تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۴۸ - دوش مرا در غم تو همدم و هم رای
دوش مرا در غم تو همدم و هم رای
آه سبک خیز بود و اشک گران پای
تا سحر از سینه خاست آه فلک سوز
تاکمر از دیده ریخت اشک شمرزای
مقروح افتاد هم زگریه مرا چشم
مجروح افتاد هم ز ناله مرا نای
گاه به خاکم نشست اشک زمین سیر
گه به سپهرم گذشت آه فلک سای
اشک جهانگیر من دوید بهر جوی
آه فلک گرد من رسید بهر جای
بسترم از آب دیده ماند تراتر
پیکرم از تاب سینه سوخت سرا پای
رفت به چرخم فغان هاویه پیوند
ریخت به خاکم سرشک بادیه پیمای
دیده ام از افتراق گریان چون ناو
سینه ام از التهاب نالان چون نای
شب همه هم راز و هم نشین صفایی
ناله ی جانکاه بود و اشک غم افزای
آه سبک خیز بود و اشک گران پای
تا سحر از سینه خاست آه فلک سوز
تاکمر از دیده ریخت اشک شمرزای
مقروح افتاد هم زگریه مرا چشم
مجروح افتاد هم ز ناله مرا نای
گاه به خاکم نشست اشک زمین سیر
گه به سپهرم گذشت آه فلک سای
اشک جهانگیر من دوید بهر جوی
آه فلک گرد من رسید بهر جای
بسترم از آب دیده ماند تراتر
پیکرم از تاب سینه سوخت سرا پای
رفت به چرخم فغان هاویه پیوند
ریخت به خاکم سرشک بادیه پیمای
دیده ام از افتراق گریان چون ناو
سینه ام از التهاب نالان چون نای
شب همه هم راز و هم نشین صفایی
ناله ی جانکاه بود و اشک غم افزای
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۸۷ - آه که گشتم ز عشق با همه دانی
آه که گشتم ز عشق با همه دانی
عاشق آن ترک بچه همدانی
از چه نهان شد ز چشم مردم اگر خود
لعبت ما نیست شرم صورت مانی
مرغ دل از قید گیسویش سوی گلشن
پر نگشاید به ذوق بال فشانی
خاک به فرقم اگر همی دهم از کف
خاک سر کوی او به تاج کیانی
بهر خدای ای صبا به بزم دلارام
بگذر و از من پس از سلام رسانی
با تب و تیمار و سوز و زاری و افغان
از غم و دردم چنانکه دیده و دانی
شرح و بیانی نه مختصر که مفصل
سرکن و با وی بگوکه گفت فلانی
سوختنم بیش از این مخواه خدا را
چاره ی دردم بکن چنانکه توانی
نیست وفای نهانیت به من اما
گه به گهم دل بجو به مهر زبانی
کین ضمیر از درون به روی میفکن
گر چه به دل نیستت محبت جانی
آنقدر از نام من که عشق تو پیداست
نظم صفایی ز حسن تست نشانی
عاشق آن ترک بچه همدانی
از چه نهان شد ز چشم مردم اگر خود
لعبت ما نیست شرم صورت مانی
مرغ دل از قید گیسویش سوی گلشن
پر نگشاید به ذوق بال فشانی
خاک به فرقم اگر همی دهم از کف
خاک سر کوی او به تاج کیانی
بهر خدای ای صبا به بزم دلارام
بگذر و از من پس از سلام رسانی
با تب و تیمار و سوز و زاری و افغان
از غم و دردم چنانکه دیده و دانی
شرح و بیانی نه مختصر که مفصل
سرکن و با وی بگوکه گفت فلانی
سوختنم بیش از این مخواه خدا را
چاره ی دردم بکن چنانکه توانی
نیست وفای نهانیت به من اما
گه به گهم دل بجو به مهر زبانی
کین ضمیر از درون به روی میفکن
گر چه به دل نیستت محبت جانی
آنقدر از نام من که عشق تو پیداست
نظم صفایی ز حسن تست نشانی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۹۵ - تا شدی ای دوست از کنار صفایی
تا شدی ای دوست از کنار صفایی
شد چو دل از کف ز دل قرار صفایی
بو که کند بخت رهبری که دگر بار
بر سر کویت فتد گذار صفایی
