تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۲۰ - مگو تا کی توان بیگانه بود از مردم عالم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۴۱ - کسی کو را نباشد طاقت یک میل ره رفتن
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۵۷ - چنان کز بهر آتش، سنگ و آهن را زنی برهم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۹۴ - چو مینا گرچه آیین قدح نوشی نمی دانم
چو مینا گرچه آیین قدح نوشی نمی دانم
لبالب گر شوم از باده، بیهوشی نمی دانم
مده خیاط دوران، گو قبای اطلسم چون گل
که من آیینه ام، غیر از نمدپوشی نمی دانم
اگر سرو سهی باشم، ز ناشایستگی خود را
به آن شمشاد قامت، باب همدوشی نمی دانم
ز بس در دل نشسته نقش باغستان رخسارش
ز خاکم گر دمد نسیان، فراموشی نمی دانم
چو آن خاری که با گل می گذارد سر به یک بالین
به او همخوابه ام، لیکن هم آغوشی نمی دانم
به رنگ نرگسش از مستی ام صد شور و شر خیزد
به این مستی، چو وابینی، قدح نوشی نمی دانم
به تقلید مکرر گفتگویی چند، چون طوطی
تلاش افروز نطقم، قدر خاموشی نمی دانم
درین میخانه گر صد جا مقام دلنشین باشد
مقامی بهتر از آن سوی مدهوشی نمی دانم
چو مروارید بردم سر به گوش آن صنم، طغرا
ولی از بی زبانی، طرز سرگوشی نمی دانم
لبالب گر شوم از باده، بیهوشی نمی دانم
مده خیاط دوران، گو قبای اطلسم چون گل
که من آیینه ام، غیر از نمدپوشی نمی دانم
اگر سرو سهی باشم، ز ناشایستگی خود را
به آن شمشاد قامت، باب همدوشی نمی دانم
ز بس در دل نشسته نقش باغستان رخسارش
ز خاکم گر دمد نسیان، فراموشی نمی دانم
چو آن خاری که با گل می گذارد سر به یک بالین
به او همخوابه ام، لیکن هم آغوشی نمی دانم
به رنگ نرگسش از مستی ام صد شور و شر خیزد
به این مستی، چو وابینی، قدح نوشی نمی دانم
به تقلید مکرر گفتگویی چند، چون طوطی
تلاش افروز نطقم، قدر خاموشی نمی دانم
درین میخانه گر صد جا مقام دلنشین باشد
مقامی بهتر از آن سوی مدهوشی نمی دانم
چو مروارید بردم سر به گوش آن صنم، طغرا
ولی از بی زبانی، طرز سرگوشی نمی دانم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۰۱ - نهان شد صافی ام ز آمیزش ناصاف این مجلس
نهان شد صافی ام ز آمیزش ناصاف این مجلس
به چشم میکشان صهبای دردآلود را مانم
نهد پا بر بساط مشربم ترسا وگر مومن
تفاوت نیست پیشم، درگه معبود را مانم
ز جور آسمان، گفتار و کردارم دگرگون شد
به احمد پیروم، لیک امت محمود را مانم
ز عصیان می گریزم وز عبادت می کشم تاوان
نه دنیایی، نه دینی، زاهد مردود را مانم
بجز نقصان ندیدم از جنون عاشقی طغرا
به سودا دشمنم، سوداگر بی سود را مانم
به چشم میکشان صهبای دردآلود را مانم
نهد پا بر بساط مشربم ترسا وگر مومن
تفاوت نیست پیشم، درگه معبود را مانم
ز جور آسمان، گفتار و کردارم دگرگون شد
به احمد پیروم، لیک امت محمود را مانم
ز عصیان می گریزم وز عبادت می کشم تاوان
نه دنیایی، نه دینی، زاهد مردود را مانم
بجز نقصان ندیدم از جنون عاشقی طغرا
به سودا دشمنم، سوداگر بی سود را مانم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۰۴ - گل و می از لب و رخساره اش می ریخت هرجانب
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۱۱ - ملامت چون کنم اهل هوس را، کز گل رویت
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۱۹ - جنون در چوب گل پیچد ز سودایی که من دارم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۳۰ - گرفته جان به کف، آن مهرتابان را هوس کردم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۵۶ - ز بهر صبر بلبل، بی تو در گلزار می مانم
ز بهر صبر بلبل، بی تو در گلزار می مانم
تو چون گل می روی از باغ و من چون خار می مانم
مرا همچون عصا دارد ادب در وادی شوقت
به جای پا سرم گر نیست، از رفتار می مانم
به غیر از اشکریزی نیست شبها بی توام کاری
اگر چون شمع مجلس تا سحر بیدار می مانم
نگاه چشم مخمور توام افکند بر بستر
مسیحا گر به بالینم رسد، بیمار می مانم
تو چون گل می روی از باغ و من چون خار می مانم
