تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۶۶ - خوار شود تن به مرگ اگر چه عزیز است
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۸۵ - گر کف پای تو را ز عشق ببوسم
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - تاب رخش، ماه و آفتاب ندارد
تاب رخش، ماه و آفتاب ندارد
بی سبب این چرخ پیچ و تاب ندارد
چهره گلگونه دار آب ندارد
زآنکه گل آتشی گلاب ندارد
نامه پرشکوه ام نداشت جوابی
بود بجا، «حرف حق جواب ندارد»
از دلم افتاده اخگرش به گریبان
بی سبب آن زلف پیچ و تاب ندارد
نیست بجز حرف دوست بر ورق دل
دفتر آیینه فصل و باب ندارد
ساختگی در نهاد مشرب ما نیست
وسعت صحرای ما، سرآب ندارد
یک نفس است از تو تا دیار عدم راه
این قدر ای زندگی شتاب ندارد
حرف غم و شادیت ز دفتر هستی
یک سخن است، آری انتخاب ندارد
تکیه بروی حصر نیز توان زد
خانه ات ار فرش ماهتاب ندارد
راحت دست تهی، زوال نبیند
سایه این بید، آفتاب ندارد
چند مه و سال عمر خویش شماری
این دوسه روز این قدر حساب ندارد
قصه واعظ بخوان ز صفحه رنگش
حرف خموشیست این، کتاب ندارد
بی سبب این چرخ پیچ و تاب ندارد
چهره گلگونه دار آب ندارد
زآنکه گل آتشی گلاب ندارد
نامه پرشکوه ام نداشت جوابی
بود بجا، «حرف حق جواب ندارد»
از دلم افتاده اخگرش به گریبان
بی سبب آن زلف پیچ و تاب ندارد
نیست بجز حرف دوست بر ورق دل
دفتر آیینه فصل و باب ندارد
ساختگی در نهاد مشرب ما نیست
وسعت صحرای ما، سرآب ندارد
یک نفس است از تو تا دیار عدم راه
این قدر ای زندگی شتاب ندارد
حرف غم و شادیت ز دفتر هستی
یک سخن است، آری انتخاب ندارد
تکیه بروی حصر نیز توان زد
خانه ات ار فرش ماهتاب ندارد
راحت دست تهی، زوال نبیند
سایه این بید، آفتاب ندارد
چند مه و سال عمر خویش شماری
این دوسه روز این قدر حساب ندارد
قصه واعظ بخوان ز صفحه رنگش
حرف خموشیست این، کتاب ندارد
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۶۴ - جزع یمانش شد از شبه گهر آمود
جزع یمانش شد از شبه گهر آمود
دیده نم آرد چو گشت خانه پر از دود
گفتمش از خط جمال حسن بکاهد
روشنی ماه در سواد شب افزود
جام سفالینه هست و کنج خرابات
کاسهٔ زر گو مباش و کاخ زر اندود
جز ز خط جام و لوح جبههٔ ساقی
راه نبردم به گنجنامهٔ مقصود
سنت محمود چیست مهر غلامان
ما و به رسم فریضه سنت محمود
عشق غنیمت شمر که وصل نکویان
باغ خلیل است و عشق آتش نمرود
خون پدر خود ز شیر مام ندانی
مادر گیتی نپرورد چو تو مولود
تیرگیت موجب زوال من افتاد
نورک الله ای ستارهٔ مسعود
نرم شد از آتش دلم دل سختش
قطرهٔ خونی نمود معجز داود
عشرت یغماست با خیال دهانت
تنگ معیشت به هیچ شد ز تو خشنود
دیده نم آرد چو گشت خانه پر از دود
گفتمش از خط جمال حسن بکاهد
روشنی ماه در سواد شب افزود
جام سفالینه هست و کنج خرابات
کاسهٔ زر گو مباش و کاخ زر اندود
جز ز خط جام و لوح جبههٔ ساقی
راه نبردم به گنجنامهٔ مقصود
سنت محمود چیست مهر غلامان
ما و به رسم فریضه سنت محمود
عشق غنیمت شمر که وصل نکویان
باغ خلیل است و عشق آتش نمرود
خون پدر خود ز شیر مام ندانی
مادر گیتی نپرورد چو تو مولود
تیرگیت موجب زوال من افتاد
نورک الله ای ستارهٔ مسعود
نرم شد از آتش دلم دل سختش
قطرهٔ خونی نمود معجز داود
عشرت یغماست با خیال دهانت
تنگ معیشت به هیچ شد ز تو خشنود
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۶۷ - یوسف مصری اگر جمال تو بیند
یوسف مصری اگر جمال تو بیند
خویش به بازار پیر زال تو بیند
ذوق خیال تو برده از دلم آرام
تا چه کند باز اگر جمال تو بیند
یوسفش آید به دیده گرگ زلیخا
دیده به خوابش اگر خیال تو بیند
سهل نگیرد خلاص مرغ دل من
در شکن طره هر که خال تو بیند
هیزم دوزخ کند ز سدره طوبی
خازن جنت اگر نهال تو بیند
خون که حرام است ریختن به همه کیش
