تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱ - سینه ای داده ام به تیغ جفا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۹۴ - پی گم گشتگی ستاره ماست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۹۵ - محبت خانه زاد سینه ماست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۹۹ - یاد روی تو نور چشم من است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۰۵ - ضعف بازوی من کمان من است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۵۳ - دل ما سوخت دود گلخن کیست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۶ - یار با ما سر وفا دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۵ - سیرگل زیر پیرهن دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۵ - دل دشمن نصیحتی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۴ - چند منعم ز کوی یار کنید
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۷۴ - و له
اگر آن یار یار من باشد
مونس روزگار من باشد
بیم باشد که از میان بروم
اگر او در کنار من باشد
اختیار جهانیان است او
لاجرم اختیار من باشد
روی محبوب و زلف مشک افشان
سنبل و نوبهار من باشد
گه بود عمر و زندگانی من
گه خداوندگار من باشد
گر به کارم نظر کند دلبر
در جهان کار کار من باشد
پرده بر خویش پاره پاره کنم
گر نه او پرده دار من باشد
حیدر این شعر تر که می گوید
سخنش یادگار من باشد
مونس روزگار من باشد
بیم باشد که از میان بروم
اگر او در کنار من باشد
اختیار جهانیان است او
لاجرم اختیار من باشد
روی محبوب و زلف مشک افشان
سنبل و نوبهار من باشد
گه بود عمر و زندگانی من
گه خداوندگار من باشد
گر به کارم نظر کند دلبر
در جهان کار کار من باشد
پرده بر خویش پاره پاره کنم
گر نه او پرده دار من باشد
حیدر این شعر تر که می گوید
سخنش یادگار من باشد
فرخی یزدی : دیگر سرودهها
شمارهٔ ۹ - قطعه
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۵ - دو عقیقت دو چشمه ی نوش است
دو عقیقت دو چشمه ی نوش است
هم گهر پاش و گهر پوش است
تا به خون ریختن نویدم داد
در تنم خون ز شوق در جوش است
صبر و هوشی نماند زانکه لبت
رهزن صبر و آفت هوش است
با وجود خیال او چه عجب
اگرم نام خود فراموش است
شیخ کز باده کرد منعم دوش
دیدم امشب که مست و مدهوش است
فاش گردد چو عیب ها اگرش
فتد این خرقه ای که بر دوش است
ننگش از تاج شاهی آنکه ز تو
حلقه ی بندگیش در گوش است
فارغ از رشک غیرم و غم هجر
تا خیال توام هم آغوش است
پرده ی ما نمیدرند (سحاب)
که خطابخش ما خطا پوش است
هم گهر پاش و گهر پوش است
تا به خون ریختن نویدم داد
در تنم خون ز شوق در جوش است
صبر و هوشی نماند زانکه لبت
رهزن صبر و آفت هوش است
با وجود خیال او چه عجب
اگرم نام خود فراموش است
شیخ کز باده کرد منعم دوش
دیدم امشب که مست و مدهوش است
فاش گردد چو عیب ها اگرش
فتد این خرقه ای که بر دوش است
ننگش از تاج شاهی آنکه ز تو
حلقه ی بندگیش در گوش است
فارغ از رشک غیرم و غم هجر
تا خیال توام هم آغوش است
پرده ی ما نمیدرند (سحاب)
که خطابخش ما خطا پوش است
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۲ - آنکه بی غم نه یک زمان دل ماست
آنکه بی غم نه یک زمان دل ماست
آنچه با غم سرشته شد گل ماست
ما که ایم و کجاست کوی حبیب
غرقه ی بحر عشق ساحل ماست
چشم بینانه ورنه در همه جا
صورت دوست در مقابل ماست
ما بفکر وفای یارو فلک
متحیر ز فکر باطل ماست
آنچه مشکلتر است از همه چیز
در بر عقل حل مشکل ماست
چهره ی او چراغ بزم رقیب
شعله ی آه شمع محفل ماست
شد به ظاهر ز قتل ما غمگین
تا نداند کسی که قاتل ماست
چه غم از خصمی سپهر (سحاب)
اگر الطاف دوست شامل ماست
آنچه با غم سرشته شد گل ماست
ما که ایم و کجاست کوی حبیب
غرقه ی بحر عشق ساحل ماست
چشم بینانه ورنه در همه جا
صورت دوست در مقابل ماست
ما بفکر وفای یارو فلک
متحیر ز فکر باطل ماست
آنچه مشکلتر است از همه چیز
در بر عقل حل مشکل ماست
چهره ی او چراغ بزم رقیب
شعله ی آه شمع محفل ماست
شد به ظاهر ز قتل ما غمگین
تا نداند کسی که قاتل ماست
چه غم از خصمی سپهر (سحاب)
اگر الطاف دوست شامل ماست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۴ - مدعی بی تو در بلای من است
مدعی بی تو در بلای من است
دور گردون به مدعای من است
چون در افتد بکار من گرهی
تا لب او گره گشای من است
همه خلق آگهند و من به گمان
کآگه از حال من خدای من است
چون بمقصد رسم که در ره عشق؟
دل گمراه رهنمای من است
هر جفا پیشه با وفاست اگر
بیوفا یار بی وفای من است
هر زمان درد عشقم افزون باد
که مرا درد من دوای من است
دادمش دل منش بدست و، کشم
