تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - آمد آن سرو سهی بر رخ نقاب انداخته
آمد آن سرو سهی بر رخ نقاب انداخته
سایه شعر سیه بر آفتاب انداخته
بر کشیده لاله گلبوی را نیل صبوح
سنبل سیراب را در پیچ و تاب انداخته
عارضش غرق عرق از می ولی با رنگ و بوی
بود گوئی سیب سرخ اندر گلاب انداخته
تار باید دل ز هشیاران و پنداری که هست
نرگس مست ترا در نیم خواب انداخته
کرده چوگان از کمند زلف مشک افشان خویش
گوی دلها را زغم در اضطراب انداخته
در هوای آتش رخسار چون گلنار تو
من چو نیلوفر سپر بر روی آب انداخته
از هوای خاک پایش آب چشم پر نمم
آتش اندوه را در التهاب انداخته
در دل ابن یمین مهر رخ چون ماه تو
گنج آبادست در کنج خراب انداخته
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - تا تو ایدلبر چو ماه انوری آراسته
تا تو ایدلبر چو ماه انوری آراسته
از رخت گشتست ملک دلبری آراسته
هم ز روی تو ید بیضا پدیدار آمده
هم ز چشمت کارگاه ساحری آراسته
آدمی را عیب نتوان کرد بر دیوانگی
گر تو بروی بگذری همچون پری آراسته
بس که خیزد فتنه ها از گوشه خلوت نشین
گر تو روزی بر صوامع بگذری آراسته
ماهرویا با تو کار ابن یمین را تا کنون
گر نشد از بی زری و مضطری آراسته
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - روی میتابد ز من آن سیمبر یعنی که چه
روی میتابد ز من آن سیمبر یعنی که چه
میگزیند بر سرم یار دگر یعنی که چه
من سر آمد گشته در مهرش کلاه آسا و او
بسته بر هیچ از پی کینم کمر یعنی که چه
من نمییارم زمانی زو نظر بر داشتن
و او مرا دایم فکنده از نظر یعنی که چه
از نعیم خوان وصلش بینوائی را چو من
لقمه ئی حاصل نگردد بی جگر یعنی که چه
خستگان زخم خود را هرگز از بهر ثواب
می نسازد از رخ و لب گلشکر یعنی که چه
کار من دایم بود پرسیدن از حالش خبر
و او نخواهد در جهان از من اثر یعنی که چه
ناگزیر آمد چو جان ابن یمین را و چو عمر
روی ننماید بدو جز بر گذر یعنی که چه
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۷۹ - آنچه با من میکند از دوستی سیمین تنی
آنچه با من میکند از دوستی سیمین تنی
دشمنم نپسندد آنحالت بجای چون منی
هر مژه در چشم من خاریست بی برگ گلش
طالع من بین که خاری یافتم در گلشنی
داردش در خرمن مه خوشه پروین نظام
خوشه ئی از من همی دارد دریغ از خرمنی
گر شبی بر بام او آیم ز مهر روی او
هر زمان ماهی فروزان آید از هر روزنی
سنگ بر دل میزنم از فرقت آن سیمتن
هیچکس دیدست از آن سنگین دلی سیمین تنی
زین دم گرمم که بر وی میدمم از سوز دل
نرم گردد آن دل سخت ار چه باشد آهنی
از دل ابن یمین گر مرد و زن آگه شدی
گشت بر ابن یمین دلسوز هر مرد و زنی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۹۹ - تا نقاب از روی شهر آرای خود برداشتی
تا نقاب از روی شهر آرای خود برداشتی
صورت جان در خیال اهل دل بنگاشتی
نوبت شاهی بزن در ملک خوبی بهر آنک
رأیت حسن از زمین بر آسمان بفراشتی
نه خدا را بنده باشی نه رعیت شاه را
دل که بردی شحنه ئی از عشق خود بگماشتی
ز آن چه سیمین ذقن آبی بدین تشنه جگر
تا نباید دادنت زودش بمشک انباشتی
غرق خونم چون گل و همچون بنفشه سوگوار
تا تو در گلزار حسن خود بنفشه کاشتی
ای سبکروح جهان این سرگرانی تا بکی
طاقت جنگت ندارم آشتی کن آشتی
گر تو باز آئی بصلح از من نبینی جز وفا
