تعداد ۶۷۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۵۹ - از سر این شهریار تاج بنازد
از سر این شهریار تاج بنازد
وز قدم شاه تخت عاج بنازد
تا ملک آید به باغ ملک خرامان
سرو شود در سجود و کاج بنازد
چون به عدالت زده خراج ستاند
در کنف شه ده از خراج بنازد
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۹۵ - آمد نغز و هژیر و فرخ و فیروز
آمد نغز و هژیر و فرخ و فیروز
اضحی و عید غدیر و جمعه و نوروز
گشته برابر چهار عید مبارک
آمده از پی چهار طالع فیروز
چار نوید امید و مژده شادی
چار شب جان فزا و صبح دل افروز
بیشتر از پار شد غنیمت امسال
خوبتر از دی رسید نعمت امروز
ساخته سنبل کمند طره ی پیچان
آخته نرگس خدنگ غمزه دلدوز
نیم شب آمد به باغ مرغ شب آویز
وقت سحر رفت در چمن، چمن افروز
برد عجوز ارچه سخت، سخت کمان بود
لیک سته شد ز جنگ دشمن کین توز
خست و به فتراک بست هر چه غم و سوگ
جست و به همراه برد آنچه غم و سوز
بدرقه ی وی بتا به روی بهاران
آتشی از آن شراب لعل برافروز
دانه خال سیاه کنج لبت را
جای سپند اندران شراره فرو سوز
شهد بقا با شراب عشق بیامیز
سر وفا از ادیب عقل بیاموز
افسر کبر و منی به گوشه ای انداز
وز در سلطان عشق توشه ای اندوز
بوالحسن آن شه که از عنایت و باسش
مهر جهانتاب زاد و برق جهان سوز
چرخ ازو چرخ گشت و خاک ازو خاک
شام بدو شام گشت و روز بدو روز
صبح دوم از شمایلش طرب افزا
عقل نخست از فضایلش خرد آموز
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۰۲ - این ز تو شایان و بر بماست سزاوار
این ز تو شایان و بر بماست سزاوار
اقسم بالخنس الجوار الکنس
بنده درگه امیریست که آمد
در نسب اندر یکی ز دوده افطس
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۱۱ - خطاب به آقای بینش
ذره بینی که ماند از این ذره
روز پیشین به خانه بینش
سیداصغر به بنده باز آورد
گشت پیدا نشانه بینش
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۴۱ - گفت ظریفی که دولت از حدث اندر
گفت ظریفی که دولت از حدث اندر
ریش بیالود و خم شدش کمر از دین
عین نجس را اگر ازاله توان کرد
کوژی و آلودگی نماند در بین
گفتمش ار طاهری نجس شود آنرا
شست توان و اندرین سخن نبود بین
لیک بشو دست زین خبیث ازیرا
پاک نگردد بشست و شو نجس العین
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۶۳ - ای ملک ملک فضل ای که خرد را
ای ملک ملک فضل ای که خرد را
از کلماتت ذخیرتست و مؤنه
اشراق ار پرتوی ز شرق دیدی
تیره نمودی روان ابن کمونه
یک دو سه مثقال چای لعل مصفا
زی تو فرستادم از برای نمونه
تا که بنوشی و با مذاق شکر بار
نیک بسنجی که هست چون و چگونه
تا ببر قلزم است رحل ینابیع
تا بدر، بنطس است بندر تو نه
تا که نه باز هر مار باشد هلیون
تا که نه با نیش کژدم است درونه
یار ترا سبز باد تارک و افسر
خصم ترا زرد باد چهره و گونه
روزت فردا به فال خوشتر از امروز
حالت آینده سال به ز کنونه
شاطر عباس چون خمیر سخن را
مشت زند در تغار و گیرد چونه
ریش عطارد بکون وی رودار کرد
در فن دانش چو من پیازش کونه
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۳۹ - سبعه منحوسه
سبعه منحوسه هفت اختر شومند
نحس و ترش روی و زشت در همه احیان
کید و غطیط و غریم باشد و سرموس
نیز گلاب است و ذوذوابه و لحیان
ادیب الممالک : اضافات
شماره ۲۶ - چند کشی جور این سپهر کهن را
چند کشی جور این سپهر کهن را
چند بکاهی روان و خواهی تن را
مرد چو رخت شرف ندوخت بر اندام
باید پوشد بدوش خویش کفن را
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۱۹ - گریه مینا، نگر به چشم ترش بین
گریه مینا، نگر به چشم ترش بین
ناله بربط شنو به داد دلش رس
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۵۴ - عاشقم و عشق من زوال ندارد
عاشقم و عشق من زوال ندارد
رفتنم از کویت احتمال ندارد
وای به حالم، ز بی کسی که به کویت
هیچ کسم آگهی ز حال ندارد
چون ندهم تن به دوری تو که از پی
روز فراقت، شب وصال ندارد
کام دل از نخل قامت تو چه جویم؟!
