تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : مفردات
شماره ۳۰ - نیست در آتش غمت گریه ز روی اضطراب
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۳ - ای که همه کار ما راست به تدبیر توست
ای که همه کار ما راست به تدبیر توست
غایت بهبود ماست هرچه به تقدیر توست
ما ز جهان غافلیم ورنه در او هر طرف
شهرت دلجوی تو حسن جهانگیر توست
مایهٔ گنج وفا جان خراب من است
چارهٔ مجنون عشق زلف چو زنجیر توست
ای که هوس می بری بندگیِ دوست را
مانع این سلطنت غایت تقصیر توست
یاز کرامت ملاف یا چو خیالی به صدق
پیروِ بخت جوان باش که او پیر توست
غایت بهبود ماست هرچه به تقدیر توست
ما ز جهان غافلیم ورنه در او هر طرف
شهرت دلجوی تو حسن جهانگیر توست
مایهٔ گنج وفا جان خراب من است
چارهٔ مجنون عشق زلف چو زنجیر توست
ای که هوس می بری بندگیِ دوست را
مانع این سلطنت غایت تقصیر توست
یاز کرامت ملاف یا چو خیالی به صدق
پیروِ بخت جوان باش که او پیر توست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۸۴ - نالهٔ دلسوز نی شرح غمی بیش نیست
نالهٔ دلسوز نی شرح غمی بیش نیست
گرچه سرودی خوش است لیک دمی بیش نیست
توسن توفیق را پای طلب در گل است
ورنه ز ما تا به دوست جز قدمی بیش نیست
از صُحف حسن تو بر ورق کاینات
خطّ بیاض سحر یک رقمی بیش نیست
ای فلک این راه را پیر جوان من است
ورنه ز پیری تو را پشت خمی بیش نیست
سفرهٔ سبزی کشید خطّ تو امّا چه سود
قسم خیالی از او جز المی بیش نیست
گرچه سرودی خوش است لیک دمی بیش نیست
توسن توفیق را پای طلب در گل است
ورنه ز ما تا به دوست جز قدمی بیش نیست
از صُحف حسن تو بر ورق کاینات
خطّ بیاض سحر یک رقمی بیش نیست
ای فلک این راه را پیر جوان من است
ورنه ز پیری تو را پشت خمی بیش نیست
سفرهٔ سبزی کشید خطّ تو امّا چه سود
قسم خیالی از او جز المی بیش نیست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۹۹ - آه که نیش غمت خاطر من ریش کرد
آه که نیش غمت خاطر من ریش کرد
وه که دلم جان و سر در پیِ آن نیش کرد
هرکم و بیشی که کرد یار ز جور و ستم
بیش مکن گفتمش رغم مرا بیش کرد
لاف سری می زند عقل ولی هرکجا
عشق قدم در نهاد عقل سر خویش کرد
گرچه کمان ابرویش داشت ولی بیشتر
سعی به قربان من ترک جفا کیش کرد
گوشهٔ تجرید را دل به خیالی گذاشت
منزل شاهانه را کلبهٔ درویش کرد
وه که دلم جان و سر در پیِ آن نیش کرد
هرکم و بیشی که کرد یار ز جور و ستم
بیش مکن گفتمش رغم مرا بیش کرد
لاف سری می زند عقل ولی هرکجا
عشق قدم در نهاد عقل سر خویش کرد
گرچه کمان ابرویش داشت ولی بیشتر
سعی به قربان من ترک جفا کیش کرد
گوشهٔ تجرید را دل به خیالی گذاشت
منزل شاهانه را کلبهٔ درویش کرد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - خیز که پیر مغان میکده را درگشاد
خیز که پیر مغان میکده را درگشاد
نوبت مستی رسید باده بده برگشاد
دولت جم بایدت سر مکش از خطّ جام
چون خم تجرید را ساقی جان سرگشاد
گر درِ طاعت ببست یار به رویم چه باک
چون ز ره مرحمت صد درِ دیگر گشاد
در طرف نیستی تا نشدم گم نیافت
بستگی کارم از پیر قلندر گشاد
چشم خیالی ز اشک مخزن یاقوت شد
تا به تبسّم لبت حقّهٔ گوهر گشاد
نوبت مستی رسید باده بده برگشاد
دولت جم بایدت سر مکش از خطّ جام
چون خم تجرید را ساقی جان سرگشاد
گر درِ طاعت ببست یار به رویم چه باک
چون ز ره مرحمت صد درِ دیگر گشاد
در طرف نیستی تا نشدم گم نیافت
بستگی کارم از پیر قلندر گشاد
چشم خیالی ز اشک مخزن یاقوت شد
تا به تبسّم لبت حقّهٔ گوهر گشاد
خیالی بخارایی : قصاید
شماره ۱ - ای حرم عزّتت ملکت بی منتها
ای حرم عزّتت ملکت بی منتها
نقش دو عالم زده بر علم کبریا
از سپهت رومی صبح ملمّع لباس
وز حشمت زنگی شام مرصّع وطا
آینهٔ صنع تو مهر به دست صباح
مشعلهٔ مهر تو ماه به فرق مسا
