تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۳ - از برم آن سرو خرامان گذشت
از برم آن سرو خرامان گذشت
برق یمانی به نیستان گذشت
گر بجهان هجر و وصالی بود
ود که مرا عمر به هجران گذشت
جوهری عقل چو لعل تو دید
از هوس لعل بدخشان گذشت
باز چرا منتظر رحمتم
کز برم آن شاهد غضبان گذشت
مردمم چشمم چونم اشک دید
گفت که بر نوح چه طوفان گذشت
آه من اندر دل او کرد اثر
تیر نظر بین که زسندان گذشت
سوز درونم بسر آمد چو شمع
آتش پنهان زگریبان گذشت
گوهر ما تا که بدرمان کیست
کاین همه امواج زدامان گذشت
کعبه عشق تو فدا از که خواست
تا که خلیل از سر قربان گذشت
تا که پریشانی زلف تو دید
این دل آشفته زسامان گذشت
آدمئی کو بنجف راه یافت
چون پدر از جنت رضوان گذشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۸ - مغبچگان گرد مغان صف زنید
مغبچگان گرد مغان صف زنید
نغمه سرائید و بکف دف زنید
زاهد اگر لشکر زهد آورد
با سپه غمزه بر آن صف زنید
برهمنان را بچلیپا کشید
هم ره اسلام بمصحف زنید
خشکی تریاک سرم خیره کرد
آتش تر ساغر قرقف زنید
تکیه بر این قصر مقرنس دهید
پای بر این کاخ مسقف زنید
ساغر باده زکف ساده گان
می زکف ترک مزلف زنید
تا که بشوئی زکثافت دهان
جامی از آن آب ملطف زنید
تا چو خضر عمر مضاعف کنید
نوبت من دور مضاعف زنید
گر ندهد ساقی میخانه می
شکوه او بر در آصف زنید
تا بدهد خلعت آشفته را
تهنیت خلعت او دف زنید
عید همایون زقفا میرسد
تهنیت صاحب رفرف زنید
بار به بندید زشیراز و باز
خیمه بر آن ارض مشرف زنید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۲ - بوالهوسان گرد تو غوغا کنند
بوالهوسان گرد تو غوغا کنند
این مگسان طوف بحلوا کنند
خرمن سیم تو به یغما برند
سیم و زرت گرچه مهیا کنند
یوسف من خودنفروشی بسیم
گرچه به تو گنج درم وا کنند
لیک گر آید بمیان امتحان
آن همگی دعوی بیجا کنند
طرفه بپرهیز زاهل هوس
تا سر خود بر سر سودا کنند
زآنکه همه صادق و آشفته اند
در رخ تو چشم بمولا کنند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۶۵ - دیده نظر باز و رخت بی نظیر
دیده نظر باز و رخت بی نظیر
بگذرم از جان زتوام ناگزیر
سر خوش می را چه غمست از خمار
اهل غنا را چه خبر از فقیر
چهره و خطت چه بود فی المثل
مجمر افروخته دود عبیر
یاد تو بیرون نرود از خیال
نقش تو بیرون نرود از ضمیر
رحم باین خسته کن ای شخ کمان
بسملم و طالب یک نوک تیر
به که نگویم غم پنهان خویش
چون تو بصیرفی و علیم و خبیر
عشق چه دامنست که از شوق او
میل رهائی ننماید اسیر
گر چه زدرویش خطائی برفت
عفو کند حاکم پوزش پذیر
مدح علی کرده رقم لاجرم
خامه آشفته فشاند عبیر
دست مرا گیر که بیچاره ام
رحم بدرویش نماید امیر
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۷۱ - غمزه بود مست و نظر هوشیار
غمزه بود مست و نظر هوشیار
سحر مبین است ببین چشم یار
تیر نظر اوج چو گیرد زچشم
خط نظر بند نیاید بکار
مطرب عشاق مخالف مزن
ساقی مستان می گلگون بیار
انجمن افروز بود شمع و گل
بلبل و پروانه بود جان نثار
شیخ حرم ساکن بتخانه شد
زاهد پیمانه شکن میگسار
طرف کنارم شده عمان زاشک
گوهر من کرده زمن تا کنار
شاخ گلت تا که چمیدن گرفت
سرو ندارد بچمن اعتبار
چون تو یکی در صف میدان حسن
وز سپه لاله رخان صد هزار
گفتمش آیا رخ تو دیدنی است
گفت اگر پرده نهد پرده دار
وه که غریبان سر کوی عشق
یاد نیارند زیار و دیار
خضر بافسوس همی گفت و رفت
حیف که صرف تو نشد روزگار
سر انا الحق بود از نخل طور
هر شجر این میوه نیارد ببار
خیز تو آشفته که خود حاجبی
تا ننشینی ننشیند غبار
مدحت حیدر نبود حد تو
بنده چه گوید زخداوندگار
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶۱ - بختی عقلم بگسسته عقال
بختی عقلم بگسسته عقال
عشق خلاصی دهد از ما یقال
خس صفت از جنبش باد شمال
چند روی سوی یمین و شمال
کعبه جانان دل و سوی حجاز
شیخ کند بیهده شد رحال
عیش محال است در این غمکده
هان چه شوی طالب امر محال
گر بودت باده چو جم لاجرم
آئینه ای ساز زجام سفال
جام می و پنجه ساقی ببزم
بدر کش اطراف بود ده هلال
چیست تو را توشه در این راه دور
برگ بساز ای که بیابی مآل
