تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۳۶ - جز سر زلف تو دل که راه ندارد
جز سر زلف تو دل که راه ندارد
در همه عالم کس این پناه ندارد
سر که نیارم به کس ز خاک در تو است
شاه نه شاه است اگر کلاه ندارد
تا به خرابات چشم های تو ره برد
شیخ دگر میل خانقاه ندارد
تکیه به روی تو کرده زلف تو پس چیست
کافر اگر در بهشت راه ندارد
طلعت تو جای حیرت است به قامت
روز قیامت که مهر و ماه ندارد
زلف ازان سوی برد دل، خط ازان سوی
چون تو شهی بی نسق سپاه ندارد
بوسه ازان لب بده، به غمزه ازان چشم
فتوای پیر مغان گناه ندارد
هر که تو خواهی بکش به غمزه به ابرو
دولت حسن تو دادخواه ندارد
وفایی شوشتری : مدایح و مراثی
شمارهٔ ۱ - در مدح خواجه کاینات محمدبن عبدالله صلوات الله و سلامه علیه
تا که خدایی کند خدای محمّد (ص)
دست من و دامن ولای محمّد (ص)
روضه ی رضوان و حور و جنّت و غلمان
روز جزا کمترین عطای محمّد (ص)
عاجز و محتاج و دردمند و فقیرند
هر دو سرا، بر در سرای محمّد (ص)
مهرومه و عرش و فرش و لوح و قلم را
بود و بقا باشد از بقای محمّد (ص)
قصه ی «لولاک» را بخوان که بدانی
خلقت افلاک را برای محمّد (ص)
حجر و حطیم و صفا و مروه و زمزم
جمله گواهند بر صفای محمّد (ص)
گر چه بسی نارساست خلعت امکان
بر شرف قامت رسای محمّد (ص)
داد، به امکان شرف از آنکه خدا بود
عاشق و مشتاق بر لقای محمّد (ص)
عالم ایجاد، روز و شب همه خوانند
هر که به آئین خود ثنای محمّد (ص)
بدر، به هر مه هلال می شود از آن
تا که شود نعل کفش پای محمّد (ص)
عارف کامل کسی بود، که شناسد
قدر محمّد ز اوصیای محمّد (ص)
نیست وفایی «وفایی» ار، نسپارد
جان زوفا بر سر وفای محمّد (ص)
وفایی شوشتری : مدایح و مراثی
شمارهٔ ۶ - در مدح یعسوب دین امیرالمؤمنین (ع)
اگر مطرب آهنگ دیگر نمی زد
چو نی بر دل و جانم آذر نمی زد
به نی گر، نمی بود دمساز لعلش
دو صد طعنه بر تنگ شکر نمی زد
لبش همچو قند مکرّر نبودی
گرش بر لب نی مکرّر نمی زد
نمی کرد اینگونه مست و خرابم
اگر دمبدم دم به مزمر نمی زد
گر، از شور شیرینی نی نبودی
مرا این چنین شور بر سر نمی زد
دل زار چون زر، نمی گشت خالص
گر، آذر، به قلب مکدّر نمی زد
گر، از من نمی آمدی بوی عشقی
دل چون سپندم به مجمر نمی زد
بلی فیض عشق ار نبودی کلامم
به هر قلب چون سکّه بر زر نمی زد
برآن عاشقم من که گر او نبودی
خدا نقش این چار دفتر نمی زد
علی آنکه گر قدرت او نبودی
کس این خیمه بر چرخ اخضر نمی زد
خدا را خدایی نمی گشت ظاهر
گر او نعره ز الله اکبر نمی زد
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۱۱ - دل چو به زلفت اسیر دام بلا شد
دل چو به زلفت اسیر دام بلا شد
خون شد و فارغ ز قید چون و چرا شد
چند کنی جامه را حجاب تن ای گُل
جامه براندام گل ز رشک قبا شد
از لب عنّاب گون و خرفه ی خالت
درد دل عاشقان زار دوا شد
چون زوفا ساختند خانه ی دل را
وقف بتان شد از آن دمیکه بنا شد
نیست جمال ترا، به دهر نظیری
شاهد یکتایی تو زلف دوتا شد
فتنه ی چشمت نخفته بود، که ناگه
فتنه ی دیگر زقامت تو بپا شد
جز، به می و ساقی ام دگر سروکاری
نیست به کس زانک می تمام صفا شد
حاصل مهر و وفا چه بود «وفایی»
جور و جفا حاصلم ز مهر و وفا شد
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۴۵ - در مدح صاحب ملک الدهاقین
صاحب عادل بنیکی از سفر آمد
رفت به فرخندگی و با ظفر آمد
اینت خجسته سفر کز آمدن او
کشت امید جهانیان ببر آمد
چشمه خورشید بود خواجه و حضرت
باخترش بود و سوی باختر آمد
چشمه خورشید سوی باختر خویش
با شرف و عز و جاه و با خطر آمد
اهل سمرقند راز آمدن او
شد طرب از سر تو و حزن بسر آمد
مژده ور یکدگر شدند خلایق
زآمدن او بشهر چون خبر آمد
موسم عید آمد وز آمدن عید
عید خرامیدنش خجسته تر آمد
گشت بجای سلام تهنیت اینست