عالم قدر تو را مجمره سوز آفتاب
گلشن لطف تو را مروحه گردان صبا
نامزد نام تو فاختهٔ طوقدار
عاشق گلبانگ تو بلبل دستان سرا
آمده زامر تو آب جانب بستان به سر
رفته به حکم تو سرو سوی چمن راست پا
از طرف مرتبه سدّهٔ صنعت رفیع
وز جهت منزلت سدرهٔ تو منتها
قهر تو بهرام را کرده حوالت به تیغ
لطف تو ناهید را داده نوید نوا
نامهٔ تذکیر تو طوق وحوش و طیور
سکّهٔ تسبیح تو بر دل سنگ و گیا
شوق تو دارد مراد بحر به گاه خروش
حمد تو دارد غرض کوه به وقت صدا
ناطق و ناهق به صدق علوی و سفلی به ذوق
جمله به تسبیح تو قایل ربّ العلا
بارکشان تو را همدم جان نا صبور
عذرخواهان تو را ورد زبان ربّنا
با روش لطف تو عذر سقیمان قبول
با صفت قهر تو سعی مطیعان هبا
از نظرت یافتند مرتبهٔ چشم و گوش
نرگس زرّین کلاه، وَرد زمرّد قبا
سرو سرافراز را در چمن عزّتت
پای ز حیرت به گل مانده و سر در هوا
صبح بگه خیز گشت؟ حاجب درگاه تو
رایت صدقش ز پیش خنجر قهر از قفا
تا کشش تو نشد رهبر اشیا، نکرد
در پر کاهی اثر جاذبهٔ کهربا
نافه چرا دم به دم خون جگر می خورد
در طلبت گر نزد دم به طریق خطا
گر به قوی طالعان خشم کنی و عتاب
ور به فرمایگان لطف کنی و عطا
تارک گردون شود همچو زمین پی سپر
تا به ثریّا رسد پایهٔ تحت الثرا
گه به گدایان دهی منصب شاهنشهی
گه به سیاست کنی تاجوران را گدا
پادشه مطلقی هرچه بخواهی بکن
نیست کسی را به تو زهرهٔ چون و چرا
تا چو قلم سر نهاد بر خط امر تو عقل
عشق قلم درکشید بر صحف ماسوا
ثابت جاوید گشت بر در الاّ هوَ
چون ز پی نفی غیر، بست میان حرف لا
تا دهد از نیش نحل حکمت تو نوش جان
کرده به قانون در او تعبیه ذوق شفا
کرده ز آب خضر شربت ماءالحیات
داده به چوب کلیم خاصیت اژدها
از تو عصای کلیم منصب ثعبان گرفت
ورنه چو ثعبان هزار هست در این ره عصا
کی فلک از آفتاب تاج شرف یافتی
گر ز پی خدمتت پشت نکردی دوتا
آینه گردان توست خسرو چارم سریر
بندهٔ فرمان توست خواجهٔ هر دو سرا
احمد محمود نام امیّ صادق کلام
منشق ماهِ تمام قطب امم مصطفا
طایر عرش آشیان واسطهٔ کن فکان
خسرو اقلیم جان پادشه انبیا
اکمل ارباب فخر واقف اسرار فقر
محرم آیات حق هادی دین هدا
قامت او سروناز در چمن فاَستَقِم
چهرهٔ او آفتاب بر فلک والضحّا
شعشعهٔ رأی او مشعلهٔ آفتاب
شاهد تعدیل او راستی استوا
بر کف دستش حجر یافته تشریف نطق
وز سر صدقش غزال گفته درود و ثنا
منزل او در سفر ذُروهٔ معراج قدس
محفل او شام وصل خلوت خاص خدا
در شب قرب از حرم تا به حریم وصال
رفته به پای براق برق صفت جابه جا
بر ورق جان هنوز نقش محبّت نبود
کاو ز ره دلبری بود حبیب خدا
خطّهٔ افضال را پیشتر از جمله شاه
زمرهٔ اسلام را بعد نبی پیشوا
یارِ سپهدار دین خواجهٔ قنبر، علی
شحنهٔ ملک نجف ساقی روز جزا
باغ جنان رخش از طرف دلبری
سرو روان قدش از چمن لافتا
باب حسین و حسن ابن ابی طالب آنک
مقتل اولاد اوست بادیهٔ کربلا
باد به مدح علی رُفته ز مرآت عمر
گرد هوا و هوس، زنگ نفاق و ریا
یارب از آنجا که هست در حق اهل گنه
رحمت تو بی قیاس لطف تو بی انتها
کز سر جهل آنچه کرد بنده خیالی تو
تو به کرم درگذر چون به تو کرد التجا
از طرف تو همه مرحمت است و کرم
وز جهت ما همه زلّت و جرم و خطا
بهر شرف کرده ایم نسبت مدحت به خویش
ورنه کجا مدح تو فکرت انسان کجا
گرچه به جز آب چشم نیست مرا عذرخواه
هست امیدی که تو رد نکنی عذر ما
تا که قبول اوفتد دعوت من، کرده ام
عرض دعا در سخن ختم سخن بر دعا
نقش دو عالم زده بر علم کبریا
از سپهت رومی صبح ملمّع لباس
وز حشمت زنگی شام مرصّع وطا
آینهٔ صنع تو مهر به دست صباح
مشعلهٔ مهر تو ماه به فرق مسا
عالم قدر تو را مجمره سوز آفتاب
گلشن لطف تو را مروحه گردان صبا
نامزد نام تو فاختهٔ طوقدار
عاشق گلبانگ تو بلبل دستان سرا
آمده زامر تو آب جانب بستان به سر