گر همه صید حرم حلال تو بیند
هر که مه نو بر آفتاب ندیده است
گو به رخ ابروی چون هلال تو بیند
غنچه شود گل اگر تو رخ بگشائی
سرو خم آرد گر اعتدال تو بیند
نیست دریغ ار ز دست شد سریغما
منزلت این بس که پایمال تو بیند
خویش به بازار پیر زال تو بیند
ذوق خیال تو برده از دلم آرام
تا چه کند باز اگر جمال تو بیند
یوسفش آید به دیده گرگ زلیخا
دیده به خوابش اگر خیال تو بیند
سهل نگیرد خلاص مرغ دل من
در شکن طره هر که خال تو بیند
هیزم دوزخ کند ز سدره طوبی
خازن جنت اگر نهال تو بیند
خون که حرام است ریختن به همه کیش
گر همه صید حرم حلال تو بیند
هر که مه نو بر آفتاب ندیده است
گو به رخ ابروی چون هلال تو بیند
غنچه شود گل اگر تو رخ بگشائی
سرو خم آرد گر اعتدال تو بیند
نیست دریغ ار ز دست شد سریغما
منزلت این بس که پایمال تو بیند
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۶۸ - رابطه دل به غمزه راه ندارد
رابطه دل به غمزه راه ندارد
کشور ما تاب این سپاه ندارد
دل به نگاهش مده که ترک سپاهی
ملک بگیرد ولی نگاه ندارد
زین تن کاهیده در رمد دل سنگش
کوه نگر کاحتمال کاه ندارد
چیست جدا ز آفتاب روی تو روزم
شب ولی آن تیره شب که ماه ندارد
خون ملک گر به زیر عرش بریزی
چون تو صنم قاتلی گواه ندارد
وهم بماند در اشتباه دهانت
عقل در این نکته اشتباه ندارد
گه به گه احوال دل بپرس ز زلفت
پرسش زندانیان گناه ندارد
بر در فقر و فنا به فرگدائی
سلطنتی یافتم که شاه ندارد
گوشه دیوار بیخودی مده از دست
گیتی از این امن تر پناه ندارد
هر که سرت بر نهد به پای ممالیک
خسرو ملک است اگر کلاه ندارد
صبر توقع مکن ز دل که نخواهند
باج ز بیچاره ای که آه ندارد
گر نه کم است از سگان کوی تو یغما
از چه در آن آستانه راه ندارد
کشور ما تاب این سپاه ندارد
دل به نگاهش مده که ترک سپاهی
ملک بگیرد ولی نگاه ندارد
زین تن کاهیده در رمد دل سنگش
کوه نگر کاحتمال کاه ندارد
چیست جدا ز آفتاب روی تو روزم
شب ولی آن تیره شب که ماه ندارد
خون ملک گر به زیر عرش بریزی
چون تو صنم قاتلی گواه ندارد
وهم بماند در اشتباه دهانت
عقل در این نکته اشتباه ندارد
گه به گه احوال دل بپرس ز زلفت
پرسش زندانیان گناه ندارد
بر در فقر و فنا به فرگدائی
سلطنتی یافتم که شاه ندارد
گوشه دیوار بیخودی مده از دست
گیتی از این امن تر پناه ندارد
هر که سرت بر نهد به پای ممالیک
خسرو ملک است اگر کلاه ندارد
صبر توقع مکن ز دل که نخواهند
باج ز بیچاره ای که آه ندارد
گر نه کم است از سگان کوی تو یغما
از چه در آن آستانه راه ندارد
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴ - ز آن خط سبزم سرشک سرخ پناه است
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۲۴ - صوفی... به را نه کفر و نه دین است
صوفی... به را نه کفر و نه دین است
از همه... تر به کیش من این است
حلقه ...غیر دایره داران
هر که به زیر سپهر و روی زمین است
هر که یک انگشتریش از همه هستی
ملکت...گی به زیر نگین است
صوفی...خرقه مهد و جلیل است
زاهد و...شاره کودن و زین است
زین رمه... زی سپهر چه نالی
از همه... تر سپهر برین است
مفتی و دعوی عشق و خرقه ناموس
هندوی قاروره باز خانه نیین است
از همه گیتی نه باک دار و نه امید
مردم... را چه مهر و چه کین است
سینه...گان و کلک خدنگم
دیده اسفندیار و تیر گزین است
حیله ...گان و حمله سردار
چالش روباه دشت و شیرعرین است
از همه... تر به کیش من این است
حلقه ...غیر دایره داران
هر که به زیر سپهر و روی زمین است
هر که یک انگشتریش از همه هستی
ملکت...گی به زیر نگین است
صوفی...خرقه مهد و جلیل است
زاهد و...شاره کودن و زین است
زین رمه... زی سپهر چه نالی
از همه... تر سپهر برین است
مفتی و دعوی عشق و خرقه ناموس
هندوی قاروره باز خانه نیین است