خواجه خرامید و عید بر اثر آمد
از پس یک عید چون گذشت بهر سال
مدت هفتاد روز تا دگر آمد
عید خرامیدنش به آمد کز وی
عید دگر تا بهفت روز برآمد
خواجه بخلق نکو بعید نظر کرد
عید همه خلق را نکو نظر آمد
صاحب عادل عمر که بر همه گیتی
از ره انصاف و عدل چون عمر آمد
شهره وزیر آنکه بر سپهر خلافت
همچو مه و آفتاب مشتهر آمد
همت او را قیاس کردم با چرخ
چرخ برین زیر و همتش زبر آمد
دست چو بادش بگاه جود و فتوت
ابر سخا سایه عطا مطر آمد
از کف رادش سخاوت آمد بر خلق
زان بزیارت گواه بر خطر آمد
پر خطر از ابر قطره مطراوی
وز کف او بدره بدره سیم و زر آمد
او چو جهانست معتبر گه بخشش
هر دو جهان یک جهان مختصر آمد
شاد بود چون وزیر عالم عادل
شاه جهان را جهان معتبر آمد
ملک کمربند و تاج دارد و اینش
مصلحت ملک شاه تاجور آمد
تاجورانرا برای صنعت کلکش
از ظفر و فتح بر میان کمر آمد
خسرو چین را بهمت قدم او
نصرت و فیروزی و ظفر بدر آمد
بی جدل و حرب کین بیک نظر او
شاه جهانرا هزار فتح برآمد
بنده نوازیست کز لطایف و احسان
عام و حشم راز حشمت پدر آمد
گشت قوی دین سیدالبشر از وی
زانکه ورا خلق سیدالبشر آمد
باد ورا سید البشر بقیامت
عذر خود جرم چون بحشر درآمد
باد ازو هرچه خیر و خوبی مقبول
هرگز ازو خود کجا بدی بسر آمد
روزه سپر باد پیش او ز بلیات
زانکه در اخبار روزه چون سپر آمد
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۴۸ - در مدح ثقة الدین
ای سرو سرمایه کرام سمرقند
نام تو مشهورتر ز نام سمرقند
شمس امینان و صائبان ثقة الدین
معتمد شاه و خاص و عام سمرقند
احمد بن الامام آنکه ز رتبت
سرور و سرمایه کرام سمرقند
از تو پسر صاین و امین سمرقند
پور و پدر مفتی و امام سمرقند
گر بسمرقند هیچ نعمت نبود
فر تو بس نعمت تهام سمرقند
از خوشی و خرمی چو دار سلام است
با فر و زیب تو هر مقام سمرقند
خواهد دار السلام تا تو دروئی
کاید هر روز بر سلام سمرقند
هر که درو بنگرد بدیده تعظیم
گردد از جمله عظام سمرقند
بیت حرامست خانه تو ز تعظیم
حامی او اهل احترام سمرقند
خان و در جود او نهاده گشاده
از ره انعام بر عوام سمرقند
هست ز خوان تو ای کریم بسی خلق
بیخبر از عشرت طعام سمرقند
خوان نه و نان ده کریم وار و میندیش
از حسد و طعنه لئام سمرقند
کرد ترا مام و باب راد بدینسان
از شفقت نیک باب و مام سمرقند
بشنوی ارچه زبان ندارد شکرت
از در و دیوار و صحن و بام سمرقند
گر چه سمرقند بی کلام نگوید
گوید مدح تو بی کلام سمرقند
شهری نبود در او همامی نبود
ای تو و فرزند تو همام سمرقند
بر تو و فرزند تست امن و صیانت
بر قلم بوئیان قوام سمرقند
کار شما بر نظام باد و به رونق
ای ز شما رونق و نظام سمرقند
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۹۸ - در مدح تمغاج خان
ز آمدن سال نو بفرخی فال
شاه جهانراست فتح و نصرت و اقبال
سال نو آمد بخدمت قدم شاه
لشگر انواع گل مقدمه سال
خسرو سیارگان چرخ بتعجیل
از سر ماهی برون گذشت و زدنبال
در علم آل شاه فتح و ظفر دید
کرد بلند از سر حمل علم آل
زان علم آل نصرت متوالی است
در حشم شاه و در عشرت و در آل
موسم جشن خدایگان جهانست
نوبت بخشیدنست و موسم ابذال
منتظر جشن شاه مطرب و بستان
بلبل دستانسرای و قمری قوال
تاج مرصع نهاده بر سر طاوس
فاخته افکنده طوق مشکین در بال
شاه سلیمان مثال و طیر سخنگوی
از ظفر پادشاه بنده امثال
سلطان طمغاج خان که سلطنت او
برکند از هر هژبر پنجه و چنگال
با علم گاو سار شیر نشانش
شیر فلک روبه است و دمنه محتال
ای ملک بی عدیل عالم عادل
خسرو مسعود نام محمود احفال
بخت تو با نام تو مساعد و با تخت
طالع سعدت قرین همیشه بهر حال
بر فلک پیر سعد اصغر و اکبر
از تو گشایند بر سعادت تو فال
خسرو افراسیاب هیبتی و هست
از تو در اعدای تو هزاهز و زلزال
زلزله لشکر تو روز ملاقات