مطرب و نی قرقف و راح و عقال
خوش که کند ملک جهان انتقال
چهره ساقی زنظرها ببرد ‏
حسن نکویان بدیع الجمال
جام شرابی که نماید در او
چهره رخسار جمال و جلال
شاهد غیبی علی مرتضی
مظهر حی صمد لا یزال
تا کشد آشفته از آن یک قدح
بشنود از حوری و غلمان تعال
تکیه شیخ است بعلم و عمل
من نکنم جز بعلی اتکال
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۶۵ - داشت خمارم سر دیوانگی
داشت خمارم سر دیوانگی
ساقیم آورد می خانگی
گوننهد پای در این سلسله
هر که ندارد سر دیوانگی
شمع جمالت چو تجلی کند
مهر و مه آیند به پروانگی
عقل بافسانه بخفت هنوز
عشق فسونساز بافسانگی
من نکنم جز سخن آشنا
عشق نکوبد در بیگانگی
عقل نتابد خطر عشق را
عشق بود آفت فرزانگی
باده حلال است بفتوای عقل
لعل تو آید چو بمیخانگی
ختم شد آشفته برندی و عشق
پیر خرابات بمردانگی
شیر خدا کادم و نوحش بحشر
فخر نمایند بهم خوانگی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۵۲ - رنگ زخورشید عیان میبری
رنگ زخورشید عیان میبری
پرده مه را چو کتان میدری
توبه زهاد گزند از تو یافت
عقل حکیمان بزبان میبری
کار ملایک نکند آدمی
فعل بشر سر نزند از پری
زهره زوجد تو بود در سماع
کسب شرف از تو کند مشتری
نقش بتی تحفه فرستم بچین
تا نکند مانی صورت گری
دین و دل خلق ندارد محل
کاز نظری جان جهان میبری
آینه دوست سراپاست صاف
تصفیه کن تا که بخود ننگری
رفته زشیرینی جان گر حدیث
ای لب نوشش نه تو شیرین تری
مهر رخ تو زبهشت ابد
بر دل عشاق گشوده دری
پا مکش آشفته که آنجاست خلد
گر بسر کوی علی بگذری
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۷۷ - قاصد، دیگر به تو کم می رسد
قاصد، دیگر به تو کم می رسد
نامه به مرغان حرم می رسد
هر سخنانی که مرا در دل است
بعضی از آنها به قلم می رسد
در ره شوقت ز پی رهروان
نقش قدم در دو قدم می رسد
ما و سفالین قدح خویشتن
دست که بر ساغر جم می رسد؟
جام می محفل خونین دلان
ز آبله ی دست، به هم می رسد
دست شهان چون ز کرم کوته است
دست که دیگر به کرم می رسد؟
دست به یاران نرسد گر سلیم
ما و ترا دست به هم می رسد
سلیم تهرانی : مثنویات
شمارهٔ ۹ - داستان حاتم طایی
بسم الله الرحمن الرحیم
هست عصای ره طبع سلیم
راوی افسانه ی اهل کرم
طوطی پر ریخته، یعنی قلم
نقل کند کز پی سامان کار
قافله ای جمع شد از هر دیار
خاسته چون مهر ز مشرق تمام
عزم سفر کرد به سرحد شام
قافله ای مردم او با صواب
گشته جهان را همه چون آفتاب
نقد خرد، مایه ی بازارشان
جنس هنر بود همه بارشان
از رخشان نور سعادت عیان
بر سرشان بال هما سایبان
شاد و شکفته همه با یکدگر
خنده ی هریک چو گل از روی زر
خیمه زده هرکه سزاوار خود
همچو شکوفه به سر بار خود
غیر جرس هیچ دلی در جهان
ناله نمی کرد در آن کاروان
سایه کن خیمه ای از هر کنار
برطرف دشت چو ابر بهار
مهر چو سر در پس کهسار برد
قافله دستی ز پی بار برد
گشت روان از پی هم کاروان
همچو سرشک از مژه ی عاشقان
هر جرسی زمزمه آغاز کرد
گمشدگان را به ره آواز کرد
کف به لب از مستی بسیار داشت
ناقه ندانم که چه در بار داشت
رفت به تعجیل ز آرامگاه
قافله چون یک دو سه فرسنگ راه
دهر شد از ظلمت شب ناگهان
سرمه کش دیده ی سیارگان
بود شبی چون دل گمره سیاه
تیره درو چون مژه شمع نگاه
رفته خور از عالم و در مرگ او
گشته سیه پوش جهان دورو
گشته ز بس ظلمت شب، روی ماه
همچو رخ صفحه ی مشقی سیاه
برده شبیخون به سر زلف یار
کرده صف لشکر او تار و مار
چون شب هجران ز سحر ناامید
از مه نو زنگی ابرو سفید
شبپره جولانگر این کهنه کاخ
مرغ چمن، غنچه بر اطراف شاخ
چرخ سیه دل، همه دم از شهاب
تیر فکنده ز پی آفتاب
ظلمت شب گشته ز بیم خطر
سرمه ی خاموشی مرغ سحر
زیر فلک همچو زمین مصاف
خفته جهانی به ته یک لحاف
کرد ز بس ظلمت شب اشتلم
قافله سررشته ی ره کرد گم
گشت در آن وادی ظلمت نشان
زنگی شب رهزن آن کاروان
در طلب راه ز نزدیک و دور
قافله سرگشته تر از خیل مور
دست و دل جمله چو از کار شد
آتشی از دور نمودار شد
روی نهادند روان بی قرار
جانب آتش همه پروانه وار
بر اثر شعله در آن روی دشت
یک دوسه فرسنگ چو پیموده گشت
روضه ای آمد به نظر همچو نور
