تعداد ۶۷۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۳۱ - در مدح تمغاج خان
ملک مانند گوی بود بمیدان
آمده از هر گروه در خم چوگان
شاه بچوگان کوی ملک ربودن
کوی ز یال یلان ربود بمیدان
گوی ربایان بدشت معرکه دادند
گوی بچوگان شه ز گوی گریبان
چون تن بی جان نمود حضرت بی شاه
شاه خرامید و بهره یافت تن از جان
منبر و مهر و نگین و سکه تجمل
یافت ز القاب و نام و کنیت خاقان
شاه جهان رکن دین و دنیا مسعود
آنکه نزاید چنو ز انجم و ارکان
شاه حسن نسبت و حسین سیر و خله
تابع و مأمور حق بعدل و باحسان
عالی تمغاج خان عالم عادل
چشمه خورشید عدل و سایه یزدان
خسرو اسلام کز حمیت دین است
حامی صدبار صد هزار مسلمان
هست بدنیا چو ظل عرش بعقبی
سایه چترش پناه . . . ایمان
از پدر کامگار خود ملک شرق
شاه جهان داور دلیر قراخان
تا پسر آبتین بگوهر عالیست
خسرو و مالکرقاب و نافذ فرمان
وز پسر آبتین خلف بخلف شاه
تا ملک آب و طین خلیفه کیهان
ای بسلاطین پر از شجاعت و مردی
قاهر و غالب چو بر رعیت سلطان
تاج فریدون ترا و تو نه فریدون
ملک سلیمان ترا و تو نه سلیمان
ناظر خورشید رخ بچشم ستاره
چون تو نه بیند جهان ستان و جهانبان
زر کند از خاک تیره تابش خورشید
تا کف رادت کند ببزم زرافشان
تا بصف رزم سر فشانی بهرام
تیغ فسان کرده برکشد ز دل کان
زرگر و آهنگر تواند دو اختر
بزم ترا این بکار و رزم ترا آن
تیغ گهردار تست چون ز زبرجد
لوح مرصع شده بلؤلؤ عمان
لوح زبرجد درخت مرجان سازی
لؤلؤعمان کنی چو لاله نعمان
از همه شاهان تراست آنکه بهیجا
لؤلؤ و لالا کنی زبرجد و مرجان
در صف هیجا ز میخ نعل مهلل
باره سندان سمت بسنبد سندان
پای چو اندر رکاب یکران آری
نعل بیفتد ز آتش تک یکران
داغ کنی در شکارگه بتکاپوی
گوره خران را بنعل یکران یکران
خفته کمان تراست قبضه ز نصرت
راست خدنگ ترا ظفر پر و پیکان
از زه و زاغ کمان تست پس قاف
عنقا همچون تذرو و در خس پنهان
صر صر پر خدنگ عنقا صیدت
برکند از جای قاف را ز بیابان
سایه عدل تو پادشاه همایون
ظل همایست بر ممالک توران
حضرت جلت که دار ملک تو شاه است
جنت دنیاتس بلکه جنت رضوان
رضوان پروردگان رعیت و در وی
جور و ستم نی بقدر نیم سپندان
عدل تو بر بندگان ز ایزد فضل است
فضل ورا بر تمام گفتن نتوان
از شعرائی که مدح سید گفتند
کس نبد ای شاه خوب شعر چو حسان
مدحت حسان ستوده گشت بسید
مدحت مار ابحق خویش همان دان
کسوت مدح تو پادشاه جوانبخت
پیر سخن بخیه زد بسوزن کمسان
ز اهل سخن تا بشاهنامه طوسی
خوانده شود داستان رستم دستان
باد کمین بنده تو در صف مردی
رستم دستان بزور تن نه بدستان
ملک تو بستان آفرین خدای است
عدل ترا اعتدال سرو ببستان
فرق سرت سبز باد همچو سر سرو
تا که سر سرو سبز باشد یکسان
تا بدم صور چرخ اخضر و اختر
بسته بسر سبزی تو بیعت و پیمان
آمده از هر گروه در خم چوگان
شاه بچوگان کوی ملک ربودن
کوی ز یال یلان ربود بمیدان
گوی ربایان بدشت معرکه دادند
گوی بچوگان شه ز گوی گریبان
چون تن بی جان نمود حضرت بی شاه
شاه خرامید و بهره یافت تن از جان
منبر و مهر و نگین و سکه تجمل
یافت ز القاب و نام و کنیت خاقان
شاه جهان رکن دین و دنیا مسعود
آنکه نزاید چنو ز انجم و ارکان
شاه حسن نسبت و حسین سیر و خله
تابع و مأمور حق بعدل و باحسان
عالی تمغاج خان عالم عادل
چشمه خورشید عدل و سایه یزدان
خسرو اسلام کز حمیت دین است
حامی صدبار صد هزار مسلمان
هست بدنیا چو ظل عرش بعقبی
سایه چترش پناه . . . ایمان
از پدر کامگار خود ملک شرق
شاه جهان داور دلیر قراخان
تا پسر آبتین بگوهر عالیست
خسرو و مالکرقاب و نافذ فرمان
وز پسر آبتین خلف بخلف شاه
تا ملک آب و طین خلیفه کیهان
ای بسلاطین پر از شجاعت و مردی
قاهر و غالب چو بر رعیت سلطان
تاج فریدون ترا و تو نه فریدون
ملک سلیمان ترا و تو نه سلیمان
ناظر خورشید رخ بچشم ستاره
چون تو نه بیند جهان ستان و جهانبان
زر کند از خاک تیره تابش خورشید
تا کف رادت کند ببزم زرافشان
تا بصف رزم سر فشانی بهرام
تیغ فسان کرده برکشد ز دل کان
زرگر و آهنگر تواند دو اختر
بزم ترا این بکار و رزم ترا آن
تیغ گهردار تست چون ز زبرجد
لوح مرصع شده بلؤلؤ عمان
لوح زبرجد درخت مرجان سازی
لؤلؤعمان کنی چو لاله نعمان
از همه شاهان تراست آنکه بهیجا
لؤلؤ و لالا کنی زبرجد و مرجان
در صف هیجا ز میخ نعل مهلل
باره سندان سمت بسنبد سندان
پای چو اندر رکاب یکران آری
نعل بیفتد ز آتش تک یکران
داغ کنی در شکارگه بتکاپوی
گوره خران را بنعل یکران یکران
خفته کمان تراست قبضه ز نصرت
راست خدنگ ترا ظفر پر و پیکان
از زه و زاغ کمان تست پس قاف
عنقا همچون تذرو و در خس پنهان
صر صر پر خدنگ عنقا صیدت
برکند از جای قاف را ز بیابان
سایه عدل تو پادشاه همایون
ظل همایست بر ممالک توران
حضرت جلت که دار ملک تو شاه است
جنت دنیاتس بلکه جنت رضوان
رضوان پروردگان رعیت و در وی
جور و ستم نی بقدر نیم سپندان
عدل تو بر بندگان ز ایزد فضل است
فضل ورا بر تمام گفتن نتوان
از شعرائی که مدح سید گفتند
کس نبد ای شاه خوب شعر چو حسان
مدحت حسان ستوده گشت بسید
مدحت مار ابحق خویش همان دان
کسوت مدح تو پادشاه جوانبخت
پیر سخن بخیه زد بسوزن کمسان
ز اهل سخن تا بشاهنامه طوسی
خوانده شود داستان رستم دستان
باد کمین بنده تو در صف مردی
رستم دستان بزور تن نه بدستان
ملک تو بستان آفرین خدای است
عدل ترا اعتدال سرو ببستان
فرق سرت سبز باد همچو سر سرو
تا که سر سرو سبز باشد یکسان
تا بدم صور چرخ اخضر و اختر
بسته بسر سبزی تو بیعت و پیمان
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۸۴ - در مدح سعدالملک
هم بجمال و کمال و هم بجوابی
کس بپدر ماند اینچنین که تو مانی
هر که ترا دید سعد دولت پنداشت
