تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۹ - یار ما محمل نشین و ساربان مستعجل است
یار ما محمل نشین و ساربان مستعجل است
چون روان گردم که زاب دیده پایم در گل است
می رود من در پیش فریاد می دارم ولیک
همچو آواز جرس فریاد ما بی حاصل است
رو به هر جانب که آرد قبله جان ها شود
منزلی کانجا فرود آید زمینی مقبل است
زیستن بی روی تو صورت نمی بندد مرا
وین تصور خودم را بیش از فراقش قاتل است
صحبت خوبان بلای جان مشتاقان بود
گرچه آسان است پیوستن بریدن مشکل است
کیست مانندش که تا عاشق شود خرسند ازو
دیگران از آب و گل منظورم از جان و دل است
سرو زد با قامتش لاف دروغ از راستی
مردم صاحب نظر داند که قولش باطل است
گر ملامتگر نداند حال ما عیبش مکن
ما میان موج دریاییم و او برساحل است
سوز آتش شمع میداند که با پروانه چیست
همنشین شمع سوزان از حرارت غافل است
خصم می گوید که نشکیبد همام از نیکوان
هر که جان آشنا دارد به ایشان مایل است
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵۵ - روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد
روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد
شاخ گل را شرم بادا گر گلی بار آورد
گر صبا از زلف او بویی به سوی چین برد
مشک را در نسافه آهو به ز نهار آورد
کار بوی زلف او دارد که هنگام صبوح
عاشقان را بی سماع و باده در کار آورد
اگر بیفشاند سر زلف پریشان صبحگاه
باد پیش عاشقان عنبر به خروار آورد
ور نگارد صورتش نقاش در بتخانه یی
هربتی نزدیک رویش سجده صد بار آورد
سوی زلفش می فرستادم صبا را تا مگر
پیش ما پیغامی از دلهای افگار آورد
نی خیال است این باگر بگذرد بر زلف او
حلقه زلفش صبا را هم گرفتار آورد
چشم مستش تاکند بنیاد عقل و دین خراب
زاهدان را مست ولا یعقل به بازار آورد
گر همام از چشم مستش بی خبر گردد رو است
چشم مستش بیخودی در عقل هشیار آورد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵۸ - دردمندان را ز بوی دوست درمان می رسد
دردمندان را ز بوی دوست درمان می رسد
مژده فرزند پیش پیر کنعان می رسد
یوسف کنعانی از زندان همی یابد خلاص
خاتم دولت به انگشت سلیمان می رسد
خضر را نور الهی ره نمایی می کند
کز میان تیرگی بر آب حیوان می رسد
امن و راحت در میان ملک پیدا می شود
سایه کیخسرو فرخ به ایران می رسد
چشم روشن می شود چون صبح دولت می دمد
این شب تاریک ظلمانی به پایان می رسد
می در فشد ابر و می گوید زمین مرده را
تازه و سیراب خواهی شد که باران می رسد
بلبلان را باد نوروزی بشارت میدهد
کز ره یک ساله گل سوی گلستان می رسد
می رساند عاشقان را باد پیغامی ز دوست
وه که زان همدم چوراحتها به ایشان می رسد
همچو سلطان نبوت را ز انفاس اویس
جان ما را راحتی از بوی جانان می رسد
این نسیم خوش نفس و اسایش جان همام
از غبار منزل او عنبر افشان می رسد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۶۸ - ماهرویان زلف مشکین را پریشان کرده اند
ماهرویان زلف مشکین را پریشان کرده اند
عاشقان دنیی و دین در کار ایشان کرده اند
نور صبح از پرده شب آشکارا می شود
گرچه عارض را به زیر زلف پنهان کرده اند
شاهدان در شهر عرض صورت خود داده اند
زاهدان میلی به راه بت پرستان کرده اند
بیدلان غوغا به کوی دوستان آورده اند
بلبلان مست آهنگی گلستان کرده اند