غیر بر حسرت، این نهال ندارد!
شکوه ی جورش کجا برم که شهیدم
کرده و از کرده انفعال ندارد؟!
خون اسیری کنون مریز که دانی
در صف محشر زبان لال ندارد
چون نکند ناله در شکنجه ی دامش
مرغ دل آذر فراغ بال ندارد؟!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۵۵ - پیش عذار تو، مه جمال ندارد
پیش عذار تو، مه جمال ندارد
پیش قدت، سرو اعتدال ندارد
هست دو تابنده رخ، چو مهر و چو ماهت
مهر پی خط و مه جمال ندارد
شرم ز قتلم مکن، که کشتن عاشق
هست گناهی، که انفعال ندارد
در شکن دام او، ز بیم رهایی
رشک به مرغی برم، که بال ندارد
درد چه گویی، بآنکه درد ندارد؟!
حال چه جویی، از آنکه حال ندارد؟!
آه که تا تشنه ی کام عشق نمیرد
راه به سرچشمه ی وصال ندارد
غیر تو آذر که در خیال وصالی
هیچ کس اندیشه ی محال ندارد!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۸۹ - شب پره کو روز آفتاب نبیند
شب پره کو روز آفتاب نبیند
روشنی دیده جز بخواب نبیند
وادی عشق است، از فریب حذر کن؛
تشنه در این دشت جز سراب نبیند
ساکن بزم تو، قدر وصل نداند
گر چه در آب است ماهی، آب نبیند
محتشمان را، چه آگهی ز غم دل؟!
چشم هما گنج در خراب نبیند
آنکه بداغ فراق سوخته جانش
ز آتش دوزخ دگر عذاب نبیند
تا ز پی آهوی ختن نرود کس
جیب و بغل پر ز مشک ناب نبیند
من ز ادب ننگرم بروی وی آذر
یار بسوی من، از حجاب نبیند!
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۸ - نوبت عیداست و عید دولت و دین است
نوبت عیداست و عید دولت و دین است
عید بدوران شهریار قرین است
خطبة دولت بنام حامی ملک است
شاهد دنیا بکام ناصر دین است
دست کرم زاستین سؤال گرای است
پای ستم زآستان عقال گزین است
صدر قضا آستان رای صوابست
دست قدر آستین عزم متین است
عید اگر میرود چه باک که هر روز
عید جهان خسرو زمان و زمین است
دیر زی ای عید ما که سایه ی حقی
وان دگر از گردش شهور و سنین است
از اثر ابر دست سیم فشانش
باغ بهشت است و بزم چرخ برین است
چشم خرد خیره با فروغ جبینش
شخص چه باشد دگر که سایه چنین است
از چه غمین گردد آنکه خود بتوشاد است
وز که شود شاد آنکه از تو غمین است
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شماره ۲ - ای به گلستان هزار نرگس شهلا
ای به گلستان هزار نرگس شهلا
در گل گلزار عارضت به تماشا
لاله و گل از تجلی تو به خوبی
قمری و بلبل ز شوق تو به علالا
در رخ روز از رخ تو بارقه ی مهر
در دل شب از غم تو مایه ی سودا
عاشق بیدل ز شوق روی تو مجنون
کرده بهانه ولی محبت لیلا
عارض یوسف نموده لمعه ی رویت
زو شده مشعوف و زار عشق زلیخا
گاه در آیین عاشقی شده ظاهر
هم شده بر حسن خویش واله و شیدا
گاه به معشوق شیوگیست تسحب
هم به خود از ناز کرده غارت و یغما
عاشق و معشوق و عشق جمله خودی پس
هر نفس از یک لباس گشته هویدا
در دو جهان عاشق تو گشت چو فانی
ساز فنا هم به عشق خویشتن او را
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۵۱ - تتبع شیخ
ای بگه جلوه قامت تو قیامت
آن قد رعنا قیامت است نه قامت
گاه خرامت هزار جان بدر از تن
گر برود گو برو تو باش سلامت
