تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۰۲ - شور در زیر فلک زان لعل میگون شد بلند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۰۶ - خوی آن جور آشنا بیگانه از هوشم کند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۰۹ - در فضای سینه چون شاهین یادش بر پرد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۱۱ - دل غافل ز ریاضت به صفایی نرسید
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۱۲ - آه اگر از پیش چشم آن سرو قامت بگذرد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۱۳ - با لب خشک آنکه در عشق تو دامن تر کند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۱۴ - از خطش آیینهٔ عارض مکدر می شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۲۲ - از سخن یک جو نه بر قدر سخن پرور فزود
از سخن یک جو نه بر قدر سخن پرور فزود
کی ز گوهر بر بهای رشتهٔ گوهر فزود
آه از غفلت که بر زنجیر طول آرزو
قامت خم گشتهٔ ما حلقهٔ دیگر فزود
رونق دیگر گرفت از عجز من بازار ناز
پیچ و تابم تیغ بیداد ترا جوهر فزود
اشک بر مژگان خونین جلوهٔ دیگر کند
رشتهٔ رنگین ما بر قدر این گوهر فزود
سایهٔ خط بر گل رویش قیامت کرده است
زلف بر هم خورده اش بر شور این محشر فزود
همچنان جویا که از زیور فزاید زیب حسن
حسن بالا دست او بر زینت زیور فزود
کی ز گوهر بر بهای رشتهٔ گوهر فزود
آه از غفلت که بر زنجیر طول آرزو
قامت خم گشتهٔ ما حلقهٔ دیگر فزود
رونق دیگر گرفت از عجز من بازار ناز
پیچ و تابم تیغ بیداد ترا جوهر فزود
اشک بر مژگان خونین جلوهٔ دیگر کند
رشتهٔ رنگین ما بر قدر این گوهر فزود
سایهٔ خط بر گل رویش قیامت کرده است
زلف بر هم خورده اش بر شور این محشر فزود
همچنان جویا که از زیور فزاید زیب حسن
حسن بالا دست او بر زینت زیور فزود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۲۳ - بسکه گوهر بر کنارم چشم خون بالا فشاند
بسکه گوهر بر کنارم چشم خون بالا فشاند
بی نیازیم آستین چون موج بر دریا فشاند
از شکفتن غنچه آب روی گلشن را فزود
گوییا مشت گلابی بر رخ گلها فشاند
روسفیدی را که دل گنجینهٔ مهر تو شد
بر جهان چون صبحدم دامان استغنا فشاند
چشم دارم سرو رعنایی برون آید زخاک
تخم اشکی دیده ام کز یاد آن بالا فشاند
بسکه از نظارهٔ او در گداز حیرت است
شمع محفل پیه چشم از دیدهٔ بینا فشاند
هر که بشکسته ست از سنگ جفا جویا دلی
در حقیقت پیش راهش ریزهٔ مینا فشاند
بی نیازیم آستین چون موج بر دریا فشاند
از شکفتن غنچه آب روی گلشن را فزود
گوییا مشت گلابی بر رخ گلها فشاند
روسفیدی را که دل گنجینهٔ مهر تو شد
بر جهان چون صبحدم دامان استغنا فشاند
چشم دارم سرو رعنایی برون آید زخاک
تخم اشکی دیده ام کز یاد آن بالا فشاند
بسکه از نظارهٔ او در گداز حیرت است
شمع محفل پیه چشم از دیدهٔ بینا فشاند
هر که بشکسته ست از سنگ جفا جویا دلی
در حقیقت پیش راهش ریزهٔ مینا فشاند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۲۴ - از زمین و آسمان هرگز دلم آبی نخورد
از زمین و آسمان هرگز دلم آبی نخورد
تر نمی گردد دماغ خواهشم زین صاف و درد
