تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۹۸ - شکرین لعل او مکیدهٔ ماست
شکرین لعل او مکیدهٔ ماست
کوچهٔ زلف او دویدهٔ ماست
یار ما آمد و صفا آورد
بادهٔ بی غش رسیدهٔ ماست
مزهٔ ما دل کباب بس است
اشک خونین می چکیدهٔ ماست
وحشت ما فزون زمجنون است
جیب عریان تنی دریدهٔ ماست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۴۴ - خون دل تا شراب احمر ماست
خون دل تا شراب احمر ماست
گردش رنگ دور ساغر ماست
خاک گردید بر شدن بفلک
شیوهٔ عجز زورآور ماست
بطپیدن زخویشتن رفتم
دل پراضطراب شهپر ماست
نامه ام نامه بر نمیخواهد
پرش رنگ ما کبوتر ماست
نگه ما شمیم گل دارد
تا هوای رخ تو در سر ماست
آسمان است اینکه در گرد است
یا غبار دل مکدر ماست
تا رگ دل گشوده مژگانت
ابر خونبار دیدهٔ تر ماست
آه ما روز و شب جهانگیر است
تیغ خورشید کی به جوهر ماست
آسمان و زمین مگو جویا
صاف مینا و درد ساغر ماست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۷۶ - تا لبم همزبان خاموشی است
تا لبم همزبان خاموشی است
سخنم ترجمان خاموشی است
نگه عجز بی زبانانت
ترجمان زبان خاموشی است
مأمنی در جهان اگر باشد
کنج دارالامان خاموشی است
جنس آسایشی نمی باشد
ور بود در دکان خاموشی است
خوش عقیقی است لعل کم حرفش
که به زیر زبان خاموشی است
از لب کم سخن ترا امشب
چه نمکها به خوان خاموشی است
حرف و صوتش نیارد از جا برد
گوش دل بر بیان خاموشی است
گره ابروی حیا جویا
مهر درج دهان خاموشی است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۱۱ - لبت از خود شراب می طلبد
لبت از خود شراب می طلبد
دلم از خود کباب می طلبد
از می لاله گون لبی ترکن
باغ حسن تو آب می طلبد
هر که از شوخی تو آگاه است
از درنگت شتاب می طلبد
به رخش آنکه گرم می بیند
زآن گل رو گلاب می طلبد
دلم از نسبت لبش جویا
بادهٔ لعل ناب می طلبد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۴۶ - دل زجانانه می تواند باشد
دل زجانانه می تواند باشد
کعبه بتخانه می تواند شد
چون فلاطونی اختیار کند
دل که دیوانه می تواند شد
چاک چاکست بسکه دل زغمت
زلف را شانه می تواند شد
گر تنم خشت خم نشد پس مرگ
خاک میخانه می تواند شد
دیده گر چون صدف سفید شود
اشک دردانه می تواند شد
بسکه بی او طپید مردمکم
دل پروانه می تواند شد
سرمهٔ چشم وحشتم جویا
گرد ویرانه می تواند شد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۵۸ - غنچه مانند این دهن باشد
غنچه مانند این دهن باشد
چون دهان تو بی سخن باشد
پی بوحدت بریم از کثرت
خلوت ما در انجمن باشد
گل داغ تو بر زمین دلم
باغ باغ و چمن چمن باشد
سیر و دورم ز بس سبکروحی
بوی گل وار در وطن باشد
غنچه با ترزبانی سرشار
پیش نطق تو بی دهن باشد
قدر شکر شکست زو جویا
لب لعلش شکرشکن باشد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۹۴ - هر که چون صبح خودنمایی کرد
هر که چون صبح خودنمایی کرد
پیرهن بر تنش قبایی کرد
عشوهٔ لاجوردیی که تراست
رنگ روی مرا طلایی کرد
چون توان دید ماه را کامشب
چهره شد با تو بی حیایی کرد
دیدهٔ من ز دیدن رویت
آشنایی به روشنایی کرد
نخورد آبی از زلال وصال
دل که او خوی با جدایی کرد
شوخ بالا بلند من جویا
سرو را خنده بر رسایی کرد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۲۹ - رفت می نوشیم ز یاد آخر
رفت می نوشیم ز یاد آخر
شیشه از طاق دل فتاد آخر
خال او از ستاره سوختگی
پا به زنجیر خط نهاد آخر
آه دل را ز جای خود برکند
