تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - جان فدای تو بوالهوس نکند
جان فدای تو بوالهوس نکند
کار پروانه رامگس نکند
از چو من ناکسی کناره مکن
شعله پرهیز چون ز خس نکند
پیش دل خویش را به خواب مدار
که به اینها فسانه بس نکند
منم آن مرغ نیم‌جان که هنوز
طفلم آزاد از قفس نکند
گر فتد آفتاب در پی او
روی از سرکشی به پس نکند
نیست آن سرو مایل میلی
هیچ‌کس میل هیچکس نکند
میرزا قلی میلی مشهدی : ترجیعات
ترجیع فی‌الهجو
الحذر الحذر که دیگر بار
اژدر خامه‌ام شد آتشبار
آن‌چنان کرده نیش دندان تیز
که ازو زینهار جوید مار
از پی نیش جان آنکه زند
بهر دینار، خویش را بر نار
کیسه پر زر، دفینه پر گوهر
گنج را گشته مار و گل را خار
جیب او پر چو کیسهٔ غنچه
کف او کفچه همچو دست چنار
چون شترمرغ، لیک در پرواز
همچو اشتر، ولی گسسته مهار
لک‌لک ماده‌ای که بهر نشست
احتیاجی نباشدش به منار
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
زشت و بدنفس چون سگ مسلخ
چرب و چرکین چو گربهٔ مطبخ
تُنُک و سست همچو بال مگس
خشک و کجواج همچو پای ملخ
زنخ سردِ زردِ بی‌مویش
شیشهٔ شاشه‌ای که بندد یخ
ریش از بیم دیدن رویش
سر نیارد برون ز چاه زنخ
دست و پا چون ره دراز عدم
بندهایش علامت فرسخ
بدنی همچو سوزن و... نی
که در او وصلهٔ خر است چونخ
شاخ چوب دراز اگر خواهند
که بکاوند آتش دوزخ
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
همچو شاشه سبک، چو شیشه تُنُک
همچو شبهای دی دراز و خُنُک
همچو قاروره‌ای‌ست آگنده
رنگ زرد و طبیعت نازک
رود آن ماده استر بدراه
همچو یابوی اوزبکی لُک‌لُک
به دو زانو دمی که بنشیند
همچو آروانه‌ای‌ست کو زده چک
با گران‌خیزی‌اش توان گفتن
خر درگل فتاده را چابک
آنکه چون رودهٔ سگ تازی‌ست
که شد از استخوان خر، لُک و پک
وانکه چون خامه‌ای‌ست سوخته‌دل
...ن گشاد و درون سیاه و سبک
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
جرعه‌خواری به بزم همّت...س
کاسه لیسی به خوان نعمت...س
بسته آن پیرحیز خواجه‌سرا
همچو...م کمر به خدمت...س
بهر روزی، چو خر شبانروزی
مانده در زیر بار منّت...س
...س گرفتار شد به نکبت او
گرچه عالم گرفت نکبت...س
بشکند خُرد، گردن مردی
که بزرگی کند به دولت...س
شرمم آید ز روی...س که کنم
با چنان روی کوسه، نسبت...س
آنکه از وی شد امتحان قلم
چون رقم می‌زدند صورت...س
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
مادرش را پدر چو می...ـایید
گوه می‌خورد و ژاژ می‌خایید
وصلهٔ نیم‌خیز در مستی
گه به پس، گه به پیش می‌سایید
مادر از بیم شوهران دگر
...ر می‌خورد و راه می‌پایید
جای انزال، شاشه زور آورد
ریخت در موضعی که می...ـایید
خورد آن قحبه مسهلی،وز...ن
طرفه ماهیّتی فرو زایید
کیست آن ننگ مرد و زن که ازو
دامن عالمی ببالایید؟
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
زند آن خر چو در شترغو چنگ
جمع گردند عقرب و خرچنگ
روی زرد و دراز و باریکش
کهنه تیغی که شد نهان در زنگ
قلم موی در دو انگشتش
چون زبانی‌ست در دهان کلنگ
صورت ناموجّهی که کند
رنگ‌آمیزی‌اش به صد نیرنگ،
جای آن است اگر به صورت او
اهل معنی ریند رنگارنگ
کهنه چنگ سپهر را تاری
کز درازی فتاده از آهنگ
ناجوانمرد پیر خنثایی
که زن و مرد راست از وی ننگ
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
بس که تریاک خورده آن ناپاک
می‌خورد گوه و می‌رید تریاک
...ر سختی ز دور چون بیند
کش بود میل دیدهٔ ادراک،
بر وی از حکّه آن‌چنان پیچد
که مگر بر درخت پیچد تاک
مردمان مار در کفن بینند
افکنندش چو با کفن در خاک
بهر او قبر چون ککنند، ز ننگ
خاک خواهد زدن گریبان چاک
ای خوش آن دم که بر سر خاکش
گویم این کهنه مردهٔ بوناک
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
میخ می‌خواهمش به...ن تا بیخ
چون کلنگی که می‌کشند به سیخ
تا نگوید نصاب ناخوانده
سیْب تُفّاح و خربزه بطّیخ
روی زردش ز داغهای برص
چون سفالی پر آهک و زرنیخ
قد او همچو سیخ آتش‌کاو
سر چو سرگین فتاده بر سر سیخ
ای خوش آن دم که بر سر میدان
زند از رنج چوب قیلقه ریخ
چون بگوید کسی علی‌خان رید
اتّفاقاً همان بود تاریخ!
