تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱ - سینه ای داده ام به تیغ جفا
سینه ای داده ام به تیغ جفا
جگر از چاک کرده ام پیدا
عیش وصلت قوام باده ی شوق
دل ندانم ز دست و سر از پا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۹۴ - پی گم گشتگی ستاره ماست
پی گم گشتگی ستاره ماست
بال عنقا کلید چاره ماست
در دل آن چشم مست می گذرد
اول مستی گذاره ماست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۹۵ - محبت خانه زاد سینه ماست
محبت خانه زاد سینه ماست
خموشی همدم دیرینه ماست
ز جوی سینه صافی می خورد آب
فراموشی که تیغ کینه ماست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۹۹ - یاد روی تو نور چشم من است
یاد روی تو نور چشم من است
آب آیینه آتش چمن است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۰۵ - ضعف بازوی من کمان من است
ضعف بازوی من کمان من است
دل جان سخت من نشان من است
می خورد خون دل ولی شب و روز
قسم ته دلیش جان من است؟
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۵۳ - دل ما سوخت دود گلخن کیست
دل ما سوخت دود گلخن کیست
پر ز خون شد بهار گلشن کیست
آه بلبل چراغ خلوت ما
نکهت گل نسیم دامن کیست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۶ - یار با ما سر وفا دارد
یار با ما سر وفا دارد
نگهش رنگ آشنا دارد
هر چه بینم ز دوست خالی نیست
چقدرها زمین صفا دارد
بخت اگر یار من شود بینم
چشم او رو به سوی ما دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۵ - سیرگل زیر پیرهن دارد
سیرگل زیر پیرهن دارد
جان آیینه در بدن دارد
دل پیمان شکن مبارک باد
عشق پیمان دلشکن دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۵ - دل دشمن نصیحتی دارد
دل دشمن نصیحتی دارد
چشم بیگانه الفتی دارد
خبر از مستی و خمارش نیست
میگساری فراغتی دارد
دل دیوانه بی تماشا نیست
هر کجا هست صحبتی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۴ - چند منعم ز کوی یار کنید
چند منعم ز کوی یار کنید
حیرتم را یکی هزار کنید
دست مستانه را برافشانید
آستین دامن بهار کنید
گریه تخم شرار می کارد
دیده ها وقف لاله زار کنید
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۷۴ - و له
اگر آن یار یار من باشد
مونس روزگار من باشد
بیم باشد که از میان بروم
اگر او در کنار من باشد
اختیار جهانیان است او
لاجرم اختیار من باشد
روی محبوب و زلف مشک افشان
سنبل و نوبهار من باشد
گه بود عمر و زندگانی من
گه خداوندگار من باشد
گر به کارم نظر کند دلبر
در جهان کار کار من باشد
پرده بر خویش پاره پاره کنم
گر نه او پرده دار من باشد
حیدر این شعر تر که می گوید
سخنش یادگار من باشد
فرخی یزدی : دیگر سروده‌ها
شمارهٔ ۹ - قطعه
نصرت الدوله در فنای وطن
در اروپا کند تلاشی ببین
گاه پاریس و گه ژنو او را
با لبی پر ز ارتعاش ببین
در بر لرد کرزنش دائم
با صدای جگر خراش ببین
همچو دلال در فروش وطن
دائمش مشتری تراش ببین
از لوید جرج بیشتر اصرار
دارد این گرگ بچه فاش ببین
تا وطن را به انگلیس دهد
کاسه گرم تر ز آش ببین
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۵ - دو عقیقت دو چشمه ی نوش است
دو عقیقت دو چشمه ی نوش است
هم گهر پاش و گهر پوش است
تا به خون ریختن نویدم داد
در تنم خون ز شوق در جوش است
صبر و هوشی نماند زانکه لبت
رهزن صبر و آفت هوش است
با وجود خیال او چه عجب
اگرم نام خود فراموش است
شیخ کز باده کرد منعم دوش
دیدم امشب که مست و مدهوش است
فاش گردد چو عیب ها اگرش
فتد این خرقه ای که بر دوش است
ننگش از تاج شاهی آنکه ز تو
حلقه ی بندگیش در گوش است
فارغ از رشک غیرم و غم هجر
تا خیال توام هم آغوش است
پرده ی ما نمیدرند (سحاب)
که خطابخش ما خطا پوش است
