تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظام قاری : فردیات
شماره ۶۲ - مکش بر صوف کهنه از اتو نقش
میرزا حبیب خراسانی : قصاید
شماره ۱ - به گیتی بهتر از دانشوری نیست
به گیتی بهتر از دانشوری نیست
به جز دانش به گیتی مهتری نیست
سری سخت و دلی استوار باید
که کار دین و دانش سرسری نیست
ز دانشور سخن باور توان کرد
که نادان هر چه گوید باوری نیست
به نادان داوری بردن نشاید
که جز دانش به گیتی داوری نیست
پذیره کردن دیو و پری را
به دست جم جز این انگشتری نیست
به دو گیتی ز دانش برتری جو
که جز دانش به گیتی برتری نیست
ز دریای خرد گوهر توان جست
که دریایی بدان پهناوری نیست
به جز یک پرتو از انوار دانش
فروغ آفتاب خاوری نیست
به جز اندر پی دانش غژیدن
تکاپوهای چرخ چنبری نیست
زنادانی سوی یزدان پناهم
که نادانی به جز بدگوهری نیست
برای مرد دانا می رود چرخ
که جز دانشوری نیک اختری نیست
خرد را رهبر خود کن به هر کار
بدو جهان جز خرد را رهبری نیست
دد و دام از خردمندی شود رام
که بهتر از خرد افسون گری نیست
صدف را چون شناسد از گهر باز
در آن رسته که مرد گوهری نیست
همه پیغمبری ها را خرد کرد
جز او کس در خور پیغمبری نیست
چه باشد کافری انکار دانش
که جز انکار دانش کافری نیست
ز مردم جوی دانش نی ز دفتر
که راز دین و دانش دفتری نیست
به راه دانش ای مرد خردمند
زیانی برتر از تن پروری نیست
یکی دیو ستم کار است شهوت
که هرگز در خور رامش گری نیست
خرد جام جهان بین و آب خضر است
که جز وی آینه اسکندری نیست
خرد تخت سلیمان است و در وی
ره آمد شد دیو و پری نیست
بدین شیرینی ای مرد خردمند
نبات مصر و قند عسکری نیست
به جز دانش به گیتی مهتری نیست
سری سخت و دلی استوار باید
که کار دین و دانش سرسری نیست
ز دانشور سخن باور توان کرد
که نادان هر چه گوید باوری نیست
به نادان داوری بردن نشاید
که جز دانش به گیتی داوری نیست
پذیره کردن دیو و پری را
به دست جم جز این انگشتری نیست
به دو گیتی ز دانش برتری جو
که جز دانش به گیتی برتری نیست
ز دریای خرد گوهر توان جست
که دریایی بدان پهناوری نیست
به جز یک پرتو از انوار دانش
فروغ آفتاب خاوری نیست
به جز اندر پی دانش غژیدن
تکاپوهای چرخ چنبری نیست
زنادانی سوی یزدان پناهم
که نادانی به جز بدگوهری نیست
برای مرد دانا می رود چرخ
که جز دانشوری نیک اختری نیست
خرد را رهبر خود کن به هر کار
بدو جهان جز خرد را رهبری نیست
دد و دام از خردمندی شود رام
که بهتر از خرد افسون گری نیست
صدف را چون شناسد از گهر باز
در آن رسته که مرد گوهری نیست
همه پیغمبری ها را خرد کرد
جز او کس در خور پیغمبری نیست
چه باشد کافری انکار دانش
که جز انکار دانش کافری نیست
ز مردم جوی دانش نی ز دفتر
که راز دین و دانش دفتری نیست
به راه دانش ای مرد خردمند
زیانی برتر از تن پروری نیست
یکی دیو ستم کار است شهوت
که هرگز در خور رامش گری نیست
خرد جام جهان بین و آب خضر است
که جز وی آینه اسکندری نیست
خرد تخت سلیمان است و در وی
ره آمد شد دیو و پری نیست
بدین شیرینی ای مرد خردمند
نبات مصر و قند عسکری نیست
میرزا حبیب خراسانی : قصاید
شمارهٔ ۱۲ - خطاب به ملایوسف متخلص به محوی
در این تن هردم آید جان دیگر
وز این در هر دم آید خوان دیگر
در این محفل که نزهتگاه جان است
رسد هر ساعتی مهمان دیگر
بهر یک ذره از ذرات امکان
نهفته عالم امکان دیگر
اگر انسان نکو بیند بهر دم
ببیند خویش را انسان دیگر
چه پیل است آنکه هر ساعت بجانش
نماید چهره هندستان دیگر
ببین در گلشن خاطر که روید
بهر ساعت گل و ریحان دیگر
غذای تن بود این آب و این نان
غذای روح آب و نان دیگر
نیارد خورد تن از لقمه جان
سزد هر لقمه را دندان دیگر
بسوی ملک تن از شاه جانها
رسد هر لحظه ای فرمان دیگر
در این کیهان کند کیهان خداوند
هویدا هر زمان کیهان دیگر
هزاران عالم آید هردم از غیب
بهر یک آدم و شیطان دیگر
دو صد کشتی روان گردد در این بحر