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۴ - می گزد همچو نغمه خارج
می گزد همچو نغمه خارج
بی قدح، سیر ماهتاب مرا
به تمنای آتشین رویی
می دهد گریه، سر به آب مرا
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۱۲۸ - وقت ساغر زدن، به فتوی ما
وقت ساغر زدن، به فتوی ما
روز ابر است یا شب مهتاب
ما چو آب از پی چمن ندویم
سیرگاه خودیم چون گرداب
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۱۸۵ - غزل عاشقانه باید گفت
غزل عاشقانه باید گفت
بیت باب ترانه باید گفت
تیر نازش خطا نمی داند
همه جا را نشانه باید گفت
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۰۳ - طفل اشکم ز شورچشمی خلق
طفل اشکم ز شورچشمی خلق
بر زمین تا نشسته، در خاک است
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۹۴ - عشوه بیرون نمی رود ز تنش
عشوه بیرون نمی رود ز تنش
کی توان موج را زآب کشید
نکشد ناز شمع کافوری
هرکه ساغر به ماهتاب کشید
ساقی از بهر پای تابوتم
دست خود را ز باده آب کشید
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۰۲ - هر کجا من پیاده می گردم
هر کجا من پیاده می گردم
دلخوشی را سوار باید دید
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۶۵۵ - می بکش، می ولی حکیمانه
می بکش، می ولی حکیمانه
خرد از کف مده چو دیوانه
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۵۵ - بی سبب زلفش اضطراب نداشت
بی سبب زلفش اضطراب نداشت
تاب بیداد پیچ و تاب نداشت
هیچ گه سنبلی چنین شب و روز
دامنی پر ز آفتاب نداشت
دل به دریوزه پیش چشم آمد
چه کند بینوا شراب نداشت
خون‌فشان گشت چشم و نیکو شد
جیب رسواییم گلاب نداشت
زو وفا خواستم به تیغم زد
این سخن غیر ازین جواب نداشت
می‌نهفتش ز رشک ایزد لیک
درخور حسن او نقاب نداشت
شب فصیحی ز تشنگی جان داد
عشق گویا دگر شراب نداشت
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۲ - در تقاضای اسب
حبذا جوهری که چون غم دوست
نوشداروی جمله علتهاست
عرض او که جوهر اولی‌ست
هر موالید را ابو‌الاباست
خرد آموز و جان‌ده‌ست ولیک
زنده بی جان و بی خرد داناست
بی بصر همچو شخص عقل ولیک
دیده بخردان از آن بیناست
بی زبان لیک بر در نطقش
معجز عیسوی کمینه گداست
نیست صرصر ولیک جنبش او
موج فرمای بحرهای عطاست
خضر نبود ولیک در ظلمات
سوی آب حیات راهنماست
دو زبان‌ستو طرفه آنکه بود
سخنش همچو طبع صاحب راست
آصف جم نشان قوام‌الدین
آنکه دستور ملک بار خداست
نفی و اثبات کفر و ایمان را
تیغ او لا و کلک او الاست
جاه او طرفه عالمیست که چرخ
اندرو همچو قطره دریاست
کلک و تیغش دروست مرگ و حیات
لطف و قهرش درو صباح و مساست
معجز بخت اوست آن که عدو
خام مغز اندر آتش سوداست
آصفا صاحبا خداوندا
ای که جود تو چون بی همتاست
غنچه گلستان وعده تو
کایمن از رنگ کذب و بوی خطاست
اندرین نو‌بهار اگر نشکفت
گنه مهرگان طالع ماست
برقع از روی راز برفکنم
گرچه این نو‌عروس نازیباست
بنده را اسبکی که گفتستی
گرنه آن هم طویله عنقاست
پس بگو ای جنیبت تو سپهر
جای این غیرت براق کجاست
یا به شیر سپهر هم بیشه‌ست
یا به گاو زمین به یک صحراست
اندرین مرغزار پیدا نیست
پی آن یا زمانه نابیناست
یا ازین باد‌پا همین نامی‌ست
یا خود این برق بادوش بی‌‌پاست
یا که بر آخور بنات النعش
بسته بر میخ قطب پا برجاست
چشم بر کاه خرمن ماه‌ست
دیده حرص با جو جوزاست
یا برون زین جهان چراگاهی‌ست
کش کمیت عدم حریف چراست
کهنه شد صد جل و فساد هنوز
او علف‌خوار مرغزار فناست
قلما پر مگوی از آن اندیش
که بگویندت این چه هرزه‌دراست
تو و گستاخی چنین هیهات
از تو کاری که لایق‌ست دعاست
تا که اصحاب وعده را هر روز
چشم امید بر ره فرداست
همه را یک به یک وفا بکناد
با تو هر وعده‌ای که دولت راست
آسمان باد حلقه در تو
عشق تا حلقه در دلهاست
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۹ - فراقیه
ای حکیمی کز استقامت طبع
آسمان را بری خمی از پشت
طول عالم به دست همت تو
یک بدست‌ست کم به چار انگشت
حدس تو چون عنان بجنباند
عقل پیشش رود به پشتاپشت
نبود با نسیم خلق خوشت
سنگلاخ فراق نیز درشت
بنده را در فراق حضرت تو
تلخی زهر زندگانی کشت
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۱۷ - هجویه
خواجه را از زبان بنده بگو
زر امید خویش مس نکند
خویش را آدمی بنشمارد
هرزه انکار عقل و حس نکند
خون ناموس خود نگه دارد
تیغ هجو مرا نجس نکند
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۲۳ - ماده تاریخ
مرحبا ای مهین نشیمن قدس
کز تو این خلد گشت منزل عیش
یاریت نوبهار فراش‌ست
که ز تو پر گل‌ست محفل عیش
رنگ گلهای غصه بشکستی
بس که آراستی شمایل عیش
حیرتم سوخت کز چه آب و گلی
کاین قدر نشئه نیست با گل عیش
یک جهان نو‌بهار اگر آید
نشکفد بی تو غنچه دل عیش
در تاریخ تو گشوده شود
چون مکرر شود منازل عیش
رقم نام بانی تو کنند
سر ابیات از انامل عیش
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۲۹ - ماده تاریخ وفات ابراهیم
داد از این چرخ حشوپرور دون
آه ازین دهر سفله‌طبع لئیم
برکشید از نیام کین تیغی
که به تب لرزه رفت خود از بیم
هر که همچون الف قد افرازد
زندش همچو لام الف به دو نیم
گر همه همچو«حا»ست تاج حیات
پیچدش در کفن چو نقطه جیم
زین همه بدتر آن که داد به باد
گل باغ کمال ابراهیم
نکهتی درنیافته زین باغ
