تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۹۴ - به دست طبع عنان داده ای دریغ از تو
به دست طبع عنان داده ای دریغ از تو
به چنگ صد هوس افتاده ای دریغ از تو
حریف نغمه مستان و صحن بستانی
نه مرد سبحه و سجاده ای دریغ از تو
ز عیش های صبوحی به دامن عصمت
چه داغ شرم که ننهاده ای دریغ از تو
به صیدگاه ضعیفان ز بازوی شوخی
چه تیر جور که نگشاده ای دریغ از تو
به گرد لاله لالی درین سرابستان
بگفت سوسن آزاده ای دریغ از تو
جمال موصلیان خوی کوفیان داری
نه در دیار وفا زاده ای دریغ از تو
به ناز کشته ای و بر مزار کشته خویش
تحیتی نفرستاده ای دریغ از تو
زمام شرم به یک جرعه می دهی از دست
سبک وقار و تنک باده ای دریغ از تو
فسون عشوه اثر زود می کند به دلت
به هیچ رام شوی، ساده ای دریغ از تو
به مجمعی که به پروانگی نیرزندت
چو شمع تا سحر استاده ای دریغ از تو
به هر حدیث «نظیری » عتاب می ورزی
به کین اهل دل آماده ای دریغ از تو
به چنگ صد هوس افتاده ای دریغ از تو
حریف نغمه مستان و صحن بستانی
نه مرد سبحه و سجاده ای دریغ از تو
ز عیش های صبوحی به دامن عصمت
چه داغ شرم که ننهاده ای دریغ از تو
به صیدگاه ضعیفان ز بازوی شوخی
چه تیر جور که نگشاده ای دریغ از تو
به گرد لاله لالی درین سرابستان
بگفت سوسن آزاده ای دریغ از تو
جمال موصلیان خوی کوفیان داری
نه در دیار وفا زاده ای دریغ از تو
به ناز کشته ای و بر مزار کشته خویش
تحیتی نفرستاده ای دریغ از تو
زمام شرم به یک جرعه می دهی از دست
سبک وقار و تنک باده ای دریغ از تو
فسون عشوه اثر زود می کند به دلت
به هیچ رام شوی، ساده ای دریغ از تو
به مجمعی که به پروانگی نیرزندت
چو شمع تا سحر استاده ای دریغ از تو
به هر حدیث «نظیری » عتاب می ورزی
به کین اهل دل آماده ای دریغ از تو
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۰۹ - روندگان ملولیم روبهم کرده
روندگان ملولیم روبهم کرده
دماغ در سر افسانه های غم کرده
گرفته کوه و بیابان به اشک چون باران
دمی چو برق به افروختن علم کرده
به طرف هر چمنی چشمه ای نموده روان
به خاک هر قدمی دانه ای بنم کرده
به ذوق کنج فراغی که شاد بنشینم
همه حوالی آفاق را قدم کرده
به سر کلاه نمد کج نشسته بر یک سو
قفا به تاج فریدون و تخت جم کرده
زبان عقل به می لال کرده چون لاله
علاج غم به قدح های دمبدم کرده
اگر پیاله می داده اند اگر خم زهر
ز خوان دهر قناعت به بیش و کم کرده
به اشتیاق اجل راه عمر پیموده
مقام بر در دروازه عدم کرده
ز زیر پرده دل دلبر نهانی ما
کرشمه بر عرب و ناز بر عجم کرده
حکایت لب او مرده زنده می سازد
مسیح را که به اعجاز متهم کرده؟
ربوده مستی عشق آنچنان «نظیری » را
که پشت بر صمد و روی بر صنم کرده
دماغ در سر افسانه های غم کرده
گرفته کوه و بیابان به اشک چون باران
دمی چو برق به افروختن علم کرده
به طرف هر چمنی چشمه ای نموده روان
به خاک هر قدمی دانه ای بنم کرده
به ذوق کنج فراغی که شاد بنشینم
همه حوالی آفاق را قدم کرده
به سر کلاه نمد کج نشسته بر یک سو
قفا به تاج فریدون و تخت جم کرده
زبان عقل به می لال کرده چون لاله
علاج غم به قدح های دمبدم کرده
اگر پیاله می داده اند اگر خم زهر
ز خوان دهر قناعت به بیش و کم کرده
به اشتیاق اجل راه عمر پیموده
مقام بر در دروازه عدم کرده
ز زیر پرده دل دلبر نهانی ما
کرشمه بر عرب و ناز بر عجم کرده
حکایت لب او مرده زنده می سازد
مسیح را که به اعجاز متهم کرده؟
ربوده مستی عشق آنچنان «نظیری » را
که پشت بر صمد و روی بر صنم کرده
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۱۳ - دلم گداخته غم وز تنم توان رفته
دلم گداخته غم وز تنم توان رفته
ز گرمی جگرم مغز استخوان رفته
نشاط روز جوانی به بر نمی آید
که همچو تیر بجست از خم کمان رفته
خبر ز سیرت آیندگان چه می شنوید
که مانده ام به غریبی و کاروان رفته
ز روزگار دل شادمان نمی بینم
که از هجوم بلا راحت از جهان رفته
کس از طلاطم دریا برون نمی آید
که کشتیی که ببینیم بر کران رفته
چه از تمیز و خرد مفلسند این مردم