سعد سعیدش نبود ورنه از آن در
نیست جدایی به اختیار صفایی
با همه ضعف احتمال بار فراقت
صبر مفرما که نیست کار صفایی
دی رود ار صد ره و بهار درآید
بی تو کجا بشکفد بهار صفایی
کی ننشیند مرا به جای تو در دل
مهر تو کافی است غمگسار صفایی
در دو جهانم بتی به جز تو نباید
یاد جمالت بس است یار صفایی
گوی بدان ترک تندخو که بیاموز
طرز وفا داری از نگار صفایی
شکر خدا کاین صنم ز لطف برانداخت
رسم شکایت به روزگار صفایی
گفتیت از در چو صبح عید درآیم
تا چه کند حکم کردگار صفایی
از اثر داغ عشق بعد شهادت
خون چکد از سبزه ی مزار صفایی
باشد اگر لطف دوست با همه نقصان
نور صفایی زند به نار صفایی
شد چو دل از کف ز دل قرار صفایی
بو که کند بخت رهبری که دگر بار
بر سر کویت فتد گذار صفایی
سعد سعیدش نبود ورنه از آن در
نیست جدایی به اختیار صفایی
با همه ضعف احتمال بار فراقت
صبر مفرما که نیست کار صفایی
دی رود ار صد ره و بهار درآید
بی تو کجا بشکفد بهار صفایی
کی ننشیند مرا به جای تو در دل
مهر تو کافی است غمگسار صفایی
در دو جهانم بتی به جز تو نباید
یاد جمالت بس است یار صفایی
گوی بدان ترک تندخو که بیاموز
طرز وفا داری از نگار صفایی
شکر خدا کاین صنم ز لطف برانداخت
رسم شکایت به روزگار صفایی
گفتیت از در چو صبح عید درآیم
تا چه کند حکم کردگار صفایی
از اثر داغ عشق بعد شهادت
خون چکد از سبزه ی مزار صفایی
باشد اگر لطف دوست با همه نقصان
نور صفایی زند به نار صفایی
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۶۷ - مولانا حافظ فرماید
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
در جواب او
زینت چتر قطیفه ماه ندارد
افسر خور شوکت کلاه ندارد
نی من تنها شدم ز شده پریشان
کیست بدل داغ این سیاه ندارد
از مله ایصوف رو متاب که سلطان
ملک نگیرد اگر سپاه ندارد
گوشه که حجله است منزل انسم
خوشتر ازین گوشه پادشاه ندارد
گل که بود تا بود بحسن چو اطلس
پایه گل در چمن گیاه ندارد
دامن پاکت زکرد راه نگهدار
آینه دانی که تاب آه ندارد
فرد چو یکتائیست گفته قاری
دعوی او حاجت گواه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
در جواب او
زینت چتر قطیفه ماه ندارد
افسر خور شوکت کلاه ندارد
نی من تنها شدم ز شده پریشان
کیست بدل داغ این سیاه ندارد
از مله ایصوف رو متاب که سلطان
ملک نگیرد اگر سپاه ندارد
گوشه که حجله است منزل انسم
خوشتر ازین گوشه پادشاه ندارد
گل که بود تا بود بحسن چو اطلس
پایه گل در چمن گیاه ندارد
دامن پاکت زکرد راه نگهدار
آینه دانی که تاب آه ندارد
فرد چو یکتائیست گفته قاری
دعوی او حاجت گواه ندارد
نظام قاری : فردیات
شماره ۹ - از دامن جامه خاک و گرد افشاندن
نظام قاری : فردیات
شماره ۲۰ - کهنه دریدیم تا بنو برسیدیم
نظام قاری : فردیات
شماره ۴۷ - پنبه نهم جبه را بوقت بهاران
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۹ - صافی آبست ز آبگینه هویدا
صافی آبست ز آبگینه هویدا
یا رخ خوب تو شد در آینه پیدا
چو نان سنگی کز آب صاف نمودار
سنگ دلت از صفای سینه هویدا
خیز و در حجره را به مردم در بند
پس بنشین، لعل در تکلم بگشا
لیک در حجره را چه فایده بستن
کز لب بام آمدند بهر تماشا
گو همه عالم نظر کنند و به بینند