پاس خود کی می تواند اهل نخوت داشتن
خویش را گم می کند آری به خود هر کس سپرد
ایمن است از دست انداز خزان حادثات
در ره آزادگی چون سرو هر کس پا فشرد
دوش آن ماه تمام از روزنم طالع نشد
تا سحرگه دیده ام بی او کواکب می شمرد
سود می گردد زیانها جمله در بازار او
هر که جویا خویش را در عشق بازی باخت، برد
تر نمی گردد دماغ خواهشم زین صاف و درد
پاس خود کی می تواند اهل نخوت داشتن
خویش را گم می کند آری به خود هر کس سپرد
ایمن است از دست انداز خزان حادثات
در ره آزادگی چون سرو هر کس پا فشرد
دوش آن ماه تمام از روزنم طالع نشد
تا سحرگه دیده ام بی او کواکب می شمرد
سود می گردد زیانها جمله در بازار او
هر که جویا خویش را در عشق بازی باخت، برد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۲۸ - غنچه در صحن چمن دل را نه آسان واکند
غنچه در صحن چمن دل را نه آسان واکند
این گره را قطرهٔ شبنم به دندان واکند
آفتاب من به نقد جان چو شد جولان فروش
صبح را پیش از دو دم نگذاشت دکان واکند
بسکه می چسبند لبهایش ز شیرینی بهم
در شکفتن چون زهم آن لعل خندان واکند
می تواند گوهر مقصود را در عقد داشت
عقدهٔ تن را کسی کز رشتهٔ جان واکند
فتح ابواب است در بدن کلید موج می
بر رخ احباب درهای گلستان واکند
این گره را قطرهٔ شبنم به دندان واکند
آفتاب من به نقد جان چو شد جولان فروش
صبح را پیش از دو دم نگذاشت دکان واکند
بسکه می چسبند لبهایش ز شیرینی بهم
در شکفتن چون زهم آن لعل خندان واکند
می تواند گوهر مقصود را در عقد داشت
عقدهٔ تن را کسی کز رشتهٔ جان واکند
فتح ابواب است در بدن کلید موج می
بر رخ احباب درهای گلستان واکند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۳۲ - آمدی چون چشم روزن دیده بیخواب از تو شد
آمدی چون چشم روزن دیده بیخواب از تو شد
همچو گوهر خلوتم لبریز مهتاب از تو شد
برق حسنت مضطرب سازد دل فولاد را
بی مروت! جوهر آیینه سیماب از تو شد
آتش است آتش، منه دست نوازش بر دلم
با وجود آنکه عمری پیش ازین آب از تو شد
عاشق آزاری به این حد شیوهٔ خوبان نبود
جای من در نازنینان این ادا باب از تو شد
رفتی و رنگ رخم دیشب سبک خیز از تو بود
آمدی و بخت غیر امشب گرانخواب از تو شد
اینقدرها شکوه از سودای عشق او چرا؟
نیم نازی کرده ای نقصان و داراب از تو شد
همچو گوهر خلوتم لبریز مهتاب از تو شد
برق حسنت مضطرب سازد دل فولاد را
بی مروت! جوهر آیینه سیماب از تو شد
آتش است آتش، منه دست نوازش بر دلم
با وجود آنکه عمری پیش ازین آب از تو شد
عاشق آزاری به این حد شیوهٔ خوبان نبود
جای من در نازنینان این ادا باب از تو شد
رفتی و رنگ رخم دیشب سبک خیز از تو بود
آمدی و بخت غیر امشب گرانخواب از تو شد
اینقدرها شکوه از سودای عشق او چرا؟
نیم نازی کرده ای نقصان و داراب از تو شد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۳۳ - پیچ و خم مو را چو آن مشکین سلاسل می دهد
پیچ و خم مو را چو آن مشکین سلاسل می دهد
داد بیتابی دلم چون مرغ بسمل می دهد
محرم لب گشت پیغام دل از سعی زبان
هر چه آرد موج از دریا بساحل می دهد
کامیابست آنکه می بندد کمر بر مطلبی