رفته به حکم تو سرو سوی چمن راست پا
از طرف مرتبه سدّهٔ صنعت رفیع
وز جهت منزلت سدرهٔ تو منتها
قهر تو بهرام را کرده حوالت به تیغ
لطف تو ناهید را داده نوید نوا
نامهٔ تذکیر تو طوق وحوش و طیور
سکّهٔ تسبیح تو بر دل سنگ و گیا
شوق تو دارد مراد بحر به گاه خروش
حمد تو دارد غرض کوه به وقت صدا
ناطق و ناهق به صدق علوی و سفلی به ذوق
جمله به تسبیح تو قایل ربّ العلا
بارکشان تو را همدم جان نا صبور
عذرخواهان تو را ورد زبان ربّنا
با روش لطف تو عذر سقیمان قبول
با صفت قهر تو سعی مطیعان هبا
از نظرت یافتند مرتبهٔ چشم و گوش
نرگس زرّین کلاه، وَرد زمرّد قبا
سرو سرافراز را در چمن عزّتت
پای ز حیرت به گل مانده و سر در هوا
صبح بگه خیز گشت؟ حاجب درگاه تو
رایت صدقش ز پیش خنجر قهر از قفا
تا کشش تو نشد رهبر اشیا، نکرد
در پر کاهی اثر جاذبهٔ کهربا
نافه چرا دم به دم خون جگر می خورد
در طلبت گر نزد دم به طریق خطا
گر به قوی طالعان خشم کنی و عتاب
ور به فرمایگان لطف کنی و عطا
تارک گردون شود همچو زمین پی سپر
تا به ثریّا رسد پایهٔ تحت الثرا
گه به گدایان دهی منصب شاهنشهی
گه به سیاست کنی تاجوران را گدا
پادشه مطلقی هرچه بخواهی بکن
نیست کسی را به تو زهرهٔ چون و چرا
تا چو قلم سر نهاد بر خط امر تو عقل
عشق قلم درکشید بر صحف ماسوا
ثابت جاوید گشت بر در الاّ هوَ
چون ز پی نفی غیر، بست میان حرف لا
تا دهد از نیش نحل حکمت تو نوش جان
کرده به قانون در او تعبیه ذوق شفا
کرده ز آب خضر شربت ماءالحیات
داده به چوب کلیم خاصیت اژدها
از تو عصای کلیم منصب ثعبان گرفت
ورنه چو ثعبان هزار هست در این ره عصا
کی فلک از آفتاب تاج شرف یافتی
گر ز پی خدمتت پشت نکردی دوتا
آینه گردان توست خسرو چارم سریر
بندهٔ فرمان توست خواجهٔ هر دو سرا
احمد محمود نام امیّ صادق کلام
منشق ماهِ تمام قطب امم مصطفا
طایر عرش آشیان واسطهٔ کن فکان
خسرو اقلیم جان پادشه انبیا
اکمل ارباب فخر واقف اسرار فقر
محرم آیات حق هادی دین هدا
قامت او سروناز در چمن فاَستَقِم
چهرهٔ او آفتاب بر فلک والضحّا
شعشعهٔ رأی او مشعلهٔ آفتاب
شاهد تعدیل او راستی استوا
بر کف دستش حجر یافته تشریف نطق
وز سر صدقش غزال گفته درود و ثنا
منزل او در سفر ذُروهٔ معراج قدس
محفل او شام وصل خلوت خاص خدا
در شب قرب از حرم تا به حریم وصال
رفته به پای براق برق صفت جابه جا
بر ورق جان هنوز نقش محبّت نبود
کاو ز ره دلبری بود حبیب خدا
خطّهٔ افضال را پیشتر از جمله شاه
زمرهٔ اسلام را بعد نبی پیشوا
یارِ سپهدار دین خواجهٔ قنبر، علی
شحنهٔ ملک نجف ساقی روز جزا
باغ جنان رخش از طرف دلبری
سرو روان قدش از چمن لافتا
باب حسین و حسن ابن ابی طالب آنک
مقتل اولاد اوست بادیهٔ کربلا
باد به مدح علی رُفته ز مرآت عمر
گرد هوا و هوس، زنگ نفاق و ریا
یارب از آنجا که هست در حق اهل گنه
رحمت تو بی قیاس لطف تو بی انتها
کز سر جهل آنچه کرد بنده خیالی تو
تو به کرم درگذر چون به تو کرد التجا
از طرف تو همه مرحمت است و کرم
وز جهت ما همه زلّت و جرم و خطا
بهر شرف کرده ایم نسبت مدحت به خویش
ورنه کجا مدح تو فکرت انسان کجا
گرچه به جز آب چشم نیست مرا عذرخواه
هست امیدی که تو رد نکنی عذر ما
تا که قبول اوفتد دعوت من، کرده ام
عرض دعا در سخن ختم سخن بر دعا
خیالی بخارایی : مفردات
شماره ۴ - چشم تو گر یک نظر درنگرد سوی دل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴ - هر که به بازار عشق آرد جنس وفا
هر که به بازار عشق آرد جنس وفا
من شومش مشتری جان دهمش دربها
گر تو درآیی به دیر کعبه مقبل شود
ور تو روی از حرم کعبه فتد از صفا
آخرت ای کعبه نیست خون ذبیحی قول
زین همه قربانی ای کایدت اندر منا
ناقه ی لیلی گذشت از بر مجنون به خشم
می رود و می کند رو زوفا در قفا
سای این می که بود میکده ی او کجاست
کز اثر نشئه اش سوخت همه ماسوا
