تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۸۱ - در مدح مجدالملک حسن احمد گوید
منت خدای را که با اقبال پادشاه
ایمن شد از محاق و کسوف آفتاب و ماه
منت خدای را که شکفت و چمید باز
هم گلبن سعادت و هم سرو بارگاه
منت خدای را که زمانه گرفت باز
آن آفتاب مملکت و سایه اله
منت خدای را که به صنع لطیف داشت
روی نکوی منتخب از چشم بد نگاه
بس چشم شور و روی ترش بود منتظر
تا چشمشان سفید شد و رویشان سیاه
باری بر اوج ماه نبیند کسی سها
باری به جای سرو نبیند کسی گیاه
تاج خواص بر سردولت رسید باز
تا هر فضول کج ننهد گوشه کلاه
آیینه ای که عکس بزرگی نمود گشت
روشن چنانکه تیره نگردد به هیچ آه
اکنون چه محنت است بیا ای ولی بگو
حالا چه حاجت است بیا ای عدو به خواه
بازنده گشت و موج زد و قصد اوج کرد
ابر سخا و بحر عطا و سپهر جاه
خورشید مملکت حسن احمد آنکه ساخت
در سایه سعادت او ملک و دین پناه
ای آنکه چون فرشته بوی بی گناه و پاک
تب را چگونه خوانم کفارت گناه
بر تیغ آبدار زند زنگ وقت وقت
در پیش آفتاب رود سایه گاه گاه
باز آمدی چو باز سفید از گریز جای
باز آمدی چو شیر سیه در شکارگاه
جور فلک برون برو عدل ملک در آر
جان ولی فزون کن و جان عدو بکاه
من بنده را که هست ز هر علم حاصلی
رهبر توئی رها مکن اندر میان راه
جز تربیت چه باید گل در میان خار
جز تصفیت چه بیند زر در میان کاه
ایمن شد از محاق و کسوف آفتاب و ماه
منت خدای را که شکفت و چمید باز
هم گلبن سعادت و هم سرو بارگاه
منت خدای را که زمانه گرفت باز
آن آفتاب مملکت و سایه اله
منت خدای را که به صنع لطیف داشت
روی نکوی منتخب از چشم بد نگاه
بس چشم شور و روی ترش بود منتظر
تا چشمشان سفید شد و رویشان سیاه
باری بر اوج ماه نبیند کسی سها
باری به جای سرو نبیند کسی گیاه
تاج خواص بر سردولت رسید باز
تا هر فضول کج ننهد گوشه کلاه
آیینه ای که عکس بزرگی نمود گشت
روشن چنانکه تیره نگردد به هیچ آه
اکنون چه محنت است بیا ای ولی بگو
حالا چه حاجت است بیا ای عدو به خواه
بازنده گشت و موج زد و قصد اوج کرد
ابر سخا و بحر عطا و سپهر جاه
خورشید مملکت حسن احمد آنکه ساخت
در سایه سعادت او ملک و دین پناه
ای آنکه چون فرشته بوی بی گناه و پاک
تب را چگونه خوانم کفارت گناه
بر تیغ آبدار زند زنگ وقت وقت
در پیش آفتاب رود سایه گاه گاه
باز آمدی چو باز سفید از گریز جای
باز آمدی چو شیر سیه در شکارگاه
جور فلک برون برو عدل ملک در آر
جان ولی فزون کن و جان عدو بکاه
من بنده را که هست ز هر علم حاصلی
رهبر توئی رها مکن اندر میان راه
جز تربیت چه باید گل در میان خار
جز تصفیت چه بیند زر در میان کاه
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۸۲ - در مدح سلطان سعید علاء الدنیا والدین از مکه به غزنین فرستاد
هرگز بود که باز ببینم لقای شاه
شکرانه در دو دیده کشم خاک پای شاه
هرگز بود که بر من سرگشته غریب
چون روی شاه خوب شود باز رای شاه
هرگز بود که باز چو بلبل نوازم
بر گلبن مدیح به بستان سرای شاه
هرگز بود که بر سر من سایه افکند
پر کلاه بخت بفرهمای شاه
هرگز بود که باز بخندد گل دلم
در نوبهار بزم ز ابر سخای شاه
گاهی چو سایه روی نهم بر زمین ملک
گاهی چو ذره رقص کنم در هوای شاه
فخر ملوک و تاج سلاطین که چرخ گفت
بر تخت دولت است کلاه و قبای شاه
سیارگان ز چرخ برافتند چون شهاب
پای ار برون نهند ز خط وفای شاه
گوی زمین چو قبه خورشید زر شود
گر ذره برو فتد از کیمیای شاه
شاها بکعبه رفتم دانی چرا از آنک
گفتند خانه ایست معظم چو جای شاه
لبیکها به نام مبارک زدم چنانک
کانجا همی رسید بگردون صدای شاه
موقف نبود جز ره صدر رفیع ملک
زمزم نبود جز ره بحر عطای شاه
در مروه جز مروت خسرو نیافتم
واندر صفا ندیدم الا صفای شاه
بگشاد کارها حجر اسود و سزد
کامد به رنگ رایت عالم گشای شاه
گفتم که خویشتن را قربان کنم خرد
گفت ای ضعیف تن تو نشائی فدای شاه
امروز سرکشان همه سرها نهاده اند
تا جان فدا کنند برای بقای شاه
در خانه خدای و به بالین مصطفی
گفتم دعای ملک و نمودم ولای شاه
و اکنون عزیمت سفر قدس کرده ام
هم کرده دان به دولت بی منتهای شاه
پذیرفتم از خدا که بهر لحظه شاه را
خواهم مزید دولت و عمر از خدای شاه
بر خاک هر یکی ز بزرگان انبیاء
یک حاجت بزرگ بخواهم برای شاه
گر بر فلک چو عیسی بر بایدم شدن
هم بر شوم به جان و بجویم رضای شاه
منت خدای را که گرفتم همه جهان
باری بپرس کز چه ز مدح و ثنای شاه
و این قلعه فلک را هم حلقه کرده ام
در عهده ام که فتح کنم از دعای شاه
چندانکه ملک راند بر قصر آسمان
خورشید تاجور که نزیبد گدای شاه
بادا مرصع از گهر اختران سعد
چتر سپید پیکر خورشیدسای شاه
شکرانه در دو دیده کشم خاک پای شاه
هرگز بود که بر من سرگشته غریب
چون روی شاه خوب شود باز رای شاه
