تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۰ - بر دلم دوش دری از حرم راز گشود
بر دلم دوش دری از حرم راز گشود
بسته بود این در اقبال بمن باز گشود
بود بر رشته پیوند دلم با غم دوست
عقده جهل بسی ناخن اعجاز گشود
مرغ نارسته پر روح مرا مستی عشق
داد پرواز که گفتی که پر ناز گشود
اینگل از باغ که بشکفت که چون بلبل باغ
از گلوی من سودازده آواز گشود
لوحش الله بدین نغمه که زد مطرب عشق
عقده دام دل از دمدمه ساز گشود
دلم از عشق نهان گنج گهر بود و بخلق
در این گنج گهر دیده غماز گشود
تلخ کامی من از یار بدل شد که بحرف
لب پر شهد تر از شکر اهواز گشود
دل من رفت بعرش از طرب ساز سماع
این چه بالیست که آنمرغ طربساز گشود
نرسد کفر بایمان صفا بی رخ دوست
در این کعبه بمن آن بت طناز گشود
بسته بود این در اقبال بمن باز گشود
بود بر رشته پیوند دلم با غم دوست
عقده جهل بسی ناخن اعجاز گشود
مرغ نارسته پر روح مرا مستی عشق
داد پرواز که گفتی که پر ناز گشود
اینگل از باغ که بشکفت که چون بلبل باغ
از گلوی من سودازده آواز گشود
لوحش الله بدین نغمه که زد مطرب عشق
عقده دام دل از دمدمه ساز گشود
دلم از عشق نهان گنج گهر بود و بخلق
در این گنج گهر دیده غماز گشود
تلخ کامی من از یار بدل شد که بحرف
لب پر شهد تر از شکر اهواز گشود
دل من رفت بعرش از طرب ساز سماع
این چه بالیست که آنمرغ طربساز گشود
نرسد کفر بایمان صفا بی رخ دوست
در این کعبه بمن آن بت طناز گشود
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۱ - اگر آن مرغ که رفت از بر من باز آید
اگر آن مرغ که رفت از بر من باز آید
باز بشکسته پر روح بپرواز آید
مرغ باغ ملکوتست دل من که پرید
بهوائی که اگر صعوه رود باز آید
زلف او سلسله عشق بود چنگ زنم
که بگوش دل از آن سلسله آواز آید
حرم راز حقیقت در فقرست و فنا
کیست جز دل که مقیم حرم راز آید
طنز چبود بخداوندی ما سجده برید
که بخلوتگه ما آن بت طناز آید
عجز پیش آر و نیاز ایدل سر گشته که یار
نازنینیست که از دستگه ناز آید
بمذاق من شوریده خیال لب دوست
شهد آلوده تر از شکر اهواز آید
هفت گردنده چالاک بگردش نرسند
دل چو دردست حقیقت بتک و تاز آید
سر وحدت چو تجلی کند از غیب وجود
آفتابیست که از مشرق اعجاز آید
لب روح القدست اینکه به نای دل من
دم قدسی دمد و دمگه و دمساز آید
عشق سریست که تا سر نسپاری ندهند
نیست نان پاره که از دکه خباز آید
جمع اضداد کند خسرو توحید صفا
این صدائیست که در خلوت خراز آید
باز بشکسته پر روح بپرواز آید
مرغ باغ ملکوتست دل من که پرید
بهوائی که اگر صعوه رود باز آید
زلف او سلسله عشق بود چنگ زنم
که بگوش دل از آن سلسله آواز آید
حرم راز حقیقت در فقرست و فنا
کیست جز دل که مقیم حرم راز آید
طنز چبود بخداوندی ما سجده برید
که بخلوتگه ما آن بت طناز آید
عجز پیش آر و نیاز ایدل سر گشته که یار
نازنینیست که از دستگه ناز آید
بمذاق من شوریده خیال لب دوست
شهد آلوده تر از شکر اهواز آید
هفت گردنده چالاک بگردش نرسند
دل چو دردست حقیقت بتک و تاز آید
سر وحدت چو تجلی کند از غیب وجود
آفتابیست که از مشرق اعجاز آید
لب روح القدست اینکه به نای دل من
دم قدسی دمد و دمگه و دمساز آید
عشق سریست که تا سر نسپاری ندهند
نیست نان پاره که از دکه خباز آید
جمع اضداد کند خسرو توحید صفا
این صدائیست که در خلوت خراز آید
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۳ - دل کس خسته آن زلف گرهگیر مباد
دل کس خسته آن زلف گرهگیر مباد
هیچ دیوانه چو من در خور زنجیر مباد
دل من طالب اکسیر شد و سوخت ز درد
سوختم دل شده ئی طالب اکسیر مباد
عاشقی دوش حدیث سر آن زلف بتاب
کرد تقریر و دلم برد که تقریر مباد
طالب شیفته ئی آیتی از آن خط سبز
کرد تفسیر و مرا کشت که تفسیر مباد
نفس من ز تف ناله شبگیر بسوخت
کس چو من سوخته ناله شبگیر مباد
دیدم آن صورت و دل رفت بدانگونه ز دست
که بحیرانی من صورت تصویر مباد
کرد در روز جوانی ز غم عشقم پیر
نوجوانی که ورا بخت جوان پیر مباد
زاهد شهر بدم پیر خرابات شدم
کس چو من دستخوش پنجه تقدیر مباد
عشق تسخیر دلم کرد و شدم شهره شهر
ملکتی چون دل من سخره تسخیر مباد
تیر مژگان تو کافر بچه از دل بگذشت
سینه هیچ مسلمان هدف تیر مباد
کرد تاثیر چنان در دل زارم که مپرس
هیچ پیکان بچنان قوت تاثیر مباد
برد پیمان تو و عشق من از عقل ثبات
که بعشق من و پیمان تو تفسیر مباد
بستی و خستی و آتش زدی ای عشق بدل
آهوی دشت بمیدان تو نخجیر مباد
عقده عشق نشد باز بتدبیر صفا
عقده ئی در گره ناخن تدبیر مباد
هیچ دیوانه چو من در خور زنجیر مباد
دل من طالب اکسیر شد و سوخت ز درد
سوختم دل شده ئی طالب اکسیر مباد
عاشقی دوش حدیث سر آن زلف بتاب
کرد تقریر و دلم برد که تقریر مباد
طالب شیفته ئی آیتی از آن خط سبز
کرد تفسیر و مرا کشت که تفسیر مباد
نفس من ز تف ناله شبگیر بسوخت
کس چو من سوخته ناله شبگیر مباد
دیدم آن صورت و دل رفت بدانگونه ز دست
که بحیرانی من صورت تصویر مباد
کرد در روز جوانی ز غم عشقم پیر
نوجوانی که ورا بخت جوان پیر مباد
زاهد شهر بدم پیر خرابات شدم
کس چو من دستخوش پنجه تقدیر مباد
عشق تسخیر دلم کرد و شدم شهره شهر
ملکتی چون دل من سخره تسخیر مباد
تیر مژگان تو کافر بچه از دل بگذشت
سینه هیچ مسلمان هدف تیر مباد
کرد تاثیر چنان در دل زارم که مپرس
هیچ پیکان بچنان قوت تاثیر مباد
برد پیمان تو و عشق من از عقل ثبات
که بعشق من و پیمان تو تفسیر مباد
بستی و خستی و آتش زدی ای عشق بدل
آهوی دشت بمیدان تو نخجیر مباد
عقده عشق نشد باز بتدبیر صفا
عقده ئی در گره ناخن تدبیر مباد
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۴ - بسته سلسله دام، هوس بازانند
بسته سلسله دام، هوس بازانند
رسته از سلسله دام هوس، بازانند
در پی دیدن دل باغم چوگان طلب
عاشقان بر صفت گوی بسر تازانند
خاکباز ره عشقیم که در محضر دوست
خاکبازان ره عشق سرافرازانند
طالب ملک بقائی طلب از اهل فنا
که درین مرحله این قوم ز ممتازانند
دل نظر باز نگیرد که بدیوان حضور
مستحق نظر دوست نظر بازانند
مردم جاه طلب راه نیابند بدوست
خانه جویان خدا خانه براندازانند
در خور عربده آغار نباشد می راز
می پرستان هوی عربده آغازانند
زاغ سلطان چمن شد بزن ای بلبل جان
زین قفس بال ببامی که هم آوازانند
ناز از شه مکش و باش گدای در دوست
که گدایان در دوست بشه نازانند
نازم آن پرده سرایان که پس پرده دل
دور از ساز طرب، ساز طرب سازانند
طالب گوهر جان راست دلی غرقه بخون
این دو چشم من دلباخته در یازانند
غم من فاش شد از دیده مگو باز صفا
راز با مردم این خانه که غمازانند
رسته از سلسله دام هوس، بازانند
در پی دیدن دل باغم چوگان طلب
عاشقان بر صفت گوی بسر تازانند
خاکباز ره عشقیم که در محضر دوست
خاکبازان ره عشق سرافرازانند
طالب ملک بقائی طلب از اهل فنا
که درین مرحله این قوم ز ممتازانند
دل نظر باز نگیرد که بدیوان حضور
مستحق نظر دوست نظر بازانند
مردم جاه طلب راه نیابند بدوست
خانه جویان خدا خانه براندازانند
در خور عربده آغار نباشد می راز
می پرستان هوی عربده آغازانند
زاغ سلطان چمن شد بزن ای بلبل جان
زین قفس بال ببامی که هم آوازانند
ناز از شه مکش و باش گدای در دوست
که گدایان در دوست بشه نازانند
نازم آن پرده سرایان که پس پرده دل
دور از ساز طرب، ساز طرب سازانند
طالب گوهر جان راست دلی غرقه بخون
این دو چشم من دلباخته در یازانند
غم من فاش شد از دیده مگو باز صفا
راز با مردم این خانه که غمازانند
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۶ - آمد و رفت ز سودائی خود یاد نکرد
آمد و رفت ز سودائی خود یاد نکرد
نتوان گفت باین دل شده بیداد نکرد
دل من کز شکن طره او بود خراب
میتوانست بیک پرسش و آباد نکرد
گر غمی بود مرا بود ز عشق رخ دوست
روی ننمود و من غمزده را شاد نکرد
آنچه بر سینه من کرد سر ناوک عشق
بر دل سنگ سیه تیشه فرهاد نکرد
صبر بین تا بچه پایه ست که در پای تو سوخت
دل دیوانه و از دست تو فریاد نکرد
هست شمشاد چو قد تو ولی وقت قیام
این قیامت که تو کردی قد شمشاد نکرد
دلم از کوه قوی تر بد و در او هنری
کرد عشق تو که در پر کهی باد نکرد
لاله را جز رخ گلگون تو بیرنگ نساخت
سرو را جز قد موزون تو آزاد نکرد
هر که با شادی روی تو شب آورد بروز
روز را شب بهوای بت نوشاد نکرد
کرد تیر نگهت بر دل و بر دیده من
کار زاری که بکس ناوک پولاد نکرد
چون فکندی بسرم پای نه ای آفت جان
تا نگویند ز افتاده خود یاد نکرد
عشق و آزادگی و مردی و رادی همه داد
کس نگوید بصفا مکرمت ایراد نکرد
نتوان گفت باین دل شده بیداد نکرد
دل من کز شکن طره او بود خراب
میتوانست بیک پرسش و آباد نکرد
گر غمی بود مرا بود ز عشق رخ دوست
روی ننمود و من غمزده را شاد نکرد
آنچه بر سینه من کرد سر ناوک عشق
بر دل سنگ سیه تیشه فرهاد نکرد
صبر بین تا بچه پایه ست که در پای تو سوخت
دل دیوانه و از دست تو فریاد نکرد
هست شمشاد چو قد تو ولی وقت قیام
این قیامت که تو کردی قد شمشاد نکرد
دلم از کوه قوی تر بد و در او هنری
کرد عشق تو که در پر کهی باد نکرد
لاله را جز رخ گلگون تو بیرنگ نساخت
سرو را جز قد موزون تو آزاد نکرد
هر که با شادی روی تو شب آورد بروز
روز را شب بهوای بت نوشاد نکرد
کرد تیر نگهت بر دل و بر دیده من
کار زاری که بکس ناوک پولاد نکرد
چون فکندی بسرم پای نه ای آفت جان
تا نگویند ز افتاده خود یاد نکرد
عشق و آزادگی و مردی و رادی همه داد
کس نگوید بصفا مکرمت ایراد نکرد
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۹ - ای بلب آمده جان یار ببالین آمد
ای بلب آمده جان یار ببالین آمد
صبر کن وقت نثار من مسکین آمد
آمد آن شاه ختن با شکن زلف سیاه
شهر آراسته شد قافله چین آمد
گشت چون گونه او خانه من رشک بهار
یار با گونه چون خرمن نسرین آمد
بی پریشانی دل دولت دین بود بدست
این سر زلف سیه راهزن دین آمد
دل ز عشق رخ آن شاه بشطرنج خیال
بیدقی راند که تا خانه فرزین آمد
سینه بگشای کزان جلوه کند نور خدای
طور سینای من آن سینه سیمین آمد
دل من چند گهی راه تلون پیمود
عشق رهبر شد و در خانه تمکین آمد
عشق ورزیدم و بنیاد مرا کند ز بیخ
این هنر شیوه اش از روز ازل کین آمد
بپر خویشتن ای عقل چو پروانه مناز
عشق سوزنده تر از آذر بر زین آمد
آفتاب از دل ذرات جهان گشت پدید
