تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۷۲ - حسن او بار دگر می بینی
حسن او بار دگر می بینی
عکس رخسار قمر می بینی
من نبینم ز دهانش اثری
تو بگو هیچ اثر می بینی؟
از میانش به خدا بر تو دهم
هیچ جز بند کمر می بینی
شکرش عقل مرا کرد شکار
شکر عقل شکر می بینی
به دلی هم نظری نفروشد
این گرانی نظر می بینی
قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۸۲ - دیر پیوند بتی زود کسل
دیر پیوند بتی زود کسل
روی بر تافته زین تافته دل
با چنان موی کز او مشک بشرم
با چنان روی کز او ماه خجل
نتوان راز نهان داشت ز خلق
نتوان ماه بر اندود بگل
آنچنان ماه که بگذشته بر او
سه یک از سی شب و ده یک ز چهل
تا همی جان و دل از من ببری
وای تو گر نکنم منت بحل
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۱۹ - مدح سیف الدین حسن جاندار
آنچه بر من ز دل و دلدار است
چون دهم شرح که بس بسیار است
گر، تن است، از در او محروم است
ور دل است، از بر من آوار است
حالش از هر که به پرسم گوید
که خبر دارم از او، بر کار است
عملی یافت دلم بر در او
چیست پر غمزه که آن سالار است
من اگر بیدل و یارم سهل است
چون در این حادثه دل با یار است
سر، و زر، هر دو همی خواهد دوست
خوشتر آن است که خوش بازار است
تا بجائی که در این ملک امروز
هرچه او می نگشد. مردار است
چو منی را بدلی کرد سیاه
طره دوست، چنین طرار است
پیش از این بود صلیبی و امروز
کار کار قدح و زنار است
صبر گفتا که حمایت کنمت
دیدم او نیز به حال زار است
نه که بعد از کنف فضل خدای
حامی من شرف احرار است
کیست تاج الامرا، سیف الدین
جان احسان، حسن جاندار است
چون حسن، وقت سخازر پاش است
چون علی، روز دغا کرار است
گرچه در زرم سپهدار شه است
به تن خود سپهی جرار است
هر کجا صف بکشد خصم، دراست
باز اگر حمله کند، دیوار است
نه زمین است و موقر صفت است
نه، سپهر است و بلند آثار است
در دغا باز مخالف شکن است
در سخن، طوطی خوش گفتار است
شاه روح است نگویم باد است
ضوء مهر است، نگویم نار است
چار ارکان، هنر معمور است
هرکجا دست و دلش معمار است
عفو او، پرده تن عصیانست
ذهن او، پرده در اسرار است
بر کف و خنجر او آسان است
هرچه بر طبع فلک دشوار است
گر ز او گرچه حریف ظفر است
بس گران صورت و ناهموار است
تا سنانش ز عدو گلگون شد
گشت معلوم که گل با خار است
عقل چندان می مهرش خورده
زو عجب دارم اگر هشیار است
از قضا خیره تر و خیره سر است
دل داناش چنان بیدار است
تا زمین محتمل حلم وی است
ماهی و گاو مثقل بار است
هر کجا نقد سخن وزن کنند
ذهن طیاره ی او معیار است
از پی قصف سر و مجمر دل
خلق شکر گرو او عطار است
اول از منطقه داران بولاش
فلک ثابته را اقرار است
جامه صبح بلند است سنانش
چون بر او بر اثر ازهار است
اینهمه خون که خدنکش خورده است
گر ببوئی دهنش ناهار است
ای کلید در روزی کف تو
بر در بخل همو مسمار است
عزم و حزم تو که چرخ ظفری
صورت ثابته و سیار است
خور، از آن آینه روحانی است
که در او عکس تو را دیدار است
چون محیط فلکی گنج کمال
مهر و ماهت درم و دینار است
خیل تاش دل کوشنده ی توست
شیر، از آن پر جگر و عیار است
عجب است اینکه بعهد تو جهان
بند فرمان در اغیار است
چون فلک سینه پر آتش دارد
هرکه زیر فلک غدار است
حال ایام چرا منقلب است
میل گردون چو بیک هنجار است
آسمان ریش کهن تازه کند
زان، بصورت شبه زنکار است
فضل را روز اجل نزدیک است
ضغف حالش بنگر بیمار است
چاره اهل هنر کن که تو را
چاره ی اهل هنر ناچار است
خاصه خادم که ز اندوه سفر
خاطرش منزل صد تیمار است
فرش و خیمه چه کمی دارد لیک
غم اسب و سپرش بسیار است
تا زمین را اثر آرام است
تا فلک را صفت رفتار است
زیر پای تو زمین با دو قمر
که سوار فلک دوار است
مدت عمر تو چون عمر سخن
که نه صد ذرع و کزومقدار است
اثیر اخسیکتی : غزلیات
شماره ۱۳ - یا رب آن ماه تمام، آن من است
یا رب آن ماه تمام، آن من است
که به قد، سرو خرامان من است
