تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۹ - من نه آن غرقه که از بحر برندش بکنار
من نه آن غرقه که از بحر برندش بکنار
من نه آن تشنه که سیراب کنندش ز فرات
تشنه ی تشنگیم عشق چه هجران چه وصال
دلخوش از بندگیم لابعطاء وصلات
منظری وجهک فی کل صباح و مسا
منطقی ذکرک فی کل عشاء غدات
جور کن جور که بر مهر تو کردست یقین
حاش لله که نشاط از تو برنجد زجفات
چه غم اربند نهد خواجه بر بنده شفیق
باده گو تلخ دهد ساقی شیرین حرکات
من نه آن تشنه که سیراب کنندش ز فرات
تشنه ی تشنگیم عشق چه هجران چه وصال
دلخوش از بندگیم لابعطاء وصلات
منظری وجهک فی کل صباح و مسا
منطقی ذکرک فی کل عشاء غدات
جور کن جور که بر مهر تو کردست یقین
حاش لله که نشاط از تو برنجد زجفات
چه غم اربند نهد خواجه بر بنده شفیق
باده گو تلخ دهد ساقی شیرین حرکات
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۲ - حاجتی دارم و حاشا که بگفتار آید
حاجتی دارم و حاشا که بگفتار آید
حجت است آن که بگفتار پدیدار آید
سخن از پایه ی من خواست نه زانجا که تویی
من بوصف تو چه گویم که سزاوار آید
پاس دل باید نه پاس زبان در بردوست
هر چه دردل گذرد به که بگفتار آید
خیل شه خانه ی درویش بهم در شکند
چه عجب سینه گر از مهر تو افکار آید
وقت در صحبت یاران مده از دست نشاط
این نه یاریست که چون رفت دگر بار آید
حجت است آن که بگفتار پدیدار آید
سخن از پایه ی من خواست نه زانجا که تویی
من بوصف تو چه گویم که سزاوار آید
پاس دل باید نه پاس زبان در بردوست
هر چه دردل گذرد به که بگفتار آید
خیل شه خانه ی درویش بهم در شکند
چه عجب سینه گر از مهر تو افکار آید
وقت در صحبت یاران مده از دست نشاط
این نه یاریست که چون رفت دگر بار آید
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۷ - اگر اینست غم عشق فزون خواهد شد
اگر اینست غم عشق فزون خواهد شد
اگر اینست دل غمزده خون خواهد شد
میکند زلف تو گر سلسله داری زینسان
عقلها بر سر سودای جنون خواهد شد
جلوه ی سرو قبا پوش من ار خواهد دید
زاهد از خرقه ی سالوس برون خواهد شد
موکب عشق جهان تا بجهان خواهد تاخت
رایت عقل بیک گام نگون خواهد شد
جان برون میرود و میرسد از پی جانان
گودرون آی که بیگانه برون خواهد شد
دولت حسن جهانگیر تو ای شوخ مگر
ملک شاه است که هر روز فزون خواهد شد
ره بجان آری از ناله ی جانسوز نشاط
بانک بلبل سوی گل راهنمون خواهد شد
اگر اینست دل غمزده خون خواهد شد
میکند زلف تو گر سلسله داری زینسان
عقلها بر سر سودای جنون خواهد شد
جلوه ی سرو قبا پوش من ار خواهد دید
زاهد از خرقه ی سالوس برون خواهد شد
موکب عشق جهان تا بجهان خواهد تاخت
رایت عقل بیک گام نگون خواهد شد
جان برون میرود و میرسد از پی جانان
گودرون آی که بیگانه برون خواهد شد
دولت حسن جهانگیر تو ای شوخ مگر
ملک شاه است که هر روز فزون خواهد شد
ره بجان آری از ناله ی جانسوز نشاط
بانک بلبل سوی گل راهنمون خواهد شد
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۹ - این نکویان که بلای دل اهل نظرند
این نکویان که بلای دل اهل نظرند