شاهد جان بشهود آمد و شیرین آمد
خواست با لذات تجلی کند از مکمن غیب
جلوه ئی کرد و بجولانگه تکوین آمد
گل تکثیر هبا شد گل توحید دمید
که با مکان بشر دوحه یاسین آمد
آیت عشق حسین بن علی جلوه ذات
که تولاش نشاط دل غمگین آمد
بلبلی بود صفا در قفس تن بهواش
رفت و باز آمد و با شهپر شاهین آمد
صبر کن وقت نثار من مسکین آمد
آمد آن شاه ختن با شکن زلف سیاه
شهر آراسته شد قافله چین آمد
گشت چون گونه او خانه من رشک بهار
یار با گونه چون خرمن نسرین آمد
بی پریشانی دل دولت دین بود بدست
این سر زلف سیه راهزن دین آمد
دل ز عشق رخ آن شاه بشطرنج خیال
بیدقی راند که تا خانه فرزین آمد
سینه بگشای کزان جلوه کند نور خدای
طور سینای من آن سینه سیمین آمد
دل من چند گهی راه تلون پیمود
عشق رهبر شد و در خانه تمکین آمد
عشق ورزیدم و بنیاد مرا کند ز بیخ
این هنر شیوه اش از روز ازل کین آمد
بپر خویشتن ای عقل چو پروانه مناز
عشق سوزنده تر از آذر بر زین آمد
آفتاب از دل ذرات جهان گشت پدید
شاهد جان بشهود آمد و شیرین آمد
خواست با لذات تجلی کند از مکمن غیب
جلوه ئی کرد و بجولانگه تکوین آمد
گل تکثیر هبا شد گل توحید دمید
که با مکان بشر دوحه یاسین آمد
آیت عشق حسین بن علی جلوه ذات
که تولاش نشاط دل غمگین آمد
بلبلی بود صفا در قفس تن بهواش
رفت و باز آمد و با شهپر شاهین آمد
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۵ - ساقی درد کشان دی در میخانه گشود
ساقی درد کشان دی در میخانه گشود
آشنائی نظر لطف ببیگانه گشود
برد در پای خم و بر دل پیمان شکنم
عقده ها بود بسی باز بپیمانه گشود
دل شد آزاد چو او از شکن زلف بخال
گره و سلسله و خم بسر شانه گشود
دام بادانه بهر مرغ زیان بود و مرا
کار مرغ دل ازین دام که با دانه گشود
کرد دیوانه ام از عشق و برین گونه زرد
چشم وا کرد و شفاخانه دیوانه گشود
من پی گنج غم عشق تو ویرانه شدم
مثلست اینکه در گنج بویرانه گشود
یار با من سخنی گفت و ز هر عضو مرا
بنوانطق چو از استن حنانه گشود
عقل هر عقده بکار سر آنزلف فکند
شانه عشق قوی دست بدندانه گشود
در سما جستم و در سینه من داشت وطن
آنچه از شهر بنگشود ز کاشانه گشود
در شب تیره دلم بود چو پروانه ببند
شمع روشن شد و بال پر پروانه گشود
فیض بردم ز هزاران در دل باز بجد
چون طلب کرد در فیض جداگانه گشود
دیده بودم که بود جایگهش ساعد شاه
بال آن روز که شهباز من از لانه گشود
قفل غم بود صفا را بدل از دست دوئی
نفس پیر هم از همت مردانه گشود
آشنائی نظر لطف ببیگانه گشود
برد در پای خم و بر دل پیمان شکنم
عقده ها بود بسی باز بپیمانه گشود
دل شد آزاد چو او از شکن زلف بخال
گره و سلسله و خم بسر شانه گشود
دام بادانه بهر مرغ زیان بود و مرا
کار مرغ دل ازین دام که با دانه گشود
کرد دیوانه ام از عشق و برین گونه زرد
چشم وا کرد و شفاخانه دیوانه گشود
من پی گنج غم عشق تو ویرانه شدم
مثلست اینکه در گنج بویرانه گشود
یار با من سخنی گفت و ز هر عضو مرا
بنوانطق چو از استن حنانه گشود
عقل هر عقده بکار سر آنزلف فکند
شانه عشق قوی دست بدندانه گشود
در سما جستم و در سینه من داشت وطن
آنچه از شهر بنگشود ز کاشانه گشود
در شب تیره دلم بود چو پروانه ببند
شمع روشن شد و بال پر پروانه گشود
فیض بردم ز هزاران در دل باز بجد
چون طلب کرد در فیض جداگانه گشود
دیده بودم که بود جایگهش ساعد شاه
بال آن روز که شهباز من از لانه گشود
قفل غم بود صفا را بدل از دست دوئی
نفس پیر هم از همت مردانه گشود
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۷ - دوش در فقر ما چتر و لوا بخشیدند
دوش در فقر ما چتر و لوا بخشیدند
افسر سلطنت ملک بقا بخشیدند
مالک ملک بقا گشتم و سلطان غنا
این تسلط بمن از فقر و فنا بخشیدند
بنده پیر مغانم که گدایان درش
سلطنت را بمن بی سر و پا بخشیدند
درد بود این دل دیوانه سودا زده را
آشنایان ره عشق دوا بخشیدند
بودم آواره گم کرده ره سوخته ئی
همت و پای و ره و راهنما بخشیدند
ملک کونین گرفتند و فقیرم کردند
علم الله که در فقر غنا بخشیدند
جان جسمانی بیدانش و بی دید مرا
زنده کردند و بتن روح لقا بخشیدند
از خود و دیده و دل پاک ربودند و سپس
بر دل و دیده من نور خدا بخشیدند
شمس ذات و قمر و انجم اسما و صفات
تو چه دانی که باین ذره چها بخشیدند
فقر کامل شد و سلطان غنا کرد ظهور
خود کلید در این گنج بما بخشیدند
بگرفتند سر و سینه پر باد و هوا
دل بی کینه بی کبر و ریا بخشیدند
بود من بود خطائی که ز حد بود برون
شاه بودند و بمن بنده خطا بخشیدند
من صفا بودم و آئینه ام آلوده زنگ
زنگ زائینه زدودند و صفا بخشیدند
افسر سلطنت ملک بقا بخشیدند
مالک ملک بقا گشتم و سلطان غنا
این تسلط بمن از فقر و فنا بخشیدند
بنده پیر مغانم که گدایان درش
سلطنت را بمن بی سر و پا بخشیدند
درد بود این دل دیوانه سودا زده را
آشنایان ره عشق دوا بخشیدند
بودم آواره گم کرده ره سوخته ئی
همت و پای و ره و راهنما بخشیدند
ملک کونین گرفتند و فقیرم کردند
علم الله که در فقر غنا بخشیدند
جان جسمانی بیدانش و بی دید مرا
زنده کردند و بتن روح لقا بخشیدند
از خود و دیده و دل پاک ربودند و سپس
بر دل و دیده من نور خدا بخشیدند
شمس ذات و قمر و انجم اسما و صفات
تو چه دانی که باین ذره چها بخشیدند
فقر کامل شد و سلطان غنا کرد ظهور
خود کلید در این گنج بما بخشیدند
بگرفتند سر و سینه پر باد و هوا
دل بی کینه بی کبر و ریا بخشیدند
بود من بود خطائی که ز حد بود برون
شاه بودند و بمن بنده خطا بخشیدند
من صفا بودم و آئینه ام آلوده زنگ
زنگ زائینه زدودند و صفا بخشیدند
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۸ - هر که درویش در پیر مغان خواهد بود
هر که درویش در پیر مغان خواهد بود
کارفرمای دل و والی جان خواهد بود
گر مکان یافت سری در قدم پیر مغان
مالک مملکت کون و مکان خواهد بود
آفتابیست کزو تربیت باغ بقاست
هر که در سایه آن سرو روان خواهد بود
بی نشانیست خدا جوی که گر خاک شود
بسرش از قدم دوست نشان خواهد بود
عشق گردون کیانست و دل کامل ماست
آفتابی که بگردون کیان خواهد بود
جان ز آشوب جهان برد بزلف تو پناه
وین پناهیست که آشوب جهان خواهد بود
دل ندانست که در عشق شود پیر و هنوز
پای بند غمت ای تازه جوان خواهد بود
رازهائیکه بود در تتق سر قدیم
با سر زلف تو ما را بمیان خواهد بود
آسمان را کند ار حادثه دهر خراب
سر جویای تو در خط امان خواهد بود
گر نسیم از سر زلف تو بعالم گذرد
در و دیوار جهان مشگ فشان خواهد بود
سر چو در پای تو و پای که در خدمت تست
آن منزه ز هوی این ز هوان خواهد بود
ایکه مقصود دلی ساقی جان نیز تو باش
بی لب و کام که ماه رمضان خواهد بود
از خم و شیشه می صاف که مصباح هدیست
ریز در جام که مفتاح بیان خواهد بود
می سر مد کند ار دهر بپیمانه دل
دل ما بر قدم قطب زمان خواهد بود
هیکل ما شجر و پرتو عشق آتش طور
موسی ایمن ما روح روان خواهد بود
سینه ما صدف گوهر اسرار صفا
دل ما مشرق انوار عیان خواهد بود
کارفرمای دل و والی جان خواهد بود
گر مکان یافت سری در قدم پیر مغان
مالک مملکت کون و مکان خواهد بود
آفتابیست کزو تربیت باغ بقاست
هر که در سایه آن سرو روان خواهد بود
بی نشانیست خدا جوی که گر خاک شود
بسرش از قدم دوست نشان خواهد بود
عشق گردون کیانست و دل کامل ماست
آفتابی که بگردون کیان خواهد بود
جان ز آشوب جهان برد بزلف تو پناه
وین پناهیست که آشوب جهان خواهد بود
دل ندانست که در عشق شود پیر و هنوز
پای بند غمت ای تازه جوان خواهد بود
رازهائیکه بود در تتق سر قدیم
با سر زلف تو ما را بمیان خواهد بود
آسمان را کند ار حادثه دهر خراب
سر جویای تو در خط امان خواهد بود
گر نسیم از سر زلف تو بعالم گذرد
در و دیوار جهان مشگ فشان خواهد بود
سر چو در پای تو و پای که در خدمت تست
آن منزه ز هوی این ز هوان خواهد بود
ایکه مقصود دلی ساقی جان نیز تو باش
بی لب و کام که ماه رمضان خواهد بود
از خم و شیشه می صاف که مصباح هدیست
ریز در جام که مفتاح بیان خواهد بود
می سر مد کند ار دهر بپیمانه دل
دل ما بر قدم قطب زمان خواهد بود
هیکل ما شجر و پرتو عشق آتش طور
موسی ایمن ما روح روان خواهد بود
سینه ما صدف گوهر اسرار صفا
دل ما مشرق انوار عیان خواهد بود
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۱ - دوش از خاک در فقر کلاهم دادند
دوش از خاک در فقر کلاهم دادند
افسر سلطنت ماهی و ماهم دادند
جستم از دشمن بیگانه پناه از در دوست
آشنایان در دوست پناهم دادند
بمقامی که ره فقر بسلطان ندهند
من درویش صفت رفتم و راهم دادند
سر من سود شبی پای گدای در عشق
صبحدم دستگه و افسر شاهم دادند
سر خط زندگی و ملک بقای ابدی
زان خط سبز و سر زلف سیاهم دادند
آه من بیهده نبود که ره سیر سما
ساکنان ملکوت از خط آهم دادند
ز چه محبوب جهانم من بیگانه ز خویش
از خط دوست مگر مهر گیاهم دادند
یوسف جاه بدم پیشتر از خلقت جان
خلق کردند تن و راه بچاهم دادند
مالک ملک ازل نیز بچاهم نگذاشت
والی مصر ابد کرده و جاهم دادند
سپر و چتر و علم سلطنتم کس به نداد
فر سلطان حقیقت بنگاهم دادند
طاعت ار بود مرا بود بسنگ پر کاه
کوه رحمت بشکوه پر کاهم دادند
رحمت خاص که از بی گنهانست بری
بارش مزرع من شد که گناهم دادند
فقر و درماندگی و بندگی و عجز و نیاز
جلواتیست که از فیض الهم دادند
گاه و بیگاه در دوست زدم خاصان راه
بدرون گاه ندادندم و گاهم دادند
تا نمودند مرا محرم اسرار صفا
بار دادند بخلوتگه و گاهم دادند
ز تباهی به نرستند سلاطین سلوک
هر چه دادند بدین حال تباهم دادند
دوش ما را بخط پیر برات آوردند
تشنه مرده بدیم آب حیات آوردند
راه ما را فلک افکند بگرداب خودی
ناخدایان خدا فلک نجات آوردند
مرده بودیم ز بی آبی این ژرف سراب
زنده کردند ز بس آب فرات آوردند
دل ما را ز حیوه ابد دفتر عشق
رقم رستگی از قید ممات آوردند
سرد و آشفته و هر جائی و آواره بدیم
عشق و جمعیت و تمکین و ثبات آوردند
یافتم من که ملک بی خبر از رتبه ماست
چو بحیوانیم از دور نبات آوردند
همه دانند در این نشاء/ه که سلطان دلند
مگر آن محو که بردندش و مات آوردند
رستمی کرد بمن عشق و مرا کرد هلاک
تا در دوست تنم بهر صلوه آوردند
شدم از خاک درش زنده و سهراب صفت
نوشداروی مرا بعد وفات آوردند
من فرومایه تجرید بدم از جبروت
گنج با نان خدائیم زکوه آوردند
در سویدای دلم تابش نفی کثرات