عقل های ما ز چشم مستشان لایعقیل است
زلفها دلهای ما را گوی چوگان کرده اند
پیش ازین در مجلس روحانیان ارواح ما
با جمال شاهدان میلی فراوان کرده اند
جان ما در قالب خاکی نمی گیرد قرار
در قفس مرغان وحشی را به زندان کرده اند
هر نثاری لایق خوبان نباشد لاجرم
مهر ورزان بر سر ایشان دل افشان کرده اند
تا نماند آب رویی چشمه خورشید
آفتاب روی ایشان را در فشان کرده اند
را چون همام آنها که چشم نیم مستت دیده اند
پشت برخمخانه های می فروشان کرده اند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۶۹ - عاقلان از غافلان اسرار خود پوشیده اند
عاقلان از غافلان اسرار خود پوشیده اند
آب حیوان در میان تیرگی نوشیده اند
رنگ حرص وشهوت از آیینه دل برده اند
تا در ان آیینه عکس روی دلبر دیده اند
جان خود در زلف کافر کیش جانان بسته اند
کافری بگزیده وز اسلام بر گردیده اند
در خرابات محبت جان گروگان کرده اند
تا ز معشوق سقیهم یک قدح بخریده اند
با وصال خوب روی خویش در پیوسته اند
از افرینش فارغ از کون و مکان ببریده اند
تا نبیند چشم ایشان روی هر نامحرمی
خویش را چون گنج در ویرانه ها پوشیده اند
با گدایی کرده نسبت خویشتن را چون کلیم
رفته در زیر گلیمی سلطنت ورزیده اند
رسته اند از عالم صورت پرستی روز و شب
چون همام اندر ره معنی به جان کوشیده اند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۷۸ - زلف ترک من صبا هردم مشوش می کند
زلف ترک من صبا هردم مشوش می کند
تا دماغ عاشقان از بوی آن خوش می کند
با زمین مرده ابر نو بهاری کی کند
آنچه بامن بوی زلف یار سرکش می کند
از لطافت ترک من گویی که هست آب حیات
خاصه آن ساعت که طبعش همچو آتش می کند
سبزه و آب و شراب و شاهد و رود و سرود
گر نباشد روی ترکم کار هر شش می کند
هر بهاری گل به دامن می کند زر پیشکش
تا خطابش ترک من ادنی وادش میکند
چون بدمژگان خون عالم می تواند ریختن
از چه تر کمهر زمان آهنگ ترکش می کند
گر ز ترکی ریخت چشم ترک اوخون همام
چون که صیدلاغر است از ننگی ترکش می کند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۸۶ - زینهار ای دل گرت با عشق پیوندی بود
زینهار ای دل گرت با عشق پیوندی بود
غیرتت باید که بر پای هوا بندی بود
حسن روزافزون طلب جاوید باوی عشق باز
حسن خوبان مجازی تازه یک چندی بود
اهل دل راگر بود میلی به صورت های خوب
عشق نتوان گفتن آن را لیک ما نندی بود
منزل حسن است چشم وزلف و خال دلبران
عشق را با منزل معشوق پیوندی بود
جان ما در حسن فانی شد کجا پابند باز
در میان چشمهٔ حیوان اگر قندی بود
در میان عشق و جان چون صحبتی آمد پدید
شرح نتوان دادگایشان را چه فرزندی بود
جان شیرینم نباید جز برای مهر دوست
برهمام او را به مهر خویش سوگندی بود
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - دل به کنج عافیت چون پای در دامان کشید
دل به کنج عافیت چون پای در دامان کشید
حلقه زلف تواش در حلقه رندان کشید
بی نوایی ره به سوی گنج سلطان باز یافت
تشنه یی جان را به سوی چشمهٔ حیوان کشید
گرچه زحمت بافت دل باری مراهم راحتی ست
کاخر آن رنج از برای آن لب و دندان کشید
تا خرامان دیده ام بالای چون سرو تو را
کافرم گر دیگرم خاطر به سروستان کشید
چون نظر کردم به ابرویت مرا چشم تو گفت
با چنین بازو کمان نیکوان نتوان کشید