از همه گیتی نه باک دار و نه امید
مردم... را چه مهر و چه کین است
سینه...گان و کلک خدنگم
دیده اسفندیار و تیر گزین است
حیله ...گان و حمله سردار
چالش روباه دشت و شیرعرین است
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۴ - تا ز صفاهان برفت سیف صفاهان
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۱ - در توحید باری عزّ شأنه
ای شده از صنع قدرت تو هویدا
گوهر و گل، گه ز خار و گاه ز خارا
ای ز تو برجا وجود عالم و آدم
وی به تو برپا بنای اسفل و اعلی
نزد سراپرده جلال تو باشد
عرش معلّی بسان صفحه غبرا
عکس تو شد جلوه گر ز عارض گل، کو
برده ز بلبل توان و صبر به یغما
دست خرد کی رسد به دامن جاهت
صفحه غبرا کجا و طارم خضرا
مهر رخت راست ذره ها و یکی را،
مادر گیتی نهاد، نامش دنیا
دود برآید ز آب تا ابدالدهر
قهر تو گر بگذرد به جانب دریا
از تو بود جان جن و انس به پیکر
وز تو بود روح وحش و طیر در اعضا
کعبه مقصود خلق، روی تو باشد
ای همه را در دو کون ملجأ و منجی
ای ز در رحم چاره ساز اعادی
وای ز ره لطف مهربان به احبا
شام وصال تو بامداد همایون
صبح فراق تو تیره گون شب یلدا
هجر تو ما را جحیم و قهر تو آذر
وصل تو ما را بهشت و مهر تو طوبی
ای مه مهرآفرین عجب نه که گردد
مهر درخشان به عشق روی تو، حربا
نزد پر پشه حریم تو کمتر
از مگسی صد هزار مرتبه، عنقا
موسی عمران ز هوش رفت چو تابید
پرتوی از عکس تابش تو به سینا
جاری از آن سلسبیل گردد و کوثر
بنگری از لطف اگر به صخره صمّا
مور درت حکمران ملک سلیمان
مرغ شبت فیض بخش لعل مسیحا
از تو منوّر سراج معنی هستی
وز تو مصوّر، وجود صورت اشیا
ریزد اگر رشحه ای ز ابر جلالت
جاری گردد بحار بی حدّ و احصا
در بر یک بحر از آن بحار معظم
همچو حبابند نه قباب معلّی
دامن جاهت بود ز وصف منزه
پایه قدرت ز چون و چند مبرا
اول و آخر توئی به آخر و اول
معنی و صورت توئی به صورت و معنی
روی تو پیدا و مابقی همه پنهان
حسن تو صهبا و جملگی همه مینا
سائل کوی تواند منعم و مسکین
طالب روی تواند سید و مولی
در خور وصفت چو نیست جز تو دگر کس
هم ز تو آید که وصف خود کنی انشا
جز تو نباشد چو کس به مدح تو لایق
افسر و توصیف ذات پاک تو حاشا
گوهر و گل، گه ز خار و گاه ز خارا
ای ز تو برجا وجود عالم و آدم
وی به تو برپا بنای اسفل و اعلی
نزد سراپرده جلال تو باشد
عرش معلّی بسان صفحه غبرا
عکس تو شد جلوه گر ز عارض گل، کو
برده ز بلبل توان و صبر به یغما
دست خرد کی رسد به دامن جاهت
صفحه غبرا کجا و طارم خضرا
مهر رخت راست ذره ها و یکی را،
مادر گیتی نهاد، نامش دنیا
دود برآید ز آب تا ابدالدهر
قهر تو گر بگذرد به جانب دریا
از تو بود جان جن و انس به پیکر
وز تو بود روح وحش و طیر در اعضا
کعبه مقصود خلق، روی تو باشد
ای همه را در دو کون ملجأ و منجی
ای ز در رحم چاره ساز اعادی
وای ز ره لطف مهربان به احبا
شام وصال تو بامداد همایون
صبح فراق تو تیره گون شب یلدا
هجر تو ما را جحیم و قهر تو آذر
وصل تو ما را بهشت و مهر تو طوبی
ای مه مهرآفرین عجب نه که گردد
مهر درخشان به عشق روی تو، حربا
نزد پر پشه حریم تو کمتر
از مگسی صد هزار مرتبه، عنقا
موسی عمران ز هوش رفت چو تابید
پرتوی از عکس تابش تو به سینا
جاری از آن سلسبیل گردد و کوثر
بنگری از لطف اگر به صخره صمّا
مور درت حکمران ملک سلیمان
مرغ شبت فیض بخش لعل مسیحا
از تو منوّر سراج معنی هستی
وز تو مصوّر، وجود صورت اشیا
ریزد اگر رشحه ای ز ابر جلالت
جاری گردد بحار بی حدّ و احصا
در بر یک بحر از آن بحار معظم
همچو حبابند نه قباب معلّی
دامن جاهت بود ز وصف منزه
پایه قدرت ز چون و چند مبرا
اول و آخر توئی به آخر و اول
معنی و صورت توئی به صورت و معنی
روی تو پیدا و مابقی همه پنهان
حسن تو صهبا و جملگی همه مینا
سائل کوی تواند منعم و مسکین
