تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۶۶ - دی عزیزی بعلاالدین گفت
دی عزیزی بعلاالدین گفت
که ازین نکته شدستم غمناک
کانگه حافظ نبود خاک خورد
همه اعضاش چو افتد به مغاک
بنده هم یاد بگیرد قرآن
تا که در خاک نپوسد تن پاک
گفتم ای بنده مقبل تو مترس
هرگز انگشت نپوسد در خاک
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۹۸ - شیر مردانه بگفتم پندیت
شیر مردانه بگفتم پندیت
روبهی باشی اگر بپذیری
برکس آن به که نگیری آهو
که سگی باشی ار آهو بگیری
کمال خجندی : معمیات
شماره ۵ - آنکه در حسن مه چهارده بود
آنکه در حسن مه چهارده بود
دی شنیدم که بپیوست بسی
کمال خجندی : معمیات
شماره ۹ - با من آن ترک کمان ابرو گفت
با من آن ترک کمان ابرو گفت
پیش چشمش به زبان ترکی
که ترا کشته ام آن زنده ببین
در میان دو کمان ترکی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۵۴ - راز عشقت ز دل آمد به زبان
راز عشقت ز دل آمد به زبان
مهر در ذره نهفتن نتوان
گفتی از چشم تو خون می آید
هرچه می آید ازو در گذران
دهنت دیدم و گفتم شکر است
گفتمت هرچه خوش آمد به دهانه
الاف اگر زد به قدت سرو چمن
گویش اینک گز و اینک میدان
نسبت روی تو کردیم به ماه
ماه چرخی بزد از شادی آن
گفته خون تو ریزیم و کمال
از انتظارم چه کشی باش بر آن
حاکمی خواه بکش خواه ببخش
بندهامه خواه بخوان خواه بران
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۸۷ - هر دمی با دگری ناز مکن
هر دمی با دگری ناز مکن
چشم بر روی خسان باز مکن
چون نصیبی دهی از درد مرا
دگری را بمن انباز مکن ناز کن
می کنم ناز دگر از تو نیاز
بار دگر ناز مکن مدد مردم غماز مکن
غمزه را جانب من نیز مساز
آن نخستین ز من آغاز مکن
چون کنی ترک جفای همه کس
بازش از کبر سرافراز مکن
گفته خاک ره ماست کمال
خاک را این همه اعزاز مکن
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۵۰ - گر به من یار شوی ور نشوی
گر به من یار شوی ور نشوی
تو همان باری و دیگر نشوی
من به دیده نظری هم نکنم
گر تو در دیده مصور نشوی
ای دل این درد که داری گر ازوست
شربتی نوش که خوشتر نشوی
مشو ای دیده شب هجران خشک
که چو بینی رخ او تر نشوی
مخور ای زاهد کمخواره غمم
غم خود خور تو که لاغر نشوی
ای حسود از غم او گره نالم
تو چرا کور شوی گر نشوی
بر درش حلقه زدم گفت کمال
خاک این در نشوی در نشوی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۸ - هر چه بستیم و گشودیم عبث
هر چه بستیم و گشودیم عبث
هر چه گفتیم و شنودیم عبث
راه مقصود به جایی نرسید
پای پر آبله سودیم عبث
غفلت از حادثهٔ دهر بلاست
در ره سیل غنودیم عبث
عرصهٔ هر دو جهان تنگ فضاست
بال پرواز گشودیم عبث
عالمی چهره به ما گشته حزین
عبث آیینه زدودیم، عبث
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۴ - به کف شاخ ز گل جام رسید
به کف شاخ ز گل جام رسید
شاهد باغ، می آشام رسید
خاک را خلعت خضرا دادند
غنچه را حلهٔ گلفام رسید
ابر با چتر فریدون آمد
لاله را از کف جم، جام رسید
رعد هم کوس ز کاووس گرفت
برق با خنجر بهرام رسید
کج نهاد افسر داراب سخن