چشم او در کار دل بردن ز ما دل می دهد
می رسد از پهلوی خم ساغر و پیمانه را
آنقدر فیضی که دل را پیر کامل می دهد
در بلا خرسند دارد چرخ اهل درد را
برگ عیش عاشقان از پارهٔ دل می دهد
تخمی از اشک ندامت گر بیفشاندی به خاک
شاد زی من ضامنم جویا که حاصل می دهد
داد بیتابی دلم چون مرغ بسمل می دهد
محرم لب گشت پیغام دل از سعی زبان
هر چه آرد موج از دریا بساحل می دهد
کامیابست آنکه می بندد کمر بر مطلبی
چشم او در کار دل بردن ز ما دل می دهد
می رسد از پهلوی خم ساغر و پیمانه را
آنقدر فیضی که دل را پیر کامل می دهد
در بلا خرسند دارد چرخ اهل درد را
برگ عیش عاشقان از پارهٔ دل می دهد
تخمی از اشک ندامت گر بیفشاندی به خاک
شاد زی من ضامنم جویا که حاصل می دهد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۳۵ - آشنا با عشق اگر شد عقده دل واشود
آشنا با عشق اگر شد عقده دل واشود
قطره دریا می شود چون واصل دریا شود
قفل بر مخزن نشان مایه داریهای اوست
راز عشق از بستن لب بیشتر رسوا شود
قامت و رفتار او را دید چون سرو چمن
شد خرامان تا بلا گردان آن بالا شود
بسکه دزدیم نگاه شرم ازرخسار یار
چشم دارم دیدهٔ داغ دلم بینا شود
نکته پیرا باش با من بهر پاس عزتم
گر ببندی لب زبان مردمان گویا شود
همچو مجنون می تواند داد رسوایی دهد
پردهٔ ناموس هر کس دامن صحرا شود
ناامیدی در غمش سرمایهٔ دیوانگی است
سوخت چون در پردهٔ دل آرزو سودا شود
چون هوای صبحگاهی فیض می بارد ازو
ابر عالمگیر آهم گر فلک پیما شود
خویش را آویخت شاخ گل به دامان نسیم
تا به آسانی بلاگردان آن بالا شود
من غلام آنکه جویا بیند اسرار دو کون
دیده ای کز سرمهٔ خاک درش بینا شود
قطره دریا می شود چون واصل دریا شود
قفل بر مخزن نشان مایه داریهای اوست
راز عشق از بستن لب بیشتر رسوا شود
قامت و رفتار او را دید چون سرو چمن
شد خرامان تا بلا گردان آن بالا شود
بسکه دزدیم نگاه شرم ازرخسار یار
چشم دارم دیدهٔ داغ دلم بینا شود
نکته پیرا باش با من بهر پاس عزتم
گر ببندی لب زبان مردمان گویا شود
همچو مجنون می تواند داد رسوایی دهد
پردهٔ ناموس هر کس دامن صحرا شود
ناامیدی در غمش سرمایهٔ دیوانگی است
سوخت چون در پردهٔ دل آرزو سودا شود
چون هوای صبحگاهی فیض می بارد ازو
ابر عالمگیر آهم گر فلک پیما شود
خویش را آویخت شاخ گل به دامان نسیم
تا به آسانی بلاگردان آن بالا شود
من غلام آنکه جویا بیند اسرار دو کون
دیده ای کز سرمهٔ خاک درش بینا شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۴۰ - هر که در عشقت ز مژگان اشک نابش می چکد
هر که در عشقت ز مژگان اشک نابش می چکد
غالبا خوناب خامی از کبابش می چکد
بر گل رویت نگاه شعله آشامان عشق
اندکی گر پا بیفشارد گلابش می چکد
هر که دارد گریه اش سامان آهی در گره
اشک از مژگان تر همچو حبابش می چکد
تشنه لب زخمی که من دارم در آغوش هوس
تیغ او را بسکه می افشارد آبش می چکد
باده پیمایی که باشد ساقی کوثر پرست
فیض از دامان تر همچون سحابش می چکد
درس عشقی هر که جویا بیش می سازد روان
صاف منصوری ز اوراق کتابش می چکد
غالبا خوناب خامی از کبابش می چکد
بر گل رویت نگاه شعله آشامان عشق