به ز نبرد آزمای روستم زال
چشم جهان چون تو پادشاه نبیند
بزمی و رزمی عدوی مال و عدو مال
هرکه بفرمان تست تابع و راغب
با نعم و عزتست و رتبه و با مال
وانکه ز درگاه تست طاغی و یاغی
جفت هوانست و یار شدت و اهوال
بسکه درآورد حاسدان ترا چرخ
ایدی و اعناق در سلاسل و اغلال
حنجر آمال دشمنانت ببرید
دهر ز دست قضا بخنجر آجال
ای خلف آخر از خلیفه اول
آنکه سرشته شد از سلاله صلصال
ملک سلاطین گیتی از وی با تو
کرد محول همی محول احوال
بر تو و شهزادگان تست بحق وقف
ملک زمین تا ابد بقسمت آزال
مهدی صاحبقران روی زمینی
امر ترا رام گشته مهدی و دجال
خواهد بودن بملکداری تو شاه
نصرت عیسی و رقص کردن دجال
سوزنیا با مدیح شاه جوانبخت
از دل و جان خو کن و مدیحش بسگال
در سخن دانه چین نما و بسلک آر
دانه و که را فر و بیز بغربال
طبع سخن زای راز حشو نگه دار
باش بابیات خود چو دایه بر اطفال
تا شود از مدح شاه دفتر شعرت
همچو رخ نیکوان بزلف و خط یال
عمر ابد خواه پادشاه جهانرا
در شرف و عز لایزال و لازال
باد بر این اتصال شاه همایون
با رغد عیش و با رفاه در افعال
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۱۲ - در مدح وزیر
صاحب عادل وزیر شاه معظم
صدر خجسته پی عزیز مکرم
سرور عالم که هست از نیت نیک
عالمیانرا بشفقت پدر و عم
خرم و خوش باش کز قبل اوست
پیش ممالک مرفه و خوش و خرم
تا سوی در غم نشاط کرد و خرامید
شد در غم بسته بر نواحی در غم
در غم چون بادیه شده ز غم آب
گشت چو دریا پر آب و رفت همه غم
تا که بدر غم نیامد او بتماشا
در غمیانرا جز آب دیده نشدنم
هست کنون بیم آن کز آب فراوان
در غم پنهان شو چو یونان در یم
بر همه عالم موفق است بتیمار
شفقت او پرورنده همه عالم
آدمئی نیست گر عنایت او نیست
آدمیانرا مگر وصی شد از آدم
خلق گریزنده و رمیده و طان
باز بعدل وی آمدند فراهم
نام عمر زنده کرد و داد بگسترد
نام ستم کرد از نهاد جهان کم
سرور هر محفل است و صاحب عادل
چون سر هر سال هست ماه محرم
دهر بجز بر رضای او نکند کار
بخت بجز بر مراد او نزند دم
تا نبود خط و کلک کار گشایش
شغل همه عالم است مشکل و مبهم
مصلحت شاه و لشکری و رعیت
بر قلم او مفوض است و مسلم
در خور انگشت اوست خاتم دولت
عیش ابد نقش بر نگینه خاتم
تا حرم کعبه معظم را هست
حرمت بر آستانهای مقدم
باد بحرمت سرای دولت عالیش
چون حرم کعبه شریف معظم
دولت او باد تا قیامت عالی
حکم روانش همیشه نافذ و محکم
تا که جهانست او همی . . . باد
نافذ فرمان و فخر دوده آدم
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۳۱ - در مدح تمغاج خان
ملک مانند گوی بود بمیدان
آمده از هر گروه در خم چوگان
شاه بچوگان کوی ملک ربودن
کوی ز یال یلان ربود بمیدان
گوی ربایان بدشت معرکه دادند
گوی بچوگان شه ز گوی گریبان
چون تن بی جان نمود حضرت بی شاه
شاه خرامید و بهره یافت تن از جان
منبر و مهر و نگین و سکه تجمل
یافت ز القاب و نام و کنیت خاقان
شاه جهان رکن دین و دنیا مسعود
آنکه نزاید چنو ز انجم و ارکان
شاه حسن نسبت و حسین سیر و خله
تابع و مأمور حق بعدل و باحسان
عالی تمغاج خان عالم عادل
چشمه خورشید عدل و سایه یزدان
خسرو اسلام کز حمیت دین است
حامی صدبار صد هزار مسلمان
هست بدنیا چو ظل عرش بعقبی
سایه چترش پناه . . . ایمان
از پدر کامگار خود ملک شرق
شاه جهان داور دلیر قراخان
تا پسر آبتین بگوهر عالیست
خسرو و مالکرقاب و نافذ فرمان
وز پسر آبتین خلف بخلف شاه
تا ملک آب و طین خلیفه کیهان
ای بسلاطین پر از شجاعت و مردی
قاهر و غالب چو بر رعیت سلطان
تاج فریدون ترا و تو نه فریدون
ملک سلیمان ترا و تو نه سلیمان
ناظر خورشید رخ بچشم ستاره
چون تو نه بیند جهان ستان و جهانبان
زر کند از خاک تیره تابش خورشید
تا کف رادت کند ببزم زرافشان
تا بصف رزم سر فشانی بهرام