زلف سنبل به سرانجام رسید
موکب گل به صد آیین آمد
سرو هم با علم سام رسید
موج را درع نریمان دادند
سیل با دبدبهٔ عام رسید
ارغوان آتش زردشت افروخت
شحنهٔ بوالهوس خام رسید
باغبان تخت سلیمان آراست
خسرو گل به صد اکرام رسید
قسمت فیض بهاران می کرد
یک شکر خواب به بادام رسید
زهدا را خشکی اعصاب فشرد
توبه را علت سرسام رسید
نوبت بلبل رامشگر شد
دل بی تاب به آرام رسید
به دل شاد کشیدیم حزین
هر چه از ساقی ایّام رسید
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۲ - داستان گاو و مسجد
یکی از اهل ورع، گاوی را
جانب مسجد آدینه بخواند
که بیا همره من تا مسجد
گاو از دعوت عابد درماند
گفت با خود که شگفتی ست شگرف
هیچ عاقل سخن این گونه نراند
سنّت و فرض، به من فرمان نیست
گهر ذکر نیارم افشاند
نتوانم که دهم بانگ نماز
می نیارم ورقی قرآن خواند
نه امامت، نه خطابت دانم
سخن از وعظ، نیارم شنواند
گاو را هیچکس از مسجدیان
نه به منبر، نه به محراب نشاند
از پی دعوتم این مرد خدای
بی سبب نیست که این مژده رساند
آب از چاه کشیدن دانم
زیر این بارگران باید ماند
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۳۱ - اندرز
عاقلی، رنجه شد از طعن عدو
قلت هذا عجبٌ کیف یسوغ
راست گر گفته چه رنجی از راست؟
گر دروغ است، چه رنجش ز دروغ
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۷۱ - دور نشاط آمد و دوران گل
دور نشاط آمد و دوران گل
بزم طرب ساز در ایوان گل
گلشن جان تازه کند هر سحر
گریه ابر و لب خندان گل
دل بگشاید به چمن تا گشاد
باد سحر گوی گریبان گل
پای من و رقص و طواف چمن
دست من و ساغر و دامان گل
موسم شادی ست چه خون می چکد
از سپر لاله و پیکان گل
جام جم از دست منه زانکه زود
باد برد تخت سلیمان گل
سرو از آن یافت بلندی که او
چتر کشد بر سر سلطان گل
خیز که هر صبح گل افشان کنیم
پیشتر از صبح گل افشان گل
باده به دور آر، که دور حیات
زود زوال است چو دوران گل
مرغ سحر را چه نوا بعد ازین
زان که جلال است ثناخوان گل
جلال عضد : قطعات
شماره ۶ - مولنا مادر فرزندانت
مولنا مادر فرزندانت
پسران ناکس و دون می زاید
مستحاض است که فرزندان را
این چنین غرقه به خون می زاید
...س او بند همی باید کرد
که ازو جمله جنون می زاید
...س چنین گنده نمی زاید کس
او مگر از ره کو... می زاید
... یر خر خورد عجب حالی نیست
این همه سگ بچه چون می زاید
جلال عضد : مفردات
شماره ۱۲ - حافظ ما به عقل و خوش خوانی
حافظ ما به عقل و خوش خوانی
ثانی انتر ست و صوت حمار
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱ - دست در زلف مهی باید کرد
دست در زلف مهی باید کرد
فکر روز سیهی باید کرد
یار من بی‌سروپا خوانده مرا
فکر کفش و کلهی باید کرد
قائم مقام فراهانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۴۱ - قطعه‌ایست در مورد مربای سیب
من که پرورده طعم آبم
از چه با تهمت شهد نابم
نقطه ممتنع التقسیمم
مرکز دایره پشقابم
وحدت صرف و ببرهان شهود
رد هر مشرک و هر مرتابم
منم آن دخت که در حجله شاخ
شد فرو چیده به عیش اسبابم
بود در شاخ زمرد مهدم
بود در مهد زبرجد خوابم