خوش به نهان داشتم داغ بتی در درون
تا به کی ای چشم تر فاش کنی ماجرا
گر دل ما آهن است چشم تو آهن رباست
غمزه ی جادوی تو کوه برآرد زجا
جاذبه عشق تو می کشدم کو بکو
کاه رود لاعلاج بر اثر کهربا
معدن این می مگر بارگه کبریاست
کز اثرش بشکند شوکت شاه و گدا
ساقی این باده کیست دست خدا شیر حق
آنکه به میخانه زد باده کشان را صلا
هر که چو آشفته کرد خاک درش تاج سر
گشته مسلم بر او کشور فقر و فنا
من شومش مشتری جان دهمش دربها
گر تو درآیی به دیر کعبه مقبل شود
ور تو روی از حرم کعبه فتد از صفا
آخرت ای کعبه نیست خون ذبیحی قول
زین همه قربانی ای کایدت اندر منا
ناقه ی لیلی گذشت از بر مجنون به خشم
می رود و می کند رو زوفا در قفا
سای این می که بود میکده ی او کجاست
کز اثر نشئه اش سوخت همه ماسوا
خوش به نهان داشتم داغ بتی در درون
تا به کی ای چشم تر فاش کنی ماجرا
گر دل ما آهن است چشم تو آهن رباست
غمزه ی جادوی تو کوه برآرد زجا
جاذبه عشق تو می کشدم کو بکو
کاه رود لاعلاج بر اثر کهربا
معدن این می مگر بارگه کبریاست
کز اثرش بشکند شوکت شاه و گدا
ساقی این باده کیست دست خدا شیر حق
آنکه به میخانه زد باده کشان را صلا
هر که چو آشفته کرد خاک درش تاج سر
گشته مسلم بر او کشور فقر و فنا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - ساحت کون و مکان عرصه میدان اوست
ساحت کون و مکان عرصه میدان اوست
گوی زمین و سپهر در خم چوگان اوست
تا خم زلف دو تا ریخته اندر قفا
سلسله کائنات جمله پریشان اوست
درد چه درمان کدام چشم بنه بر قضا
مدعی درد آنک طالب درمان اوست
تا زده طغرای خط گرد عذارت رقم
هندی تاتار ترک در خط فرمان اوست
جام گرفت از رقیب بر سر بیمهریست
گر بخورد خون من غایت احسان اوست
ذوق ندارد تذرو تا نگرد سوی سرو
تا که ببستان چمان سرو خرامان اوست
جانب کنعان بر باد صبا و بگو
یوسف مصرات اسیر پای به زندان اوست
هر که به گلزار عشق پای نهد چون خلیل
آتش افروخته لاله بستان اوست
نغمه بلبل به باغ نیست بجز شور گل
آن همه شور و نوا کرده دستان اوست
ناقه آشفته خفت شیخ بکعبه رسید
قسمت گم گشته گان طوف بیابان اوست
دست تولا زنم باز بدست خدا
گر برهاند مرا همت سلمان اوست
گوی زمین و سپهر در خم چوگان اوست
تا خم زلف دو تا ریخته اندر قفا
سلسله کائنات جمله پریشان اوست
درد چه درمان کدام چشم بنه بر قضا
مدعی درد آنک طالب درمان اوست
تا زده طغرای خط گرد عذارت رقم
هندی تاتار ترک در خط فرمان اوست
جام گرفت از رقیب بر سر بیمهریست
گر بخورد خون من غایت احسان اوست
ذوق ندارد تذرو تا نگرد سوی سرو
تا که ببستان چمان سرو خرامان اوست
جانب کنعان بر باد صبا و بگو
یوسف مصرات اسیر پای به زندان اوست
هر که به گلزار عشق پای نهد چون خلیل
آتش افروخته لاله بستان اوست
نغمه بلبل به باغ نیست بجز شور گل
آن همه شور و نوا کرده دستان اوست
ناقه آشفته خفت شیخ بکعبه رسید
قسمت گم گشته گان طوف بیابان اوست
دست تولا زنم باز بدست خدا
گر برهاند مرا همت سلمان اوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - تیغ بکف میرسد شاهد غضبان کیست
تیغ بکف میرسد شاهد غضبان کیست
تشنه خونست یار خون بسر خوان کیست
غارت دل میکند غمزه فتان دوست
کفر سر زلف او رهزن ایمان کیست
آتش طور است این مایه نور است این
شمع شبستان که برق نیستان کیست
دلشده چون گوی رفت در صف میدان عشق
شاه سواران من در خم چوگان کیست
شور بعالم فکند از لب شیرین سخن
این نمک خوان حسن تا زنمکدان کیست
اژدر سحر آفرین از خم گیسو نمود
پنجه موسی بگو سر بگریبان کیست
گفتمش آن لعل لب خوش رطبی نور سست
گفت رسیده ولی در خور دندان کیست
غنچه تبسم نمود تا لب لعل که بود
ابر شده سیل خیز دیده گریان کیست
گفتمش این نرگس است بر رخ تو خیره ماند
گفت نظر کن ببین دیده حیران کیست