بی تو دمی گر زنم مردن ازان به
گر دم عیسی است هست جای ندامت
نیست غمی از ملامتی که کند شیخ
غم نخورد از ملامت اهل ملامت
روضه خوش است از برای سیر و تماشا
گوشه کویت ولی ز بهر اقامت
عشق چه قابل بود که کشته او را
هست همه جانب قتیل غرامت
فانی اگر ترک نام و ننگ بگیری
به که همه خلق راست ننگ ز نامت
مجد همگر : غزلیات
شماره ۶۵ - چه میل است این که من سوی تو دارم
چه میل است این که من سوی تو دارم
چه عشق است این که بر روی تو دارم
نماز ار نیست جایز بر دو محراب
چرا من رو در ابروی تو دارم
من از عشقت کشیدم داغ برران
که این کریان ز پهلوی تو دارم
طبیب من توئی نبض دلم گیر
امید جان ز داروی تو دارم
شبی خواهم زدن راه لبت لیک
هراس از زلف هندوی تو دارم
دو رسته اشک چون لولوی خوشاب
از آن دو رسته لولوی تو دارم
اگر تو دست بیدادی برآری
کجا من زور بازوی تو دارم
من ارچه در حساب عاشقانم
شماری با سگ کوی تو دارم
وگرچه در سخن ساحر بیانم
فریب چشم جادوی تو دارم
تو دل را میل سوی میل من کن
که من خود میل دل سوی تو دارم
میرزاده عشقی : قالبهای نو
ای کلاه نمدی ها!
شهر فرنگ است ای کلانمدی ها!
موقع جنگ است ای کلانمدی ها!
خصم که از رو نمی رود، تو ببین روش
آهن و سنگ است ای کلانمدی ها!
بنده قلم دستم است و دست شماها
بیل و کلنگ است، ای کلانمدی ها!
زور بیارید ای کلانمدی ها!
دست درآرید ای کلانمدی ها!
رو بگو این نکته، بر عوام نماها:
کله تراشیده ها، سه چاک قباها
حق شما را کنند، ضایع و پامال
گر که نباشد قیام و کوشش ماها
کوشش ماها، پی حقوق شماهاست
به که به ماها، کمک کنید شماها
از چه کنارید ای کلانمدی ها
دست درآرید ای کلانمدی ها!
باد صبا! رو بگو، به مردم میدان
ما و شماراست، نام ملت ایران
مال شما را برد وزیر، شد ار دزد
دزد سیاستمدار دوره ساسان
فرق من و تو، کلاه زرد و سیاهست
هیچ شماها ز مردمان خیابان:
فرق ندارید ای کلانمدی ها!
دست درآرید ای کلانمدی ها!
ای رفقا! این زمامدار خرابست
وضع اداری در این دیار خرابست
گر چه به پندار میرزاده عشقی:
هر که به کالسکه شد سوار خرابست
از همه اینها خرابتر، بود این مرد
ملتی از بین برد: کار خرابست
فکر چه کارید ای کلانمدی ها!
دست درآرید ای کلانمدی ها!
ما دگر این مرد را قبول نداریم
رأی بر این خائن عجول نداریم
گر نرسیده به گوششان، سخن ما
هست ازین ره، که ما فضول نداریم
حرف من و دوستان من، همه حقست
این گنه ما بود که پول نداریم
گوش بدارید، ای کلانمدی ها!
دست درآرید ای کلانمدی ها!
تازه شنیدم که داده او به یکی پول
تا که شما را، به این زند گول
چون بدهد بابی است آن که بگوید
دزد نباید شود، وزارت مسئول
کرده شما را به ما طرف که نماید
(شوشتری) را عدوی مردم دزفول
از چه قرارید ای کلانمدی ها!
دست درآرید ای کلانمدی ها!
حرف من از روی منطقست و اساس است
حرف مرا فهمد آن که، نکته شناس است
ارث پدر ار، قوام السلطنه بخشید
بر ببرادرش، کز اواسط ناس است
دزد اگر نیست، خانه اش ز چه پولی:
گشته به پا، کو در آن مدام پلاس است
خواب و خمارید، ای کلانمدی ها!
دست درآرید ای کلانمدی ها!