تیغ فسان کرده برکشد ز دل کان
زرگر و آهنگر تواند دو اختر
بزم ترا این بکار و رزم ترا آن
تیغ گهردار تست چون ز زبرجد
لوح مرصع شده بلؤلؤ عمان
لوح زبرجد درخت مرجان سازی
لؤلؤعمان کنی چو لاله نعمان
از همه شاهان تراست آنکه بهیجا
لؤلؤ و لالا کنی زبرجد و مرجان
در صف هیجا ز میخ نعل مهلل
باره سندان سمت بسنبد سندان
پای چو اندر رکاب یکران آری
نعل بیفتد ز آتش تک یکران
داغ کنی در شکارگه بتکاپوی
گوره خران را بنعل یکران یکران
خفته کمان تراست قبضه ز نصرت
راست خدنگ ترا ظفر پر و پیکان
از زه و زاغ کمان تست پس قاف
عنقا همچون تذرو و در خس پنهان
صر صر پر خدنگ عنقا صیدت
برکند از جای قاف را ز بیابان
سایه عدل تو پادشاه همایون
ظل همایست بر ممالک توران
حضرت جلت که دار ملک تو شاه است
جنت دنیاتس بلکه جنت رضوان
رضوان پروردگان رعیت و در وی
جور و ستم نی بقدر نیم سپندان
عدل تو بر بندگان ز ایزد فضل است
فضل ورا بر تمام گفتن نتوان
از شعرائی که مدح سید گفتند
کس نبد ای شاه خوب شعر چو حسان
مدحت حسان ستوده گشت بسید
مدحت مار ابحق خویش همان دان
کسوت مدح تو پادشاه جوانبخت
پیر سخن بخیه زد بسوزن کمسان
ز اهل سخن تا بشاهنامه طوسی
خوانده شود داستان رستم دستان
باد کمین بنده تو در صف مردی
رستم دستان بزور تن نه بدستان
ملک تو بستان آفرین خدای است
عدل ترا اعتدال سرو ببستان
فرق سرت سبز باد همچو سر سرو
تا که سر سرو سبز باشد یکسان
تا بدم صور چرخ اخضر و اختر
بسته بسر سبزی تو بیعت و پیمان
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۸۴ - در مدح سعدالملک
هم بجمال و کمال و هم بجوابی
کس بپدر ماند اینچنین که تو مانی
هر که ترا دید سعد دولت پنداشت
گرچه نماندست وی تو دیر بمانی
آینه سعد دولت است جمالت
آمده در تو ازو پدید نشانی
بروی مانی بهر کجا بنشینی
گوئی آنجا مثال وی بنشانی
هر که نظر در تو کردمی بنماید
در تو خیال پدر چو واحد و ثانی
بهر جمال پدر مثال تو بر تو
هر نظری خواند نیست سبع مثانی
نامد از تو امان بدی بجهان کس
جز تو نبودی حقیقتی و گمانی
آب گهر برد گوهر سخن تو
و آبروی در کلام تو ز روانی
هست پدیدار تو امان فلک را
از جهت خدمت تو بسته میانی
از ره تشبیه تو امانی گوئی
با پدر خویش مانی و تو امانی
صورت و معنی توئی بصورت و معنی
نام ورا زنده دار تا بتوانی
از تو جهان ای جهان بصورت و معنی
هست مزین تر از صور بمعانی
چون پدر و جد بخلق و بخلقت
پاک سرشت و ستوده خصلت و شانی
سیرت و سان و سرشت و خلقت و خلقت
هست پسندیده تر از آنکه تو دانی
چشم خرد را ز بس شریفی نوری
جسم هنر را ز بس لطیفی جانی
حشمت توقیع تست ملک سلیمان
امر ترا رام گشته انسی و جانی
دولت تمغاج خان عالم عادل
داده ترا بر سر وزیران خانی
حاسد جاه ترا ز حیرت و غیرت
سینه چو آتشکده است و دیده خانی
تیرگی کلک مصری دو زبانت
به ز فروغ دو رویه تیغ یمانی
شاه بتیغ دو رویه ملک ستاند است
داده بکلک تو تا کند دو زبانی
از دو زبان کلک خود چو تیغ دو رویه
داد دهی خلق را و دادستانی
صدر رفیع تو برترین مکانست
تو متمکن ببرترین مکانی
کف ترا کان و بحر خوانم چون هست
در کف راد تو وصف بحری و کانی
از کف راد تو در و گوهر گیرند
این بثناگوئی آن بمدحت خوانی
خوان مدیح تو سوزنی خوهد آراست
چاشنی است این قصید و سرخوانی
از تو دعا و ثنای تو ابدالدهر
بادا نامنقطع چو سیر سوانی
بخت جوان تو سوزنی را داده
از پس پیری جمال و فر جوانی
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۵ - بوی بنفشه
یار مرا خط بنفشه زار برآمد
بوی بنفشه ز خد یار برآمد
یار سر از شرم چون بنفشه فرو برد
گرد گلش تا بنفشه زار برآمد
بر دلم از زلف بیقرارش یک چند
عشق فرود آمد و قرار برآمد
با سر زلفش نگشته کار بیک سو
خط چه بلا بود و بر چه کار برآمد
سبزه به عالم ز تو بهار برآید
