تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : قطعات
شمارهٔ ۱۸ - تاریخ فوت عبداللطیف خان رحمة الله - ۱۱۱۷ه
جویای تبریزی : قطعات
شمارهٔ ۲۱ - تاریخ فوت میرزا شاه حسین سبزواری - ۱۰۸۹ ه
میرزای یگانه شاه حسین
مرشد معنی اوستاد سخن
آه کان طوطی خجسته مقال
کرد چون گنج زیر خاک وطن
یوسف مصر خوش کلامی بود
گشت بی او زمانه بیت حزن
عنبر آگین لحد ز پهلویش
مشک بیز از کنار اوست کفن
لطف سرشار آن وحید زمان
بود با خلق عام و خاص به من
سال تاریخ فوت او جستم
چون ز پیر خرد ز روی حزن
هاتفی در مقام وصفش گفت
«طبع او بود آب و رنگ سخن»
مرشد معنی اوستاد سخن
آه کان طوطی خجسته مقال
کرد چون گنج زیر خاک وطن
یوسف مصر خوش کلامی بود
گشت بی او زمانه بیت حزن
عنبر آگین لحد ز پهلویش
مشک بیز از کنار اوست کفن
لطف سرشار آن وحید زمان
بود با خلق عام و خاص به من
سال تاریخ فوت او جستم
چون ز پیر خرد ز روی حزن
هاتفی در مقام وصفش گفت
«طبع او بود آب و رنگ سخن»
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۳ - دل ز جور فلک بجان آمد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۰ - جان به فکر جهان نمی ارزد
جان به فکر جهان نمی ارزد
این جهان هم به آن نمی ارزد
بر زمین یکزمان چو دلتنگی
به زمین و زمان نمی ارزد
سود عالم زیان عاقبت است
هیچ سود این زیان نمی ارزد
صحبت باغ اگرچه روح افزاست
منت باغبان نمی ارزد
پیش ما عاشقان نا پروا
زندگی رایگان نمی ارزد
ذوق مستی و می پرستی هم
طعنه ناکسان نمی ارزد
اهلی از کس مخواه مرهم دل
که به زخم زبان نمی ارزد
این جهان هم به آن نمی ارزد
بر زمین یکزمان چو دلتنگی
به زمین و زمان نمی ارزد
سود عالم زیان عاقبت است
هیچ سود این زیان نمی ارزد
صحبت باغ اگرچه روح افزاست
منت باغبان نمی ارزد
پیش ما عاشقان نا پروا
زندگی رایگان نمی ارزد
ذوق مستی و می پرستی هم
طعنه ناکسان نمی ارزد
اهلی از کس مخواه مرهم دل
که به زخم زبان نمی ارزد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۴ - فکر وصلت کسش خیال مباد
فکر وصلت کسش خیال مباد
کس در اندیشه محال مباد
در پریزاده مردمی نبود
آدمی زاده را زوال مباد
گر بنوشی بجای می خونم
خون من هرگزت هلال مباد
هیچ پیری چو من برسوایی
مست طفلان خورد سال مباد
در وبال است دایم اختر عقل
کوکب عشق را وبال مباد
فتنه راه مرغ خاطر کس
دانه و دام و زلف و خال مباد
در خم سنبل شکسته او
کس چو اهلی حال مباد
کس در اندیشه محال مباد
در پریزاده مردمی نبود
آدمی زاده را زوال مباد
گر بنوشی بجای می خونم
خون من هرگزت هلال مباد
هیچ پیری چو من برسوایی
مست طفلان خورد سال مباد
در وبال است دایم اختر عقل
کوکب عشق را وبال مباد
فتنه راه مرغ خاطر کس
دانه و دام و زلف و خال مباد
در خم سنبل شکسته او
کس چو اهلی حال مباد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰۰ - کس به هجر تو یار کس نشود
کس به هجر تو یار کس نشود
روز محنت دوچار کس نشود
یارب ای سرو ناز چون تو کسی
فتنه روزگار کس نوشد
هرکه زار از خزان هجر تو شد
خرم از نو بهار کس نشود
عالمی از غم تو گر میرند
خاطرت غمگسار کس نشود
کار ما بر مراد خاطر تست
بی مراد تو کار کس نشود
خاک باشد غبار و رفت بباد
تا درین راه یار کس نشود