دشمن جان و دل و از دل و جان خوبترند
عاشقان را نتوان داد دل غمزده داد
ورنه خوبان نه ستم پیشه مه بیداد گرند
پاک کن دل زهر آلایش و آنگه بدر آی
که مقیمان در میکده صاحبنظرند
پای بر فرق جهان سر بکف پای حبیب
تا نگویی تو که این طایفه بی پاو سرند
غم کاریت بباید که در آن شادی اوست
ورنه شادی و غم کار جهان در گذرند
خط بگرد رخش آید بشبیخون روزی
عاشقان بی خبر از فتنه ی دور قمرند
من و باد سحر از بوی تو سر گشته همین
یا همه شیفتگان تو چنین در بدرند
غارت آورد بر افواج خزان خیل بهار
بلبلان نغمه سرا زآیت فتح و ظفرند
آب در جنبش و تبدیل و تو خود پنداری
عکس سرو و گل نسرین و چمن ره سپرند
خبر از هستی خود خلق چه جویند نشاط
آب و آیینه نه در خورد خبر از صورند
باغ در سایه ی سرو سهی و دولت و دین
شاد در سایه ی شاهنشه خورشید فرند
دشمن جان و دل و از دل و جان خوبترند
عاشقان را نتوان داد دل غمزده داد
ورنه خوبان نه ستم پیشه مه بیداد گرند
پاک کن دل زهر آلایش و آنگه بدر آی
که مقیمان در میکده صاحبنظرند
پای بر فرق جهان سر بکف پای حبیب
تا نگویی تو که این طایفه بی پاو سرند
غم کاریت بباید که در آن شادی اوست
ورنه شادی و غم کار جهان در گذرند
خط بگرد رخش آید بشبیخون روزی
عاشقان بی خبر از فتنه ی دور قمرند
من و باد سحر از بوی تو سر گشته همین
یا همه شیفتگان تو چنین در بدرند
غارت آورد بر افواج خزان خیل بهار
بلبلان نغمه سرا زآیت فتح و ظفرند
آب در جنبش و تبدیل و تو خود پنداری
عکس سرو و گل نسرین و چمن ره سپرند
خبر از هستی خود خلق چه جویند نشاط
آب و آیینه نه در خورد خبر از صورند
باغ در سایه ی سرو سهی و دولت و دین
شاد در سایه ی شاهنشه خورشید فرند
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - از سر کوی سلامت سفری میاید
از سر کوی سلامت سفری میاید
بر سر راه ملامت گذری میباید
عشق در دعوت ما آمده ای دل بشتاب
که زخون جگرش ما حضری میباید
لوح دل سر بسر از گرد هوس گشت سیاه
شست و شویی بخود از چشم تری میباید
ترسمت سر خجل از خاک بر آری که بحشر
یادگاری برخ از خاک دری میباید
گمرهی خسته و درمانده و مسکین و غریب
زین ره ای خضر خدا را گذری میباید
بستم از هر دو جهان دیده که بینم برخت
یک ره ای دوست بکارم نظری میباید
چهره بنمای از آن زلف فرو هشته برخ
آخر این تیره شبان را سحری میباید
صبح عید است و نشاط از پی قربانی دوست
نیست لایق که از او خسته تری میباید
فربهی نیست سزاوار بقربانگه عشق
ناتوان جانی و افکنده سری میباید
بر سر راه ملامت گذری میباید
عشق در دعوت ما آمده ای دل بشتاب
که زخون جگرش ما حضری میباید
لوح دل سر بسر از گرد هوس گشت سیاه
شست و شویی بخود از چشم تری میباید
ترسمت سر خجل از خاک بر آری که بحشر
یادگاری برخ از خاک دری میباید
گمرهی خسته و درمانده و مسکین و غریب
زین ره ای خضر خدا را گذری میباید
بستم از هر دو جهان دیده که بینم برخت
یک ره ای دوست بکارم نظری میباید
چهره بنمای از آن زلف فرو هشته برخ
آخر این تیره شبان را سحری میباید
صبح عید است و نشاط از پی قربانی دوست
نیست لایق که از او خسته تری میباید