طالب روی تواند سید و مولی
در خور وصفت چو نیست جز تو دگر کس
هم ز تو آید که وصف خود کنی انشا
جز تو نباشد چو کس به مدح تو لایق
افسر و توصیف ذات پاک تو حاشا
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۳۵ - آیینه صبح
صبح هنوز این عروس حجله خاور
پرده نیفکنده بود از رخ انور
لشکر چین تاختن نکرده به هندو
لشکر هندو تهی نساخته سنگر
تیرگی شب نرفته از رخ گیتی
روشنی صبح نادمیده ز خاور
آینه آسمان نه روشن و نه تار
ساحت غبرا نه صافی و نه مکدّر
ترک من، آن سنگدل حریف ستم خو،
ماه من، آن سرو قد نگار سمن بر
طرّه و رخ آب و تاب داده، درآمد
تا ببرد آب و تاب من همه یکسر
چاکر خورشیدش، آنچه ماه به خلخ
بنده شمشادش آنچه سرو به کشمر
ریخته مرجان دو لعلش بر سر مرجان
بیخته عنبر دو زلفش بر سر عنبر
بر رخ بیضا گسسته رشته پروین
بر زبر مه شکسته حقه گوهر
افعی غژمان او، معلق شمشاد
ارقم پیچان او حمایل عرعر
آمده زاغش مقیم سایه گلبن
جسته غرابش مکان به شاخ صنوبر
بر مه نورانیش دو هاله مشکین
در شب ظلمانیش دو زهره ازهر
رقص کنانش به ماه عقرب جرّار
حلقه زنانش به گنج افعی حمیر
نار خلیلش عیان و معجز داوود
مار کلیمش عیان و صنع سکندر
سوده الماسش گرد جزع یمانی
حلّه حمراش زیر دیبه اخضر
بسته به یک گلبنی دو گوی بلورین
هشته به یک عرعری دو پشته مرمر
کرده تباشیر را به غالیه پنهان
ساخته شنگرف را به مشک مستر
بر سمن از لاجورد هشته دو جلباب
بر قمر از آبنوس بسته دو چنبر
لاله حمرا نهفته زیر دو ریحان
سبزه بویا نهاده گرد دو عبهر
گشته سمن زار او چراگه آهو
و آمده آهوی او دچار به اژدر
بیضه کافور او به طبله زنگار
قرص تباشیر او به نافه ازفر
گرد دو گلنار او دو دسته سنبل
زیر دو نسرین او دو شاخه سعتر
سعتر او را ز ارغوان همه بالین
سنبل او را ز اقحوان همه بستر
لؤلؤی شهوار او به حقه سیمین
گوهر شب تاب او به مشک مقطر
چشمه زیبق ز مشکپایش جاری
پاره آهن به سیم خامش مضمر
عاج و طبرخون نهان نموده به سنجاب
نقل و طبرزد پراکنیده به شکر
گرد گلش نیش خار هیچ ولیکن،
گرد سیه نرگسش هزاران نشتر
غیر زنخدان و چهر او نشنیدم
چاه مقعر به اوج ماه منوّر
پسته درآمیخته به شهد مهنّا
فندقی انگیخته ز قند مکرر
گلشنی آراسته، که اینم عارض
گلبنی افراخته که اینم پیکر
پرده نیفکنده بود از رخ انور
لشکر چین تاختن نکرده به هندو
لشکر هندو تهی نساخته سنگر
تیرگی شب نرفته از رخ گیتی
روشنی صبح نادمیده ز خاور
آینه آسمان نه روشن و نه تار
ساحت غبرا نه صافی و نه مکدّر
ترک من، آن سنگدل حریف ستم خو،
ماه من، آن سرو قد نگار سمن بر
طرّه و رخ آب و تاب داده، درآمد
تا ببرد آب و تاب من همه یکسر
چاکر خورشیدش، آنچه ماه به خلخ
بنده شمشادش آنچه سرو به کشمر
ریخته مرجان دو لعلش بر سر مرجان
بیخته عنبر دو زلفش بر سر عنبر
بر رخ بیضا گسسته رشته پروین
بر زبر مه شکسته حقه گوهر
افعی غژمان او، معلق شمشاد
ارقم پیچان او حمایل عرعر
آمده زاغش مقیم سایه گلبن
جسته غرابش مکان به شاخ صنوبر
بر مه نورانیش دو هاله مشکین
در شب ظلمانیش دو زهره ازهر
رقص کنانش به ماه عقرب جرّار
حلقه زنانش به گنج افعی حمیر
نار خلیلش عیان و معجز داوود
مار کلیمش عیان و صنع سکندر
سوده الماسش گرد جزع یمانی
حلّه حمراش زیر دیبه اخضر
بسته به یک گلبنی دو گوی بلورین
هشته به یک عرعری دو پشته مرمر
کرده تباشیر را به غالیه پنهان
ساخته شنگرف را به مشک مستر
بر سمن از لاجورد هشته دو جلباب
بر قمر از آبنوس بسته دو چنبر
لاله حمرا نهفته زیر دو ریحان
سبزه بویا نهاده گرد دو عبهر
گشته سمن زار او چراگه آهو
و آمده آهوی او دچار به اژدر
بیضه کافور او به طبله زنگار
قرص تباشیر او به نافه ازفر
گرد دو گلنار او دو دسته سنبل
زیر دو نسرین او دو شاخه سعتر
سعتر او را ز ارغوان همه بالین
سنبل او را ز اقحوان همه بستر