سنگ بنایش همه از کوه طور
فیض ز کثرت شده ظاهر درو
جود و سخا گشته مجاور درو
جمله قنادیل وی و شمعدان
چون دل عاشق شده وقف کسان
دیده ز بس فیض ز هر منظرش
کعبه شده حلقه به گوش درش
شمع درو گشته علم در سخا
داده به دشمن سر خود بارها
جانب آن روضه کسی در زمان
رفت که پرسد خبری زان مکان
گفت به او شخصی ازان سرزمین
مقبره ی حاتم طایی ست این
بار گشودند در آن خوش مکان
بر در او حلقه شد آن کاروان
بیهده گویی ز میان گروه
گفت که ای حاتم دریاشکوه
قافله ی ما شده مهمان تو
چشم نهاده همه بر خوان تو
زود پی مایده تدبیر کن
قافله ی گرسنه را سیر کن
بود هنوز این سخنش بر زبان
کز پی سر گریه کنان ساربان
گفت که خورد آن شتر برق تاز
مهره به دل از فلک حقه باز
این سخنش کرد چو در گوش راه
جست سراسیمه چو از سینه آه
گفت که برند سرش را ز تن
تا که شود مایده ی انجمنم
مردم آن قافله را خاص و عام
داد صلا بر سر خوان طعام
از غم جمازه دل تنگ داشت
با کرم حاتم طی جنگ داشت
رفت سوی تربت او سرگران
چون نگه یار سوی عاشقان
گفت که ای حاتم صاحب کرم
خواستم از جود تو فیضی برم
طوف مزار تو به من شوم شد
همت تو بر همه معلوم شد
یافتم اکنون که چه سان بوده است
جود تو از مال کسان بوده است
چند زنی لاف کرم چون سحاب؟
به که نبخشی دگر از بحر آب
چند کنی ای به سخاوت علم
همچو می از کیسه ی مردم کرم
او شده در طعنه زنی بی قرار
روح کرم پیشه ازو شرمسار
بود خوی افشان ز خجالت به راه
همچو تهیدست بر قرض خواه
صبح که این ناقه ی گیتی نورد
از طرف دشت برانگیخت گرد
صاحب جمازه پی کار خود
گشت فرومانده تر از بار خود
بود سراسیمه که از یک کنار
خاست غباری چو خط از روی یار
شد چو به آن قافله نزدیک تر
ناقه سواری شد ازان جلوه گر
بار شتر اطعمه ی بی کران
ناقه ی دیگر به ردیفش روان
کشت عیان زان دو قوی تن جمل
از طرف بادیه کوه و کتل
ناقه ی صرصرروش خوش تکی
کوه به پشت وی و کوهان یکی
برق عنانی که چو فیل سحاب
هیکل گردن بودش آفتاب
از اثر تندی آن خوش نشان
خاک به رفتار چو ریگ روان
گفتی ازان سان که سبکتاز بود
همچو شترمرغ به پرواز بود
از عرق شرم به گاه درنگ
آینه ی زانوی او بسته زنگ
کوه، شکسته کمر از ران او
جل شده ابر سر کوهان او
چیست به دستش جرس نغمه ساز
شاهد مستی که شود زنگباز
سالکی آزاده ز سامان راه
سینه ی خود در بغلش نان راه
از خورش و مایده ی روزگار
شعله صفت کرده قناعت به خار
کف به لب آورده ز مستی و جوش
بر صفت صوفی پشمینه پوش
بیم وی از دوری منزل نبود
گرچه شتر بود، شتردل نبود
کرده نمایان جل رنگین به ناز
همچو عروسی که نماید جهاز
راند به سرعت شتر آن نوجوان
گشت چو نزدیک به آن کاروان
رفت سوی روضه نخستین چو باد
کرد طوافی ز سر اعتقاد
پس به سر قافله ی بی شمار
سایه فکن گشت چو ابر بهار
مردم آن قافله را جابه جا
داد سوی تربت حاتم صلا
سفره پی مایده ترتیب داد
جانب آن طایفه برد و گشاد
سفره ای از مایده آراسته
یافته دل هرچه درو خواسته
سفره چو برداشته شد از میان
عذرطلب گشت ازیشان جوان
قاعده ی لطف و کرم تازه کرد
رو به سوی صاحب جمازه کرد
گفت گلی از چمن حاتمم
همچو زبان بر سخن حاتمم
دوش ز اندیشه چو خوابم ربود
شعله صفت گرم به چشمم نمود
گفت که امشب ز قضا ناگهان
قافله ای گشت مرا میهمان
مقدمشان گرچه خوش آهنگ بود
وقت چودست و دل من تنگ بود
یک شتر اکنون ز همان کاروان
قرض گرفتم پی ترتیب خوان
خیز که هنگام خور و خواب نیست
در لحدم از پی این، تاب نیست
مایده ای درخور احسان من
آنچه تو دیدی به سر خوان من
همره یک ناقه ی رهوار، زود
جانب آن قافله بر همچو دود
چون رسی آنجا که بود کاروان
پیش رو و مایده را بگذران
معذرت من همه را تازه ده
ناقه به آن صاحب جمازه ده
مردم آن قافله را این سخن
شور برآورد ز جان و ز تن
هرکسی از بهر مرادی چو باد
رو به سوی تربت حاتم نهاد
صاحب جمازه هم انداز کرد
گریه کنان معذرت آغاز کرد
گفت که ای شمع شبستان جود
وی کف تو ابر گلستان جود
بی ادبی کرده ام از حد به در
تو ز ادب کردن من درگذر
چون زدمت دست به دامان چو خار
دامن خود جمع مکن غنچه وار
همچو دلت، روح تو مسرور باد
همچو رخت، خاک تو پرنور باد
سلیم تهرانی : مثنویات