جلوه ئی بود که از وحدت ذات آوردند
جز خدا نیست خدا از چه حکمت بمیان
کعبه و بتکده و لات و منات آوردند
ازلست و ابد آئینه توحید صفا
زنگ شرک و دغل این عزی و لات آوردند
افسر سلطنت ماهی و ماهم دادند
جستم از دشمن بیگانه پناه از در دوست
آشنایان در دوست پناهم دادند
بمقامی که ره فقر بسلطان ندهند
من درویش صفت رفتم و راهم دادند
سر من سود شبی پای گدای در عشق
صبحدم دستگه و افسر شاهم دادند
سر خط زندگی و ملک بقای ابدی
زان خط سبز و سر زلف سیاهم دادند
آه من بیهده نبود که ره سیر سما
ساکنان ملکوت از خط آهم دادند
ز چه محبوب جهانم من بیگانه ز خویش
از خط دوست مگر مهر گیاهم دادند
یوسف جاه بدم پیشتر از خلقت جان
خلق کردند تن و راه بچاهم دادند
مالک ملک ازل نیز بچاهم نگذاشت
والی مصر ابد کرده و جاهم دادند
سپر و چتر و علم سلطنتم کس به نداد
فر سلطان حقیقت بنگاهم دادند
طاعت ار بود مرا بود بسنگ پر کاه
کوه رحمت بشکوه پر کاهم دادند
رحمت خاص که از بی گنهانست بری
بارش مزرع من شد که گناهم دادند
فقر و درماندگی و بندگی و عجز و نیاز
جلواتیست که از فیض الهم دادند
گاه و بیگاه در دوست زدم خاصان راه
بدرون گاه ندادندم و گاهم دادند
تا نمودند مرا محرم اسرار صفا
بار دادند بخلوتگه و گاهم دادند
ز تباهی به نرستند سلاطین سلوک
هر چه دادند بدین حال تباهم دادند
دوش ما را بخط پیر برات آوردند
تشنه مرده بدیم آب حیات آوردند
راه ما را فلک افکند بگرداب خودی
ناخدایان خدا فلک نجات آوردند
مرده بودیم ز بی آبی این ژرف سراب
زنده کردند ز بس آب فرات آوردند
دل ما را ز حیوه ابد دفتر عشق
رقم رستگی از قید ممات آوردند
سرد و آشفته و هر جائی و آواره بدیم
عشق و جمعیت و تمکین و ثبات آوردند
یافتم من که ملک بی خبر از رتبه ماست
چو بحیوانیم از دور نبات آوردند
همه دانند در این نشاء/ه که سلطان دلند
مگر آن محو که بردندش و مات آوردند
رستمی کرد بمن عشق و مرا کرد هلاک
تا در دوست تنم بهر صلوه آوردند
شدم از خاک درش زنده و سهراب صفت
نوشداروی مرا بعد وفات آوردند
من فرومایه تجرید بدم از جبروت
گنج با نان خدائیم زکوه آوردند
در سویدای دلم تابش نفی کثرات
جلوه ئی بود که از وحدت ذات آوردند
جز خدا نیست خدا از چه حکمت بمیان
کعبه و بتکده و لات و منات آوردند
ازلست و ابد آئینه توحید صفا
زنگ شرک و دغل این عزی و لات آوردند
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۸ - وله ایضا
شب قدر ما آنزلف چنو شام سیاست
روز را گر بودی قدر ز قدر شب ماست
آسمانست زمینی که نظر گاه منست
که بهر ذره که میبینم خورشید سماست
یار در خلوت من هر سر شب تا دم صبح
هر دم صبح بمشکویم تا وقت مساست
گاه بر گونه ام آنروی چنو روز سپید
گاه در دستم آنزلف چنو شام سیاست
چشم من دل شد و دل چشم بیکتائی خواست
دل و چشم من یکدیده و یکدل دو گواست
شاهدی بهتر از این نیست که در دست منست
که به یکتائی او شاهد آنزلف دوتاست
از دل ما طلب آن قبله که هر روی بر اوست
طلعت دوست بود قبله و دل قبله نماست
دعوت یار مکن گر کنی ای طالب یار
مگذر از دل بیدار که محراب دعاست
یار پیداست همی هی چه دوی سوی بسوی
اوست بی سوی و ز هر سوی که بینی پیداست
طفل وحدت به نزادست خطامام وجود
مادر انکه نزادست موحد بخطاست
نیست جز دوست اگر هست ببالا و بپست
پست اگر بیند بینای حقیقت بالاست
سست منگر بگل و سنگ و سفال و در و کوی
که گل و سنگ و سفال و در و کو نیست خداست
نه بهر چشم عیانست بما خورده مگیر
روشنست اینکه نه هر دیده که بینی بیناست
زرفانی که نه در صره سلطان و وزیر
گنج باقیست که در سلسله فقر گداست
نه گدائی که بود دستخوش سیم ملوک
آنکه خاک کف پای او اکسیر طلاست
نه طلائی که بود دستکش قید خلاص
زر بی غش که خلوصش دل مرد داناست
قطره و دریا پیش دل داناست یکی
قطره ئی نیست اگر باشد عین دریاست
عین دریاست که بگرفته سراپای وجود
یک وجودست سراپای اگر سر یا پاست
شرط این غوص بود جستن از جوی دوئی
گوهر وحدت موجود بدریای جزاست
بی کم وکاست وجودست بهر ذره که هست
غیر او نیست همینست سخن بی کم وکاست
دو خدا نیست بخیر و شرشرنیست وجود
خیر محضست که در وحدت هستی یکتاست
بر تن کامل او صاف خدا دوخته اند
شمسع نعلین اگر باشد یابند قباست
تار و پود ردی عارف ذات احدیست
جامه عامی پود هوس وتار هویست
تن که از تار هوی رسته و از پود هوس
درع او اسم حق و راکب و مرکوب هواست
عاد را کرد تلف مهلکه باد دبور
نصرت احمد معراجی از باد صباست
آب اثبات خودی منبع او چشمه نفی
نان الا طلبی معدن او سفره لاست
زن در نیستی ای طالب هستی که عدم
ظلماتیست که در عالم او آب بقاست
همچو ما باش که بعد از سیران و طیران
سفر اندر وطن و زاویه بال عنقاست
پیکرم دائره دور و دلم نقطه عشق
که بود مرکز این دائره و پا برجاست
هر دو زانوی من شیفته محبوب منست
کاین چنین تنگ گرفتم ببغل از چپ و راست
اینکه چل سال نسا را متمتع نشدم
در طواف حرم کعبه دل حج نساست
در منی رمی جمار من اوصاف خودیست
عرفات من بیدای دل بی مبداست
حجرالاسود موجود سویدای منست
سعی من از طرف مروه کثرت بصفاست
محرم خلوت سریم ز میقات وجود
کعبه اهل حقیقت بحقیقت اینجاست
دل داناست حریم حرم خاص الخاص
که لطیفست و خبیرست نه صخره نه صماست
صخره صما باشد دل نادان که درش
باشد از حقد و حسد بامش از کبر و ریاست
نکند منزل در تیه ضلالت دل پیر
جسته از مصر هوی موسی با دست و عصاست
باستین نور خدا دارد این طرفه کلیم
چون عصا بر کف آن دست که شرق بیضاست
ید بیضای کلیمست که دارد ببغل
دل وارسته که در سینه چونان سیناست
ز ایمن دل که برو مضغه سمعست اسیر
شجر طور و طوی بالا کز حق بصداست
دل خردست سزاوار و ساده احدی
که بپرداخته از فرش خودی عرش خداست
فرش این خانه ز دیبای بساتین بهشت
که سمیعست و بصیرست و بهی تر دیباست
خوش بنائیست برافراشته معمار قدم
قصر دل عرش ستایشگر این طرفه بناست
هر چه ایوان و غرف دارد بنیان وجود
این بنا راست که دست احدیت بناست
دل من با همه آثار معالی که در اوست
خاک گردیست که بنشسته بایوان رضاست
حضرت پنجم آن هشتم اولاد نذیر
که بود جد سه مولود و اء/ب هفت آباست
قادر مطلق و در کتفش شاهین قدر
قاضی بر حق و بر دستش میزان قضاست
پسر هشتم و بر چار پسر باب نخست
که ز پشت پدران آمده و جد نیاست
گر ز آباش نگارند بهی تر پدرست
ور ز ابناش شمارند نکوتر ابناست
کیست سلطان سرای احدیت دل غوث
دم عیسی کف موسی که درین بام و سراست
ای خداوند سلاطین گه دولت فقر
فقر من بنده بپایان شد هنگام عطاست
هر چه هستیست کجا فر و بهای تو بود
همه سرگرم لقای تو و آن فر و بهاست
هر چه موجود کجا نور و ضیای تو دمد
همگی ذره اشراقی آن نور و ضیاست
هر چه در حیز امکانست آثار وجوب
همه در بندگی این حرم و این مولاست
بخراسان تو این مرد عراقیست غریب
ایکه هم نشو من از لطف تو و هم منشاست
آن نهالم که مرا دست تو در باغ وجود
کشت و پرورد بتائید تو در نشو و نماست
دست دادی که بدان زد دل من باب طلب
تا بایدون که نشیمنگه دل فقر و فناست
راهبر عشق تو مقصود تو برهان وصول
سر توحید که آورده مرا از ره راست
نکند چون و چرا کس که تن پیر مراد
جای حقست و دلش بیرون از چون و چراست
بنده فانیست در او آری من نیستم اوست
بنده جائی نبود سلطان خود در همه جاست
بحر دانش متلاطم شد و بر اوست مدیر
چرخ بینش که بر او گونه توحید و ذکاست
فلک بینش چرخیست که بر منطقه اش
بیحد و حصر چو خورشید فلک اخترهاست
روز را گر بودی قدر ز قدر شب ماست
آسمانست زمینی که نظر گاه منست
که بهر ذره که میبینم خورشید سماست
یار در خلوت من هر سر شب تا دم صبح
هر دم صبح بمشکویم تا وقت مساست
گاه بر گونه ام آنروی چنو روز سپید
گاه در دستم آنزلف چنو شام سیاست
چشم من دل شد و دل چشم بیکتائی خواست
دل و چشم من یکدیده و یکدل دو گواست
شاهدی بهتر از این نیست که در دست منست
که به یکتائی او شاهد آنزلف دوتاست
از دل ما طلب آن قبله که هر روی بر اوست
طلعت دوست بود قبله و دل قبله نماست
دعوت یار مکن گر کنی ای طالب یار
مگذر از دل بیدار که محراب دعاست
یار پیداست همی هی چه دوی سوی بسوی
اوست بی سوی و ز هر سوی که بینی پیداست
طفل وحدت به نزادست خطامام وجود
مادر انکه نزادست موحد بخطاست
نیست جز دوست اگر هست ببالا و بپست
پست اگر بیند بینای حقیقت بالاست
سست منگر بگل و سنگ و سفال و در و کوی
که گل و سنگ و سفال و در و کو نیست خداست
نه بهر چشم عیانست بما خورده مگیر
روشنست اینکه نه هر دیده که بینی بیناست
زرفانی که نه در صره سلطان و وزیر
گنج باقیست که در سلسله فقر گداست
نه گدائی که بود دستخوش سیم ملوک
آنکه خاک کف پای او اکسیر طلاست
نه طلائی که بود دستکش قید خلاص
زر بی غش که خلوصش دل مرد داناست
قطره و دریا پیش دل داناست یکی
قطره ئی نیست اگر باشد عین دریاست
عین دریاست که بگرفته سراپای وجود
یک وجودست سراپای اگر سر یا پاست
شرط این غوص بود جستن از جوی دوئی
گوهر وحدت موجود بدریای جزاست
بی کم وکاست وجودست بهر ذره که هست
غیر او نیست همینست سخن بی کم وکاست
دو خدا نیست بخیر و شرشرنیست وجود
خیر محضست که در وحدت هستی یکتاست
بر تن کامل او صاف خدا دوخته اند
شمسع نعلین اگر باشد یابند قباست
تار و پود ردی عارف ذات احدیست
جامه عامی پود هوس وتار هویست
تن که از تار هوی رسته و از پود هوس
درع او اسم حق و راکب و مرکوب هواست
عاد را کرد تلف مهلکه باد دبور
نصرت احمد معراجی از باد صباست
آب اثبات خودی منبع او چشمه نفی
نان الا طلبی معدن او سفره لاست
زن در نیستی ای طالب هستی که عدم
ظلماتیست که در عالم او آب بقاست
همچو ما باش که بعد از سیران و طیران
سفر اندر وطن و زاویه بال عنقاست
پیکرم دائره دور و دلم نقطه عشق
که بود مرکز این دائره و پا برجاست
هر دو زانوی من شیفته محبوب منست
کاین چنین تنگ گرفتم ببغل از چپ و راست
اینکه چل سال نسا را متمتع نشدم
در طواف حرم کعبه دل حج نساست
در منی رمی جمار من اوصاف خودیست
عرفات من بیدای دل بی مبداست
حجرالاسود موجود سویدای منست
سعی من از طرف مروه کثرت بصفاست
محرم خلوت سریم ز میقات وجود
کعبه اهل حقیقت بحقیقت اینجاست
دل داناست حریم حرم خاص الخاص
که لطیفست و خبیرست نه صخره نه صماست
صخره صما باشد دل نادان که درش
باشد از حقد و حسد بامش از کبر و ریاست
نکند منزل در تیه ضلالت دل پیر
جسته از مصر هوی موسی با دست و عصاست