بار بربست و رفت همچو شمیم
ناوزیده بر آن نسیم جهان
کرد پرواز ازین چمن چو نسیم
بود شایسته حیات ابد
گشت کوتاه عمر چون تقویم
دوش رضوان چو در نسیم بهشت
غسل دادش به کوثر و تسنیم
جست تاریخ فوت او گفتم
ز جهان رفت آه ابراهیم
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۳۱ - اخوانیه
ای صبا رو به سوی صاحب ما
یک جهانش دعا ز ما برسان
آیت سجده‌ای به خاک درش
از جبین نیاز ما برسان
ذره ذره غبار آن کو را
تحفه جان جدا جدا برسان
گو که از تیغ دوست پیغامی
به فلان صید مبتلابرسان
آفتابی به دوش ذره فکن
به در خانه سها برسان
قسمت او ز خوان نعمت دوست
نیست گر عافیت بلا برسان
خوی هجران مگیر با احباب
درد بفرست یا دوا برسان
جان او نیم سوز هجران شد
آبش از ابر مدعا برسان
قطره‌ای از سحاب نیسانی
به لب تشنه گیا برسان
لقمه‌ای از بهار سرسبزی
به خس و خار ناشتا برسان
خون چشمش بریخت تیغ فراق
نگهی چند خون‌بها برسان
مشت خاک سیاه‌بختش را
به زمین‌بوس کیمیا برسان
دیده بخت روز کورش را
ز آن شب زلف توتیا برسان
به غلط مژده وفا باری
ز آن جفا جوی بی‌وفا برسان
ورنه بشتاب و زود نعشش را
به در دخمه بلا برسان
بر در غم افتاده تابوتش
دوش همت بر و بجا برسان
ور پیام تو نشنود باری
ناله ما به گوش ما برسان
چون دهم جان ز درد نومیدی
کفنی ز آتش بلا برسان
قدری خاک و خون به هم آمیز
به کفن عطر جان‌فزا برسان
هر کجا ناله‌ایست سرگردان
هم بدین تعزیت‌سرا برسان
وز جگر ناله‌های زار مرا
به لب من به صد نوا برسان
تن ما را به خاک غم بسپار
جان ما را به جان ما برسان
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۳۸ - اخوانیه
ای صبا در شمیم سنبل و گل
غوطه زن چون بهار روحانی
پس از آن رو سوی دیار کرخ
آن به خوبی بهشت را ثانی
آسمان‌وار از طریق نیاز
بوسه زن آستان سلطانی
ور در آن بارگه دهندت بار
اندر آ آن چنان که می‌دانی
پای تا سر زبان برای ثنا
همه تن بهر سجده پیشانی
دم عیسی به وام گیر و بکن
درخور مسندش ثنا خوانی
چون طرازی ثنا چنان بطراز
که کند انجمن گلستانی
پرده ساز را بلند مساز
کن سبک روح نغمه‌افشانی
گوش اقبال را مباد کند
نفست رنجه از گرانجانی
گوی کای نو‌بهار دولت را
خاک ملک تو ابر نیسانی
وارث تخت و تاج جمشیدی
صاحب خاتم سلیمانی
ابرش آفتاب نعل تو را
صبح اقبال کرده میدانی
تو مسیحای دولتی زان‌رو
زنده شد از تو رسم سلطانی
سلطنت با هر آن که جز تو بود
راستی یوسفی است زندانی
بر فصیحی که کاسته تن او
کرده در چشم مرگ مژگانی
رشحه خامه‌ات چو اشک نیاز
کرده آب حیات افشانی
کبککی کارمغان فرستادی
ای تو اقلیم جود را بانی
خاک خون خورده شهید ترا
داد جان باوجود بی‌جانی
لیک آشفته خاطرم را داد
غوطه چون زلف در پریشانی
که کبابش کنم بر آتش دل
پس برم جوع را به مهمانی
یا هم اندر تنور سینه چو داغ
نهمش بهر درد بریانی
هیمه کاش آنقدر فرستادی
کرمت ای تو حاتم ثانی
که بدان کردمی کباب آن را
رستمی زین مضیق حیرانی
سخنم گرچه برهنه است مرنج
زیور شاهدست عریانی
می‌توانی گرش تو بپسندی
که لباسی بر آن بپوشانی
ور به نازک دلت گران آید
ای دلت را نشاط ارزانی
وافرستش به سوی من که کنم
چون زبانش به کام زندانی
ور به یک مشت خس نمی‌ارزد
که بدانش چو من بسوزانی
جود خود را بگوی تا سوزد
چون منش ز آتش پشیمانی
فصیحی هروی : ترکیبات
شمارهٔ ۶ - بث‌الشکوی و مدح بهاء‌الدین
باز عشقم به کین جان برخاست
از سرا‌پای من فغان برخاست
غم چنانم نشست در دل تنگ
که دویی از میانشان برخاست
این چه طوفان محنت‌ست که باز
سیل خونم ز دیدگان برخاست
ناله‌ای راه لب ندیده هنوز
از جهان بانگ الامان برخاست
شعله‌ای نا‌‌کشیده شوق هنوز
دود از ساحت جهان برخاست
ما غریبان خانه سوخته را
آتشی هم ز خانمان برخاست
دشمن جان تلخ‌کامان شد
آنکه هم از کنار جان برخاست
زیر پهلو چه سود رفتن از آنک
خسک از مغز استخوان برخاست
جرم صحرا نبود کا‌ین رمه را
گرگ از دامن شبان برخاست
نه که هم خویش گرگ خویشتنیم
طعنه بر دامن شبان چه زنیم
ما خود آتش‌زن روان خودیم
دوست با خصم و خصم جان خودیم
کوکب سعد دشمن خویشیم
اختر نحس دوستان خودیم
گر جهان جمله نو‌بهار شود
ما همان باد مهرگان خودیم
سر به سر رنج و محنتیم ولیک
بنده سر بر آستان خودیم
بار تهمت چه بر کسی بندیم
ما که خود دزد کاروان خودیم
گو فلک هم به کیم ما برخیز
ما که خود خصم خانمان خودیم
غایتش غیر خون دل نخوریم
دوسه روزی که میهمان خودیم
عاشقی چیست بی اجل مردن
خون خود را به آرزو خوردن
ما ملامت‌کشان مدهوشیم
زهر را خوشتر از شکر نوشیم
دیده چون خون‌فشان شود اشکیم
سینه چون ناله سر کند گوشیم
هر کجا شوق دیده ما نوریم
هر کجا عشق مغز ما هوشیم
در تن کائنات ما دردیم
که جگر خون کنیم و خاموشیم
خلق را در مصیبت دل خویش
به خروش آوریم و نخروشیم
عشق پرگار و ما چو دایره‌ایم
همه تن زیر بار او دوشیم
عالم از ما پرست و ما از ضعف
بر دل خویش هم فراموشیم
آتش هستی ار فرو میرد
همچنان ما ز شوق درجوشیم
نشئه‌ی جام ما ز فیض کسی‌ست
کو چو بحری و دهر همچو خسی‌ست
کیست آن مقتدای دنیی و دین
شهسواری به شاهراه یقین
کعبه فضل و قبله افضال
مجد دنیا و دین بهاء‌الدین
جز در آغوش همتش گیتی
ازلی با ابد ندیده قرین
پی تعویذ آیت رایش
گر کند بر نگین سپهر برین
قدرش آنجا که بارگاه زند
در فضای وی آسمان و زمین
چون لیالند در کنار شهور
چون شهورند در سنین
در مدحش زدم چو دوش خرد