بر لب او سبزه بی بهار برآمد
عارض آن بت فروغ نار همی داشت
خط چو دود از فروغ نار برآمد
نار دلفروز او به دود بپوشد
وز دل پرسوز من شرار برآمد
گفت که از دستبند عشق تو جستم
کم خط آزادی از عذار برآمد
گفت که در پای دام جور تو ماندم
گرنه یکی خط که صد هزار برآمد
زلف تو بسیار کرد جور به من بر
خط تو از بهر اعتذار برآمد
کار من از عشق آن نگار بیاراست
کان خط مرغول چون نگار برآمد
چون به جمال نگار خود نگریدم
مه به شمار ده و چهار برآمد
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۲۵ - ای پسر
ای پسری کان دو زلف بر زده داری
وآتش رویت به زلف در زده داری
سرزده زلف تا بعشق رخ خویش
سرزده ما را بزلف سرزده داری
سرزده عشق من از نسیم دو زلفت
تا که سر زلف ای پسر زده داری
تیرگی از زلف و روشنائی از روی
بر زبر صبح شام برزده داری
رایت خوبی چو برفرازی و رخسار
از بر خورشید زده داری
بارگه عسکریست دولت شیرینت
بر صدف درو بر شکر زده داری
تیر مژه ات را چنانکه بر دل تنها
بر تن و بر جان و بر جگر زده داری
از دو لب ارغوان و لاله ز عشقت
بر دو رخ من سرای سرزده داری
دو رخ چون آذر تو یکنظرم برد
سر ز گریبان ناز بر زده داری
من در خدمت ز دستم و نتوان گفت
جز در خدمت کدام در زده داری
بنده پذیری کن و مگوی بجانت
رو که جز این در دگر زده داری
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۸ - در هجاء خمخانه و مدح میر نصر بن ابراهیم
خر سر خمخانه را لبیشه کنم لب
تا کنم از روی تیشه چون لب ارنب
وانگهش آرم برون بشعبده بازی
ارنبکی ارنب رنود ملقب
باز سرش بشکنم بسنگ هجا خرد
تا نه بعانه هجا رسد نه بعنغب
. . . و هجا سخت کرده دارم و عغعغ
می کشمش هر دمی سبوزم غبغب
ماده خرش را چو اسب عاری درویش
نام کنم گه عیال و گاهی مرکب
آن خر مرده که کرکسان و کلاغان
طعمه بمنقار ازو کنند و بمخلب
گند چنان خر بجای گند دماغش
دارد بوی عبیر و عنبر اشهب
گوید من شاعرم بسی سخن خوب
از نفس من منظم است و مرتب
بانگ خوش آرد جلاجل سخن من
نزد اجلا جلالتم بملقب
گویم نی کز خران اوش و قنوشی
که کش آخر چیان میر مقرب
وارث میر عمید نصر براهیم
ناقد الفاظ پارسی و معرب
میر مهذب سخن که باکس و ناکس
هرگز لفظی نراند کان نه مهذب
نیست عجب گر سرای اهل سخن را
از صلتش گردد آستانه مذهب
کوکبه فاضلان روی زمین راست
رایت اقبال ازو رسیده بکوکب
ذات ورا ایزد از مکارم اخلاق
هیئت و ترکیب داد و کرد مرکب
سیری آز و نیاز خلق جهانرا
در کف دادش نهاده مطعم و مشرب
باب فصولات لطف اوست مقسم
دفتر تصنیف جود اوست مبوب
باب فتوت بخلق کردی مفتوح
فاتحه آموختی هنوز بمکتب
تجربة الجود اگر نویسد کلکش
گنج گهر بخشد این خطی است مجرب
ای سخن آرای را بفکرت مدحت
روز بسر بردن و گذاشتن شب
تا بزید سوزنی ثنای تو گوید
عمر گذارد برین فضیلت موجب
محمل صدق است و کذب شعر که گفتند
اعذب شعر آن بود که باشد اکذب
اعذب اگر هست و نیست مدح تو صدقست
هست مرا این قصیده اصدق و اعذب
مدح سرای توام بغیب و بحضرت
نیست دمی یادت از ضمیر مغیب
مدح جز از تو زبان بنادر گوید
یاد تو در پیش سینه باشد اغلب
مدح و ثنای تو شد ز جمله اوراد
ورد من و مجد دین مؤید نخشب
طول بقای تو خواستیم ز یزدان
عمر تو عیش توهنی و مطیب
کف بدعا برگشاده ایم بحاجت
دعوت ما مستجاب گردان یارب
ماه بعقرب از آنکه نیک نباشد
ماه بقای عدوت باد یعقرب
عقرب زلفان و ماهرویان بادند
بسته و بگشاده پیش تو کمر و لب
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۳۰ - در هجاء خمخانه گوید
خر سر خمخانه ای بریش ترا تیز
کل را کوز است و ترکمانرا مونیز
ریش تو روزی هزار گوز کند کسب
. . . ن ترا وجه نی بسالی یک تیز
آنچه به . . . ن تو کرده میره با سهل
کرته بدرید تا بدامن و تیریز
کند زمیتین گوشتین بمیان رانت