دایه صنع همی سود به چهر
گه سفیدابم و گه سرخابم
غافل از گردش چرخ دولاب
که به طهران کشد از دولابم
پس به ناظر دهدم کز تن، پوست،
به در آرد بتر از قصابم
ناظرا کارد به پهلو مزنم
نه توئی رستم و من سهرابم
منم آن زائده خوان وزیر
که کنون مائده اصحابم
دست ها سجده به سویم آرند
به مثال که مگر محرابم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۰ - نخل امید ز بار افتادست
نخل امید ز بار افتادست
با غم از چشم بهار افتادست
بی حسابست همان درد دلم
نفسم گر به شمار افتادست
گریه زین تخم که بر سینه فشاند
ناله ها آبله دار افتادست
برد بر سر کشیم سرکوبی
حیف دستم که زکار افتادست
درد را در خور طاقت بدهند
شعله در جان شرر افتادست
دل زمانیست حق رهگذراست
هرچه در راهگذار افتادست
در دکانم ز کسادی چه که نیست
گرد بر روی غبار افتادست
اضطراب نگهت از دل ماست
باز چشمت به شکار افتادست
حسن تو با همه بی پروائی
در پی خون بهار افتادست
همه جا آه کلیم از پی دوست
گرد دنبال سوار افتادست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۱۰ - دلم با چشم تر یکرنگ از آنست
دلم با چشم تر یکرنگ از آنست
که پای اشک خونین در میانست
بآب تیغ او نازم که در خاک
همان خونابه زخمش روانست
چه طفلست اینکه گاه مشق بیداد
خطش زخمست و لوحش استخوانست
جهد از خاک ما فواره خون
همین شمع مزار کشتگانست
پر و بالم ز سنگ سردمهران
زهم پاشیده تر از آشیانست
زبان و دل یکی گر دست در عشق
جرس را ناله پرتأثیر از آنست
زگریه دامن ما گرچه دریاست
ولی آلوده دامانی همانست
درین وادی منم درمانده، ورنه
بمنزل رفته گر ریگ روانست
ز بس در زیر بار لخت دل رفت
نگه بر دیده ام بار گرانست
اسیر تست دل ور خاک گردد
غبار طره عنبر فشانست
کلیم از هند دلگیری ندارد
پس از الفت قفس هم آشیانست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳۷ - باغ و راغ من خونین جگرست
باغ و راغ من خونین جگرست
نفسی کز دل من تنگ ترست
ز آنچه آن سرو بخود می پیچد
پیچش طره و تاب کمرست
بیزبان باش، نبینی که قلم
با زبانست و سرش در خطرست
آب از اشک جگرسوزی خورد
نخل آهم که سراسر ثمرست
همت عالی ما هست تهی
شاهبازیست که بی بال و پرست
برنگردیده بچشمم تا رفت
خواب با اشک مگر هم سفرست
نکهت گوهر دلها سفته
مژه حکاک عقیق جگرست
بیم سر باشد اگر در ره عشق
چون سرت پای شود بیخطرست
آستین هر که بدستش افتاد
در پی کشتن شمع سحرست
اختر طالع وارون کلیم
نظر تربیتش از شررست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۱۲ - دلا بار وجود از خویش افکن
دلا بار وجود از خویش افکن
درین ره کاری آخر پیش افکن
تو صید عالم قدسی درین دشت
کمند وحدتی بر خویش افکن
دل آسوده را در خون فرو بر
بر آن مژگان کافر کیش افکن
مگر در خواب بینی روی راحت
چو گل بستر بروی نیش افکن
بر آن پستی، که دارد قصر شاهی
نظر از کلبه درویش افکن
بره گر پیش پای خود نبینی
گنه بر عقل دوراندیش افکن
اگر سرمایه خونابه کم شد
دلا زان لب نمک بر ریش افکن
گر از تقصیرها داری خجالت
سر از شمشیر او در پیش افکن
کلیم از فکر آن لبهای پرشور
نمک در دیگ سودا بیش افکن