باستین نور خدا دارد این طرفه کلیم
چون عصا بر کف آن دست که شرق بیضاست
ید بیضای کلیمست که دارد ببغل
دل وارسته که در سینه چونان سیناست
ز ایمن دل که برو مضغه سمعست اسیر
شجر طور و طوی بالا کز حق بصداست
دل خردست سزاوار و ساده احدی
که بپرداخته از فرش خودی عرش خداست
فرش این خانه ز دیبای بساتین بهشت
که سمیعست و بصیرست و بهی تر دیباست
خوش بنائیست برافراشته معمار قدم
قصر دل عرش ستایشگر این طرفه بناست
هر چه ایوان و غرف دارد بنیان وجود
این بنا راست که دست احدیت بناست
دل من با همه آثار معالی که در اوست
خاک گردیست که بنشسته بایوان رضاست
حضرت پنجم آن هشتم اولاد نذیر
که بود جد سه مولود و اء/ب هفت آباست
قادر مطلق و در کتفش شاهین قدر
قاضی بر حق و بر دستش میزان قضاست
پسر هشتم و بر چار پسر باب نخست
که ز پشت پدران آمده و جد نیاست
گر ز آباش نگارند بهی تر پدرست
ور ز ابناش شمارند نکوتر ابناست
کیست سلطان سرای احدیت دل غوث
دم عیسی کف موسی که درین بام و سراست
ای خداوند سلاطین گه دولت فقر
فقر من بنده بپایان شد هنگام عطاست
هر چه هستیست کجا فر و بهای تو بود
همه سرگرم لقای تو و آن فر و بهاست
هر چه موجود کجا نور و ضیای تو دمد
همگی ذره اشراقی آن نور و ضیاست
هر چه در حیز امکانست آثار وجوب
همه در بندگی این حرم و این مولاست
بخراسان تو این مرد عراقیست غریب
ایکه هم نشو من از لطف تو و هم منشاست
آن نهالم که مرا دست تو در باغ وجود
کشت و پرورد بتائید تو در نشو و نماست
دست دادی که بدان زد دل من باب طلب
تا بایدون که نشیمنگه دل فقر و فناست
راهبر عشق تو مقصود تو برهان وصول
سر توحید که آورده مرا از ره راست
نکند چون و چرا کس که تن پیر مراد
جای حقست و دلش بیرون از چون و چراست
بنده فانیست در او آری من نیستم اوست
بنده جائی نبود سلطان خود در همه جاست
بحر دانش متلاطم شد و بر اوست مدیر
چرخ بینش که بر او گونه توحید و ذکاست
فلک بینش چرخیست که بر منطقه اش
بیحد و حصر چو خورشید فلک اخترهاست
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۹ - وله ایضا
فارس فحل منم حکمت یکران منست
از ازل تا بابد عرصه میدان منست
اینکه میتابد از شرق ازل با فرو نور
آفتاب خرد عالی بنیان منست
وینکه میتازد بر چرخ ابد بی پر و پای
شاهباز دل و دل دستگه جان منست
دل من دستگه جان من و نیست شگفت
این سرائیست که سر منزل جانان منست
وحدت مطلق بر تارک من ظل همای
مملکت مملکت و سلطان سلطان منست
رشته سلطنت مملکت وحدت جمع
هست در دست فقیری که پریشان منست
چو نشینند گدایان طریقت ببساط
خاتم دولت در دست سلیمان منست
دل نگین حلقه تن را و خدا نقش نگین
اندرین حلقه دد و دیو بفرمان منست
نفس اماره بود دیو بساط جم دل
چونکه شد راضیه مرضیه رضوان منست
گشت در نشاه من نور حقیقت پیدا
اینکه پیداست بهر چشمی پنهان منست
آنکه سودایش در هیچ سری نیست که نیست
در سرای سر سودائی حیران منست
آنکه قرص مه و خورنان سر سفره اوست
همه شب حاضر بر ماحضر خوان منست
میزبان من و سلطان ولایت همه اوست
میزبان من چندیست که مهمان منست
مالک مصر منم مصر تن و نور وجود
یوسف مصر که عمریست بزندان منست
وه چه زندان که ملک بنده زندانی اوست
مالک ملک ملک یوسف کنعان منست
درد زد خیمه باطرافم و اوقات چهل
رام و کوشنده که من گفتم درمان منست
از بدن کاست که افزاید بر روح روان
نتوان گفت که این کاسته نقصان منست
کوه فرسود مرا پتک حوادث به نسود
کوه را سخت تر از سندان سندان منست
سر توحید سلامت که اگر جسم بکاست
روح شد فر بی و این فتح نمایان منست
تن همی کاهم تا روح بماند فربی
روح پاینده که بدو من و پایان منست
غیر این باتن دیگر بودم کسوت روح
که مبدل نشود صورت یزدان منست
اطلس چرخ بود کوته بالای مرا
صفت ذات لباس تن عریان منست
من همی گویم و این من نه من امکانست
بل وجوبیست که آن سوتر امکان منست
اوست بر صورت من پیدا یا خود همه اوست
من نیم هستی اگر باشد تاوان منست
جز خدا نیست که شد جلوه گر از هر چه که هست
دوست پیدا بشهود من و برهان منست
گر بدیوان مکافات وجوبی نگرند
خون امکانی در گردن دیوان منست
هفت دریا نشود موی مرا نیم بها
گوهر وحدت حق در تک عمان منست
می نیرزد بکف خاک من آبادی کون
این چه گنجست که در خانه ویران منست
نتوان دید بدان بی سر و سامانی من
که سر چرخ طفیل سرو سامان منست
کیست انسان من آن جلوه روحانی دل
که بعرش دل من صورت رحمن منست
صورت رحمن انسان سویدای ولیست
نفس من گر ننهد گردن شیطان منست
ولی الله من آن هشتم اقطاب وجود
که فضای حرمش منزل احسان منست
من صفاهانیم اما بخراسان ویم
عقل حیران من از کار خراسان منست
هفت سالست که از خلقم در عزلت تام
ساحت گلشن من کنج شبستان منست
دل معلم متعلم من حق واهب علم
سر زانوی من ایخواجه دبستان منست
دفتر معرفتی جنت جاوید و دران
نکت حکمت باری گل و ریحان منست
همدم خلوت من مرشد توحید رضا
که تولایش در عهده ایمان منست
ابر او بر سر من بارد و از رحمت او
کشتزار فلکی سبز ز باران منست
چون توانم شدن ای خاصان همصحبت عام
من چو روحم سخن عامی سوهان منست
عام را بوی حقیقت نگراید بمشام
عطر خاصست که در طبله ایقان منست
قد او رسته ز باغ دل افلاکی من
من چو خلدم قدا و طوبی بستان منست
بر زر ناسره کثرت مغرور مباش
زر توحید بری از غش درکان منست
گرد کثرت کند ار اطلس گردنده سیاه
آنکه آلوده نخواهد شد دامان منست
آن گریبان که از او سر زد خورشید مراد
چو فرو رفت سر مرد گریبان منست
سود من بر سر این سوق خریداری اوست
ور بکونین فروشندم خسران منست
ای شه پرده نشین پرده در انداز که خلق
همه بینند که عرش تو بایوان منست
آنکه هرگز نپذیرفته ز تغییر زوال
عهد حسن تو در عشق تو پیمان منست
تو خداوندی و من بنده گنهکار فقیر
دامن عفو تو و پنجه عصیان منست
تو ببخشای که منان منی هستی من
گنهی باشد و من دانم کان آن منست
چون نبخشی که تو اللهی و من عبد ذلیل
من نیم جمله توئی این من خذلان منست
نیست غیر از تو درین دار اگر هست کسی
ور کسی نیست توئی هستی برهان منست
من که باشم که گنهکار شوم شخص توئی
ظل شخصست که بر هیکل الوان منست
ظل چه وذی ظل غیر از تو بتحقیق فناست
حکم توحید ترا اذعان اذعان منست
من صفای در سلطانم و بر دیده من
خاک این راهگذر کحل صفاهان منست
غافل آنان که بتوحید مرا سخره کنند
درکشان مسخره حکمت و عرفان منست
کاش خوانند ز تنزیل قل الله فذر
تا نپندارند این عنوان عنوان منست
گفت من گفت نبی گفت نبی سر نبی
صدق دعویرا هان برهان فرقان منست
در نبی گفت و فی انفسکم هو معکم
این معیت را عینیت بیان منست
نیست بشکفته بجز یک گل سوری در باغ
وان گل سوری بر طرف گلستان منست
نیست موجود بجز یک کس در دار وجود
در سرو در دل و در سینه و در جان منست
لامکانست و برونست زار کان جهات
آنکه در شش جهت و در چار امکان منست
نیست آسان سخن وحدت من سر خداست
مشکلی نیست که بتوان گفت آسان منست
بس گرانست مپندار خزف خرده مگیر
مفروش ارزان این پند که مرجان منست
صدف صاف شو ای نفس که این عقد لآل
رشحاتیست که از بارش نیسان منست
از ازل تا بابد عرصه میدان منست
اینکه میتابد از شرق ازل با فرو نور
آفتاب خرد عالی بنیان منست
وینکه میتازد بر چرخ ابد بی پر و پای
شاهباز دل و دل دستگه جان منست
دل من دستگه جان من و نیست شگفت
این سرائیست که سر منزل جانان منست
وحدت مطلق بر تارک من ظل همای
مملکت مملکت و سلطان سلطان منست
رشته سلطنت مملکت وحدت جمع
هست در دست فقیری که پریشان منست
چو نشینند گدایان طریقت ببساط
خاتم دولت در دست سلیمان منست
دل نگین حلقه تن را و خدا نقش نگین
اندرین حلقه دد و دیو بفرمان منست
نفس اماره بود دیو بساط جم دل
چونکه شد راضیه مرضیه رضوان منست
گشت در نشاه من نور حقیقت پیدا
اینکه پیداست بهر چشمی پنهان منست
آنکه سودایش در هیچ سری نیست که نیست
در سرای سر سودائی حیران منست
آنکه قرص مه و خورنان سر سفره اوست
همه شب حاضر بر ماحضر خوان منست
میزبان من و سلطان ولایت همه اوست
میزبان من چندیست که مهمان منست
مالک مصر منم مصر تن و نور وجود
یوسف مصر که عمریست بزندان منست
وه چه زندان که ملک بنده زندانی اوست
مالک ملک ملک یوسف کنعان منست
درد زد خیمه باطرافم و اوقات چهل
رام و کوشنده که من گفتم درمان منست
از بدن کاست که افزاید بر روح روان
نتوان گفت که این کاسته نقصان منست
کوه فرسود مرا پتک حوادث به نسود
کوه را سخت تر از سندان سندان منست
سر توحید سلامت که اگر جسم بکاست
روح شد فر بی و این فتح نمایان منست
تن همی کاهم تا روح بماند فربی
روح پاینده که بدو من و پایان منست
غیر این باتن دیگر بودم کسوت روح
که مبدل نشود صورت یزدان منست
اطلس چرخ بود کوته بالای مرا
صفت ذات لباس تن عریان منست
من همی گویم و این من نه من امکانست
بل وجوبیست که آن سوتر امکان منست
اوست بر صورت من پیدا یا خود همه اوست
من نیم هستی اگر باشد تاوان منست
جز خدا نیست که شد جلوه گر از هر چه که هست
دوست پیدا بشهود من و برهان منست
گر بدیوان مکافات وجوبی نگرند
خون امکانی در گردن دیوان منست
هفت دریا نشود موی مرا نیم بها
گوهر وحدت حق در تک عمان منست
می نیرزد بکف خاک من آبادی کون
این چه گنجست که در خانه ویران منست
نتوان دید بدان بی سر و سامانی من
که سر چرخ طفیل سرو سامان منست
کیست انسان من آن جلوه روحانی دل
که بعرش دل من صورت رحمن منست
صورت رحمن انسان سویدای ولیست
نفس من گر ننهد گردن شیطان منست
ولی الله من آن هشتم اقطاب وجود
که فضای حرمش منزل احسان منست
من صفاهانیم اما بخراسان ویم
عقل حیران من از کار خراسان منست
هفت سالست که از خلقم در عزلت تام
ساحت گلشن من کنج شبستان منست
دل معلم متعلم من حق واهب علم
سر زانوی من ایخواجه دبستان منست
دفتر معرفتی جنت جاوید و دران
نکت حکمت باری گل و ریحان منست
همدم خلوت من مرشد توحید رضا
که تولایش در عهده ایمان منست
ابر او بر سر من بارد و از رحمت او
کشتزار فلکی سبز ز باران منست
چون توانم شدن ای خاصان همصحبت عام
من چو روحم سخن عامی سوهان منست
عام را بوی حقیقت نگراید بمشام
عطر خاصست که در طبله ایقان منست
قد او رسته ز باغ دل افلاکی من
من چو خلدم قدا و طوبی بستان منست
بر زر ناسره کثرت مغرور مباش
زر توحید بری از غش درکان منست
گرد کثرت کند ار اطلس گردنده سیاه
آنکه آلوده نخواهد شد دامان منست
آن گریبان که از او سر زد خورشید مراد