ما و تو با هم نشسته یکه و تنها
سفره به یغما برند و خانه به تاراج
خانه خدا در کند چه بر همه کس وا
بر سر بازار مشتری نکند راه
راه مگس چون فتد بدکه حلوا
تنک کمر را برای تفرقه بر بند
تنک شکر را ز بر تجربه بگشا
تا نگشائی دهان میان بنبندی
کس نکند در میانه حل معما
دعوت بی مدعی و خانه خالی
منزل بی ابتدال و نزل مهنا
محفل بی انتظار و مجلس بی غیر
نعمت بی منتها و سفره یغما
یا رخ خوب تو شد در آینه پیدا
چو نان سنگی کز آب صاف نمودار
سنگ دلت از صفای سینه هویدا
خیز و در حجره را به مردم در بند
پس بنشین، لعل در تکلم بگشا
لیک در حجره را چه فایده بستن
کز لب بام آمدند بهر تماشا
گو همه عالم نظر کنند و به بینند
ما و تو با هم نشسته یکه و تنها
سفره به یغما برند و خانه به تاراج
خانه خدا در کند چه بر همه کس وا
بر سر بازار مشتری نکند راه
راه مگس چون فتد بدکه حلوا
تنک کمر را برای تفرقه بر بند
تنک شکر را ز بر تجربه بگشا
تا نگشائی دهان میان بنبندی
کس نکند در میانه حل معما
دعوت بی مدعی و خانه خالی
منزل بی ابتدال و نزل مهنا
محفل بی انتظار و مجلس بی غیر
نعمت بی منتها و سفره یغما
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - شب دوشین که روز فرهی بود
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - عمر برآمد مرا به نیمه هفتاد
عمر برآمد مرا به نیمه هفتاد
نیمی از عمر خویش دادم بر باد
حاصل این روزگار رفته بدستم
لختی افسوس ماند و لختی فریاد
این شکرین عمر نغز دلکش شیرین
باختم از کف بنام خسرو و فرهاد
دانی همواره استوار نماند
خانه اگر چند سخت دارد بنیاد
بنیه آنخانه سخت سست بود کش
نیمی باشد بر آب و نیمی بر باد
تا شدم از روزگار اندک سالی
پندی از پیر دیر سال فرا یاد
گر فتدت کار سخت، هیچ مخور غم
ور کندت روی بخت، نیز مزی شاد
گر تو درازا بروزگار بمانی
انده و شادی بروزگار نماناد
راه میانه روی بجو که همین است
نزد هنرمند راه دان، روش داد
نیمی از عمر خویش دادم بر باد
حاصل این روزگار رفته بدستم
لختی افسوس ماند و لختی فریاد
این شکرین عمر نغز دلکش شیرین
باختم از کف بنام خسرو و فرهاد
دانی همواره استوار نماند
خانه اگر چند سخت دارد بنیاد
بنیه آنخانه سخت سست بود کش
نیمی باشد بر آب و نیمی بر باد
تا شدم از روزگار اندک سالی
پندی از پیر دیر سال فرا یاد
گر فتدت کار سخت، هیچ مخور غم
ور کندت روی بخت، نیز مزی شاد
گر تو درازا بروزگار بمانی
انده و شادی بروزگار نماناد
راه میانه روی بجو که همین است
نزد هنرمند راه دان، روش داد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - در دل ویران خیال رای تو مهمان
میرزا حبیب خراسانی : مدایح
شمارهٔ ۱ - هوالعزیز
ای تو مسما و هر دو گیتی اسما
بادا اسما همه فدای مسما
نعت تو از ما تنزه است و تقدس
مدح تو از خود تبارک است و تعالی
ذره چه داند حدیث طلعت خورشید
پشه چه داند رموز خلقت عنقا
پرتوی از نور دانش و کنش تو
در دل دانا فتاد و دست توانا
روح ز بالا بخلقت آمد تا شیب
باز بامرت رود ز شیب ببالا
در همه باطن توئی و از همه ظاهر
در همه پنهان توئی و از همه پیدا
از تو هویدا شده وجود دو گیتی
هم ز دو گیتی وجود تو است هویدا
قطره نیارد صفت ز دریا، لیکن
بر قدر خود کند حکایت دریا