فربهی نیست سزاوار بقربانگه عشق
ناتوان جانی و افکنده سری میباید
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - هر چه جز ذکر تو افسانه ی لاطایل بود
هر چه جز ذکر تو افسانه ی لاطایل بود
هر چه جز یاد تو اندیشه ی بی حاصل بود
بهوس بیهده دادیم دل از دست و دریغ
کانچه جستیم و ندیدیم ز کس با دل بود
از طلب حاصلم این شد که کنون دانستم
کانچه را میطلبم بی طلبی حاصل بود
ستم هجر تو را نیست علاج ارنه بوصل
اثر سد ستم از نیم نگه باطل بود
نکنم گوش بافسانه ی ناصح که خود او
منع دیوانه نمیگرد اگر عاقل بود
دل قوی کن در این مرحله باسستی عزم
هر که بگذاشت قدم کار بر او مشکل بود
از تعب رنجه نشد، راحت از آن یافت نشاط
سرو از آن گشت سر افراز که پا در گل بود
هر چه جز یاد تو اندیشه ی بی حاصل بود
بهوس بیهده دادیم دل از دست و دریغ
کانچه جستیم و ندیدیم ز کس با دل بود
از طلب حاصلم این شد که کنون دانستم
کانچه را میطلبم بی طلبی حاصل بود
ستم هجر تو را نیست علاج ارنه بوصل
اثر سد ستم از نیم نگه باطل بود
نکنم گوش بافسانه ی ناصح که خود او
منع دیوانه نمیگرد اگر عاقل بود
دل قوی کن در این مرحله باسستی عزم
هر که بگذاشت قدم کار بر او مشکل بود
از تعب رنجه نشد، راحت از آن یافت نشاط
سرو از آن گشت سر افراز که پا در گل بود
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - هر نفس مجلس ما دوش معطر میشد
هر نفس مجلس ما دوش معطر میشد
تا کجا ذکری از آن زلف معنبر میشد
پرتو ماه زروی تو حکایت میکرد
ظلمت شب بسر زلف تو رهبر میشد
شرح الطاف تو آرایش مجلس میداد
ذکر اوصاف تو پیرایه ی دفتر میشد
هر نفس شوق من از یاد تو افزون میگشت
هر زمان صبر من از روی تو کمتر میشد
من همی ذکر تو میگفتم و سد بار فزون
می شنیدم که در افلاک مکرر میشد
دری از روضه ی فردوس بمجلس بگشود
یا خیال تو در اندیشه مصور میشد
از دعای شه و از ذکر تو میدید فروغ
بزم و روشن افق از خسرو و خاور میشد
تا کجا ذکری از آن زلف معنبر میشد
پرتو ماه زروی تو حکایت میکرد
ظلمت شب بسر زلف تو رهبر میشد
شرح الطاف تو آرایش مجلس میداد
ذکر اوصاف تو پیرایه ی دفتر میشد
هر نفس شوق من از یاد تو افزون میگشت
هر زمان صبر من از روی تو کمتر میشد
من همی ذکر تو میگفتم و سد بار فزون
می شنیدم که در افلاک مکرر میشد
دری از روضه ی فردوس بمجلس بگشود
یا خیال تو در اندیشه مصور میشد
از دعای شه و از ذکر تو میدید فروغ
بزم و روشن افق از خسرو و خاور میشد
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - شادمان غمزده و غمزدگان دلشادند
شادمان غمزده و غمزدگان دلشادند
غم و شادی جهان بین که چه بی بنیادند
این جهان خود صوری مؤتلف از ابعاد است
یا طبایع که همی مجتمع از اضدادند
گر بپایند چه شادی و نپایند چه غم
خنک آنان که ازین شادی و غم آزادند
این من غمزده ام کز قبل روضه ی توس
دری از عرصه ی محشر برخم بگشادند
کرده های من سرگشته بالواح هوس
نقش بستند و به پیش نظرم بنهادند
سر بسر خواندم و دیدم بسیهکاری خویش
سیه آن دم که باین بخت سیاهم زادند
چاک کردند زبان، خاک فشاندند بچشم