گفتمش آشفته کرد وصف لبت دوش گفت
طوطی شکر شکن بلبل خوشخوان کیست
عید بود ایجوان سر بره دوست نه
پیر چو شد گوسفند لایق قربان کیست
خاتمه این ورق مدحت شیر خداست
جهد کن ایدل ببین نامه بعنوان کیست
تشنه خونست یار خون بسر خوان کیست
غارت دل میکند غمزه فتان دوست
کفر سر زلف او رهزن ایمان کیست
آتش طور است این مایه نور است این
شمع شبستان که برق نیستان کیست
دلشده چون گوی رفت در صف میدان عشق
شاه سواران من در خم چوگان کیست
شور بعالم فکند از لب شیرین سخن
این نمک خوان حسن تا زنمکدان کیست
اژدر سحر آفرین از خم گیسو نمود
پنجه موسی بگو سر بگریبان کیست
گفتمش آن لعل لب خوش رطبی نور سست
گفت رسیده ولی در خور دندان کیست
غنچه تبسم نمود تا لب لعل که بود
ابر شده سیل خیز دیده گریان کیست
گفتمش این نرگس است بر رخ تو خیره ماند
گفت نظر کن ببین دیده حیران کیست
گفتمش آشفته کرد وصف لبت دوش گفت
طوطی شکر شکن بلبل خوشخوان کیست
عید بود ایجوان سر بره دوست نه
پیر چو شد گوسفند لایق قربان کیست
خاتمه این ورق مدحت شیر خداست
جهد کن ایدل ببین نامه بعنوان کیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۲ - در همه عمر ار شبی وصل میسر شود
در همه عمر ار شبی وصل میسر شود
حیف ندارم گرم عمر بر این سر شود
هر که چو منصور رفت بر سر سودای حق
بر سر دارش چه باک گر زستم سر شود
آتش سینا بخواست کشته قبطی بسوخت
تا ارنی گو کلیم باز کجا بر شود
بوالعجب ای نور عشق تا تو کدام اختری
کز تو مه و مهر را چهره منور شود
خاک درمیکده مایه اکسیرهاست
هر که مس آنجا فکند لاجرمش زر شود
کعبه زلفین یار گو بدلم در مبند
بام حرم را به ببین جای کبوتر شود
آنچه تو خوانیش کفر غایت ایمان ماست
رانده مردود شیخ پیر قلندر شود
گوهر مقصود عشق زود بر آرد بکف
هر که در این بحر ژرف نیک فروتر شود
پیکر مطبوع دوست لایق تصویر نیست
بت بود و بشکنش هر چه مصور شود
اشک چو نیسان ببار هر شبه زابر مژه
تا که همه قطره ات لؤلؤ و گوهر شود
قدرت پروانه چیست پر زدن و سوختن
عاشق آتش بگو تا که سمندر شود
هر که بطوفان دهر عشق شدش بادبان
زآب کران تا کران پاش کجا تر شود
خصم اگر لشکری است دوستی شاه و بس
از تن روئین چه کم گردم خنجر شود
کوه گنه هیچ نیست بر دل آشفته بار
حیدر صفدر اگر شافع محشر شود
حیف ندارم گرم عمر بر این سر شود
هر که چو منصور رفت بر سر سودای حق
بر سر دارش چه باک گر زستم سر شود
آتش سینا بخواست کشته قبطی بسوخت
تا ارنی گو کلیم باز کجا بر شود
بوالعجب ای نور عشق تا تو کدام اختری
کز تو مه و مهر را چهره منور شود
خاک درمیکده مایه اکسیرهاست
هر که مس آنجا فکند لاجرمش زر شود
کعبه زلفین یار گو بدلم در مبند
بام حرم را به ببین جای کبوتر شود
آنچه تو خوانیش کفر غایت ایمان ماست
رانده مردود شیخ پیر قلندر شود
گوهر مقصود عشق زود بر آرد بکف
هر که در این بحر ژرف نیک فروتر شود
پیکر مطبوع دوست لایق تصویر نیست
بت بود و بشکنش هر چه مصور شود
اشک چو نیسان ببار هر شبه زابر مژه
تا که همه قطره ات لؤلؤ و گوهر شود
قدرت پروانه چیست پر زدن و سوختن
عاشق آتش بگو تا که سمندر شود
هر که بطوفان دهر عشق شدش بادبان
زآب کران تا کران پاش کجا تر شود
خصم اگر لشکری است دوستی شاه و بس
از تن روئین چه کم گردم خنجر شود
کوه گنه هیچ نیست بر دل آشفته بار
حیدر صفدر اگر شافع محشر شود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۹ - ایکه زحی میرسی حالت لیلا چه بود
ایکه زحی میرسی حالت لیلا چه بود
در حق مجنون چه گفت از که سخن میشنود
بود کرا عزتی پیش سگان درش
در زوفا پاسبان بر رخ که میگشود
در خم چوگان زلف داشت سری یا نداشت
گوی سعادت بگو تا که زمیدان ربود
تخم وفا کاشتم تا بر وصلش خورم
کشته عشاق را تا که در آنجا درود
نور تجلی بطور بود بعین ظهور
دیده ما منتظر جلوه کجا مینمود