ذره نیارد صفت ز خورشا، لیکن
بر مثل خود کند روایت خورشا
روزنه از ماه می نگوید لیکن
بر حسب خود بود دهانش گویا
نزد همه حاضری و از همه غائب
بر ز همه جا توئی و در بهمه جا
بادا اسما همه فدای مسما
نعت تو از ما تنزه است و تقدس
مدح تو از خود تبارک است و تعالی
ذره چه داند حدیث طلعت خورشید
پشه چه داند رموز خلقت عنقا
پرتوی از نور دانش و کنش تو
در دل دانا فتاد و دست توانا
روح ز بالا بخلقت آمد تا شیب
باز بامرت رود ز شیب ببالا
در همه باطن توئی و از همه ظاهر
در همه پنهان توئی و از همه پیدا
از تو هویدا شده وجود دو گیتی
هم ز دو گیتی وجود تو است هویدا
قطره نیارد صفت ز دریا، لیکن
بر قدر خود کند حکایت دریا
ذره نیارد صفت ز خورشا، لیکن
بر مثل خود کند روایت خورشا
روزنه از ماه می نگوید لیکن
بر حسب خود بود دهانش گویا
نزد همه حاضری و از همه غائب
بر ز همه جا توئی و در بهمه جا
میرزا حبیب خراسانی : مدایح
شماره ۲ - روی مه آئینه جمال محمد
روی مه آئینه جمال محمد
طلعت خورشید پایمال محمد
سایه ندارد که آفتاب فلک نیز
آمده در سایه ظلال محمد
خضر که خورد آب زندگی و بقا یافت
جرعه کشی بود از زلال محمد
موسی نعلین کند در شب میقات
تا که بگیرد بکف نعال محمد
نعمت دنیا نه بلکه جنت ماوی
لقمه ای از سفره نوال محمد
چرخ خم آورده پشت با همه رفعت
بو که حکایت کند ز دال محمد
آتش طور و درخت نور نبد جز
لمعه ای از جلوه جلال محمد
طلعت خورشید پایمال محمد
سایه ندارد که آفتاب فلک نیز
آمده در سایه ظلال محمد
خضر که خورد آب زندگی و بقا یافت
جرعه کشی بود از زلال محمد
موسی نعلین کند در شب میقات
تا که بگیرد بکف نعال محمد
نعمت دنیا نه بلکه جنت ماوی
لقمه ای از سفره نوال محمد
چرخ خم آورده پشت با همه رفعت
بو که حکایت کند ز دال محمد
آتش طور و درخت نور نبد جز
لمعه ای از جلوه جلال محمد
کوهی : غزلیات
شماره ۳۹ - لوح محفوظ در جبین شما است
لوح محفوظ در جبین شما است
مهر و مه چشم پاک بین شما است
دل مؤمن در اصبعین خدا است
دست حق اندر آستین شما است
وحی وصلت بجان رسید ای دل
در دلم جبرئیل امین شما است
روح قدسی که نور اعظم شد
شرح آن اسم در نگین شما است
قوت روح من از خزانه غیب
خنده لعل شکرین شما است
قاب و قوسین در شب معراج
ابرو و زلف پر ز چین شما است
فتدلا مقام نزدیک است
شکر ایزد که جان قرین شما است
بت ترسا و مؤمن و کافر
مذهب این همه بدین شما است
آب حیوان که مرده زنده کند
لعل سیراب آتشین شما است
قرص خورشید هر صباح بصدق
روی اخلاص بر زمین شما است
منزل روح کوهی شبگرد
در خم زلف پر ز چین شما است
مهر و مه چشم پاک بین شما است
دل مؤمن در اصبعین خدا است
دست حق اندر آستین شما است
وحی وصلت بجان رسید ای دل
در دلم جبرئیل امین شما است
روح قدسی که نور اعظم شد
شرح آن اسم در نگین شما است
قوت روح من از خزانه غیب
خنده لعل شکرین شما است
قاب و قوسین در شب معراج
ابرو و زلف پر ز چین شما است
فتدلا مقام نزدیک است
شکر ایزد که جان قرین شما است
بت ترسا و مؤمن و کافر
مذهب این همه بدین شما است
آب حیوان که مرده زنده کند
لعل سیراب آتشین شما است
قرص خورشید هر صباح بصدق
روی اخلاص بر زمین شما است
منزل روح کوهی شبگرد