لیک پنهان نظری جانب دل بگشادند
کام دل جستم و کردند براتیم دلی
سوی درگاه شهم باز حوالت دادند
اینک این فرق من و خاک در شاه نشاط
مخزن مارو گل و خار قرین افتادند
غم و شادی جهان بین که چه بی بنیادند
این جهان خود صوری مؤتلف از ابعاد است
یا طبایع که همی مجتمع از اضدادند
گر بپایند چه شادی و نپایند چه غم
خنک آنان که ازین شادی و غم آزادند
این من غمزده ام کز قبل روضه ی توس
دری از عرصه ی محشر برخم بگشادند
کرده های من سرگشته بالواح هوس
نقش بستند و به پیش نظرم بنهادند
سر بسر خواندم و دیدم بسیهکاری خویش
سیه آن دم که باین بخت سیاهم زادند
چاک کردند زبان، خاک فشاندند بچشم
لیک پنهان نظری جانب دل بگشادند
کام دل جستم و کردند براتیم دلی
سوی درگاه شهم باز حوالت دادند
اینک این فرق من و خاک در شاه نشاط
مخزن مارو گل و خار قرین افتادند
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - پنجه از خون دل ماست که رنگین دارد
پنجه از خون دل ماست که رنگین دارد
آنکه با دست بلورین دل سنگین دارد
سالک اندیشه نه از کفر و نه از دین دارد
وادی عشق بهر گام سد آیین دارد
عقل با عشق به بیهوده زند لاف مصاف
اسب تازی چه زیان از خر چو بین دارد
خواجه راهست غم دشمن و ما را غم دوست
هر که بینی دل ار اندیشه ی غمگین دارد
تلخکامان غمش را نگذارد دل تنگ
آنکه سد تنگ شکر در لب شیرین دارد
ناله ی بلبلش ار خواب رباید چه عجب
هر که در خانه درخت گل و نسرین دارد
باغبان گر در بستان بگشاید بیگاه
باز گویم حذر از غارت گلچین دارد
یا نهم سر بکف پای تو یا بر سر تیغ
بی تو خاکش بسر آنکو سر بالین دارد
او بر اشکم نگران من نگران بر رویش
من نظر سوی مه، او جانب پروین دارد
نظر خواجه بر اندازه ی خدمت باشد
ورنه با بنده کجا مهر و چراکین دارد
در همه شهر همین صاحب ما بود نشاط
که بزحمت نظری با من مسکین دارد
آنکه با دست بلورین دل سنگین دارد
سالک اندیشه نه از کفر و نه از دین دارد
وادی عشق بهر گام سد آیین دارد
عقل با عشق به بیهوده زند لاف مصاف
اسب تازی چه زیان از خر چو بین دارد
خواجه راهست غم دشمن و ما را غم دوست
هر که بینی دل ار اندیشه ی غمگین دارد
تلخکامان غمش را نگذارد دل تنگ
آنکه سد تنگ شکر در لب شیرین دارد
ناله ی بلبلش ار خواب رباید چه عجب
هر که در خانه درخت گل و نسرین دارد
باغبان گر در بستان بگشاید بیگاه
باز گویم حذر از غارت گلچین دارد
یا نهم سر بکف پای تو یا بر سر تیغ
بی تو خاکش بسر آنکو سر بالین دارد
او بر اشکم نگران من نگران بر رویش
من نظر سوی مه، او جانب پروین دارد
نظر خواجه بر اندازه ی خدمت باشد
ورنه با بنده کجا مهر و چراکین دارد
در همه شهر همین صاحب ما بود نشاط
که بزحمت نظری با من مسکین دارد
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - تن بجان زنده و جان زنده بجانان باشد
تن بجان زنده و جان زنده بجانان باشد
جان که جانانش نباشد تن بیجان باشد
آنکه در صورتی اینسان که منم حیران نیست
حیوانیست که در صورت انسان باشد
در دم از کیست مپرسید بپرسید که کیست
آنکه بر گریه ی من بیند و خندان باشد
