم برفت و عیش آمد
ساقیا فال نیکوئی این است
ماه نو جز بجام کی بیند
هر کرا دیده جهان بین است
ماه نو شد شراب کهنه بیار
کز می کهنه بزم رنگین است
تلخ چون صبر عاشق مشتاق
کاخر صبر عیش شیرین است
ارتفاع از قدح بگیرد خور
کافتابی منیر و مشکین است
مطرب از راست کن نوای حجاز
که رحیل مخالف دین است
مه میلاد احمد مرسل
پادشاهی که شرعش آئین است
می کش و بر دعای شه کن جهد
که ملک در فلک بآمین است
دین آشفته چیست مدح علی
سنتش طعن دشمن دین است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۲ - هر که از عین امتحان بیند
هر که از عین امتحان بیند
در زمین نقش آسمان بیند
زین سبب غرقه محیط فنا
خود زغرقاب در کران بیند
تاجر بی متاع گو خود را
فارغ از کید رهزنان بیند
چشم یعقوب در ره یوسف
غیر بر گرد کاروان بیند
چشم مجنون اگر چه بربندند
لیلی از عین دیگران بیند
هر کجا آتشی بر افروزند
خویش رامغ در آن میان بیند
شمع چون انجمن کند بر در
جان پروانه پاسبان بیند
هر که آمد خلیل ملک یقین
نار نمرود گلستان بیند
طالب کعبه در بیابانها
خار همرنگ پرنیان بیند
بسمل از تیر چاشنی جوید
غیر بر تیر و کمان بیند
مرغ بر شاخ عشق چون بنشست
برق با خود هم آشیان بیند
سم داروی عشق تریاق است
کو مذاقی که آنچنان بیند
خویش را شیر اندرین نخجیر
زخمی از شاخ آهوان بیند
هر کرا میدهند خاتم جم
خویش را مهر بردهان بیند
گر کسی رو نهد بساحت عشق
پیر آن ملک را جوان بیند
گر بظلمات صبر کرد خضر
بهره از عمر جاودان بیند
جان عارف غریق بحریقین
چشم زاهد همی گمان بیند
تو بمنزل رسیده ما خسته
خضر باید برهروان بیند
گر علی را مکان بود به نجف
چشم حقش به لامکان بیند
آنچه بر ماسوا بود پنهان
چشم حقست او عیان بیند
کاش بار دگر بنظره لطف
باز بر حال شیعیان بیند
شدتم کشت و موقع فرج است
گو طبیبی بناتوان بیند
فعل دجال سیرتان ناچار
مهدی صاحب الزمان بیند
هر کرا داغ اوست آشفته
خود زآفات در امان بیند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - هر که ما را خراب میداند
هر که ما را خراب میداند
نه خطا بر صواب میداند
عارفان سرخوش از خم توحید
گرچه شیخ از شراب میداند
هر که یدده است موج لجه عشق
بحر قلزم حباب میداند
هر که بوسیده است آن لب نوش
آب حیوان سراب میداند
چشم تو بیحساب خونریز است
ترک کی خود حساب میداند
ماهی دور مانده از دریا
حالت اضطراب میداند
گل خبر دارد از لطافت دوست
بوی او را گلاب میداند
خون ما بسته بر سر انگشتان
ناخن خود خضاب میداند
تیغ او باخبر زسوز دل است
حال مستسقی آب میداند
یار محجوب نیست آشفته
هستی خود حجاب میداند
زان مژه بازپرس حال دلم
سیخ حال کباب میداند
کعبه خویش را محب علی
درگه بوتراب میداند
هر که نقش تو بست عالم را
همه نقش بر آب میداند
میکند حل مشگلات علی
کیمیا گر عقاب میداند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - زلف او چون بجان درآویزد
زلف او چون بجان درآویزد
دل در او رایگان در آویزد
گشته خم بسکه بار دل دارد
شایدش گر بجان در آویزد
شه سر دشمنان کشد بکمند
زلف تو دوستان در آویزد
یک سر مو اگر که بگشاید
اندر او یک جهان در آویزد
ترک یغمائی وز چشمانت
با کمند و کمان در آویزد
باغبانیست حسن تو کز زلف
مشک بر ارغوان درآویزد
جز دو گیسو بر آتش رویت
کی بر آتش دخان درآویزد
دل بزلفت چو مرغ شب آویز