گرچه نماندست وی تو دیر بمانی
آینه سعد دولت است جمالت
آمده در تو ازو پدید نشانی
بروی مانی بهر کجا بنشینی
گوئی آنجا مثال وی بنشانی
هر که نظر در تو کردمی بنماید
در تو خیال پدر چو واحد و ثانی
بهر جمال پدر مثال تو بر تو
هر نظری خواند نیست سبع مثانی
نامد از تو امان بدی بجهان کس
جز تو نبودی حقیقتی و گمانی
آب گهر برد گوهر سخن تو
و آبروی در کلام تو ز روانی
هست پدیدار تو امان فلک را
از جهت خدمت تو بسته میانی
از ره تشبیه تو امانی گوئی
با پدر خویش مانی و تو امانی
صورت و معنی توئی بصورت و معنی
نام ورا زنده دار تا بتوانی
از تو جهان ای جهان بصورت و معنی
هست مزین تر از صور بمعانی
چون پدر و جد بخلق و بخلقت
پاک سرشت و ستوده خصلت و شانی
سیرت و سان و سرشت و خلقت و خلقت
هست پسندیده تر از آنکه تو دانی
چشم خرد را ز بس شریفی نوری
جسم هنر را ز بس لطیفی جانی
حشمت توقیع تست ملک سلیمان
امر ترا رام گشته انسی و جانی
دولت تمغاج خان عالم عادل
داده ترا بر سر وزیران خانی
حاسد جاه ترا ز حیرت و غیرت
سینه چو آتشکده است و دیده خانی
تیرگی کلک مصری دو زبانت
به ز فروغ دو رویه تیغ یمانی
شاه بتیغ دو رویه ملک ستاند است
داده بکلک تو تا کند دو زبانی
از دو زبان کلک خود چو تیغ دو رویه
داد دهی خلق را و دادستانی
صدر رفیع تو برترین مکانست
تو متمکن ببرترین مکانی
کف ترا کان و بحر خوانم چون هست
در کف راد تو وصف بحری و کانی
از کف راد تو در و گوهر گیرند
این بثناگوئی آن بمدحت خوانی
خوان مدیح تو سوزنی خوهد آراست
چاشنی است این قصید و سرخوانی
از تو دعا و ثنای تو ابدالدهر
بادا نامنقطع چو سیر سوانی
بخت جوان تو سوزنی را داده
از پس پیری جمال و فر جوانی
کس بپدر ماند اینچنین که تو مانی
هر که ترا دید سعد دولت پنداشت
گرچه نماندست وی تو دیر بمانی
آینه سعد دولت است جمالت
آمده در تو ازو پدید نشانی
بروی مانی بهر کجا بنشینی
گوئی آنجا مثال وی بنشانی
هر که نظر در تو کردمی بنماید
در تو خیال پدر چو واحد و ثانی
بهر جمال پدر مثال تو بر تو
هر نظری خواند نیست سبع مثانی
نامد از تو امان بدی بجهان کس
جز تو نبودی حقیقتی و گمانی
آب گهر برد گوهر سخن تو
و آبروی در کلام تو ز روانی
هست پدیدار تو امان فلک را
از جهت خدمت تو بسته میانی
از ره تشبیه تو امانی گوئی
با پدر خویش مانی و تو امانی
صورت و معنی توئی بصورت و معنی
نام ورا زنده دار تا بتوانی
از تو جهان ای جهان بصورت و معنی
هست مزین تر از صور بمعانی
چون پدر و جد بخلق و بخلقت
پاک سرشت و ستوده خصلت و شانی
سیرت و سان و سرشت و خلقت و خلقت
هست پسندیده تر از آنکه تو دانی
چشم خرد را ز بس شریفی نوری
جسم هنر را ز بس لطیفی جانی
حشمت توقیع تست ملک سلیمان
امر ترا رام گشته انسی و جانی
دولت تمغاج خان عالم عادل
داده ترا بر سر وزیران خانی
حاسد جاه ترا ز حیرت و غیرت
سینه چو آتشکده است و دیده خانی
تیرگی کلک مصری دو زبانت
به ز فروغ دو رویه تیغ یمانی
شاه بتیغ دو رویه ملک ستاند است
داده بکلک تو تا کند دو زبانی
از دو زبان کلک خود چو تیغ دو رویه
داد دهی خلق را و دادستانی
صدر رفیع تو برترین مکانست
تو متمکن ببرترین مکانی
کف ترا کان و بحر خوانم چون هست
در کف راد تو وصف بحری و کانی
از کف راد تو در و گوهر گیرند
این بثناگوئی آن بمدحت خوانی
خوان مدیح تو سوزنی خوهد آراست
چاشنی است این قصید و سرخوانی
از تو دعا و ثنای تو ابدالدهر
بادا نامنقطع چو سیر سوانی
بخت جوان تو سوزنی را داده
از پس پیری جمال و فر جوانی
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۵ - بوی بنفشه
یار مرا خط بنفشه زار برآمد
بوی بنفشه ز خد یار برآمد
یار سر از شرم چون بنفشه فرو برد
گرد گلش تا بنفشه زار برآمد
بر دلم از زلف بیقرارش یک چند
عشق فرود آمد و قرار برآمد
با سر زلفش نگشته کار بیک سو
خط چه بلا بود و بر چه کار برآمد
سبزه به عالم ز تو بهار برآید
بر لب او سبزه بی بهار برآمد
عارض آن بت فروغ نار همی داشت
خط چو دود از فروغ نار برآمد
نار دلفروز او به دود بپوشد
وز دل پرسوز من شرار برآمد
گفت که از دستبند عشق تو جستم
کم خط آزادی از عذار برآمد
گفت که در پای دام جور تو ماندم
گرنه یکی خط که صد هزار برآمد
زلف تو بسیار کرد جور به من بر
خط تو از بهر اعتذار برآمد
کار من از عشق آن نگار بیاراست
کان خط مرغول چون نگار برآمد
چون به جمال نگار خود نگریدم
مه به شمار ده و چهار برآمد
بوی بنفشه ز خد یار برآمد
یار سر از شرم چون بنفشه فرو برد
گرد گلش تا بنفشه زار برآمد
بر دلم از زلف بیقرارش یک چند
عشق فرود آمد و قرار برآمد
با سر زلفش نگشته کار بیک سو
خط چه بلا بود و بر چه کار برآمد
سبزه به عالم ز تو بهار برآید
بر لب او سبزه بی بهار برآمد
عارض آن بت فروغ نار همی داشت
خط چو دود از فروغ نار برآمد
نار دلفروز او به دود بپوشد
وز دل پرسوز من شرار برآمد
گفت که از دستبند عشق تو جستم
کم خط آزادی از عذار برآمد
گفت که در پای دام جور تو ماندم
گرنه یکی خط که صد هزار برآمد
زلف تو بسیار کرد جور به من بر
خط تو از بهر اعتذار برآمد
کار من از عشق آن نگار بیاراست
کان خط مرغول چون نگار برآمد
چون به جمال نگار خود نگریدم
مه به شمار ده و چهار برآمد
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۲۵ - ای پسر
ای پسری کان دو زلف بر زده داری
وآتش رویت به زلف در زده داری
سرزده زلف تا بعشق رخ خویش
سرزده ما را بزلف سرزده داری
سرزده عشق من از نسیم دو زلفت
تا که سر زلف ای پسر زده داری
تیرگی از زلف و روشنائی از روی
بر زبر صبح شام برزده داری
رایت خوبی چو برفرازی و رخسار
از بر خورشید زده داری
بارگه عسکریست دولت شیرینت
بر صدف درو بر شکر زده داری