که هر یک راست کشتیبان دیگر
بود سرسبز و خرم گلشن جان
ز ابر دیگر و باران دیگر
تنت را جان و جان را نیز جانی است
بود آن جان جانرا جان دیگر
هزاران وادی سینا بهر یک
فتاده موسی عمران دیگر
هزاران ظلمت و خضری بهر یک
خورد از چشمه حیوان دیگر
جهانها در جهان پنهان بهر یک
کند چرخ دگر دوران دیگر
هزارن یوسف مصری در این راه
که هر یک را چه وزندان دیگر
دو صد یعقوب بینی دیده بر راه
که هر یک را بود کنعان دیگر
زند مرغ چمن بر شاخ گل نیز
از این دم هر دمی دستان دیگر
ازل را تا ابد خنک تجلی
کند در هر نفس جولان دیگر
فریش آن شاهد رعنا که پوشد
بهر دم دیبه الوان دیگر
زند هر لحظه با صف بسته مژگان
بقلب بیدلان پیکان دیگر
نگاهش هر نظر صد جان ستاند
لبش هر دم دهد صد جان دیگر
بیک مژگان کند ویران دو گیتی
دو گیتی سازد از مژگان دیگر
پریشان کرده دل ها را بهر جمع
ز تاب جعد مشک افشان دیگر
مبارک وقت آنعاشق کش از درد
فرستد هر زمان درمان دیگر
فرو کوبد دلش چون آهن سرخ
به پنک دیگر و سندان دیگر
در این میدان کند هر لحظه بازی
بگوی دیگر و چوگان دیگر
قیامت ها و محشرها بهر یک
صراط دیگر و میزان دیگر
هزاران بحر و در هر قطره ای نیز
نهفته بحر بی پایان دیگر
بهر بحری هزاران موج و هر موج
بر آرد لؤلؤ و مرجان دیگر
بآهنگی که دارد مطرب جان
نوازد هر زمان الحان دیگر
از این نی کز نیستانها بروید
بر آید هر زمان افغان دیگر
بهر دم عشقبازان را دو عید است
بهر عیدی دو صد قربان دیگر
تو از راز جهان چندان که دیدی
ندیدستی دو صد چندان دیگر
چسان دانستی ایجان سر این راز
که هر روز است حق را شان دیگر
تو پنهان راه ها پیموده ای لیک
بود این ره ره پنهان دیگر
نهادی نام خود مومن و لیکن
بود ایمان غیب ایمان دیگر
امان خواهی درا در کشتی نوح
که هر ساعت بود طوفان دیگر
چه یثربها و بطحاها است در جان
ز هر سو بوذر و سلمان دیگر
چه مغربها و مشرقها است در عشق
بهر یک نیر تابان دیگر
عدم بر هستی واجب ندارد
بغیر از نیستی برهان دیگر
جهان پا تا بسر قرآن حق است
در او هر آیتی قرآن دیگر
میان حق و باطل غیر حق نیست
چو نیکو بنگری فرقان دیگر
بهر حرفی نوشته نامه عشق
بهر نامه ز خون عنوان دیگر
زمین چون گوی سرگردان در اینکوی
فلک چون گوی سرگردان دیگر
هزاران آسمان در چنبر عشق
بهر یک زهره و کیوان دیگر
کند ویران بهر ساعت جهانرا
نهد بازش ز نو بنیان دیگر
فتاده بیخود و مست اندر این راه
بهر سو واله و حیران دیگر
دو عالم چون دو ویرانه ده از حق
هزارانش چنین ویران دیگر
بهر ویرانه بس گنج و بهر گنج
گرایان افعی پیچان دیگر
از این ویرانه ها چون بگذرد جان
نماید چهره شهرستان دیگر
زجابلقا و جابلسا ببیند
هزاران قصر و شادروان دیگر
زند هر لاله نعمان که از خاک
برآرد سر دم از نعمان دیگر
بهر سنگی نبشته داستانی
ز ملک قیصر و خاقان دیگر
برو زاهد بکار ما مپرداز
تو زان دیگری ما زان دیگر
بیا محوی که با پیمانه نوشان
ز نو بستیم ما پیمان دیگر
بنال ای بلبل بستان که بشگفت
ز گلبن غنچه خندان دیگر
بگو ترک سر و سامان که در عشق
سر دیگر سزد سامان دیگر
بیک برقم زدی آتش بخرمن
بزن بر آتشم دامان دیگر
چه مزرعها که سبز است اندرین دشت
ز هر زرعی چرد حیوان دیگر
تو را زرعی بود ما را دگر زرع
بهر کشتی سزد دهقان دیگر
بشهرستان تن عقل است سلطان
بشهرستان جان سلطان دیگر
ز خوزستان شکر خیزد حبیبا
بود طبع تو خوزستان دیگر
ز عمان گر گهر خیزد ترا سلک
بود در هر نفس عمان دیگر
از این عمان گوهرزا برآید
بهر دم گوهر غلطان دیگر
عقیق اندر یمن لعل از بدخشان
که خیزد هر گهر از کان دیگر
وز این در هر دم آید خوان دیگر
در این محفل که نزهتگاه جان است
رسد هر ساعتی مهمان دیگر
بهر یک ذره از ذرات امکان
نهفته عالم امکان دیگر
اگر انسان نکو بیند بهر دم
ببیند خویش را انسان دیگر
چه پیل است آنکه هر ساعت بجانش
نماید چهره هندستان دیگر
ببین در گلشن خاطر که روید
بهر ساعت گل و ریحان دیگر