همه شب بافغان در آویزد
چند ای ترک شخ کمان چشمت
با دل ناتوان درآویزد
ساقی لامکان علی که برزم
با همه کن فکان درآویزد
خاک کرباس میکشان نازم
که باو آسمان درآویزد
گو بزلفش مپیچ با خطش
پیرکی با جوان در آویزد
بشفاعت بدامنش در حشر
همه کون و مکان درآویزد
چند آشفته ای تجلی طور
کو بمشت خسان در آویزد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۶ - خامه تا نقش تو مصور کرد
خامه تا نقش تو مصور کرد
عشق بر حسن تو نماز آورد
همچو شیطان رجیم شد زازل
هر که بر خاک پات سجده نکرد
با تو زهر مذاب شیرین است
بی تو قند و شکر نشاید خورد
صدف بحر صنع را نازم
کاینچنین گوهر ثمین پرورد
گر زخار مژه نیندیشی
دیده فرشی براه تو گسترد
همه دلها گریخت در مویت
چشم مست تو بسکه عربد کرد
روی دلدار کی عیان بینی
تا نخیزی تو از میان چون گرد
قول ناصح چو باد و عشق آتش
آتشم کی زبان گردد سرد
آدمی کاو نه دوستدار علیست
آدمی روست نی زنست و نه مرد
طایف کعبه بی ولای علی
گو بگرد مقام و رکن مگرد
دل آشفته راست درد دوا
گو بمیرد طبیب از این درد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۹ - طرب ایبلبلان بهار آمد
طرب ایبلبلان بهار آمد
شاخ گل در چمن ببار آمد
حشمت گل شکست شوکت خار
دی برون رفت و نوبهار آمد
زاغ در باغ گو مکن غوغا
نوبت غلغل هزار آمد
آب تبت ببرد خاک چمن
ناف گل نافه تتار آمد
نرگس از سر نهاد خواب و خمار
ساقی لاله میگسار آمد
سرو طوبی و گلبنان حورا
سلسبیل آب جویبار آمد
خاک نو کرد جامه نوروز
جامه نو کن که کهنه عار آمد
خاتم جم زدست اهرمنان
در کف شاه تاجدار آمد
صاحب تاج هل اتی علی آنک
کار فرمای ذوالفقار آمد
دل آشفته با هزاران غمم
در چنین روز کام کار آمد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۱ - نیک باشد هر آنچه یار کند
نیک باشد هر آنچه یار کند
عاشق این قول اختیار کند
مار ضحاک و جادوی بابل
پیش زلف تو زینهار کند
با تو گل روست احتمال رقیب
بلبلی شکوه کی زخار کند
هر کرا عقل و دین بسودا رفت
گرنه عاشق شود چکار کند
آهوی جان شکار چشمانش
بنظر شیر را شکار کند
جرعه ای از شراب خانه عشق
رفع درد سر خمار کند
بگشا لب برفع شک حکیم
تا باین نقطه اختصار کند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴۸ - شوخ چشمان دلی چو بخراشند
شوخ چشمان دلی چو بخراشند
نمک از لعل لب بر او پاشند
رنج بردن بکوه حاجت نیست
گو بعشاق سینه بخراشند
حاجیان روزها بشب آرند
تا شبی بو که در حرم باشند
عارفان ار تو را شناخته اند
چه غم ار در لباس او باشند
رنگ تزویر زاهدان دارند
عاشقان می پرست و قلاشند
خواجه تاش تو آفتاب و مهند
ابر و باد آب پاش وفراشند
بت پرستان بنقش بت مفتون
حق پرستان بیاد نقاشند
منکران ولای حیدر را
گو بانکار خویشتن باشند
در دل آشفته راست نقش نگین
بملامت چگونه بتراشند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۲ - یار با ما در انجمن باشد
یار با ما در انجمن باشد
عیش خلوت نصیب من باشد
نفس سالک اگر بود سیاح
گو سیاحت در انجمن باشد
گفت روح الله مجرد فاش
یار بر دوش روح تن باشد
مرده و زنده هر دو در کسوت
گرچه جامه است یا کفن باشد
حسن گلرا بوصف شد ممتاز
صوت بلبل از آن حسن باشد
شمع را گو مریز اشک مدام
کار پروانه سوختن باشد
شمع خواهی تو بگذر از فانوس
سد پروانه پیرهن باشد