میره با سهل کارزاری کاریز
برد در کاریز . . . ن مناره ببالا
تا بشب انداز سر چو مهره زر ریز
شاعر دهلیزئی نه شاعر صدوی
بگذر و دهلیزبان فرو برو که بیز
هر که ترا دید صدرخانه گرفته
پای کشان آردت ز صدر بدهلیز
ای سر خر شاعری که خایه بطان را
خرج شوی از برای خوشه پالیز
چون کدوی اریجی سرت بکلانی
مغز درونی بقدر نیمه گشنیز
دعوی دانش کنی و هیچ ندانی
وآنچه بدانی بنزد دانا ناچیز
هجو و مدیح و دوبیتی و غزل تو
با تو کم ارزد بیک جو و بدو پشیز
پنبه بگوش اندر آکند زتو ممدوح
پنبه چگویم که از ره ریزد و از ریز
شعر تو باید بآبریز درانداخت
گر بود از مشک بر نوشته باریز
غول بجای تو هست میرک سینا
دیو بجای تو هست لعبت خر خیز
کاغذ ساز از هزار دسته کاغذ
کاغذ هجو تو می برآرد ترویز
گنده دماغی بنفشه بوی نه کالوج
گنده دهانی کرفس خای نه کنگیز
ریزه خو خوان شعرائی و آئی
چون ز لب طبع خویش بختی کف ریز
مردم منم در مصاف شعر و تو حیزی
حیز به از تو چنانکه مرد به از حیز
از من و هجو تو بوی شونیز آید
دانا داند چه بوی دارد شونیز
یعنی شونیز گو خر سر را هجو
در سرت از هیچ عقل داری و تمیز
در دل تو کین سید رسل استی
راست بدانسان کجا سنائی ترشیز
نه چو تو یک خارجی است در همه راوند
نه چو تو یک ملحدیست در همه ترشیز
تیز درفش است در عبارت ترکی
سوزن هجوم ترا خلیده تر از تیز
تازه بود خوب دست و من بدرستی
تازه هجو و دو دسته بر سر تو نیز
گیز نمد باشد و مصحف او . . . ر
. . . ر به . . . ن تو باد و خفته تو برگیز
پیر شدی زیر بار هجو من ای عز
کردمت آزاد چو خر کره بشبکیز
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۳۸ - دلم چه خواهد
شاعرکی تاز باز یافه درآیم
هر نفسی تاز را بزخم درآیم
تا ز چو دیدم زمانش ندهم یکدم
تا بنمایم وثاق و حجره و جایم
گرد پلاس خر دریده نگردم
گنبد سیمین همی خوهد دل و رایم
گر بودم سیم کار گردد چون زر
ور نبود سیم لوس و لابه فزایم
یا بخریدار سیمناک فریبم
یا بتضرع که مرد دنگ گدایم
نرم کنم تار را گهی بدرشتی
گاه غلام باره را چو میره سپایم
تازی گرگم بوقت بره ربودن
پیش شبانان شکوه نوحه سرایم
خوه بدرشتی و خوه بنرمی با تاز
آخر خیری کنم که دیر نپایم
دعوت تازان کنم همی بشب عید
زانکه ندانم بروز عید کجایم
در شب شوال کودکانرا تا روز
گاه ببندم شوال و گاه گشایم
برفکنمشان بیکدگر که ب . . . ایند
بر لب . . . نشان بکینه دندان خایم
چون بتفاریق گای گای بیارند
من ز میان دو اسوزکی بربایم
تازان پرسند کیستی تو بگویم
من ز در بنده زادگان خدایم
سعد دول اینسخن ندارد باور
تا بشب عید خدمتی بنمایم
اسعد سعد آنکه سعد اکبر گوید
تاج سرت نی که خاک پای تو شایم
زو بکف آرم نوای دعوت تازان
زانکه ز ایام عید تا بتوانم
گرچه بشعر اندرون ز کدیه گرانی است
من بچنین شعر بر درش نه گدایم
هزل روا دارد از فرخجی این شعر
گر بچنین شعر مرو را بستایم
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۵۱ - در هجو قوامی
تا ز طبیعی غر سیاه قوامی
چند کنی زین سپید کاری و خامی
د . . . ل غلامی بمانده ای و گرفته
پیر نعامی بجای د . . . ل غلامی
همچو نظامی هلاک و فتنه تازی
لیکن شغل تو بر خلاف نظامی
سیل ترقی ترا ورا به تنزل
رأی بپستی ترا ورا بتمامی
او بلطیفی کند نگاه ظریفی
تو بکلوکی نگه کنی و لگامی
کنک لگامی خوهی و بوس کلوکان
کز پس تو آرد بر کند بدو گامی
وز پس تو آرد برد راز کشد بوق
چون بحنا بر ببسته دست ختامی
. . . ر خوری چون خر و چو گاو بخسبی
گوئی بسپوز یکره ای خر عامی
گرد هلی نیستی چرا نهی ای د . . . ل
دهل حلالی به پیش بوق حرامی
دنبه گروگان چو یافتی دبه . . . ایه
تندی یکسو نهی و سازی رامی
دعوی داری بشاعری و ندیمی
رو که تو نه شاعر و ندیمی دامی
ماهی گرمابه گیری از بس آخر
سر تو معلوم نی مجلس سامی