غذای تن بود این آب و این نان
غذای روح آب و نان دیگر
نیارد خورد تن از لقمه جان
سزد هر لقمه را دندان دیگر
بسوی ملک تن از شاه جانها
رسد هر لحظه ای فرمان دیگر
در این کیهان کند کیهان خداوند
هویدا هر زمان کیهان دیگر
هزاران عالم آید هردم از غیب
بهر یک آدم و شیطان دیگر
دو صد کشتی روان گردد در این بحر
که هر یک راست کشتیبان دیگر
بود سرسبز و خرم گلشن جان
ز ابر دیگر و باران دیگر
تنت را جان و جان را نیز جانی است
بود آن جان جانرا جان دیگر
هزاران وادی سینا بهر یک
فتاده موسی عمران دیگر
هزاران ظلمت و خضری بهر یک
خورد از چشمه حیوان دیگر
جهانها در جهان پنهان بهر یک
کند چرخ دگر دوران دیگر
هزارن یوسف مصری در این راه
که هر یک را چه وزندان دیگر
دو صد یعقوب بینی دیده بر راه
که هر یک را بود کنعان دیگر
زند مرغ چمن بر شاخ گل نیز
از این دم هر دمی دستان دیگر
ازل را تا ابد خنک تجلی
کند در هر نفس جولان دیگر
فریش آن شاهد رعنا که پوشد
بهر دم دیبه الوان دیگر
زند هر لحظه با صف بسته مژگان
بقلب بیدلان پیکان دیگر
نگاهش هر نظر صد جان ستاند
لبش هر دم دهد صد جان دیگر
بیک مژگان کند ویران دو گیتی
دو گیتی سازد از مژگان دیگر
پریشان کرده دل ها را بهر جمع
ز تاب جعد مشک افشان دیگر
مبارک وقت آنعاشق کش از درد
فرستد هر زمان درمان دیگر
فرو کوبد دلش چون آهن سرخ
به پنک دیگر و سندان دیگر
در این میدان کند هر لحظه بازی
بگوی دیگر و چوگان دیگر
قیامت ها و محشرها بهر یک
صراط دیگر و میزان دیگر
هزاران بحر و در هر قطره ای نیز
نهفته بحر بی پایان دیگر
بهر بحری هزاران موج و هر موج
بر آرد لؤلؤ و مرجان دیگر
بآهنگی که دارد مطرب جان
نوازد هر زمان الحان دیگر
از این نی کز نیستانها بروید
بر آید هر زمان افغان دیگر
بهر دم عشقبازان را دو عید است
بهر عیدی دو صد قربان دیگر
تو از راز جهان چندان که دیدی
ندیدستی دو صد چندان دیگر
چسان دانستی ایجان سر این راز
که هر روز است حق را شان دیگر
تو پنهان راه ها پیموده ای لیک
بود این ره ره پنهان دیگر
نهادی نام خود مومن و لیکن
بود ایمان غیب ایمان دیگر
امان خواهی درا در کشتی نوح
که هر ساعت بود طوفان دیگر
چه یثربها و بطحاها است در جان
ز هر سو بوذر و سلمان دیگر
چه مغربها و مشرقها است در عشق
بهر یک نیر تابان دیگر
عدم بر هستی واجب ندارد
بغیر از نیستی برهان دیگر
جهان پا تا بسر قرآن حق است
در او هر آیتی قرآن دیگر
میان حق و باطل غیر حق نیست
چو نیکو بنگری فرقان دیگر
بهر حرفی نوشته نامه عشق
بهر نامه ز خون عنوان دیگر
زمین چون گوی سرگردان در اینکوی
فلک چون گوی سرگردان دیگر
هزاران آسمان در چنبر عشق
بهر یک زهره و کیوان دیگر
کند ویران بهر ساعت جهانرا
نهد بازش ز نو بنیان دیگر
فتاده بیخود و مست اندر این راه
بهر سو واله و حیران دیگر
دو عالم چون دو ویرانه ده از حق
هزارانش چنین ویران دیگر
بهر ویرانه بس گنج و بهر گنج
گرایان افعی پیچان دیگر
از این ویرانه ها چون بگذرد جان
نماید چهره شهرستان دیگر
زجابلقا و جابلسا ببیند
هزاران قصر و شادروان دیگر
زند هر لاله نعمان که از خاک
برآرد سر دم از نعمان دیگر
بهر سنگی نبشته داستانی
ز ملک قیصر و خاقان دیگر
برو زاهد بکار ما مپرداز
تو زان دیگری ما زان دیگر
بیا محوی که با پیمانه نوشان
ز نو بستیم ما پیمان دیگر
بنال ای بلبل بستان که بشگفت
ز گلبن غنچه خندان دیگر
بگو ترک سر و سامان که در عشق
سر دیگر سزد سامان دیگر
بیک برقم زدی آتش بخرمن
بزن بر آتشم دامان دیگر
چه مزرعها که سبز است اندرین دشت
ز هر زرعی چرد حیوان دیگر
تو را زرعی بود ما را دگر زرع
بهر کشتی سزد دهقان دیگر
بشهرستان تن عقل است سلطان
بشهرستان جان سلطان دیگر
ز خوزستان شکر خیزد حبیبا
بود طبع تو خوزستان دیگر
ز عمان گر گهر خیزد ترا سلک
بود در هر نفس عمان دیگر
از این عمان گوهرزا برآید
بهر دم گوهر غلطان دیگر
عقیق اندر یمن لعل از بدخشان
که خیزد هر گهر از کان دیگر