ساقی مستان بیا باده صافی بیار
زآینه تا گویمت زنگ چه خواهد زدود
آیت یأسش جواب آمدی اندر خطاب
خواست چو بیند کلیم یار بعین شهود
ساز دلم برشکست ناله زحد گشت پست
چنگی بزمش که بود نغمه که اش میسرود
بود بکام کسان لعل لبش تا سحر
از لب شیرین نمک تا که بزخم که سود
هفت سپهر دگر گشت پدید از دخان
بسکه بر افلاک رفت زآه دل خسته دود
بود سر بازگشت بر سر خاک منش
آیت یحیی العظام هیچ تکلم نمود
خواند سگ خویشتن از کرم آشفته را
نزد رقیبان مرا مرتبه ای میفزود
آینه صیقلی مظهر لیلا علی
باعث ایجاد کون مایه اصل وجود
در حق مجنون چه گفت از که سخن میشنود
بود کرا عزتی پیش سگان درش
در زوفا پاسبان بر رخ که میگشود
در خم چوگان زلف داشت سری یا نداشت
گوی سعادت بگو تا که زمیدان ربود
تخم وفا کاشتم تا بر وصلش خورم
کشته عشاق را تا که در آنجا درود
نور تجلی بطور بود بعین ظهور
دیده ما منتظر جلوه کجا مینمود
ساقی مستان بیا باده صافی بیار
زآینه تا گویمت زنگ چه خواهد زدود
آیت یأسش جواب آمدی اندر خطاب
خواست چو بیند کلیم یار بعین شهود
ساز دلم برشکست ناله زحد گشت پست
چنگی بزمش که بود نغمه که اش میسرود
بود بکام کسان لعل لبش تا سحر
از لب شیرین نمک تا که بزخم که سود
هفت سپهر دگر گشت پدید از دخان
بسکه بر افلاک رفت زآه دل خسته دود
بود سر بازگشت بر سر خاک منش
آیت یحیی العظام هیچ تکلم نمود
خواند سگ خویشتن از کرم آشفته را
نزد رقیبان مرا مرتبه ای میفزود
آینه صیقلی مظهر لیلا علی
باعث ایجاد کون مایه اصل وجود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۴ - تا بدبستان دل عشق شد آموزگار
تا بدبستان دل عشق شد آموزگار
کس زفلاطون عقل می نبرد انتظار
باده که غفلت زده است مست کند هوشیار
ساقی خاصان بیار آینه کردگار
بیهده نبود نظر وقف رخ هر نگار
کاینه رویان شدند مظهر پروردگار
شاهد بزم ار توئی شمع ندارد فروغ
ساقی دور ار توئی باده ندارد خمار
وه چه دیار است حسن کاب و هوایش کند
لشکر طفلان در او صف شکن و نی سوار
مردم هشیار را طاقت بار تو نیست
بختی سرمست را عشق کشد زیربار
زخم تو گر میزنی مرهم جان پرور است
زهر تو گر میدهی به زمی خوشگوار
بر رخ چون آفتاب اژدر گیسو بتاب
تا ید بیضا کنی معجز موسی بیار
عشق تو تا در دل است منع فغانم نکن
دیگ نیفتد زجوش تانه نشیند شرار
هستی تو شد غبار آینه یار را
آب بریر از مژه تا بنشانی غبار
صبر و قرار و سکون از من مسکین مخواه
خواسته آشفته را زلف تو چون بیقرار
دفتر اشعار من غیرت عمان شده
بسکه در مدح سفت خامه گوهر نثار
مدح ولی خدا شمع هدی مرتضی
شافع روز جزا حیدر اژدر شکار
کس زفلاطون عقل می نبرد انتظار
باده که غفلت زده است مست کند هوشیار
ساقی خاصان بیار آینه کردگار
بیهده نبود نظر وقف رخ هر نگار
کاینه رویان شدند مظهر پروردگار
شاهد بزم ار توئی شمع ندارد فروغ
ساقی دور ار توئی باده ندارد خمار
وه چه دیار است حسن کاب و هوایش کند
لشکر طفلان در او صف شکن و نی سوار
مردم هشیار را طاقت بار تو نیست
بختی سرمست را عشق کشد زیربار
زخم تو گر میزنی مرهم جان پرور است
زهر تو گر میدهی به زمی خوشگوار
بر رخ چون آفتاب اژدر گیسو بتاب
تا ید بیضا کنی معجز موسی بیار
عشق تو تا در دل است منع فغانم نکن
دیگ نیفتد زجوش تانه نشیند شرار
هستی تو شد غبار آینه یار را
آب بریر از مژه تا بنشانی غبار
صبر و قرار و سکون از من مسکین مخواه
خواسته آشفته را زلف تو چون بیقرار
دفتر اشعار من غیرت عمان شده
بسکه در مدح سفت خامه گوهر نثار
مدح ولی خدا شمع هدی مرتضی
شافع روز جزا حیدر اژدر شکار
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۶۴ - بی گل رویت یکیست بوی گل و نیش خار
بی گل رویت یکیست بوی گل و نیش خار
فرش حریر است خار در ره جویای یار
مجمر روی تو را خال مجاور شده
کی بود اسپند را بر سر آتش قرار