تیر مژه ات را چنانکه بر دل تنها
بر تن و بر جان و بر جگر زده داری
از دو لب ارغوان و لاله ز عشقت
بر دو رخ من سرای سرزده داری
دو رخ چون آذر تو یکنظرم برد
سر ز گریبان ناز بر زده داری
من در خدمت ز دستم و نتوان گفت
جز در خدمت کدام در زده داری
بنده پذیری کن و مگوی بجانت
رو که جز این در دگر زده داری
وآتش رویت به زلف در زده داری
سرزده زلف تا بعشق رخ خویش
سرزده ما را بزلف سرزده داری
سرزده عشق من از نسیم دو زلفت
تا که سر زلف ای پسر زده داری
تیرگی از زلف و روشنائی از روی
بر زبر صبح شام برزده داری
رایت خوبی چو برفرازی و رخسار
از بر خورشید زده داری
بارگه عسکریست دولت شیرینت
بر صدف درو بر شکر زده داری
تیر مژه ات را چنانکه بر دل تنها
بر تن و بر جان و بر جگر زده داری
از دو لب ارغوان و لاله ز عشقت
بر دو رخ من سرای سرزده داری
دو رخ چون آذر تو یکنظرم برد
سر ز گریبان ناز بر زده داری
من در خدمت ز دستم و نتوان گفت
جز در خدمت کدام در زده داری
بنده پذیری کن و مگوی بجانت
رو که جز این در دگر زده داری
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۸ - در هجاء خمخانه و مدح میر نصر بن ابراهیم
خر سر خمخانه را لبیشه کنم لب
تا کنم از روی تیشه چون لب ارنب
وانگهش آرم برون بشعبده بازی
ارنبکی ارنب رنود ملقب
باز سرش بشکنم بسنگ هجا خرد
تا نه بعانه هجا رسد نه بعنغب
. . . و هجا سخت کرده دارم و عغعغ
می کشمش هر دمی سبوزم غبغب
ماده خرش را چو اسب عاری درویش
نام کنم گه عیال و گاهی مرکب
آن خر مرده که کرکسان و کلاغان
طعمه بمنقار ازو کنند و بمخلب
گند چنان خر بجای گند دماغش
دارد بوی عبیر و عنبر اشهب
گوید من شاعرم بسی سخن خوب
از نفس من منظم است و مرتب
بانگ خوش آرد جلاجل سخن من
نزد اجلا جلالتم بملقب
گویم نی کز خران اوش و قنوشی
که کش آخر چیان میر مقرب
وارث میر عمید نصر براهیم
ناقد الفاظ پارسی و معرب
میر مهذب سخن که باکس و ناکس
هرگز لفظی نراند کان نه مهذب
نیست عجب گر سرای اهل سخن را
از صلتش گردد آستانه مذهب
کوکبه فاضلان روی زمین راست
رایت اقبال ازو رسیده بکوکب
ذات ورا ایزد از مکارم اخلاق
هیئت و ترکیب داد و کرد مرکب
سیری آز و نیاز خلق جهانرا
در کف دادش نهاده مطعم و مشرب
باب فصولات لطف اوست مقسم
دفتر تصنیف جود اوست مبوب
باب فتوت بخلق کردی مفتوح
فاتحه آموختی هنوز بمکتب
تجربة الجود اگر نویسد کلکش
گنج گهر بخشد این خطی است مجرب
ای سخن آرای را بفکرت مدحت
روز بسر بردن و گذاشتن شب
تا بزید سوزنی ثنای تو گوید
عمر گذارد برین فضیلت موجب
محمل صدق است و کذب شعر که گفتند
اعذب شعر آن بود که باشد اکذب
اعذب اگر هست و نیست مدح تو صدقست
هست مرا این قصیده اصدق و اعذب
مدح سرای توام بغیب و بحضرت
نیست دمی یادت از ضمیر مغیب
مدح جز از تو زبان بنادر گوید
یاد تو در پیش سینه باشد اغلب
مدح و ثنای تو شد ز جمله اوراد
ورد من و مجد دین مؤید نخشب
طول بقای تو خواستیم ز یزدان
عمر تو عیش توهنی و مطیب
کف بدعا برگشاده ایم بحاجت
دعوت ما مستجاب گردان یارب
ماه بعقرب از آنکه نیک نباشد
ماه بقای عدوت باد یعقرب
عقرب زلفان و ماهرویان بادند
بسته و بگشاده پیش تو کمر و لب
تا کنم از روی تیشه چون لب ارنب
وانگهش آرم برون بشعبده بازی
ارنبکی ارنب رنود ملقب
باز سرش بشکنم بسنگ هجا خرد
تا نه بعانه هجا رسد نه بعنغب
. . . و هجا سخت کرده دارم و عغعغ
می کشمش هر دمی سبوزم غبغب
ماده خرش را چو اسب عاری درویش
نام کنم گه عیال و گاهی مرکب
آن خر مرده که کرکسان و کلاغان
طعمه بمنقار ازو کنند و بمخلب
گند چنان خر بجای گند دماغش
دارد بوی عبیر و عنبر اشهب
گوید من شاعرم بسی سخن خوب
از نفس من منظم است و مرتب
بانگ خوش آرد جلاجل سخن من
نزد اجلا جلالتم بملقب
گویم نی کز خران اوش و قنوشی
که کش آخر چیان میر مقرب
وارث میر عمید نصر براهیم
ناقد الفاظ پارسی و معرب
میر مهذب سخن که باکس و ناکس
هرگز لفظی نراند کان نه مهذب
نیست عجب گر سرای اهل سخن را
از صلتش گردد آستانه مذهب
کوکبه فاضلان روی زمین راست
رایت اقبال ازو رسیده بکوکب
ذات ورا ایزد از مکارم اخلاق
هیئت و ترکیب داد و کرد مرکب
سیری آز و نیاز خلق جهانرا
در کف دادش نهاده مطعم و مشرب
باب فصولات لطف اوست مقسم
دفتر تصنیف جود اوست مبوب
باب فتوت بخلق کردی مفتوح
فاتحه آموختی هنوز بمکتب
تجربة الجود اگر نویسد کلکش
گنج گهر بخشد این خطی است مجرب
ای سخن آرای را بفکرت مدحت
روز بسر بردن و گذاشتن شب
تا بزید سوزنی ثنای تو گوید
عمر گذارد برین فضیلت موجب
محمل صدق است و کذب شعر که گفتند
اعذب شعر آن بود که باشد اکذب
اعذب اگر هست و نیست مدح تو صدقست
هست مرا این قصیده اصدق و اعذب
مدح سرای توام بغیب و بحضرت
نیست دمی یادت از ضمیر مغیب
مدح جز از تو زبان بنادر گوید
یاد تو در پیش سینه باشد اغلب
مدح و ثنای تو شد ز جمله اوراد
ورد من و مجد دین مؤید نخشب
طول بقای تو خواستیم ز یزدان
عمر تو عیش توهنی و مطیب
کف بدعا برگشاده ایم بحاجت
دعوت ما مستجاب گردان یارب
ماه بعقرب از آنکه نیک نباشد
ماه بقای عدوت باد یعقرب
عقرب زلفان و ماهرویان بادند
بسته و بگشاده پیش تو کمر و لب
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۳۰ - در هجاء خمخانه گوید
خر سر خمخانه ای بریش ترا تیز
کل را کوز است و ترکمانرا مونیز
ریش تو روزی هزار گوز کند کسب
. . . ن ترا وجه نی بسالی یک تیز
آنچه به . . . ن تو کرده میره با سهل
کرته بدرید تا بدامن و تیریز
کند زمیتین گوشتین بمیان رانت
میره با سهل کارزاری کاریز
برد در کاریز . . . ن مناره ببالا
تا بشب انداز سر چو مهره زر ریز
شاعر دهلیزئی نه شاعر صدوی
بگذر و دهلیزبان فرو برو که بیز
هر که ترا دید صدرخانه گرفته