میرزا حبیب خراسانی : قصاید
شمارهٔ ۲۱ - خطاب به جناب میرزا ابراهیم بقراط
از این ره هردم آید کاروانی
در این تن هر نفس پوید روانی
در این گلشن بجوشد از دل سنگ
ز هر سو چشمه آب روانی
ز هر در بشنود بانک درائی
بود گر بر در دل پاسبانی
گشاید چشم معنی گر هشیوار
ببیند در جهان هر دم جهانی
ز معنی سوی صورت میگراید
بهر ساعت زمین و آسمانی
بسی بانک جرس زین کاروانها
نیوشی گرگشائی گوش جانی
بپوید در زمین هر دم زمینی
بروید از زمان هر دم زمانی
ببینی در حقیقت سر این راز
که حق راهست در هر روزشانی
گشاید بال سیمرغ تجلی
کند از قاف تا قاف آشیانی
نه در این بحر پهناور کناری
نه در این راه بی پایان کرانی
دکانها بینی اندر رسته جان
هزاران کاله اندر هر دکانی
بهر قطره نهان دریای ژرفی
بهر پشه درون پیل دمانی
بهر برگی نهفته لاله زاری
زهر خاری شگفته گلستانی
بامر حق کشد در دم جهانرا
اگر یکقطره بگشاید دهانی
ثنای حضرت حق را بهر شاخ
بود هر برگ گل رطب اللسانی
ببیند نقشه ها در پرده جان
گشاید دل اگر عین عیانی
اگر منزل کنی در سایه پیر
کند هر لحظه روبخت جوانی
وگر عیسی بن مریم را شناسی
ز گردونت رسد هر روز خوانی
وگر داری برضوان آشنائی
رسد هردم ز خلدت ارمغانی
عرب دل را جنان گوید که از دل
بروید هر زمان باغ جنانی
جهان را دیده مانند کوهی
ندانستی که در کوه است کانی
بنه چون حلقه بر درگوش جانرا
کزین در هر دم آید میهمانی
زغیب این کاروانها تا شهادت
مگر پویند از راه نهانی
بهر یک لحظه موتی و نشوری
بهر یکدم بهاری و خزانی
سحر مرغ چمن با برگ گل نیز
چه نیکو گفت از این دم داستانی
دو دم در تن دمد هر دم سرافیل
دمی جانبخش و دیگر جانستانی
نخستین دم بمیراند جهان را
بدوم دم کند از نو جهانی
انالفانی هوالباقی سراید
بهر سو هر نفس تسبیح خوانی
چو نی گردد تهی ار خود پراز حق
کزان دم هردمی دارد فغانی
فلک گردان بامر حضرت حق
چه گوی اندر بخم صولجانی
بگیرد یکدم از فیض از دو عالم
بدان یکدم نه این ماند نه آنی
الا ای بت شکن فرزند آذر
که داری از خلیل الله نشانی
تو ابراهیم وقتی زانکه حق را
خلیلی باشد اندر هر زمانی
بنا کن کعبه جانرا ز نو باز
چو بستی بت شکستن را میانی
مرا گوئی کزین دم نکته گوی
ندارم در خور ایندم بیانی
که یارد ترجمانی کرد جان را
که جان جز خود ندارد ترجمانی
که یارد دیده بانی کرد دل را
که دل جز دل ندارد دیده بانی
ز نادان نکته دانش چه جوئی
بجوی این نکته را از نکته دانی
در این تن هر نفس پوید روانی
در این گلشن بجوشد از دل سنگ
ز هر سو چشمه آب روانی
ز هر در بشنود بانک درائی
بود گر بر در دل پاسبانی
گشاید چشم معنی گر هشیوار
ببیند در جهان هر دم جهانی
ز معنی سوی صورت میگراید
بهر ساعت زمین و آسمانی
بسی بانک جرس زین کاروانها
نیوشی گرگشائی گوش جانی
بپوید در زمین هر دم زمینی
بروید از زمان هر دم زمانی
ببینی در حقیقت سر این راز
که حق راهست در هر روزشانی
گشاید بال سیمرغ تجلی
کند از قاف تا قاف آشیانی
نه در این بحر پهناور کناری
نه در این راه بی پایان کرانی
دکانها بینی اندر رسته جان
هزاران کاله اندر هر دکانی
بهر قطره نهان دریای ژرفی
بهر پشه درون پیل دمانی
بهر برگی نهفته لاله زاری
زهر خاری شگفته گلستانی
بامر حق کشد در دم جهانرا
اگر یکقطره بگشاید دهانی
ثنای حضرت حق را بهر شاخ
بود هر برگ گل رطب اللسانی
ببیند نقشه ها در پرده جان
گشاید دل اگر عین عیانی
اگر منزل کنی در سایه پیر
کند هر لحظه روبخت جوانی
وگر عیسی بن مریم را شناسی
ز گردونت رسد هر روز خوانی
وگر داری برضوان آشنائی
رسد هردم ز خلدت ارمغانی
عرب دل را جنان گوید که از دل
بروید هر زمان باغ جنانی
جهان را دیده مانند کوهی
ندانستی که در کوه است کانی
بنه چون حلقه بر درگوش جانرا
کزین در هر دم آید میهمانی
زغیب این کاروانها تا شهادت
مگر پویند از راه نهانی
بهر یک لحظه موتی و نشوری
بهر یکدم بهاری و خزانی
سحر مرغ چمن با برگ گل نیز