در خم زلف پر ز چین شما است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۴۵ - دلبری از زلفوخط وخال نباشد
دلبری از زلفوخط وخال نباشد
سلطنت از تاج وتخت ومال نباشد
دلبری از چیز دیگر است بتان را
سلطنت الا ز ذوالجلال نباشد
زهد فروشی که داغ ناصیه دارد
زومطلب فیض که اهل حال نباشد
محرم بزم وصال دوست نگردد
چشم وزبانی که کور ولاله نباشد
بار گرانیاست سر به دوش کشیدن
گر به ره دوست پایمال نباشد
جز سپر انداختن ز دست چه چاره
با قدرم قدرت جدال نباشد
خون به دلم هر چه می کنی بکن ای دوست
کز توبه خاطر مرا ملال نباشد
وصل توکی گرددم نصیب که گاهی
با توسخن گفتنم مجال نباشد
حسن تووعشق من زوال ندارد
ورنه چه باشد که بی زوال نباشد
عکس رخ دوست اندر آینه پیداست
ورنه کسش درجهان مثال نباشد
کی شود اقبال کس بلند به عالم
تا دل او خالی از خیال نباشد
سلطنت از تاج وتخت ومال نباشد
دلبری از چیز دیگر است بتان را
سلطنت الا ز ذوالجلال نباشد
زهد فروشی که داغ ناصیه دارد
زومطلب فیض که اهل حال نباشد
محرم بزم وصال دوست نگردد
چشم وزبانی که کور ولاله نباشد
بار گرانیاست سر به دوش کشیدن
گر به ره دوست پایمال نباشد
جز سپر انداختن ز دست چه چاره
با قدرم قدرت جدال نباشد
خون به دلم هر چه می کنی بکن ای دوست
کز توبه خاطر مرا ملال نباشد
وصل توکی گرددم نصیب که گاهی
با توسخن گفتنم مجال نباشد
حسن تووعشق من زوال ندارد
ورنه چه باشد که بی زوال نباشد
عکس رخ دوست اندر آینه پیداست
ورنه کسش درجهان مثال نباشد
کی شود اقبال کس بلند به عالم
تا دل او خالی از خیال نباشد
بلند اقبال : قصاید
شماره ۱۲ - نیست به جز ظلم کار صاحب دیوان
نیست به جز ظلم کار صاحب دیوان
لعنت حق بر شعار صاحب دیوان
صاحب دیوان وحکمرانی در فارس
بخت عجب گشته یار صاحب دیوان
زیر وزبر فارس گر شود عجبی نیست
از ستم بی شمار صاحب دیوان
گر بشود کس دچار گرگ بیابان
به که بگردد دچار صاحب دیوان
هیچ به جز غل وغش به دست نیارد
هرکه بسنجد عیار صاحب دیوان
هرکه گدا شد به فارس سیم وزرش را
باخته اندر قمار صاحب دیوان
آن درکی را که وصف اوست به قرآن
هست بلاشک مزار صاحب دیوان
کس فتد ار در جوار شمر به دوزخ
به که بود در جوار صاحب دیوان
کس فتد ار درجوار شمر به دوزخ
به که بود در جوار صاحب دیوان
هرکه دل افکار بود گفتمش از کیست
گفت که هستم فکار صاحب دیوان
هیچ قراریش برقرار نباشد
دل ندهی برقرار صاحب دیوان
خورده خوانین ز بسکه حکم نمایند
رفته ز کف اختیار صاحب دیوان
گر بخورد خون حیض مادر خود را
به که خورد کس نهار صاحب دیوان
ظلم بدین سان به اهل فارس نمی کرد
فارس نبود ار دیار صاحب دیوان
گمره از آن شد کشند خورده خوانین
بسکه ز هر سو مهار صاحب دیوان
تیره شب خلق را ز پی سحر آید
شام شود گر نهار صاحب دیوان
چشم بپوشیده شه ز مملکت فارس
رفته پی اعتبار صاحب دیوان
صاحب دکان وملک نیست دگر کس
گشت جمیعا نثار صاحب دیوان
تا ز می مرگ اجل به اونچشاند
کی رود از سر خمار صاحب دیوان
فارس ندانم چرا نسوخت سراسر
از تف سوزنده نار صاحب دیوان
فارس سراسر اگر خراب بگردد
نیست غمی بر زهار صاحب دیوان
اینکه گذارند بدعتی همه دم هست
صدچوعمر دستیار صاحب دیوان
خیر نبیندبه عمر خویش الهی
هرکه بود دوستدار صاحب دیوان
حاجتم این است از خدا که به زودی
تیره شود روزگار صاحب دیوان