هرگز بود که باز چو بلبل نوازم
بر گلبن مدیح به بستان سرای شاه
هرگز بود که بر سر من سایه افکند
پر کلاه بخت بفرهمای شاه
هرگز بود که باز بخندد گل دلم
در نوبهار بزم ز ابر سخای شاه
گاهی چو سایه روی نهم بر زمین ملک
گاهی چو ذره رقص کنم در هوای شاه
فخر ملوک و تاج سلاطین که چرخ گفت
بر تخت دولت است کلاه و قبای شاه
سیارگان ز چرخ برافتند چون شهاب
پای ار برون نهند ز خط وفای شاه
گوی زمین چو قبه خورشید زر شود
گر ذره برو فتد از کیمیای شاه
شاها بکعبه رفتم دانی چرا از آنک
گفتند خانه ایست معظم چو جای شاه
لبیکها به نام مبارک زدم چنانک
کانجا همی رسید بگردون صدای شاه
موقف نبود جز ره صدر رفیع ملک
زمزم نبود جز ره بحر عطای شاه
در مروه جز مروت خسرو نیافتم
واندر صفا ندیدم الا صفای شاه
بگشاد کارها حجر اسود و سزد
کامد به رنگ رایت عالم گشای شاه
گفتم که خویشتن را قربان کنم خرد
گفت ای ضعیف تن تو نشائی فدای شاه
امروز سرکشان همه سرها نهاده اند
تا جان فدا کنند برای بقای شاه
در خانه خدای و به بالین مصطفی
گفتم دعای ملک و نمودم ولای شاه
و اکنون عزیمت سفر قدس کرده ام
هم کرده دان به دولت بی منتهای شاه
پذیرفتم از خدا که بهر لحظه شاه را
خواهم مزید دولت و عمر از خدای شاه
بر خاک هر یکی ز بزرگان انبیاء
یک حاجت بزرگ بخواهم برای شاه
گر بر فلک چو عیسی بر بایدم شدن
هم بر شوم به جان و بجویم رضای شاه
منت خدای را که گرفتم همه جهان
باری بپرس کز چه ز مدح و ثنای شاه
و این قلعه فلک را هم حلقه کرده ام
در عهده ام که فتح کنم از دعای شاه
چندانکه ملک راند بر قصر آسمان
خورشید تاجور که نزیبد گدای شاه
بادا مرصع از گهر اختران سعد
چتر سپید پیکر خورشیدسای شاه
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۸۵ - در مرثیه یکی از بزرگان گوید
ای چون مسیح گوهر تو جمله جان شده
سجده کنان بصومعه آسمان شده
از علت کمال که بر تو ز چشم بد
ترسیده و هم ناقص و آخر همان شده
ای بی نظیر ساعد بوبکر پر هنر
الحق درود خوان تو شاه جهان شده
بر دوستان و یاران چون ماه بر نجوم
تاریک کرده عالم و خود از میان شده
تازه گل امید تو پژمرده ناگهان
هم در حجاب غنچه از بوستان شده
خورشید دولت تو چو ماه مقنعی
پیدا هنوز ناشده درچه نهان شده
از مرگ تو که مرده بزرگی بزرگ یاد
در بخت نیک خود همه کس بدگمان شده
باری یکی بگوی که بی تو کجا روند
ای دست تو ز کار و زبان از میان شده
ای کلک سرفکنده و درج سیاه روی
وی نظم دل شکسته و نثر زبان شده
دردا که شد پدر ز وفات پسر یتیم
احسنت اینت حاصل عمر زیان شده
جز مردمی مخوانش حسن زانکه حال او
چون مردمی است نام بمانده نشان شده
سجده کنان بصومعه آسمان شده
از علت کمال که بر تو ز چشم بد
ترسیده و هم ناقص و آخر همان شده
ای بی نظیر ساعد بوبکر پر هنر
الحق درود خوان تو شاه جهان شده
بر دوستان و یاران چون ماه بر نجوم
تاریک کرده عالم و خود از میان شده
تازه گل امید تو پژمرده ناگهان
هم در حجاب غنچه از بوستان شده
خورشید دولت تو چو ماه مقنعی
پیدا هنوز ناشده درچه نهان شده
از مرگ تو که مرده بزرگی بزرگ یاد
در بخت نیک خود همه کس بدگمان شده
باری یکی بگوی که بی تو کجا روند
ای دست تو ز کار و زبان از میان شده
ای کلک سرفکنده و درج سیاه روی
وی نظم دل شکسته و نثر زبان شده
دردا که شد پدر ز وفات پسر یتیم
احسنت اینت حاصل عمر زیان شده
جز مردمی مخوانش حسن زانکه حال او
چون مردمی است نام بمانده نشان شده
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۹۲ - در مدح خاقان محمود خان گوید
ای گوهر مطهر مردی و مردمی
اصل تو کان گوهر مردی و مردمی
در جنگ و صلح رستم میدان و مجلسی
در کین و مهر حیدر مردی و مردمی
دارد دل تو نور ز ایمان و معرفت
بارد لب تو شکر مردی و مردمی
نیک و بدت موافق هستی و نیستی
جان و دلت مسخر مردی و مردمی
قدر تو چرخ اعظم افلاک و انجم است
رأی تو سعد اکبر مردی و مردمی
سعد از تو گشت طالع ناهید و مشتری
جان از تو یافت پیکر مردی و مردمی
بی ساقه و طلیعه بند و گشاد تو
گردی نکرد لشکر مردی و مردمی
در بزم و رزم شکر بخندید و خون گریست
پیش تو جام و خنجر مردی و مردمی
در قبضه و بنان تو بادا بر امر و نهی
دایم حسام و ساغر مردی و مردمی
چرخ ار ز صبح صادق در پیش آفتاب
پرسد که کیست یاور مردی و مردمی
گوید جلال دنیا محمود خان که هست
بر چرخ ملک محور مردی و مردمی
ای سایه سعادت دنیا و آخرت
وی معجز پیمبر مردی و مردمی
ای آن عطاردی که نزیبد به اتفاق
برج تو جز دو پیکر مردی و مردمی
القاب عالی تو طرازیست بر کجا
بررایت مظفر مردی و مردمی
حاجت چو سایه گشت نهان تا چو آفتاب
پیدا شدی ز خاور مردی و مردمی
گر طالعت نبودی از رجعت و وبال
هرگز نرستی اختر مردی و مردمی