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۲ - آنکه بی غم نه یک زمان دل ماست
آنکه بی غم نه یک زمان دل ماست
آنچه با غم سرشته شد گل ماست
ما که ایم و کجاست کوی حبیب
غرقه ی بحر عشق ساحل ماست
چشم بینانه ورنه در همه جا
صورت دوست در مقابل ماست
ما بفکر وفای یارو فلک
متحیر ز فکر باطل ماست
آنچه مشکلتر است از همه چیز
در بر عقل حل مشکل ماست
چهره ی او چراغ بزم رقیب
شعله ی آه شمع محفل ماست
شد به ظاهر ز قتل ما غمگین
تا نداند کسی که قاتل ماست
چه غم از خصمی سپهر (سحاب)
اگر الطاف دوست شامل ماست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۴ - مدعی بی تو در بلای من است
مدعی بی تو در بلای من است
دور گردون به مدعای من است
چون در افتد بکار من گرهی
تا لب او گره گشای من است
همه خلق آگهند و من به گمان
کآگه از حال من خدای من است
چون بمقصد رسم که در ره عشق؟
دل گمراه رهنمای من است
هر جفا پیشه با وفاست اگر
بیوفا یار بی وفای من است
هر زمان درد عشقم افزون باد
که مرا درد من دوای من است
دادمش دل منش بدست و، کشم
هر چه از دست او سزای من است
آنچه آخر (سحاب) شد کوتاه
از سر کوی دوست پای من است
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۰ - در دلم خار غم خلیده ی اوست
در دلم خار غم خلیده ی اوست
پشتم از بار دل خمیده ی اوست
تیغ کین هر زمان کشیده ی اوست
صید دلها بخون طپیده ی اوست
دل من یا تنور پیره زن است
کآتش آه، آب دیده ی اوست
شهد مهر آنکه کام او بخشد
کام زهر آنکه غم چشیده ی اوست
آنکه آن چاک پیرهن دارد
جامه ی صبر من دریده ی اوست
نگه او بجان و دل بی رحم
چکنم دل از او و دیده ی اوست
رام کس نیست چشم و حشی او
آخر این آهوی رمیده ی اوست
این رخ دلربا (سحاب) کز او
خلقی از جان طمع بریده ی اوست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - لب لعلت چو میل باده کند
لب لعلت چو میل باده کند
نشئه باده را زیاده کند
من سگ کوی دلبری که مرا
به کمند وفا قلاده کند
هر که جز کوی دوست قبله ی اوست
طاعت خویش را اعاده کند
نقش روی تو صفحه ی دل را
ز آرزوی دو کون ساده کند
فارغ از جورت آنکه همچو (سحاب)
جان نثار تو دل نداده کند
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸۸ - دلش از عشق خون به سینه نگر
دلش از عشق خون به سینه نگر
می نابش در آبگینه نگر
مایلش دل بمهر کینه دلی است
در دلش باز میل کینه نگر
کلبه اش ز آب دیده چون بحریست
تن در آن بحر چون سفینه نگر
شده نازک ز تاب عشق دلش
سنگ را زآتش آبگینه نگر
که چون من با فغان و ناله قرین
دل آن ماه بی قرینه نگر
هر که خصم شهش مدام (سحاب)
زهر جانکاه در قنینه نگر
آنکه صد چون سکندر و دارا
بر درش بنده ی کمینه نگر
خسروی کاختر و قضا و قدر
بر درش بنده ی کهینه نگر
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - گله تا حشر اگر زیار کنم
گله تا حشر اگر زیار کنم
شرح یک شمه از هزار کنم
چاره ی یأس شد زو عده ی وصل
تا چه با درد انتظار کنم
روزگارم سیه تو کردی و من
شکوه از جور روزگار کنم
بر در او چه جای نومیدیست
به چه دل را امیدوار کنم؟
نیم جانی که هست قابل نیست
که به پای تواش نثار کنم
هم ز بهر نثار نیست مرا
بجز این نیم جان چه کار کنم
بی تو چشم (سحاب) را چو سحاب
خجل از چشم اشک بار کنم
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - غافل است آن که از دلم دل او
غافل است آن که از دلم دل او
گو بیندیش ز آه غافل او
کرده ام جا به بزم غیر که یار
ناید از شرم من به محفل او
چون جرس دل فغان کند گویی
بر شتر بسته اند محمل او
هم فلک بود خصم دل هم یار
تا کدامند زین دو قاتل او
هر چه دارد ز دلبری دارد
جز ترحم که نیست در دل او
دل چنین کرده کار من مشکل
که خود آسان مباد مشکل او
به که گیرم سراغ دل چو مرا
ندهد کس نشان ز منزل او
چون فتد در خیال وصل (سحاب)
عقل خندد به فکر باطل او