فرق من و شیخ شهر چیست بگویم تمام
او بعمل نازد و ما بتو امیدوار
اشترت ار در قطار هست بر او بار نه
من که گسستم قطار چند کشی زیر بار
لاجرمم زینهار بر در حیدر کشد
ترک ستمکار من بسکه خورد زینهار
تیر گر از شست تست طعم رطب بخشدم
زهر گر از دست تست چیست می خوشگوار
بنده آنم که خفت جای نبی بر سریر
غیر بگو خوش برو تو زپی یار غار
تا بخدا بنده شد شیر خدا دست حق
او بهمه کاینات گشت خداوندگار
دفتر آشفته را غیر مدیح تو نیست
شایدش از این مدیح بر دو جهان افتخار
فرش حریر است خار در ره جویای یار
مجمر روی تو را خال مجاور شده
کی بود اسپند را بر سر آتش قرار
فرق من و شیخ شهر چیست بگویم تمام
او بعمل نازد و ما بتو امیدوار
اشترت ار در قطار هست بر او بار نه
من که گسستم قطار چند کشی زیر بار
لاجرمم زینهار بر در حیدر کشد
ترک ستمکار من بسکه خورد زینهار
تیر گر از شست تست طعم رطب بخشدم
زهر گر از دست تست چیست می خوشگوار
بنده آنم که خفت جای نبی بر سریر
غیر بگو خوش برو تو زپی یار غار
تا بخدا بنده شد شیر خدا دست حق
او بهمه کاینات گشت خداوندگار
دفتر آشفته را غیر مدیح تو نیست
شایدش از این مدیح بر دو جهان افتخار
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹۷ - تابکی ایچشم مست فتنه برانگیختن
تابکی ایچشم مست فتنه برانگیختن
دست نگارین بس است از پی خونریختن
خون خود آخر بخاک بر درت آمیختم
با تو میسر نشد گرچه برآمیختن
توسن نازت چو شد رام بمیدان حسن
گرد زهستی خلق بایدت انگیختن
چشم تو بست از مژه راه باهل نظر
جز بخم زلف تو کو ره بگریختن
تلخی دشنام تو زانلب شیرین عطاست
چاره سودائیان گلشکر آمیختن
هر که چو آشفته کرد بیم زچاه ذقن
در خم زلفین تو بایدش آویختن
دست نگارین بس است از پی خونریختن
خون خود آخر بخاک بر درت آمیختم
با تو میسر نشد گرچه برآمیختن
توسن نازت چو شد رام بمیدان حسن
گرد زهستی خلق بایدت انگیختن
چشم تو بست از مژه راه باهل نظر
جز بخم زلف تو کو ره بگریختن
تلخی دشنام تو زانلب شیرین عطاست
چاره سودائیان گلشکر آمیختن
هر که چو آشفته کرد بیم زچاه ذقن
در خم زلفین تو بایدش آویختن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۰۲ - من نتوانم ز دوست دیده فرو دوختن
من نتوانم ز دوست دیده فرو دوختن
عشق ز حربا مرا بایدم آموختن
خاصیت شمع چیست چهره برافروختن
عادت پروانه چیست پر زدن و سوختن
مشعلهای بر فروز زاتش رویت بروز
تا نکند آفتاب میل به افروختن
برق عطای کریم آمده چون جرم سوز
خرمن عصیان به جد بایدم اندوختن
جامه پرهیز را خرقه بسی دوختم
عشق چنان بردرید کش نتوان دوختن
صرفه ندامت بری زین درم ناسره
یوسف خود را به مصر بردن و بفروختن
کسب حلاوت کند زان لب شیرینشکر
طوطی آشفتهات در سخن آموختن
عشق ز حربا مرا بایدم آموختن
خاصیت شمع چیست چهره برافروختن
عادت پروانه چیست پر زدن و سوختن
مشعلهای بر فروز زاتش رویت بروز
تا نکند آفتاب میل به افروختن
برق عطای کریم آمده چون جرم سوز
خرمن عصیان به جد بایدم اندوختن
جامه پرهیز را خرقه بسی دوختم
عشق چنان بردرید کش نتوان دوختن
صرفه ندامت بری زین درم ناسره
یوسف خود را به مصر بردن و بفروختن
کسب حلاوت کند زان لب شیرینشکر
طوطی آشفتهات در سخن آموختن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱۳ - دور از او چشم بد بزم وصالست این
دور از او چشم بد بزم وصالست این
بخت برآمد زخواب یا که خیالست این
چشم در رقیبان نخفت دیده انجم بدوخت
ورنه من و وصل دوست طرفه محالست این
نقش بتان در نظر کعبه ات اندر قفا
راه حقیقت کجاست عین ضلالست این
خون رزانت حرام خون جهانت حلال
خود چه حرامست آن یا چه حلالست این
شادی دوران غمست عشرت او ماتمست
غم بطرب مدغم است عین ملالست این
یکدمه دیدار دوست مغتنم است ای پسر
نقش رقیبست نقض محض کمالست این
غره شهر رجب موسم عیش و طرب