زارتر از تو نیست اهلی کس
هیچکس چون تو زار کس نشود
روز محنت دوچار کس نشود
یارب ای سرو ناز چون تو کسی
فتنه روزگار کس نوشد
هرکه زار از خزان هجر تو شد
خرم از نو بهار کس نشود
عالمی از غم تو گر میرند
خاطرت غمگسار کس نشود
کار ما بر مراد خاطر تست
بی مراد تو کار کس نشود
خاک باشد غبار و رفت بباد
تا درین راه یار کس نشود
زارتر از تو نیست اهلی کس
هیچکس چون تو زار کس نشود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۵ - حال من دور از آن جمال مپرس
حال من دور از آن جمال مپرس
رنگ و رویم بین و حال مپرس
پرسی از من که چیست حال دلت
گر ز من میکنی سیوال مپرس
عشق از آغاز حال خون رز است
حال اینست و شرح حال مپرس
کشته هجرم ای فرشته من
هرچه میپرسی از وصال مپرس
مردم از هجرت ای طبیب که گفت
کز من خسته سال سال مپرس
روی او بین و حال ما دریاب
هیچ از زلف و خط و خال مپرس
اهلی امید از آن پری است محال
گرنه مجنونی از محال مپرس
رنگ و رویم بین و حال مپرس
پرسی از من که چیست حال دلت
گر ز من میکنی سیوال مپرس
عشق از آغاز حال خون رز است
حال اینست و شرح حال مپرس
کشته هجرم ای فرشته من
هرچه میپرسی از وصال مپرس
مردم از هجرت ای طبیب که گفت
کز من خسته سال سال مپرس
روی او بین و حال ما دریاب
هیچ از زلف و خط و خال مپرس
اهلی امید از آن پری است محال
گرنه مجنونی از محال مپرس
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۲۱ - گر کشد خاطر حزین باری
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۶۳ - گر بود یوسفش گرانجانی
گر بود یوسفش گرانجانی
بگرانجانی خود ارزانی
وقت آن خوش که از سبکروحیست
همچو ساغر گشاده پیشانی
تا نگردد ز گریه دیده سپید
نشکفد نو بهار روحانی
ایگل از خود ملاف کان عارض
گر به بینی ورق بگردانی
هر که خود را نکشت روز وصال
میکشد آخرش پشیمانی
از سر زلف یار رشته صبر
گم کنی هر دم از پریشانی
اهلی از هجر دل بمردن نه
مرده بهتر که زنده درمانی
بگرانجانی خود ارزانی
وقت آن خوش که از سبکروحیست
همچو ساغر گشاده پیشانی
تا نگردد ز گریه دیده سپید
نشکفد نو بهار روحانی
ایگل از خود ملاف کان عارض
گر به بینی ورق بگردانی
هر که خود را نکشت روز وصال
میکشد آخرش پشیمانی
از سر زلف یار رشته صبر
گم کنی هر دم از پریشانی
اهلی از هجر دل بمردن نه
مرده بهتر که زنده درمانی
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - در وصف خیمه و مدح شاه اسماعیل گوید
این چه فرخنده خیمه این چه سر است
آسمانی است کز زمین برخاست
خانه راحتست و مامن عیش
کعبه خلق یا بهشت خداست
میخش از شاخ طوبی است و سزد
که طنابش ز گیسوی حور است
همه طرحش خیال خاص بود
به از این در خیال نایدر راست
بتماشا در آ که گلزارش
روشنی بخش دیده بیناست
گل باغش که تازه است مدام
کس چه دانست کز چه آب و هواست
نو بهاریست کز خزان دور است
در همه موسمی بشنو و نماست
پیش نقش ختایی یی که دروست
وصف نقاش چین مکن که خطاست
سایه چتر شاه بر سر اوست
گر کند سایه بر سپهر رواست
خسرو عهد شاه اسماعیل
آنکه کیخسروش کمینه گداست
بار گاهش ز آسمان بگذشت
خیمه قدر او از آن بالاست
هر کجا خیمه زد بقصد عدو
ناوکش میخ دیده اعداست
نیزه او ستون اسلام است
خیمه شرع و دین از او برپاست
چتر او هر کجا که سایه فکند