گر چه وقت جنگ جای آشتی نگذاشتی
یاد میداری که در مستی حسن از بس غرور
خون ما میریختی و جرعه می پنداشتی
عاشقان از نا امیدی همچو زلفت در هم اند
تا تو بیموجب کم ابن یمین انگاشتی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۰۳ - جان به چشمم در نیاید ور نه جانت خواندمی
جان به چشمم در نیاید ور نه جانت خواندمی
خوش تر از جان هم ندانم تا چسانت خواندمی
جان ندارد هیچ وزنی بی ثبات اندر جهان
ورنه ای جان و جهان جان و جهانت خواندمی
حسن خلق عالم ار گشتی مجسم پیکری
از لطافت اندرآن پیکر روانت خواندمی
ای چراغ جان اگر پروانه دادی حسن تو
در شبستان صفا شمع روانت خواندمی
گر نسفتی لعل در بار تو را الماس نطق
عقل باور داشتی گر بی دهانت خواندمی
پای سرو از شرم قدت گر به گل در نیستی
در سرم گشتی که سرو بوستانت خواندمی
گر نبودی حسن ماه آسمانی مستعار
روی آن داری که ماه آسمانت خواندمی
چون نمک داری جگر کردم کباب از بهر تو
سر فرو ناری و گرنه میهمانت خواندمی
جان طلب گر کرده ای ز ابن یمین بی کین دل
کرد می تسلیم و ماه مهربانت خواندمی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - زلف مشکین بر بنا گوش چو سیم افکنده ئی
زلف مشکین بر بنا گوش چو سیم افکنده ئی
از بنفشه بر سمن صد حلقه جیم افکنده ئی
ز ابن مقله خون چکاند ابن بواب از حسد
ز آنچنان شینی که اندر عین سیم افکنده ئی
بر گذرگاه صبا بگشاده ئی بندی ز زلفت
در جهان از عنبر سارا نسیم افکنده ئی
ایمسیحا دم قدم آخر مدار از ما دریغ
پرسشی کن چون توام زینسان کلیم افکنده ئی
لطف کن با وی ز تریاق لبم ده شربتی
مار مسکین چون برین قلب سلیم افکنده ئی
تا گرفتی ایدل اندر چین زلف او قرار
خویشتن را در شر و شور عظیم افکنده ئی
در دل ابن یمین مهر رخ چون ماه خویش
نشمری محدث که از عهد قدیم افکنده ئی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - گر نشینم با تو در خلوت بشادی یکدمی
گر نشینم با تو در خلوت بشادی یکدمی
از غبار خود نبیند چشم دل دیگر نمی
حاصل از عالم دمی دانم که گویم با تو راز
اهل دلرا زین دمی خوشتر ز ملک عالمی
ایدل از دلبر مدار امید شادی بهر آنک
عاشقانرا بهره از معشوق بس باشد غمی
گر خرد داری بگرد بهگزینی پر مگرد
کز پی این دور ماند از خلد همچون آدمی
ز آتش دل در هوایت این تن خاکی من
سوختی گر چشمه چشمم نمیدادی نمی
بر کنار چشم او نگذاشت با ابن یمین
ز آنچه بودش جز غم و صبری زهر بیش و کمی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١ - ای نسیم صبحدم بگذر بخاک درگهی
ای نسیم صبحدم بگذر بخاک درگهی
کز غبارش چشم جان گشتست نورانی مرا
درگه آنکس که تصدیقش کند قاضی عقل
گر کند دعوی که میزیبد جهانبانی مرا
آصف ثانی علاء ملک و دین کز احتشام
یاد داد ایامش ایام سلیمانی مرا
آفتاب ملک و ملت آسمان داد و دین
آنکه آید ذات پاکش ظل یزدانی مرا
چون زمین بوسیده باشی قصه ابن یمین
عرضه کن تا از تو باشد منت جانی مرا
کو بهجرت استجازت کردم از درگاه تو
تا بلطف از تنگنای عیش برهانی مرا
اینسخن دیدم که نامد رأی انور را پسند
وز جبینش گشت پیدا خشم پنهانی مرا
یعلم الله کین از آن کردم که گفتم من کیم
تا بپیش خویش خوانی یا ز پس رانی مرا
ورنه آندم یابم آزادی ز بند روزگار
کز عداد بندگان خویش گردانی مرا
حاش لله کز گدائی درت تا زنده ام
