تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - تنها نه قلب دل نگه او شکسته است
تنها نه قلب دل نگه او شکسته است
بازار خوش نگاهی آهو شکسته است
در باغ بهر مشق ستم هر بنفشه ای
پیش خط سیاه تو زانو شکسته است
از بس سیاه مستی نازش زخود ربود
آن چشم را زبان سخنگو شکسته است
امروز محتسب نه به می متهم شده است
این کاسه بارها به سر او شکسته است
چون دیدنش توان که زهر تاب آن کمر
در دیدهٔ نظارگیان مو شکسته است
قلب هزار دل شکند با اشاره ای
طرف کلاه ناز بر ابرو شکسته است
امروز باز تا چه شنیدی، چه دیده ای؟
جویا چه شد که رنگ تو بر رو شکسته است
بازار خوش نگاهی آهو شکسته است
در باغ بهر مشق ستم هر بنفشه ای
پیش خط سیاه تو زانو شکسته است
از بس سیاه مستی نازش زخود ربود
آن چشم را زبان سخنگو شکسته است
امروز محتسب نه به می متهم شده است
این کاسه بارها به سر او شکسته است
چون دیدنش توان که زهر تاب آن کمر
در دیدهٔ نظارگیان مو شکسته است
قلب هزار دل شکند با اشاره ای
طرف کلاه ناز بر ابرو شکسته است
امروز باز تا چه شنیدی، چه دیده ای؟
جویا چه شد که رنگ تو بر رو شکسته است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - پیوسته ذوق باده چو خون در دل من است
پیوسته ذوق باده چو خون در دل من است
گویی ز صاف و درد می آب و گل من است
از تخم عشق یار که در سینه کاشتم
برداشتن دل از دو جهان حاصل من است
افتادگی است مقصد صحرا نورد عشق
واماندگی به راه طلب منزل من است
از میل خاطری که به آن دلربا مراست
دانسته ام که خاطر او مایل من است
محراب بندگی است شهیدان عشق را
این تیغ کج که در کمر قاتل من است
بیتابی ام چو گرد زمین را به یاد داد
این طور بال و پر زدن بسمل من است
عاشق که با خود است به غربت فتاده است
از خود به هر طرف که روم منزل من است
دریا به خاک ره نفشاند گهر به مفت
این اختراع دیدهٔ دریا دل من است
آن قطره خون سوخته کز کبریای عشق
قلزم خروش آمده جویا، دل من است
گویی ز صاف و درد می آب و گل من است
از تخم عشق یار که در سینه کاشتم
برداشتن دل از دو جهان حاصل من است
افتادگی است مقصد صحرا نورد عشق
واماندگی به راه طلب منزل من است
از میل خاطری که به آن دلربا مراست
دانسته ام که خاطر او مایل من است
محراب بندگی است شهیدان عشق را
این تیغ کج که در کمر قاتل من است
بیتابی ام چو گرد زمین را به یاد داد
این طور بال و پر زدن بسمل من است
عاشق که با خود است به غربت فتاده است
از خود به هر طرف که روم منزل من است
دریا به خاک ره نفشاند گهر به مفت
این اختراع دیدهٔ دریا دل من است
آن قطره خون سوخته کز کبریای عشق
قلزم خروش آمده جویا، دل من است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۷۲ - درویشیم به حشمت دارا برابر است
درویشیم به حشمت دارا برابر است
فقرم به پادشاهی دنیا برابر ا ست
آنجا که عشق شور به بحر دل افکند
یک قطرهٔ سرشک به دریا برابر است
وحشت مرا به عالم دیگر فکنده است
گمنامی ام به شهرت عنقا برابر است
دون همتی که سرکشی اش می خلد به دل
در پیش ما به خار کف پا برابر است