دل مجموع درین جمع نبینم بکسی
مگر آن کس که زیاد تو پریشان باشد
هوشمندان به سد اندیشه زهم نگشایند
مشکلی را که بیک جرعه می آسان باشد
گنج و رنج و غم و شادی جهان در گذرند
عاقل آن به که در اندیشه ی پایان باشد
یا رب این شاه کرم پرور درویش نواز
تا جهان است جهاندار و جهانبان باشد
جان که جانانش نباشد تن بیجان باشد
آنکه در صورتی اینسان که منم حیران نیست
حیوانیست که در صورت انسان باشد
در دم از کیست مپرسید بپرسید که کیست
آنکه بر گریه ی من بیند و خندان باشد
دل مجموع درین جمع نبینم بکسی
مگر آن کس که زیاد تو پریشان باشد
هوشمندان به سد اندیشه زهم نگشایند
مشکلی را که بیک جرعه می آسان باشد
گنج و رنج و غم و شادی جهان در گذرند
عاقل آن به که در اندیشه ی پایان باشد
یا رب این شاه کرم پرور درویش نواز
تا جهان است جهاندار و جهانبان باشد
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - روزی آخر رخت از پرده عیان خواهم کرد
روزی آخر رخت از پرده عیان خواهم کرد
خلق را در تو بحیرت نگران خواهم کرد
خاک پایت که بود غالیه ی طره ی حور
سرمه ی دیده صاحبنظران خواهم کرد
دست در سلسله ی خم بخمت خواهم زد
هر چه خواهد دل دیوانه چنان خواهم کرد
سر گیسوی تو در دست صبا خواهم داد
در و دیوار جهان مشک فشان خواهم کرد
ره درین شهر سرا تا بسرا خواهم جست
قطع این دشت کران تا بکران خواهم کرد
ناتوانیم مبین کز مدد دولت عشق
هر چه کردن بتوان یا نتوان خواهم کرد
هر چه گویند مگو برتر از آن خواهم گفت
هر چه گویند مکن بدتر از آن خواهم کرد
شاید این گریه ی جانکاه تن از جا بکند
هر سحر سیلی ازین اشک روان خواهم کرد
گفتم این لعل تو یا چشمه ی حیوان گفتا
جرعه ای نذر نشاط آخر از آن خواهم کرد
خلق را در تو بحیرت نگران خواهم کرد
خاک پایت که بود غالیه ی طره ی حور
سرمه ی دیده صاحبنظران خواهم کرد
دست در سلسله ی خم بخمت خواهم زد
هر چه خواهد دل دیوانه چنان خواهم کرد
سر گیسوی تو در دست صبا خواهم داد
در و دیوار جهان مشک فشان خواهم کرد
ره درین شهر سرا تا بسرا خواهم جست
قطع این دشت کران تا بکران خواهم کرد
ناتوانیم مبین کز مدد دولت عشق
هر چه کردن بتوان یا نتوان خواهم کرد
هر چه گویند مگو برتر از آن خواهم گفت
هر چه گویند مکن بدتر از آن خواهم کرد
شاید این گریه ی جانکاه تن از جا بکند
هر سحر سیلی ازین اشک روان خواهم کرد
گفتم این لعل تو یا چشمه ی حیوان گفتا
جرعه ای نذر نشاط آخر از آن خواهم کرد
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - گذری باد بر آن زلف معنبر دارد
گذری باد بر آن زلف معنبر دارد
بازیارب دل آشفته چه بر سر دارد
دفتر معرفت آن به که بشوییم بجوی
که درخت چمن اوراق دی از بر دارد
در نظر بازی مژگان تو احوال دلم
داند آن خسته که دل بر سر خنجر دارد
رندبی پاو سر از کوی خرابات چه دید
که جهان را بنظر سخت محقر دارد
اختر طالع من روی فروزان تو بود
هر که بینی نظری جانب اختر دارد
ستم از لطف چسان فرق توان کرد که دوست
هم بکف خنجر و هم دست بساغر دارد
بطبیبان جفا پیشه چه گوییم نشاط
درد ما را بجز او کیست که باور دارد