پای کشان آردت ز صدر بدهلیز
ای سر خر شاعری که خایه بطان را
خرج شوی از برای خوشه پالیز
چون کدوی اریجی سرت بکلانی
مغز درونی بقدر نیمه گشنیز
دعوی دانش کنی و هیچ ندانی
وآنچه بدانی بنزد دانا ناچیز
هجو و مدیح و دوبیتی و غزل تو
با تو کم ارزد بیک جو و بدو پشیز
پنبه بگوش اندر آکند زتو ممدوح
پنبه چگویم که از ره ریزد و از ریز
شعر تو باید بآبریز درانداخت
گر بود از مشک بر نوشته باریز
غول بجای تو هست میرک سینا
دیو بجای تو هست لعبت خر خیز
کاغذ ساز از هزار دسته کاغذ
کاغذ هجو تو می برآرد ترویز
گنده دماغی بنفشه بوی نه کالوج
گنده دهانی کرفس خای نه کنگیز
ریزه خو خوان شعرائی و آئی
چون ز لب طبع خویش بختی کف ریز
مردم منم در مصاف شعر و تو حیزی
حیز به از تو چنانکه مرد به از حیز
از من و هجو تو بوی شونیز آید
دانا داند چه بوی دارد شونیز
یعنی شونیز گو خر سر را هجو
در سرت از هیچ عقل داری و تمیز
در دل تو کین سید رسل استی
راست بدانسان کجا سنائی ترشیز
نه چو تو یک خارجی است در همه راوند
نه چو تو یک ملحدیست در همه ترشیز
تیز درفش است در عبارت ترکی
سوزن هجوم ترا خلیده تر از تیز
تازه بود خوب دست و من بدرستی
تازه هجو و دو دسته بر سر تو نیز
گیز نمد باشد و مصحف او . . . ر
. . . ر به . . . ن تو باد و خفته تو برگیز
پیر شدی زیر بار هجو من ای عز
کردمت آزاد چو خر کره بشبکیز
کل را کوز است و ترکمانرا مونیز
ریش تو روزی هزار گوز کند کسب
. . . ن ترا وجه نی بسالی یک تیز
آنچه به . . . ن تو کرده میره با سهل
کرته بدرید تا بدامن و تیریز
کند زمیتین گوشتین بمیان رانت
میره با سهل کارزاری کاریز
برد در کاریز . . . ن مناره ببالا
تا بشب انداز سر چو مهره زر ریز
شاعر دهلیزئی نه شاعر صدوی
بگذر و دهلیزبان فرو برو که بیز
هر که ترا دید صدرخانه گرفته
پای کشان آردت ز صدر بدهلیز
ای سر خر شاعری که خایه بطان را
خرج شوی از برای خوشه پالیز
چون کدوی اریجی سرت بکلانی
مغز درونی بقدر نیمه گشنیز
دعوی دانش کنی و هیچ ندانی
وآنچه بدانی بنزد دانا ناچیز
هجو و مدیح و دوبیتی و غزل تو
با تو کم ارزد بیک جو و بدو پشیز
پنبه بگوش اندر آکند زتو ممدوح
پنبه چگویم که از ره ریزد و از ریز
شعر تو باید بآبریز درانداخت
گر بود از مشک بر نوشته باریز
غول بجای تو هست میرک سینا
دیو بجای تو هست لعبت خر خیز
کاغذ ساز از هزار دسته کاغذ
کاغذ هجو تو می برآرد ترویز
گنده دماغی بنفشه بوی نه کالوج
گنده دهانی کرفس خای نه کنگیز
ریزه خو خوان شعرائی و آئی
چون ز لب طبع خویش بختی کف ریز
مردم منم در مصاف شعر و تو حیزی
حیز به از تو چنانکه مرد به از حیز
از من و هجو تو بوی شونیز آید
دانا داند چه بوی دارد شونیز
یعنی شونیز گو خر سر را هجو
در سرت از هیچ عقل داری و تمیز
در دل تو کین سید رسل استی
راست بدانسان کجا سنائی ترشیز
نه چو تو یک خارجی است در همه راوند
نه چو تو یک ملحدیست در همه ترشیز
تیز درفش است در عبارت ترکی
سوزن هجوم ترا خلیده تر از تیز
تازه بود خوب دست و من بدرستی
تازه هجو و دو دسته بر سر تو نیز
گیز نمد باشد و مصحف او . . . ر
. . . ر به . . . ن تو باد و خفته تو برگیز
پیر شدی زیر بار هجو من ای عز
کردمت آزاد چو خر کره بشبکیز
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۳۸ - دلم چه خواهد
شاعرکی تاز باز یافه درآیم
هر نفسی تاز را بزخم درآیم
تا ز چو دیدم زمانش ندهم یکدم
تا بنمایم وثاق و حجره و جایم
گرد پلاس خر دریده نگردم
گنبد سیمین همی خوهد دل و رایم
گر بودم سیم کار گردد چون زر
ور نبود سیم لوس و لابه فزایم
یا بخریدار سیمناک فریبم
یا بتضرع که مرد دنگ گدایم
نرم کنم تار را گهی بدرشتی
گاه غلام باره را چو میره سپایم
تازی گرگم بوقت بره ربودن
پیش شبانان شکوه نوحه سرایم
خوه بدرشتی و خوه بنرمی با تاز
آخر خیری کنم که دیر نپایم
دعوت تازان کنم همی بشب عید
زانکه ندانم بروز عید کجایم
در شب شوال کودکانرا تا روز
گاه ببندم شوال و گاه گشایم
برفکنمشان بیکدگر که ب . . . ایند
بر لب . . . نشان بکینه دندان خایم
چون بتفاریق گای گای بیارند
من ز میان دو اسوزکی بربایم
تازان پرسند کیستی تو بگویم
من ز در بنده زادگان خدایم
سعد دول اینسخن ندارد باور
تا بشب عید خدمتی بنمایم
اسعد سعد آنکه سعد اکبر گوید
تاج سرت نی که خاک پای تو شایم
زو بکف آرم نوای دعوت تازان
زانکه ز ایام عید تا بتوانم
گرچه بشعر اندرون ز کدیه گرانی است
من بچنین شعر بر درش نه گدایم
هزل روا دارد از فرخجی این شعر
گر بچنین شعر مرو را بستایم
هر نفسی تاز را بزخم درآیم
تا ز چو دیدم زمانش ندهم یکدم
تا بنمایم وثاق و حجره و جایم
گرد پلاس خر دریده نگردم
گنبد سیمین همی خوهد دل و رایم
گر بودم سیم کار گردد چون زر
ور نبود سیم لوس و لابه فزایم
یا بخریدار سیمناک فریبم
یا بتضرع که مرد دنگ گدایم
نرم کنم تار را گهی بدرشتی
گاه غلام باره را چو میره سپایم
تازی گرگم بوقت بره ربودن
پیش شبانان شکوه نوحه سرایم
خوه بدرشتی و خوه بنرمی با تاز
آخر خیری کنم که دیر نپایم
دعوت تازان کنم همی بشب عید
زانکه ندانم بروز عید کجایم
در شب شوال کودکانرا تا روز
گاه ببندم شوال و گاه گشایم
برفکنمشان بیکدگر که ب . . . ایند
بر لب . . . نشان بکینه دندان خایم
چون بتفاریق گای گای بیارند
من ز میان دو اسوزکی بربایم
تازان پرسند کیستی تو بگویم
من ز در بنده زادگان خدایم
سعد دول اینسخن ندارد باور
تا بشب عید خدمتی بنمایم
اسعد سعد آنکه سعد اکبر گوید
تاج سرت نی که خاک پای تو شایم
زو بکف آرم نوای دعوت تازان
زانکه ز ایام عید تا بتوانم
گرچه بشعر اندرون ز کدیه گرانی است
من بچنین شعر بر درش نه گدایم
هزل روا دارد از فرخجی این شعر
گر بچنین شعر مرو را بستایم