دور گردم ور بود امید سلطانی مرا
هم درینمعنی ز درج غیر دری یافتم
بر فشانم چون بدست آمد بآسانی مرا
خاک درگاه تو نفروشم بملک هر دو کون
آنچنان نادان نیم آخر تو میدانی مرا
جاودان اقبال بادت تا بفضل کردگار
از سپهر ظلم پرور داد بستانی مرا
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢ - آن شهنشاهی که از تأثیر جود عام او
آن شهنشاهی که از تأثیر جود عام او
هر چه باشد آرزوی دل بچنگ آید مرا
کسوت امید را در دستگاه او زدم
بر خم نیل فلک تا خود چه رنگ آید مرا
دی یکی میگفت تو زیعیت هست اندر حساب
گفتمش در سر ازین کبر پلنگ آید مرا
تا مرا هست آگهی از همت عالی شاه
از زر توزیع اگر گنجی است ننگ آید مرا
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵ - ای نسیم صبحگاهی بر تو جان افشان کنیم
ای نسیم صبحگاهی بر تو جان افشان کنیم
گر کنی آگه ز حالم خواجه نصرالله را
آن سرافرازیکه دائم دارد اندر شکر خویش
فیض ابر دست او رطب اللسان افواه را
و آنکه با تدبیر رأی او توان گفتن کنون
کز کتان دست تعدی هست کوته ماه را
چون ببوسی خاک درگاهش اگر فرصت بود
عرضه دار احوال این داعی دولتخواه را
گو بسا ابن یمین را آرزو بودست آنک
توتیای دیده سازد خاک آن درگاه را
این زمان چون گشت ممکن یافتن مطلوب خویش
لطف کن بهر رهی بگشا بدرگه راه را
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٣ - ای جوانبختی که در خلوتسرای کاینات
ای جوانبختی که در خلوتسرای کاینات
رأی پیرت میگشاید پرده از ابکار غیب
در جهان عدلت چو موسی تا ید بیضا نمود
گوسفند از گرگ بیند مهربانی شعیب
تا نشستی چون محمد بر سریر سروری
من بپا استاده ام در بندگی همچون صهیب
در جنابت ظلمت از روز شبابم محو گشت
زین خوشم چون تیره شب روشن شد از انوار شیب
پیش ازین با من عنایت بیش ازین بودی ترا
لیس فیما یدعیه العبد یا مولای ریب
پای در دامن کشیدم مدتی چون خار پشت
وز تفکر سر فرو بردم کشف آسا بجیب
موجب حرمان ندیدم در وجود خویشتن
هیچ چیز الا هنر کان هست نزدیک تو عیب
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٠ - آرزومندی بدرگاه عبودیت مرا
آرزومندی بدرگاه عبودیت مرا
همچو الطاف خداوندی ز غایت در گذشت
چشم آن دارم ز لطف حق که بینم روی تو
زانکه حرمان مرادم از نهایت در گذشت
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵۶ - ای پسر در ضبط آنچت هست جهدی مینمای
ای پسر در ضبط آنچت هست جهدی مینمای
تا زهر چ آن نیست اندوهی نباید خوردنت
لیکن ار ضبط از ره امساک خواهی کردنش
خون نام و ننگ تو زانپس بود در گردنت
بشنو از من تا نمایم در معاشت راه راست
سنت ابن یمین باید بجای آوردنت
از در افراط و ازتفریط بودن محترز
بر طریق اقتصاد آهنگ باید کردنت
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٧٨ - ایدل از احوال عالم باش دائم با خبر
ایدل از احوال عالم باش دائم با خبر
طمطراق خواجگی روزی سه چاری بیش نیست
گه گهی گر سوی دنیا التفاتی میکنند
اهل دل آن از برای اعتباری بیش نیست
نقد عمر آنکس که در تحصیل فانی صرف کرد
بر سر بازار باقی هرزه کاری بیش نیست
بگذر از دوزخ نظر بر جنه المأوی مدار
ز آنکه حاصل زین دو منزل انتظاری بیش نیست
عمر باقی جوی یعنی نام نیک ابن یمین
کاین دو روزه عمر فانی مستعاری بیش نیست
گر نداری گوهر و زر ز آن دژم باشی چرا