جام می بری ز خصم و جهان می دهی به دوست
وین هر دو هست در خور مردی و مردمی
قدرت نعوذبالله اگر سرکشی کند
عاطل بماند افسر مردی و مردمی
شد مردمی و مردی در عهد ما غریب
می دار دست بر سر مردی و مردمی
یارب چو خلق و خلق تو هرگز گلی شکفت
از گلبن معطر مردی و مردمی
آمد پدید نقش تو هرگه که داشتند
آیینه در برابر مردی و مردمی
گر نو عروس بخت تو در جلوه نیستی
هستی گسسته زیور و مردی و مردمی
روزی که دهر خطبه کند جز به نام تو
بادا شکسته منبر مردی و مردمی
چندانکه در جهان ز سکندر کنند یاد
ای پادشاه کشور مردی و مردمی
می بر کف چو بحر تو آب حیات باد
ای راستی سکندر مردی و مردمی
اصل تو کان گوهر مردی و مردمی
در جنگ و صلح رستم میدان و مجلسی
در کین و مهر حیدر مردی و مردمی
دارد دل تو نور ز ایمان و معرفت
بارد لب تو شکر مردی و مردمی
نیک و بدت موافق هستی و نیستی
جان و دلت مسخر مردی و مردمی
قدر تو چرخ اعظم افلاک و انجم است
رأی تو سعد اکبر مردی و مردمی
سعد از تو گشت طالع ناهید و مشتری
جان از تو یافت پیکر مردی و مردمی
بی ساقه و طلیعه بند و گشاد تو
گردی نکرد لشکر مردی و مردمی
در بزم و رزم شکر بخندید و خون گریست
پیش تو جام و خنجر مردی و مردمی
در قبضه و بنان تو بادا بر امر و نهی
دایم حسام و ساغر مردی و مردمی
چرخ ار ز صبح صادق در پیش آفتاب
پرسد که کیست یاور مردی و مردمی
گوید جلال دنیا محمود خان که هست
بر چرخ ملک محور مردی و مردمی
ای سایه سعادت دنیا و آخرت
وی معجز پیمبر مردی و مردمی
ای آن عطاردی که نزیبد به اتفاق
برج تو جز دو پیکر مردی و مردمی
القاب عالی تو طرازیست بر کجا
بررایت مظفر مردی و مردمی
حاجت چو سایه گشت نهان تا چو آفتاب
پیدا شدی ز خاور مردی و مردمی
گر طالعت نبودی از رجعت و وبال
هرگز نرستی اختر مردی و مردمی
جام می بری ز خصم و جهان می دهی به دوست
وین هر دو هست در خور مردی و مردمی
قدرت نعوذبالله اگر سرکشی کند
عاطل بماند افسر مردی و مردمی
شد مردمی و مردی در عهد ما غریب
می دار دست بر سر مردی و مردمی
یارب چو خلق و خلق تو هرگز گلی شکفت
از گلبن معطر مردی و مردمی
آمد پدید نقش تو هرگه که داشتند
آیینه در برابر مردی و مردمی
گر نو عروس بخت تو در جلوه نیستی
هستی گسسته زیور و مردی و مردمی
روزی که دهر خطبه کند جز به نام تو
بادا شکسته منبر مردی و مردمی
چندانکه در جهان ز سکندر کنند یاد
ای پادشاه کشور مردی و مردمی
می بر کف چو بحر تو آب حیات باد
ای راستی سکندر مردی و مردمی
سید حسن غزنوی : قصاید
شماره ۹۷ - سبحان خالقی که صفاتش ز کبریا
سبحان خالقی که صفاتش ز کبریا
در خاک عجز می فکند عقل انبیا
گر صد هزار قرن همه خلق کاینات
فکرت کنند در صفت عزت خدا
آخر به عجز معترف آیند کای اله
دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما
جائی که آفتاب بتابد ز اوج عز
سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا
و آنجا که بحر نامتناهیست موج زن
شاید که پشه می نکند قصد آشنا
و آنجا که قوس چرخ بعز و نطاق چرخ
زنبور در سبوری نوا چون کند ادا
عقل که می برد قدح دردیش ز دست
چون آورد به معرفت کردگار جا
حق را به حق شمار که در قلزم عقول
می درکشد نهنگ تحیر من و ترا
چون آب نقش می نپذیرد قلم بسوز
در آب شوی لوح دل از چون و از چرا
چون آفتاب نیست حقیقت نشان پذیر
ای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا
سبحان خالقی که گشاید بهر شبی
از روی لعبتان فلک نیلگون خطا
از زیر حقه مهره انجم کند پدید
زان مهره ها به حقه از رق دهد ضیا
شب راز اختران همه دندان کند سپید
چون زنگئی که اوفتد از خنده در قفا
در دست چرخ مصقله ماه نو دهد
تا اختران آینه گون را دهد جلا
در پای اسب شام کشد اطلس شفق
در جیب ترک صبح نهد عبقر بها
گوئی که آفتاب مگر ذره ذره کرد
بر کهکشان ز زیره مرجان و کهربا
با هستیش اگر قدری ماند از قدر
احکام خویش جمله قضا می کند قضا
سبحان قادری که بر آیینه وجود
بنگاشت از دو حرف دو گیتی کمایشا
بر عرش ذره ذره خداوند مستویست
چه ذره در اسافل و چه عرش در علا
در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرش
وآنجا که اوست جای نیابی ز هیچ جا
خود هیچ جای نیست که او نیست جمله اوست
چون جمله اوست کیستی آخر تو بینوا
بو نیست بنده و پندار هستیئی
پندار هستی تو ترا کرد مبتلا
از کوزه نیم ذره سیماب چون برفت
نی در خلا بماند اثر زو نه در ملا
ای از فنای محض پدیدار آمده
اندر بقای محض کجا ماندت بقا
خواهی که پی بری به سر کعبه نجات
در خود مکن قیاس حق و پیش در میا
بس سر که همچو گوی در این راه باختند
بس مرغ تیز پر که فروشد درین قضا
خاموش باش حرف چه گوئی تو ای سلیم
خدمت نگاه دار چه پنداری ای گدا
چون سر کار می طلبی صبر کن حکیم
تا صبر و خامشیت رساند به منتها