چه نیکو گفت از این دم داستانی
دو دم در تن دمد هر دم سرافیل
دمی جانبخش و دیگر جانستانی
نخستین دم بمیراند جهان را
بدوم دم کند از نو جهانی
انالفانی هوالباقی سراید
بهر سو هر نفس تسبیح خوانی
چو نی گردد تهی ار خود پراز حق
کزان دم هردمی دارد فغانی
فلک گردان بامر حضرت حق
چه گوی اندر بخم صولجانی
بگیرد یکدم از فیض از دو عالم
بدان یکدم نه این ماند نه آنی
الا ای بت شکن فرزند آذر
که داری از خلیل الله نشانی
تو ابراهیم وقتی زانکه حق را
خلیلی باشد اندر هر زمانی
بنا کن کعبه جانرا ز نو باز
چو بستی بت شکستن را میانی
مرا گوئی کزین دم نکته گوی
ندارم در خور ایندم بیانی
که یارد ترجمانی کرد جان را
که جان جز خود ندارد ترجمانی
که یارد دیده بانی کرد دل را
که دل جز دل ندارد دیده بانی
ز نادان نکته دانش چه جوئی
بجوی این نکته را از نکته دانی
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۴ - خریدستی بهیچ ایخواجه ما را
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۴۳ - بیا زاهد مزن دم زین خرافات
بیا زاهد مزن دم زین خرافات
بزن ساغر که فی التاخیر آفات
زمستان میرسد فصل شتا را
مبر بیهوده جز در جمع کافات
تو گر از کعبه میائی من از دیر
مخور غم کاین دو رانبود منافات
بهر راهی که میخواهی بزن گام
غرض حق است زین قطع مسافات
ز قول کفر و دین در کیش ما نیست
حدیثی جز مواسات و موافات
نگردد باده صافی گر نباشد
سبو را با قدح در دل مصافات
صراحی نیمه شب غلغل زنان گفت
که التوحید اسقاط الاضافات
سخنها کمتر از دیو و پری گو
میفکن کودکانرا در مخافات
خرابم، بیخودم، مستم، رقم کن
بنام من سجل زین اعترافات
بنام مفتی و زاهد رقم کن
همه ملک ریا را با مضافات
بزن ساغر که فی التاخیر آفات
زمستان میرسد فصل شتا را
مبر بیهوده جز در جمع کافات
تو گر از کعبه میائی من از دیر
مخور غم کاین دو رانبود منافات
بهر راهی که میخواهی بزن گام
غرض حق است زین قطع مسافات
ز قول کفر و دین در کیش ما نیست
حدیثی جز مواسات و موافات
نگردد باده صافی گر نباشد
سبو را با قدح در دل مصافات
صراحی نیمه شب غلغل زنان گفت
که التوحید اسقاط الاضافات
سخنها کمتر از دیو و پری گو
میفکن کودکانرا در مخافات
خرابم، بیخودم، مستم، رقم کن
بنام من سجل زین اعترافات
بنام مفتی و زاهد رقم کن
همه ملک ریا را با مضافات
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۶۰ - تو را آئینه محتاج حلب نیست
تو را آئینه محتاج حلب نیست
که مقصودی بجز خویش از طلب نیست
عجائب نامه عالم توئی تو
که در عالم بجز تو بوالعجب نیست
در این ره گر نیاسائی شب و روز
رسی تا حضرتی کش روز و شب نیست
سبب را کاربند از امر یزدان
اگر چه لطف او جز بی سبب نیست
لبی کی بوسه خواهد زد بر این جام
که در راه طلب جانش بلب نیست
شهیدانرا بجز آب از دم تیغ
گلابی نیز از این بزم طرب نیست
که مقصودی بجز خویش از طلب نیست
عجائب نامه عالم توئی تو
که در عالم بجز تو بوالعجب نیست
در این ره گر نیاسائی شب و روز
رسی تا حضرتی کش روز و شب نیست
سبب را کاربند از امر یزدان
اگر چه لطف او جز بی سبب نیست
لبی کی بوسه خواهد زد بر این جام
که در راه طلب جانش بلب نیست
شهیدانرا بجز آب از دم تیغ
گلابی نیز از این بزم طرب نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۶۹ - سلیمان را جز این تن اهرمن نیست
سلیمان را جز این تن اهرمن نیست
که جان را دشمن جانی، چو تن نیست
بود زندان جان، خاکی تن ما
که زندان مور را غیر از لگن نیست
بگیر از خویشتن خود را که در عشق
حجاب خویشتن جز خویشتن نیست
بکن این گور و بردار این کفن را
که این مرده سزای این کفن نیست
نهان در خاک کن ما و منی را
که دزد راه حق جز ما و من نیست
بشور اندیشه ها را از دل خویش
که این دل ها به جز بیت الحزن نیست
سخن افسرده چون جسمیست بی روح
اگر روح خدایی در سخن نیست
دهن بر خاک نه زیرا که جز خاک
رفو از بهر چاک این دهن نیست