سایه اش بر سر هزار هماست
صحن بزمش ر بس زر افشانی
چون بساط چمن نشاط افزاست
تا ابد باد زیر خیمه چرخ
سایه دولتش که بر سر ماست
آسمانی است کز زمین برخاست
خانه راحتست و مامن عیش
کعبه خلق یا بهشت خداست
میخش از شاخ طوبی است و سزد
که طنابش ز گیسوی حور است
همه طرحش خیال خاص بود
به از این در خیال نایدر راست
بتماشا در آ که گلزارش
روشنی بخش دیده بیناست
گل باغش که تازه است مدام
کس چه دانست کز چه آب و هواست
نو بهاریست کز خزان دور است
در همه موسمی بشنو و نماست
پیش نقش ختایی یی که دروست
وصف نقاش چین مکن که خطاست
سایه چتر شاه بر سر اوست
گر کند سایه بر سپهر رواست
خسرو عهد شاه اسماعیل
آنکه کیخسروش کمینه گداست
بار گاهش ز آسمان بگذشت
خیمه قدر او از آن بالاست
هر کجا خیمه زد بقصد عدو
ناوکش میخ دیده اعداست
نیزه او ستون اسلام است
خیمه شرع و دین از او برپاست
چتر او هر کجا که سایه فکند
سایه اش بر سر هزار هماست
صحن بزمش ر بس زر افشانی
چون بساط چمن نشاط افزاست
تا ابد باد زیر خیمه چرخ
سایه دولتش که بر سر ماست
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۲۴ - نیز در خیمه و مدح شاه گوید
یارب اینخیمه یا گلستان است
یا نمودار چرخ گردان است
دوخت نرگس بنقش او دیده
یا در او چشم خلق حیران است
گرد این خیمه بین که از حشمت
اطلس چرخ عطف دامان است
منزل دوست شد چو خیمه دل
زین طنابش زرشته جان است
چنبرش طوق گردن اعداست
میخ او میخ چشم ایشان است
با هزاران طناب زر پیشش
خیمه آفتاب لرزان است
فلک اطلس است و سایه او
بر سر آفتاب تابان است
آفتابی است شاه اسماعیل
کز سپهر شرف درخشان است
نزد کرسی نشین بارگهش
کرسی عرش زیر فرمان است
خیمه اش گر طناب بگشاید
رشگ طاووس و باغ رضوان است
ساقیا می بده بشادی او
که کفش همچو گل زر افشان است
آفتاب سپهر جان بخشی است
روشن است این نه حرف پنهان است
خیمه بیرون مزن ز سایه او
که درین سایه آب حیوان است
گر هزارش زبان بود اهلی
وصف او صد هزار چندان است
خیمه دولتش بود باقی
بر زمین تامدار دوران است
یا نمودار چرخ گردان است
دوخت نرگس بنقش او دیده
یا در او چشم خلق حیران است
گرد این خیمه بین که از حشمت
اطلس چرخ عطف دامان است
منزل دوست شد چو خیمه دل
زین طنابش زرشته جان است
چنبرش طوق گردن اعداست
میخ او میخ چشم ایشان است
با هزاران طناب زر پیشش
خیمه آفتاب لرزان است
فلک اطلس است و سایه او
بر سر آفتاب تابان است
آفتابی است شاه اسماعیل
کز سپهر شرف درخشان است
نزد کرسی نشین بارگهش
کرسی عرش زیر فرمان است
خیمه اش گر طناب بگشاید
رشگ طاووس و باغ رضوان است
ساقیا می بده بشادی او
که کفش همچو گل زر افشان است
آفتاب سپهر جان بخشی است
روشن است این نه حرف پنهان است
خیمه بیرون مزن ز سایه او
که درین سایه آب حیوان است
گر هزارش زبان بود اهلی
وصف او صد هزار چندان است
خیمه دولتش بود باقی
بر زمین تامدار دوران است
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۷۰ - مدح سید شریف
ای بعلم و فضیلت ارزانی
علم اول معلم ثانی
میر سید شریف ایکه به توست
فخر سید شریف جرجانی
جذبه آفتاب حکمت تو
ذره جمع آرد از پریشانی
هر چه فردا بروی روز افتد
توهم امروز یک بیک دانی
هر که پرسد تو را از ابجد غیب
چون الف گفت تا به بی خوابی
پیش گیتی نمای خاطر تو