ارث پدر گفتمت، به او نرسیده
جیب شما، ملت فقیر بریده
پارک بنا کرده، از تو رفته خراسان
هر چه که بوده، در آن دهات خریده
این همه پول از کجا رسیده به این مرد؟
کو بسپارد، به بانک های عدیده
خود بشمارید، ای کلانمدی ها!
دست درآرید ای کلانمدی ها!
روزی ازین روزها که روز حسابست
روز حساب، همین خجسته جنابست
باید از او این سئوال کرد که تو پول:
از چه ره آورده یی ترا چه جوابست؟
گفت: اگر ارث جدم است و فلان است
گو بنما فکر نان که خربزه آبست!
هان نگذارید، ای کلانمدی ها!
دست درآرید ای کلانمدی ها!
نیست در این «دسته بند»، مرد زبردست
مرد زبردست تر، ز دسته او هست
از پی اخراج او، چل و سه وکیل ار
چند دگر رأی داد و پاشد و بنشست:
سخت خورد او شکست و دسته او نیز
بشکند او را کمر، اگر چه نه بشکست
سنگ بیارید، ای کلانمدی ها!
دست درآرید ای کلانمدی ها!
میرزاده عشقی : غزلیات و قصاید
شمارهٔ ۷ - زندگی و مرگ من
گرسنه چون شیرم و برهنه چو شمشیر
برهنه یی شیر گیر و گرسنه یی شیر
برهنه ام دستگیریم نکند کس!
دست نگیرد کسی به برهنه شمشیر
من دم شیرم، ببازیم نگرفتند
کس نه به بازی، گرفته است دم شیر
گرسنه از درد، دلش همچو تهی طبل
شهر خبر سازد، ار نماید تقدیر
طبل تهی را بلند آید آواز
گرسنه را ناله، بیش باشد تأثیر
عزت نفسم نگر که هست خوراکم
خون دل و اشک چشم و چشم دلم سیر!
مرده شو این مرده دوست مردم ببرد
گشته فقط حب مرده، درشان تخمیر!
بی سر و وضعم چو اغلبی ز حکیمان
گرسنه ماندم چو اکثری ز مشاهیر!
میرزاده عشقی : غزلیات و قصاید
شمارهٔ ۸ - تجدید مطلع
در سر پیری برهنه پا بد «مولییر»
گاو بدزدید در شباب «شکسپیر»
زنده در آتش «برونو» را بفکندند
مرده وی را کنند این همه تکبیر
«بن جبرول » آن همه ز خلق ستم دید
شد «روسو» در عهد خویش آن همه تحقیر
از پی تجلیل نامشان نک میلیون:
میلیون اصراف می کنندی و تبذیر
من نیز آنگه که می بمیرم و ماند
شهرت من همچو، خسروان جهانگیر:
آنگه بینند صد کنایه ز هر حرف
سنجند از هر سخن، هزاران تعبیر
آن یک، اشعار من نماید تخمیس
وین یک، گفتار من نماید تفسیر
همچو سگان بینشان، پی ستخوانم
جنگ بیفتد، فتم من آنگه عجب گیر!
ترک سراید که ترک بودست او ترک
شاهد من، شرح نظم وقعه «ازمیر»
هندو گوید که هندوست او هندو
دفتر اشعارش کشف گشته به کشمیر
ژرمن گوید که از منست او از من
هست به برلن ازو هزاران تصویر
تاریخ آنگه گوید، افسوس افسوس
سود نبرد، آن ادیب، از این همه تحریر!
پستی این عصر گوید: ار نه به تاریخ
هیچ ندارند سیر و گرسنه توفیر
میرزاده عشقی : غزلیات و قصاید
شمارهٔ ۹ - تجدید مطلع
باری ازین عمر سفله سیر شدم سیر
تازه جوانم ز غصه پیر شدم پیر
پیر پسند ای عروس مرگ! چرائی؟
من که جوانم، چه عیب دارم «بی پیر»؟
زود به من هر چه می کنی، بکن ای دهر!
آنچه ز دست آید، مباد کنی دیر!
از چه بر اوضاع کائنات نخندم؟
مسخره بازیست این جهان زبر و زیر!
آخر انصاف برده، ای فلک انصاف!
اندک وجدان، ای آسمان مه و تیر!
گرسنه من، نجل نان مدام خورد خر
برهنه من، پوستین خز، تن خنزیر؟