تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۵۱ - آرزوی ما کند با مدعا بیگانگی
آرزوی ما کند با مدعا بیگانگی
عشق را باشد نصیب از آشنا بیگانگی
کی شود روشن بجز از خاک کویت دیده‌ام؟
چشم عاشق را بود با توتیا بیگانگی
خفتگان خاک را دیگر که جان آرد به تن؟
گر کند در حشر، زلفت با صبا بیگانگی
ما ازان عشق آشنایانیم کاندر کیش ما
از دو عالم، جز غمت، باشد روا بیگانگی
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۵۶ - می‌کنم در بوستان با عندلیبان شیونی
می‌کنم در بوستان با عندلیبان شیونی
ورنه گل را کی پسند افتد نوای چون منی
تا دم مردن فغانم در هوای یک گل است
نیستم بلبل که باشم هر نفس در گلشنی
تو نکونامی و من بدنام و مردم عیب‌جو
همرهی عیب است عیب، از چون تویی با چون منی
بیخودم دارد، اگر یک قطره، گر یک ساغرست
دل چو سوزد، خواه از یک شعله، خواه از گلخنی
صبر آنم کو، که شام هجر گیرم گوشه‌ای؟
دست آنم کو، که صبح وصل گیرم دامنی؟
یوسف من بوی پیراهن ز من دارد دریغ
پیر کنعان ورنه بویی یافت از پیراهنی
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۳ - آنکه کرد از داغ دل، روشن چراغ لاله را
آنکه کرد از داغ دل، روشن چراغ لاله را
بر دل من کاش می‌افزود داغ لاله را
گر ز دل آهم نمی‌خیزد نه از افسردگی‌ست
دود دل بر سر نمی‌باشد چراغ لاله را
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۴ - کی رسد هرگز گزند از چشم بد، خوب مرا
کی رسد هرگز گزند از چشم بد، خوب مرا
کز فروغ حسن نتوان دید مطلوب مرا
شعله، پردازد حدیث شوق من با صد زبان
چون بسوزد غیر پیش یار، مکتوب مرا
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۸ - مست آن بزمم که خون دل شراب ناب اوست
مست آن بزمم که خون دل شراب ناب اوست
مرغ آن باغم که پیکان غنچه سیراب اوست
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۱۷ - چشم من چارست تا جانانه‌ای پیدا شود
چشم من چارست تا جانانه‌ای پیدا شود
مردم چشم مرا همخانه‌ای پیدا شود
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۲۱ - بی جمالت چشمم از خون خجلت جیحون دهد
بی جمالت چشمم از خون خجلت جیحون دهد
دور از آن لب، در مذاقم باده طعم خون دهد
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۲۹ - سنگ در کارست تا دیوانه پیدا می‌شود
سنگ در کارست تا دیوانه پیدا می‌شود
هرکجا شمعی‌ست صد پروانه پیدا می‌شود
نیست تاب جلوه آن سروقد، قدسی مرا
می‌روم از هوش چون مستانه پیدا می‌شود
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۳۰ - تا ز گشت گلشن آن آشوب دلها یاد کرد
تا ز گشت گلشن آن آشوب دلها یاد کرد
بلبل از گل گشت و قمری سرو را آزاد کرد
تیغ بر دشمن کشید و دوستداران را ز رشک
بر بدن، هر موی کار خنجر فولاد کرد
عاشق دیوانه را سودای معموری بلاست
هرکه ویران کرد ما را، کعبه را آباد کرد
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۴۰ - بر امید صبر، دور از بزم یار افتاده‌ام
بر امید صبر، دور از بزم یار افتاده‌ام
داده‌ام با خود قراری کز قرار افتاده‌ام
مرده‌ام از رشک تا سوی حریفان دیده‌ام
دیگری می خورده و من در خمار افتاده‌ام
خواری عشقت به هر بی‌اعتباری کی رسد؟
اعتبار من بس این کز اعتبار افتاده‌ام
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۴۴ - گر صبا را ره نبودی در گلستان کسی
گر صبا را ره نبودی در گلستان کسی
اینقدر بر بلبلان کی سوختی جان کسی؟
پای چون محکم کنم در بزم سرگرمان عشق؟
گر نخیزد شعله چون شمع از گریبان کسی
قدسی از جود کریمان شرم می‌آید مرا
دست بی‌شرمی نخواهم زد به دامان کسی
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۴۶ - تا به کی بر لب به جای باده خون آرد کسی
تا به کی بر لب به جای باده خون آرد کسی
گر به گل‌چیدن رود، داغ جنون آرد کسی
فطرت پستم نمی‌سازد به اقبال بلند
من خریدارم اگر بخت زبون آرد کسی
طالع فیروز در کارست، نه تدبیر و زور
بهر وصلت چند قوت بر فسون آرد کسی؟
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۴۷ - آمدی و حسرت وصلم ز دل برداشتی
آمدی و حسرت وصلم ز دل برداشتی
حسرتی بود از وصال آن هم به من نگذاشتی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳ - از تو یک ساعت جدایی خوش نمی آید مرا
از تو یک ساعت جدایی خوش نمی آید مرا
با دگر کس آشنایی خوش نمی آید مرا
گوییم رو زین در وسلطان وقت و خویش باش
بعد سلطانی گدایی خوش نمی آید مرا
چاکرانت را نمی گویم که خاک آن درم
با بزرگان خود ستایی خوش نمی آید مرا
گفتمش در آب عارض عکس جان با ما نمای