امن وامان است ملک فارس ولیکن
این نبود ز اقتدار صاحب دیوان
معتمدالدوله نظم داده که سالم
آمده و رفته بار صاحب دیوان
هرکه چو منصور حرف حق زده بنگر
کالبدش را به دار صاحب دیوان
لعنت حق بر شعار صاحب دیوان
صاحب دیوان وحکمرانی در فارس
بخت عجب گشته یار صاحب دیوان
زیر وزبر فارس گر شود عجبی نیست
از ستم بی شمار صاحب دیوان
گر بشود کس دچار گرگ بیابان
به که بگردد دچار صاحب دیوان
هیچ به جز غل وغش به دست نیارد
هرکه بسنجد عیار صاحب دیوان
هرکه گدا شد به فارس سیم وزرش را
باخته اندر قمار صاحب دیوان
آن درکی را که وصف اوست به قرآن
هست بلاشک مزار صاحب دیوان
کس فتد ار در جوار شمر به دوزخ
به که بود در جوار صاحب دیوان
کس فتد ار درجوار شمر به دوزخ
به که بود در جوار صاحب دیوان
هرکه دل افکار بود گفتمش از کیست
گفت که هستم فکار صاحب دیوان
هیچ قراریش برقرار نباشد
دل ندهی برقرار صاحب دیوان
خورده خوانین ز بسکه حکم نمایند
رفته ز کف اختیار صاحب دیوان
گر بخورد خون حیض مادر خود را
به که خورد کس نهار صاحب دیوان
ظلم بدین سان به اهل فارس نمی کرد
فارس نبود ار دیار صاحب دیوان
گمره از آن شد کشند خورده خوانین
بسکه ز هر سو مهار صاحب دیوان
تیره شب خلق را ز پی سحر آید
شام شود گر نهار صاحب دیوان
چشم بپوشیده شه ز مملکت فارس
رفته پی اعتبار صاحب دیوان
صاحب دکان وملک نیست دگر کس
گشت جمیعا نثار صاحب دیوان
تا ز می مرگ اجل به اونچشاند
کی رود از سر خمار صاحب دیوان
فارس ندانم چرا نسوخت سراسر
از تف سوزنده نار صاحب دیوان
فارس سراسر اگر خراب بگردد
نیست غمی بر زهار صاحب دیوان
اینکه گذارند بدعتی همه دم هست
صدچوعمر دستیار صاحب دیوان
خیر نبیندبه عمر خویش الهی
هرکه بود دوستدار صاحب دیوان
حاجتم این است از خدا که به زودی
تیره شود روزگار صاحب دیوان
امن وامان است ملک فارس ولیکن
این نبود ز اقتدار صاحب دیوان
معتمدالدوله نظم داده که سالم
آمده و رفته بار صاحب دیوان
هرکه چو منصور حرف حق زده بنگر
کالبدش را به دار صاحب دیوان
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۵ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۳۷ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۴۳ - قطعه
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۳۱ - ای بت چین ای بلای جان خط و خالت
ای بت چین ای بلای جان خط و خالت
داد ز بیداد پادشاه جمالت
من چه دهم شرح غصهٔ شب هجران
ای من و هجران فدای روز وصالت
بس که ز مهر رخ تو ناله کشیدم
کاستم از غم چو ابروان هلالت
باورت ار نیست در فراق تو مردم
شاهد ما حضرت جناب خیالت
بر من و بر دل به چشم لطف نگاهی
ای من و دل فدای چشم غزالت
سوخت مرا آتش فراق تو مگذار
دست من و دامن جناب وصالت
کشتن عاشق اگر مراد تو باشد
خون «وفایی» هزار بار حلالت
داد ز بیداد پادشاه جمالت
من چه دهم شرح غصهٔ شب هجران
ای من و هجران فدای روز وصالت
بس که ز مهر رخ تو ناله کشیدم
کاستم از غم چو ابروان هلالت
باورت ار نیست در فراق تو مردم
شاهد ما حضرت جناب خیالت
بر من و بر دل به چشم لطف نگاهی
ای من و دل فدای چشم غزالت
سوخت مرا آتش فراق تو مگذار
دست من و دامن جناب وصالت
کشتن عاشق اگر مراد تو باشد
خون «وفایی» هزار بار حلالت