با سر زلف پریشان، همه روز
در پی کار پریشان من است
عمر جاوید طمع می دارم
که لبش چشمه ی حیوان من است
آن لب، آن لب، که شکر بنده ی اوست
کس چه داند، چه به دندان من است
غمزه ی او، همه کفر است ولیک
کفر او، بهتر از ایمان من است
از سگ کوی ویم نیست دریغ
سخنش کز همه در جان من است
من که دیوانگیم از سر اوست
زلف او سلسله جنبان من است
جرم زنجیر وی است اینکه زغم
پیرهن بر تن زندان من است
اینکه در پای صد اندوهم گشت
هم دلی بی سر و سامان من است
این همه هست و همی گوید اثیر
«یا رب، آن ماه تمام آن من است»
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۷۴ - در مدح حسن بن احمد گوید
گاه آن است که طفلان چمن
اندر آیند چو عیسی به سخن
گه گشایند دهان از لاله
گه نمایند زبان از سوسن
مددی از دم عیسی است نسیم
ثری از کف موسی است چمن
لاله غرقه به خون همچو حسین
سوسن زنده نفس همچو حسن
چاک زد غنچه گریبان صد جای
از بدی عهد گل تر دامن
گل چو شاهان ز پس پرده غیب
حرکت کرده بسوی گلشن
باد بر شه ره او غاشیه کش
ابر در موکب او مقرعه زن
مشک بید از جهت تحفه باغ
کرده صد لخلخه از مشک ختن
صبح خندان چو گل و گل چون صبح
سحری چاک زده پیراهن
گل چنان آتش افروخت به لطف
که قدح را شده پر آب دهن
یاسمن چون شد فواره می
جوی می باید راندن به چمن
آفرین باد که بوئی دارند
از نسیم کرم خواجه من
حسن احمد خاص آن صدری
که نهادند سرانش گردن
کلک او تیزتر از تیر فلک
لطف او پاک تر از در عدن
روشن آمد ز جهان تاریک
چون زر از سنگ و گهر از معدن
نه عجب کز قلم چون تیرش
تیغ خورشید بپوشید جوشن
ای بدیهای عدو را لطفت
کرده پاداش به نیکی کردن
لطف مفزای که گه گاه چراغ
هم بمیرد چو فزون شد روغن
رای خورشید وشت چون درتافت
ماه را سوخته گردد خرمن
شدمت بنده بگردان نامم
نسزد دون ترا نام حسن
دوست کامم ز تو و بر من هست
هم بدین جرم جهانی دشمن
ریسمان و ارم از آن می تابند
که تهی چشم تراند از سوزن
تا شب روز مرقع پوشند
سقف این خانگه بی روزن
بادت از زاویه داران فلک
داعیان پیش خدای ذوالمن
خاک پای تو جهان سرکش
رام امر تو سپهر توسن
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۹۳ - در مدح خاقان محمود خان گوید
طلع الشمس علی الندمان
فاشرب الراح علی الریحان
شاید ار داد ز گل بستانی
که به رخ رشک گل بستانی
افرغ القهوة فی الکاس لکی
یفرغ القلب من الاشجان
باده از دست غمت بستاند
چون تو از دست منش بستانی
ضحک الورد بلافم کما
بکت السحب بلا اجفان
من چو ابر از غم تو گریانم
تو چو گل با همه کس خندانی
جارفی الود فاشکوه الی
ملک المشرق بغراخان
خسرو عادل خاقان محمود
آن چو محمود به ملک ارزانی
غررالورد علی الاغصان
لمعت من طرف الریحان
رفت بر تخت گل زندانی
همچو یوسف ز چه کنعانی
مسمعات انطرفی بدویه؟
بلشادبن الذی الحان؟
به بلبلان در چمنش پنداری
مطربانند ز پر دستانی
هاتها تسکرنا هات فقد
حرم الحزن علی السکران
در ده آن مایه شادی در ده
تا که مان از کف غم بستانی
فرص اللهو نعیم عجب
وبوحش فتن الازمان؟
سست عهدی فلک می بینی
بی وفائی جهان می دانی
اتری ملکک یبقی ابدا
لست بالمالک به غراخان
طمع دولت جاوید مدار
نه شهنشاه جهان خاقانی
قرة فی حدق الدولة بل
فلذة من کبد السلطان
شاه شاهان جهان محمود آن
که ندارد چو محمد ثانی
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۷ - دل و جانم به ره جانان است
دل و جانم به ره جانان است
گر بدو باز رسم جان آن است
پای در دامن صبر آرم از آنک
دست دست ستم هجران است
آن چه من می کشم از فرقت او
چرخ کوشید بسی نتوانست
حال هجران دو یار همدم
من چه گویم که به نتوان دانست
شاد میباشد حسن در غم او
که هم او در دو هم او درمان است
آه ترسم که به سلطان نرسد
که غمش بر دل من سلطان است
شاه بهرام شه مسعود آنک
صورت دولت و نقش جان است
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۱۷ - عشق بازی صدم افزون افتاد