لؤلؤی شهوار او به حقه سیمین
گوهر شب تاب او به مشک مقطر
چشمه زیبق ز مشکپایش جاری
پاره آهن به سیم خامش مضمر
عاج و طبرخون نهان نموده به سنجاب
نقل و طبرزد پراکنیده به شکر
گرد گلش نیش خار هیچ ولیکن،
گرد سیه نرگسش هزاران نشتر
غیر زنخدان و چهر او نشنیدم
چاه مقعر به اوج ماه منوّر
پسته درآمیخته به شهد مهنّا
فندقی انگیخته ز قند مکرر
گلشنی آراسته، که اینم عارض
گلبنی افراخته که اینم پیکر
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۶۴ - آفتاب کشور خوبان
صبح چو مهر از درم درآمد جانان
ماه جبینش ز شام زلف نمایان
وه چه جبین آفتاب مطلع فجری
کامده از ذره کمترش مه تابان
پا به گل از حسرت قدش قد طوبی
خونجگر از غیرت لبش دل مرجان
آه، چه قامت که با قیام قیامت
آمده با صد عتاب دست و گریبان
آه چه لب، غیرت عقیق یمانی
خونجگرش در بدخش لعل بدخشان
دیده کوتاه بین به قدّ وی ار داد
نسبت شمشاد باغ و سرو گلستان
داد خطا نسبتی که در بر دانا
بی بصر آمد نه نزد مردم نادان
قامت شمشاد را نه مهر منوّر
قد سهی سرو را، نه سیب زنخدان
لعل نباشد تکلیمش نمک ریز
لعل نباشد تبسمیش شکر سان
تا دهدم در خیال نخل قدش بر
آب دهم هر دمش ز دیده گریان
ژاله عیان بر رخ چو باغ خلیلش
یا که چکد قطره قطره آب ز نیران
لشکر خط کرده بر سریر رخش جا
مور ندیدم خدیو ملک سلیمان
خاک نشین شد هزار سلسله دل
سلسله زلف تا نمود پریشان
چشم وی از فتنه ریخت خون جهانی
کافر و قتال صد هزار مسلمان
طرز نگاهش ز فتنه آفت عالم
چشم سیاهش به حیله فتنه دوران
صید دلم شد به شیر چشمش مایل
می رمد از شیر اگرچه صید بیابان
گفت به عیاریم که می برمت دل
گفت بر طراریم که می دهمت جان
گفتمش ای ماه آسمان نکویی
گفتمش ای آفتاب کشور خوبان
دل که و جان چیست، تا نثار تو آرم
ای که نثار تو باد صد دل و صد جان
گاه مسلمان و گاه کفر شعارم
تا شده آن دلربا نگار غزلخوان
معجز لعل لب تو، رونق ملت
هندوی خال رخ تو، رهزن ایمان
دین مرا تا رباید آن بت ارمن
خون مرا تا بریزد آن مه ترکان
تیغ ندانم بُدش به دست نگارین
یا به کف آورده ابروی کج جانان
ای ز تو پرنور شمع عقل مجرد
وی به تو روشن چراغ دانش لقمان
نطق تو این، یا بیان عیسی مریم
کلک تو این یا، عصای موسی عمران
بوی تو این، یا شمیم خُلد مزین
کوی تو این، یا فضای روضه رضوان
عقل مجرد کجا و بحر گمانت
خس نکند هرگز انغماس به عمّان
درد جهانی دوا شود به یکی دم
بر لب اگر آوری حکایت درمان
طی کند اقصای لامکان به یکی گام
آوری از توسن خیال به جولان
دلبری و خوبی از تو آید و یکسر
خوبان بر خود زنند بیهده بهتان
مهر به نظاره رخ تو چو حربا
بر سر دیوار چرخ آمده حیران
در بر حُسن تو قرص مهر چو شبنم
در بر روی تو جرم ماه چو کتان
گر ببرم رشته امید من از تو
می ببرندم به تیغ کین رگ شریان
گرچه به وزن این قصیده گشت مساوی
با یکی از نغز گفته های چو هذیان
نظم خداوند، شرم دفتر سعدی
شعر شهنشاه، رشک صفحه حسّان
نظم تو نظمی است، گر قبیح نکاتش
آمده در تنگ روح ساری اصلان
تا وزد از سمت باغ رایحه گل
تا دمد از طرف راغ لاله نعمان
باد تو را خصم جان چو آتش در تن
باد تو را دوست، دل چو غنچه خندان
ماه جبینش ز شام زلف نمایان
وه چه جبین آفتاب مطلع فجری
کامده از ذره کمترش مه تابان
پا به گل از حسرت قدش قد طوبی
خونجگر از غیرت لبش دل مرجان
آه، چه قامت که با قیام قیامت
آمده با صد عتاب دست و گریبان
آه چه لب، غیرت عقیق یمانی
خونجگرش در بدخش لعل بدخشان
دیده کوتاه بین به قدّ وی ار داد
نسبت شمشاد باغ و سرو گلستان
داد خطا نسبتی که در بر دانا
بی بصر آمد نه نزد مردم نادان
قامت شمشاد را نه مهر منوّر
قد سهی سرو را، نه سیب زنخدان
لعل نباشد تکلیمش نمک ریز
لعل نباشد تبسمیش شکر سان
تا دهدم در خیال نخل قدش بر
آب دهم هر دمش ز دیده گریان