چو فرو رفت سر مرد گریبان منست
سود من بر سر این سوق خریداری اوست
ور بکونین فروشندم خسران منست
ای شه پرده نشین پرده در انداز که خلق
همه بینند که عرش تو بایوان منست
آنکه هرگز نپذیرفته ز تغییر زوال
عهد حسن تو در عشق تو پیمان منست
تو خداوندی و من بنده گنهکار فقیر
دامن عفو تو و پنجه عصیان منست
تو ببخشای که منان منی هستی من
گنهی باشد و من دانم کان آن منست
چون نبخشی که تو اللهی و من عبد ذلیل
من نیم جمله توئی این من خذلان منست
نیست غیر از تو درین دار اگر هست کسی
ور کسی نیست توئی هستی برهان منست
من که باشم که گنهکار شوم شخص توئی
ظل شخصست که بر هیکل الوان منست
ظل چه وذی ظل غیر از تو بتحقیق فناست
حکم توحید ترا اذعان اذعان منست
من صفای در سلطانم و بر دیده من
خاک این راهگذر کحل صفاهان منست
غافل آنان که بتوحید مرا سخره کنند
درکشان مسخره حکمت و عرفان منست
کاش خوانند ز تنزیل قل الله فذر
تا نپندارند این عنوان عنوان منست
گفت من گفت نبی گفت نبی سر نبی
صدق دعویرا هان برهان فرقان منست
در نبی گفت و فی انفسکم هو معکم
این معیت را عینیت بیان منست
نیست بشکفته بجز یک گل سوری در باغ
وان گل سوری بر طرف گلستان منست
نیست موجود بجز یک کس در دار وجود
در سرو در دل و در سینه و در جان منست
لامکانست و برونست زار کان جهات
آنکه در شش جهت و در چار امکان منست
نیست آسان سخن وحدت من سر خداست
مشکلی نیست که بتوان گفت آسان منست
بس گرانست مپندار خزف خرده مگیر
مفروش ارزان این پند که مرجان منست
صدف صاف شو ای نفس که این عقد لآل
رشحاتیست که از بارش نیسان منست
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - وله ایضا
بگل سوری ماند رخ آن ترک پسر
که سپارند بدو غالیه لاله سپر
سپر لاله کند غالیه آن ترک و خطاست
من ندیدستم از غالیه بر لاله سپر
گونه اش خرمنی از لاله خود روی بزیر
طره اش دامنی از نافه آهو بزبر
سنبل از مشک سیه کاشته بر سیم سپید
نرگس از جزع یمان ریخته بر لالهتر
دو سیه خال دو هندوبچه ماه سوار
دو سر زلف دو جراره بیژاده شکر
همه را زلف گرهگیر دلارام و مراست
بر دل و بر جان از زلف دلارام خطر
گه ب آب افتد و در آتش و در آتش و آب
نرود تا نرود جان بقفا دل باثر
خم زلف و قد بر رفته بچوگان و بتیر
لب لعل و زنخ ساده بیاقوت و گهر
لب او دارد آمیخته با شکر و شیر
وین شگفتست که نگذاردش از شیر شکر
کمری دارد چو نموی و از انموی غمیست
بر دلم بار که کوه افتد از آنغم ز کمر
دهنی دارد چون ذره و در سینه مراست
دل تنگی که ازان ذره خورد خون جگر
همه گویند بخورشید همی ماند و من
در شگفت از نظر مردم کوتاه نظر
کی شنیدستی خورشید که از زلف سیاه
بنهد بر سر گلبرگ طری مشک تتر
یا بیفروزد از شاخ شجر آتش طور
رخ و قد آتش افروخته و شاخ شجر
باز گویند بمه ماند و زین گفت پریش
من خورم چون شکن طره او یک بدگر
ماه کی دیدی چنبر نهد از قیر بشیر
ماه کی دیدی افسر زند از مشک بسر
یا چو ترک من سرگرم شود از می ناب
خواند از گفته من نغمه توحید از بر
گوید ای ذات تو سر صفت و فعل و اثر
ای هیولای تو آراسته کل صور
ای جناب جبروتی که بناسوتی و باز
از تو در بر ملکوتست و بلاهوت اثر
ذات بیرنگی و هر رنگ که هست از تو پدید
شخص یکتائی و هر جمع که هست از تو سمر
گر تو پنهان شوی این کون و مکان هست عیان
چون تو پیدا شوی از کون و مکان نیست خبر
حضرت جامع ذات احد و عین کثیر
سر علم تو قضا صورت علم تو قدر
ظاهر و باطن باطن همه عقل و دل پاک
پدر و مادر این نه صدف و چار گهر
عرش انعام تو هر سینه که در اوست فؤاد
فرش اقدام تو هر دیده که در اوست بصر
بسکه نزدیکی پنهانی و این نیست شگفت
که بنزدیک بصر می ننماید مبصر
همچو ماهی که ب آبستی جوینده آب
یا سمندر که ب آذر بنداند آذر
تو همانشخصی کت ملک و ملک ظل دوپای
تو همان بازی کت کون و مکان زیر دو پر
تو همان شاهی کت عقل و هیولای وجود
دو غلامند زهی زین دو مبارک جوهر
اکتناه تو بود بیرون از درک ملک
انکشاف تو بود بالا از عقل بشر
بشر آنجا که توئی گر رسد از خویش رود
آری از خویش رود پشه چو آید صرصر
هست لاهوت ترا پای بفرق جبروت
که محیطست باسمای تو تاپای ز سر
حضرت جمع وجودی که مفاهیم صفات
هست در او همه ممتاز چو عود از عنبر
واحد اول اقلیم ازل ملک اله
که بشر راست درو راه اگر کرد سفر
سفر ثانی در سیر من الله الیه
که ولایت را تکمیل صعودست و سیر
سیر سالک همه در اسم صفت باشد و ذات
غیر آن اسم که بر ذات بود مستاء/ثر
اسم مستاء/ثر ذاتی که بجز ذات خدای
نبرد راه کسی گر چه بود پیغمبر
زین فرا ترا حدیت که تجلیست بذات
ذاتر اللذات این جای وجوبست و حذر
حذر ای عارف از نفس خدا گفت خدا
در نبی عقل نبی یافت بدین نکته ظفر
ظفر از عقل نبی بود و کمالات ولی
که بمجهول کسی راه نیابد بفکر
رفرف خواجه درین سیر شود بی پرواز
کشتی نوح درین بحر شود بی لنگر
آن هویت که بود ساری در غیب و شهود
برتر از اینهمه آنی تو و از هر دو بدر
هم برون از دل و هم در دل اصحاب قلوب
هم نهان از سر و هم در سر ارباب هنر
هر چه هستی تو و بالذات از اینجمله بری
غیر در پرده نهانست و تو از پرده بدر
همه نقش رخ زیبای تو از غیب و شهود
خودتوئی نقش چه ایفرد برون از حد و مر
خلو داری تو بذات از همه ای کرده بذات
کسوت کثرت از غایت توحید ببر
ظاهری در همه ای باطن این چار ایوان
باطنی از همه ای ظاهر این نه منظر
باطنی در چه ز بس ظاهر در عین ظهور
ظاهری برکه که هم ظاهری و هم مظهر
خودتوئی غیر تو در دیده من نقش براب
غیر ذات توهبا غیر صفات تو هدر
نیست جز عارف توحید و تو زیبنده تاج
نیست جز بنده سر تو سزاوار کمر
سر درویش ترا تاج لقد کرمناست
که نهد پایش بر تارک خورشید افسر
رسته از پست و ز بالاست بلی مرد خداست
کز جهت جسته به بی سو نه فرو دست و نه بر
پسر آدم خاکی و نه خاکست و نه باد
نیست از آب و برونست ز حد آذر
لامکانست و مکان چون عرض او جوهر پاک
آسمانست و زمین چون شجر و اوست ثمر
نوبر هستی هستی همه یکباغ کهن
پسر انسان آن باغ کهن را نوبر
در زمین نیست ولی هست زمین را مبنی
در سما نیست ولی هست سما را محور
در زمان نیست ولی هست زمان را دائر
در مکان نیست ولی هست مکان را داور
داور امکان مجموعه ملک و ملکوت
که بلاهوت مقامستش و ناسوت مقر
نه ببحرست ولی حکمش جاریست ببحر
نه ببرست ولی امرش ساریست ببر
نه بتلوینش تمکن نه به تمکینش مقام
شمر و دریا آزاده نه دریا نه شمر
پسر آدم نفس فلک و عقل ملک
هر دو پستند و بود بالا این طرفه پسر
پسر احمد شاهنشه اقلیم وجود
که بود خسرو اسماء الهی لشکر
کارفرمای قضا حضرت انسان که بذات
هست او اکبر و انسان کبیرست اصغر
ولی مرشد سلطان صفا قبله کل
شمس هشتم که بود ذات نخستش خاور
قطب عالم شه جان مرشد توحید رضا
که سلاطین را باشد بطریقت رهبر
در تک ذره شمسش سپر افکنده براب
آفتاب فلک از عجز چنو نیلوفر
سک او در هنر اردست دهد با روباه
روبه ماده شکست آرد بر ضیغم نر
هر کجا ذره او در سر شیدست دوار
هر کجا روبه او در دل شیرست خطر
نظر لطفش بر خاک فرو بارد جان
فره قهرش از چرخ فرو آرد فر
ای کماندار کمان ازل و قوس ابد
قسی نه فلک از قوس کمال تو وتر
وتر قوس تو حاوی به محدد ز عظم
صبی شیر تو بر عقل معلم ز کبر
صعوه شیر تو همبازی باز ملکوت
بنده سفل تو همبازی نیروی قدر
پیشگاه تو قوی مایه تر از ملک مثال
حشم و مملکتش بی عدد و پهناور
بر خلیل تو از آن فیض مقدس که تر است
از دل آتش سوزنده دمد سیسنبر
پیشتر ز آنکه تو بر تخت شهی پای نهی
سر بخاک تو نهاد از عظمت اسکندر
گر نیاورد ز ظلمات بدست آب حیات
کف خاک تواش آورد ز ظلمات بدر
میزبانی تو و من بی خبر از راه دراز
میهمان آمده تو پادشه و من مضطر
از جبالیکه بدی ریخته چون نیش گراز
در هوائی که بدی تفته چو کام اژدر
ریگهایش همه فتاک چو حد پیکان
خارهایش همه سفاک چو نیش نشتر
غیر ذی ذرع بیابانی منزلگه دیو
بی سر و بی بن صحرائی آبشخور شر
بامیدی که مگر از طرق فقر و فنا
ز غنا و ز بقای تو کنم آبشخور
آب حیوان دهم و زنده کنم هیکل خاک
کسوت روح بپوشم بتن خاکستر
سر آن وحدت اطلاقی کز قید بریست
فاش گویم که یکی هست و جزین نیست مفر
مظهر او توئی ای مظهر و ظاهر همه او
غیر او نیست اگر هست قل الله فذر
ظاهرت را پی تولید نمودند قیام
هفت علوی پدر و چار خشیجی مادر
باطنت ای تو بباطن پسر سر ظهور
مادر وحدت ذاتست و بنه عقل پدر
ای سحاب کرم و جود بگردون وجود
از یم رحمت برکشت صفاریز مطر
تن زنم من تو تجلی کن تا جلوه کند
سر توحید چو خورشید سما وقت سحر
بهمه خلق تو بنمای رخ و قامت یار
وانسر زلف که هست از دل و از جان بهتر
زینهار ای پسر سر من این نغز نشید
بمخوان جز ببر معتقد دانشور
بمگو سر مرا جز بر جویای خدا
که تو در خوابی و سیر این اثر جوع و سهر
که تو در پست همی غلتی و این نکته بلند
که تو با پای همی پوئی و این جلوه بپر
که تو وابسته عاداتی و ما رسته ز قید
ما بسر منزل فقریم و تو در کبر و بطر
یا نبی ارکب معنی بود این کشتی نوح
تا کنی بر قدم نوح ازین بحر گذر
پسر نوح نئی تکیه مکن بر فن خویش
تا نمانی بدل مشرک و جان کافر
بصفا بنگر و اسرار معارف بنیوش
گر نه از باصره ئی اعمی وز سامعه کر
که سپارند بدو غالیه لاله سپر
سپر لاله کند غالیه آن ترک و خطاست
من ندیدستم از غالیه بر لاله سپر
گونه اش خرمنی از لاله خود روی بزیر
طره اش دامنی از نافه آهو بزبر
سنبل از مشک سیه کاشته بر سیم سپید
نرگس از جزع یمان ریخته بر لالهتر
دو سیه خال دو هندوبچه ماه سوار
دو سر زلف دو جراره بیژاده شکر
همه را زلف گرهگیر دلارام و مراست
بر دل و بر جان از زلف دلارام خطر
گه ب آب افتد و در آتش و در آتش و آب
نرود تا نرود جان بقفا دل باثر
خم زلف و قد بر رفته بچوگان و بتیر
لب لعل و زنخ ساده بیاقوت و گهر
لب او دارد آمیخته با شکر و شیر
وین شگفتست که نگذاردش از شیر شکر
کمری دارد چو نموی و از انموی غمیست
بر دلم بار که کوه افتد از آنغم ز کمر
دهنی دارد چون ذره و در سینه مراست
دل تنگی که ازان ذره خورد خون جگر
همه گویند بخورشید همی ماند و من
در شگفت از نظر مردم کوتاه نظر
کی شنیدستی خورشید که از زلف سیاه
بنهد بر سر گلبرگ طری مشک تتر
یا بیفروزد از شاخ شجر آتش طور
رخ و قد آتش افروخته و شاخ شجر
باز گویند بمه ماند و زین گفت پریش
من خورم چون شکن طره او یک بدگر
ماه کی دیدی چنبر نهد از قیر بشیر
ماه کی دیدی افسر زند از مشک بسر