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۵۱ - در هجو قوامی
تا ز طبیعی غر سیاه قوامی
چند کنی زین سپید کاری و خامی
د . . . ل غلامی بمانده ای و گرفته
پیر نعامی بجای د . . . ل غلامی
همچو نظامی هلاک و فتنه تازی
لیکن شغل تو بر خلاف نظامی
سیل ترقی ترا ورا به تنزل
رأی بپستی ترا ورا بتمامی
او بلطیفی کند نگاه ظریفی
تو بکلوکی نگه کنی و لگامی
کنک لگامی خوهی و بوس کلوکان
کز پس تو آرد بر کند بدو گامی
وز پس تو آرد برد راز کشد بوق
چون بحنا بر ببسته دست ختامی
. . . ر خوری چون خر و چو گاو بخسبی
گوئی بسپوز یکره ای خر عامی
گرد هلی نیستی چرا نهی ای د . . . ل
دهل حلالی به پیش بوق حرامی
دنبه گروگان چو یافتی دبه . . . ایه
تندی یکسو نهی و سازی رامی
دعوی داری بشاعری و ندیمی
رو که تو نه شاعر و ندیمی دامی
ماهی گرمابه گیری از بس آخر
سر تو معلوم نی مجلس سامی
صدر معالی علی عالی همت
ناصر دین نبی رسول تهامی
آن چو محمد سمر به نیکو خلقی
وان چو علی مشتهر بنیکو نامی
آنکه بآزاده خوئی و بظریفی است
بر دل آزادگان عزیز و گرامی
آن بگه جود نام سایل و زایر
دست تو برداشته کئی و کدامی
هر چه که داری بهر که خواهی بخشی
زانکه در آزادگی تمام تمامی
گاه سؤال و جواب اهل هنر را
عذب عباراتی و فصیح کلامی
از شکر عسکری حدیث تو خوشتر
چون شکر عسکری ز سبزه خامی
چشمه خورشید نور گستری از رای
وز کف بخشند سیل بار غمامی
خاک درت توتیای چشم کرام است
پس تو بدینروی نور چشم گرامی
هر که ببیند ترا سوار چه گوید
شمس فلک مرکب ستاره ستامی
شیر فلک را برد برو به بازی
آنکه تو باشی ورا مربی و حامی
هیبت و سهم تو بشکند دل اعدات
چونان کز آهن آبگینه شامی
روز فروزنده ای چو صبح بر احباب
تیرگی آرنده بر حسود چو شامی
دادی همنام تو طعام بمسکین
گرسنه آز از تو یافت سیر طعامی
سائل وزایر رحام پیش تو آرند
شکر فریضه است بر تو کاهل رخامی
زحمت رحمت شمار زانکه کریمی
رحمت بر تو که نز شمار لئامی
چند کنی زین سپید کاری و خامی
د . . . ل غلامی بمانده ای و گرفته
پیر نعامی بجای د . . . ل غلامی
همچو نظامی هلاک و فتنه تازی
لیکن شغل تو بر خلاف نظامی
سیل ترقی ترا ورا به تنزل
رأی بپستی ترا ورا بتمامی
او بلطیفی کند نگاه ظریفی
تو بکلوکی نگه کنی و لگامی
کنک لگامی خوهی و بوس کلوکان
کز پس تو آرد بر کند بدو گامی
وز پس تو آرد برد راز کشد بوق
چون بحنا بر ببسته دست ختامی
. . . ر خوری چون خر و چو گاو بخسبی
گوئی بسپوز یکره ای خر عامی
گرد هلی نیستی چرا نهی ای د . . . ل
دهل حلالی به پیش بوق حرامی
دنبه گروگان چو یافتی دبه . . . ایه
تندی یکسو نهی و سازی رامی
دعوی داری بشاعری و ندیمی
رو که تو نه شاعر و ندیمی دامی
ماهی گرمابه گیری از بس آخر
سر تو معلوم نی مجلس سامی
صدر معالی علی عالی همت
ناصر دین نبی رسول تهامی
آن چو محمد سمر به نیکو خلقی
وان چو علی مشتهر بنیکو نامی
آنکه بآزاده خوئی و بظریفی است
بر دل آزادگان عزیز و گرامی
آن بگه جود نام سایل و زایر
دست تو برداشته کئی و کدامی
هر چه که داری بهر که خواهی بخشی
زانکه در آزادگی تمام تمامی
گاه سؤال و جواب اهل هنر را
عذب عباراتی و فصیح کلامی
از شکر عسکری حدیث تو خوشتر
چون شکر عسکری ز سبزه خامی
چشمه خورشید نور گستری از رای
وز کف بخشند سیل بار غمامی
خاک درت توتیای چشم کرام است
پس تو بدینروی نور چشم گرامی
هر که ببیند ترا سوار چه گوید
شمس فلک مرکب ستاره ستامی
شیر فلک را برد برو به بازی
آنکه تو باشی ورا مربی و حامی
هیبت و سهم تو بشکند دل اعدات
چونان کز آهن آبگینه شامی
روز فروزنده ای چو صبح بر احباب
تیرگی آرنده بر حسود چو شامی
دادی همنام تو طعام بمسکین
گرسنه آز از تو یافت سیر طعامی
سائل وزایر رحام پیش تو آرند
شکر فریضه است بر تو کاهل رخامی
زحمت رحمت شمار زانکه کریمی
رحمت بر تو که نز شمار لئامی
سوزنی سمرقندی : بخش دوم قصاید
شمارهٔ ۲ - در هجو دلداری
نرخ جماع ار شبی رسید بدینار
کار فروشنده راست وای خریدار
خوش بهل ای جان و کاهلی مکن ای دوست
پشت به دیوار بامشان مکن ای یار
به ز تو بسیار هشته است و هلد نیز
تو نه تو آری همی خیار ببازار
دست بدیوار نه که روی نکو را
گنج روانست زیر هر که دیوار
سیم بدست آر زانکسی که نهادت
بهر جماع تو سیم بر سر دستار
دست بدستار دار و سیم چو دادت
پشت بدو دار تا گشاید شلوار
گوئی عار است هشتن آری عار است
هیچ کسی کو که سر بر آرد ازین عار
یک سروده شاخ چون گوزن برآرند
هر چه درین شهر شهره بینی و عیار
آسان کار است هشتن ار تو ندانی
منت بیاموزم ار بداری شلوار
. . . ر به . . . ن چون نفس رود بگلوبر
همچو نفس میکند بشرط برو آر
هیچ برون در نمیرسی بطبیعت
تو رو و بیرون شو اندرون کن برآر
نزد خرد پیشگان اهل صناعت
دار بود سودمند و . . . اد زیان کار
من نه بر آنم که تو زیان زده باشی
جمله زیان بر منست و سود تو بسیار
ایکه ز یک تیز تو به نیم شب اندر
چشم گروگان خفته گردد بیدار
خفته چه باشی بخواب غفلت برخیز
پیش که ریش آوری درم نه و دینار
پند مرا کار بند و برره . . . ادن
راست تر از تیر باش و نرمتر از تار
قلب مپندار مرمرا که نه قلبم
آنچه بگویم ترا زاندک و بسیار
من خر پیرم بکاروان لواطه
گر نبرم بار ره برم بعلفزار
. . . ن یکی کودک ار درست بمانم
از مشرف خاک بو نو اسم بیزار
گر بگروگان خود نیابم توفیق
راه نمونی کنم به کیسه سرکار
خسرو سادات میر شرق و خراسان
صدر و سر اهل بیت حیدر کرار
آنکه ز حمدان خوشگوار لطیفش
گنده و شلف آرزو کند خر انبار
کنج دهان معای شیب کند آب
از صفت . . . ر او چو سازم گفتار
هست چو آن گرد گژم و بر سر آن گرد
عرصه نیرم شکن تبر زده یکبار
سرش چو ناریست کفته در پی خفتن
دانککی چند نارسیده در آن نار