اندکی گر پا بیفشارد گلابش می چکد
هر که دارد گریه اش سامان آهی در گره
اشک از مژگان تر همچو حبابش می چکد
تشنه لب زخمی که من دارم در آغوش هوس
تیغ او را بسکه می افشارد آبش می چکد
باده پیمایی که باشد ساقی کوثر پرست
فیض از دامان تر همچون سحابش می چکد
درس عشقی هر که جویا بیش می سازد روان
صاف منصوری ز اوراق کتابش می چکد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۴۵ - چشم مخمور تو چون بازار صهبا بشکند
چشم مخمور تو چون بازار صهبا بشکند
از شکست رنگ می ترسم که مینا بشکند
موج صاف لعلگون، در ساغر زرین او
خار در پیراهن گلهای رعنا بشکند
تا شود استاد از آن اندام طور جلوه را
سرو زانو پیش آن شمشاد بالا بکشند
هر سر موز کز بناگوش تو سر بیرون کند
یک گلستان خار حسرت در دل ما بکشند
در حریم وصل او از سودن مژگان بهم
خارها در چشم ارباب تماشا بشکند
بخت بین! کآرد به دست ارلاله جامی در چمن
کاسهٔ بدنامی او بر سر ما بشکند
از نم اشک ندامت ساز چون تار حریر
گر ترا در پای دل خار تمنا بشکند
مست می از بسکه شوخ افتاده جویا دور نیست
شیشهٔ رنگم اگر در بزم صهبا بشکند
از شکست رنگ می ترسم که مینا بشکند
موج صاف لعلگون، در ساغر زرین او
خار در پیراهن گلهای رعنا بشکند
تا شود استاد از آن اندام طور جلوه را
سرو زانو پیش آن شمشاد بالا بکشند
هر سر موز کز بناگوش تو سر بیرون کند
یک گلستان خار حسرت در دل ما بکشند
در حریم وصل او از سودن مژگان بهم
خارها در چشم ارباب تماشا بشکند
بخت بین! کآرد به دست ارلاله جامی در چمن
کاسهٔ بدنامی او بر سر ما بشکند
از نم اشک ندامت ساز چون تار حریر
گر ترا در پای دل خار تمنا بشکند
مست می از بسکه شوخ افتاده جویا دور نیست
شیشهٔ رنگم اگر در بزم صهبا بشکند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۴۹ - دل به قدر عقل هر کس را اسیر غم شود
دل به قدر عقل هر کس را اسیر غم شود
چون سبک مغزی فزون شد سرگردانی کم شود
آدمیت فوق خوبیها بود، خوارش مگیر
آنکه بتواند ملک گردید، کاش آدم شود
گر غباری ز آستان عشق بنشیند به کوه
سونش الماس جزء اعظم مرهم شود
صبحدم چون بی نقاب آمد به گلشن بوی گل
از گداز شرم بر رخسار او شبنم شود
بسکه در هجر تو، جویا تن به سختی داده است
در رگش مانند مژگان تو نشتر خم شود
چون سبک مغزی فزون شد سرگردانی کم شود
آدمیت فوق خوبیها بود، خوارش مگیر
آنکه بتواند ملک گردید، کاش آدم شود
گر غباری ز آستان عشق بنشیند به کوه
سونش الماس جزء اعظم مرهم شود
صبحدم چون بی نقاب آمد به گلشن بوی گل
از گداز شرم بر رخسار او شبنم شود
بسکه در هجر تو، جویا تن به سختی داده است
در رگش مانند مژگان تو نشتر خم شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۵۶ - هر که محو جلوهٔ جانان شود، جانان شود
هر که محو جلوهٔ جانان شود، جانان شود
قطره، عمان می شود چون واصل عمان شود
همچو آن بلبل که بر روی گل مستی کند
بوسه از لبها به رخسار تو بال افشان شود
پای مژگانت ز گرد سرمه می آید به سنگ
این سزای آنکه از چشم تو روگردان شود
محو دیدار تو از فیض نگاه چشم پاک
همچو شبنم می تواند پای تا سرجان شود
نشتر مژگانش از بس زهر چشم آلوده است