یا چو ترک من سرگرم شود از می ناب
خواند از گفته من نغمه توحید از بر
گوید ای ذات تو سر صفت و فعل و اثر
ای هیولای تو آراسته کل صور
ای جناب جبروتی که بناسوتی و باز
از تو در بر ملکوتست و بلاهوت اثر
ذات بیرنگی و هر رنگ که هست از تو پدید
شخص یکتائی و هر جمع که هست از تو سمر
گر تو پنهان شوی این کون و مکان هست عیان
چون تو پیدا شوی از کون و مکان نیست خبر
حضرت جامع ذات احد و عین کثیر
سر علم تو قضا صورت علم تو قدر
ظاهر و باطن باطن همه عقل و دل پاک
پدر و مادر این نه صدف و چار گهر
عرش انعام تو هر سینه که در اوست فؤاد
فرش اقدام تو هر دیده که در اوست بصر
بسکه نزدیکی پنهانی و این نیست شگفت
که بنزدیک بصر می ننماید مبصر
همچو ماهی که ب آبستی جوینده آب
یا سمندر که ب آذر بنداند آذر
تو همانشخصی کت ملک و ملک ظل دوپای
تو همان بازی کت کون و مکان زیر دو پر
تو همان شاهی کت عقل و هیولای وجود
دو غلامند زهی زین دو مبارک جوهر
اکتناه تو بود بیرون از درک ملک
انکشاف تو بود بالا از عقل بشر
بشر آنجا که توئی گر رسد از خویش رود
آری از خویش رود پشه چو آید صرصر
هست لاهوت ترا پای بفرق جبروت
که محیطست باسمای تو تاپای ز سر
حضرت جمع وجودی که مفاهیم صفات
هست در او همه ممتاز چو عود از عنبر
واحد اول اقلیم ازل ملک اله
که بشر راست درو راه اگر کرد سفر
سفر ثانی در سیر من الله الیه
که ولایت را تکمیل صعودست و سیر
سیر سالک همه در اسم صفت باشد و ذات
غیر آن اسم که بر ذات بود مستاء/ثر
اسم مستاء/ثر ذاتی که بجز ذات خدای
نبرد راه کسی گر چه بود پیغمبر
زین فرا ترا حدیت که تجلیست بذات
ذاتر اللذات این جای وجوبست و حذر
حذر ای عارف از نفس خدا گفت خدا
در نبی عقل نبی یافت بدین نکته ظفر
ظفر از عقل نبی بود و کمالات ولی
که بمجهول کسی راه نیابد بفکر
رفرف خواجه درین سیر شود بی پرواز
کشتی نوح درین بحر شود بی لنگر
آن هویت که بود ساری در غیب و شهود
برتر از اینهمه آنی تو و از هر دو بدر
هم برون از دل و هم در دل اصحاب قلوب
هم نهان از سر و هم در سر ارباب هنر
هر چه هستی تو و بالذات از اینجمله بری
غیر در پرده نهانست و تو از پرده بدر
همه نقش رخ زیبای تو از غیب و شهود
خودتوئی نقش چه ایفرد برون از حد و مر
خلو داری تو بذات از همه ای کرده بذات
کسوت کثرت از غایت توحید ببر
ظاهری در همه ای باطن این چار ایوان
باطنی از همه ای ظاهر این نه منظر
باطنی در چه ز بس ظاهر در عین ظهور
ظاهری برکه که هم ظاهری و هم مظهر
خودتوئی غیر تو در دیده من نقش براب
غیر ذات توهبا غیر صفات تو هدر
نیست جز عارف توحید و تو زیبنده تاج
نیست جز بنده سر تو سزاوار کمر
سر درویش ترا تاج لقد کرمناست
که نهد پایش بر تارک خورشید افسر
رسته از پست و ز بالاست بلی مرد خداست
کز جهت جسته به بی سو نه فرو دست و نه بر
پسر آدم خاکی و نه خاکست و نه باد
نیست از آب و برونست ز حد آذر
لامکانست و مکان چون عرض او جوهر پاک
آسمانست و زمین چون شجر و اوست ثمر
نوبر هستی هستی همه یکباغ کهن
پسر انسان آن باغ کهن را نوبر
در زمین نیست ولی هست زمین را مبنی
در سما نیست ولی هست سما را محور
در زمان نیست ولی هست زمان را دائر
در مکان نیست ولی هست مکان را داور
داور امکان مجموعه ملک و ملکوت
که بلاهوت مقامستش و ناسوت مقر
نه ببحرست ولی حکمش جاریست ببحر
نه ببرست ولی امرش ساریست ببر
نه بتلوینش تمکن نه به تمکینش مقام
شمر و دریا آزاده نه دریا نه شمر
پسر آدم نفس فلک و عقل ملک
هر دو پستند و بود بالا این طرفه پسر
پسر احمد شاهنشه اقلیم وجود
که بود خسرو اسماء الهی لشکر
کارفرمای قضا حضرت انسان که بذات
هست او اکبر و انسان کبیرست اصغر
ولی مرشد سلطان صفا قبله کل
شمس هشتم که بود ذات نخستش خاور
قطب عالم شه جان مرشد توحید رضا
که سلاطین را باشد بطریقت رهبر
در تک ذره شمسش سپر افکنده براب
آفتاب فلک از عجز چنو نیلوفر
سک او در هنر اردست دهد با روباه
روبه ماده شکست آرد بر ضیغم نر
هر کجا ذره او در سر شیدست دوار
هر کجا روبه او در دل شیرست خطر
نظر لطفش بر خاک فرو بارد جان
فره قهرش از چرخ فرو آرد فر
ای کماندار کمان ازل و قوس ابد
قسی نه فلک از قوس کمال تو وتر
وتر قوس تو حاوی به محدد ز عظم
صبی شیر تو بر عقل معلم ز کبر
صعوه شیر تو همبازی باز ملکوت
بنده سفل تو همبازی نیروی قدر
پیشگاه تو قوی مایه تر از ملک مثال
حشم و مملکتش بی عدد و پهناور
بر خلیل تو از آن فیض مقدس که تر است
از دل آتش سوزنده دمد سیسنبر
پیشتر ز آنکه تو بر تخت شهی پای نهی
سر بخاک تو نهاد از عظمت اسکندر
گر نیاورد ز ظلمات بدست آب حیات
کف خاک تواش آورد ز ظلمات بدر
میزبانی تو و من بی خبر از راه دراز
میهمان آمده تو پادشه و من مضطر
از جبالیکه بدی ریخته چون نیش گراز
در هوائی که بدی تفته چو کام اژدر
ریگهایش همه فتاک چو حد پیکان
خارهایش همه سفاک چو نیش نشتر
غیر ذی ذرع بیابانی منزلگه دیو
بی سر و بی بن صحرائی آبشخور شر
بامیدی که مگر از طرق فقر و فنا
ز غنا و ز بقای تو کنم آبشخور
آب حیوان دهم و زنده کنم هیکل خاک
کسوت روح بپوشم بتن خاکستر
سر آن وحدت اطلاقی کز قید بریست
فاش گویم که یکی هست و جزین نیست مفر
مظهر او توئی ای مظهر و ظاهر همه او
غیر او نیست اگر هست قل الله فذر
ظاهرت را پی تولید نمودند قیام
هفت علوی پدر و چار خشیجی مادر
باطنت ای تو بباطن پسر سر ظهور
مادر وحدت ذاتست و بنه عقل پدر
ای سحاب کرم و جود بگردون وجود
از یم رحمت برکشت صفاریز مطر
تن زنم من تو تجلی کن تا جلوه کند
سر توحید چو خورشید سما وقت سحر
بهمه خلق تو بنمای رخ و قامت یار
وانسر زلف که هست از دل و از جان بهتر
زینهار ای پسر سر من این نغز نشید
بمخوان جز ببر معتقد دانشور
بمگو سر مرا جز بر جویای خدا
که تو در خوابی و سیر این اثر جوع و سهر
که تو در پست همی غلتی و این نکته بلند
که تو با پای همی پوئی و این جلوه بپر
که تو وابسته عاداتی و ما رسته ز قید
ما بسر منزل فقریم و تو در کبر و بطر
یا نبی ارکب معنی بود این کشتی نوح
تا کنی بر قدم نوح ازین بحر گذر
پسر نوح نئی تکیه مکن بر فن خویش
تا نمانی بدل مشرک و جان کافر
بصفا بنگر و اسرار معارف بنیوش
گر نه از باصره ئی اعمی وز سامعه کر
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - وله ایضا
ای دل ار آگهی از مسلک صاحب نظران
عقل سد ره عشقست مکن تکیه بران
بی خبر پای منه ایدل بیدانش وهوش
خبر ار خواهی در دستگه بی خبران
عقل در سیر حقیقت نبود محرم راز
تو که پائی چه خبر داری از سر سران
باده عشق بکش بار گران راه دراز
اشتر مست نیندیشد از بار گران
عقل را پیر مکن باز محمد چو پرید
مرغ روح القدس انداخت پر اندر طیران
هنر باز قوی باید و از طبلک باز
ماکیان پرد آما بپر بی هنران
بمیالای پر ای طائر تقدیس که نیست
ساعد شاه نشیمنگه آلوده پران
دعوی دانش اگر داری از بی خردیست
ابلهانند بملک فلک از معتبران
عقل سدست درین راه و ترا عقل عقال
وهم دامست درین چاه و تو افتاده دران
آسمانی تو و خورشید ترا نیست فروغ
آفتابی تو و چرخ تو ندارد دوران
شه جانی تو و دل دوخته بر دلق گدا
لامکانی تو و در بند مکان دگران
ای تو هممشرب عیسی و بخورشید سوار
بنه این مرتع بی حاصل و اصطبل خران
بنه این مزرع ناکشته بی آب و گیاه
که نمانی گه برداشتن از بی ثمران
این گدایان طلب را منگر بی سر و پای
که بسر منزل تجریدند از تاجوران
دولت فقر دلی راست که سلطان بقاست
نه شهانند گدایانند این محتضران
شکل انسانی ای صورت رحمن بمخواه
که شوی ظاهر با گوش و دم جانوران
رخ بیجان نگری صحبت نادان شنوی
بکه میمانی ای خواجه بکوران و کران
دست بر دامن سلطان طریقت زن و باش
با تک برق یمان بر قدم همسفران
همه از جوی بجستند و تو ماندی بخلاب
همه از خویش برستند و تو بر خود نگران
امرا مست و وزیران همه زنجیر گسل
بندگان بی سر و پا پادشهان بی کمران
دخترانشان همه بی شوهر دارای پسر
شوی دخت و زن پاکیزه غلامان پسران
هر که او را نبود روزی از روزن پست
نیست هر روز بنام و لقب از پیشتران
هر که او زیر نشد یا ز بر امروز چو چرخ
سالها باشد در حلقه زیر و زبران
صورت علم دغل قاعده کون و فساد
قطب بی جلوه و بوجهلان از مشتهران
زیب و فر جوی ز علم و عمل ای یار و مباش
بنده مکنت با نکبت بی زیب و فران
ظفر از صبر همی جوی نه از مکر و حیل
مکر یار دد و حیلت ظفر بی ظفران
مکر کن تا رهی از کار غم ای بنده آز
آز را ساز نیاز غم بیهوده خوران
غم بیهوده مخور عشوه مخر دین مفروش
دین فروشان را بگذار بدین عشوه خران
همره تیره نهادان چه شوی همچو جماد
باش مرآت تجلیگه صافی فکران
گونه ئی جو که بزر ماند و اشکی که بسیم
ای طلبکار زر از عشق بر سیمبران
سیم زن بر سر خر زر کن قلاده سگ
نقد عشقست زر صره بی سیم و زران
تو همی تلخ کنی عیش خود از جسم و بروح
طوطیانند شکر خواره ز وصل شکران
دل بی عشق بر حادثه موت فناست
هدف ناوک دلدوز سر بی سپران
سپر مردن عشقست و تو در ابر خودی
اوست خورشید سمای کنف مقتفران
خشک مغزان را ذوقی ندهد باده شوق
این شرابیست که میناش بود مغز تران
چو می ذات که خمخانه او سر صفاست
نه دل تیره نهادان و سر خیره سران
میهمان دلم و مائده ام دیدن دوست
لخت دل در غم تن ما حضر خون جگران
می کشان مفتقران آیه رحمت می ناب
کز سمای خم نازل شده بر مفتقران
نقش حق ثبت بسیمای نفر بر نفرست
کلک در دست نگارنده و تازان نفران
تو برانی که سمر گردی و سلطان قدم
بی نشانست و ندارد سر صاحب سمران
حکمت یونان آموختم و هر چه حکم
نیست مستحکم الا حکم حکم قران
احمد مرسل سریست بسرحد کمال
اختبار ای خردت راهبر مختبران
قدم از سر کن و بسپار ره سر قدیم
پای نه بر سر بیدانش این مبتکران
چند جامفرد در جمع روی گشت و دو نیست
وحدت و کثرت در دیده صاحب نظران
وحدت از کثرت پیدا بود و کثرت کون
هست در وحدت پنهان و براینند و بران
عقل سد ره عشقست مکن تکیه بران
بی خبر پای منه ایدل بیدانش وهوش
خبر ار خواهی در دستگه بی خبران
عقل در سیر حقیقت نبود محرم راز
تو که پائی چه خبر داری از سر سران
باده عشق بکش بار گران راه دراز
اشتر مست نیندیشد از بار گران
عقل را پیر مکن باز محمد چو پرید
مرغ روح القدس انداخت پر اندر طیران
هنر باز قوی باید و از طبلک باز
ماکیان پرد آما بپر بی هنران
بمیالای پر ای طائر تقدیس که نیست
ساعد شاه نشیمنگه آلوده پران
دعوی دانش اگر داری از بی خردیست