عشق بازی صدم افزون افتاد
لیک زینسان نه که اکنون افتاد
دوست بس طرفه و دلخواه آمد
یار بس چابک و موزون افتاد
بر خیال رخ تو کرد گذر
اشک من زان همه گلگون افتاد
من کم از هیچم و قسمم ز غمش
طرفه آن کز همه افزون افتاد
زانکه تا چشم بدش نگزاید
چشم نیکوش در افسون افتاد
چکنم با دل پر خون فکار
که از او در جگرم خون افتاد
زلف بر گوش نهد تا گویند
که مه از دائره بیرون افتاد
یارب آن زلف خم اندر خم او
راستار است به من چون افتاد
حسن از دوست چه نالی چندین
کانچه افتاد ز گردون افتاد
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۲۹ - پسرا تا کی از این خواهد بود
پسرا تا کی از این خواهد بود
وین دلم چند حزین خواهد بود
نه همانا که همه سال چنین
مرکب حسن تو زین خواهد بود
بی قرینا که توئی گر زینسان
خوی بد با تو قرین خواهد بود
امشبم روی چو بر روی تو نیست
دانکه بر روی زمین خواهد بود
دل من تنگ چو حلقه است و خوش آنک
حلقه را در نگین خواهد بود
پیش من باش زمانی که مرا
این دم باز پسین خواهد بود
من بدانم که ترا گر تو توئی
هجر بر وصل گزین خواهد بود
دل تنگم ز تو بد خواهد دید
بهر مهرم ز تو کین خواهد بود
هیچ رایش به همه حال زدیم؟
اگر این کار چنین خواهد بود
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۴۰ - سخت با ما تو بخیلی بسلام
سخت با ما تو بخیلی بسلام
نیک مائیم ترا عاشق و رام
جان ما عاشق و تو معشوقه
دل ما صید و سر زلف تو دام
روی و زلفین تو خون آمد و مشک
وصل و هجر تو حلال است و حرام
بوسه خواهم در حال بده
مکن ای دوست مرا دشمن کام
نقره اندامی و من زر رویم
بزر پخته خرم نقره خام
آن چنانم ز نحیفی که همی
نتوانم زد یکدم بدو گام
نعمت روی تو می باید و بس
بسر تو که تمام است تمام
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۶۲ - خاک را چاک زد ای دوست گیاه
خاک را چاک زد ای دوست گیاه
عمر برباد مده باده بخواه
بی نظر چشم شکوفه است سفید
بی گناه دل لاله است سیاه
در چمن عود همی سوزد باد
وز فلک رنگ همی ریزد ماه
شود آیینه گردون تاریک
هر زمانی که کند در ما آه
نیک و بد می کند آن روز به روز
تا بیفتد ز طرب گاه به گاه
می بدست آر چه خیزد ز خرد
گل شفیع است چه ترسی ز گناه
همه پر صورت دیده نرگس
همه پر شکل زبان است گیاه
تا ببینند بدان صنع خدای
تا بگویند بدین مدحت شاه
شاه بهرام که گیرد عالم
همه تا یک دو مه انشاء الله
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۷۶ - بی تو دردی است ز هر درمانی
بی تو دردی است ز هر درمانی
اینت بی دردی و بی درمانی
زلف پر فتنه فشانی هر دم
فتنه زلف چرا ننشانی
ماه روئی و چو چرخ دم ساز
هر زمان پرده همی گردانی
بر دل من که تو داری می کن
هرچه از جور و جفا بتوانی
گرچه از لطف چو باری بی بومت؟
همه اندام لب و دندانی
چو به یک بوسه چنانی تندی
جان ز دستم بغلط بستانی
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۷۹ - ایکه دل را دل و جان را جانی
ایکه دل را دل و جان را جانی
وز دل و جان چه نکوتر آنی
از تو دل در بر من عاریتی
بی تو جان در تن من زندانی
دل فدای تو که بس دلجوئی
جان نثار تو که خوش جانانی
ایکه در دل چو جهان می دانی
آه کز دیده چو جان پنهانی
عاشق زار توام می بینی
بنده خاص شهم می دانی
قصه آتش دل من چکنم
خود تو چون آب فرو می خوانی
در میان دلی و این چه عجب
وطن گنج بود ویرانی
سید حسن غزنوی : ترجیعات
شمارهٔ ۷ - در مدح ابوطاهر است
در برش برگ سمن می باید
وز خطش مشک ختن می باید
خاک بایست گل مه پرورد
کلک خورشید چمن می باید
لطف رویش همگان می بینند
روی لطفش سوی من می باید
دل من در چه سیمینش فتاد
آه کز مشک رسن می باید
گفتمش بوسه بزن گفت آری
بهر این کار دو تن می باید
چون زند بوسه که با یار او را
اولا شکل دهن می باید
حیلتش چیست ثنای خواجه
اگرش راه سخن می باید
در دریای کرم بوطاهر
آن ز سیماش سعادت ظاهر
مکن ای جان که سمر خواهد شد
وین دلم زیر و زبر خواهد شد