رفت این مملکت به باد آخر
چشم محتش به ناخن مژگان
گره از کار دل گشاد آخر
هر که رفت از پی هوا جویا
می دهد خویش را به باد آخر
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۱۲ - یار می آید و به استقبال
یار می آید و به استقبال
می روم دمبدم ز حال به حال
هر چه شد دلنشین عزیز بود
مردم چشم آینه است مثال
چون تصور کنم میانش را
هست باریکتر ز راه خیال
در گلستان ز شرم سرو قدش
می گذارد چو نخل موم نهال
تن به کاهش دهد چو بدر منیر
هر که باشد به فکر کسب کمال
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۱۱ - بسکه تلخی چشانده هجرانم
بسکه تلخی چشانده هجرانم
مزه گردانده شیرهٔ جانم
ریخت دردت چو غنچهٔ لاله
یک بغل داغ در گریبانم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۷۹ - انکسار مرا تماشا کن
انکسار مرا تماشا کن
اعتبار مرا تماشا کن
بار دل می کشم ز بیکاری
کارو بار مرا تماشا کن
داغ داغ است لخت لخت دلم
لاله زار مرا تماشا کن
گشته آبستن هزار سحر
شب تار مرا تماشا کن
بی تو روز و شبم به ناله گذشت
روزگار مرا تماشا کن
در نیابم ز لاغری به نظر
جسم زار مرا تماشا کن
گل گل ازیاد او شکفته دلم
خارخار مرا تماشا کن
بر نمی خیزد از زمین گردم
انکسار مرا تماشا کن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۰۳ - صحبت بی نفاق یاران کو
صحبت بی نفاق یاران کو
گل بی خار این گلستان کو
مرض بیغمی شفا طلبست
آب نیسان چشم گریان کو
سر و سامان عاشقیم کجاست
سر گرفتم بجاست سامان کو
از شراب و کباب محرومیم
دل بریان و چشم گریان کو
ضامن خندهٔ هزار گلست
گریهٔ ابر نوبهاران کو
باز جویا ز لطف گفت امروز
عاشق بیدل غزلخوان کو؟
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۱۱ - در مدح حضرت سیدة النساء العالمین فاطمه زهرا سلام الله علیها
خوبی تن ز فیض جان باشد
رونق خانه، میهمان باشد
قفل حیرت نهد نگه بر چشم
دزد این خانه پاسبان باشد
پیکرم را گداخت سوز درون
شمع راتب در استخوان باشد
هر که از خلق گوشه ای گیرد
خانه بر دوش چون کمان باشد
سینه شد پای تا سرم چو هدف
تا خدنگ ترا نشان باشد
می چکد خون ز چشم حیرانم
زخم نابسته خون چکان باشد
حسن، را تا ز ابرو و مژگان
تیر، پیوسته در کمان باشد
دل به پیکان او هماغوش است
همچو مغزی که توامان باشد
گرم رفتن بود ازان جان را
یکی از نامها روان باشد
تا خورد خون بکام خود، شب هجر
غنچه آسا دلم، دهان باشد
گر بود از غم تو چون سیماب
در تنم اضطراب جان باشد
ور نباشد ز پهلوی عشقت
درد هم بر دلم، گران باشد
ذکر هر کس حدیث عشق بود
شمع سان آتشین زبان باشد
قامت یار دلنشین من است
در دلم، جای راستان باشد
ان میان قصد طاقتم دارد
طاقتی کاش در میان باشد
چشم مخمور او در اول خط
فتنهٔ آخر الزمان باشد
شد شکسته خطش ز سایهٔ زلف
شاخ ن ورسته ناتوان باشد
بی تو خون چکیده از مژه ام
بادهٔ صاف ارغوان باشد
در حریم غمت کباب جگر
مزهٔ بزم بیدلان باشد
کار فرمای ابروت دم ناز
چشم مست تو دلستان باشد
بر دم تیغ ابروت انگشت
مژه را بهر امتحان باشد
ناله ام خلق را ز خویش برد
پیش آهنگ کاروان باشد
کف دریای اضطراب مرا
در بدن بی تو استخوان باشد
بی تکلف تن تو سیمین بر
خوشتر از صد هزار جان باشد
نو عروسیست مجلست کو را
پرتو شمع پرنیان باشد
کی بود کآن نگار سیمین تن
در برم تنگ تر ز جان باشد
بدنش را به جسم لاغر من
نسبت مغز و استخوان باشد
خودفروشی شعار اهل زمان
بهر رنگینی دکان باشد
غافل افتاده کاندرین سودا
سود سرمایهٔ زیان باشد