از برای چشم نرگس هر سحر باد صبا
خاک پایش را به سر برداشت در بستان کشید
بادچون بگذشت برزلف پراز چین تو گفت
مشک می بایدازین کشور به ترکستان کشید
در جهان دانی که داند اندکی حال همام
وان که جانم ز اشتیاق خدمت جانان کشید
عاجزی سرگشته یی داند که در راه حجاز
تشنگیها از هوای گرم تابستان کشید
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - نفس کافر کیش را عشق تو در ایمان کشید
نفس کافر کیش را عشق تو در ایمان کشید
دیو را حکم سلیمان باز در فرمان کشید
در میان ظلمت آب زندگانی جست خضر
نور توفیقش به سوی چشمهٔ حیوان کشید
آرزوی آب شیرین بافت در دریا صدف
ابر نیسانی به دوش از بهر او باران کشید
روح قدسی کشت عیسی را معاین تاکه او
رخت خود زین خاکدان بر گنبد گردان کشید
پادشاهی داد یوسف را سعادت بعد از انک
هم اسیر چاه شد هم زحمت زندان کشید
جان تن آسوده را بار ریاضت بر نهاد
دید دل آسایشی چون جسم بار جان کشید
جان مشتاقان کشد از غمزهٔ جادوی تو
آن جفاکز دست امت عیسی عمران کشید
تا خرامان دید بالای تو را چشم همام
کافرم گر خاطرم دیگر به سروستان کشید
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - دوش با من لطفکی آغاز کرد آن دلبرک
دوش با من لطفکی آغاز کرد آن دلبرک
کاب حیوان می چکانید از لب چون شترک
گفت اگر بوس و کناری داری از من آرزو
در میان نه تا به جای آرد به جان این چاکرک
گفتمش زان عارض چون لالهام یک بوسه بخش
گفت ای کژ طبع باری پاره یی زان سوترک
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - چشم خودرا دوست میدارم که رویش دیده ام
چشم خودرا دوست میدارم که رویش دیده ام
عاشقم بر گوش خود کاواز او بشنیده ام
ای حریفان من درین مذهب نه امروز آمدم
عشق او در مجلس روحانیان ورزیده ام
چون سماع عاشقانش گرم شد روز الست
من به پهلو زان جهان تا این جهان گردیده ام
عالم صورت حجاب روی معشوق من است
پرتوی از حسن تو در روی خوبان دیده ام
سرو را گفتم چرا می لرزی از باد صبا
گفت دارد بوی او از بوی او لرزیده ام
در گلستان بار ما وقت سحر چون میگذشت
گفت گل انصاف من بر روی خود خندیده ام
لاله و گل را به یاد رنگی او بوییده ام
مشک را بر بوی زلفش بر گریبان بسته ام
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳۵ - پیش یاران امشبی ناخوانده مهمان آمدم
پیش یاران امشبی ناخوانده مهمان آمدم
عاشقان تشنه لب را آب حیوان آمدم
مجلس این قوم را از رنگ و بویی چاره نیست
با رخ گل گون و زلف عنبر افشان آمدم
صورت جانم که هر چشمی نبیند روی من
فارغم کز دیدهٔ اغیار پنهان آمدم
عاشقانم را چو بر گوی گریبان غیرت است
امشبی بی زحمت گوی گریبان آمدم
در سخن از پسته خندان همی ریزم شکر
کمتر از نقلی که بر سر وقت باران آمدم
عاشقان را گر چه از هجران پریشان داشتم
عاقبت هم بر سر ایشان پریشان آمدم
تا دل سرگشتگان چون گوی سرگردان کنم
اینک امشب با سر زلف چو چوگان آمدم
گر چه تر کم خوی ترکی کرده ام بیرون زسر
برسر یاران خود بی کیش و قربان آمدم
سال ها در جست و جویم بود سر گشته همام
تا نپنداری که من در دستش آسان آمدم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - این منم در صحبت جانان که جان می پرورم
این منم در صحبت جانان که جان می پرورم
گر به خوابش دیدمی هرگز نگشتی باورم
دیده میمالم که نقش دوست است این یاخیال