مرا همچون عصا دارد ادب در وادی شوقت
به جای پا سرم گر نیست، از رفتار می مانم
به غیر از اشکریزی نیست شبها بی توام کاری
اگر چون شمع مجلس تا سحر بیدار می مانم
نگاه چشم مخمور توام افکند بر بستر
مسیحا گر به بالینم رسد، بیمار می مانم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۵۹ - به سودای محبت، عقل ورزیدن نمی دانم
به سودای محبت، عقل ورزیدن نمی دانم
خرد گرجنس می گیرد، دکان چیدن نمی دانم
زمین، یخ بند سردیهای مهر چرخ و من کودک
به هر جا می نهم پا، غیر لغزیدن نمی دانم
ز بس بی دست و پای حیرتم، بی سعی مشاطه
به سان شانه بر زلف تو چسبیدن نمی دانم
نشاطم پس نشین غم بود چون ابر نیسانی
نباشد گریه تا در پیش، خندیدن نمی دانم
مقیم گوشه یک خانه ام چون مهره ششدر
برای نقش، در هر خانه گردیدن نمی دانم
ندارم همچو طغرا جز زبان درد دل گویی
به یاری چون رسم، احوال پرسیدن نمی دانم
خرد گرجنس می گیرد، دکان چیدن نمی دانم
زمین، یخ بند سردیهای مهر چرخ و من کودک
به هر جا می نهم پا، غیر لغزیدن نمی دانم
ز بس بی دست و پای حیرتم، بی سعی مشاطه
به سان شانه بر زلف تو چسبیدن نمی دانم
نشاطم پس نشین غم بود چون ابر نیسانی
نباشد گریه تا در پیش، خندیدن نمی دانم
مقیم گوشه یک خانه ام چون مهره ششدر
برای نقش، در هر خانه گردیدن نمی دانم
ندارم همچو طغرا جز زبان درد دل گویی
به یاری چون رسم، احوال پرسیدن نمی دانم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۶۸ - برآرد اشکها رنگ کبوترهای صحرایی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۷۱ - نمی گیرد قرار آن شوخ یک دم چون صبا در وی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۷۶ - طرب گل کرده از هر شاخ و گل چیدن نمی دانم
طرب گل کرده از هر شاخ و گل چیدن نمی دانم
پریشان بلبلم، جز گلستان دیدن نمی دانم
به دستم گر دهد آن نازنین، گیسوی مشکین را
ز نافهمیدگی، چون شانه بوییدن نمی دانم
چرا مینا نخندد بر من بیدل، که چون ساغر
لبم با لعل او پیوست و بوسیدن نمی دانم
چو صحرا ناله دارد طینتم، لیکن ز بیدردی
اگر کوه آیدم برسینه، نالیدن نمی دانم
پریشان بلبلم، جز گلستان دیدن نمی دانم
به دستم گر دهد آن نازنین، گیسوی مشکین را
ز نافهمیدگی، چون شانه بوییدن نمی دانم
چرا مینا نخندد بر من بیدل، که چون ساغر
لبم با لعل او پیوست و بوسیدن نمی دانم
چو صحرا ناله دارد طینتم، لیکن ز بیدردی
اگر کوه آیدم برسینه، نالیدن نمی دانم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۷۷ - چه سان منزل شناس راه دل باشم، که از سستی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۷۹ - تسلی بخش طفلان نیست جز نزدیکی مادر
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۹۲ - خدایا آن صنم را مایل حسن آزمایی کن
خدایا آن صنم را مایل حسن آزمایی کن
چراغم را زرویش دودمان روشنایی کن
ز خاک قتلگاه عافیت بر من فشان گردی
لباس عیدی ام را سرخ چون دست حنایی کن
نگشتم از ازل در هیچ کاری قابل تحسین
اگر گویم مسلمانم، تو کافرماجرایی کن
هوس بر من شد از زلف بتان هر سو کمند افکن
تو این صید گرانجان را سبکپای رهایی کن
نیم از خویش غافل، می شناسم خونی خود را
به قتلم در لباس هر که خواهی خودنمایی کن
چراغم را زرویش دودمان روشنایی کن
ز خاک قتلگاه عافیت بر من فشان گردی
لباس عیدی ام را سرخ چون دست حنایی کن
نگشتم از ازل در هیچ کاری قابل تحسین
اگر گویم مسلمانم، تو کافرماجرایی کن
هوس بر من شد از زلف بتان هر سو کمند افکن
تو این صید گرانجان را سبکپای رهایی کن
نیم از خویش غافل، می شناسم خونی خود را
به قتلم در لباس هر که خواهی خودنمایی کن
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۹۵ - فلک در خورد بالا بردنت می افکند پایین
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۹۸ - به زیر زلف تا کی رویت از عاشق نهان باشد؟
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۶۱۴ - سر تنها روی چون جاده باید داشتن طغرا