باده ننوشی عجب نیک بفالست این
از تو جهان شد جمیل پرده که برداشتی
پرتو سینا و طور یا که جمالست این
مدح علی را بگو دفتر فکرت بشو
خیز که آشفته را موسم حالست این
بخت برآمد زخواب یا که خیالست این
چشم در رقیبان نخفت دیده انجم بدوخت
ورنه من و وصل دوست طرفه محالست این
نقش بتان در نظر کعبه ات اندر قفا
راه حقیقت کجاست عین ضلالست این
خون رزانت حرام خون جهانت حلال
خود چه حرامست آن یا چه حلالست این
شادی دوران غمست عشرت او ماتمست
غم بطرب مدغم است عین ملالست این
یکدمه دیدار دوست مغتنم است ای پسر
نقش رقیبست نقض محض کمالست این
غره شهر رجب موسم عیش و طرب
باده ننوشی عجب نیک بفالست این
از تو جهان شد جمیل پرده که برداشتی
پرتو سینا و طور یا که جمالست این
مدح علی را بگو دفتر فکرت بشو
خیز که آشفته را موسم حالست این
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶۲ - ملک دل و جان گرفت عشق جهانگیر او
ملک دل و جان گرفت عشق جهانگیر او
عقل هزیمت نمود از دم شمشیر او
دل بیکی غمزه رفت عربده از نو مساز
ملک تو شد گو مبر زحمت تسخیر او
دل که بدیوانگی شهره آفاق شد
سلسله موئی ززلف ساخته زنجیر او
مرغ دلم پر بریخت از شکن دام عشق
بال و پرش باز داد شهپری از تیر او
کار به تدبیر نیست عاشق دیوانه را
گو سر تسلیم نه در ره تقدیر او
عاشق نوبت پرست زلف تو زنار اوست
گو بکند شیخ شهر حکم به تکفیر او
کش مکش زلف تو سبحه زاهد گسیخت
شکر خدا را گسست رشته تزویر او
زیر خم ابروان چشم تو دل دید و گفت
فتنه بخواب اندر است در خم شمشیر او
آهوی چشمش گرفت تیر کمانی بدست
تا نکنی از قیاس میل به نخجیر او
مطرب مجلس چو خواند گفته آشفته را
بربط زهره شکست بانگ مزامیر او
شور حسینت برد راست براه حجاز
گوش کنی گر زجان صوت بم و زیر او
عقل هزیمت نمود از دم شمشیر او
دل بیکی غمزه رفت عربده از نو مساز
ملک تو شد گو مبر زحمت تسخیر او
دل که بدیوانگی شهره آفاق شد
سلسله موئی ززلف ساخته زنجیر او
مرغ دلم پر بریخت از شکن دام عشق
بال و پرش باز داد شهپری از تیر او
کار به تدبیر نیست عاشق دیوانه را
گو سر تسلیم نه در ره تقدیر او
عاشق نوبت پرست زلف تو زنار اوست
گو بکند شیخ شهر حکم به تکفیر او
کش مکش زلف تو سبحه زاهد گسیخت
شکر خدا را گسست رشته تزویر او
زیر خم ابروان چشم تو دل دید و گفت
فتنه بخواب اندر است در خم شمشیر او
آهوی چشمش گرفت تیر کمانی بدست
تا نکنی از قیاس میل به نخجیر او
مطرب مجلس چو خواند گفته آشفته را
بربط زهره شکست بانگ مزامیر او
شور حسینت برد راست براه حجاز
گوش کنی گر زجان صوت بم و زیر او
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۳۱ - بر دم تیغ کجت سر بنهم از خوشی
بر دم تیغ کجت سر بنهم از خوشی
تا مگر از مکرمت دست بخونم کشی
بلبل اگر بر گلی نغمه سرا شد بباغ
روی تو گر بنگرد پیشه کند خامشی
دزد بود هوشیار در گذر کاروان
چشم تو ره میزند با همه بیهشی
از پی صید وحوش دام فکنده به ره
مرغ دلم میپرد تا تو بدامش کشی
در چمن ای شاخ گل با قد رعنا بچم
تا نکند سروناز دعوی گردن کشی
در بر روی تو گل پرده خود میدرد
پیش لبت غنچه را پیشه بود خامشی
شایدت آشفته وار حال دگرگون شود
از کف ساقی ما گر قدحی در کشی
تا مگر از مکرمت دست بخونم کشی
بلبل اگر بر گلی نغمه سرا شد بباغ
روی تو گر بنگرد پیشه کند خامشی
دزد بود هوشیار در گذر کاروان
چشم تو ره میزند با همه بیهشی
از پی صید وحوش دام فکنده به ره
مرغ دلم میپرد تا تو بدامش کشی
در چمن ای شاخ گل با قد رعنا بچم
تا نکند سروناز دعوی گردن کشی
در بر روی تو گل پرده خود میدرد
پیش لبت غنچه را پیشه بود خامشی
شایدت آشفته وار حال دگرگون شود
از کف ساقی ما گر قدحی در کشی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۰۸ - نخل بلندی است عشق داغ تو بارش بود