گر تو زبان بخائی و خونش فرو بری
در زیر ورد نگویند با تو ماجرا
آهنگ عشق زن تو در این راه خوفناک
احرام درد گیر و در این کعبه رجا
گویند پشه بر لب دریا نشسته بود
در فکر سر فکنده به صد عجز و صد عنا
گفتند چیست حاجتت ای پشه فقیر
گفت آنکه آب این همه دریا بود مرا
گفتند حوصله چو نداری مگوی این
گفتا به ناامیدی ازو چون دهم رضا
منگر به ناتوانی شخص ضعیف من
بنگر که این طلب ز کجا خواست وین هوا
عقلم هزار بار بروزی خموش کرد
عشقم خموش می نکند ای نفس رها
در آشنای خون جگر دل به حق سپار
تا حال خود کجا رسد ای مرد اشنا
جاوید در متابعت مصطفی گریز
تا نور شرع او شودت پیر و مقتدا
خورشید خلد خواجه دنیا و آخرت
سلطان شرع و صاحب کونین مصطفا
مفتی عالم کل و معنی جزو و کل
در هر دو کون بر کل و بر جز و پادشا
چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دین
صاحب قبول هفت قرآن صاحب لوا
کان بود کل عالم و او بود آفتاب
مس بود خاک آدم و او بود کیمیا
چون آفتاب از فلک دین حق بتافت
تا هر دو کون پر شد ازو نور والضحا
گردون که جبه بهترش از آفتاب نیست
پیراهن مجره ز شوقش کند قبا
اندر نظاره کردن مشک دو گیسوانش
صد چشمه شد گشاده از این طارم دو تا
خورشید را از آن سببی نیست درد چشم
کو چشم را ز خاک درش ساخت توتیا
کس را نگشت معجزه ای در زمین پدید
او خاص شد به معجزه در ارض و بر سما
گویند مه شکافت تو دانی که آن چه بود
گردون ترنج و دست ببرید از آن لقا
یک شب از آن بتاخت چو برق از رواق چرخ
از قدسیان خروش بر آمد که مرحبا
در پیش او که غاشیه کش بود جبرئیل
هم انبیاء دویده پیاده هم اصفیا
از انبیاء چو مشغله طرقوا بخاست
در عرش اوفتاده از آن طرقوا صدا
چون نرگس از نظاره گلشن نگاه داشت
بشکست بر رخش گل ما زاغ و ما طغا
آنجا که جای گم شد گم کرد و باز یافت
از هر صفت که وصف کنم خود به ماورا
از دست ساقی و سقیهم شراب خواست
جام شراب یافت ز جام جهان نما
موسی ز بی قراری خود در مقام قدس
خود را در او فکند بدر پیش تو عصا
حالی و شاق چاوش عزت بدو دوید
کای نعل خود فکنده و نعلین شو جدا
وانرا ز بعد چله پیوسته بار داد
وین را شبی ببرد به خلوتگه دنا
وانرا ز طور کرد سرای حرم پدید
وین را ز عرش ساخت ایوان کبریا
در خاک عجز می فکند عقل انبیا
گر صد هزار قرن همه خلق کاینات
فکرت کنند در صفت عزت خدا
آخر به عجز معترف آیند کای اله
دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما
جائی که آفتاب بتابد ز اوج عز
سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا
و آنجا که بحر نامتناهیست موج زن
شاید که پشه می نکند قصد آشنا
و آنجا که قوس چرخ بعز و نطاق چرخ
زنبور در سبوری نوا چون کند ادا
عقل که می برد قدح دردیش ز دست
چون آورد به معرفت کردگار جا
حق را به حق شمار که در قلزم عقول
می درکشد نهنگ تحیر من و ترا
چون آب نقش می نپذیرد قلم بسوز
در آب شوی لوح دل از چون و از چرا
چون آفتاب نیست حقیقت نشان پذیر
ای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا
سبحان خالقی که گشاید بهر شبی
از روی لعبتان فلک نیلگون خطا
از زیر حقه مهره انجم کند پدید
زان مهره ها به حقه از رق دهد ضیا
شب راز اختران همه دندان کند سپید
چون زنگئی که اوفتد از خنده در قفا
در دست چرخ مصقله ماه نو دهد
تا اختران آینه گون را دهد جلا
در پای اسب شام کشد اطلس شفق
در جیب ترک صبح نهد عبقر بها
گوئی که آفتاب مگر ذره ذره کرد
بر کهکشان ز زیره مرجان و کهربا
با هستیش اگر قدری ماند از قدر
احکام خویش جمله قضا می کند قضا
سبحان قادری که بر آیینه وجود
بنگاشت از دو حرف دو گیتی کمایشا
بر عرش ذره ذره خداوند مستویست
چه ذره در اسافل و چه عرش در علا
در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرش
وآنجا که اوست جای نیابی ز هیچ جا
خود هیچ جای نیست که او نیست جمله اوست
چون جمله اوست کیستی آخر تو بینوا
بو نیست بنده و پندار هستیئی
پندار هستی تو ترا کرد مبتلا
از کوزه نیم ذره سیماب چون برفت
نی در خلا بماند اثر زو نه در ملا
ای از فنای محض پدیدار آمده
اندر بقای محض کجا ماندت بقا
خواهی که پی بری به سر کعبه نجات
در خود مکن قیاس حق و پیش در میا
بس سر که همچو گوی در این راه باختند
بس مرغ تیز پر که فروشد درین قضا
خاموش باش حرف چه گوئی تو ای سلیم
خدمت نگاه دار چه پنداری ای گدا
چون سر کار می طلبی صبر کن حکیم
تا صبر و خامشیت رساند به منتها
گر تو زبان بخائی و خونش فرو بری
در زیر ورد نگویند با تو ماجرا
آهنگ عشق زن تو در این راه خوفناک
احرام درد گیر و در این کعبه رجا
گویند پشه بر لب دریا نشسته بود
در فکر سر فکنده به صد عجز و صد عنا
گفتند چیست حاجتت ای پشه فقیر
گفت آنکه آب این همه دریا بود مرا
گفتند حوصله چو نداری مگوی این