تو چه پنداری کاخر همه عمر
دست بیداد تو در خواهد شد
من چگویم که تو چون بی خبری
خود ترا زود خبر خواهد شد
بد شد افسوس میان من و تو
آه ترسم که بتر خواهد شد
جگرم خون شد و آمد در چشم
باز آن خون بجگر خواهد شد
تا یکی بوسه بندهی زینهار
که جهان زیر و زبر خواهد شد
نشود از تو پسر خواجه به سر
اگر از مات بسر خواهد شد
در دریای کرم بوطاهر
آن ز سیماش سعادت ظاهر
آنکه اقبال جهان را ماند
صورتش بخت جوان را ماند
طبع او کان گهر گشت ولیک
لفظ او گوهر کان را ماند
هر یک از چشمه گشای قلمش
نقشبندی زمان را ماند
به مراد دل و جان می گردد
راست گوئی تو زمان را ماند
روز خصمش که سیه تر هر دم
نیک شبهای خزان را ماند
چون ز خاک قدمش جان زنده ست
چون توان گفت که جان را ماند
هست چیزی که کند عمر دراز
قصه کوتاه شد آنرا ماند
در دریای کرم بوطاهر
آن ز سیماش سعادت ظاهر
ای ز لفظت درو گوهر زاده
وی ز خلقت گل و شکر زاده
خاک بستان درت را چو قلم
آب حیوان همه از سر زاده
مایه و سایه خلق و خلقت
باغ بر زاد و گل تر زاده
جوهر وقت قران اعظم
بهر اقبال ز مادر زاده
در ثنای توام از پرده غیب
نو عروسان معطر زاده
نیست در عالم و گر هست کجاست
چو تو یک مهتر و مهتر زاده
خواند این بیت چو از جان پرسند
کیست با بخت برادر زاده
در دریای کرم بوطاهر
آن ز سیماش سعادت ظاهر
عیدت ای صدر همایون بادا
روزگارت چو تو میمون بادا
هر سعادت که از آن نتوان گفت
به تو و روی تو مفتون بادا
ای چو گل چاک دل دشمن تو
همچو لاله جگرش خون بادا
لیک از دائره بیرون مرغیست
که از این دائره بیرون بادا
پدر و هر سه برادر بخشید
که رخ هر همه گلگون بادا
هر قلاده که زند منتشان
زیور ابلق گردون بادا
روز اقبال شما هر ساعت
همچو عمر فلک افزون بادا
فضولی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - دل اسیر خم گیسوی تو شد
دل اسیر خم گیسوی تو شد
دیده حیران مه روی تو شد
تن چون موی مرا هر سر مو
بسته سلسله موی تو شد
سبب رغبت محراب مرا
میل طاق خم ابروی تو شد
باعث شوق طواف حرمم
نسبت خاک سر کوی تو شد
اشکم از هر مژه هر گوشه روان
بهوای قد دلجوی تو شد
خضر گویند بقا یافت مگر
کشته غمزه جادوی تو شد
شکوه ها داشت فضولی ز بتان
تو چه کردی که دعاگوی تو شد
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۲۷ - باغ پیروز و چمن پدرام است
باغ پیروز و چمن پدرام است
یار در مجلس و می در جام است
فال فرخنده و گیتی بمراد
بخت بیدار و جهان بر کام است
اختر میمون ما را یار است
توسن گردون ما را رام است
امن و راحت را اینک گاه است
عیش و عشرت رانک هنگام است
که خداوند اجل میر نظام
میهمان عضدالاسلام است
وز پی خدمت میر اندر بزم
آسمان در شمر خدام است
باد از خاک رهش گلبیز است
باده از شوق لبش گلفام است
تاک چون شاهد زرین پوش است
جوی چون دلبر سیم اندام است
سیب مانند کف برجیس است
نار همرنگ رخ بهرام است
چون زمرد بدل سنگ درون
مغزها در شکم بادام است
راست پنداری بادام دو مغز
دو بچه در شکم یکمام است
بط درون شط با رخت سپید
همچو حاجی بگه احرام است
به اذان آید قمری بر سرو
همچنان مؤذن کاندر بام است
لوحش الله که از دست امیر
ابر را مخزن گوهر وام است
بارک الله که میرم گه رزم
در یکی بیشه دو صد ضرغام است
داو را میرا الله الحمد
که بداندیش تو روزش شام است
حرز اقبال ترا بر بازو
سکه بخت ترا بر نام است
کلک تو طوطی شکرشکن است
رمح تو ماهی بحر آشام است
آن یکی چون قلم بن مقله
آن یکی چون علم رهام است
چشم تقدیرت بر فرمان است
گوش گردونت بر پیغام است
قهر تو خرمن جان را شرر است
مهر تو گردن دل را رام است
در معارک رخ تو عباس است
در شداید لب تو بسام است
ماه تابانت در رخسار است
ابر آبانت در اکمام است
دشمنت زشت تر از ابلیس است
حاسدت خوارتر از بلعام است
از لبت هر چه تراود مطبوع
گر همه لطف وگر دشنام است
هر سری کو ز کمندت بجهد
مبتلای ورم سرسام است
تو از اسرار کسان باخبری