تویی را با منی بر خاک ره ریز
که ما را جز تو و من، اهرمن نیست
که جان را دشمن جانی، چو تن نیست
بود زندان جان، خاکی تن ما
که زندان مور را غیر از لگن نیست
بگیر از خویشتن خود را که در عشق
حجاب خویشتن جز خویشتن نیست
بکن این گور و بردار این کفن را
که این مرده سزای این کفن نیست
نهان در خاک کن ما و منی را
که دزد راه حق جز ما و من نیست
بشور اندیشه ها را از دل خویش
که این دل ها به جز بیت الحزن نیست
سخن افسرده چون جسمیست بی روح
اگر روح خدایی در سخن نیست
دهن بر خاک نه زیرا که جز خاک
رفو از بهر چاک این دهن نیست
تویی را با منی بر خاک ره ریز
که ما را جز تو و من، اهرمن نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۸۱ - دلم در سینه چون ساغر بجوش است
دلم در سینه چون ساغر بجوش است
بیا ساقی که مینا در خروش است
ز خون ماست یا خون حریفان
که لعلش باده رنگ و باده نوش است
هجوم آور شد آنسان لشکر غم
که می نیز از حبابش درع پوش است
ز پند حضرت پیر خرابات
هنوزم این حدیث اندر بگوش است
که زیر چرخ جای عافیت نیست
وگر باشد بکوی میفروش است
ببین آئین درویشی ز ساغر
که سر تا پا دهان دائم خموش است
ز بانگ قهقهه مینا توان یافت
که میخانه پر از بانگ سروش است
بیا ساقی که مینا در خروش است
ز خون ماست یا خون حریفان
که لعلش باده رنگ و باده نوش است
هجوم آور شد آنسان لشکر غم
که می نیز از حبابش درع پوش است
ز پند حضرت پیر خرابات
هنوزم این حدیث اندر بگوش است
که زیر چرخ جای عافیت نیست
وگر باشد بکوی میفروش است
ببین آئین درویشی ز ساغر
که سر تا پا دهان دائم خموش است
ز بانگ قهقهه مینا توان یافت
که میخانه پر از بانگ سروش است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۸۶ - بکیش زاهدان گرمی حرام است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۸۷ - زمامم در کف پیری فقیر است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۹۱ - دل عاشق که نازکتر زجام است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - تو را مسجد مرا میخانه ای شیخ
تو را مسجد مرا میخانه ای شیخ
تو را سبحه مرا پیمانه ای شیخ
تو را ورد سحرگاهی و ما را
همه شب ناله مستانه ای شیخ
زنخ کم زن که در گوش من آید
همه افسون تو افسانه ای شیخ
مکن عیب من از ویرانه گردی
مرا گنجی است در ویرانه ای شیخ
زبانی آتشین چون شمع دارم
مپر گردم تو چون پروانه ای شیخ
تو را کوه و مراکانی است در کوه
تو را دانه مرا دردانه ای شیخ
مرا بر گردش پیمانه پیمان
تو را با سبحه صد دانه ای شیخ
مرا با بیدل و دیوانه خوشتر
تو را با عاقل و فرزانه ای شیخ
عجایب ها ببینی گر نهی چشم
یکی بر روزن این خانه ای شیخ
یک امشب را بکوی میفروشان
شوی مهمان برندان یا نه ای شیخ؟
تو را سبحه مرا پیمانه ای شیخ
تو را ورد سحرگاهی و ما را
همه شب ناله مستانه ای شیخ
زنخ کم زن که در گوش من آید
همه افسون تو افسانه ای شیخ
مکن عیب من از ویرانه گردی
مرا گنجی است در ویرانه ای شیخ
زبانی آتشین چون شمع دارم
مپر گردم تو چون پروانه ای شیخ
تو را کوه و مراکانی است در کوه
تو را دانه مرا دردانه ای شیخ
مرا بر گردش پیمانه پیمان
تو را با سبحه صد دانه ای شیخ
مرا با بیدل و دیوانه خوشتر
تو را با عاقل و فرزانه ای شیخ
عجایب ها ببینی گر نهی چشم
یکی بر روزن این خانه ای شیخ
یک امشب را بکوی میفروشان
شوی مهمان برندان یا نه ای شیخ؟
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - قدم بگذار و از ما بگذر ای شیخ
قدم بگذار و از ما بگذر ای شیخ
تکاپو کن بکار دیگر ای شیخ
تو دستاری گران داری و ما را
گرانی میکند بر تن سر ای شیخ
گدایانی خمش بی عقل و بی هش
مجو چندان بما شور و شر ای شیخ
مکن با ما حشر از خاص و عامه
بترس از هول روز محشر ای شیخ
تو را با ما چه باشد داوری هان
نمیترسی مگر از داور ای شیخ
سلیمان را هماره در کف دیو
نخواهد ماند این انگشتر ای شیخ