هر که از آن نار دانه خورد خنک دل
گشت و چو گلنار کرد گونه و رخسار
کیسه زر چون زنار دانه بیاکند
کسوت دیبا گرفت و مرکب رهوار
. . . ر مخوان نعمت زمین و زمانرا
رأفت بی مال خوان و صحت بیمار
. . . ن عدو را دریغ باشد از آن . . . ر
باد بنیمور من عدوش گرفتار
دست بدارم ز هزل و مدح سرایم
زانکه خداوند من بمدح سزاوار
ای شه اولاد مصطفی که زایزد
تاج شرف داری و کرامت بر تار
در برت از حضرت رسول دو منشور
وز دل امت ولایتی خوش و هموار
ملک سیادت ترا و پیش و پس تو
غیرت کرار رزم و لشکر جرار
از پس نهمار تا چه گفت معزی
هر که کند قصد تخت و بخت تو نهمار
جد تو مختار ایزد است و تو در فضل
از همه اولاد جد خویشی مختار
منکر فضل تو نیست هیچکس الا
آنکه ندارد بدین جد تو اقرار
امت جد تو از سخای تو بی بهر
نیست بعالم و راز عبید و زاحرار
گردن کس زیر بار منت تو نیست
زانکه نه منت نهی بکس نه نهی بار
ابر سخائی و آفتاب فتوت
بر سر عالم همی نباب و همی بار
رایت اقبال تو چو گشت سرافراز
گشت نگون بخت حاسد تو زاد بار
آنکه نگونسار شد مباد سرافراز
وانکه سرافراز شد مباد نگونسار
باز در هزل برگشایم از آن تا
هجو کنم بر عدوی جاه تو ایثار
باد دل حاسد تو تنگ و . . . س زنش
همچو فراخی ره فراخی عمار
این بدو صد بار از آن بهست که گفتم
گنبد سیمینش را چو نیمه دینار
کار فروشنده راست وای خریدار
خوش بهل ای جان و کاهلی مکن ای دوست
پشت به دیوار بامشان مکن ای یار
به ز تو بسیار هشته است و هلد نیز
تو نه تو آری همی خیار ببازار
دست بدیوار نه که روی نکو را
گنج روانست زیر هر که دیوار
سیم بدست آر زانکسی که نهادت
بهر جماع تو سیم بر سر دستار
دست بدستار دار و سیم چو دادت
پشت بدو دار تا گشاید شلوار
گوئی عار است هشتن آری عار است
هیچ کسی کو که سر بر آرد ازین عار
یک سروده شاخ چون گوزن برآرند
هر چه درین شهر شهره بینی و عیار
آسان کار است هشتن ار تو ندانی
منت بیاموزم ار بداری شلوار
. . . ر به . . . ن چون نفس رود بگلوبر
همچو نفس میکند بشرط برو آر
هیچ برون در نمیرسی بطبیعت
تو رو و بیرون شو اندرون کن برآر
نزد خرد پیشگان اهل صناعت
دار بود سودمند و . . . اد زیان کار
من نه بر آنم که تو زیان زده باشی
جمله زیان بر منست و سود تو بسیار
ایکه ز یک تیز تو به نیم شب اندر
چشم گروگان خفته گردد بیدار
خفته چه باشی بخواب غفلت برخیز
پیش که ریش آوری درم نه و دینار
پند مرا کار بند و برره . . . ادن
راست تر از تیر باش و نرمتر از تار
قلب مپندار مرمرا که نه قلبم
آنچه بگویم ترا زاندک و بسیار
من خر پیرم بکاروان لواطه
گر نبرم بار ره برم بعلفزار
. . . ن یکی کودک ار درست بمانم
از مشرف خاک بو نو اسم بیزار
گر بگروگان خود نیابم توفیق
راه نمونی کنم به کیسه سرکار
خسرو سادات میر شرق و خراسان
صدر و سر اهل بیت حیدر کرار
آنکه ز حمدان خوشگوار لطیفش
گنده و شلف آرزو کند خر انبار
کنج دهان معای شیب کند آب
از صفت . . . ر او چو سازم گفتار
هست چو آن گرد گژم و بر سر آن گرد
عرصه نیرم شکن تبر زده یکبار
سرش چو ناریست کفته در پی خفتن
دانککی چند نارسیده در آن نار
هر که از آن نار دانه خورد خنک دل
گشت و چو گلنار کرد گونه و رخسار
کیسه زر چون زنار دانه بیاکند
کسوت دیبا گرفت و مرکب رهوار
. . . ر مخوان نعمت زمین و زمانرا
رأفت بی مال خوان و صحت بیمار
. . . ن عدو را دریغ باشد از آن . . . ر
باد بنیمور من عدوش گرفتار
دست بدارم ز هزل و مدح سرایم
زانکه خداوند من بمدح سزاوار
ای شه اولاد مصطفی که زایزد
تاج شرف داری و کرامت بر تار
در برت از حضرت رسول دو منشور
وز دل امت ولایتی خوش و هموار
ملک سیادت ترا و پیش و پس تو
غیرت کرار رزم و لشکر جرار
از پس نهمار تا چه گفت معزی
هر که کند قصد تخت و بخت تو نهمار
جد تو مختار ایزد است و تو در فضل
از همه اولاد جد خویشی مختار
منکر فضل تو نیست هیچکس الا
آنکه ندارد بدین جد تو اقرار
امت جد تو از سخای تو بی بهر
نیست بعالم و راز عبید و زاحرار
گردن کس زیر بار منت تو نیست
زانکه نه منت نهی بکس نه نهی بار
ابر سخائی و آفتاب فتوت
بر سر عالم همی نباب و همی بار
رایت اقبال تو چو گشت سرافراز
گشت نگون بخت حاسد تو زاد بار
آنکه نگونسار شد مباد سرافراز
وانکه سرافراز شد مباد نگونسار
باز در هزل برگشایم از آن تا
هجو کنم بر عدوی جاه تو ایثار
باد دل حاسد تو تنگ و . . . س زنش
همچو فراخی ره فراخی عمار
این بدو صد بار از آن بهست که گفتم
گنبد سیمینش را چو نیمه دینار
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۶ - ای کودکان
. . . ر من ای کودکان ز کار فرو ماند
زار بگریم بر او که زار فرو ماند
. . . ر نگویم ز کار ماند، چگویم
رستم دستان ز کار زار فرو ماند
. . . ر نبد، شیر بد که از فزع او
شیر شکاری بمرغزار فرو ماند
سال برآمد مرا به پنجه و او را
پنجه فرو ریخت، وز شکار فرو ماند
بود مرا خر زه ای چنانکه نیارست
خر بمری پیش او ز هار فرو ماند
ماده خری تنگ بسته را بنهادم
چنبر بگسست و در نوار فرو ماند
باز بر آنگونه سست گشت که گوئی
ماده خری زیر تنگ بار فرو ماند
کره سوی ماده خر برد ببیابان
مژده که آن کنگ خر فشار فرو ماند
آنکه سر از نیفه برفروخت چو برخاست
خفت و سر از پاچه ازار فرو ماند
آنکه ز بیگانگان نفیر برآورد
اکنون از خفت و خیز یار فرو ماند
رنج میان پای کف و . . . ن و . . . س از وی
خاست که از کار هر چهار فرو ماند
دل نکنم تنگ از آن سبب که در اینکار
بهتر ازین کس دو صد هزار فرو ماند
زار بگریم بر او که زار فرو ماند
. . . ر نگویم ز کار ماند، چگویم
رستم دستان ز کار زار فرو ماند
. . . ر نبد، شیر بد که از فزع او
شیر شکاری بمرغزار فرو ماند
سال برآمد مرا به پنجه و او را