بانگ برزد که هان فصیحی هین
تو و مدح جناب او هیهات
ور کنی فی المثل تصور این
این بعینه چنان بود که دهند
خانه کعبه را ز بت تزیین
تو دعایی بگوی تا گویند
قدسیان اندر آسمان آمین
تا بود این جهان کون و فساد
هستی روزگار بی تو مباد
این منم این منم بدین احوال
با دل وقف رنج و ملک ملال
بر دلم هر چه غیر غصه حرام
بر لبم هر چه غیر خنده حلال
عافیت گو مزن در دل ما
کو چنان شد ز درد مالامال
که به حسرت برون درماندند
غم هجران و آرزوی وصال
دوست از رخ فکند برقع ناز
ای پی پند ما تمام مقال
هین تماشا کن آن جمال آنگه
پند ما گوی اگر نگردی لال
وه چه حسن است این تعالی الله
که نمی‌گنجدم به چشم خیال
عارضی آن چنان که پنداری
آفریده‌ست ایزدش ز جمال
گر بود حسن این معاذ‌الله
پس کند روز و روزگار سیاه
صفی علیشاه : ترجیعات
شماره ۱ - ای غمت اصل مدعای وجود
ای غمت اصل مدعای وجود
وی ز جودت بپا لوای وجود
کو وجودی بجز تو تا که کند
وحدتی ثابت از برای وجود
غیر نقش و نمایشی نبود
با وجود تو ماسوای وجود
جز تو یکتائی وجود ترا
کس ندند بمقتضای وجود
غیر ذات یگانه تو کسی
نیست موجود در سرای وجود
چون ز سر ازل گرفت قرار
بظهور وجود رای وجود
در بحار صفات و اسماء گشت
جاری از کل خویش مای وجود
زان در آئینه حدوث نمود
پادشاه قدم لقای وجود
در بر آن ظهور یکتا کرد
راست از کبریا ردای وجود
تا تو دانی که بوده بر وحدت
از ازل تا ابد بنای وجود
هستی ما بود چو کوه و در او
می نه پیچیده جز صدای وجود
زنگ ز آئینه دلت بزدای
تا بیابی در او صفای وجود
بی‌لب و کام پس بگوش دلت
دم بدم در رسد ندای وجود
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
پرده از رخ چو آن صنم برداشت
دل براه غمش قدم برداشت
چین بگسیو فکند و قامت دل
ز احتمال بلاش خم برداشت
آهوی رام چشم او چون دید
دل بدنبال خویش رم برداشت
صبح کان لعبت یگانه قدم
جانب دیر از حرم برداشت
گفتم ای سرور راستان که قدت
پرده از سر فاستقم برداشت
بوثاق گدای گوشه‌نشین
می‌توان گامی از کرم برداشت
چشم رحمت گشود بر من و خوش
دو لب لعل را ز هم برداشت
که در اول قدم ز خود پرداخت
هر که در راه ما قدم برداشت
گویدش دوست کومنست و من او
عاشق از دست از منهم برداشت
کرد اشارت بساقی اندر دم
تا که مستانه جام‌جم برداشت
کرد لبریز زان مئی که ز دل
چون کشیدم غم و الم برداشت
اندر آن حالتی که ز آینه‌‌ام
صیقل باده رنگ غم برداشت
می‌شنیدم ز چنگ مطرب عشق
این نوا چون بنغمه دم برداشت
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
دلبر ما که عین ماست همه
ظاهر از نقش ماسواست همه
ساری اندر حباب قطره و یم
بی‌تغییر وجود ماست همه
زان بت بس‌سرا و خانه ما
بین که پرخانه و سراست همه
قاف هستی ممکنات وجود
سایه پر آن هماست همه
این ظهورات مختلف که بجای
نقش این پرده جابجاست همه
گر هزار است وگر هزار هزار
بوجود یکی بپاست همه
هیچیک را مبین بچشم خطا
کآیت شه ذوالعطاست همه
غیر خود را چو حق وجود نخواند
از حق ار نگذری خداست همه
خویش را زد صدا بکوه وجود
این هیاهوی آن صداست همه
تو مگو نیست در بنا پیدا
بانیئی کو خود این بناست همه
نقش ذرات را چون بینی نیک
کسوت شمس با ضیاست همه
سر گنج نهان الا را
جوئی ار در طلسم لاست همه
خود ز نای وجود شاه وجود
دان که نائی این نواست همه
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
طره ترک عنبرین موئی
دلفریبی بتی بلا جوئی
در ره دل مرا بهر سوئی
هشته دامی ز رشته موئی
می‌کشد هر دم ببازاری
می‌کشد هر دمم ببازوئی
دل ز چوگان گویش بر در و بام
می‌دود صبح و شام چون گوئی
هست بر پا ز دستبرد شبش
در همه انجمن هیاهوئی
یار پیدا و در تفحص او
هر کس می‌دود بهر سوئی
دوشم آمد ببزم و گفت ترا
هست با عشق ما اگر روئی
مغز جان خالی از زکام هوا
کن که یابی ز وصل مابوئی
باز بنگر که عین ماست همه
آنچه دریا و جوش می‌گوئی
یار باتست زین عجب که تو خود
عین آبی و آب می‌جوئی
بگذر از جود را ببحر وجود
تا به بینی که جونئی اوئی
بحر گوید که از احاطه ذات
نیست خالی زماء ما جوئی
رفت و گفت این حدیث کرد بخویش
دنگ و دیوانه‌‌ام ز یک هوئی
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
ای پسر حب حشمت و جاهت
کرده دور از حریم آن شاهت
بر تو یار از تو اقربست و ترا
کرده دور از تو نفس گمراهت
یکدم از خود در اوبین که توئی
آنکه ندهد توئی بر او راهت
چون حجاب توئی فتاد از تو
جو ز خود هرچه هست دلخواهت
کمترین قدرتست اینکه بود
مالکیت بماهی و ماهت
صادق آمد چو رفت از تو تویی
لیس فی جبّتی سوی آللهت
یوسفا تو عزیز مصر خودی
نفس خود ببین فکنده در چاهت
زین خودی در گذر که عشق کند
شاه مصر وجود ناگاهت
هست یکسان بوحدت ار نگری
فوق و تحت و بلند و کوتاهت
کن بشطرنج عشق جانرا مات
تا که بردارد از دو سوی شاهت
دو جهان از گدائی در عشق
کمتر آید ز یک پر کاهت
گر کنی جان براه دوست نثار
دوست خواند بنانم آللهت
شو ز خود بی‌خبر که غیرت عشق
زین حقیقت نماید آگاهت
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
ار رخت ماه چرخ طنازی
قامت سرو باغ ممتازی
آفت عقل و جان بطراری
فتنه دین و دل بطنازی
طره‌ات مشک چین دلداری
نرگست ترک شهر غمازی
چون تو شاهی و مات تست دو کون
با که شطرنج عشق می‌بازی
گرنه عاشق خود از چه سبب
خویش بر حسن خویش می‌نازی
زانکه نبود بخانه جز تو کسی
که دلش را بناز بگدازی
زلف خود را از بهر خودتابی