ما خلق خوش به شاهی عالم نمی دهیم
این گوشهٔ بهشت به دنیا برابر است
جویا به آرزو نرسد در جهان کسی
عمرش اگر به طول تمنا برابر است
فقرم به پادشاهی دنیا برابر ا ست
آنجا که عشق شور به بحر دل افکند
یک قطرهٔ سرشک به دریا برابر است
وحشت مرا به عالم دیگر فکنده است
گمنامی ام به شهرت عنقا برابر است
دون همتی که سرکشی اش می خلد به دل
در پیش ما به خار کف پا برابر است
ما خلق خوش به شاهی عالم نمی دهیم
این گوشهٔ بهشت به دنیا برابر است
جویا به آرزو نرسد در جهان کسی
عمرش اگر به طول تمنا برابر است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - این ماه چارده که ترا در برابر است
این ماه چارده که ترا در برابر است
حقا که پیش روی تو نادر برابر است
افشای عیب خود نکنی روبروی خلق
چون معصیت کنی که خدا در برابر است؟
آیینه خانه ای است جهان موسم بهار
هر سو که نگریم هوا در برابر است
ای حق طلب ز دامن حیدر مدار دست
آیینهٔ خدای نما در برابر است
آن دولتی که در طلبش عمرها گذشت
جویا هزار شکر مرا در برابر است
حقا که پیش روی تو نادر برابر است
افشای عیب خود نکنی روبروی خلق
چون معصیت کنی که خدا در برابر است؟
آیینه خانه ای است جهان موسم بهار
هر سو که نگریم هوا در برابر است
ای حق طلب ز دامن حیدر مدار دست
آیینهٔ خدای نما در برابر است
آن دولتی که در طلبش عمرها گذشت
جویا هزار شکر مرا در برابر است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۷۸ - لعلت مرا به کام دل آب حیات ریخت
لعلت مرا به کام دل آب حیات ریخت
گویی خدا ز شیرهٔ جان این نبات ریخت
هنگامه ساز صد چو زلیخا و یوسف است
ته جرعه ای که حسن تو بر کاینات ریخت
نام خدا، لبت رگ ابری است درفشان
از بس گهر زلعل تو حسن نکات ریخت
هندوی چشم شوخ تو از سرخی خمار
امروز رنگ میکده در سومنات ریخت
از حسن سیر مایه مرا در سبوی دل
جویا می نگاه به قصد زکات ریخت
گویی خدا ز شیرهٔ جان این نبات ریخت
هنگامه ساز صد چو زلیخا و یوسف است
ته جرعه ای که حسن تو بر کاینات ریخت
نام خدا، لبت رگ ابری است درفشان
از بس گهر زلعل تو حسن نکات ریخت
هندوی چشم شوخ تو از سرخی خمار
امروز رنگ میکده در سومنات ریخت
از حسن سیر مایه مرا در سبوی دل
جویا می نگاه به قصد زکات ریخت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۰۳ - آرام تو نشانهٔ هواداران دل است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۰۴ - از سوز سینه مغز سرم در گرفته است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - بر آفتاب عارض او خال مشکبوست
بر آفتاب عارض او خال مشکبوست
یا نافهٔ فتاده زآهوی چشم اوست
یادت بخیر باد که مینای دل مرا
چون غنچه از خیال تو لبریز رنگ و بوست
شوقی ز هر سوی بدلم رو نهاده است
در شیشه این می شفقی خوشتر از کدوست
کس را به خوبی خط رخسار او چه حرف
آری هر آنچه سر زند از نیکوان نکوست
جویا مجو زمردم خودبین یگانگی
مردم که دارد آینه در پیش رو دو روست
یا نافهٔ فتاده زآهوی چشم اوست
یادت بخیر باد که مینای دل مرا
چون غنچه از خیال تو لبریز رنگ و بوست