شمارهٔ ۱۰ - روی مگردان ز کرم
ای چو گل افکنده هوس های تو
بر سر زر، لرزه بر اعضای تو
داری اگر اصل چو در یتیم
روی مگردان ز کرم چون سلیم
سلیم تهرانی : مثنویات
شمارهٔ ۱۱ - در تعریف خر خریدن ساده لوح
ساده دلی را ز پی راه دور
گشت خری چون خرعیسی ضرور
جانب بازار چو شد جلوه گر
دید فضایی چو جهان پر ز خر
آمده دلال به وصف خران
معرکه آرا چو سخن پروران
بانگ برآورد که صاحب خرد
کو، که ز من این خر مصری خرد
خر نه، یکی آهوی صحرانورد
با تک او تندی صرصر به گرد
از فرس عمر سبکتازتر
وز خر طنبور خوش آوازتر
توشه کش راحله ی رهروان
با خر عیسی ز شرف همعنان
در دم رفتار چو موج هوا
چاردوال است برو دست و پا
بانگ ز راکب نشنیده ست سخت
چوب ندیده ست مگر بر درخت
چارستون کرسی عرش ثبات
ساق و سم او چو قلم در دوات
همچو سبو پشت و شکم بی خلل
گرد و پر او را چو صراحی کفل
عنصر بادیش همه در دماغ
خاک ز نقش سم او سنگداغ
مستمع حرف نشیب و فراز
گوش ازان کرده به هرسو دراز
گاو فلک جستی ازین خر ز جا
شاخ نداده ست ازانش خدا
کوه شکسته کمر از مشت او
پهن تر از روی زمین پشت او
شد دل سنگ از سم او لخت لخت
بس که گرفته ست برو کار سخت
از شکم و دم و خروش و صدا
صاحب طبل و علم و کرنا
عرعر او زینت باغ جهان
مغز سرش ماحضر خواجگان
چشم چو بر سوی عمودش گشاد
قاضی کیرنگ به تنبان نهاد
گر لگدافکن شود، او را ز پا
نعل رود چون مه نو بر هوا
لیک ز بس هوش، به این فن بداست
یافته محبوب لگدزن بد است
همچو عروسان ز سخن بسته لب
حلقه به بینی چو بتان عرب
کار نه با نیک و بد مردمش
به بود از ریش منافق، دمش
سوی من ای کاش که آرد گذار
آن که نگردیده بر آهو سوار
خر طلبد هرکه برای سفر
خر به ازین نیست، سخن مختصر
مرد ز دلال چو اینها شنید
مشت زری داد و خرش را خرید
حیله گری بود طلبکار خر
جلوه کنان بر سر بازار خر
دید چو آن ساده ی درویش را
شاد شد و یافت خر خویش را
مرد گرفته سر افسار خر
وز پی خر چون اجل آن حیله گر
غنچه شده از پی خر می دوید
گرچه گره بر دم خر، کس ندید
شعبده باز دگر آن پرفسون
همره خود داشت چو عشق و جنون
آن یکی افسار خر از سر کشید
بر سر خود کرد و چو خر می دوید
وان دگری برد خرش را چو باد
جانب بازار و به دلال داد
چند قدم رفت چو آن ساده دل
ماند خرش را ز قفا پا به گل
یعنی از اندیشه ی خر می دوید
خر چو نهان شد ز نظر، پا کشید
رو به قفا کرد چون آن نیک رای
حیله گر از عجز فتادش به پای
گفت که ای خضر خجسته قدم
بودم از احشام یکی محتشم
بود خری بارکش خانه ام
رونق ازو یافته کاشانه ام
گاه چو ابر از پی آبم روان
گاه چو آتش سوی هیمه دوان
باز چو گشتی ز ره آسیا
کاه کشیدی همه چون کهربا
حرص جفاکار منش هر نفس
بود دل آزارتر از خرمگس
مطلب من بود همین، بار او
کار نه با خوردن و تیمار او
آخور او چون دل صادق تهی
توبره چون کیسه ی عاشق تهی
می شدی از جوع قیامت اساس
گرد سر سنگ، چو گاو خراس
بر تنش از پوست نمانده نشان
چون خر طنبور همه استخوان
پشت وی از زخم چو میدان جنگ
پیکرش از داغ چو نطع پلنگ
گشت مکافات چو معنی نگار
صورت خر کرد ز من آشکار
شد چو پر از پیکر خر پیرهن
زد سر خر، سر ز گریبان من
رفتم ازین غصه برآرم فغان
بانگ خرم گشت بلند از دهان
شد لبم از حرف و حکایت خموش
رفت درازی ز زبان سوی گوش
غنچه صفت شد ز کفم پنجه گم
چون مه نو، ناخن من گشت سم
پا ز قفا خوشه صفت سرکشید
دم ز درازی به سم من رسید
یک نفس القصه به ناکام و کام
شد همه اسباب خریت تمام
بود مرا کار به خربنده ای
چشم به بار همه افکنده ای
بی خبر از محنت بسیار من
سخت تر از کارم، سربار من
بود به پشت من زار حزین
بار بد و نیک، چو گاو زمین
بر تن زار من ازان قلتبان
پوست چو انبان پر از استخوان
قیمتم آخر چو شدش احتیاج
برد به بازار مرا لاعلاج
تا قدم سعد تو ای مشتری
کرد خلاصم ز طلسم خری
مرد فرشته وش نیک اعتقاد
گوش صداقت چو به حرفش نهاد،
صدق شمرد آن همه گفتار را
کرد برون از سرش افسار را
گفت به یک خر، چه ز من کم شود
زین چه نکوتر که خر آدم شود
بی جدل و دعوی و بحث و نزاع
کرد چو یاران عزیزش وداع
شب همه شب مرد فرشته صفت
شکرخدا کرد ازین موهبت
زان چه خبر داشت که زین سان شده