ژاله عیان بر رخ چو باغ خلیلش
یا که چکد قطره قطره آب ز نیران
لشکر خط کرده بر سریر رخش جا
مور ندیدم خدیو ملک سلیمان
خاک نشین شد هزار سلسله دل
سلسله زلف تا نمود پریشان
چشم وی از فتنه ریخت خون جهانی
کافر و قتال صد هزار مسلمان
طرز نگاهش ز فتنه آفت عالم
چشم سیاهش به حیله فتنه دوران
صید دلم شد به شیر چشمش مایل
می رمد از شیر اگرچه صید بیابان
گفت به عیاریم که می برمت دل
گفت بر طراریم که می دهمت جان
گفتمش ای ماه آسمان نکویی
گفتمش ای آفتاب کشور خوبان
دل که و جان چیست، تا نثار تو آرم
ای که نثار تو باد صد دل و صد جان
گاه مسلمان و گاه کفر شعارم
تا شده آن دلربا نگار غزلخوان
معجز لعل لب تو، رونق ملت
هندوی خال رخ تو، رهزن ایمان
دین مرا تا رباید آن بت ارمن
خون مرا تا بریزد آن مه ترکان
تیغ ندانم بُدش به دست نگارین
یا به کف آورده ابروی کج جانان
ای ز تو پرنور شمع عقل مجرد
وی به تو روشن چراغ دانش لقمان
نطق تو این، یا بیان عیسی مریم
کلک تو این یا، عصای موسی عمران
بوی تو این، یا شمیم خُلد مزین
کوی تو این، یا فضای روضه رضوان
عقل مجرد کجا و بحر گمانت
خس نکند هرگز انغماس به عمّان
درد جهانی دوا شود به یکی دم
بر لب اگر آوری حکایت درمان
طی کند اقصای لامکان به یکی گام
آوری از توسن خیال به جولان
دلبری و خوبی از تو آید و یکسر
خوبان بر خود زنند بیهده بهتان
مهر به نظاره رخ تو چو حربا
بر سر دیوار چرخ آمده حیران
در بر حُسن تو قرص مهر چو شبنم
در بر روی تو جرم ماه چو کتان
گر ببرم رشته امید من از تو
می ببرندم به تیغ کین رگ شریان
گرچه به وزن این قصیده گشت مساوی
با یکی از نغز گفته های چو هذیان
نظم خداوند، شرم دفتر سعدی
شعر شهنشاه، رشک صفحه حسّان
نظم تو نظمی است، گر قبیح نکاتش
آمده در تنگ روح ساری اصلان
تا وزد از سمت باغ رایحه گل
تا دمد از طرف راغ لاله نعمان
باد تو را خصم جان چو آتش در تن
باد تو را دوست، دل چو غنچه خندان
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۲ - ای لب لعل تو روح بخش مسیحا
ای لب لعل تو روح بخش مسیحا
وی به روان بخشی از مسیح معلاّ
زهر به جام ار کنی، تو با همه تلخی
خوب تر آید مرا ز شهد مصفا
خاک تو بر فرق، به که تاج به تارک
سر به سرای تو، به که پا به ثریا
مهر به من بنگرد به دیده حسرت
گر به تو باشد مرا نگاه چو حربا
رنج تو بر جان ما کم است و محقر
درد تو بر جان ما خوش است و مهنا
صبح وصال تو، بامداد همایون
روز فراق تو، شام تیره یلدا
از تو منور چراغ معنی هستی
وز تو مصوّر وجود صورت اشیا
دامن جاهت ز شرح و وصف منزه
پایه ذاتت ز چون و چند مبرّا
افسر و مدحت، زهی بزرگ جسارت
پشه و آنگاه، لاف عرصه عنقا
وی به روان بخشی از مسیح معلاّ
زهر به جام ار کنی، تو با همه تلخی
خوب تر آید مرا ز شهد مصفا
خاک تو بر فرق، به که تاج به تارک
سر به سرای تو، به که پا به ثریا
مهر به من بنگرد به دیده حسرت
گر به تو باشد مرا نگاه چو حربا
رنج تو بر جان ما کم است و محقر
درد تو بر جان ما خوش است و مهنا
صبح وصال تو، بامداد همایون
روز فراق تو، شام تیره یلدا
از تو منور چراغ معنی هستی
وز تو مصوّر وجود صورت اشیا
دامن جاهت ز شرح و وصف منزه
پایه ذاتت ز چون و چند مبرّا
افسر و مدحت، زهی بزرگ جسارت
پشه و آنگاه، لاف عرصه عنقا
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۸۰ - هیچ گلستان، به روی یار نماند
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۳۶ - ماه من، ای بدر آفتاب شمایل
ماه من، ای بدر آفتاب شمایل
شاه من، ای خسرو خجسته خصایل
دیده ترسا به هیچ دیر و کلیسا
چون تو ندیده بتی بدیع شمایل
فتنه چشمت بلای جان بزرگان
رشته زلفت بقای عمر قبایل
ابرو و چشمت قرین هم به چه ماند؟
ترک سیاهی که تیغ کرده حمایل
عفو تو بر جرم خود شفیع نمودم
بهتر از اینم دگر کدام وسایل