شوقی ز هر سوی بدلم رو نهاده است
در شیشه این می شفقی خوشتر از کدوست
کس را به خوبی خط رخسار او چه حرف
آری هر آنچه سر زند از نیکوان نکوست
جویا مجو زمردم خودبین یگانگی
مردم که دارد آینه در پیش رو دو روست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۱۸ - در مشربی که مسلک و منزل برابر است
در مشربی که مسلک و منزل برابر است
موج عنان گسسته به ساحل برابر است
دل برد طفلی از من و داغم که پیش او
یک مهرهٔ گلین بدو صد دل برابر است
این نقد دنیوی دهد آن فیض اخروی
کی دست بخشش و کف سایل برابر است
آرام واله تو کم از اضطراب نیست
تمکین حیرت و طپش دل برابر است
در دست دل بود سر زنجیر آسمان
هر مد آه ما به سلاسل برابر است
جویا مرا به پیرهن دل عبیرجان
با گرد راه مرشد کامل برابر است
موج عنان گسسته به ساحل برابر است
دل برد طفلی از من و داغم که پیش او
یک مهرهٔ گلین بدو صد دل برابر است
این نقد دنیوی دهد آن فیض اخروی
کی دست بخشش و کف سایل برابر است
آرام واله تو کم از اضطراب نیست
تمکین حیرت و طپش دل برابر است
در دست دل بود سر زنجیر آسمان
هر مد آه ما به سلاسل برابر است
جویا مرا به پیرهن دل عبیرجان
با گرد راه مرشد کامل برابر است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۲۱ - تا کام خواهش از می بی غش گرفته است
تا کام خواهش از می بی غش گرفته است
برگ گلی است لعل تو کآتش گرفته است
شب تا سحر هوازدهٔ آرزوی تست
گر غنچه را دماغ مشوش گرفته است
تا خواهشم به نعمت دیدار دست یافت
صد بوسه زان دو لب به نمک چش گرفته است
تأثیر آه ماست که هر شام از شفق
اطراف دامن فلک آتش گرفته است
چون بگسلم ز یار که جویا دل مرا
با تارتار طرهٔ دلکش گرفته است
برگ گلی است لعل تو کآتش گرفته است
شب تا سحر هوازدهٔ آرزوی تست
گر غنچه را دماغ مشوش گرفته است
تا خواهشم به نعمت دیدار دست یافت
صد بوسه زان دو لب به نمک چش گرفته است
تأثیر آه ماست که هر شام از شفق
اطراف دامن فلک آتش گرفته است
چون بگسلم ز یار که جویا دل مرا
با تارتار طرهٔ دلکش گرفته است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۳۰ - برخاک آنچه از مژهٔ ما چکیده است
برخاک آنچه از مژهٔ ما چکیده است
صد آنقدر به دامن دل واچکیده است
صد چشمه ام ز هر بن مو جوش میزند
خون جگر ز دیده نه تنها چکیده است
پیوسته در نهاد زمین شور قلزم است
بر خاک اشک از مژه ام تا چکیده است
شرمنده ام که خون دل بی ادب چرا
بر دامنش ز زلف چلیپا چکیده است
فریاد از فراق تو کز چشم تر مرا
در هر فشردن مژه دریا چکیده است
موج میست لعل تو یا بال مرغ روح
یا قطره خون که از دل جویا چکیده است
صد آنقدر به دامن دل واچکیده است
صد چشمه ام ز هر بن مو جوش میزند
خون جگر ز دیده نه تنها چکیده است
پیوسته در نهاد زمین شور قلزم است
بر خاک اشک از مژه ام تا چکیده است
شرمنده ام که خون دل بی ادب چرا
بر دامنش ز زلف چلیپا چکیده است
فریاد از فراق تو کز چشم تر مرا
در هر فشردن مژه دریا چکیده است
موج میست لعل تو یا بال مرغ روح
یا قطره خون که از دل جویا چکیده است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۳۶ - از موج چین، جبین هر آن کس که ساده است