این یکی آب روان و آن خاکساری بیش نیست
شهره عالم شدی در خوش کلامی اینت بس
غایت قصوای همت اشتهاری بیش نیست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨۶ - پادشاهی نزد اهل معرفت آزادگیست
پادشاهی نزد اهل معرفت آزادگیست
هر که بند آرزو بگشاد از دل پادشاست
گرد و خاک آستان کلبه آزادگی
گر خرد دارد کسی چشم خرد را توتیاست
ره بمعنی بر که در صورت بهم ماند دونی
از یکی خیزد شکر و ان یک ز بهر بوریاست
گر صفا خواهی ره وحدت سپر زیرا که آب
ز امتزاج خاک باشد که گهی گر بی صفاست
میرسد خواری ز آمیزش بمرغ خانگی
عزتی گر هست عنقا را ز بهر انزواست
کنج عزلت گیر و دهقانی کن ای ابن یمین
تا بدانی کانچه میکاریش در نشو و نماست
جستن گوگرد احمر عمر ضایع کردنست
روی بر خاک سیه آور که یکسر کیمیاست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٩۵ - ترک و تجریدست زاد اندر طریق راه حق
ترک و تجریدست زاد اندر طریق راه حق
هر که دارد توشه ئی او را امید مخرجست
نردبان سازی ز همت روح را گاه عروج
در طریق حق براق رهنوردت مسر جست
هر که جان دارد تو آزادیش را هرگز مجوی
تا در آنصورت که او دارد چه معنی مدرجست
شر اندک خوار مشمر زانکه اصل فتنه ها
کاندر ایران بود و در توران ز خون ایر جست
هر چه میبینی که هست آن بود و خواهد بود نیز
در صدف دری که پروردند یکسر مخرجست
دی گذشت و کس نمیداند که فردا چون بود
روز امروزست و صبح صادق از وی ابلجست
آنکه وجه نسیه هر کو سازد از نقد روان
هست سودائی چه میگوئی بغایت اهو جست
راستی خواهی مرو جز بر صراط مستقیم
بر یمین و بر یسار ار رفت خواهی معوجست
بی نیازی بایدت با فقر خو کن بهر آنک
التفات خاطر آن کو بیش دارد احوجست
کار دنیا سر بسر باطل شناسد از خرد
هر که چون ابن یمین او را ره حق منهجست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٠٧ - چیست آن برگی که شاخ دانش از وی بی برست
چیست آن برگی که شاخ دانش از وی بی برست
مهره عقل از وجودش دائم اندر ششدرست
کیمیا خوانندش آنها کز خرد بیگانه اند
راست میگویند ز آنکه چهره هاشان چون زرست
قاصد خون دل است و ناقض نور بصر
سبزه باغ حماقت مایه درد سرست
قصد جان خود مکن و ز بنگ سرسبزی مجوی
آخر ای کودن نه قحط باده جانپرورست
در نصیحت داد معنی میدهم لیکن خرد
چون خیال بنگ بنگی را جهان دیگرست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١١٨ - در زبان فارسی فرقی میان دال و ذال
در زبان فارسی فرقی میان دال و ذال
یادگیر از من که این نزد افاضل مبهم است
پیش ازو در لفظ مفرد گر صحیحی ساکن است
دال خوان آنرا و باقی که ذال معجم است
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٢۶ - زهد و عفت کز صفات عاشقان صادقست
زهد و عفت کز صفات عاشقان صادقست
با فقیری خوش بود با شهریاری خوشتر ست
خوبتر بر چهره قدرت نماید خال زهد
کسوت عفت بقد کامکاری خوشترست
بوی دانش در مشام جان اهل معرفت
نزد عاقل از نسیم مشک تاری خوشترست
خوی نیک ار دادت ایزد هیچ دیگر گو مباش
خوی نیک ار عاقلی از هر چه داری خوشترست
سر سبک چون باد و عالمسوز چون آتش مباش
همچو آب و خاک لطف و بردباری خوشترست
سازشی کز وی نباشد هیچ خوشتر در جهان
گر خرد نپسنددش ناسازگاری خوشترست
از غنا و عزتی حاصل ز آزار دلی
راستی ابن یمین را فقر و خواری خوشترست