بازیارب دل آشفته چه بر سر دارد
دفتر معرفت آن به که بشوییم بجوی
که درخت چمن اوراق دی از بر دارد
در نظر بازی مژگان تو احوال دلم
داند آن خسته که دل بر سر خنجر دارد
رندبی پاو سر از کوی خرابات چه دید
که جهان را بنظر سخت محقر دارد
اختر طالع من روی فروزان تو بود
هر که بینی نظری جانب اختر دارد
ستم از لطف چسان فرق توان کرد که دوست
هم بکف خنجر و هم دست بساغر دارد
بطبیبان جفا پیشه چه گوییم نشاط
درد ما را بجز او کیست که باور دارد
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - عمر بگذشت و نماندست جز ایامی چند
عمر بگذشت و نماندست جز ایامی چند
به که بایاد کسی صبح شود شامی چند
بحقیقت نبود در همه عالم جز عشق
زهد ورندی و غم و شادی از او نامی چند
زحمت بادیه حاجت نبود در ره دوست
خواجه برخیز و برون آی ز خود گامی چند
طبع خاکی بنه و چاک بر افلاک انداز
مرغ کز دام بر آید چه بود بامی چند
مرغ دل در طلب دانه ی خالت مشغول
من چه باکم بود از سرزنش عامی چند
خم زلفت به بنا گوش سر افکنده بماند
کز دل غمزده بودش بتو پیغامی چند
آتشی بر سر این کوی برافروخت نشاط
در نگیرد ولی از شعله ی او خامی چند
به که بایاد کسی صبح شود شامی چند
بحقیقت نبود در همه عالم جز عشق
زهد ورندی و غم و شادی از او نامی چند
زحمت بادیه حاجت نبود در ره دوست
خواجه برخیز و برون آی ز خود گامی چند
طبع خاکی بنه و چاک بر افلاک انداز
مرغ کز دام بر آید چه بود بامی چند
مرغ دل در طلب دانه ی خالت مشغول
من چه باکم بود از سرزنش عامی چند
خم زلفت به بنا گوش سر افکنده بماند
کز دل غمزده بودش بتو پیغامی چند
آتشی بر سر این کوی برافروخت نشاط
در نگیرد ولی از شعله ی او خامی چند
نشاط اصفهانی : قصاید
شماره ۱۸ - ای گدایی درت مایه ی صاحب جاهی
ای گدایی درت مایه ی صاحب جاهی
فخرها کرده به دوران تو شاهنشاهی
مانده سر گشته بره چرخ هم از گام نخست
خواست با پایه ی قدر تو کند همراهی
خاک پای تو بود چشمه ی حیوان و رسید
سد سکندر به درت بی خطر گمراهی
تا نبیند به مراد تو به جز عکس مراد
عمر بد خواه تو ایمن بود از کوتاهی
تازه شد باز جهان کهن از باد بهار
ای بهار خطرت بی خطر دی گاهی
یار دیرین طلب از تازه رخان تا کندت
مه نو ساغری و چرخ کهن خر گاهی
ناز بر دهر کن و حکم بر افلاک نشاط
تا بدانند کمین بنده ی این درگاهی
فخرها کرده به دوران تو شاهنشاهی
مانده سر گشته بره چرخ هم از گام نخست
خواست با پایه ی قدر تو کند همراهی
خاک پای تو بود چشمه ی حیوان و رسید
سد سکندر به درت بی خطر گمراهی
تا نبیند به مراد تو به جز عکس مراد
عمر بد خواه تو ایمن بود از کوتاهی
تازه شد باز جهان کهن از باد بهار
ای بهار خطرت بی خطر دی گاهی
یار دیرین طلب از تازه رخان تا کندت
مه نو ساغری و چرخ کهن خر گاهی
ناز بر دهر کن و حکم بر افلاک نشاط
تا بدانند کمین بنده ی این درگاهی
نشاط اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۱ - خون تو در گردن ماست
دوش میگفت کسی گفت فلان خواجه مرا
که فلان از پی جاه و خطر و مسکن ماست
گفتم ار باز ببینیش بگو کای خواجه