ابلهانند بملک فلک از معتبران
عقل سدست درین راه و ترا عقل عقال
وهم دامست درین چاه و تو افتاده دران
آسمانی تو و خورشید ترا نیست فروغ
آفتابی تو و چرخ تو ندارد دوران
شه جانی تو و دل دوخته بر دلق گدا
لامکانی تو و در بند مکان دگران
ای تو هممشرب عیسی و بخورشید سوار
بنه این مرتع بی حاصل و اصطبل خران
بنه این مزرع ناکشته بی آب و گیاه
که نمانی گه برداشتن از بی ثمران
این گدایان طلب را منگر بی سر و پای
که بسر منزل تجریدند از تاجوران
دولت فقر دلی راست که سلطان بقاست
نه شهانند گدایانند این محتضران
شکل انسانی ای صورت رحمن بمخواه
که شوی ظاهر با گوش و دم جانوران
رخ بیجان نگری صحبت نادان شنوی
بکه میمانی ای خواجه بکوران و کران
دست بر دامن سلطان طریقت زن و باش
با تک برق یمان بر قدم همسفران
همه از جوی بجستند و تو ماندی بخلاب
همه از خویش برستند و تو بر خود نگران
امرا مست و وزیران همه زنجیر گسل
بندگان بی سر و پا پادشهان بی کمران
دخترانشان همه بی شوهر دارای پسر
شوی دخت و زن پاکیزه غلامان پسران
هر که او را نبود روزی از روزن پست
نیست هر روز بنام و لقب از پیشتران
هر که او زیر نشد یا ز بر امروز چو چرخ
سالها باشد در حلقه زیر و زبران
صورت علم دغل قاعده کون و فساد
قطب بی جلوه و بوجهلان از مشتهران
زیب و فر جوی ز علم و عمل ای یار و مباش
بنده مکنت با نکبت بی زیب و فران
ظفر از صبر همی جوی نه از مکر و حیل
مکر یار دد و حیلت ظفر بی ظفران
مکر کن تا رهی از کار غم ای بنده آز
آز را ساز نیاز غم بیهوده خوران
غم بیهوده مخور عشوه مخر دین مفروش
دین فروشان را بگذار بدین عشوه خران
همره تیره نهادان چه شوی همچو جماد
باش مرآت تجلیگه صافی فکران
گونه ئی جو که بزر ماند و اشکی که بسیم
ای طلبکار زر از عشق بر سیمبران
سیم زن بر سر خر زر کن قلاده سگ
نقد عشقست زر صره بی سیم و زران
تو همی تلخ کنی عیش خود از جسم و بروح
طوطیانند شکر خواره ز وصل شکران
دل بی عشق بر حادثه موت فناست
هدف ناوک دلدوز سر بی سپران
سپر مردن عشقست و تو در ابر خودی
اوست خورشید سمای کنف مقتفران
خشک مغزان را ذوقی ندهد باده شوق
این شرابیست که میناش بود مغز تران
چو می ذات که خمخانه او سر صفاست
نه دل تیره نهادان و سر خیره سران
میهمان دلم و مائده ام دیدن دوست
لخت دل در غم تن ما حضر خون جگران
می کشان مفتقران آیه رحمت می ناب
کز سمای خم نازل شده بر مفتقران
نقش حق ثبت بسیمای نفر بر نفرست
کلک در دست نگارنده و تازان نفران
تو برانی که سمر گردی و سلطان قدم
بی نشانست و ندارد سر صاحب سمران
حکمت یونان آموختم و هر چه حکم
نیست مستحکم الا حکم حکم قران
احمد مرسل سریست بسرحد کمال
اختبار ای خردت راهبر مختبران
قدم از سر کن و بسپار ره سر قدیم
پای نه بر سر بیدانش این مبتکران
چند جامفرد در جمع روی گشت و دو نیست
وحدت و کثرت در دیده صاحب نظران
وحدت از کثرت پیدا بود و کثرت کون
هست در وحدت پنهان و براینند و بران
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۲ - ایضاً له
شاه باز آمد برحسب مراد دل ما
ملت از رایت او ساخته عونی به سزا
خیل خیل از خدمش تعبه کرده دگر
جوق جوق از حشمش تاختنی برده جدا
سوی هر مرحله راهی (پیموده) برده یک تن
زیر هر خار بنی شیری کشته تنها
نه ز لشکرگه او خیمه به سوده صرصر
نه ز پیرامن او گرد ربوده نکبا
بحر از او داشته تیمار به پایاب بتک
که از او خواسته زنهار به تکرار صدا
داده ناخواسته چون کیش فدا اهل فدا
به رسولانش پیل از همه جانب امرا
بسته طالع به میان بر کمر خدمت او
همه خردان و بزرگان فلک تا (چون) جوزا
کرده خورشید پرستی یله از حشمت او
همی خورشیدپرستان جهان تا حربا
سر بر آرای ملک ابراهیم از خاک و ببین
که همی صهر تو چون زیب دهد ملک ترا
داعی دولت او بسپرد خاک همی
ز جنوب و ز شمال و ز دبور و ز صبا
منبر خطبه فتح سپهش خواهد گشت
برج هر حصن که ماند است به عالم عذرا
زآب شمشیرش طوفان دگر خواهد خاست
گر مسلمان نشود گبر و یهود و ترسا
سمر غزوش ترکان نوازن پس از این
اندر آرند به دستان نوآئین (به) نوا
در لفظش که به تکبیر ملایک ببرند
واندر آویزند از گردن و گوش حورا
ای چو برجیس و چو ناهید به نام و به نظر
تربیت یافته نام و نظرت زین دو گوا
آن سپهری تو در آورد که آورد فلک
شور هیجای تو ننشاند روز هیجا
رمه را که شبان باس تو و حفظ تو گشت
نکند پیش روش جز مژه شیر چرا
تا به شاهین تو بربست قضا پر عقاب
به حجاب عدم از بیم تو در شد عنقا
قبضه چرخ تو شیطان به بسود و بگریخت
گفت این نیست مگر عهده لاحول ولا
زانکه در نور تو در لافگه اوج و شرف
نور خورشید کم آید به بها و به ضیا
سایه چتر تو نشگفت که چون خرمن ماه
زیر چترت سر امساک پذیرد ز هوا
به مقام تو مقامی که در آن آسائی
حضرتی گردد چون غزنین با برگ و نوا
باغها راغ کند رنج قدوم ملکان
راغها باغ کند یمن قدومت ملکا
کامران بادی در گیتی تا گیتی هست
بسته در دامن امروز تو دامن فردا
شادخوار از تو سلاطین و ترا برده نماز
نوشخوار از تو رعایا و ترا گفته دعا
گاه رای تو و روی تو به غزو و به جهاد
گاه گوش تو و هوش تو برود و به غنا
خسرویها و اثرهای بزرگت کرده
رستم و خسرو در مجلس انس تو ادا
ملت از رایت او ساخته عونی به سزا
خیل خیل از خدمش تعبه کرده دگر
جوق جوق از حشمش تاختنی برده جدا
سوی هر مرحله راهی (پیموده) برده یک تن
زیر هر خار بنی شیری کشته تنها
نه ز لشکرگه او خیمه به سوده صرصر
نه ز پیرامن او گرد ربوده نکبا
بحر از او داشته تیمار به پایاب بتک
که از او خواسته زنهار به تکرار صدا
داده ناخواسته چون کیش فدا اهل فدا
به رسولانش پیل از همه جانب امرا
بسته طالع به میان بر کمر خدمت او
همه خردان و بزرگان فلک تا (چون) جوزا
کرده خورشید پرستی یله از حشمت او
همی خورشیدپرستان جهان تا حربا
سر بر آرای ملک ابراهیم از خاک و ببین
که همی صهر تو چون زیب دهد ملک ترا
داعی دولت او بسپرد خاک همی
ز جنوب و ز شمال و ز دبور و ز صبا
منبر خطبه فتح سپهش خواهد گشت
برج هر حصن که ماند است به عالم عذرا
زآب شمشیرش طوفان دگر خواهد خاست
گر مسلمان نشود گبر و یهود و ترسا
سمر غزوش ترکان نوازن پس از این
اندر آرند به دستان نوآئین (به) نوا
در لفظش که به تکبیر ملایک ببرند
واندر آویزند از گردن و گوش حورا
ای چو برجیس و چو ناهید به نام و به نظر
تربیت یافته نام و نظرت زین دو گوا
آن سپهری تو در آورد که آورد فلک
شور هیجای تو ننشاند روز هیجا
رمه را که شبان باس تو و حفظ تو گشت
نکند پیش روش جز مژه شیر چرا
تا به شاهین تو بربست قضا پر عقاب
به حجاب عدم از بیم تو در شد عنقا
قبضه چرخ تو شیطان به بسود و بگریخت
گفت این نیست مگر عهده لاحول ولا
زانکه در نور تو در لافگه اوج و شرف
نور خورشید کم آید به بها و به ضیا
سایه چتر تو نشگفت که چون خرمن ماه
زیر چترت سر امساک پذیرد ز هوا
به مقام تو مقامی که در آن آسائی
حضرتی گردد چون غزنین با برگ و نوا
باغها راغ کند رنج قدوم ملکان
راغها باغ کند یمن قدومت ملکا
کامران بادی در گیتی تا گیتی هست
بسته در دامن امروز تو دامن فردا
شادخوار از تو سلاطین و ترا برده نماز
نوشخوار از تو رعایا و ترا گفته دعا
گاه رای تو و روی تو به غزو و به جهاد
گاه گوش تو و هوش تو برود و به غنا
خسرویها و اثرهای بزرگت کرده
رستم و خسرو در مجلس انس تو ادا
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۲۹ - من بر آنم که تو داری خبر از راز فلک
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
در خور حمد و ثنا بار خدایی است کریم
که زخوان کَرَمش بهره بَرد دیو رجیم
نیک و بد را ننمود از در احسان محروم
سلطنت داد به فرعون و نبوت به کلیم
آیت بخشش او نقد روان است و خرد
چشم بیننده و گوش شنوا قلب سلیم
احد است و صمد و لم یلد و لم یولد
حاکم منتقم و عادل و علّام و حکیم
آشکار است بر او راز نهان همه کس
که سمیع است و بصیر است و خیبر است علیم
همه ی عمر اگر بنده کند معصیتش
به یکی توبه به بخشد که غفور است و رحیم
غیبها داند و هرگز ندَرد پرده ی کس
عیب ها بیند و پوشد همه زالطاف عمیم
نَبُرد روزی مُجرم به گناهان بزرگ
نَدَرد پرده ی عاصی به معاصی عظیم
بی عنایاتش اگر طاعت کونین تو راست
هان مشو غرّه که هست از بَدی خاتمه بیم
با عطیّاتش، گر حُرم دو عالم داری
دار امیّد بهشت أبد و دار نعیم
رحمت بی حد او می دهدم مژده ی خُلد
گرچه از کرده خود هست مرا بیم حجیم
مالک الملک أبد خالق اَبدان و نُفوس
که زفیض ازلی زنده کند عظم رمیم
دولت بی سر و پایی به گدایان بخشید
قسمت تاجوران کرد سریر و دیهیم
در خور نعمت او نیست سپاس ثقلین
شُکر حادث نبود در خور احسان قدیم
بارالها به شفیعان جزا احمد و آل
درگذر از گنه خلق زالطاف عمیم
بخش آزادگی از قید علایق همه را
ایمن از وسوسه ی نفس کن و دیو رجیم
بی نیازش زکسان کن که سگ تو است «محیط»
سگ خود را نپسندد، بِدَر غیر کریم
که زخوان کَرَمش بهره بَرد دیو رجیم
نیک و بد را ننمود از در احسان محروم
سلطنت داد به فرعون و نبوت به کلیم
آیت بخشش او نقد روان است و خرد
چشم بیننده و گوش شنوا قلب سلیم
احد است و صمد و لم یلد و لم یولد
حاکم منتقم و عادل و علّام و حکیم
آشکار است بر او راز نهان همه کس
که سمیع است و بصیر است و خیبر است علیم
همه ی عمر اگر بنده کند معصیتش
به یکی توبه به بخشد که غفور است و رحیم
غیبها داند و هرگز ندَرد پرده ی کس
عیب ها بیند و پوشد همه زالطاف عمیم
نَبُرد روزی مُجرم به گناهان بزرگ
نَدَرد پرده ی عاصی به معاصی عظیم
بی عنایاتش اگر طاعت کونین تو راست
هان مشو غرّه که هست از بَدی خاتمه بیم
با عطیّاتش، گر حُرم دو عالم داری
دار امیّد بهشت أبد و دار نعیم
رحمت بی حد او می دهدم مژده ی خُلد
گرچه از کرده خود هست مرا بیم حجیم
مالک الملک أبد خالق اَبدان و نُفوس
که زفیض ازلی زنده کند عظم رمیم
دولت بی سر و پایی به گدایان بخشید
قسمت تاجوران کرد سریر و دیهیم
در خور نعمت او نیست سپاس ثقلین
شُکر حادث نبود در خور احسان قدیم
بارالها به شفیعان جزا احمد و آل
درگذر از گنه خلق زالطاف عمیم
بخش آزادگی از قید علایق همه را
ایمن از وسوسه ی نفس کن و دیو رجیم
بی نیازش زکسان کن که سگ تو است «محیط»
سگ خود را نپسندد، بِدَر غیر کریم
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۶ - در مدح رابع اصول دین ثالث ائمه هُدی حضرت سیّدالشهداء علیه السلام