پنجه فرو ریخت، وز شکار فرو ماند
بود مرا خر زه ای چنانکه نیارست
خر بمری پیش او ز هار فرو ماند
ماده خری تنگ بسته را بنهادم
چنبر بگسست و در نوار فرو ماند
باز بر آنگونه سست گشت که گوئی
ماده خری زیر تنگ بار فرو ماند
کره سوی ماده خر برد ببیابان
مژده که آن کنگ خر فشار فرو ماند
آنکه سر از نیفه برفروخت چو برخاست
خفت و سر از پاچه ازار فرو ماند
آنکه ز بیگانگان نفیر برآورد
اکنون از خفت و خیز یار فرو ماند
رنج میان پای کف و . . . ن و . . . س از وی
خاست که از کار هر چهار فرو ماند
دل نکنم تنگ از آن سبب که در اینکار
بهتر ازین کس دو صد هزار فرو ماند
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۱۷ - ریش دلبر
تاختن آورد بر بتان ختن ریش
باز نگردد بمکر و حیلت و فن ریش
بر دل خوبان اینزمانه بیکبار
کرد گشاده در بلا و محن ریش
وای و دریغا که خیر خیر سپه کرد
عارض آن ماهروی سیم ذقن ریش
آوخ و درد او حسرتا که برآورد
گرد ز فرق بتان چین و شکن ریش
دلبر من ریش را برابر من کرد
آوخ ازین دلبر و برابر من ریش
بوسه گهی کاندر او حلاوت جان بود
راست بزد چون خلیده نی، بسمن ریش
چه نخ دوست را ز زلف رسن بود
چاه شد انباشته، چو گشت رسن ریش
دار حسن گشت یار من بدرازی
چون رسن آویخته ز دار حسن ریش
تنگدلم، کان نگار تنگ دهن را
تنگ در آمد بگرد تنگ دهن، ریش
کشن پر از نیشکر برآمد و بگرفت
جای بر آن شکرین عقیق، یمن ریش
گرد بناگوش آن نگارین بگرفت
جای شکن گیر زلفق توبه شکن ریش
پیش شمن شانه آن صنم زدی از زلف
زد بدل زلف شانه پیش شمن ریش
بتکده عشق را و تن رخ او بود
بت نپرسند شمن چو گشت و تن ریش
ای پدر از درد ریش کندن فرزند
جامه درو خاک پاش بر سرو کن ریش
جان پدر رحم کن بجان پدر بر
سست بیکبارگی فرو مفکن ریش
من صفت ریش تو چه دانم کردن
ای همه تن ریش و باز ای همه تن ریش
ای چو خران . . . ر خورده، ریش فرومان
تا چو دم گاو درکشی بدهن ریش
باز نگردد بمکر و حیلت و فن ریش
بر دل خوبان اینزمانه بیکبار
کرد گشاده در بلا و محن ریش
وای و دریغا که خیر خیر سپه کرد
عارض آن ماهروی سیم ذقن ریش
آوخ و درد او حسرتا که برآورد
گرد ز فرق بتان چین و شکن ریش
دلبر من ریش را برابر من کرد
آوخ ازین دلبر و برابر من ریش
بوسه گهی کاندر او حلاوت جان بود
راست بزد چون خلیده نی، بسمن ریش
چه نخ دوست را ز زلف رسن بود
چاه شد انباشته، چو گشت رسن ریش
دار حسن گشت یار من بدرازی
چون رسن آویخته ز دار حسن ریش
تنگدلم، کان نگار تنگ دهن را
تنگ در آمد بگرد تنگ دهن، ریش
کشن پر از نیشکر برآمد و بگرفت
جای بر آن شکرین عقیق، یمن ریش
گرد بناگوش آن نگارین بگرفت
جای شکن گیر زلفق توبه شکن ریش
پیش شمن شانه آن صنم زدی از زلف
زد بدل زلف شانه پیش شمن ریش
بتکده عشق را و تن رخ او بود
بت نپرسند شمن چو گشت و تن ریش
ای پدر از درد ریش کندن فرزند
جامه درو خاک پاش بر سرو کن ریش
جان پدر رحم کن بجان پدر بر
سست بیکبارگی فرو مفکن ریش
من صفت ریش تو چه دانم کردن
ای همه تن ریش و باز ای همه تن ریش
ای چو خران . . . ر خورده، ریش فرومان
تا چو دم گاو درکشی بدهن ریش
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۱۸ - تاختن آورد بر بتان ختن ریش
ای بهمه تن گناه کرده، مکن ریش
هست سزای عقوبت همه تن، ریش
دل بسک اندر شکن چو کشن برآمد
بیش زناخن بردی در مشکن ریش
ریش فرومان و پیر کودک خود باش
رخنه مکن ناخنان خویش و مکن ریش
ریش بمان تا کلان شود بتمامی
. . . ر خوری پیش سینه باز فکن ریش
شرم نکردی که مرد برنا گشتی
راز روی . . . ر، میکنی ز ذقن ریش
ریش برآورده، . . . ر نتوان خورد
با تو ازینگونه هیچ گفت سخن ریش؟
از تو کلانتر، هزار کس را گادم
تیر سر . . . ر انگشت مجن ریش
. . . ن کلان ترا نگردد کاسد
رونق بازار، با دوازده من ریش
ریش مکن تیر ماه، تا بهاران
همچو گیاورد بد روی بمسن ریش
فصل بهاران بوقت داری زنهار
باز نداری ز جای ریدن من ریش
. . . ن من آن ریش ریش کرده زنخدان
برمکن ای . . . ر خواره مادر وزن ریش
بر زنخت باد کفچه، کفچه . . . رم
سرد لقائی بمان و کفچه مزن ریش
این به همان وزن و قافیه است که گفتم
تاختن آورد بر بتان ختن، ریش
هست سزای عقوبت همه تن، ریش
دل بسک اندر شکن چو کشن برآمد
بیش زناخن بردی در مشکن ریش
ریش فرومان و پیر کودک خود باش
رخنه مکن ناخنان خویش و مکن ریش
ریش بمان تا کلان شود بتمامی
. . . ر خوری پیش سینه باز فکن ریش
شرم نکردی که مرد برنا گشتی
راز روی . . . ر، میکنی ز ذقن ریش
ریش برآورده، . . . ر نتوان خورد
با تو ازینگونه هیچ گفت سخن ریش؟
از تو کلانتر، هزار کس را گادم
تیر سر . . . ر انگشت مجن ریش
. . . ن کلان ترا نگردد کاسد
رونق بازار، با دوازده من ریش
ریش مکن تیر ماه، تا بهاران
همچو گیاورد بد روی بمسن ریش
فصل بهاران بوقت داری زنهار
باز نداری ز جای ریدن من ریش
. . . ن من آن ریش ریش کرده زنخدان
برمکن ای . . . ر خواره مادر وزن ریش
بر زنخت باد کفچه، کفچه . . . رم
سرد لقائی بمان و کفچه مزن ریش
این به همان وزن و قافیه است که گفتم
تاختن آورد بر بتان ختن، ریش
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۱ - خر خمخانه
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۵ - خر دجال
ای خر دجال گرگ یوسف خوانی
خود را این بذله لطیف کپک مخت
گرگ و خری هم بر آهن مثال که خنثی
دخت و پسر هم پسر نفایه و هم دخت
گر خریا گرگ پوست از تو کنم باز
از جهت پوستین، نه از پی کیمخت
آنکه مرا پوستین وصوف وصلت داد
آن تو کی داد گر قطار کنی بخت
خام طمع شاعری و شعر تو هم خام
نه طمع تو نه شعر تو، نخوهم پخت
کعبه نظم سخن خراب شد از تو
همچو ز بخت النصر حظیره در تخت
اشتر بختی دوان دوان به . . .