شمع آسا هر رگم در استخوان پنهان شود
پرده پوشی بیشتر رسوا کند دیوانه را
همچو صحرا گر همه دامن بود عریان شود
ز اهل دل جویا مجو عیب گرانجانی که در
چون به حد ذات خود کامل بود غلطان شود
قطره، عمان می شود چون واصل عمان شود
همچو آن بلبل که بر روی گل مستی کند
بوسه از لبها به رخسار تو بال افشان شود
پای مژگانت ز گرد سرمه می آید به سنگ
این سزای آنکه از چشم تو روگردان شود
محو دیدار تو از فیض نگاه چشم پاک
همچو شبنم می تواند پای تا سرجان شود
نشتر مژگانش از بس زهر چشم آلوده است
شمع آسا هر رگم در استخوان پنهان شود
پرده پوشی بیشتر رسوا کند دیوانه را
همچو صحرا گر همه دامن بود عریان شود
ز اهل دل جویا مجو عیب گرانجانی که در
چون به حد ذات خود کامل بود غلطان شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۵۷ - طعن ها زاهد به عشق پاک دامن می زند
طعن ها زاهد به عشق پاک دامن می زند
از سفاهت آستین بر شمع ایمن می زند
رفتی از باغ و چو طاووس بدام افتاده ای
بال و پر در خاک و خون دور از تو گلشن می زند
می برد از جنگ با اغیار نقد خاطرم
می کششد خنجر به غیر و تیغ بر من می زند
بسکه پر گرد کدورت شد ز دل تا دیده ام
مهر و مه را هر نگاهم گل به روزن می زند
چون نسوزم کز غمش بر آتش پنهان دل
آمد و رفت نفس پیوسته دامن می زند
سرو قدت چون پی گلگشت آید در خرام
خنده ها جویا بهار از گل به گلشن می زند
از سفاهت آستین بر شمع ایمن می زند
رفتی از باغ و چو طاووس بدام افتاده ای
بال و پر در خاک و خون دور از تو گلشن می زند
می برد از جنگ با اغیار نقد خاطرم
می کششد خنجر به غیر و تیغ بر من می زند
بسکه پر گرد کدورت شد ز دل تا دیده ام
مهر و مه را هر نگاهم گل به روزن می زند
چون نسوزم کز غمش بر آتش پنهان دل
آمد و رفت نفس پیوسته دامن می زند
سرو قدت چون پی گلگشت آید در خرام
خنده ها جویا بهار از گل به گلشن می زند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۵۹ - می به جام گل از آن رخسار زیبا ریختند
می به جام گل از آن رخسار زیبا ریختند
رنگ سرو از سایهٔ آن قد رعنا ریختند
خلوت دل روشن از فیض ریاضت می شود
شمع این بزم از گداز پیکر ما ریختند
خواستم تا در خیال آرم شکوه عشق را
چشم چون برهم زدم در قطره دریا ریختند
شرم افشای حقیقت مهر لب شد هر قدر
صاف منصوری به جام طاقت ما ریختند
خوش نگاهان امشب از هر جنبش مژگان شوخ
ترکش تیری مرا در سینه یکجا ریختند
روشن از کیفیت معنی است بزم اینجا، مگر
از گداز شیشهٔ دل شمع مینا ریختند
کم کسی از آن حسن نیم رنگش آگهست
معنیی بود اینکه جویا در دل ما ریختند
رنگ سرو از سایهٔ آن قد رعنا ریختند
خلوت دل روشن از فیض ریاضت می شود
شمع این بزم از گداز پیکر ما ریختند
خواستم تا در خیال آرم شکوه عشق را
چشم چون برهم زدم در قطره دریا ریختند
شرم افشای حقیقت مهر لب شد هر قدر
صاف منصوری به جام طاقت ما ریختند
خوش نگاهان امشب از هر جنبش مژگان شوخ
ترکش تیری مرا در سینه یکجا ریختند
روشن از کیفیت معنی است بزم اینجا، مگر
از گداز شیشهٔ دل شمع مینا ریختند
کم کسی از آن حسن نیم رنگش آگهست
معنیی بود اینکه جویا در دل ما ریختند