نیمه شب بر سرم آن خسرو شیرین آمد
خفته بودم که مرا بخت به بالین آمد
آمد آن گونه که تقریر نمودن نتوان
چون توان گفت به تن جان به چه آیین آمد
قامت افروخته افروخت رُخ طُرّه ی پَریش
بهر یغمای دل عاشق مسکین آمد
تلخی زهر غم هجر به امید وصال
به مذاق من سودازده شیرین آمد
به همه عمر دَمی شاد نخواهم دل ریش
تا شنیدم که مقامت دل غمگین آمد
سخن از قد و رخ و زلف و بنا گوش تو رفت
یادم از گلشن فردوس و ریاحین آمد
فکر دنیا هوس و کسب جنان مُزدوری است
قرب یزدان نه از آن حاصل و نی زین آمد
دل سودازده طوف سر کوی تو کند
صعوه را بین که به جولانگه شاهین آمد
عرصه ی دل زنهیب شه پیل افکن عشق
ساده از اسب و رخ و بیدق و فرزین آمد
کسب دولت مکن ای خواجه که درویشان را
ترک دولت سبب حشمت و تمکین آمد
من و مدّاحی شاهی که «حسین منی»
مدحتش مادح وی ختم نبیّین آمد
آن چنان پای به میدان محبت بفشرد
که سروش زیب سنان سپه کین آمد
خامس آل عبا شافع کونین حسین
که غلامیّ درش فخر سلاطین آمد
ما سوایش به فدا باد که فرخ ذاتش
ما سوی را سبب خلقت دیرین آمد
توشه ی روز جزا مایه ی امید «محیط»
شیوه ی منقبت عترت یاسین آمد
خفته بودم که مرا بخت به بالین آمد
آمد آن گونه که تقریر نمودن نتوان
چون توان گفت به تن جان به چه آیین آمد
قامت افروخته افروخت رُخ طُرّه ی پَریش
بهر یغمای دل عاشق مسکین آمد
تلخی زهر غم هجر به امید وصال
به مذاق من سودازده شیرین آمد
به همه عمر دَمی شاد نخواهم دل ریش
تا شنیدم که مقامت دل غمگین آمد
سخن از قد و رخ و زلف و بنا گوش تو رفت
یادم از گلشن فردوس و ریاحین آمد
فکر دنیا هوس و کسب جنان مُزدوری است
قرب یزدان نه از آن حاصل و نی زین آمد
دل سودازده طوف سر کوی تو کند
صعوه را بین که به جولانگه شاهین آمد
عرصه ی دل زنهیب شه پیل افکن عشق
ساده از اسب و رخ و بیدق و فرزین آمد
کسب دولت مکن ای خواجه که درویشان را
ترک دولت سبب حشمت و تمکین آمد
من و مدّاحی شاهی که «حسین منی»
مدحتش مادح وی ختم نبیّین آمد
آن چنان پای به میدان محبت بفشرد
که سروش زیب سنان سپه کین آمد
خامس آل عبا شافع کونین حسین
که غلامیّ درش فخر سلاطین آمد
ما سوایش به فدا باد که فرخ ذاتش
ما سوی را سبب خلقت دیرین آمد
توشه ی روز جزا مایه ی امید «محیط»
شیوه ی منقبت عترت یاسین آمد
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۶ - در مدح حضرت ابوالفضل العبّاس علیه السلام
آن قوی پنجه که آزردن دل ها است فَنَش
الفتی هست نهان با دل غمگین مَنش
جان رسیده به لب از دوری جان بخش لبش
دل به تنگ آمده از حسرت نوشین دهنش
آن که می گفت بود حاصل ایام دمی
گشت زانفاس خوش دوست مُبَرهَن سخنش
هر که دارد چو تو زیبا رخ و نیکو قامت
نیست حاجت به گل گلشن و سرو چمنش
گر به فردوس بَرَندش غم غُربت دارد
نیک بختی که سرو کوی تو باشد وطنش
دوش در طرف چمن بلبل شیدا می گفت
نو بهار آمد و افزود غمم زآمدنش
باغ ماند به صف ماریه لاله و گل
به شهیدان به خون غرقه ی گلگون کفنش
ابر در ماتم سقّای شهیدان گرید
که همه عمر بود دیده ی گریان چو منش
نور حق ماه بنی هاشم، عباس که هست
مهر او شمع و دل جمع محبان لگنش
زور بازوی یدالله، ابوالفضل که هست
چنگ ضرغام قضا پنجه ی دشمن شکنش
حامل رایت و میر سپه عشق که داشت
قوت سیل اجل همت بنیاد کنش
دستش از تن که بریدند به کف محکم بود
رشته بندگی و مهر امام زمنش
گفت در ماتم او شاه شهیدان گریان
دید افتاده چو در معرکه پرخون بدنش
شد کنون قطع امید من و پشتم بشکست
بعد از این وای به حال دل و رنج و محنش
از خیال تو به شد خواب زچشم من و خفت
آن که از بیم تو بیداری شب بود فنش
یادم آمد لب خشکیده و چشمان ترش
جگر سوخته از غم دل خون از حزنش
به فرآت آمد تا آب برد سوی خیام
بهر یاران جگر سوخته ی ممتحنش
کرد کف زآب پر و برد به نزدیک دهان
بود خشکیده زبان چون زعطش در دهنش
جلوه گر گشت لب خشک برادر بر او
تازه شد اندوه دیرینه و رنج کهنش
ریخت آب از کف و لب تشنه برون شد زفرات
سخنی گفت که آتش زده در جان سخنش
گفت این شرط وفا نیست که من آب خورم
سوخته زاده ی زهرا زعطش جان و تنش
ز آن نبردش شه دین سوی شهیدان دگر
که مسیر نشد از معرکه بر داشتنش
برگرفتن نتوان پیکر آن کشته زخاک
که نه تن مانده به جا و نه به تن پیرهنش
هر که در ماتم عباس بگرید چو «محیط»
هست امید شفاعت زحسین و حسنش
الفتی هست نهان با دل غمگین مَنش
جان رسیده به لب از دوری جان بخش لبش
دل به تنگ آمده از حسرت نوشین دهنش
آن که می گفت بود حاصل ایام دمی
گشت زانفاس خوش دوست مُبَرهَن سخنش
هر که دارد چو تو زیبا رخ و نیکو قامت
نیست حاجت به گل گلشن و سرو چمنش
گر به فردوس بَرَندش غم غُربت دارد
نیک بختی که سرو کوی تو باشد وطنش
دوش در طرف چمن بلبل شیدا می گفت
نو بهار آمد و افزود غمم زآمدنش
باغ ماند به صف ماریه لاله و گل
به شهیدان به خون غرقه ی گلگون کفنش
ابر در ماتم سقّای شهیدان گرید
که همه عمر بود دیده ی گریان چو منش
نور حق ماه بنی هاشم، عباس که هست
مهر او شمع و دل جمع محبان لگنش
زور بازوی یدالله، ابوالفضل که هست
چنگ ضرغام قضا پنجه ی دشمن شکنش
حامل رایت و میر سپه عشق که داشت
قوت سیل اجل همت بنیاد کنش
دستش از تن که بریدند به کف محکم بود
رشته بندگی و مهر امام زمنش
گفت در ماتم او شاه شهیدان گریان
دید افتاده چو در معرکه پرخون بدنش
شد کنون قطع امید من و پشتم بشکست
بعد از این وای به حال دل و رنج و محنش
از خیال تو به شد خواب زچشم من و خفت
آن که از بیم تو بیداری شب بود فنش
یادم آمد لب خشکیده و چشمان ترش
جگر سوخته از غم دل خون از حزنش
به فرآت آمد تا آب برد سوی خیام
بهر یاران جگر سوخته ی ممتحنش
کرد کف زآب پر و برد به نزدیک دهان
بود خشکیده زبان چون زعطش در دهنش
جلوه گر گشت لب خشک برادر بر او
تازه شد اندوه دیرینه و رنج کهنش
ریخت آب از کف و لب تشنه برون شد زفرات
سخنی گفت که آتش زده در جان سخنش
گفت این شرط وفا نیست که من آب خورم
سوخته زاده ی زهرا زعطش جان و تنش
ز آن نبردش شه دین سوی شهیدان دگر
که مسیر نشد از معرکه بر داشتنش
برگرفتن نتوان پیکر آن کشته زخاک
که نه تن مانده به جا و نه به تن پیرهنش
هر که در ماتم عباس بگرید چو «محیط»
هست امید شفاعت زحسین و حسنش
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۲۴ - در نعت وجود مقدس خاتم النبیّین صلی الله علیه و آله و سلم
اول صبح دوم، آخر دوران شب است
هله عید آمد و روزی خوش و وقتی عجب است
هر که را می نگری سرخوش صهبای سرور
هر کجا می گذری بزم نشاط و طرب است
آید از هر شجری صوت اناالله در گوش
چشم دل بازنما گاه تجلی رب است
همه سکّان سماوات هم آواز شده
زهق الباطل و جاء الحقشان ورد لب است
گشت مولود چنین روز مهین فرزندی
که وجودش سبب خلقت هر أمّ و أب است
قائل کُنوت بنیاً که مبارک ذاتش
خلقت آدم و ذریه ی او را سبب است
سید خیل رسل ختم نبیین احمد
شه لولاک محمد که امینش لقب است
حجة الله علی الخلق نبی الرحمه
مصطفی کز همه ی کون و مکان منتخب است
شیبة الحمد بُدش جدّ و پدر عبدالله
مادرش آمنه و آمنه بنت وهب است
هفدهم روز مبارک زربیع الاول
مولدش مکه در آنجای که نامش شعب است
تافت هنگام ولادت زجبینش نوری
که روغ مه و خورشید از آن مُکتسب است
از حرم یک سره با پای خود اصنام شدند
گه میلادش، این واقعه بس نوالعجب است
هجرتش سیزدهم سال زبعثت بشمار
بعثتش هفتم عشرین زماه رجب است
معجز ثابته ی باقیه ی او، قرآن
آن کلام الله مُنزل، به لسان عرب است
زو عجب نبود، شق القمر و ردّالشمس
که آسمان هاش چوگویی، به کف از لطف رب است
شب معراجش سابع عشر شهر صیام
بلکه همواره به هر سال و مه و روز و شب است
دین او ناسخ ادیان تمامی رسل
ذات او از همه برتر به عُلو و حسب است
منظر تابع او روضه ی فردوس برین
منزل عاصی او ناراً ذات لهب است
نتوان گفت قدیمش که قدیم ازلی
ذات بی چون خداوند بری از نسب است
حادثش هم نتوان خواند که حادث خواندن
ایزدی ذات ورا دور زرسم ادب است
فیض پاینده ی حق باشد و حادث خواندن
فیض پاینده ی حق را نه طریق ادب است
صِهر و ابن عم و اول وصی او است علی
کز نهیبش به تن و جان عدو تاب و تب است
به نبی و علی و آل تولا کردن
مایه ی أمن و امان دافع رنج و تعب است
شرف از مدحتشان یافته تا نظم «محیط»
قدسیان را زپی کسب شرف ورد لب است
باد بر آن نبی رحمت و آلش صلوات
تا بود ثمرآور و بارش رطب است
هله عید آمد و روزی خوش و وقتی عجب است
هر که را می نگری سرخوش صهبای سرور
هر کجا می گذری بزم نشاط و طرب است
آید از هر شجری صوت اناالله در گوش
چشم دل بازنما گاه تجلی رب است
همه سکّان سماوات هم آواز شده
زهق الباطل و جاء الحقشان ورد لب است
گشت مولود چنین روز مهین فرزندی
که وجودش سبب خلقت هر أمّ و أب است
قائل کُنوت بنیاً که مبارک ذاتش
خلقت آدم و ذریه ی او را سبب است
سید خیل رسل ختم نبیین احمد
شه لولاک محمد که امینش لقب است
حجة الله علی الخلق نبی الرحمه
مصطفی کز همه ی کون و مکان منتخب است
شیبة الحمد بُدش جدّ و پدر عبدالله
مادرش آمنه و آمنه بنت وهب است
هفدهم روز مبارک زربیع الاول
مولدش مکه در آنجای که نامش شعب است
تافت هنگام ولادت زجبینش نوری
که روغ مه و خورشید از آن مُکتسب است
از حرم یک سره با پای خود اصنام شدند
گه میلادش، این واقعه بس نوالعجب است
هجرتش سیزدهم سال زبعثت بشمار
بعثتش هفتم عشرین زماه رجب است
معجز ثابته ی باقیه ی او، قرآن
آن کلام الله مُنزل، به لسان عرب است
زو عجب نبود، شق القمر و ردّالشمس
که آسمان هاش چوگویی، به کف از لطف رب است
شب معراجش سابع عشر شهر صیام
بلکه همواره به هر سال و مه و روز و شب است
دین او ناسخ ادیان تمامی رسل
ذات او از همه برتر به عُلو و حسب است
منظر تابع او روضه ی فردوس برین
منزل عاصی او ناراً ذات لهب است
نتوان گفت قدیمش که قدیم ازلی
ذات بی چون خداوند بری از نسب است
حادثش هم نتوان خواند که حادث خواندن
ایزدی ذات ورا دور زرسم ادب است
فیض پاینده ی حق باشد و حادث خواندن
فیض پاینده ی حق را نه طریق ادب است
صِهر و ابن عم و اول وصی او است علی
کز نهیبش به تن و جان عدو تاب و تب است
به نبی و علی و آل تولا کردن
مایه ی أمن و امان دافع رنج و تعب است
شرف از مدحتشان یافته تا نظم «محیط»
قدسیان را زپی کسب شرف ورد لب است
باد بر آن نبی رحمت و آلش صلوات
تا بود ثمرآور و بارش رطب است