گفتا به ناامیدی ازو چون دهم رضا
منگر به ناتوانی شخص ضعیف من
بنگر که این طلب ز کجا خواست وین هوا
عقلم هزار بار بروزی خموش کرد
عشقم خموش می نکند ای نفس رها
در آشنای خون جگر دل به حق سپار
تا حال خود کجا رسد ای مرد اشنا
جاوید در متابعت مصطفی گریز
تا نور شرع او شودت پیر و مقتدا
خورشید خلد خواجه دنیا و آخرت
سلطان شرع و صاحب کونین مصطفا
مفتی عالم کل و معنی جزو و کل
در هر دو کون بر کل و بر جز و پادشا
چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دین
صاحب قبول هفت قرآن صاحب لوا
کان بود کل عالم و او بود آفتاب
مس بود خاک آدم و او بود کیمیا
چون آفتاب از فلک دین حق بتافت
تا هر دو کون پر شد ازو نور والضحا
گردون که جبه بهترش از آفتاب نیست
پیراهن مجره ز شوقش کند قبا
اندر نظاره کردن مشک دو گیسوانش
صد چشمه شد گشاده از این طارم دو تا
خورشید را از آن سببی نیست درد چشم
کو چشم را ز خاک درش ساخت توتیا
کس را نگشت معجزه ای در زمین پدید
او خاص شد به معجزه در ارض و بر سما
گویند مه شکافت تو دانی که آن چه بود
گردون ترنج و دست ببرید از آن لقا
یک شب از آن بتاخت چو برق از رواق چرخ
از قدسیان خروش بر آمد که مرحبا
در پیش او که غاشیه کش بود جبرئیل
هم انبیاء دویده پیاده هم اصفیا
از انبیاء چو مشغله طرقوا بخاست
در عرش اوفتاده از آن طرقوا صدا
چون نرگس از نظاره گلشن نگاه داشت
بشکست بر رخش گل ما زاغ و ما طغا
آنجا که جای گم شد گم کرد و باز یافت
از هر صفت که وصف کنم خود به ماورا
از دست ساقی و سقیهم شراب خواست
جام شراب یافت ز جام جهان نما
موسی ز بی قراری خود در مقام قدس
خود را در او فکند بدر پیش تو عصا
حالی و شاق چاوش عزت بدو دوید
کای نعل خود فکنده و نعلین شو جدا
وانرا ز بعد چله پیوسته بار داد
وین را شبی ببرد به خلوتگه دنا
وانرا ز طور کرد سرای حرم پدید
وین را ز عرش ساخت ایوان کبریا
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۱ - ای تخت را خجسته تر از تاج گاه را
ای تخت را خجسته تر از تاج گاه را
وی ملک را فریضه تر از نور ماه را
ای نقش بند دولت بند قبای تو
فر همای داد به سربر کلاه را
روزی که بر نشینی تاج سپیده دم
گیرد پناه سایه ی چتر سیاه را
تخت تو چرخ باد که تاجی سپهر را
روی تو لعل باد که پشتی سپاه را
سوسن گواه دولت تست و خوش این که چرخ
وه نی کره زرین بار و گواه را؟
تا روز حشر جز تو که هستی فرشته ای
مردم مباد دیده ی این بارگاه را
یارب پناه دولت و دینش تو کرده ای
اندر پناه خویش بدار این پناه را
چندان که ممکن است نگهدار و عمر ده
سلطان یمین دولت بهرام شاه را
وی ملک را فریضه تر از نور ماه را
ای نقش بند دولت بند قبای تو
فر همای داد به سربر کلاه را
روزی که بر نشینی تاج سپیده دم
گیرد پناه سایه ی چتر سیاه را
تخت تو چرخ باد که تاجی سپهر را
روی تو لعل باد که پشتی سپاه را
سوسن گواه دولت تست و خوش این که چرخ
وه نی کره زرین بار و گواه را؟
تا روز حشر جز تو که هستی فرشته ای
مردم مباد دیده ی این بارگاه را
یارب پناه دولت و دینش تو کرده ای
اندر پناه خویش بدار این پناه را
چندان که ممکن است نگهدار و عمر ده
سلطان یمین دولت بهرام شاه را
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۴ - یارب در آن کلاله چرا عقل گمره است
یارب در آن کلاله چرا عقل گمره است
کان صد هزار حلقه ی شب رنگ بر مه است
هم در کنار سایه ی شمشاد اوست باغ
هم بر کران چشمه خورشید او چه است
نقش بهشت چیست از آن باغ یک گل است
آب حیات چیست از آن چاه یک زه است
امید را ز دامن آن سرو جویبار
گر صد هزار دست بود جمله کوته است
هست آن چنان کشیده سرزلف او که صبح
هرگه که دم زند خجلی گویدش که است
دوش ار زباد سر دم لب خنده زد چمن
چهره گشای غنچه نسیم سحرگه است
چشم حسن چه داند قدر خیال او
آیینه خود ز صورت خوبان چه آگه است
او گر ز کرده باز نگردد مگر دکو
اندیک باز گردد به عدل شهنشه است
بهرام شه که یک نظر از شمع رای او
چون تیغ آفتاب به صد سو موجه است
شاهی خجسته صورت و فرخنده مرتبت
کز خاک بارگاهش برآسمان ره است
کان صد هزار حلقه ی شب رنگ بر مه است
هم در کنار سایه ی شمشاد اوست باغ
هم بر کران چشمه خورشید او چه است
نقش بهشت چیست از آن باغ یک گل است
آب حیات چیست از آن چاه یک زه است
امید را ز دامن آن سرو جویبار
گر صد هزار دست بود جمله کوته است
هست آن چنان کشیده سرزلف او که صبح
هرگه که دم زند خجلی گویدش که است
دوش ار زباد سر دم لب خنده زد چمن
چهره گشای غنچه نسیم سحرگه است
چشم حسن چه داند قدر خیال او
آیینه خود ز صورت خوبان چه آگه است
او گر ز کرده باز نگردد مگر دکو
اندیک باز گردد به عدل شهنشه است
بهرام شه که یک نظر از شمع رای او
چون تیغ آفتاب به صد سو موجه است
شاهی خجسته صورت و فرخنده مرتبت