از موج چین، جبین هر آن کس که ساده است
دایم در بهشت به رویش گشاده است
هان بی خبر سفینهٔ عمر تو از نفس
در جذر و مد بحر خطر اوفتاده است
کامل نشد هنوز بهار جمال تو
یعنی گل تو غنچه و سروت پیاده است
سر بر کنار دامن منزل نهاده است
چون نقش پای هر که ز پا اوفتاده است
بر خود ز سوی خلق ره فیض را مبند
جویا در بهشت جبین گشاده است
دایم در بهشت به رویش گشاده است
هان بی خبر سفینهٔ عمر تو از نفس
در جذر و مد بحر خطر اوفتاده است
کامل نشد هنوز بهار جمال تو
یعنی گل تو غنچه و سروت پیاده است
سر بر کنار دامن منزل نهاده است
چون نقش پای هر که ز پا اوفتاده است
بر خود ز سوی خلق ره فیض را مبند
جویا در بهشت جبین گشاده است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - آرام در مقام رضای خدا گرفت
آرام در مقام رضای خدا گرفت
دست کسی که دامن آل عبا گرفت
باشد چو صبح هر نفسش مایهٔ حیات
مهرت به دل هر آنکه زصدق و صفا گرفت
ترسم مباد سنگ شود شیشهٔ دلم
از بس ز سردمهری آن بیوفا گرفت
در پرده شمیم گل از شرم شد نهان
رنگت چو ا زخمار می از رخ هوا گرفت
خون کدام بلبل بیدل به خاک ریخت
کز گل بهار زر به سپر خونبها گرفت
داغم که امشب آینهٔ زنگ بسته ی
آن هرزه خرج جلوه ز مه رونما گرفت
جویا! زتلخکامی نومیدی آرمید
کام خود آنکه از دل بی مدعا گرفت
دست کسی که دامن آل عبا گرفت
باشد چو صبح هر نفسش مایهٔ حیات
مهرت به دل هر آنکه زصدق و صفا گرفت
ترسم مباد سنگ شود شیشهٔ دلم
از بس ز سردمهری آن بیوفا گرفت
در پرده شمیم گل از شرم شد نهان
رنگت چو ا زخمار می از رخ هوا گرفت
خون کدام بلبل بیدل به خاک ریخت
کز گل بهار زر به سپر خونبها گرفت
داغم که امشب آینهٔ زنگ بسته ی
آن هرزه خرج جلوه ز مه رونما گرفت
جویا! زتلخکامی نومیدی آرمید
کام خود آنکه از دل بی مدعا گرفت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۵۳ - تنها نه در ره تو مرا شمع آه سوخت
تنها نه در ره تو مرا شمع آه سوخت
تا پیه چشم بود چراغ نگاه سوخت
دودش بهار عنبر دریای رحمت است
هر دل که او در آتش شرم گناه سوخت
زان جلوه ای که حسن تو امشب بکار برد
دیدم ستاره داغ شد از رشک و ماه سوخت
چون شمع زآتش دل شب زنده دار خویش
ما را شب فراق تو موی کلاه سوخت
ظالم مروتی بدل ناز پرورم
بیچاره در غم تو به حال تباه سوخت
آن را که نیست زنده چو جویا دلش به عشق
چون شمع بر مزار به لب مد آه سوخت
تا پیه چشم بود چراغ نگاه سوخت
دودش بهار عنبر دریای رحمت است
هر دل که او در آتش شرم گناه سوخت
زان جلوه ای که حسن تو امشب بکار برد
دیدم ستاره داغ شد از رشک و ماه سوخت
چون شمع زآتش دل شب زنده دار خویش
ما را شب فراق تو موی کلاه سوخت
ظالم مروتی بدل ناز پرورم
بیچاره در غم تو به حال تباه سوخت
آن را که نیست زنده چو جویا دلش به عشق
چون شمع بر مزار به لب مد آه سوخت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۷۳ - دوش آمد و به روز سیاهم نشاند و رفت
دوش آمد و به روز سیاهم نشاند و رفت