راست گویم ز حقت الهام است
چون بجنبی تو بجنبد گردون
چون بیارامی خاک آرام است
بمرادآباد اینک سفرت
همچو شیری است که در آجام است
میزبان تو امام بن امام
کرمش وافر وجودش عام است
اسدالمله والدین آنکو
اسداللهش فرخ نام است
لقبش خواجه امام است ولی
کنیتش نیز ابوالایتام است
رمزها را لب او کشاف است
رزقها را کف وی قسام است
گاه بخشش کف او قاموس است
وقت جنبش دل او طمطام است
باز گسترد یکی خوان شگرف
که درازایش پانصد گام است
مرغ و ماهی را بر سفره وی
هر شبانروز صلای عام است
به طفیل میر این خواجه مگر
خلق را جمله پی اطعام است
صحنها چیده که از غیرتشان
چهره شمس نهاری شام است
لوتها پخته که با لذتشان
خورش دیگ معانی خام است
تا که در گیتی تکرار و مرور
در شهور اندر و در اعوام است
میر را بینم در باغ مراد
تا ابد شاد و خوش و پدرام است
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۱۰۱ - باز بگشود صبا دست ستم
باز بگشود صبا دست ستم
زد سر زلف ریاحین برهم
ابر زد در صف بستان خیمه
سرو افراشته بگردون پرچم
سرو ماننده تیری شده راست
بید مجنون چو کمانی شده خم
باغ خوشبوی تر از روضه خلد
راغ دلجوی تر از باغ ارم
لعلگون لاله نعمان گوئی
رسته از خون سیاوش بقم
بر رخ باغ نوشتند ز نو
پی دفع نظر نامحرم
صاد والقرآن با طاسین میم
قاف والقرآن با نون و قلم
بید با باد سحرگه شب و روز
عشقبازیها دارند بهم
باد چون عنتره ابن الشداد
بید ماننده ام الهیثم
خار در دامن گل پنداری
ام خالد شد و مروان حکم
دست گل بوسه زند باد صبا
بمثال شمنان پای صنم
برق را باشد روی عذرا
رعد را باشد خوی اخزم
ابر پنداری مستسقی شد
پای تا سرش همی کرده ورم
باد مانند پزشگان بدرد
پرده ثرب و صفاقش از هم
بهر صحت را بزلش سازد
آب بیرون کشد از زیر شکم
شاخ نو رسته و آن شاخ کهن
گشته اندر صف بستان توأم
چون عروسی که یکی زلف برند
وآندگر زلف پریشان و بخم
آن شقایق را سرخست قبای
لیک تاریک و سیاهست شکم
گوئی اندر دل لعلین قدحی
دست نقاش زد از مشک رقم
باغ را رنگ و رخی ماویه سان
ابر را دست و دلی چون حاتم
همچو خوی بر رخ ترکان بهار
از هوا ریزد بر گل شبنم
در دل لاله یکی تیر چنان
چشم روئین تن و تیر رستم
حرم و رکن و صفاو مروه
حجر و حجر و منی و زمزم
ما نمی جوئیم ای شیخ نژند
ما نمیخواهیم ای پیر دژم
باده چون گهر و طرف چمن
ساقی چون قمر و روی صنم
اندرین عالم اگر دست دهد
نفروشم بهزاران عالم
این از آن من چه خوب و چه زشت
آن از آن تو چه بیش و چه کم
تا بسرسبزی دستور اجل
تا به اقبال امیر اعظم
باده روشن و گلگون گیریم
با رخی فرخ و جانی خرم
داور فضل و هنر میر نظام
شمع صاحبنظران صدر امم
آن ببستان هنر سبز درخت
باغ دولت را حی العالم
رخ زیبایش خورشید وجود
کف والایش دریای کرم
این بطغیان شداید صابر
آن بطوفان هزاهز محکم
تنش مجموعه آیات و کلم
دلش گنجینه آیات و حکم
رحمتش چیست سحابی وابل
غضبش چیست قضائی مبرم
ای قضا کرده بداندیش تولا
ای بامر تو فلک گفته نعم
کاه با مهرت از کوهی بیش
کوه با قهرت از کاهی کم
شهر تبریز همانست که بود
منبع فتنه و طغیان و ستم
روز در کوچه و بازار کسی
بتن تنها نگذاشت قدم
خانه ها یکسره بنگاه خطر
کوچه ها یکسسره دریای نقم
دیوها بودی در کسوت حور
گرگها بودی در جلد غنم
عصمت خلق از ایشان برباد
شادی مردم از ایشان ماتم
همه را دعوی حلوائی بود
نو ز ناگشته عنبشان حصرم
روزگاری نگذشته است که تو
اندرین ملک نهادی مقدم
نوش در ساغر دیوان شده نیش
شهد در کاسه دونان شده سم
لب استیزه ز بیمت شده لال
گوش ظلم است ز بانگ تو اصم
اژدها خوار حسام کج تو
طعمه سازد دل شیران اجم
ضیغم رایت فرخنده تو
خواب خرگوش دهد بر ضیغم
دیو عاجز شده گوئی دارد
دست والای تو انگشتر جم
یا در انگشت همایون تو شد
خاتم مهر وصی خاتم
آن علی ابن ابی طالب راد
که بود ختم رسل را بن عم
مالک عرصه امکان و حدوث
خسرو کشور ایجاد و قدم
ناز دارد ز نژادش حوا
فخر سازد بوجودش آدم
تیغ تیزش لسعی موسی کف