صدر معالی علی عالی همت
ناصر دین نبی رسول تهامی
آن چو محمد سمر به نیکو خلقی
وان چو علی مشتهر بنیکو نامی
آنکه بآزاده خوئی و بظریفی است
بر دل آزادگان عزیز و گرامی
آن بگه جود نام سایل و زایر
دست تو برداشته کئی و کدامی
هر چه که داری بهر که خواهی بخشی
زانکه در آزادگی تمام تمامی
گاه سؤال و جواب اهل هنر را
عذب عباراتی و فصیح کلامی
از شکر عسکری حدیث تو خوشتر
چون شکر عسکری ز سبزه خامی
چشمه خورشید نور گستری از رای
وز کف بخشند سیل بار غمامی
خاک درت توتیای چشم کرام است
پس تو بدینروی نور چشم گرامی
هر که ببیند ترا سوار چه گوید
شمس فلک مرکب ستاره ستامی
شیر فلک را برد برو به بازی
آنکه تو باشی ورا مربی و حامی
هیبت و سهم تو بشکند دل اعدات
چونان کز آهن آبگینه شامی
روز فروزنده ای چو صبح بر احباب
تیرگی آرنده بر حسود چو شامی
دادی همنام تو طعام بمسکین
گرسنه آز از تو یافت سیر طعامی
سائل وزایر رحام پیش تو آرند
شکر فریضه است بر تو کاهل رخامی
زحمت رحمت شمار زانکه کریمی
رحمت بر تو که نز شمار لئامی
سوزنی سمرقندی : بخش دوم قصاید
شمارهٔ ۲ - در هجو دلداری
نرخ جماع ار شبی رسید بدینار
کار فروشنده راست وای خریدار
خوش بهل ای جان و کاهلی مکن ای دوست
پشت به دیوار بامشان مکن ای یار
به ز تو بسیار هشته است و هلد نیز
تو نه تو آری همی خیار ببازار
دست بدیوار نه که روی نکو را
گنج روانست زیر هر که دیوار
سیم بدست آر زانکسی که نهادت
بهر جماع تو سیم بر سر دستار
دست بدستار دار و سیم چو دادت
پشت بدو دار تا گشاید شلوار
گوئی عار است هشتن آری عار است
هیچ کسی کو که سر بر آرد ازین عار
یک سروده شاخ چون گوزن برآرند
هر چه درین شهر شهره بینی و عیار
آسان کار است هشتن ار تو ندانی
منت بیاموزم ار بداری شلوار
. . . ر به . . . ن چون نفس رود بگلوبر
همچو نفس میکند بشرط برو آر
هیچ برون در نمیرسی بطبیعت
تو رو و بیرون شو اندرون کن برآر
نزد خرد پیشگان اهل صناعت
دار بود سودمند و . . . اد زیان کار
من نه بر آنم که تو زیان زده باشی
جمله زیان بر منست و سود تو بسیار
ایکه ز یک تیز تو به نیم شب اندر
چشم گروگان خفته گردد بیدار
خفته چه باشی بخواب غفلت برخیز
پیش که ریش آوری درم نه و دینار
پند مرا کار بند و برره . . . ادن
راست تر از تیر باش و نرمتر از تار
قلب مپندار مرمرا که نه قلبم
آنچه بگویم ترا زاندک و بسیار
من خر پیرم بکاروان لواطه
گر نبرم بار ره برم بعلفزار
. . . ن یکی کودک ار درست بمانم
از مشرف خاک بو نو اسم بیزار
گر بگروگان خود نیابم توفیق
راه نمونی کنم به کیسه سرکار
خسرو سادات میر شرق و خراسان
صدر و سر اهل بیت حیدر کرار
آنکه ز حمدان خوشگوار لطیفش
گنده و شلف آرزو کند خر انبار
کنج دهان معای شیب کند آب
از صفت . . . ر او چو سازم گفتار
هست چو آن گرد گژم و بر سر آن گرد
عرصه نیرم شکن تبر زده یکبار
سرش چو ناریست کفته در پی خفتن
دانککی چند نارسیده در آن نار
هر که از آن نار دانه خورد خنک دل
گشت و چو گلنار کرد گونه و رخسار
کیسه زر چون زنار دانه بیاکند
کسوت دیبا گرفت و مرکب رهوار
. . . ر مخوان نعمت زمین و زمانرا
رأفت بی مال خوان و صحت بیمار
. . . ن عدو را دریغ باشد از آن . . . ر
باد بنیمور من عدوش گرفتار
دست بدارم ز هزل و مدح سرایم
زانکه خداوند من بمدح سزاوار
ای شه اولاد مصطفی که زایزد
تاج شرف داری و کرامت بر تار
در برت از حضرت رسول دو منشور
وز دل امت ولایتی خوش و هموار
ملک سیادت ترا و پیش و پس تو
غیرت کرار رزم و لشکر جرار
از پس نهمار تا چه گفت معزی
هر که کند قصد تخت و بخت تو نهمار
جد تو مختار ایزد است و تو در فضل
از همه اولاد جد خویشی مختار
منکر فضل تو نیست هیچکس الا
آنکه ندارد بدین جد تو اقرار
امت جد تو از سخای تو بی بهر
نیست بعالم و راز عبید و زاحرار
گردن کس زیر بار منت تو نیست