روی خود را از بهر خود‌سازی
نکته خال خود تو دانی و بس
که سخن با لطیفه پردازی
تو مسیحا دمی و نادره‌گوی
ترکتازی کلام اعجازی
دل که در آتش غم تو گداخت
شایدش گر بحرف بنوازی
ضعف دل را بیار قند حجاز
کن عجین با گلاب شیرازی
فارس را یکی بگوی ملیح
نکته با فصاحت تازی
از میان خیزد اختلاف دوئی
پرده زین رازگر براندازی
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
خیز ای دل که تا به همت عشق
رو کنیم از دو سو بحضرت عشق
لوح جان را از نقش جرم دهیم
شست و شوئی به آب رحمت عشق
سنگ باشد به از دلی که نکرد
خویشتن را نثار حضرت عشق
یافت هر ذره وجود چو تافت
در جهان آفتاب طلعت عشق
کرد در بر هرآنچه شد موجود
بقبول وجود طلعت عشق
گر به وحدت کنی رجوع شود
متساوی بجمله نسبت عشق
در حقیقت چو نگری بوجود
وحدتی نیست غیر وحدت عشق
این ظهورات مختلف که بود
نقش بر پرده مشیت عشق
هست هر یک به اختلاف صُور
متعلق بکلک قدرت عشق
فاش گویم کسی بدار وجود
نیست موجود غیر حضرت عشق
آری آری بغیر هستی عشق
هستئی کی گذاشت غیرت عشق
در ازل کشت زار هستی غیر
سوخت یکباره برق سطوت عشق
می‌رسد این ندا بگوش دلم
هر دم از عالم هویت عشق
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
ای دل آهنگ کوی جانان کن
ترک سر اندرین ره از جان کن
دفتر صلح و جنگ در هم پیچ
خانه نام و ننگ ویران کن
جبهه خویش را در این میدان
میخ نعل سمند سلطان کن
عقل در کار عشق نادان است
هر چه کت گوید آن مکن آن کن
چند سندان زنی به درگه دوست
باری از کله کار سندان کن
در وصل ار بروت نگشایند
دیده مسمار باب هجران کن
آب و جاروب آستان روا
ز اشک چشمان و موی مژگان کن
دل غمدیده را به مجمع فکر
بند آن طره پریشان کن
بنشین بر سمند گردون تاز
چرخ راگرد سم یکران کن
خوش ز سم کمیت عرش نورد
منشق ایجان حجاب امکان کن
از تکاپوی رخش دریایی
لامکان ار غبار میدان کن
عشق از ایمان و کفر بیرونست
دل مبرا ز کفر و ایمان کن
تا شوی ایمن از وساوس نفس
این سخن نقش خاتم جان کن
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
حسن یارای حسن یکیست یکی
حرفی افزون سخن یکیست یکی
نرد عارف که یافت سر وجود
راحت و هم محن یکیست یکی
در بر آنکه دیده جلوه یار
خلوت و انجمن یکیست یکی
دلبر و دل بکار دل چه شوی
یکدل ایجان من یکیست یکی
جان و جانان اگر که در گذری
یکره از جان و تن یکیست یکی
نسبت آب صاف گاه ظهور
با سه برگ و سمن یکیست یکی
با گل و خار بی‌معیت رنگ
انبساط چمن یکیست یکی
من حجاب من است چونکه افتاد
این حجاب او و من یکیست یکی
این من و ماست جمله خواب و خیال
قادر ذوالمنن یکیست یکی
آنکه زین ما و من عریست بذات
در نهان و علن یکیست یکی
ذات بی‌نقش اندرین همه نقش
نزد اهل فطن یکیست یکی
سخن اوست در همه دهنی
این سخن وین دهن یکیست یکی
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
ای رخت آفتاب روشن دل
وی قدرت نو نهال گلشن دل
طره‌ات گه به فتنه رهبر عقل
نگرست که بغمزه رهزن دل
غم عشقت سرور سینه ریش
خم زلفت کند گردن دل
عاشقان را که برق عشق تو سوخت
کشت زار وجود و خرمن دل
پرده بردار و طلعتی بنمای
بهر تسکین دل بمأمن دل
از پس ظلمت فراق بتاب
آفتابی بتاب ز روزن دل
از عنایت به نوبهار وصال
کن مبدل هوای بهمن دل
ما که دادیم دل بطره دوست
تا چه با دل کند مهیمن دل
دی عبورم پی سراغ بتی
شد به بتخانه معین دل
دیدم از شاهدان پرده نشین
محفی در سرای ارمن دال
جستم از شاهدی نهفته نشان
زان‌بت بی‌نشان به مسکن دل
لب گزیدم که لب ببند و بجوی
سر مکنون دل ز مکمن دل
داشت فکرم بر اینکه باز برم
مشکل خویش بر برهمن دل
ناگه آمد زبام دیر بگوش
این خروشم ز نای ارغن دل
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
از خرابات رند مستی دوش
شد ز لطفم براه و گفت بگوش
کی طلبکار یار با من مست
خیز و رو کن بکوی باده فروش
تا ببینی عیان بمحفل عشق
روی دلدار و حسن بی‌روپوش
جز در پیر ما ز هیچ درت
نیست فتحی مزن دری و مکوش
گشت آن حرفم آتشی و بسوخت
جسم و جان را و دل فتاد بجوش
از پی او شدم روانه بشوق
همه جا مست و بیخود و مدهوش
تا رسیدم بدرگهی که در آن
بود جبریل عقل حلقه بگوش
دیدم از دور میکشان همه را
جمع بر دور پیر باده فروش
ار حریفان بزم گوش دلم
می‌نیوشید بانگ نوشانوش
ناگه افتد چشم رحمت پیر
بمن زار و بر کشید خروش
که تراگر هوای خدمت ماست
در خرابات کش سبو بردوش
آنگهم ساقی از اشارت پیر
ساغری داد کاین بگیر و بنوش
چون کشیدم می از پیاله عشق
گشتم از گفتگوی عقل خموش
اندر آن مستی این حدیث بدیع
گفت خوش خوش بگوش هوش سروش
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
دامن خیمه شه چو بالا زد
حسنش آتش بکوه و صحرا زد
شد جهان روشن از فروغ رخش
رایت حسن چون هویدا زد
آنشهی کو ز ما بذلت غنی است
آمد و جام فقر با ما زد
شد ز تخت شهی بزیر و قدح
با گدایان بی سرو پا زد
دید چون حسن دلفریبی او
بر سر عقل شور سودا زد
تا نماید که هر چه هست یکیست
سوی صحرا علم به تنها زد
تا بگوید که غیر ما همه لاست
کوس وحدت ببام الا زد
این همه نقش کلک قدرت او
که بر این پرده است پیدا زد
کرد غوغا ز حسن خویش بپا
وانگهی خویش را بغوغا زد
بار دیگر نهنگ عشق برون
شد ز دریا و دل بدریا زد
پرده زان راز بر فکند عیان
دم ز اسرار ذات یکتا زد
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
ساقیا دور دور رحمت تست