گفت هر دم خود نمایی خوش نمی آید مرا
از لب لعلت نپرهیزم بدور آن دو چشم
پیش مستان پارسایی خوش نمی آید مرا
منکر زهدم برویت تا نظر باز آمدم
پاکبازم من دغایی خوش نمی آید مرا
صوفیان گویند چون ما خیز و در رقص آ کمال
حالت و وجد وبائی خوش نمی آید مرا
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۳ - بعد از امروز آشکارا دوست می دارم تو را
بعد از امروز آشکارا دوست می دارم تو را
از تو چون پوشم نگارا دوست می دارم تو را
در وجود من ز هستی هر سر مویی که هست
دوست می دارد مرا تا دوست می دارم تو را
خواه در دل باش ساکن خواه درجان شو مقیم
گر در این جایی ور آن جا دوست می دارم تو را
عارم آید پیش سرو و لاله رفتن در چمن
تا بدان رخسار و بالا دوست می دارم تو را
گر نباشی دوست دارم دوست دارم همچنان
ز آنکه من بی این تمنا دوست می دارم تو را
دیده و دل هر یکی تنها تو را دارند دوست
خود من بی دل نه تنها دوست می دارم تو را
گفته ای خون ریزمت تا دشمنم داری کمال
من خود از بهر چنین ها دوست می دارم تو را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۷ - در چمن می رفت ذکر قامت دلدار ما
در چمن می رفت ذکر قامت دلدار ما
سرو دامن بر زد و آمد به بستان راست پا
تا چرا پیراهن اول آن تن نازک بسود
می کند از غیرت آن در برش گرمی قبا
ما نکو دانیم شکر نعمت و حق نمک
زیر آن لب از تو یک دشنام و از ما صد دعا
گفته ای دستت برم گر مرحبا خواهی زمن
گر بدان ساعد کشی تیغت هزارت مرحبا
دل به انگشت تخیل بسکه زلفت می کشد
عاقبت خواهد دریدن بر سر او تارها
غمزه ات گر آشنایی را کشد نبود عجب
جان من نشنوده ای قصاب جوید آشنا
وعده نازیم کردی این همه تاخیر چیست
آن نخواندی در بلا بهتر که در بیم بلا
چند گویی شد به دریا سیل مژگانت کمال
ای ملالت گو رها کن یک زمان ما را به ما
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۳ - دوست می دارد دلم جور و جفای دوست را
دوست می دارد دلم جور و جفای دوست را
دوست تر از جان و سر درد و بلای دوست را
زحمت خود با طبیب مدعی خواهم نمود
تا بسازد چاره درد بی دوای دوست را
چون مراد دوست جان افشاندن است از دوستان
زودتر دریاب جان من رضای دوست را
در هوای او تواند داد عاشق سر به یاد
لیک نتواند نهاد از سر هوای دوست را
گر بدل کردی بصد فردوس خاک کوی دوست
رایگان از دست دادی خاک پای دوست را
دستبوس دوست می خواهی بشو دست از دو کون
دست آلوده نشاید مرحبای دوست را
دوستی های عالم بروب از دل کمال
پاک باید داشتن خلوت سرای دوست را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۳ - کعبه کویش مراد است این دل آواره را
کعبه کویش مراد است این دل آواره را
با مراد دل رسان یارب من بیچاره را
دل دران کو رفت و شد آواره من هم می روم
تا ازان آواره تر سازم دل آواره را
در میان خار و خارا گر تونی همراه من
گل شناسم خار را دیبا شمارم خاره را
گر از آن دامن به این درویش اصلی می رسد
پاره ای می دوختم این جان پاره پاره را
سوی زلفش رفتم و دیدم که دربند دلست
جز من شبرو که داند مگر این عباره را
پیش ناهن چه حاصل ذکر پردازی کمال
دانه ی گوهر چه ریزی مرغ ارزن خواره را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۲ - با رخ آن مه به دعوی کی برآید آفتاب
با رخ آن مه به دعوی کی برآید آفتاب
کی نماید ذره هر جا رخ نماید آفتاب
سوختم از حسرت ای ابر افکن آنجا سایه
س نا دگر بر خاک پایش رخ نساید آفتاب
تو رو ای دربان که من در سایه دیوار او
ر تر می نشینم منتظر چندانکه آید آفتاب
بعد از آن کان روی روشن آفتاب از دور دید
گر برو بندی در از روزن در آید آفتاب
آفتاب ار گویدت من با تو می مانم مرنج
چون به خود گرم است خود را می ستاید آفتاب
در سر زلفت گرفتست آفتاب از دیرباز
حلقه ای زان زلف بگشا تا گشاید آفتاب
می کشد بهر تو گفتم درد سر دایم کمال
گفت نشنیدی که دردسر فزاید آفتاب
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۳ - جانب ما خوب می آید که می آید حبیب
جانب ما خوب می آید که می آید حبیب
وز پی او زشت می آید که می آید رقیب
بر نتابد جان ما دردسر هر کسی دگر
می نشیند درد او در دل تو برخیز ای طبیب
چون کشی خوان به پیش جگر خواران غم
این گدای کمترین را بیشتر فرما نصیب
رحمتی گر می کند چشم تو بر افتادگان
در اشک من یتیم است و من مسکین غریب
گر به محراب آیت نور رخت خواند امام
آتش افتد در درون منبر از او خطیب
دم به دم جانی به تن می آیدم چون وقتها
باد طایب رها می آرد از زلف تو طیب
چیست این تیزی رنیا هر زمانت با کمال
پیش گل ای باغبان از خار بهتر عندلیب