بخت نصر بر تو باد لعنت بر بخت
خود را این بذله لطیف کپک مخت
گرگ و خری هم بر آهن مثال که خنثی
دخت و پسر هم پسر نفایه و هم دخت
گر خریا گرگ پوست از تو کنم باز
از جهت پوستین، نه از پی کیمخت
آنکه مرا پوستین وصوف وصلت داد
آن تو کی داد گر قطار کنی بخت
خام طمع شاعری و شعر تو هم خام
نه طمع تو نه شعر تو، نخوهم پخت
کعبه نظم سخن خراب شد از تو
همچو ز بخت النصر حظیره در تخت
اشتر بختی دوان دوان به . . .
بخت نصر بر تو باد لعنت بر بخت
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۱۰ - ای پسر
ای پسر گر به . . . س شوی چو بزرگان
از پی تو خوان نهند و شمع فروزند
پس مشو از بهر آنکه از پی یک . . . س
کینه ز گربه بده طریق بتوزند
پره بینی کنند و کوس ببرند
سبلتها برکنند و پنجه بسوزند
خاره بکوبند و دست و پای ببندند
سیر به . . . ون در خلندو درز بدوزند
باز روانش درافکنند نگونسار
تا که کلید درش به . . . ون بسپوزند
گربه چو خصم بزرگواران باشد
کایشان بر سبیلت مکنکگان چوزند
گربه . . . س روز کور نیکو نبرد
کوری کاین مهتران ستاره روزند
از پی تو خوان نهند و شمع فروزند
پس مشو از بهر آنکه از پی یک . . . س
کینه ز گربه بده طریق بتوزند
پره بینی کنند و کوس ببرند
سبلتها برکنند و پنجه بسوزند
خاره بکوبند و دست و پای ببندند
سیر به . . . ون در خلندو درز بدوزند
باز روانش درافکنند نگونسار
تا که کلید درش به . . . ون بسپوزند
گربه چو خصم بزرگواران باشد
کایشان بر سبیلت مکنکگان چوزند
گربه . . . س روز کور نیکو نبرد
کوری کاین مهتران ستاره روزند
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۱۸ - خواجه امام
خواجه امام خطیب نوحی بادا
عمر تو از عمر نوح نیز فزونتر
نخشب گشته ز مصر خرم و خوشتر
عزت تو در وی از عزیز فزونتر
هرکه ترا دوستدار نیست بنخشب
گوه بریشش درون و تیز فزونتر
خواجه حسین ترا بروی تو فردا
دعوت سازم ز ببست حیز فزونتر
مطرب و ره گوی خوانم از برده صف
باده ز پنجاه قطر میر فزونتر
تا زان آرم به پیش او بنشانم
از عدد کوز و از مویز فزونتر
رخ بسفیدی و زلفشان بسیاهی
از شب و روز دی و تمیز فزونتر
هریک مانند میر احمد از دول
. . . ون بود باز از فقیر فزونتر
نزد غلامبارگان شهر نماید
قیمت . . . ونشان ز یک پشیز فزونتر
وز پی تو تازگی گریز گریزان
در حیل از ما گه گریز فزونتر
نازی آرم چنانکه حلقه . . . ونش
ناید از چشم کفجلیز فزونتر
چیزی بفرست تا بسازم دعوت
زانکه ندارد درست چیز فزونتر
عمر تو از عمر نوح نیز فزونتر
نخشب گشته ز مصر خرم و خوشتر
عزت تو در وی از عزیز فزونتر
هرکه ترا دوستدار نیست بنخشب
گوه بریشش درون و تیز فزونتر
خواجه حسین ترا بروی تو فردا
دعوت سازم ز ببست حیز فزونتر
مطرب و ره گوی خوانم از برده صف
باده ز پنجاه قطر میر فزونتر
تا زان آرم به پیش او بنشانم
از عدد کوز و از مویز فزونتر
رخ بسفیدی و زلفشان بسیاهی
از شب و روز دی و تمیز فزونتر
هریک مانند میر احمد از دول
. . . ون بود باز از فقیر فزونتر
نزد غلامبارگان شهر نماید
قیمت . . . ونشان ز یک پشیز فزونتر
وز پی تو تازگی گریز گریزان
در حیل از ما گه گریز فزونتر
نازی آرم چنانکه حلقه . . . ونش
ناید از چشم کفجلیز فزونتر
چیزی بفرست تا بسازم دعوت
زانکه ندارد درست چیز فزونتر
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۲۰ - سوزنی از ابلهی چه کرد
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۲۲ - حنائی
دید حنائی به . . . یلر میل زن خویش
وانچه کلان . . . ایر شهر خیل زن خویش
برد زنش را به . . . ایر خوردن مهمان
رفت بهر خانه ای طفیل زن خویش
داد به . . . ادن بزن سبیل و ز کنجی
گرم فرو . . . ید بر سبیل زن خویش
غله امسال اگر گروگان گردد
جمله بپیماید او بکیل زن خویش
مفت زن و زن بمزد گشت و فرو جست
از نفقات نهار و لیل زن خویش
ویل نیاید اگر بقلب حنائی
بر شده بیند بچرخ ویل زن خویش
کرد زن خویش را سهیل خر انبار
گشت حنائی همان سهیل زن خویش
بر سر او سیل غم براند زن و رفت
تا کندی ناودان بسیل زن خویش
. . . ایر به . . . ون کسی بود که نگوید
دید حنائی به . . . ایر میل زن خویش
وانچه کلان . . . ایر شهر خیل زن خویش
برد زنش را به . . . ایر خوردن مهمان
رفت بهر خانه ای طفیل زن خویش
داد به . . . ادن بزن سبیل و ز کنجی
گرم فرو . . . ید بر سبیل زن خویش
غله امسال اگر گروگان گردد
جمله بپیماید او بکیل زن خویش
مفت زن و زن بمزد گشت و فرو جست
از نفقات نهار و لیل زن خویش
ویل نیاید اگر بقلب حنائی
بر شده بیند بچرخ ویل زن خویش
کرد زن خویش را سهیل خر انبار
گشت حنائی همان سهیل زن خویش
بر سر او سیل غم براند زن و رفت
تا کندی ناودان بسیل زن خویش
. . . ایر به . . . ون کسی بود که نگوید
دید حنائی به . . . ایر میل زن خویش
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۲۸ - من رمه بانم
از خرتر تا جرس گشاده زبانم
ناصر مغ را بتاج خرقان بانم
تاج و مرا با دو خر مباشرت افتاد
وی بغم این و من بحسرت آنم
تاج بمن گفت من مفلسف عصرم
بر رمه گوسفند عقل شبانم
گرگ گیاخوار و گوسفند دریده
در رمه من بوند و من رمه بانم
عاجز کار منند لاله و زیرک
هیچ ندانند از اینکه هیچ ندانم
با همه فرزانگی و عقل مغ اندیش
بر خر مغ عاجزم که پیر و جوانم
ناصر مغ را بتاج خرقان بانم
تاج و مرا با دو خر مباشرت افتاد
وی بغم این و من بحسرت آنم
تاج بمن گفت من مفلسف عصرم
بر رمه گوسفند عقل شبانم
گرگ گیاخوار و گوسفند دریده
در رمه من بوند و من رمه بانم
عاجز کار منند لاله و زیرک
هیچ ندانند از اینکه هیچ ندانم
با همه فرزانگی و عقل مغ اندیش
بر خر مغ عاجزم که پیر و جوانم
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۳۶ - خاک خراسان