کز خاک بارگاهش برآسمان ره است
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۵ - روزم ز هجر تو به صفت چون شب آمده است
روزم ز هجر تو به صفت چون شب آمده است
وینک چو شمع جانم از آن بر لب آمده است
شد نور مه ز چاه زنخدان تو پدید
این چه نگر که رشک چه نخشب آمده است
روی تو مرکب شب زلف است و خوشتر آنک
خورشید یک سواره برآن مرکب آمده است
مردم من از جفای فراوانت ای نگار
چند آخر از جفانه وفا را شب آمده است
روز حسن ز هجر مکن تیره همچو شب
خود بی تکلف تو جهان را شب آمده است
وینک چو شمع جانم از آن بر لب آمده است
شد نور مه ز چاه زنخدان تو پدید
این چه نگر که رشک چه نخشب آمده است
روی تو مرکب شب زلف است و خوشتر آنک
خورشید یک سواره برآن مرکب آمده است
مردم من از جفای فراوانت ای نگار
چند آخر از جفانه وفا را شب آمده است
روز حسن ز هجر مکن تیره همچو شب
خود بی تکلف تو جهان را شب آمده است
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۸ - هین در دهید باده که هنگام بی غمی است
هین در دهید باده که هنگام بی غمی است
زان باده که مشرق خورشید خرمی است
تا روی چون دو پیکر در روی او کشم
زیرا که مان چو پروین وقت فراهمی است
آن پسته شکر گر او را چه کوچکی است
وآن سنبل زره ور او را چه درهمی است
آن جزع بین که بر کف موسیش ساحریست
وان لعل بین که بر لب عیسیش همدمی است
آزادی از غمش سبب طوق بندگی است
محرومی از لبش اثر یار محرمی است
خورشید زرد چهره ی محرور در غمش
آن قرص روشنش چو دخان سایه محتمی است؟
وین ماه زردگونه ی مرطوب را ز رشک
همچون درم نشان فزونی هم از کمی است
لطف فرشته داری و چالاک سیرتی
ما دیو مردمیم گر آن حور آدمی است
زان شد حسن لطیف که وقتی بر او بتافت
رائی که نور مردمک چشم مردمی است
زان باده که مشرق خورشید خرمی است
تا روی چون دو پیکر در روی او کشم
زیرا که مان چو پروین وقت فراهمی است
آن پسته شکر گر او را چه کوچکی است
وآن سنبل زره ور او را چه درهمی است
آن جزع بین که بر کف موسیش ساحریست
وان لعل بین که بر لب عیسیش همدمی است
آزادی از غمش سبب طوق بندگی است
محرومی از لبش اثر یار محرمی است
خورشید زرد چهره ی محرور در غمش
آن قرص روشنش چو دخان سایه محتمی است؟
وین ماه زردگونه ی مرطوب را ز رشک
همچون درم نشان فزونی هم از کمی است
لطف فرشته داری و چالاک سیرتی
ما دیو مردمیم گر آن حور آدمی است
زان شد حسن لطیف که وقتی بر او بتافت
رائی که نور مردمک چشم مردمی است
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۱۸ - دل در طراز حلقه زلفت در اوفتاد
دل در طراز حلقه زلفت در اوفتاد
جان گر چه نقش بست ز دل برتر اوفتاد
در دام طره تو که پر دانه دل است
سیمرغ حسن تو چه عجایب در اوفتاد
دل خو گرفته بر رخ و رخساره تو دید
مسکین پیاده بود دلش در بر اوفتاد
گفتم که بر من آید دردا که رایگان
بیماری دو چشم تو بر عبهر اوفتاد
خورشید گرد سایه تو ناشکافته
هر ذره را هوای تو اندر سر اوفتاد
روزی نگر که طوطی جانم سوی لبش
بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد
این هم بر این نسق که ز کلک نجیب دین
گر چه شبه نمود همه گوهر اوفتاد
جان گر چه نقش بست ز دل برتر اوفتاد
در دام طره تو که پر دانه دل است
سیمرغ حسن تو چه عجایب در اوفتاد
دل خو گرفته بر رخ و رخساره تو دید
مسکین پیاده بود دلش در بر اوفتاد
گفتم که بر من آید دردا که رایگان
بیماری دو چشم تو بر عبهر اوفتاد
خورشید گرد سایه تو ناشکافته
هر ذره را هوای تو اندر سر اوفتاد
روزی نگر که طوطی جانم سوی لبش
بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد
این هم بر این نسق که ز کلک نجیب دین
گر چه شبه نمود همه گوهر اوفتاد
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۲۳ - از لعل آبدار تو پاسخ همی رسد
از لعل آبدار تو پاسخ همی رسد
وز زلف تابدار تو دل را دمی رسد
پرورده شد ز خون دلم سالها غمت
در انتظار آنکه مگر محرمی رسد
لیکن به دولت شه شادان شود به حکم
هر گه که بندگان را بر دل غمی رسد
بهرام شاه آنکه به اقبال و نصرتش
هر روز ذکر فتحی از عالمی رسد
سوریست مخلصان را از تیغ او کز آن
هر لحظه دشمنان را نو ماتمی رسد
سکر ز شاه گیتی نومیدی ز بخت؟
بگذار ای زمانه اگر همدمی رسد
تشریفهای بنده حسن برقرار خویش
تقریر کرد شاه ولیکن نمی رسد
وز زلف تابدار تو دل را دمی رسد
پرورده شد ز خون دلم سالها غمت
در انتظار آنکه مگر محرمی رسد
لیکن به دولت شه شادان شود به حکم
هر گه که بندگان را بر دل غمی رسد
بهرام شاه آنکه به اقبال و نصرتش
هر روز ذکر فتحی از عالمی رسد
سوریست مخلصان را از تیغ او کز آن
هر لحظه دشمنان را نو ماتمی رسد
سکر ز شاه گیتی نومیدی ز بخت؟
بگذار ای زمانه اگر همدمی رسد