زو خر عیسی، خر شیطان شده
راست شنو را چه خبر از دروغ
شمع کج و راست دهد یک فروغ
از لب هرکس که سخن سر کند
آینه آن را همه باور کند
صبح چو گردید در آن مرغزار
غلغله از جوش خران آشکار،
باز به بازار شد آن بی گناه
تا خر دیگر خرد از بهر راه
توسن نظاره چو هرسوی تاخت
در کف دلال خرش را شناخت
ماند ازین واقعه اندر شگفت
رفت به پیش خر و گوشش گرفت
گفت که آن بار تو بهتر شدی
باز چه کردی که همان خر شدی
آه که در حلقه ی امید و بیم
بود ز من ساده تری هم «سلیم»
گرچه کنم دعوی آزادگی
سوخت مرا حسرت این سادگی
آن که چو شیطان نبود بوالفضول
هرچه بگویی، کند آن را قبول
وان که ز جهل است گلی بر سرش
آیه ی مصحف نشود باورش
من هم از احباب به قدر نصیب
خورده ام از ساده دلی ها فریب
هرکه دل از حیله بداندیش کرد
با کس دیگر نه، که با خویش کرد
هست درین دایره ی گیر و دار
بر خر خود هرکسی آخر سوار
کاش که بر مردم این روزگار
حقه ازین گونه شود آشکار
تا ز حروفش همه خرم شوند
این گله خر، پاره ای آدم شوند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۱۱ - فصل بهاران شده ساغر بگیر
فصل بهاران شده ساغر بگیر
از بط می خون کبوتر بگیر
زین رخ چشمی که ترا داده اند
خرده به گل نکته به عبهر بگیر
دامن گلچین ز شفق شد افق
کام دل از بادهٔ احمر بگیر
ساغر خورشید گرفته است ابر
از کف ساقی قدح زر بگیر
با کف خالی ز عمل روز حشر
جهد کن و دامن حیدر بگیر
جویای تبریزی : مثنویات
شمارهٔ ۵ - حکایت حاتم و سخاوت او
بسم الله الرحمن الرحیم
راهنمایندهٔ امید و بیم
پیرخردمندی از ارباب هوش
پیر مگو آمده بحری بجوش
جان جهانی دم او چون سحر
صدق و صفا توام او چون سحر
بر تن آن عارف صادق چو صبح
پیرهن صدق موافق چو صبح
تافته فانوس صفت بر تنش
نور ز پهلوی دل روشنش
بود هم نقد کمال و هنر
در گره خاطر او چون گهر
گشته ز پیری چو کمان قد پیر
لیک علم راستی از وی چو تیر
گفت که شد قافله ای از عرب
عازم سودای سواد حلب
مردم آن قافله برنا و پیر
آینهٔ هم ز صفای ضمیر
ساز نموده همه برگ سفر
غنچه صفت در گره جمله زر
جمع شده از پی کسب معاش
قافله ای مردمش از هر قماش
بر صفت چرخ ز مهر سحر
بسته همه بدرهٔ زر بر کمر
جمله فرح بخش هم و دلنواز
چون گل و بلبل همه با برگ و ساز
مهر چو در پردهٔ اظلام شد
مهرهٔ مار سیه شام شد
مهر که خوانند مهین کوکبش
طعمهٔ خود ساخت چو زاغ شبش
قافله شد در پی سامان کار
جمله نهادند به جمازه بار
پهن در آن بادیه آن کاروان
همچو کواکب شده بر آسمان
چون دو سه فرهنگ به نور سها
راه بریدند به مقراض پا
شد ز افق ابر سیاهی بلند
بر قدم قافله بنهاد بند
تیره شبی چون خط رخسار یار
شب نه که داغ جگر روزگار
دود شب تیره دمادم فزود
نه اثر از مه نه ز سیاره بود
بود ز دود شب ظلمت نشان
چشم فرو بستن سیارگان
گشت چو تاریکی آن شب زیاد
همچو جرس لرزه به دلها فتاد
ماه شد از دود دل کاروان
تیره تر از خال رخ زنگیان
چید چو نراد قضا یک به یک
مهرهٔ کوکب ز بساط فلک
مردم آن قافله دل باختند
ناله کنان هر طرفی تاختند
در طلب راه چو دیوانگان
گشت سراسیمه دوان کاروان
از کفشان شد چو عنان شعور
گشت نمودار چراغی ز دور
محنت و غم چونکه ز حد بگذرد
قاعده است این که فرح رو دهد
گشت ز فیض نفس سوخته
شمع مراد همه افروخته
جمله طربناک در آن تیره راغ
روی نهادند به سوی چراغ
چون دو سه فرسنگ نور دیده گشت
روضهٔ بنمود در آن پهن دشت
گنبدی آراسته تر از سپهر
کوکبه در وی چو درخشنده مهر
ساخت چو آن گنبد درگاه را
دست قضا نور سحرگاه را
از پی گچ کاری آن بی قرین
بیخت به پرویزن چرخ برین
گشته ز رنگینی دیوار و در
تازه عروسی به نظر جلوه گر
روزنه اش حلقهٔ چشم نگار
سنگ بنایش دل سنگین یار
بود ستون ساعد سیمین حور
پایهٔ او ساق بلورین حور
بر رخ رخشنده ز روی حجاب
داشت ز تاریکی آن شب نقاب
روز و شبان بر رخ خیل وحشم
باز درش چون کف اهل کرم
شد چو رسیدند به آن سرزمین
ذکر همه شکر جهان آفرین
جست از آن قافله مردی زجا
جست نشان صاحب آن روضه را
بود یکمی پیر در آن خوش مکان
رو به سوی مردم آن کاروان
گفت که گردیده درین سرزمین
گنج کرم حاتم طائی دفین
گشته پی خرمی آن مکان
هر طرفی جدول آبی روان