زانکه نه منت نهی بکس نه نهی بار
ابر سخائی و آفتاب فتوت
بر سر عالم همی نباب و همی بار
رایت اقبال تو چو گشت سرافراز
گشت نگون بخت حاسد تو زاد بار
آنکه نگونسار شد مباد سرافراز
وانکه سرافراز شد مباد نگونسار
باز در هزل برگشایم از آن تا
هجو کنم بر عدوی جاه تو ایثار
باد دل حاسد تو تنگ و . . . س زنش
همچو فراخی ره فراخی عمار
این بدو صد بار از آن بهست که گفتم
گنبد سیمینش را چو نیمه دینار
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۶ - ای کودکان
. . . ر من ای کودکان ز کار فرو ماند
زار بگریم بر او که زار فرو ماند
. . . ر نگویم ز کار ماند، چگویم
رستم دستان ز کار زار فرو ماند
. . . ر نبد، شیر بد که از فزع او
شیر شکاری بمرغزار فرو ماند
سال برآمد مرا به پنجه و او را
پنجه فرو ریخت، وز شکار فرو ماند
بود مرا خر زه ای چنانکه نیارست
خر بمری پیش او ز هار فرو ماند
ماده خری تنگ بسته را بنهادم
چنبر بگسست و در نوار فرو ماند
باز بر آنگونه سست گشت که گوئی
ماده خری زیر تنگ بار فرو ماند
کره سوی ماده خر برد ببیابان
مژده که آن کنگ خر فشار فرو ماند
آنکه سر از نیفه برفروخت چو برخاست
خفت و سر از پاچه ازار فرو ماند
آنکه ز بیگانگان نفیر برآورد
اکنون از خفت و خیز یار فرو ماند
رنج میان پای کف و . . . ن و . . . س از وی
خاست که از کار هر چهار فرو ماند
دل نکنم تنگ از آن سبب که در اینکار
بهتر ازین کس دو صد هزار فرو ماند
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۱۷ - ریش دلبر
تاختن آورد بر بتان ختن ریش
باز نگردد بمکر و حیلت و فن ریش
بر دل خوبان اینزمانه بیکبار
کرد گشاده در بلا و محن ریش
وای و دریغا که خیر خیر سپه کرد
عارض آن ماهروی سیم ذقن ریش
آوخ و درد او حسرتا که برآورد
گرد ز فرق بتان چین و شکن ریش
دلبر من ریش را برابر من کرد
آوخ ازین دلبر و برابر من ریش
بوسه گهی کاندر او حلاوت جان بود
راست بزد چون خلیده نی، بسمن ریش
چه نخ دوست را ز زلف رسن بود
چاه شد انباشته، چو گشت رسن ریش
دار حسن گشت یار من بدرازی
چون رسن آویخته ز دار حسن ریش
تنگدلم، کان نگار تنگ دهن را
تنگ در آمد بگرد تنگ دهن، ریش
کشن پر از نیشکر برآمد و بگرفت
جای بر آن شکرین عقیق، یمن ریش
گرد بناگوش آن نگارین بگرفت
جای شکن گیر زلفق توبه شکن ریش
پیش شمن شانه آن صنم زدی از زلف
زد بدل زلف شانه پیش شمن ریش
بتکده عشق را و تن رخ او بود
بت نپرسند شمن چو گشت و تن ریش
ای پدر از درد ریش کندن فرزند
جامه درو خاک پاش بر سرو کن ریش
جان پدر رحم کن بجان پدر بر
سست بیکبارگی فرو مفکن ریش
من صفت ریش تو چه دانم کردن
ای همه تن ریش و باز ای همه تن ریش
ای چو خران . . . ر خورده، ریش فرومان
تا چو دم گاو درکشی بدهن ریش
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۱۸ - تاختن آورد بر بتان ختن ریش
ای بهمه تن گناه کرده، مکن ریش
هست سزای عقوبت همه تن، ریش
دل بسک اندر شکن چو کشن برآمد
بیش زناخن بردی در مشکن ریش
ریش فرومان و پیر کودک خود باش
رخنه مکن ناخنان خویش و مکن ریش
ریش بمان تا کلان شود بتمامی
. . . ر خوری پیش سینه باز فکن ریش
شرم نکردی که مرد برنا گشتی
راز روی . . . ر، میکنی ز ذقن ریش
ریش برآورده، . . . ر نتوان خورد
با تو ازینگونه هیچ گفت سخن ریش؟
از تو کلانتر، هزار کس را گادم
تیر سر . . . ر انگشت مجن ریش
. . . ن کلان ترا نگردد کاسد
رونق بازار، با دوازده من ریش
ریش مکن تیر ماه، تا بهاران
همچو گیاورد بد روی بمسن ریش
فصل بهاران بوقت داری زنهار
باز نداری ز جای ریدن من ریش
. . . ن من آن ریش ریش کرده زنخدان
برمکن ای . . . ر خواره مادر وزن ریش
بر زنخت باد کفچه، کفچه . . . رم
سرد لقائی بمان و کفچه مزن ریش
این به همان وزن و قافیه است که گفتم
تاختن آورد بر بتان ختن، ریش