چشم مستان بدست همت تست
دور ما گر بسر رسید چه باک
دور چون دور جود و رحمت تست
گر بسهو و خطا گذشت گذشت
دور ما نک بعفو نوبت تست
ما گر آلوده دانیم چه جرم
دل خود اندر پناه عصمت تست
صبح عید است و چشم باده‌کشان
بعطای تو و عنایت تست
داروی درد و غم که جام می است
ده بمستان که وقت قدرت تست
می‌کشان را کفیل در هر باب
کف پیمانه بخش حضرت تست
از تو ما را بجز تو نیست طمع
خود گواهم بعشق غیرت تست
گر کنی لطف وگرنه در همه حال
جان رندان رهین منت تست
باری آن باده – شبانه کز او
دل دیوانه مست وحدت تست
گر بود صاف و گر که دُرد بیار
زانکه درد تو عین صفوت تست
خوش کن از باده‌ام سری که مدام
بند اندر کمند بیعت تست
سرکشی کرد نفس و چاره او
درد جام شراب سطوت تست
کرده این نکته را فسانه خویش
تا دل آئینه‌دار طلعت تست
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
ساقی امشب عنایت افزون کرد
بهر رندان بباده افیون کرد
کار یاران بدور اول ساخت
دور ثانی مپرس تا چون کرد
در قدح مشک و می بهم آمیخت
باده را با گلاب معجون کرد
بیش از پیش دست قدرت را
ز آستین بهر بذل بیرون کرد
سوی رندان دور در هر دور
همره جام چشم میگون کرد
باده حضار را پیاپی داد
حال عشاق را درگرگون کرد
گنج لب بر گشود و گوهر ریخت
مفلسان را بحرف قارون کرد
دست بر مو گرفت و ساغر داد
عقل را از دو شیوه مجنون کرد
ترک خون ریز غمزه‌اش یکبار
بر سر بیهشان شبیخون کرد
خوش خوش آن مطرب مقام‌شناس
آشنا چنگ را به قانون کرد
هر دمی زد رهی و مستان را
بسیاقی ز خویش ممنون کرد
از بم و زیر نی حریفان را
گاه مسرور و گاه محزون کرد
مطرب از چشم عاشقان افشاند
آنچه ساقی ز غمزه‌اش خون کرد
مستی بیخودان چون افزون دید
این نوا را بنغمه موزون کرد
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
ما گدایان که نفی با لذاتیم
پادشاهان ملک اثباتیم
حامل اسم اعظم شاهیم
مخزن سر حضرت ذاتیم
آفتاب سپهر عشق و بحسن
جلوه‌گر در تمام ذراتیم
پرتو حسن ذات مطلق را
در تمام صفات مرآتیم
جلوه نور شاه معنی را
در مقام حضور مشکواتیم
بحر ز خار وحدتیم و ز جوش
گاه در جزر و مد و گه ماتیم
گه ثابت به ارض و گه در سیر
همچو سیاره در سماواتیم
دایم از جام عشق پیر مغان
مست افتاده در خراباتیم
باب فضل آستان میکده است
ما بر آن در کلید حاجانیم
رند و قلاش و لاابالی و مست
فارغ از زهد و زرق و طاماتیم
خویش غرق گناه از دم پیر
خلق را غافرالخطیئاتیم
از دم شاه عیوسی انفاس
روح بخش تمام امواتیم
روز و شب با سرود و بر بط و نی
متذکر به این مناجاتیم
که در اشیاء ظهور اوست عنان
غیره کل من علیها فان
دوش در خوابم آفتاب آمد
یعنی آن ماه بی‌حجاب آمد
طالع از بام طالعم ز قضا
در شب قدر آفتاب آمد
شاه بیدار بخت بنده نواز
بر سر خفته نیمی خواب آمد
بهر دفع خمار هجر بتم
نیم شب با بط و شراب آمد
پا نهادم بخلوت دل و گفت
گنج در خانه خراب آمد
دل بیچاره را ز غمزه او
دعوت وصل مستجاب آمد
بهر صید دل شکسته ما
با دو گیسوی پر زتاب آمد
خوش قراری مرا ز خال لبش
بعد صد گونه اضطراب آمد
عاشقان البشاره کز در وصل
شاهد قدس بی‌نقاب آمد
واردات عجایب از ره غیب
در دلم باز بی‌حساب آمد
نور مهدی عیان به بزم حضور
خوش خوش از پرده غیاب آمد
بهر نفس عدو به دشت قتال
نیاب مظهر‌العجاب آمد
در کفش ذوالفقار خصم گداز
حامی دین بوتراب آمد
ز آستان جلال حضرت او
خوش به گوش دل این خطاب آمد
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
شاه رحمت سریر می‌بینم
پیر دریا ضمیر می‌بینم
چشم دل راز نور رحمت او
روشن و مستنیر می‌بینم
در دل خاره از حوائج مور
حضرتش را خبیر می‌بینم
دو جهان را ز خرمن جودش
کمتر از یک شعیر می‌بینم
بر همه ذره‌ها چو مهر منیر
لطف او را مجیر می‌بینم
بر در دیری عیسوی پیری
با جمال منیر می‌بینم
خوش بچین کمند طره او
دل خلقی اسیر می‌بینم
میکشان را به پیره باده فروش
بنده مستجیر می‌بینم
زاهدان را ز نور طلعت یار
دیده دل ضریر می‌بینم
متحلی بهر چه می‌نگرم
دلبری بی‌نظیر می‌بینم
در صف کارزار نفس حرون
رهروان را دلیر می‌بینم
بر دو کون از گدائی در دوست
خویشتن را امیر می‌بینم
هر دم از بندگی پیر مغان
فیضهای کثیر می‌بینم
روز و شب بر نگارش این راز
عقل کل را دبیر می‌بینم
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
چشم از او وام کن که او بینی
وجه هور از چشم هو بینی
از دل ما رموز طره یار
جوئی ارباز مو بموبینی
دل پیر مغان بجو که نه جوست
گرچه این بحر را تو جو بینی
گر بدنیا بچشم ما نگری
قدر او را کم از تسوبینی
در خرابات گر نهی قدمی
خوش بسر ظل فضل هو بینی
ساکنان حریم میکده را
مست آن چشم فتنه جو بینی
هر چه در پرده وجود بود
فاش و بی پرده خوش نکو بینی
دامن دلق می‌کشان همه را
پاک از لوث آرزو بینی
رهروان طریق صفوت را
سر بزانوی غم فرو بینی
راز داران سر وحدت را
بر زبان مهر انصتو بینی
ساقی دور را می‌ از خم ذات
بهر عشاق در کدو بینی
قطره هر که نوشد از می او
قلزمش غرق در سبو بینی
مطرب عشق را در این افسون
با دف و چنگ بذله گو بینی
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
ای دل ار بند زلف یار شوی
مطلق از قید و اختیار شوی
مالک ملک جان و دل گردی
قبله اهل افتکار شوی
در خرابات عشق رندانه
گر در آئی و میگسار شوی
حالی از ته پیاله مستان
مست افتی و هوشیار شوی
هوش آئی ز مستی هستی
چه از می‌ نیستی خمار شوی