صورتش تا بیش می بینم درو حیرانترم
سال ها خون خورده ام در انتظار وعده یی
تاز آب زندگانی شد لبالب ساغرم
با چنین روو لبی گوشمع و شیرینی مباش
با نسیم زلف او فارغ ز مشک و عنبرم
غیر تم آید که گیرد در کنارش چون منی
چون شبی در خدمت یاران به روز آورده ام
حیف باشد بعد ازین کردن نظر بر روی ها
ناگهان دولت به پای خود درامد از درم
در بهشتم گر خطاب آید که مقصودی بخواه
من نه آن شخصم که بودم خود همامی دیگرم
ناله و بیداری شب های ما ضایع نشد
ورنه امشب تا به وقت صبح بودی در برم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۹ - نوبهار و بوی زلف یار و انفاس نسیم
نوبهار و بوی زلف یار و انفاس نسیم
اهل دل را میدهد پیغام جنتات نعیم
صبح سر برزد ز مشرق باده پیش آر ای ندیم
یک زمانم بی خبر کن تاکی از امید و بیم
مرغ گویا گشت مطرب گو نوایی خوش بزن
یاد ده ما را وفای یار و پیمان قدیم
هر گران جانی نشاید مجلس اصحاب را
با ملیحی شنگ باشد یا سبک روحی ندیم
در چنین موسم که گلها خیمه بر صحرازدند
گر درون خانه بنشینی بود عیبی عظیم
وصل جانان را غنیمت می شمر فصل بهار
فرصتی کز دست شد نتوان خرید اورا به سیم
عالم حسن وملاحت نیست این میدان خاک
خار می ماند به جا و گل نمی ماند مقیم
بعد ازین ما و گل افشان وسماع و روی دوست
کوس عشق شاهدان نتوان زدن زیر گلیم
صحبت خوبان نباشد بی ملامت ای همام
مدعی را گو که از جاهل نمی رنجد حکیم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - ما به بوی زلف یار مهربان آسوده ایم
ما به بوی زلف یار مهربان آسوده ایم
گر نباشد مشک و عنبر در جهان آسوده ایم
چون به خلوت با خیالش عشق بازی می کنیم
از گلستان فارغیم از بوستان آسوده ایم
تا خیال قامتش در دیدهٔ گریان ماست
گر نروید سرو بر آب روان آسوده ایم
ما که آسایش برای جان خود می خواستیم
چون به ترک جان بگفتیم این زمان آسوده ایم
دوش ناگه بار بی اغیار بر ما برگذشت
آن تصور می کنیم و همچنان آسوده ایم
همچو شاهان برکنار ماه رویان بر حریر
ماگدایان دوش خوش بر آستان آسوده ایم
فارغیم از نغمهٔ بلبل که شب ها تا سحر
در میان کویش از بانگی سگان آسوده ایم
در میان عاشقان وصف لبش گویند و بس
کز صفت های بهشت جاودان آسوده ایم
یک نفس از ذکر او خالی نمی باشد همام
لاجرم ز انفاس آن شیرین زبان آسوده ایم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - تا سرم خالی نگردد از خیال ما و من
تا سرم خالی نگردد از خیال ما و من
خویشتن باشم حجاب روی یار خویشتن
تن که زحمت می دهد جان را نخواهم صحبتش
حیف باشد در میان جان و جانان پیرهن
رونق حسن پری رویان نماند در جهان
گر نقاب از رخ براندازد جهان آرای من
چون بود خورشید را از جانب مشرق طلوع
سهل باشد گر سهیلی بر نیاید از یمن
جان مشتاق مرا سودای زلفت در سرست
لا تلومونی فذاک الشوق من حب الوطن
ای زعکس حسن رویت زاب و گل پیدا شده
خوب رویان در مه و خورشید تابان طعنه زن
پادشاهی و منم درویش سر بر آستان
جمله اجزای وجودم سایلان بی سخن
جرعه یی از جام خود در کام این ناکام ریز
آب حیوان در دهان تشنه باید ریختن
گر چکد بر مرغ بریان قطره یی ز آب حیات
بال بگشاید در آتش بر پرد از بسا بزن
هر که از عشقت جوانی بازیابد چون همام
گو دگر لاف از حیات روح حیوانی مزن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۶ - غنچهٔ خندان فدا بادت چو بگشایی دهن