خیمهٔ آن قافله تبخال وار
سایه فکن شد به لب جویبار
بود به آن جمع رفیق سفر
ابلهی از هرزه در ایان بر
زد به سوی تربت حاتم قدم
گفت که ای شهره به جود و کرم
شب همه شب گرسنگی خورده ایم
رو به سوی مرقدت آورده ایم
نام تو از جود علم در جهان
ما حضری کن بسوی ما روان
داشت همین زمزمه بر لب هنوز
مانده به لب نیمهٔ مطلب هنوز
از طرفی مرد شتربان رسید
ناله کنان جامهٔ طاقت درید
گفت که آه آن شتر بادپا
مهرهٔ دل باخت به نزد قضا
این سخن آمد چو عرب را به گوش
نوحه کنان زد به سر و شد ز هوش
گفت سبک کن تنش از بار سر
تا که شود قافله را ما حضر
با دل غمگین و لب پر گله
برد طعامی بر آن قافله
قافله را داد فراوان نعم
خود بر آن مایده می خورد غم
تا به سحرگاه ازین غم نخفت
رو به سوی تربت حاتم بگفت
ای ز تو ناموس سخاوت به باد
چون تو کرم پیشه به دنیا مباد
نام تو در هر بلد و سور خوش
همچو صدای دهل از دور خوش
طبع تو با خست نفست دنی
جود ز مال چو منی می کنی
روح تو چون خاطر من شاد باد
شاد شدم خانه ات آباد باد
راند ز بس طعنه عرب بر زبان
پیکر حاتم به لحد شد طپان
بود ز غیرت به لحد بی قرار
چون دل عاشق شب هجران یار
صبح چو برزد ز افق مهر سر
گشت فلک شیشهٔ زرین کمر
شمع فروزندهٔ این نه لگن
شد چو ضیا بخش زمین و زمن
مانده شتر باخته حیران خویش
سر زغم فکر بیفکنده پیش
گشته دلش بختی بار ملال
سینه چو دنیا شده دار ملال
بری بیچاره در اندیشه بود
کز طرف دشت غباری نمود
ناگه از آن گرد مهی مهر چهر
گشت نمودار چو از ابر مهر
بر شتری تازه جوانی سوار
گرم روش گشت سوی آن مزار
بیش ز حد اطعمه بار جمل
همره او نافهٔ دیگر کتل
ناقه مگو لیلای بر عرب
کرده ز رشک روشش مهر تب
کبک روش جلوهٔ مستانه اش
زلف پری موی سر شانه اش
کاکلش آشفته ز موج نسیم
جیب هوا زو شده عنبر شمیم
زنگ به دست شتر راهوار
شاخ گلی غنچهٔ آورده بار
غرهٔ پیشانی شانش سها
قائمه چرخ برین دست و پا
داشت چو شد مست شراب حدی
بحر صفت کف به لب از بی خودی
رفته صدای جرسش بر سپهر
کر شده از غیرت او زنگ مهر
سالک آگاه دلی رهبرش
جبهٔ صوف شتری در برش
بود تن او تنهٔ کوهسار
گردن او گردنهٔ کوهسار
تازه جوان ناقه همی راند زود
تا که ز جمازه بیاید فرود
رفت سوی تربت حاتم نخست
همت از آن روضهٔ پرفیض جست
پس به سوی مردم آن کاروان
رفت چو در قالب بی جان روان
پیش همه بعد دعا و سلام
برد به آئین بزرگان طعام
بود بر سفره فراوان نعم
در خور دست و دل اهل کرم
سفره چو برچید ز روی ادب
کرد جوان عذر ز هر یک طلب
گفت نم بحر کف حاتمم
در یتیم صدف حاتمم
دوش ز غفلت چو شدم گرم خواب
روی به من کرد به صد اضطراب
گفت که قومی ز قضا نیم شب
آمده مهمان سوی من بی طلب
قافله ای آمد از راه دور
بود چو مهمانی ایشان ضرور
زود یکی ناقه برای طعام
همت من کرد ازان قوم وام
بسکه بدل دارم ازین وام غم
خیز که در خاک نه، در آتشم
سفرهٔ آراسته از هر طعام
مائده در وی نکویی تمام
همره یک ناقه ز رنگ زرنگ
جانب آن طایفه بر بی درنگ
کام دل غم زدهٔ من برآر
ناقه به آن صاحب اشتر سپار
گوشزدشان چو شد این داستان
مردم آن قافله پیر و جوان
مدح سرای کرم او شدند
بندهٔ حسن یم او شدند
جویای تبریزی : مثنویات
شمارهٔ ۶ - با دل پرخون و لب عذرخواه
رفت سوی تربت کان کرم
شمع صفت ساخته از سر قدم
گفت که ما بندهٔ احسان تو
ما همه شرمندهٔ احسان تو
درگذر از بی ادبیهای من
گر نه خطابخش شوی وای من
گشت پس از معذرت آن کاروان
جانب مقصد به دل خوش روان
گرچه که جویا بر ارباب هوش
گوهر نظم تو سزد زیب گوش
لیک به پاسخ دهمت گوشمال
گر دلت از پند نگیرد ملال
نآمد ازین هرزه درائیت عار
از صفت حاتم طائیت عار
حیف که گویند ترا همگنان
مدح سرایندهٔ حاتم فلان
مدح سگال به مردان تویی
بندهٔ آن منبع احسان تویی
کان سخاوت شه مردان علی است
بحر کرامت شه مردان علی است
گرچه بود خارج ذاتش صفات
هست ولی این صفتش عین ذات
ای که شد از روز نخستت دو کف
گوهر احسان و کرم را صدف
روز و شبان بر کف جودت سپهر
دوخته چشم طمع از ماه و مهر
چرخ فلک را کرمت هر سحر
داده ز خورشید برین مشت زر
ریخته هر شام ز کوکب ملک
ریزهٔ خوان کرمت بر فلک
از تو شده لعل به کان جلوه گر
از تو شده کوه مرصع کمر