احد‌آسا ز نه فلک گذری
بر براق می ار سوار شوی
علم رسمی بود سراب و ازو
بگذر ای تشنه تا بحار شوی
نوشی ار می ز جام پیر مغان
عارف نور هشت و چار شوی
بندگی گر کنی بحضرت عشق
در دو عالم بزرگوار شوی
قنبرآسا بکردگار قسم
زین غلامی تو کردگار شوی
عارفان جان عالمت خوانند
در ره او چون جان نثار شوی
چون صفی علی بمقدم شاه
ترک سر کن که تاجدار شوی
این سخن را بگوی مستانه
تا بفگتن زبان یار شوی
که در اشیاء ظهور اوست عیان
غیره کل من علیها فان
صفی علیشاه : ترجیعات
شماره ۲ - چونکه در جوش بحر وحدت شد
چونکه در جوش بحر وحدت شد
ظاهر از بحر موج کثرت شد
کنز مخفی که غیب مطلق بود
آشکار از حجاب غیبت شد
تا نماند بخانه غیر از خود
عین اشیاء ز فرط غیرت شد
گاه گردید دل گهی دلدار
گاه آئینه‌دار طلعت شد
گاه بنمود روی و از معنی
هر دمی صد هزار صورت شد
گاه بگشود روی و از محفل
در سرا پرده هویت شد
گاه شمشیر در معارک زد
گاه آماده شهادت شد
گاه در خوابگاه احمد خفت
گاه بر مسند امامت شد
گاه ترویج شرع احمد کرد
رهنما گاه در طریقت شد
ماالحقیقه که از زبان کمیل
گفت و خود عین آن حقیقت شد
خلق را گه بخوشی شورانید
وانگه اندر سرای عزلت شد
گه بمنبر دم از سلونی زد
گاه لب بست و خود بحیرت شد
گاه در طور لن ترانی گفت
یعنی اندر حجاب عزت شد
در جهان بی‌حجاب و پرده گهی
جلوه‌گر در هزار کسوت شد
گاه بنمود رخ بموسی و گه
بر یهودان رهین خدمت شد
گه سه نان داد و خویش حامد خویش
زان کنایت بهفده ایت شد
گاه اندر نماز خاتم داد
ختم بر دست او مروت شد
جود ذاتی او ز سر قدم
بر حدوث دو کون علت شد
جلوه‌گر وحدتش در این کثرت
بهر اظهار جود و قدرت شد
وه چه قدرت که چار عنصر جمع
از دم او بیک طبیعت شد
وه چه قدرت کش از دو حرف جهان
وندران هر چه هست خلقت شد
دوش کاندر حضور پیر مغان
در خرابات عشق صحبت شد
این سخن بود گوهری و برون
از دهان علی رحمت شد
که حقیقت بملک هستی شاه
نیست غیر از علی ولی‌الله
مصطفی شاه ملک امکانی
اولین موج بحر یزدانی
در شب قرب واجب از دامان
چون برافشاند گرد امکانی
سم رخشش حجاب نه گردون
کرد منشق ز گرم جولانی
این عجب بین که آنشب اشیاء را
داد جسمش عروج روحانی
هست یعنی حقیقت هر شیی
ظل آن جسم پاک نورانی
تا بقوسین و قاب پیغمبر
گشت خارج بجسم ربانی
سر حد کمان شنو کاینک
مر تراگویم ار سخندانی
تا بواجب چو دوره پرگار
کن تصور تو دور امکانی
جامع دوره را نبوت دان
بر نبوت دو وجه ارزانی
وجه ادنی ظهور اوست بر او
در رسالت بنص قرآنی
وجه اعلی بطون اوست که هست
آن ولایت بصدق عرفانی
والی آن ولایت است علی
وجه یزدان ولی سبحانی
هستی ممکنات سرتاسر
فرع جسم نبی است تا دانی
چونکه اول بسیط در خود بود
منبسط شد بخویش در ثانی
چون شدش دوره تجلی طی
هشت پا در حریم سلطانی
عکس وجه ولایتش در دم
تافت آنجا چنانکه میدانی
اندران بزم‌الغرض چون حق
کرده بد دعوتش بمهمانی
خوانی آندم زغیب شد حاضر
از نعیم سرای سبحانی
دستی از آستین غیب برون
آمد او را بر سم همخوانی
دید دستی که داده با او دست
بهر پیمان بامر یزدانی
دید دستی که کنده از خیبر
با دو انگشت در به آسانی
پیش از ایجاد عالم و آدم
بوده کاخ وجود را بانی
با پیمبر علی اعلی گفت
در ثنای علی عمرانی
که حقیقت بملک هستی شاه
نیست غیر از علی ولی‌الله
مرتضی را بحجت عرفان
معنی و صورتی است با یزدان
معنیش واقع بمعنیش در ذات
اسم و رسم و شروط و وصف و بیان
و همها جمله اندر او مبهوت
عقلها جمله اندران حیران
او چو دریا و عقلها چون خس
خس چه یابد ز قعر بحرنشان
صد هزاران هزار کشتی عقل
شد در این بحر غرقه از طوفان
که نیفتاد تخته بکنار
تا چه جائی که ره برد بکران
گمشد اوهام بس در این وادی
که یکی راه نبرد بر پایان
دم نشاید زدن چون زین معنی
که برونست از یقین و گمان
بشنو از من ز صورتش سخنی
تا که عشقم شکسته مهر زبان
صورت او که نزد اهل شهود
عین معنی است در مقام عیان
باشد او را دو وجه بر یک تن
یک بمعنی و اوست جان جهان
موجود جسم عالم است این جسم
خالق جان آدم است آن جان
هست زین بحر جنبشی اسماء
هست زان نور تابشی اعیان
آنچه گفتند انبیاء بخبر
و آنچه دیدند اولیا بعیان
شمه بُد ز وصف این تن هین
تا بشی‌ بد ز شمس آنچان هان
زینره از صلب انبیا این جسم
گشت ظاهر بعالم امکان
در دل پاک اولیا این روح
گشت ساکن بصورت انسان
سر این صورت ار عیان خواهی
جو تولا بعشق پیر مغان
وجه او باقی است در اکرام
غیره کل من علیها فان
در ره پیش عشق چون دادی
جان و کردی بدست او پیمان
درمقام حضور پیر شود
بر نور روشن سکینه ایمان
چون بتابد بجانت نور حضور
یابی از سر این کلام نشان
که حقیقت بملک هستی شاه
نیست غیر از علی ولی‌الله
خانه کعبه در تن عالم
چون دل عالم است ای اعلم
لاجرم آن علی جسمانی
زاد در خانه دل عالم
فاطمه ابنه الاسد که نمود
افتخار از کنیزیش مریم
چونکه بگرفت از ابوطالب
حمل بر خالق وجود و عدم
چون شد آثار وضع حمل عیان
از وی آمد بعجز سوی حرم
کرد دیوار خانه را منشق
در زمان رب کعبه و زمزم
شد چو داخل بخانه بانوی قدس
هر دو دیوار هشت سر بر هم
گشت آنخانه غرق نور سیاه
اندرین نکته ایست هین فافهم
آب حیوان درون تاریکی
زد پی روشنی بدهر علم
ای پسر شو سیاه روی دوکون
تا دو کونت شود اسیر ظالم
زین سیاهی رسی بنور وجود
هل سفیدی و شو سیاه رقم
بوتراب آنزمان ز عالم قدس
هشت اندر سرای خاک قدم
تا بری از مقدمات ظهور
پی بسر نتیجه معظم
کعبه دیگریست ای سالک