آشکارست حال پنهانی
بنده طبع پارسای توام
که به پرهیز پاکدامانی
در جوانی چو صبح بر نزند
نفسی در هوای نفسانی
مستی بخشش از حقیقت حال
تا فلک را بسر بغلطانی
حیوان مشربان مگر جویند
آب حیوان ز طبع حیوانی
چون مسیحادمیکه جانبخشد
منطقت در کمال انسانی
گر بطب از شفا سخن خیزد
بوعلی را خموش گردانی
ید بیضا نمود تفسیرت
چون کلیم از کلام ربانی
خلف خاندان علم تویی
به از ایشان چه گرز ایشانی
جوهر این کان دهد برنگ تو کم
همه یاقوت نیست رمانی
گر به حرفت یکی نهدانگشت
گزد انگشت از پشیمانی
مور در مهد دولت تو شود
صاحب هودج سلیمانی
فتنه گر از تنور عالم باز
سر بر آرد بجوش طوفانی
نقطه ذات تو چه غم دارد
کش محیط است نور رحمانی
گر بمیدان فکرت اندازی
گفتگوی سپهر چوگانی
اهلی از بهر گوی بازی تو
در حقت میکند در افشانی
چون تو را عزم بر شکار افتد
وحشیان سر کنند قربانی
خاک پای تو توتیای کسیست
که نه بیند بچشم شیطانی
چشم دجال کز ازل کورست
چه کند سرمه صفاهانی
گر تو وقت کرم چو ابر بهار
کف در پاش را در افشانی
موج در چهره زمین پوشید
همچو دریا بروز بارانی
خوان جودت پر از نعیم بهشت
همچو صحن چمن به الوانی
کاسه های سرش عبیر آمیز
خوشتر از لاله های جمرانی
من گواهم که سالها بودم
بنده درگهت بدربانی
که تو در سال قحط یکساعت
برنچیدی بساط مهمانی
چون نسیم از ره سبکروحی
مور در زیر پا نرنجانی
چرب و نرمی ز خلق خوش با خلق
مرهم ریش دردمندانی
غضبت آتشی برافروزد
که بسوزد ریاض رضوانی
همه چیزی ز لطف حق با تو
جز گران جانی است ارزانی
در کمال آنچنان که در صفتت
عقل دیوان شد ز حیرانی
در جمال اینچنین که چون خورشید
بنده تست ماه کنعانی
غزلی آبدار خواهم گفت
که چو آب حیات بر خوانی
ای بصورت بهشت روحانی
روی بنما که راحت جانی
شکل روحانی تو چون بیند
دیده با این حجاب ظلمانی
چشم جانت مگر تواند دید
گر نشاند غبار جسمانی
با تو دل در بهشت جاویدست
بی تو جان یوسفیست زندانی
بکه مانی بگویم از ره لطف
کز لطافت بکس نمی مانی
سالها در طریق شیوه و ناز
گر چه بر رست سر و بستانی
چون صنوبر گرش هزار دل است
تو بیک التفات بستانی
با تو در شوخی و فریب سخن
ساده لوحی است صورت مانی
آب لطفت بر آتش دوزخ
گستراند بساط ریحانی
قبله حسن و شور شهر تویی
کعبه شورنده بیابانی
روی تو عید نیکبختان است
بیدلان گوسپند قربانی
دور از آنلب به چشم پر خونم
خار چشم است لعل پیکانی
بر دل پر جراحت اهلی
مرهمی آنقدر که بتوانی
دل او گنج و خود خراب احوال
لازم گنج چیست ویرانی
مریم بخت او رطب یابد
گر تو نخل کرم بجنبانی
چند هنگامه وقت شد کایدل
بدعا ختم قصه گردانی
تا فلک هر سحر ز گلبن مهر
بر زمین میکند گل افشانی
باش چون گل شکفته تا دم حشر
تازه روی و گشاده پیشانی
باد نخل مراد تو دایم
سبز و خرم چو سرو بستانی
علم اول معلم ثانی
میر سید شریف ایکه به توست
فخر سید شریف جرجانی
جذبه آفتاب حکمت تو
ذره جمع آرد از پریشانی
هر چه فردا بروی روز افتد
توهم امروز یک بیک دانی
هر که پرسد تو را از ابجد غیب
چون الف گفت تا به بی خوابی
پیش گیتی نمای خاطر تو
آشکارست حال پنهانی
بنده طبع پارسای توام
که به پرهیز پاکدامانی
در جوانی چو صبح بر نزند
نفسی در هوای نفسانی
مستی بخشش از حقیقت حال
تا فلک را بسر بغلطانی
حیوان مشربان مگر جویند