لب لعلش خضری عیسی دم
لب شیرینش سپهدار وجود
تیغ رنگینش قلا ورز عدم
ای باخلاص تومقبول نماز
ای ز میلاد تو مسجود حرم
هم توئی کوی نبی را محرم
هم توئی راز خدا را محرم
صدر والای مهین میر نظام
خواجه راد و امیر اعظم
کاسر خصم تو شد تا که بود
رایت نصبش بر فتح تو ضم
ای بهین مرتبه دستور اجل
وی مهین پایه خداوند نعم
بسکه دوشیزه طبعم بسرای
ماند فرتوت شد و کوژ و دژم
روح من عود سرودی همچون
دخت ذوالاصبع یعنی اثرم
این زمان از دم روح القدسی
یعنی از نفخه آن فرخ دم
حامل روح مدیح تو شده است
همچو بر نطفه عیسی مریم
ادیب الممالک : ترجیعات
شمارهٔ ۳ - در نکوهش مشروطه خواهان دروغی و زمامداران پس از بمباردمان رواق مطهر امام هشتم
این چه مشروطه منحوسی بود
که در رنج بر این خلق گشود
این چه برق است که از خرمن ملک
برد بر چرخ نهم شعله و دود
این چه عدل است که از ما بستد
هرچه بخشنده ی منان بخشود
گرچه مشروطه نبود این ترتیب
جو بما داده و گندم بنمود
زشت چونانکه کسی نام نهد
بعرقچین زن زانیه خود
دوخت بر قامت ما پیرهنی
که نه زان تار عیان است و نه پود
پیرهن پاره و یوسف در چاه
گرگ مسکین دهنش خون آلود
کودک و مرد و زن و پیر و جوان
مؤمن و گبر و نصاری و جهود
جانشان رنجه شد و دیده گریست
دلشان خست و بدنشان فرسود
جز وزیران خیانتگر رذل
کس نبردست ازین سودا سود
هر که آمد بسر مسند امر
ریش برکند و به سبلت افزود
بن دیوان حرم را کاوید
بام ایوان کلیسا اندود
زردگوشان را کردند امیر
چند تن روسیه کور کبود
برد ازین دکه حمیت کالا
کرد ازین خانه سعادت بدرود
ظلم و اجحاف و ستم یافت رواج
عدل و انصاف و کرم شد نابود
سگ چوپان شده با گرگ انباز
بره را گرگ ستمکاره ربود
زن فروشان را از حق نفرین
حق پرستان را از بنده درود
هر که بدخواسته نیکی نبرد
آنکه جو کاشته گندم ندرود
اندرین فکر بدم کز بالا
هاتف غیبم در گوش سرود
دیده در خون جگر زد غوطه
باد لعنت به چنین مشروطه
نام این غول ز گیتی گم باد
بر زده شاخ و بریده دم باد
رسم این جور که نامش شده عدل
همچو آئین محبت گم باد
پی و شریان هواخواهانش
بدم مار و دم کژدم باد
توسن همت مشروطه طلب
سوخته یال و شکسته سم باد
جای این آیه منحوسه شوم
سوره نور و قل اللهم باد
سینه چاک غم این مشروطه
سوده و کوفته چون گندم باد
دامن و جیب وزیران دنی
پاره چون خیک و تهی چون خم باد
آبشان یکسره در کوزه و جام
پر ز جراره چو خاک قم باد
وندرین آتش سوزان تنشان
تا ابد سوخته چون هیزم باد
مردم دیده ی دانش که رخش
دور از دیده ی این مردم باد
گفت این دائره مقطوع النسل
چون خر اخته و پاپ رم باد
دیده در خون جگر زد غوطه
باد لعنت به چنین مشروطه
راز داران همه غماز شدند
خائنان در حرم راز شدند
زاغ با طوطی و بلبل با جغد
در صف باغ هم آواز شدند
تخمها در دل مرغان ز غرور
جوجه کردند و به پرواز شدند
پشه ها بر تن خلق آخته نیش
همچو جراره اهواز شدند
هفت پستانان بر نطع قمار
همه استاد شش انداز شدند
پست طبعان فرومایه دون
بر همه خلق سرافراز شدند
خامه ها تیشه بنانها مثقب
پنجه ها سیخ و دهان گاز شدند
مهره بازان دغا عربده جوی
چون حریفان دغل باز شدند
پاسبانان به کمنداندازان
متفق گشته و انباز شدند
عسسان با صف دزدان در شهر
همره و همدم و همراز شدند
روبهان در پی نخجیر غزال
چون پلنگان بتک و تاز شدند
بوالفضولان همگی مفضالند
بی اصولان همه طناز شدند
جغدها یکسره طوطی گشتند
بومها یکسره شهباز شدند
شاهدان جمله مجاهد شده اند
حقه بازان همه جانباز شدند
فقرا ترک وطن کرده ز جوع
به بخارا و به قفقاز شدند
دوش جمعی پی نان جان در کف
بر در دکه خباز شدند
نان ندیدند و ز جان آمده سیر
گرسنه سوی سرا باز شدند
چون رسیدند به منزلگه خویش
اندرین نکته هم آواز شدند
دیده در خون جگر زد غوطه
باد لعنت به چنین مشروطه
عیب مشروطه بما معلوم است
نام مشروطه در ایران شوم است
هر کرا گفتی مشروطه طلب
حال آن بر همه کس معلوم است
این چه قانون که حرامی به حرم