در تن عالم صغیر آدم
اندر اینجا علی روحانی
زاده از مام نفس قدسی دم
روح قدسی مذکر آمد نیز
نفس قدسی مؤنث آمد هم
آن چو بوطالبست و ای طالب
وین چون بنت‌الاسد شد ای همدم
با هم این هر دو را کند تزویج
نفس پاک پیر روشن دم
زاید اندر حریم دل آن نور
چون شد این دو بیکدگر توأم
نام او شد سکینه معنی
صورت او چو صورت آدم
دل بود کعبه این سکینه صمد
دل چو دیر آمد این سکینه صنم
هر که را نیست این سکینه مخوان
تو بنی آدمش هوالاعلم
شاهد غیب این سخن می‌گفت
پرده برداشت چون ز سرکتم
که حقیقت بملک هستی شاه
نیست غیر از علی ولی‌الله
روز جنگ احد چو پیغمبر
شد زانبوهی عدو مضطر
رو نهادند همرهانش تمام
بفرار و نماند کس دیگر
موج بجز سیاه کفر غریق
حواست فلک وجود پیغمبر
آمد از حق ندا که ای احمد
استعانت بجوی از حیدر
تا در آرم بیارییت اینک
ز آستین جلال دست ظفر
تارسد عون حقت از چپ و راست
جو اعانت ز حیدر صفدر
خواست از شاه اولیا امداد
در زمان احمد ستوده سیر
بود بر لب هنوزش ادرکنی
از پس یا علی از که از معبر
خاست آواز شیهه دلدل
تافت پس برق ذوالفقار دو سر
بود گفتی صدای عزرائیل
بانگ دلدل بنفی آن لشکر
رفت خاشاک عمر اعدا را
در زمان تیغ شاه چون صرصر
جان بجانان رسید یعنی خوش
مصطفی شاه را کشید ببر
چون در این عالم آنچه یافت وقوع
هست در شخص آدمی مضمر
در وجود تو نیز دشت احد
هست قلب صنوبری پیکر
وان شئونات نفس غدارت
هست انبوه لشکر کافر
احمد عقلت اندر این میدان
مانده تنها و بیکس و مضطر
حیدرت عشق و ذوالفقارت ذکر
وان ندا جذب خالق اکبر
احمد عقل را چو حیدر عشق
گشت از سر جذب حق یاور
بر کشد ذوالفقار لا وزند
بر وجود قریش نفس شرر
چون بشمشیر ذکر ساحت دل
گشت پاک از سپاه فتنه و شر
بکشد آن شاهد یگانه ز رخ
پرده آنگه که بر نشست غبر
معنی لا اله الا هو
گوش قلبت نیوشد از دلبر
که حقیقت بملک هستی شاه
نیست غیر از علی ولی الله
احمد بت شکن خلیلانه
با علی در حرم شد از خانه
آن که بر قفل دل کلید عطاش
زد پی فتح باب دندانه
از غم فرقتش چو اهل عقول
گشت نالان ستون حنانه
خواست تا دفتر رسالت خویش
برساند به مهر شاهانه
بهر تحزیب بت علی را گفت
پا به دوشم گذار مردانه
بت شکستن بهانه بود غرض
حیدرش پا نهاد بر شانه
بار عشق خدای را بر دوش
اشتر حق کشید مستانه
گشت از آن حول و قوه و قدرت
عقل حیران و دنگ و دیوانه
پنجه بت شکن گشود و فکند
لات و طاغوت را ز بتخانه
کرد واجب چو پاک کرد از بت
بر خود و خلق طوف آن خانه
حج صوریست اینکه در اسلام
شد یکی از جهات ششگانه
حج معنیست طوف کعبه دل
کان بود فرض عقل فرزانه
عشق حیدر چو در دلت پرداخت
لات و عزای نفس بیگانه
وز غبار وجود اغیارت
رفت جاروب ذکر کاشانه
روکند در دل تو یار شود
شمع جمعت جمال جانانه
نعمت الله را چو یافت دلت
هرچه داری بده شکرانه
جان بشمع رخش بسوز چنانک
عشق آموزد از تو پروانه
گر دهی دل بحرف ما آید
حرف عالم بگوش پروانه
خواهی ار وصل گنج باد آور
خانه را کوب و باش ویرانه
سبحه بفکن یار یکتا را
یک دل آئی بترک صد دانه
در غم دوست پای یکتایی
زن بفرق دو کون رندانه
در خرابات عاشقان با ما
پس در آی و بنوش پیمانه
تا بجان تو عکس این معنی
افتد از جام پیر میخانه
که حقیقت بملک هستی شاه
نیست غیر از علی والی الله
چون بخم غدیر از ایزد
بر نبی شد خطاب کای احمد
سر بر آر از گلیم و کن برخلق
فاش اسرار شاه لم یولد
همین مترس از خسان و کن ظاهر
آن چه ز اسلام باشد آن مقصد
با وجود علی چه داری باک
ای سلیمان ملک جان از دد
خیز و برکش بروی یأجوجان
ای سکندر ز نام حیدر سد
بود عرفان بخود مرا مقصود
ز آفرینش به جلوه او حد
گو بر اسلامیان ندارد سود
بی‌تولای حیدر این اشهد
کن تو تبلیغ امر ما بر خلق
خواه گردد قبول و خواهی رد
گشت در دم پیمبر راشد
خلق را بر پیام حق ارشد
بر خلایق ز عالی و دانی
کرد اتمام حجت سرمد
دست حیدر گرفت و گفت این دست
هست دست خدای فرد صمد
کرده واجب بخلق تا محشر
بیعت دست خویش را ایزد
بشکند هر که بیعت این دست
گردد از باب کبریا مرتد
اندر آن روز از صغیر و کبیر
عهد بستند با ید ذوالید
لیک بغد از نبی بر آن پیمان
ماند باقی چهار تن بسند
دل غیر خم است و عقل نبی
حیدرت عشق مطلق امجد
در غدیر دل نو ای عارف
پیر عقلت بعشق چون خواند
چنگ بر زن بذیل او محکم
تا رسی در سلوک بر مقصد
مادر عقل طفل قلب ترا
چون کند منفظم ز شیر رشد
ز اهل منا شوی و سلمان وش
سر این معنیت عیان گردد
که حقیقت بملک هستی شاه
نیست غیر از علی ولی الله
یک جهت چون شدند در شب غار
قوم بر قتل سید ابرار
امر حق شد بر او که ای احمد
امشب از مکّه بست باید بار
جای خود واگذار بر حیدر
رو تو تنها ز شهر ذی کهسار
تا من امشب بذات خویش شوم
مر ترا در سرای بستر دار
رفت و بگذاشت الغرض آنشاه
خوابگه را بحیدر کرار
خفت انجا علی و زان خفتن
بخت عارف ز خواب شد بیدار
حسن در وصف عشق شد فانی
عشق بر حسن جان چو کرد ایثار
وحدت آمد نماند غیرت عشق
هیچ باقی بخانه جز دلدار
نیمشب چون شدند جمع‌آور
بر در حجره نبی کفار
کس ندیدند جز علی کان بود
خفته بر جای احمد مختار
در زمان سطوت خداوندی
خانه را ماند خالی از اغیار
تا تو دانی که در سرای وجود
بیشکی نیتس جز یکی دلدار
خود نیوشد بگوش خویش ندا
لمن الملک واحد القهار
اوست باقی و مابقی فانی
اوست پیدا و ما سوی پندار
شاهد معنوی بخلوت دل
گوید این فرد و می‌کند تکرار
که حقیقت بملک هستی شاه
نیست غیر از علی ولی الله