آب حیوان ز طبع حیوانی
چون مسیحادمیکه جانبخشد
منطقت در کمال انسانی
گر بطب از شفا سخن خیزد
بوعلی را خموش گردانی
ید بیضا نمود تفسیرت
چون کلیم از کلام ربانی
خلف خاندان علم تویی
به از ایشان چه گرز ایشانی
جوهر این کان دهد برنگ تو کم
همه یاقوت نیست رمانی
گر به حرفت یکی نهدانگشت
گزد انگشت از پشیمانی
مور در مهد دولت تو شود
صاحب هودج سلیمانی
فتنه گر از تنور عالم باز
سر بر آرد بجوش طوفانی
نقطه ذات تو چه غم دارد
کش محیط است نور رحمانی
گر بمیدان فکرت اندازی
گفتگوی سپهر چوگانی
اهلی از بهر گوی بازی تو
در حقت میکند در افشانی
چون تو را عزم بر شکار افتد
وحشیان سر کنند قربانی
خاک پای تو توتیای کسیست
که نه بیند بچشم شیطانی
چشم دجال کز ازل کورست
چه کند سرمه صفاهانی
گر تو وقت کرم چو ابر بهار
کف در پاش را در افشانی
موج در چهره زمین پوشید
همچو دریا بروز بارانی
خوان جودت پر از نعیم بهشت
همچو صحن چمن به الوانی
کاسه های سرش عبیر آمیز
خوشتر از لاله های جمرانی
من گواهم که سالها بودم
بنده درگهت بدربانی
که تو در سال قحط یکساعت
برنچیدی بساط مهمانی
چون نسیم از ره سبکروحی
مور در زیر پا نرنجانی
چرب و نرمی ز خلق خوش با خلق
مرهم ریش دردمندانی
غضبت آتشی برافروزد
که بسوزد ریاض رضوانی
همه چیزی ز لطف حق با تو
جز گران جانی است ارزانی
در کمال آنچنان که در صفتت
عقل دیوان شد ز حیرانی
در جمال اینچنین که چون خورشید
بنده تست ماه کنعانی
غزلی آبدار خواهم گفت
که چو آب حیات بر خوانی
ای بصورت بهشت روحانی
روی بنما که راحت جانی
شکل روحانی تو چون بیند
دیده با این حجاب ظلمانی
چشم جانت مگر تواند دید
گر نشاند غبار جسمانی
با تو دل در بهشت جاویدست
بی تو جان یوسفیست زندانی
بکه مانی بگویم از ره لطف
کز لطافت بکس نمی مانی
سالها در طریق شیوه و ناز
گر چه بر رست سر و بستانی
چون صنوبر گرش هزار دل است
تو بیک التفات بستانی
با تو در شوخی و فریب سخن
ساده لوحی است صورت مانی
آب لطفت بر آتش دوزخ
گستراند بساط ریحانی
قبله حسن و شور شهر تویی
کعبه شورنده بیابانی
روی تو عید نیکبختان است
بیدلان گوسپند قربانی
دور از آنلب به چشم پر خونم
خار چشم است لعل پیکانی
بر دل پر جراحت اهلی
مرهمی آنقدر که بتوانی
دل او گنج و خود خراب احوال
لازم گنج چیست ویرانی
مریم بخت او رطب یابد
گر تو نخل کرم بجنبانی
چند هنگامه وقت شد کایدل
بدعا ختم قصه گردانی
تا فلک هر سحر ز گلبن مهر
بر زمین میکند گل افشانی
باش چون گل شکفته تا دم حشر
تازه روی و گشاده پیشانی
باد نخل مراد تو دایم
سبز و خرم چو سرو بستانی
اهلی شیرازی : اشعار ترکیبی
ترجیع بند
ای دهان و لبت ز جان خوشتر
دهن از لب، لب از دهان خوشتر
گر زبانم بری چو شمع خوشم
عاشق مست بی زبان خوشتر
بخیالت نهفته بازم عشق
عاشقی با بتان نهان خوشتر
کی فروشم ترا بصد عالم
یک نگاهت ز صد جهان خوشتر
ز آستان تو نیستم سر عرش
سر عاشق بر آستان خوشتر
ساقی، آن به که در میان آیی
خوش بود شمع و در میان خوشتر
نیست در عالم از تو به چیزی
در جهان چیست خود ز جان خوشتر
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
ای جمال تو نور دیده من
وز دو عالم تو بر گزیده من
چیست غوغای شحنه عشقت
فتنه جان آرمیده من
در کمند تعلق افتادست
از دو زلفت دل جریده من