پاره کنم پیرهن که هیچ نگنجد
جز بدن اندر میان ما و تو حایل
شاه من، ای خسرو خجسته خصایل
دیده ترسا به هیچ دیر و کلیسا
چون تو ندیده بتی بدیع شمایل
فتنه چشمت بلای جان بزرگان
رشته زلفت بقای عمر قبایل
ابرو و چشمت قرین هم به چه ماند؟
ترک سیاهی که تیغ کرده حمایل
عفو تو بر جرم خود شفیع نمودم
بهتر از اینم دگر کدام وسایل
پاره کنم پیرهن که هیچ نگنجد
جز بدن اندر میان ما و تو حایل
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - ما که از صهبای جام عشق تو مستیم
ما که از صهبای جام عشق تو مستیم
بر سر بازار نام و ننگ نشستیم
تا تو ببینی و باز زخم نو آری،
پاره دل را نهاده بر کف دستیم
عمر دگر کو، که ما ز عقده آن زلف،
رشته عمری که داشتیم گسستیم
تا نکند باز پاره حلقه زنجیر
این دل دیوانه را به زلف تو بستیم
تا چه کند بخت حالیا، که در این شهر
عاشق و بدنام و رند و باده پرستیم
در هوس جام باده لب خوبان،
بی می و ساقی خراب و بی خود و مستیم
بر سر بازار نام و ننگ نشستیم
تا تو ببینی و باز زخم نو آری،
پاره دل را نهاده بر کف دستیم
عمر دگر کو، که ما ز عقده آن زلف،
رشته عمری که داشتیم گسستیم
تا نکند باز پاره حلقه زنجیر
این دل دیوانه را به زلف تو بستیم
تا چه کند بخت حالیا، که در این شهر
عاشق و بدنام و رند و باده پرستیم
در هوس جام باده لب خوبان،
بی می و ساقی خراب و بی خود و مستیم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۱ - شهره نه از عشق ما حدیث تو یارا
شهره نه از عشق ما حدیث تو یارا
حسن تو مشهور ساخت قصه ی ما را
نکهت زلف تو خود خبر برد
یک مو از این ره خطا نرفت صبا را
با دل ما کرد ترک چشم تو یک رو
ورنه چه تقصیر بود زلف دوتا را
بگذر از این دست و پای مهر به سر نه
چشم به ره ماندگان سر و پا را
عاشق صادق کجا به فکر خود افتد
درد دگر بوده طالبان دوا را
نیش به از نوش در حریم وصالت
دردگمارندگان جام صفا را
زخم تو بالله ز مرهم دگران به
در ره ی عشقت مجاهدین ولا را
رحم کن ار ایستاده بر سر عهدی
رحم بر افتادگان خسته خدا را
جور نزیبد ز جانب تو کز اول
ما زتو آموختیم رسم وفا را
پاس محبت نکوست وزتو نکوتر
باد گران واگذار کیش جفا را
هست صفایی غلام همت آنان
کز پی قربت به جان خرند بلا را
حسن تو مشهور ساخت قصه ی ما را
نکهت زلف تو خود خبر برد
یک مو از این ره خطا نرفت صبا را
با دل ما کرد ترک چشم تو یک رو
ورنه چه تقصیر بود زلف دوتا را
بگذر از این دست و پای مهر به سر نه
چشم به ره ماندگان سر و پا را
عاشق صادق کجا به فکر خود افتد
درد دگر بوده طالبان دوا را
نیش به از نوش در حریم وصالت
دردگمارندگان جام صفا را
زخم تو بالله ز مرهم دگران به
در ره ی عشقت مجاهدین ولا را
رحم کن ار ایستاده بر سر عهدی
رحم بر افتادگان خسته خدا را
جور نزیبد ز جانب تو کز اول
ما زتو آموختیم رسم وفا را
پاس محبت نکوست وزتو نکوتر
باد گران واگذار کیش جفا را
هست صفایی غلام همت آنان
کز پی قربت به جان خرند بلا را
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - حاضر و غایب مگو خداست گواهم
حاضر و غایب مگو خداست گواهم
کز دو جهان من به جز تو هیچ نخواهم
دین و دلم رفت و جان و سر برود نیز
برخی راهت تمام حشمت و جاهم
دولت پابوس دوست گر دهدم دست
با همه پستی رسد به عرش کلاهم
نیستم ایمن مگر به حضرت جانان
ور به حریم حرم دهند پناهم
بنده ی خویشم بخوان که با همه خواری
در گذرد شوکت و شکوه ز شاهم
آن قدر از بسترم مرو، چو زدی زخم
کز قدمت عذر خون خویش بخواهم
چشم تو گر کار باده می نکند چون
مست و خراب افکند به نیم نگاهم
از شب هجران مگو قیاس مفرما
زلف پریشان خود به روز سیاهم
کشت مرا با کمال مهر و محبت
هیچ کس آخر نبرد ره به گناهم
تا همه دانند بی وفایی او را
بعد شهادت فکند بر سر راهم
دامن تر بود و کام خشک صفایی