محرم از حرمت و حق محروم است
بختیاری پی تاراج نفوس
همعنان اجل محتوم است
جز وزیران که پی سیم و زرند
هر کسی در طلب موهوم است
زندگی سخت بود در بلدی
که فضا تار و هوا مسموم است
آب اگر دیده شود غسلین است
نان اگر یافت شود زقوم است
عدل اندر همه جا ممدوح است
ظلم اندر همه جا مذموم است
لیک در کشور ما آنچه به گوش
ناخوش آید سخن مظلوم است
پای رشوت چو در آید به میان
دست دین بسته و حق محکوم است
گفت مشروطه و دیدم بی شرط
پی غارت چو سپاه روم است
بوم را نام نهادند هزار
چون صدا کرد بدیدم بوم است
ای ستمکاره مشروطه شکن
که رخت نحس و نگاهت شوم است
شیر در چنگ تو بی چنگال است
پیل در جنگ تو بی خرطوم است
عقل در کله تو مستهلک
عدل در معده تو مهضوم است
مبر این جامه که در پیکر ما
یادگار از پدر مرحوم است
مکش این طفل که در خانه ی ما
کودکی بی گنه و معصوم است
یادم آمد سخنی کز ادبا
در دواوین ادب مرقوم است
دیده در خون جگر زد غوطه
باد لعنت به چنین مشروطه
آه ازین فرقه مشروطه طلب
اف بر این مردم بی نام و نسب
نام مشروطه از ایشان شده زشت
جان خلق آمده از غصه بلب
گلشن دین را صرصر باشند
آتش کین را حمال حطب
دشمن افسر و اورنگ عجم
خائن ملت و آئین عرب
عجبی نیست خیانت ز ایشان
که امانت شد از ایشان اعجب
دین دچار آمده در ورطه مرگ
دولت افتاده به دریای تعب
از زمین جوشد فواره غم
وز هوا بارد باران غضب
مردم خاکی و طوفان بلا
کشتی بادی و باب المندب
راه باریکتر از رشته موی
روز تاریکتر از نیمه شب
لاله در باغ چو نیش افعی
باده در جام چو زهر عقرب
عدل مهجورتر از مهر و وفا
عقل گمنام تر از فضل و ادب
آنکه می تاخت به میدان چو اسد
منهزم شد ز عدو چون ثعلب
آنکه بودی چو مهلب در جنگ
خورده پنداری حب المهلب
گشته مغلوب ز دشمن عمدا
گفته الملک لمن جاء غلب
آنکه برکند ستون خیمه
بهر کین توزی چون ام وهب
زر، ز بن سعد، ستد بست چو شمر
بازوی فاطمه دست زینب
گرد کردند زر و سیم و شدند
شاد و خندان ز پی عیش و طرب
پارکها دلکش و می ها سر جوش
عالم از نغمه پر از شور و شغب
خفته در مهد پس از سلب شرف
در کنار صنم سیم سلب
اوفتاده پس تخدیر عقول
با بتان در پی تحریک عصب
یاد دارم که به صحرای حجاز
ره سپهر بودم زی کعبه رب
نوجوانی به رهم پیش آمد
بسته دستارچه از سرخ قصب
برخم کرد نگاهی و گذشت
از برم همچو ز مطلع کوکب
دل برقص آمد و انگیخت مرا
تا بتازم پی رخشش اشهب
چون مرا دید دوان از پی خویش
گفت و انگیخت بسرعت مرکب
دیده در خون جگر زد غوطه
باد لعنت به چنین مشروطه
تخت جم افسر کاوس نماند
شرف و غیرت و ناموس نماند
دولت و لشکر و کشور همه رفت
چتر و طبل و جرس و کوس نماند
از ترقی و ز آزادی ملک
خاطری نیست که مأیوس نماند
حرمت از دین پیمبر برخواست
احترام حرم طوس نماند
توپ بستند در ایوان رضا
شوکت اسلام از روس نماند
روضه ای را که مطاف ملک است
بر درش جای زمین بوس نماند
نور اسلام ز قندیل برفت
شمع توحید بفانوس نماند
کعبه در پیش کلیسا خم شد
مصحف اندر بر ناقوس نماند
جای عباد به محراب دعا
جز خراباتی و سالوس نماند
وزرا را همه زر گشت نصیب
بهر ما بهره جز افسوس نماند
حشمتی نیست که بر باد نرفت
رایتی نیست که معکوس نماند
زان همه سرکش پردل به مصاف
نیست یکتن که به قرپوس نماند
غیر خون دل و پیراهن عار
بهر ما مشرب و ملبوس نماند
مستبد گر چه فنا شد نامی
هم ز مشروطه منحوس نماند
رفت شیطان ز صف خلد ولی
مار هم زه زد و طاوس نماند
با وجودیکه بزعم وزرا
نفسی نیست که محبوس نماند
مطلبی نیست که معلوم نشد
نکته ای نیست که محسوس نماند
یار من گفت که بی پرده سخن
گوی در پرده که جاسوس نماند
دیده در خون جگر زد غوطه
باد لعنت به چنین مشروطه
این نه مشروطه که استبداد است
شعله ی مزرعه ی ایجاد است
سبب قحط و غلای عام است
وتد خیمه ذی الاوتاد است
هود و صالح را گوئید پیام
که ز تو دور ثمود و عاد است
آن وزیری که گلستان ارم
ساخت مانا خلف شداد است
پیشکش کرده به همسایه وطن
مگرش میراث از اجداد است