مال و جاهت چه بود خون تو در گردن ماست
خواجه هشدار و میندیش و میاسا که فلان
با چنین بی زر و سیمی چه غم از دشمن ماست
زر و سیمی که بدان جیب و دل آراسته ای
مشت گردیست که بر خواسته از دامن ماست
خرمنی چند گر از زرع ضعیفان داری
حاصل هر دو جهان خوشه ای از خرمن ماست
جامه و فرش نوت قدر بیفزود ولی
اطلس عرش برین کهنه لباس تن ماست
چه دگر بر فرس و استر خود رشک بری
کاشهب چرخ روان بر اثر توسن ماست
راست تر خواهی ازین خواجه مرا با تو چه کار
آنچه در وهم تو گلزار تو شد گلخن ماست
که فلان از پی جاه و خطر و مسکن ماست
گفتم ار باز ببینیش بگو کای خواجه
مال و جاهت چه بود خون تو در گردن ماست
خواجه هشدار و میندیش و میاسا که فلان
با چنین بی زر و سیمی چه غم از دشمن ماست
زر و سیمی که بدان جیب و دل آراسته ای
مشت گردیست که بر خواسته از دامن ماست
خرمنی چند گر از زرع ضعیفان داری
حاصل هر دو جهان خوشه ای از خرمن ماست
جامه و فرش نوت قدر بیفزود ولی
اطلس عرش برین کهنه لباس تن ماست
چه دگر بر فرس و استر خود رشک بری
کاشهب چرخ روان بر اثر توسن ماست
راست تر خواهی ازین خواجه مرا با تو چه کار
آنچه در وهم تو گلزار تو شد گلخن ماست
نشاط اصفهانی : قطعات
شماره ۲۰ - گوش بر حلقه ی زهاد ندارم تا هست
نشاط اصفهانی : غزلیات بازمانده
شمیران
نشاط اصفهانی : غزلیات بازمانده
بار غم بر دل و دل بر سر زلفش ترسم
بار غم بر دل و دل بر سر زلفش ترسم
که گرانی کند و بگسلد این رشته زهم
ای نسیم سحر آهسته بر آن زلف گذر
که زگستاخی تو سلسله ها خورد بهم
گر توانی رخش ای شام بپوشان در زلف
ورنه با طلعت او شب نشود در عالم
باز وسواس خرد راه بدل جست ای عشق
قدمی جانب ما غمزدگان نه ز کرم
تو نشینی و نشان باز نماند زانده
تو خرامی و اثر باز نماند از غم
دست بگشای و ببین دل پی دل بر سروت
پای بگذار و ببین جان پی جان زیر قدم
تو و آن ناز که بر جور فزایی ز نیاز
من و آن عجز که بر مهر فزایم ز ستم
ای که یک لحظه غمینت نتوانم دیدن
از چه یا رب نپسندی تو مرا جز باغم
با خیال تو بهر لحظه خیالیست مرا
او همی لیس و لا گوید و من کان نعم
چه غم انگیز نشاطی تو برون روز ز بساط
تا رسد گنجی بی رنج و نشاطی بی غم
که گرانی کند و بگسلد این رشته زهم
ای نسیم سحر آهسته بر آن زلف گذر
که زگستاخی تو سلسله ها خورد بهم
گر توانی رخش ای شام بپوشان در زلف
ورنه با طلعت او شب نشود در عالم
باز وسواس خرد راه بدل جست ای عشق
قدمی جانب ما غمزدگان نه ز کرم
تو نشینی و نشان باز نماند زانده
تو خرامی و اثر باز نماند از غم
دست بگشای و ببین دل پی دل بر سروت
پای بگذار و ببین جان پی جان زیر قدم
تو و آن ناز که بر جور فزایی ز نیاز
من و آن عجز که بر مهر فزایم ز ستم
ای که یک لحظه غمینت نتوانم دیدن
از چه یا رب نپسندی تو مرا جز باغم
با خیال تو بهر لحظه خیالیست مرا
او همی لیس و لا گوید و من کان نعم
چه غم انگیز نشاطی تو برون روز ز بساط
تا رسد گنجی بی رنج و نشاطی بی غم
نشاط اصفهانی : غزلیات بازمانده
ابن همان دشت و من خسته همان نخجیرم
نشاط اصفهانی : مفردات
شماره ۴ - باز خون دلم از چشم روانست بروی