جای سلمی و خیمه لیلی
گاه در ربع و گه دمن باشد
نکند آرزوی جنت و حور
هر که را میکده وطن باشد
تا که گل لاف زد به پیش رخت
غنچه را خنده در دهن باشد
از خود آشفته را مران ای گل
گرچه او خار آن چمن باشد
هر که جز وصف عشق حیدر گفت
بایدش خاک در دهن باشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۴ - کس نمک با شکر برآمیزد
کس نمک با شکر برآمیزد
یا بمه مشک تر برآمیزد
لعل تو این کند بشیرینی
چون رطب با قمر برآمیزد
چون تو غلمان حوروش زاید
کز پری یا بشر برآمیزد
کی بود تاب جلوه تو مها
خس کجا با شرر برآمیزد
کفر و اسلام را زچهره و زلف
یار با یکدیگر برآمیزد
فتنه حسن است گرچه خواهد شد
حسن چون با نظر برآمیزد
هر که لب بی لبت بجام برد
می بخون جگر برآمیزد
ناله شبگیر و آه عرش مسیر
کاشکی با اثر برآمیزد
عارفان بچشم خود دیدند
شیخ گر با خبر برآمیزد
برخوری از نهال عیش جهان
بید گر با ثمر برآمیزد
فکر یعقوب چیست در همه عمر
که دمی با پسر برآمیزد
گر درآئی تو نیمه شب از در
شب ما با سحر برآمیزد
هیچ در دست جز خیالش نیست
هر که با آن کمر برآمیزد
هر که آشفته تاجر عشق است
همه جا با ضرر برآمیزد
آهوی مست آن بت چینی
همه با شیر نر برآمیزد
جز علی کیست از بشر ممکن
که بخیر البشر برآمیزد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۶۶ - زینهار ای معاشران زنهار
زینهار ای معاشران زنهار
زآن دو آهوی مست شیر شکار
ساحر و ترک و مست و عربده جوست
کافر و دل سیاه و نیزه گذار
خوانمش چشم یا که فتنه دهر
یا که رم کرده آهوان تتار
نرگس باغ یا که بادامی
حیرتم سرخوشی تو یا بیمار
هوشیاری ندانمت یامست
خفته خوانم تو را و یا بیدار
مردم عاقل از تو رو بگریز
ساغر باده ای و یا خمار
تیر در کیشت و کمان درچنگ
گاه خونریزی و گهی خونخوار
لیلیی گرد تو نشسته حشم
یاغیی لشکرت بگرد حصار
هندو و جادوو و ستم پیشه
شب رو و دزد و رهزن و عیار
تو سپهدار لشکر ترکی
شخ کمانی و چابک و غدار
چکند با فسونت آشفته
داوری میبرد بر دادار
تا پناهش دهد بدار امان
خاک درگاه حیدر کرار
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۷۰ - عقل را از جنون بنه زنجیر
عقل را از جنون بنه زنجیر
که نماید کفایت از تدبیر
باری ای عشق چون خراب توئیم
چشم داریم هم زتو تعمیر
پس رضا ده دلا بحکم قضا
بسته بند را چه جای گزیر
گو بساقی که باده پیماید
تا بشوید زلوح دل تزویر
ای مصور ببین بصورت دوست
نقش مانی چه میکنی تصویر
از من ای کعبه گر خطائی رفت
حاجی البته میکند تقصیر
هر که شد مست از می عشقت
باده در او کجا کند تأثیر
باده دانی چه خاصیت دارد
فاش سازد بدوست سر ضمیر
عاشقان را شراب الفت بس
می بمعشوق ده بهر تقدیر
نظم آشفته گر پریشان است
شرح زلف تو میکند تفسیر
همه گویند وصف پادشهان
من بمدح امیر کل امیر
جز بدست خدا گشایش نیست
ایکه هستی بدام نفس اسیر
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۷۷ - بحث حکمت چه میکنی برخیز
بحث حکمت چه میکنی برخیز
دفتر معرفت در آب بریز
نام اغیار ذکر آن لب نوش
ما هوا خواه شهد زهرآمیز
چهره او ززلف غالیه بود
زلفکانش بماه عنبر بیز
در خرابات رفتم و دادم
دفتر زهد و خرقه پرهیز
عشق چون در مصاف پنچه گشاد
عقل مسکین نداشت پای ستیز
همچو روباه پیش پنجه شیر
سر قدم کرد و جست راه گریز
تشنه گان وصال جانان را