همچو مجنون خوشم که آهوی تست
مونس خاطر رمیده من
تا لب من رسد بپا بوست
سوخت جان بلب رسیده من
شاه حسنی سزد که گویی هست
یوسف مصر زر خریده من
همه عالم بچشم و دل دیدیم
از تو بهتر ندیده دیده من
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
ای برخ جان و جان جانان هم
همه را مونس دل و جان هم
بدو محراب ابروی شوخی
قبله کافر و مسلمان هم
کفر و ایمان ما تویی بی تو
بت پرستی است کفر و ایمان هم
برفشان دست تا بر افشانم
کآستین پر درست و دامان هم
بسکه ناخن زدم بسینه چو گل
پاره شد سینه چون گریبان هم
ساقی جان تویی که از لب لعل
باده بخشی و آب حیوان هم
بطفیل تو عالمی جمعند
بلکه این عالم پریشان هم
هر چه غیز از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
ای غمت راحت روان همه
بفدای غم تو جان همه
عارضت شمع محفل خوبان
قامتت سر و بوستان همه
خنده یی کرد پسته دهنت
که زبان بسته در دهان همه
همدمان در کنار شمع رخت
جان من سوزد از میان همه
شب سگانت بخواب بر در تو
من بیدار پاسبان همه
ساقیا جرعه یی که میسوزد
غم دل مغز استخوان همه
تا شدی آفتاب عالمتاب
این حدیث است بر زبان همه
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
ساقیا، می چو در میان آری
مرده را آب در دهان آری
پرده بردار تا به معجز حسن
یوسف رفته با جهان آری
وقت آن شد که زلف بگشایی
دل دزدیده در میان آری
بزبان آریم پس از مردن
گر مرا نام بر زبان آری
بی تو عالم مرا بجان آورد
چند ازین عالمم بجان آری
ساقیا، به ز عالمی بیقین
بلکه از هر چه در گمان آری
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
ای جمال تو از نهایت بیش
بیش از یوسف و بغایت بیش
دوری از من شکایتم اینست
نتوان کرد ازین شکایت بیشس
من اسیر فراق و دل باتو
دل من از منش هدایت بیش
زخم دل از علاج کردن غیر
میکند در جگر سرایت بیش
عقل در شهر عاشقان کمتر
فتنه خیزد ازین ولایت بیش
تیغت از چنگ مردنم برهاند
نتوان کرد ازین حمایت بیش
دیده ام هر چه هست در عالم
خوانده ام قصه از نهایت بیش
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
چون تو ماهی بهیچ منزل نیست
چون تو شمعی بهیچ محفل نیست
آدمی نیست صورتیست ز گل
هر که بر صورت تو مایل نیست
مشکل اینست کز تو دورم من
ور نه امیدم از تو مشکل نیست
نقد دیوانگی است مایه عقل
غیر صبر تو اندرین دل نیست
آفرین بر غمت که در همه حال
از اسیران خویش غافل نیست
از جهانی تو حاصل اهلی
وز جهان بیتو هیچ حاصل نیست
بی جمال تو عالم ایساقی
جز خیالی بدیده و دل نیست
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
دهن از لب، لب از دهان خوشتر
گر زبانم بری چو شمع خوشم
عاشق مست بی زبان خوشتر
بخیالت نهفته بازم عشق
عاشقی با بتان نهان خوشتر
کی فروشم ترا بصد عالم
یک نگاهت ز صد جهان خوشتر
ز آستان تو نیستم سر عرش
سر عاشق بر آستان خوشتر
ساقی، آن به که در میان آیی
خوش بود شمع و در میان خوشتر
نیست در عالم از تو به چیزی
در جهان چیست خود ز جان خوشتر
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
ای جمال تو نور دیده من
وز دو عالم تو بر گزیده من
چیست غوغای شحنه عشقت
فتنه جان آرمیده من
در کمند تعلق افتادست
از دو زلفت دل جریده من
همچو مجنون خوشم که آهوی تست