تشریفهای بنده حسن برقرار خویش
تقریر کرد شاه ولیکن نمی رسد
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۳۳ - آخر دلم به آرزوی خویشتن رسید
آخر دلم به آرزوی خویشتن رسید
و آنچه از خدای خواسته بودم به من رسید
آن مه که کرد طوفی سوی شرف شتافت
وآن گل که رفت سالی چمن رسید
دل رفته بود و جان شده منت خدای را
کان دل به سینه آمد و آن جان به تن رسید
خوش خوش گشاده بلبل مژده چو گل دهن
کان طوطی شکر لب شیرین سخن رسید
شاهی که از نهاد کمند زره درش
با تیغ آفتاب شکن در شکن رسید
نقاش صنع چهره خوبش همی کشید
بیکار شد چو کار به شکل دهن رسید
در بوستان حسنش بنگر که چون بوقت
نوباوه شکوفه ز برگ سمن رسید
گفتم ز لعلدان لبش باده چنم
چون برسمن بنفشه توبه شکن رسید
برشادی رسیدن شاهی که بر دلش
از جان ندای اذهب عنی الحزن رسید
بهرامشاه شاه که در ملک دولتش
آنها کزو به بنده مخلص حسن رسید
و آنچه از خدای خواسته بودم به من رسید
آن مه که کرد طوفی سوی شرف شتافت
وآن گل که رفت سالی چمن رسید
دل رفته بود و جان شده منت خدای را
کان دل به سینه آمد و آن جان به تن رسید
خوش خوش گشاده بلبل مژده چو گل دهن
کان طوطی شکر لب شیرین سخن رسید
شاهی که از نهاد کمند زره درش
با تیغ آفتاب شکن در شکن رسید
نقاش صنع چهره خوبش همی کشید
بیکار شد چو کار به شکل دهن رسید
در بوستان حسنش بنگر که چون بوقت
نوباوه شکوفه ز برگ سمن رسید
گفتم ز لعلدان لبش باده چنم
چون برسمن بنفشه توبه شکن رسید
برشادی رسیدن شاهی که بر دلش
از جان ندای اذهب عنی الحزن رسید
بهرامشاه شاه که در ملک دولتش
آنها کزو به بنده مخلص حسن رسید
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۵۳ - ای همچو گل مطیع تو با برگ و بانوان
ای همچو گل مطیع تو با برگ و بانوان
وی همچو گل حسود تو بیرنگ و ناروان
تو سایه خدائی تا روز حشر باد
در سایه همای سریر ترا مکان
چون ذره اند لشکر منصور بی عدد
تو همچو آفتاب به حجت جهان ستان
جمله جهان ز هم دل و دل باد هم نفس
هر یک چو سرو هم سرو چون بید هم زبان
بگشای صحن مشرق و مغرب چو تیغ صبح
منت خدای را که تو هستی سزای آن
سرمایه تو شاها کردار خوب تست
چون مایه آن بود به خدا ار کنی زیان
تا مشتری بتابد بر بندگان بتاب
تا آسمان بماند در مملکت بمان
هر مرتبت که عقل ترجی کند بیار
هر آرزو که وهم تمنا برد بران
تو آفتاب وش پسرانت چو اختراند
تا حشر باد مر همه را در شرف قران
هم چشم اختران شده روشن به آفتاب
هم روز آفتاب مبارک به اختران
وی همچو گل حسود تو بیرنگ و ناروان
تو سایه خدائی تا روز حشر باد
در سایه همای سریر ترا مکان
چون ذره اند لشکر منصور بی عدد
تو همچو آفتاب به حجت جهان ستان
جمله جهان ز هم دل و دل باد هم نفس
هر یک چو سرو هم سرو چون بید هم زبان
بگشای صحن مشرق و مغرب چو تیغ صبح
منت خدای را که تو هستی سزای آن
سرمایه تو شاها کردار خوب تست
چون مایه آن بود به خدا ار کنی زیان
تا مشتری بتابد بر بندگان بتاب
تا آسمان بماند در مملکت بمان
هر مرتبت که عقل ترجی کند بیار
هر آرزو که وهم تمنا برد بران
تو آفتاب وش پسرانت چو اختراند
تا حشر باد مر همه را در شرف قران
هم چشم اختران شده روشن به آفتاب
هم روز آفتاب مبارک به اختران
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۵۷ - ای بر فلک رسیده خروش از سماع تو
ای بر فلک رسیده خروش از سماع تو
پر در شده خزانه گوش از سماع تو
در خرمی درآمده جان از جمال تو
وز دائره برون شده هوش از سماع تو
بی گفت و گوی و زحمت ساقی شنیده بود
جان صد هزار نعره نوش از سماع تو
گردون هزار دیده به یک گوش می بداد
درخرمی چنان شده دوش از سماع تو
آنی که خرقه ضرب کند هر سپیده دم
این گنبد مرقع پوش از سماع تو
پر در شده خزانه گوش از سماع تو
در خرمی درآمده جان از جمال تو
وز دائره برون شده هوش از سماع تو
بی گفت و گوی و زحمت ساقی شنیده بود
جان صد هزار نعره نوش از سماع تو
گردون هزار دیده به یک گوش می بداد
درخرمی چنان شده دوش از سماع تو
آنی که خرقه ضرب کند هر سپیده دم
این گنبد مرقع پوش از سماع تو
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۶۴ - ای همچو ماه پیشرو لشکر آمده
ای همچو ماه پیشرو لشکر آمده
وی از تو آفتاب امیدم بر آمده
گریان و مستمند و پریشان برون شده
خندان و شادمانه به آیین در آمده
خورشید بر تو ز اول بسیار سرزده
وانگه ز شرم چهره تو برسر آمده
رفته ز بحر پاکی چون آب پاره ای
واکنون بسی عزیزتر از گوهر آمده
از خشکی غم دو گلت علت تری
چشم مرا چو چشمه نیلوفر آمده
بر عزم گریه سوی دو فواره سرشک
آتش ز چشمه جگرم هم بر آمده
وی از تو آفتاب امیدم بر آمده
گریان و مستمند و پریشان برون شده
خندان و شادمانه به آیین در آمده
خورشید بر تو ز اول بسیار سرزده