غنچهٔ خندان فدا بادت چو بگشایی دهن
آب حیوان است یا لب جان شیرین یا سخن
قامت سرو خرامان است یا بالای تو
نه به بالایت نروید هیچسروی در چمن
این چنین سروی اگر یوسف بدیدی در قبا
از گریبان تا به دامن پاره کردی پیرهن
با صفای عارضت هرگز ندارد نسبتی
قطرهٔ شبنم سحر که بر سر برگ سمن
آب روی خود نگه دار از نظرها زینهار
هم به چشم خویشتن بین آب روی خویشتن
با ختن میلی نداریم و ز مشکش فارغیم
عشق با چین سر زلف تو باید باختن
نیست زلفت را سر مویی به جانم التفات
ای هزاران جان سر زلف تو را در هر شکن
گرچه نور چشم مایی شمع چون خوانم تورا
هم ادب نبود که گویم آفتاب انجمن
روی توشمعی ست کز انوار قدس افروختند
چشمهٔ خورشید باید شمع رویت را لگن
تا خیال قامتت بر چشمه چشم همام
سایه یی افکند فارغ شد ز سرو و نارون
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۹ - شیوه مردان نباشد عشق پنهان باختن
شیوه مردان نباشد عشق پنهان باختن
کمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن
در مقامرخانه رندان با همت در آی
تا ببینی از گدایان ملک سلطان باختن
در خرابات محبت کار سرمستان بود
جاه و مال و نام و ننگ و کفر و ایمان باختن
چون حریف دوستی نام گرو بردن که چه
شرط جانبازان نباشد با گروگان باختن
گوی دلخوش می ربایدزلف چون چوگان تو
گو بیاموزید شاهان گوی و چوگان باختن
پاکبازان را چو بازی می نمایدای همام
بر بساط نرد عشقش مهره جان باختن
بازی ما گر پریشان است در شطر نج عشق
مست را معذور دارید از پریشان باختن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - چیست دولت صحبت صاحبدلان دریافتن
چیست دولت صحبت صاحبدلان دریافتن
با حضور دوستان مهربان دریافتن
روی جانان را که نوق جان مشتاقان ازوست
وصل بی یک انتظاری با کمان دریافتن
سایه های بید بر آب روان فصل بهار
در میان بوستان با دوستان دریافتن
فرصت روز جوانی را غنیمت میشمار
دولت جاوید باشد آن زمان دریافتن
آب حیوان معانی را به شب خیزی طلب
زان که بی ظلمت میسر نیست آن دریافتن
از محبت باز جان را قوت پرواز بخش
تا برو آسان نماید آشیان دریافتن
هر چه داری پیشکش کن بر در ایوان شاه
حضرت سلطان نخواهی رایگان دریافتن
روی جانان را زمین و آسمان آیینه اند
کو نظر تا عکس رویش را توان دریافتن
ای همام از نور روی او اگر بینا شوی
عالم جان را توانی زین جهان دریافتن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - چون منی را کی رسد روی جهان آرای تو
چون منی را کی رسد روی جهان آرای تو
دولت چشمم بود گردی ز خاک پای تو
روی بنمودی و غوغا در جهان انداختی
تا جهان باشد مبادا ساکن از غوغای تو
روزگارم زاستخوان سر چو انگیزد غبار
چون سرم هر ذره یی دارد سر سودای تو
لایق جان عزیزی در میان جان نشین
چشم و دل را چون کنم در آب و آتش جای تو
سرو را روزی به بالای تو نسبت کرده ام
شرمساری می برم عمریست از بالای تو
خوش بیاراید هوای نو بهاری روی گل
تا نماید دل ربایی چون رخ زیبای تو
چشم من گوید به گل بیرون کن از سر این خیال
کی بود آن را که بیند روی او پروای تو
آب اگر عکست نمودی آن نمودی بیش نیست
بود می باید نمودی کی بود همتای تو
زاشک در پای خیالت گوهر افشان شد همام
گفت در چشم تو آید عقد گوهرهای تو