تنگ و تاریک از غبار ملال
سینه ام همچو سرمه دان باشد
چون دلم سرکند شکایت درد
همه تن غنچه سان زبان باشد
گشته عهدی که عاجز آزاری
بسکه آیین آسمان باشد
کاروان چون براه اندازد
مور را بیم رهزنان باشد
مینهم سر به درگهی که درو
آسمان فرش آستان باشد
می برم التجا به درگاهی
که مطاع پیمبران باشد
قرة العین مصطفی زهرا
که شفیع جهانیان باشد
در حمایت به خلق عرصهٔ حشر
مهربان تر ز مادران باشد
سایبان حریم منزلتش
آسمانی بر آسمان باشد
از چراغ وجود او دایم
روشن این تیره خاکدان باشد
در شفاعت به امت پدرش
بسکه دلسوز و مهربان باشد
سبزهٔ تربت مبارک او
سر به سر بوی مادران باشد
گرد نعلین زایر حرمش
نور چشم جهانیان باشد
فرق در عرش و کرسی قدرش
از زمین تا به آسمان باشد
پیکرم را ضعیف همچو کمان
پوستی گر بر استخوان باشد
تیر طعنم به جانب خصمش
تا بود جان به تن روان باشد
پدر نامدار توست آن کو
سبب خلقت جهان باشد
صاحب خانهٔ تو بعد رسول
بهترین جهانیان باشد
گرد راه دو نور دیدهٔ تو
قرة العین انس و جان باشد
دیگری در علو رتبهٔ جاه
چون تو حاشا که در جهان باشد
بر در مطبخ تو از انجم
آسمان ریزه چین خوان باشد
چون صدف در گلوی بدخواهت
قطرهٔ آب استخوان باشد
جویای تبریزی : قطعات
شماره ۲ - پادشاهی است شه رضا امروز
پادشاهی است شه رضا امروز
که نه در فکر تخت و دیهیم است
در زمینی بنای تکیه گذاشت
کآب و خاکش به از زر و سیم است
در کنار دل آن مکان شریف
بی تکلف بهشت و تسنیم است
بوی فقر آید از در و بامش
این مقام رضا و تسلیم است
جویای تبریزی : قطعات
شماره ۳ - شکر لله که هجو کس گفتن
شکر لله که هجو کس گفتن
فطرت عالی مرا نه فن است
نشده در هجای کس جاری
تا زبانم مجاور دهن است
جویای تبریزی : قطعات
شماره ۴ - هر قدر خاطرم ز کس رنجد
هر قدر خاطرم ز کس رنجد
خامشی پیشهٔ زبان من است
شعر گفتن به کیش من در هجو
هتک ناموس حضرت سخن است
جویای تبریزی : قطعات
شماره ۸ - خان والا نژاد ابراهیم
خان والا نژاد ابراهیم
که علی را به جان و دل بنده است
آنکه نور غلامی مولا
از جبینش چو مهر تابنده است
بر دل اوست مهر مهر علی
گوهر ذاتش الحق ارزنده است
بر وجودش فنا نیابد دست
به دم مرتضی علی زنده است
جویای تبریزی : قطعات
شماره ۹ - قدوهٔ مؤمنین که درگاهش
قدوهٔ مؤمنین که درگاهش
چون فلک در بلند کریاسی است
آنکه در دست جود او مه و مهر
گاه بخشش کم از دو عباسی است
آنکه خاک سیاه هند ازو
چمن لاله های جوغاسی است
قیمت اطلس فلک بر او
کمتر از جامه های کرباسی است
این فلک قدر او تو نشناسی
که شعار تو قدرنشناسی است
چه شد ار قدر او نداند خصم
قدر نشناسیش ز نسناسی است
از دم مرتضی علی تبرش
آهنین نیست بلکه الماسی است
در غلامان شاه مردان اوست
که درین عهد قللر آقاسی است
جویای تبریزی : قطعات
شمارهٔ ۱۱ - تاریخ وفات ملک فخرا - ‏۱۱۱۰ ه
اوستاد زمان ملک فخرا
که خرد وصف او نیارد گفت
بود چون گنج فضل دانش و علم
ز آن سبب رخ به زیر خاک نهفت
قدر او را کسی نمی دانست
رفت از کیسهٔ عزیزان مفت
شد ازین غمکدهٔ به سوی لحد
رفت و در جامه خواب راحت خفت
در بهشت از نسیم لطف اله
غنچه های امید او بشکفت
چه نتایج ازو به دهر نماند
گوهر بکر سعی از بس سفت
رفت چون زیر خاک حورالعین
لحدش را به زلف مشکین رفت
سال تاریخ رحلتش را عقل
‏«از ملک بود ملک فضل» بگفت
جویای تبریزی : قطعات
شماره ۱۴ - شیخ میرک که از ره دانش
شیخ میرک که از ره دانش
مسند عز و شان مقامش شد
بسکه کوچک دلی کند با خلق
کاف تصغیر جزو نامش شد