زنم فدا بتو تسخر من، امروز
زنی بر من اگر تو تسخر ای شیخ
مسیحا تا قیامت گر مسیحاست
بود خر تا ابد چونان خرای شیخ
صفت دنیا طلب را از نبی جوی
اگر از من نداری باور ای شیخ
شناسی خوبتر از خط قرآن
تو صدره سکه سیم و زر ای شیخ
غناگر قول زور آمد در اخبار
توئی مطرب فراز منبر ای شیخ
تکاپو کن بکار دیگر ای شیخ
تو دستاری گران داری و ما را
گرانی میکند بر تن سر ای شیخ
گدایانی خمش بی عقل و بی هش
مجو چندان بما شور و شر ای شیخ
مکن با ما حشر از خاص و عامه
بترس از هول روز محشر ای شیخ
تو را با ما چه باشد داوری هان
نمیترسی مگر از داور ای شیخ
سلیمان را هماره در کف دیو
نخواهد ماند این انگشتر ای شیخ
زنم فدا بتو تسخر من، امروز
زنی بر من اگر تو تسخر ای شیخ
مسیحا تا قیامت گر مسیحاست
بود خر تا ابد چونان خرای شیخ
صفت دنیا طلب را از نبی جوی
اگر از من نداری باور ای شیخ
شناسی خوبتر از خط قرآن
تو صدره سکه سیم و زر ای شیخ
غناگر قول زور آمد در اخبار
توئی مطرب فراز منبر ای شیخ
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - بکوی میفروشم بار دادند
بکوی میفروشم بار دادند
رهم سوی در خمار دادند
در میخانه بر رویم گشودند
بدستم ساغری سرشار دادند
بیک ساغر شب دوشم رهائی
ز بار خرقه و دستار دادند
هزاران بار از دوشم نهادند
پس آنگه ره بدان در بار دادند
می تسنیم و جوی کوثر ای شیخ
بما آسان، بتو دشوار دادند
چنین شد قسمت روز نخستین
تو را سبحه مرا زنار دادند
بیک حرف از لب پیر خرابات
مرا صد دفتر اسرار دادند
تو را از درس زهد و خود پرستی
مرا از بیخودی تکرار دادند
بدلخواه و پسند مشتری بود
متاعی کاندرین بازار دادند
یکی را صورت گفتار نیکو
یکی را معنی کردار دادند
رهم سوی در خمار دادند
در میخانه بر رویم گشودند
بدستم ساغری سرشار دادند
بیک ساغر شب دوشم رهائی
ز بار خرقه و دستار دادند
هزاران بار از دوشم نهادند
پس آنگه ره بدان در بار دادند
می تسنیم و جوی کوثر ای شیخ
بما آسان، بتو دشوار دادند
چنین شد قسمت روز نخستین
تو را سبحه مرا زنار دادند
بیک حرف از لب پیر خرابات
مرا صد دفتر اسرار دادند
تو را از درس زهد و خود پرستی
مرا از بیخودی تکرار دادند
بدلخواه و پسند مشتری بود
متاعی کاندرین بازار دادند
یکی را صورت گفتار نیکو
یکی را معنی کردار دادند
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - ز گیسویت سخن با شانه گفتند
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - چه بازی دوش در میخانه کردند
چه بازی دوش در میخانه کردند
که صد خم را بیک پیمانه کردند
چه حکمت بود از این هیکل خدا را
که گاهی کعبه گه بتخانه کردند
بمعنی یک حقیقت بود لیکن
بصورت صد هزار افسانه کردند
یکی پیمانه می را شکستند
هزاران سبحه صد دانه کردند
خیالی در دل ساغر فکندند
حدیثی بر زبان شانه کردند
سخن از حلقه زنجیر گفتند
بسی دیوانه را فرزانه کردند
خیالی از پری در شیشه دیدند
جهانی عقل را دیوانه کردند
بیا ما نیز از این زندان برآئیم
که یاران همتی مردانه کردند
که صد خم را بیک پیمانه کردند
چه حکمت بود از این هیکل خدا را
که گاهی کعبه گه بتخانه کردند
بمعنی یک حقیقت بود لیکن
بصورت صد هزار افسانه کردند
یکی پیمانه می را شکستند
هزاران سبحه صد دانه کردند
خیالی در دل ساغر فکندند
حدیثی بر زبان شانه کردند
سخن از حلقه زنجیر گفتند
بسی دیوانه را فرزانه کردند
خیالی از پری در شیشه دیدند
جهانی عقل را دیوانه کردند
بیا ما نیز از این زندان برآئیم
که یاران همتی مردانه کردند
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - خوشا دردی که درمانی ندارد
خوشا دردی که درمانی ندارد
سری کز عشق سامانی ندارد
ندارد ذوق جان و لذت عمر
اگر دل مهر جانانی ندارد
دل بی مهر جانان هر که راهست
دلی دارد ولی جانی ندارد
چه حاصل دارد از باغ وجود، ار
بکف سیب زنخدانی ندارد
زهی نادان که با صد گونه الوان