با من نبود جز دلی آنهم ستاند و رفت
بگذشت نوبهار و فزون شد جنون مرا
گل تخم خار خار تو در دل فشاند و رفت
شب را چسان به صبح رسانم کجا روم
هر چند گفتمش مرو امشب نماند و رفت
از شرم ریزش مژگانم شب فراق
ابر سیه تر آمد و دامن تکاند و رفت
پا بر زمین ممال که بر بود گوی فیض
زین عرصه هر که توسن همت جهاند و رفت
صبر آمد و زگریه فرو خوردم فشاند
چندان سرشک کاتش دل را نشاند و رفت
جویا ببین که صاف نگه را به دیدنی
از پرده های چشم و دل ما چکاند و رفت
با من نبود جز دلی آنهم ستاند و رفت
بگذشت نوبهار و فزون شد جنون مرا
گل تخم خار خار تو در دل فشاند و رفت
شب را چسان به صبح رسانم کجا روم
هر چند گفتمش مرو امشب نماند و رفت
از شرم ریزش مژگانم شب فراق
ابر سیه تر آمد و دامن تکاند و رفت
پا بر زمین ممال که بر بود گوی فیض
زین عرصه هر که توسن همت جهاند و رفت
صبر آمد و زگریه فرو خوردم فشاند
چندان سرشک کاتش دل را نشاند و رفت
جویا ببین که صاف نگه را به دیدنی
از پرده های چشم و دل ما چکاند و رفت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۷۷ - بدکاره رحمت از چه سبب چشمداشت داشت
بدکاره رحمت از چه سبب چشمداشت داشت
دهقان امید حاصل هر چیز کاشت داشت
گفتم مگر زباده چو گل بشکفانمش
می خورد و سرگرانی نازی که داشت داشت
روزش مدام عید و شبش قدر بوده است
هر کس نه فکر شام و نه امید چاشت داشت
زین خاکدان کسی که بشد از دل سلیم
نقدی که بهر توشه عقبی گذاشت داشت
جویا ندید از غم عشق تو فتح باب
امیدها ز هر چه که بر دل گماشت داشت
دهقان امید حاصل هر چیز کاشت داشت
گفتم مگر زباده چو گل بشکفانمش
می خورد و سرگرانی نازی که داشت داشت
روزش مدام عید و شبش قدر بوده است
هر کس نه فکر شام و نه امید چاشت داشت
زین خاکدان کسی که بشد از دل سلیم
نقدی که بهر توشه عقبی گذاشت داشت
جویا ندید از غم عشق تو فتح باب
امیدها ز هر چه که بر دل گماشت داشت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۷۸ - گرداب بحر عشق مرا آشیانه ای است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۸۷ - نبود دلی که در طلب اعتبار نیست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۸۸ - در عشق فتح باب دل از اضطراب هاست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۹۲ - پیوسته عشق درصدد خودنمایی است
پیوسته عشق درصدد خودنمایی است
این سرو و قمری و گل و بلبل بهانه ای است
شبهای وصل هر مژه برهم زدن مرا
بسیار دردناک تر از تازیانه ای است
ما بیدلان غریب دیار چمن نه ایم
هر گل برای بلبل ما آشیانه ای است
در گرد سرمه حلقهٔ چشمش ز مردمک
از بهر صید طایر دل دام و دانه ای است
جویا ز خویشتن به طلب نقد مدعا
کاین پیکر ضعیف طلسم خزانه ای است
این سرو و قمری و گل و بلبل بهانه ای است
شبهای وصل هر مژه برهم زدن مرا
بسیار دردناک تر از تازیانه ای است
ما بیدلان غریب دیار چمن نه ایم
هر گل برای بلبل ما آشیانه ای است
در گرد سرمه حلقهٔ چشمش ز مردمک
از بهر صید طایر دل دام و دانه ای است
جویا ز خویشتن به طلب نقد مدعا
کاین پیکر ضعیف طلسم خزانه ای است