داده به دریا ز کران تا کران
جود تو همیان زر از ماهیان
مشعل احسان تو در خاک و آب
هست فروزنده تر از آفتاب
ز غم من آنست که داده سخات
خلعت هستی به همه ممکنات
حاتم طائی ز گدایان تست
ریزه خور سفرهٔ احسان تست
هر که تو انداختیش از نظر
گر همه گنج است که خاکش به سر
سعیدا : مثنویات
شماره ۱ - بندهٔ رحمان رحیمیم ما
بندهٔ رحمان رحیمیم ما
بر در الله مقیمیم ما
حمد بجز ذات خدا نارواست
مدح به غیر از صفتش ناسزاست
وادی خلقت همه زین سرحد است
طرفه که او را نه جهت نی حد است
حق نبود هر چه تصور کنی
گرچه تو این شیشه ز در پر کنی
شیشه شکن گوهر خود ده به آب
ای همه خورشید، چه جویی سحاب؟
لیک نه آن خور که نمایان تو راست
درخور این چشم سفید و سیاست
هر دو جهان نشئه ای ا‌ز آن خور است
عقل تو کی فهم ورا درخور است؟
آنچه تو از عقل بسنجی نخست
دان که بتی ساخته ای تو درست
بت شکن و شو علی مرتضی
تا که دهد جا به کتف، مصطفی
بت چه بود هستی هستهای دون
حق چه بود رفتن از خود برون
هر که نخست این بت تن را شناخت
اسب ز میدان خودی پیش تاخت
سعی کن ای رهرو صاحب کمال
تا که شود هستی تو پایمال
صورت اگر ذهنی و گر خارجی است
هر که خدا گفت بدان، خارجی است
ای که تو را دید حق اندیشه است
خاربنی، کفر تو پر ریشه است
زود کن این خار ز بیخ و ز بن
یاد مکن از نو و نی از کهن
یاد ز یادت ببر ای خرده دان
هر چه به یاد تو بود خرده دان
خرده گرفتن به زبان جاهلی است
هست قبیح و اثر غافلی است
ای که تو را دید خدا بایدت
هر دو جهان روی نما بایدت
گر خبرت نیست از این دو سرا
پس به تو پیدا کنم این هر دو را
مامک این هر دو شوی مشکل است
این همه املاک که را حاصل است؟
تا که دهد روی نما با خدا
تا که بگوید به خدا رونما
این دو جهان مقصد و مقصود توست
این همه غوغا به سر بود توست
خاک بزن بر سر میل و غرض
روی بگردان ز حدوث و عرض
آن که احد گفته ای آن خود تویی
نیست تو را فهم یکی از دویی
پس تو یکی خویشتن اول شناس
هر دو جهان را تو از این کن قیاس
چون بشناسی که دو عالم تویی
کرده ای تفریق یکی از دویی
چون به سر خویش قدم در زدی
دامن همت به کمر [بر] زدی
نیستی و هستی خود را ز یاد
جمله رها کردی [و] گشتی جماد
دان که تو کونین فدا ساختی
اسب به میدان رخش تاختی
خالق بنیاد [و] اساسم تویی
آن که ندانم نشناسم تویی
گرچه تو را چون تو ندانسته ام
بسکه ندانسته که دانسته ام
ذات تو بحری است منزه ز آب
ساحل این بحر خیالی و خواب
در ته این پرده که خم در خم است
غیر تو کس با تو کجا محرم است
هر که به عرفان تو تا لب گشود
تار هوا بافته چون عنکبود
بیش نگویم ز جهان یا کم است
رشتهٔ کار همه سردرگم است
کیست که باشد به تواش معرفت
ای دو جهان شد صفتت را صفت
ای تو برون از خرد و فهم ها
ای تو درون دل و جان های ما
لیک من از جان و دل آگهم
تا که شناسم تو کی و من کیم
ذات [تو] پاکیزه ز نفع و گزند
اصل دو عالم به صفات تو بند
ای همه معنی و ز صورت بری
چین ز تو آموخته صورتگری
وصف تو هر چند که بیرنگ شد
رنگ دو عالم ز تو بیرنگ شد
مدح صفات تو ز ما کی رواست
مدح [و] ثنای تو ز تو خوش نماست
گشت چو خورشید سوار فرس
شب پره چبود که برآرد نفس
مور ضعیفم تو سلیمان من
من تن افسرده ام ای جان من
ای تن و جان هر دو فدای تو باد
وی تن و جان هر دو به پیش تو باد
ای ز ترقی و تنزل بری
جرم جهان را کرمت مشتری
نغمهٔ عشقت چو بر آهنگ زد
بر دل هر سنگدلی چنگ زد
شعبه ای از زمزمهٔ ساز تو
شمه ای از عشوه و از ناز تو
زهره چه باشد که به چنگ آورد
زهره که دارد که به رنگ آورد
ای کرمت شامل هر خاص و عام
مؤمن و کافر ز تو یابند کام
ذات تو پاک است ز عیب [و] ز ریب
آمده معدوم به پیش تو غیب
سلسله جنبان دو عالم تویی
باعث شادی سبب غم تویی
بی تو سکون و حرکت ناروا
ای همه غیر تو فنا در فنا
هر که به غیر تو قلم درکشید
آنچه ندیده است کسی او بدید
نیست ز تو خلقت هستی گرفت
هست فرود آمد و پستی گرفت
آن که به پست آمده او هست بود
هست نگوییم که او مست بود
غیر تو را نسبت هستی خطا
نیست ز ما باشد و هستی تو را
نیستی و هستی ما دو گوا
داده شهادت به خدایی تو را
من کی و اثبات وجود تو کی؟
کافر بت[نفس] و سجود تو کی؟