مونس خاطر رمیده من
تا لب من رسد بپا بوست
سوخت جان بلب رسیده من
شاه حسنی سزد که گویی هست
یوسف مصر زر خریده من
همه عالم بچشم و دل دیدیم
از تو بهتر ندیده دیده من
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
ای برخ جان و جان جانان هم
همه را مونس دل و جان هم
بدو محراب ابروی شوخی
قبله کافر و مسلمان هم
کفر و ایمان ما تویی بی تو
بت پرستی است کفر و ایمان هم
برفشان دست تا بر افشانم
کآستین پر درست و دامان هم
بسکه ناخن زدم بسینه چو گل
پاره شد سینه چون گریبان هم
ساقی جان تویی که از لب لعل
باده بخشی و آب حیوان هم
بطفیل تو عالمی جمعند
بلکه این عالم پریشان هم
هر چه غیز از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
ای غمت راحت روان همه
بفدای غم تو جان همه
عارضت شمع محفل خوبان
قامتت سر و بوستان همه
خنده یی کرد پسته دهنت
که زبان بسته در دهان همه
همدمان در کنار شمع رخت
جان من سوزد از میان همه
شب سگانت بخواب بر در تو
من بیدار پاسبان همه
ساقیا جرعه یی که میسوزد
غم دل مغز استخوان همه
تا شدی آفتاب عالمتاب
این حدیث است بر زبان همه
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
ساقیا، می چو در میان آری
مرده را آب در دهان آری
پرده بردار تا به معجز حسن
یوسف رفته با جهان آری
وقت آن شد که زلف بگشایی
دل دزدیده در میان آری
بزبان آریم پس از مردن
گر مرا نام بر زبان آری
بی تو عالم مرا بجان آورد
چند ازین عالمم بجان آری
ساقیا، به ز عالمی بیقین
بلکه از هر چه در گمان آری
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
ای جمال تو از نهایت بیش
بیش از یوسف و بغایت بیش
دوری از من شکایتم اینست
نتوان کرد ازین شکایت بیشس
من اسیر فراق و دل باتو
دل من از منش هدایت بیش
زخم دل از علاج کردن غیر
میکند در جگر سرایت بیش
عقل در شهر عاشقان کمتر
فتنه خیزد ازین ولایت بیش
تیغت از چنگ مردنم برهاند
نتوان کرد ازین حمایت بیش
دیده ام هر چه هست در عالم
خوانده ام قصه از نهایت بیش
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
چون تو ماهی بهیچ منزل نیست
چون تو شمعی بهیچ محفل نیست
آدمی نیست صورتیست ز گل
هر که بر صورت تو مایل نیست
مشکل اینست کز تو دورم من
ور نه امیدم از تو مشکل نیست
نقد دیوانگی است مایه عقل
غیر صبر تو اندرین دل نیست
آفرین بر غمت که در همه حال
از اسیران خویش غافل نیست
از جهانی تو حاصل اهلی
وز جهان بیتو هیچ حاصل نیست
بی جمال تو عالم ایساقی
جز خیالی بدیده و دل نیست
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ
جان عالم تویی و باقی هیچ
اهلی شیرازی : قطعات
شماره ۶ - در ره حق چو مکرمت طلبی
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۱ - تاریخ وفات پهلوان یار علی
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۱۷ - تاریخ ولادت پسر میرزا علی
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۲۳ - تاریخ وفات تاج الدین
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۲۴ - تاریخ وفات خواجه بسحاق
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۲۵ - تاریخ وفات پدر
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۲۷ - تاریخ وفات خواجه محمد