بخوان اندر نمکدانی ندارد
بهر کشور قدم زد موکب عشق
امیر عقل فرمانی ندارد
چه ترسانی ز دیوان حسابم
برو دیوانه دیوانی ندارد
چسان مجموع گردد خاطر آنراک
سر زلف پریشانی ندارد
بغیر از آه سرد و چهره زرد
حدیث عشق برهانی ندارد
خوش آن عاشق که با زلف و رخ دوست
حدیث از کفر و ایمانی ندارد
اگر عشقی نباشد، عیب حسن است
خراب آن ده که دهقانی ندارد
بهشت از صحبت خوبان بود دل
خیال حور و غلمانی ندارد
و گر بی صحبت خوبان بهشتی است
بمعنی روح و ریحانی ندارد
سری کز عشق سامانی ندارد
ندارد ذوق جان و لذت عمر
اگر دل مهر جانانی ندارد
دل بی مهر جانان هر که راهست
دلی دارد ولی جانی ندارد
چه حاصل دارد از باغ وجود، ار
بکف سیب زنخدانی ندارد
زهی نادان که با صد گونه الوان
بخوان اندر نمکدانی ندارد
بهر کشور قدم زد موکب عشق
امیر عقل فرمانی ندارد
چه ترسانی ز دیوان حسابم
برو دیوانه دیوانی ندارد
چسان مجموع گردد خاطر آنراک
سر زلف پریشانی ندارد
بغیر از آه سرد و چهره زرد
حدیث عشق برهانی ندارد
خوش آن عاشق که با زلف و رخ دوست
حدیث از کفر و ایمانی ندارد
اگر عشقی نباشد، عیب حسن است
خراب آن ده که دهقانی ندارد
بهشت از صحبت خوبان بود دل
خیال حور و غلمانی ندارد
و گر بی صحبت خوبان بهشتی است
بمعنی روح و ریحانی ندارد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - خوشا کاین خانه را ویرانه سازند
خوشا کاین خانه را ویرانه سازند
در آن ویرانه از نو خانه سازند
بیا ویرانه شو تا بیت معمور
ملایک اندر آن ویرانه سازند
چه خاصیت در این آب و گل افتاد
که هم زو کعبه هم بتخانه سازند
بنازم دست قدرت را در این خاک
که تسبیح از گل پیمانه سازند
چو یک پیمانه می را شکستند
هزاران سبحه صد دانه سازند
چنان ویرانه شد مسجد که آباد
نخواهد شد مگر میخانه سازند
بیا دیوانه را عاقل کن ای مرد
چه سود ار عاقلی دیوانه سازند
نمی گنجد حقیقت در بیان ها
که چندین قصه و افسانه سازند
کنید اینسان که بهر صید سیمرغ
ز خط و خال، دام و دانه سازند
بوصف حال ابسان و سلامان
حدیث از شمع و از پروانه سازند
دو گیتی گر شود ویرانه، آباد
بدست همت مردانه سازند
در آن ویرانه از نو خانه سازند
بیا ویرانه شو تا بیت معمور
ملایک اندر آن ویرانه سازند
چه خاصیت در این آب و گل افتاد
که هم زو کعبه هم بتخانه سازند
بنازم دست قدرت را در این خاک
که تسبیح از گل پیمانه سازند
چو یک پیمانه می را شکستند
هزاران سبحه صد دانه سازند
چنان ویرانه شد مسجد که آباد
نخواهد شد مگر میخانه سازند
بیا دیوانه را عاقل کن ای مرد
چه سود ار عاقلی دیوانه سازند
نمی گنجد حقیقت در بیان ها
که چندین قصه و افسانه سازند
کنید اینسان که بهر صید سیمرغ
ز خط و خال، دام و دانه سازند
بوصف حال ابسان و سلامان
حدیث از شمع و از پروانه سازند
دو گیتی گر شود ویرانه، آباد
بدست همت مردانه سازند
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - مثال مومن از مزمار گفتند
مثال مومن از مزمار گفتند
بیکدم صد هزار اسرار گفتند
حقایق را بصورت در مجازات
سخن از حذف و از اضمار گفتند
حدیثی بر سر منبر سرودند
مثالی بر در خمار گفتند
گهی با شیشه و ساغر سرودند
گهی با خرقه و دستار گفتند
گهی مستان و پاکوبان بدستان
زمانی عاقل و هشیار گفتند
گهی سر در درون چه سرودند
گهی رخ بر رخ دیوار گفتند
عجب دارم که در دل ماند این راز
بهر محفل اگر صدبار گفتند
عجب تر آنکه از دل بر زبان نیز
نیاید گر چه زان بسیار گفتند
بیکدم صد هزار اسرار گفتند
حقایق را بصورت در مجازات
سخن از حذف و از اضمار گفتند
حدیثی بر سر منبر سرودند
مثالی بر در خمار گفتند
گهی با شیشه و ساغر سرودند
گهی با خرقه و دستار گفتند
گهی مستان و پاکوبان بدستان
زمانی عاقل و هشیار گفتند
گهی سر در درون چه سرودند
گهی رخ بر رخ دیوار گفتند
عجب دارم که در دل ماند این راز
بهر محفل اگر صدبار گفتند
عجب تر آنکه از دل بر زبان نیز
نیاید گر چه زان بسیار گفتند