روی نمودی و تو را یافتیم
روی ز غیر تو دگر تافتیم
آنچه تو را پیش پرستیده ام
خشت خطا بر سر هم چیده ام
همچو خران بندهٔ جو بوده ام
من به عبادات [گرو] بوده ام
طاعت صاحب غرضان بندگی است
[حاشا] لله همه شرمندگی است
کار نکویم همه رد بوده است
وای بر آن کار که بد بوده است
از سر نو باز مسلمان شدم
آنچه گذشته است پشیمان شدم
توبه ز نیک و بد خود ساختم
دل دگر از غیر تو پرداختم
عهد به احسان تو بربسته ام
لطف بفرما که کمر بسته ام
از شجر توبه عصایم بده
وز بن توفیق تو پایم بده
دست فراگیر که درمانده ام
دست به این حلقهٔ درمانده ام
از عمل و از حرکاتم مپرس
از حج و از صوم [و] زکاتم مپرس
هر چه رضای تو در آن بوده است
از من بدکیش نهان بوده است
گرچه صفات تو ز حد برتر است
از همه لیکن کرمت برتر است
نیست مرا با تو مجال سخن
قاعدهٔ رحمت خود پیشه کن
لطف به قدر [کرم] خویش کن
بر کمی من نگر و بیش کن
از تو قبول و ز سعیدا دعا
از تو بقا و ز سعیدا فنا
آنچه جلال تو فنا می کند
باز جمال تو بقا می کند
قهر تو هر جا که نظر کرد سخت
تختهٔ بازیچه شود تخت بخت
گر صفت لطف تو باشد قرین
به ز دو و پنج نماید زمین
[ز امر] تو امروز قیامت شود
هر چه تو خواهی به ارادت شود
قهر تو چون خواست خوشی ناخوشی
پشه به نمرود کند سرکشی
ای کرمت قبلهٔ حاجات ما
کارگر جمله مهمات ما
رحم بفرمای که سرگشته ام
از ره فرمان تو برگشته ام
حاصل عمرم همه بی حاصلی
غافلی و غافلی و غافلی
روی سیه، موی سیه، دل سیه
جامه سیه، خانه سیه، گل سیه
این همه ظلمت به من آورده روی
غیر تو کس نیست مرا چاره جوی
گرچه به درگاه تو شرمنده ام
با همه شرمندگیم بنده ام
بنده اگر چه به خصایص بد است
باز نشان مهر تو دارد به دست
پیش تو ای خالق ماهی و ماه
عذر سعیداست بتر از گناه
سوخته ام آب بزن بر دلم
غیر تو کس حل نکند مشکلم
داروی این علت ناصور ده
داغ مرا مرهم کافور نه
ای تو طبیب مرض عاصیان
وی تو حکیم دل هر ناتوان
میوهٔ تر می دهی از چوب خشک
ساخته ای نافهٔ خون جیب مشک
هر چه در این هر دو جهان ساختی
این همه نعمت که برانداختی
چرخ ضیا ارض کدورت گرفت
جمله [به] تدبیر تو صورت گرفت
خلقت شادی و الم کرده ای
بی مددی محنت[و] غم کرده ای
سعیدا : مثنویات
شمارهٔ ۲ - نعت سید المرسلین
بعد مناجات [و] ثنای خدا
نعت رسول است سعیدا سزا
خواجهٔ کونین حبیب اله
پاک ز هر پاک طبیب گناه
رحمت حق در دو جهان تاج او
عقل فروماندهٔ معراج او
قرب ورا پس به خدا این دلیل
مانده ز همراهی او جبرئیل
گرچه از او غیر خطرناک بود
لیک ز اغیار دلش پاک بود
حل مشاکل شده اقوال او
راه نجات آمده افعال او
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۹۱ - روی زمین لعل بدخشان شدست
روی زمین لعل بدخشان شدست
جرعه ما قلزم و عمان شدست
ذره ما شد همگی آفتاب
عقل درین واقعه حیران شدست
کس نشنیدست و ندیدست این
مورچه ای را که سلیمان شدست
هرکه ازین جرعه چشد قطره ای
بنده او خسرو و خاقان شدست
گر نظری هست، ببین جان ما
تن همه جان، جان همه جانان شدست
حسن و وفا هر دو بهم ساختند
کار جهان جمله بسامان شدست
جان و دل قاسمی از شوق دوست
مغرب سر، مشرق عرفان شدست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۶۹ - رنگرز و رنگرزی دیر شد
رنگرز و رنگرزی دیر شد
رنگرز از رنگرزی سیر شد
نقش خمش چونکه صفایی نداشت
رنگرزک خاسر و ادبیر شد
رنگ خمش می نشود هیچ راست
دیر همی جنبد واین دیر شد
همچو که دردی بته خم نشست
وز غم این رنگرزی پیر شد
اول اول دم اقریر زد
وز دم اقریر بانکیر شد
رنگ خمش چاشنئی چون نیافت
گربه مابر سر او شیر شد
قاسمی از شوق چو فریاد کرد
خاطر صوفی زبر و زیر شد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۴۹ - درد مرا نوبت درمان رسید
درد مرا نوبت درمان رسید
کار من از عشق بسامان رسید
شکر خدا راست که از لطف او
یوسف گم گشته بکنعان رسید
دیو از این عرصه کناری گرفت
کوکبه فر سلیمان رسید
این دل من در طلبش راست رفت
راست بسر چشمه حیوان رسید
درد سری داد فراق حبیب
عاقبة الامر بپایان رسید
بر دلم از غصه هجران او
محنت و اندوه فراوان رسید
قاسمی از غصه فرعون رست
شاد بمان، موسی و عمران رسید