وانگه ز شرم چهره تو برسر آمده
رفته ز بحر پاکی چون آب پاره ای
واکنون بسی عزیزتر از گوهر آمده
از خشکی غم دو گلت علت تری
چشم مرا چو چشمه نیلوفر آمده
بر عزم گریه سوی دو فواره سرشک
آتش ز چشمه جگرم هم بر آمده
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۶۵ - ای آرزوی دیده بینا چگونه ای
ای آرزوی دیده بینا چگونه ای
وی مونس دل (من) تنها چگونه ای
از ناز و نازکی اگر اینجا نیامدی
باری یکی بگوی که آنجا چگونه ای
در است صورت تو و دریاست چشم من
ای در دور مانده ز دریا چگونه ای
دل هدیه تو کردم آنرا نخواستی
جان تحفه می فرستم این را چگونه ای
ای نور چشم مهر و گل بوستان حسن
ما بی تو درهمیم تو بی ما چگونه ای
از وصل تو که نیست دریغا در آتشم
در هجر من که هست مبادا چگونه ای
ما خود جهان گرفتیم از پیش عاشقی
در سلسله تو ای دل شیدا چگونه ای
وی مونس دل (من) تنها چگونه ای
از ناز و نازکی اگر اینجا نیامدی
باری یکی بگوی که آنجا چگونه ای
در است صورت تو و دریاست چشم من
ای در دور مانده ز دریا چگونه ای
دل هدیه تو کردم آنرا نخواستی
جان تحفه می فرستم این را چگونه ای
ای نور چشم مهر و گل بوستان حسن
ما بی تو درهمیم تو بی ما چگونه ای
از وصل تو که نیست دریغا در آتشم
در هجر من که هست مبادا چگونه ای
ما خود جهان گرفتیم از پیش عاشقی
در سلسله تو ای دل شیدا چگونه ای
سید حسن غزنوی : مقطعات
شمارهٔ ۳ - در حق آنکه باوی منازعتی داشت گوید
سید حسن غزنوی : مقطعات
شماره ۵ - شعرم چو گشت معجزه و سحر از او بکاست
سید حسن غزنوی : مقطعات
شماره ۶ - اکفی الکفاة مشرق و مغرب رشید دین
اکفی الکفاة مشرق و مغرب رشید دین
کامد فلک به زیر و محلش ز بر نشست
چون خیزران دو تا شد تا بار همتش
بر پشت قبه فلک شیشه گر نشست
وی چون ز شرطه سوی حرم شد کلیم وار
گامی دو سه بر اسبک خادم مگر نشست
آخر نه سیدی که سوار براق بود
بر لاشه برهنه بس مختصر نشست
عیسی که نقره خنگ سپهر ست مرکبش
زو هیچ کم نشد که بر آن لاشه خر نشست
اندر جهان که شیر سوار است آفتاب
بر ثور و بر حمل کرمی کرد اگر نشست
اسبک نشاط پایگه خاص می کند
کاسب رکاب خواهش از طبع خور نشست؟
بر آخر جفای غلامان نیارمد
هر مرکبی که خواجه ممدوح برنشست
کامد فلک به زیر و محلش ز بر نشست
چون خیزران دو تا شد تا بار همتش
بر پشت قبه فلک شیشه گر نشست
وی چون ز شرطه سوی حرم شد کلیم وار
گامی دو سه بر اسبک خادم مگر نشست
آخر نه سیدی که سوار براق بود
بر لاشه برهنه بس مختصر نشست
عیسی که نقره خنگ سپهر ست مرکبش
زو هیچ کم نشد که بر آن لاشه خر نشست
اندر جهان که شیر سوار است آفتاب
بر ثور و بر حمل کرمی کرد اگر نشست
اسبک نشاط پایگه خاص می کند
کاسب رکاب خواهش از طبع خور نشست؟
بر آخر جفای غلامان نیارمد
هر مرکبی که خواجه ممدوح برنشست
سید حسن غزنوی : مقطعات
شمارهٔ ۷ - درمدح خواجه مخلص الدین گوید
چندان که در دوازده برج است هفت مرغ
ای مخلص کریم ترا بخت یار باد
تا باز روز از شرف اندر حمل بود
باز بقات را همه دولت شکار باد
تا ثور برج زهره بلبل طرب بود
پیش تو زهره ساز طرب بر کنار باد
گرد میان جوزا چون طوق فاخته
از بهر خدمتت کمری استوار باد
از چنگ و ناخن سرطان و عقاب مرگ
همواره جان و جسم حسودت فکار باد
قدر همای سایه خورشید سای تو
بر اوج شیر بیشه گردون سوار باد
تا هست نسر طایر بر برج سنبله
خصمت چو نسر واقع افتاده خوار باد
تا نقد مهرکان را میزان مقرر است
طاوس دولت تو به رنگ بهار باد
ای خصم تو چو عقرب و خفاش روز کور
چون ماه شب چراغ رفیعت هزار باد
تاقوس آتشی و بط آبی بود به طبع
طبع تو آب رونق و آتش غبار باد
جدیی که هست خانه کیوان بوم شکل
گز طالع حسودت گردد نزار باد
ارکان دولت تو که سیمرغ قدرت است
چون اختران دلو به کوکب چهار باد
زرهای سور چرخ و در مهاء عفوت آب؟
بر بلبلی که چون تو سراید نثار باد
ای مخلص کریم ترا بخت یار باد
تا باز روز از شرف اندر حمل بود
باز بقات را همه دولت شکار باد
تا ثور برج زهره بلبل طرب بود
پیش تو زهره ساز طرب بر کنار باد
گرد میان جوزا چون طوق فاخته
از بهر خدمتت کمری استوار باد
از چنگ و ناخن سرطان و عقاب مرگ
همواره جان و جسم حسودت فکار باد
قدر همای سایه خورشید سای تو
بر اوج شیر بیشه گردون سوار باد
تا هست نسر طایر بر برج سنبله
خصمت چو نسر واقع افتاده خوار باد
تا نقد مهرکان را میزان مقرر است
طاوس دولت تو به رنگ بهار باد
ای خصم تو چو عقرب و خفاش روز کور
چون ماه شب چراغ رفیعت هزار باد
تاقوس آتشی و بط آبی بود به طبع
طبع تو آب رونق و آتش غبار باد
جدیی که هست خانه کیوان بوم شکل
گز طالع حسودت گردد نزار باد
ارکان دولت تو که سیمرغ قدرت است
چون اختران دلو به کوکب چهار باد
زرهای سور چرخ و در مهاء عفوت آب؟
بر بلبلی که چون تو سراید نثار باد