فایده ی آب اشک و آتش آهم
کز دو جهان من به جز تو هیچ نخواهم
دین و دلم رفت و جان و سر برود نیز
برخی راهت تمام حشمت و جاهم
دولت پابوس دوست گر دهدم دست
با همه پستی رسد به عرش کلاهم
نیستم ایمن مگر به حضرت جانان
ور به حریم حرم دهند پناهم
بنده ی خویشم بخوان که با همه خواری
در گذرد شوکت و شکوه ز شاهم
آن قدر از بسترم مرو، چو زدی زخم
کز قدمت عذر خون خویش بخواهم
چشم تو گر کار باده می نکند چون
مست و خراب افکند به نیم نگاهم
از شب هجران مگو قیاس مفرما
زلف پریشان خود به روز سیاهم
کشت مرا با کمال مهر و محبت
هیچ کس آخر نبرد ره به گناهم
تا همه دانند بی وفایی او را
بعد شهادت فکند بر سر راهم
دامن تر بود و کام خشک صفایی
فایده ی آب اشک و آتش آهم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۲۹ - خسرو پرویز گو در آتش ما بین
خسرو پرویز گو در آتش ما بین
کآذر بردل کجا و آذر برزین
نرم بر احوال او چرا شد اگر نه
تیشه ی فرهاد خورد بردل شیرین
یار که آمد کسی نیافت سر از جان
شوق که آمد کسی ندید دل از دین
آنچه دل از عشق او کشید ندیده است
صعوه پر بسته زیر پنجه ی شاهین
خوار و خجل گرد نبود از آن بر و بالا
بید معلق فکند سر ز چه پایین
چشم سپهر ار به عقد گوهرت افتد
بگسلد از رخ به خاک رسته ی پروین
گوهر دندان و لعل نوش لبت را
دیده ام آن نقل شور و این می شیرین
وصف ملاحت ز بس شنیده ام از آن
طعم حلاوت ز بس چشیده ام از این
دید صفایی صفات حق همه در یار
هرکه چو من برگشود دیده ی حق بین
کآذر بردل کجا و آذر برزین
نرم بر احوال او چرا شد اگر نه
تیشه ی فرهاد خورد بردل شیرین
یار که آمد کسی نیافت سر از جان
شوق که آمد کسی ندید دل از دین
آنچه دل از عشق او کشید ندیده است
صعوه پر بسته زیر پنجه ی شاهین
خوار و خجل گرد نبود از آن بر و بالا
بید معلق فکند سر ز چه پایین
چشم سپهر ار به عقد گوهرت افتد
بگسلد از رخ به خاک رسته ی پروین
گوهر دندان و لعل نوش لبت را
دیده ام آن نقل شور و این می شیرین
وصف ملاحت ز بس شنیده ام از آن
طعم حلاوت ز بس چشیده ام از این
دید صفایی صفات حق همه در یار
هرکه چو من برگشود دیده ی حق بین
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - در تب و تیمار هجر همچو پر کاه
در تب و تیمار هجر همچو پر کاه
روی به دیوار حسرتم گه و بی گاه
شرم و غرور و تغافل این همه تا چند
کاش نمی کردمت ز عشق خود آگاه
روز به روزت جفا و ناز فزون شد
رحم ندارد مگر به سخت دلت راه
چشم وفا هر که داشت از تو جفا دید
آمده از روی طوع و رفته به اکراه
قصه ی عشقت همی درازتر آید
هر چه کنم داستان حسن توکوتاه
هر نگهی در رخ تو دارم و صد اشک
هر نفسی از دل تو دارم و صد آه
چندگزایم به یاد لعل مذابت
دست تغابن ز شام تا به سحرگاه
غیر تو ای مه که کاستی چو هلالم
کاهش خود بوه است خاصیت ماه
دل به وفای تو بسته بودم و اینک
تن به جفا بایدم نهاد علی الله
مسکنت کوی تست دولت جاوید
نیست مرا حاجتی به سلطنت شاه
هرکه صفایی چو من ندید چه از ره
لاجرم از ره به سر درآمده در چاه
روی به دیوار حسرتم گه و بی گاه
شرم و غرور و تغافل این همه تا چند
کاش نمی کردمت ز عشق خود آگاه
روز به روزت جفا و ناز فزون شد
رحم ندارد مگر به سخت دلت راه
چشم وفا هر که داشت از تو جفا دید
آمده از روی طوع و رفته به اکراه
قصه ی عشقت همی درازتر آید
هر چه کنم داستان حسن توکوتاه
هر نگهی در رخ تو دارم و صد اشک
هر نفسی از دل تو دارم و صد آه
چندگزایم به یاد لعل مذابت
دست تغابن ز شام تا به سحرگاه
غیر تو ای مه که کاستی چو هلالم
کاهش خود بوه است خاصیت ماه
دل به وفای تو بسته بودم و اینک
تن به جفا بایدم نهاد علی الله
مسکنت کوی تست دولت جاوید
نیست مرا حاجتی به سلطنت شاه
هرکه صفایی چو من ندید چه از ره
لاجرم از ره به سر درآمده در چاه