هر چه از دست او سزای من است
آنچه آخر (سحاب) شد کوتاه
از سر کوی دوست پای من است
دور گردون به مدعای من است
چون در افتد بکار من گرهی
تا لب او گره گشای من است
همه خلق آگهند و من به گمان
کآگه از حال من خدای من است
چون بمقصد رسم که در ره عشق؟
دل گمراه رهنمای من است
هر جفا پیشه با وفاست اگر
بیوفا یار بی وفای من است
هر زمان درد عشقم افزون باد
که مرا درد من دوای من است
دادمش دل منش بدست و، کشم
هر چه از دست او سزای من است
آنچه آخر (سحاب) شد کوتاه
از سر کوی دوست پای من است
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۰ - در دلم خار غم خلیده ی اوست
در دلم خار غم خلیده ی اوست
پشتم از بار دل خمیده ی اوست
تیغ کین هر زمان کشیده ی اوست
صید دلها بخون طپیده ی اوست
دل من یا تنور پیره زن است
کآتش آه، آب دیده ی اوست
شهد مهر آنکه کام او بخشد
کام زهر آنکه غم چشیده ی اوست
آنکه آن چاک پیرهن دارد
جامه ی صبر من دریده ی اوست
نگه او بجان و دل بی رحم
چکنم دل از او و دیده ی اوست
رام کس نیست چشم و حشی او
آخر این آهوی رمیده ی اوست
این رخ دلربا (سحاب) کز او
خلقی از جان طمع بریده ی اوست
پشتم از بار دل خمیده ی اوست
تیغ کین هر زمان کشیده ی اوست
صید دلها بخون طپیده ی اوست
دل من یا تنور پیره زن است
کآتش آه، آب دیده ی اوست
شهد مهر آنکه کام او بخشد
کام زهر آنکه غم چشیده ی اوست
آنکه آن چاک پیرهن دارد
جامه ی صبر من دریده ی اوست
نگه او بجان و دل بی رحم
چکنم دل از او و دیده ی اوست
رام کس نیست چشم و حشی او
آخر این آهوی رمیده ی اوست
این رخ دلربا (سحاب) کز او
خلقی از جان طمع بریده ی اوست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - لب لعلت چو میل باده کند
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸۸ - دلش از عشق خون به سینه نگر
دلش از عشق خون به سینه نگر
می نابش در آبگینه نگر
مایلش دل بمهر کینه دلی است
در دلش باز میل کینه نگر
کلبه اش ز آب دیده چون بحریست
تن در آن بحر چون سفینه نگر
شده نازک ز تاب عشق دلش
سنگ را زآتش آبگینه نگر
که چون من با فغان و ناله قرین
دل آن ماه بی قرینه نگر
هر که خصم شهش مدام (سحاب)
زهر جانکاه در قنینه نگر
آنکه صد چون سکندر و دارا
بر درش بنده ی کمینه نگر
خسروی کاختر و قضا و قدر
بر درش بنده ی کهینه نگر
می نابش در آبگینه نگر
مایلش دل بمهر کینه دلی است
در دلش باز میل کینه نگر
کلبه اش ز آب دیده چون بحریست
تن در آن بحر چون سفینه نگر
شده نازک ز تاب عشق دلش
سنگ را زآتش آبگینه نگر
که چون من با فغان و ناله قرین
دل آن ماه بی قرینه نگر
هر که خصم شهش مدام (سحاب)
زهر جانکاه در قنینه نگر
آنکه صد چون سکندر و دارا
بر درش بنده ی کمینه نگر
خسروی کاختر و قضا و قدر
بر درش بنده ی کهینه نگر
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - گله تا حشر اگر زیار کنم
گله تا حشر اگر زیار کنم
شرح یک شمه از هزار کنم
چاره ی یأس شد زو عده ی وصل
تا چه با درد انتظار کنم
روزگارم سیه تو کردی و من
شکوه از جور روزگار کنم
بر در او چه جای نومیدیست
به چه دل را امیدوار کنم؟
نیم جانی که هست قابل نیست
که به پای تواش نثار کنم
هم ز بهر نثار نیست مرا
بجز این نیم جان چه کار کنم
بی تو چشم (سحاب) را چو سحاب
خجل از چشم اشک بار کنم
شرح یک شمه از هزار کنم
چاره ی یأس شد زو عده ی وصل
تا چه با درد انتظار کنم
روزگارم سیه تو کردی و من
شکوه از جور روزگار کنم
بر در او چه جای نومیدیست
به چه دل را امیدوار کنم؟
نیم جانی که هست قابل نیست
که به پای تواش نثار کنم
هم ز بهر نثار نیست مرا
بجز این نیم جان چه کار کنم
بی تو چشم (سحاب) را چو سحاب
خجل از چشم اشک بار کنم
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - غافل است آن که از دلم دل او
غافل است آن که از دلم دل او
گو بیندیش ز آه غافل او
کرده ام جا به بزم غیر که یار
ناید از شرم من به محفل او
چون جرس دل فغان کند گویی
بر شتر بسته اند محمل او
هم فلک بود خصم دل هم یار
تا کدامند زین دو قاتل او
هر چه دارد ز دلبری دارد
جز ترحم که نیست در دل او
دل چنین کرده کار من مشکل
که خود آسان مباد مشکل او
به که گیرم سراغ دل چو مرا
ندهد کس نشان ز منزل او
چون فتد در خیال وصل (سحاب)
عقل خندد به فکر باطل او
گو بیندیش ز آه غافل او
کرده ام جا به بزم غیر که یار
ناید از شرم من به محفل او
چون جرس دل فغان کند گویی
بر شتر بسته اند محمل او
هم فلک بود خصم دل هم یار
تا کدامند زین دو قاتل او
هر چه دارد ز دلبری دارد
جز ترحم که نیست در دل او
دل چنین کرده کار من مشکل
که خود آسان مباد مشکل او
به که گیرم سراغ دل چو مرا
ندهد کس نشان ز منزل او
چون فتد در خیال وصل (سحاب)
عقل خندد به فکر باطل او