ملک را برده به بازار حراج
میزند چوب و پی مازاد است
آن شنیدم که ازین ناخلفان
در کف بی شرفان اسناد است
عاقلی گفت سند دادستند
غافلی گفت که این اسناد است
گر ندادند سند باکی نیست
ور بدادند مرا ایراد است
مملکت خاص رعیت باشد
این قرمساق یکی ز افراد است
در دهان پدر روحانی
خردهای جگر اولاد است
پسران همچو شهیدان احد
وین پدر آکلة الاکباد است
هنر از جهل سته گشته مگر
جهل هشام و هنر سجاد است
مالک کشوریان دلال است
قائد لشکریان قواد است
قلم آن اره نجار است
نفس این چو دم حداد است
ای قوی پنجه که در راه نفاق
ستمت راحله جورت زاد است
تا توانی بدوان مرکب خویش
که خداوندت در مرصاد است
دوش پیری به مریدی این ذکر
کرد تلقین که یکی ز اوراد است
دیده در خون جگر زد غوطه
باد لعنت به چنین مشروطه
دارم اندر دل خونین نفسی
همچو مرغی که اسیر قفسی
نفس اندر دل من محبوس است
بارالها برسان همنفسی
هرچه بیدادگران جور کنند
نبود داور و فریاد رسی
نه پی قافله آید بنظر
نه بگوش آید بانگ جرسی
نره شیری شده نخجیر سگی
شاهبازی شده صید مگسی
جام جم تخت سلیمان را دیو
برد یکدفعه نه پیشی نه پسی
کدخدا خفته و کدبانو مست
نیست جز درد در این خانه کسی
سگ ز بام آید و دزد از دیوار
چون نباشد به محلت عسسی
آنکه در ارض طوی نخله طور
بود از نور جمالش قبسی
خرمن دین را از برق طمع
کرد خاکستر و پنداشت خسی
وآنکه بد عاقله کشور ما
شد اسیر هوس بوالهوسی
ای ستمدیده ازین ملک خراب
راه تونی بسپر یا طبسی
نرسی جانب مقصد ز طریق
گر رکابی نزنی بر فرسی
پیر زالی شب سرما می پخت
شله ماشی و آش عدسی
ناگهان نره گدائی در زد
گفت دارم ز درت ملتمسی
پیره زن را بدم کار گرفت
دادها کرد و نبد دادرسی
چون رها گشت از آن مخمصه زال
می شنیدم که همی گفت بسی
دیده در خون جگر زد غوطه
باد لعنت به چنین مشروطه
عبقری رانده در این پرده سخن
تا بجنبید، بدل، فکرت من
رشته ای بست ز ترجیع که بود
بس فروزنده تر از عقد پرن
خرمنی از گهر آورد که برد
طبع من خوشه ای از آن خرمن
همه جا بر متقدم فضل است
در بنای اثر و طبع سخن
خاصه او ار که بود در همه کار
برتری بلکه مهی در همه فن
یار عدل است و شریک انصاف
حامی شرع و نگهدار سنن
منبع دانش و دریای هنر
حافظ غیرت و غمخوار وطن
جان حکمت ز کمالش خرسند
چشم دانش به جمالش روشن
نامه اش از مه و هور آکنده
خامه اش بر بچه حور آبستن
دست دستوری شاهان را صدر
جان آسایش عالم را تن
نفقاتش بی رنج سئوال
صدقاتش همه بی ثقلت من
حقگذاری را بحری مواج
بردباری را کوهی ز آهن
هنرش را چو درآرند به بیع
مشتری جان دهد او را به ثمن
در دماغش نکند هیچ اثر
باده هرچند بود مردافکن
صادق الوعد و وفی العهد است
نه چو یاران دگر عهد شکن
تا فرشته نکند ابلیسی
نا خماهن ندهد ریماهن
او چو خورشید و معالی چو فلک
او چو شمشاد معارف چو چمن
ای خداوند از این بنده نماند
سخنی تازه در این دیر کهن
تا به آهنگ دری برخواند
مطرب می زده با صوت حسن
دیده در خون جگر زد غوطه
باد لعنت به چنین مشروطه
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۶۱ - تا سپهدار به شطرنج هنر
تا سپهدار به شطرنج هنر
چیره بر دشمن خونخوار شده
ماحی سیرت ناهنجاران
حامی زمره احرار شده
چتر استبداد از صرصر داد
پست و وارون و نگونسار شده
با عدالت همه جا بود رفیق
با خرد در همه جا یار شده
شهر ری از قدمش خرم و شاد
خوشتر از خلخ و فرخار شده
شه محمدعلی از هیبت او
خوار و شرمنده ز کردار شده
شبش از برق چو روز روشن
روزش از دود شب تار شده
آخرالامر ز دیهیم و سریر
گشته مستعفی و بیزار شده
جستم از طبع امیری تاریخ
گفت «شه مات سپهدار شده »
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۶۶ - زوال نایب السلطنه قرا گوزلو
نایب السلطنه آن کز سیرتش
صدق فرسوده ادب نالیده
هوش اصحاب هنر فرسوده
گوش ارباب خرد مالیده
آتشی نی که نیفروخت به دهر
فتنه ای نیست که نکالیده
خارخار پلتیکش چون سرو
در چمنزار جهان بالیده