میدهد آب نوک خنجر تیز
راست کیشان بطوف میخانه
شیخ با سر دوان براه حجیز
تلخ کامم بکشت چون فرهاد
عشق شیرین لبان شورانگیز
خواهی آشفته گر علاج جنون
دل بزنجیر زلف یار آویز
رشته زلف اوست حبل الله
که نجاتت دهد زرستاخیز
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۷۸ - عشق کرد آدم از ملک ممتاز
عشق کرد آدم از ملک ممتاز
نبود مردمی بدیده باز
گل بستان ندارد این همه لطف
سرو را می نباشد این همه ناز
مرغ روحم بگرد شمع رخت
همچو پروانه میکند پرواز
تا بغیر از توام نظر نبود
در چشم از جهان نموده فراز
هر کس از بانگ عشق زنده نشد
مرده آسا بر او کنند نماز
کیستم من کهن سمندر عشق
امتحان کن در آتشم بگداز
عشق و تقوی مخالفند بهم
کفر و ایمان کجا شود انباز
بعد از آلایشست آسایش
بحقیقت رساندت زمجاز
مردم دیده گفت راز درون
پرده خلق میدرد غماز
هر که بر دار رفت چون منصور
نیستش فرق در نشیب و فراز
ناز او را خریدم آشفته
چهره سودم بر آستان نیاز
روح من طوف میکند به نجف
قالبم اوفتاده در شیراز
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۷۹ - ای به بالات راست کسوت ناز
ای به بالات راست کسوت ناز
دو جهان بر درت بعجز و نیاز
کوته است از حصار قلعه عشق
دست فتنه اگر چه گشت دراز
دل مسکین طپان از آن خم زلف
چون کبوتر که شد بچنگل باز
هر که افتاد در کمند بتان
نگذارند تا که آید باز
دوخته بازویش زدیدن غیر
هر کرا چشم شد بری تو باز
در سرائی که میهمان شد عشق
لوث عقلش زشش جهت پرداز
پرتو شمع خواست پروانه
گو بسوز از جفای یار و بساز
چشم بودم بر آن کمان ابرو
غافل از چشمکان تیرانداز
پرنیان است خار راه حجاز
ذلت اندر طریق عشق اعزاز
ببرد عشقت ای نگار خجند
ببرد شوقت ای بت طناز
شوق لیلی زخاطر مجنون
ذوق محمود را زروی ایاز
گل چو از چهره پرده بردارد
بلبل مست برکشد آواز
ای شهنشاه کشور توحید
ای علی ای امین پرده راز
همچو مرغی که اوفتد بقفس
مانده آشفته تو در شیراز
باز کن بال او زدست کرم
تا کند در هوای تو پرواز
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۸۳ - از جهان و جهانیان بگریز
از جهان و جهانیان بگریز
از زمین و از آسمان بگریز
کعبه دل مکن تو بتخانه
زود از صحبت بتان بگریز
زین پری چهرگان خوانخواره
آشکارا وهم نهان بگریز
زآن کمان ابروان تیرانداز
تیروش زود از کمان بگریز
رهزنند این گروه زاهد و شیخ
زود بر درگه مغان بگریز
فتنه آخر الزمان برخاست
بدر صاحب الزمان بگریز
بمکان وصل یار ممکن نیست
جهد کن سوی لامکان بگریز
گر نداری عمل تو آشفته
بدر دوست مدح خوان بگریز
خواهی ار عمر خضر سوی نجف
تو زشیراز جاودان بگریز
رنگ دلدار چیست بیرنگی
هر چه رنگت دهد از آن بگریز
ای پسر بهر امتحان دو سه روز
زآنچه گفتم بامتحان بگریز
نیست پیدا کناره جهدی کن
زود از این بحر بیکران بگریز
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۸۶ - امشب ایشمع انجمن افروز
امشب ایشمع انجمن افروز
پر پروانه را زمهر مسوز
تا بوصل تو خوش بود یکشب
گو بسوزد دگر همه شب و روز
بامدادش تو در سرا آئی
هر کرا کوکبی بود فیروز
چشم عاشق چو دوخت بر رخ دوست
بر نگیرد بناوک دلدوز
دید حربا چو پرتو خورشید
نتوان گفتمش که دیده بدوز
دل آشفته بسته ای بکمند
کس نه بستست مرغ دست آموز
مهر حیدر بورز و میخور فاش
بگذر از زاهد ریا اندوز