که یوسفی چو تو زین شهر رایگان رفته
ز بس به وصل تو جان های خلق پیوندست
ز رفتن تو ز هر تن هزار جان رفته
ز بیم هجر تو هر جا که بوده عقل و دلی
رکاب و دست تو بوسیده در عنان رفته
درنگ چند «نظیری » خوشا سبک روحی
که پیش از آن که شود بر دلی گران رفته
ز گرمی جگرم مغز استخوان رفته
نشاط روز جوانی به بر نمی آید
که همچو تیر بجست از خم کمان رفته
خبر ز سیرت آیندگان چه می شنوید
که مانده ام به غریبی و کاروان رفته
ز روزگار دل شادمان نمی بینم
که از هجوم بلا راحت از جهان رفته
کس از طلاطم دریا برون نمی آید
که کشتیی که ببینیم بر کران رفته
چه از تمیز و خرد مفلسند این مردم
که یوسفی چو تو زین شهر رایگان رفته
ز بس به وصل تو جان های خلق پیوندست
ز رفتن تو ز هر تن هزار جان رفته
ز بیم هجر تو هر جا که بوده عقل و دلی
رکاب و دست تو بوسیده در عنان رفته
درنگ چند «نظیری » خوشا سبک روحی
که پیش از آن که شود بر دلی گران رفته
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۱۵ - کجایی ای گل و مل را به رنگ و بو کرده
کجایی ای گل و مل را به رنگ و بو کرده
جنان جمال تو نادیده آرزو کرده
گلی به رنگ تو گلچین نچیده از چمنی
هزار مرتبه گلزار رفت و رو کرده
هزار جنس می آورده در میان خمار
به نشئه تو نبودست در سبو کرده
سپاس خلق تو بر جان عاشقان فرضست
پری وشان جهان را فرشته خو کرده
لب از حلاوت حرفت نمی توانم بست
که همچو نیشکرم شهد در گلو کرده
چگونه مردمک شب پرست ما بیند
تو را که ذره و خورشید جستجو کرده
تو را به قول و غزل رام خویش نتوان کرد
عبث خیال توام گرم گفتگو کرده
تو گل به جیب دگر کن که عشق چاره شناس
نصیب سینه من مرهم و رفو کرده
«نظیری » از ته دل خارخار غیر بکن
که عشق آب نوی دیده را به جو کرده
جنان جمال تو نادیده آرزو کرده
گلی به رنگ تو گلچین نچیده از چمنی
هزار مرتبه گلزار رفت و رو کرده
هزار جنس می آورده در میان خمار
به نشئه تو نبودست در سبو کرده
سپاس خلق تو بر جان عاشقان فرضست
پری وشان جهان را فرشته خو کرده
لب از حلاوت حرفت نمی توانم بست
که همچو نیشکرم شهد در گلو کرده
چگونه مردمک شب پرست ما بیند
تو را که ذره و خورشید جستجو کرده
تو را به قول و غزل رام خویش نتوان کرد
عبث خیال توام گرم گفتگو کرده
تو گل به جیب دگر کن که عشق چاره شناس
نصیب سینه من مرهم و رفو کرده
«نظیری » از ته دل خارخار غیر بکن
که عشق آب نوی دیده را به جو کرده
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۱۹ - دگر خدا بود ای دل سر کجا داری
دگر خدا بود ای دل سر کجا داری
که یک دو روز شد آتش به زیر پا داری
درین دیار به چشمم غریب می آیی
نه آن دلی تو دلا رنگ آشنا داری
چه غم که در طلبت دیده ام غبار گرفت
اگر تو از پی این دیده توتیا داری
چو مس در آتش صد امتحان گداخته ام
به جستن تو که حسنی چو کیمیا داری
نشاط هر گذر و خوش دلی هر کویی
برای یک نظرم دربه در چرا داری
صفیر ناله جانسوز آشیان من است
تو شاخ گل همه مرغان خوش نوا داری
به صد نیاز «نظیری » کمین فرصت مکن
که دام در گذر خانه هما داری
که یک دو روز شد آتش به زیر پا داری
درین دیار به چشمم غریب می آیی
نه آن دلی تو دلا رنگ آشنا داری
چه غم که در طلبت دیده ام غبار گرفت
اگر تو از پی این دیده توتیا داری
چو مس در آتش صد امتحان گداخته ام
به جستن تو که حسنی چو کیمیا داری
نشاط هر گذر و خوش دلی هر کویی
برای یک نظرم دربه در چرا داری
صفیر ناله جانسوز آشیان من است
تو شاخ گل همه مرغان خوش نوا داری
به صد نیاز «نظیری » کمین فرصت مکن
که دام در گذر خانه هما داری
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۲۸ - دریغ از صف مردان برون نتاخت یکی
دریغ از صف مردان برون نتاخت یکی
دو کون را به یکی داو درنباخت یکی
هزار تیغ درین مشهد جزا برخاست
ندید عشق که مردانه سر فراخت یکی
کسی به معرکه عشق کامیاب نشد
ظفر دو اسبه مدد شد ولی نتاخت یکی
بسی به جستن اجزای کیمیا گشتند
ز صد هزار کس اکسیر زر نساخت یکی
دلیل و حجت حق دیگرست و حق دیگر
طریق جهل هزار و ره شناخت یکی
دوکون را که چه داند که هیچ کس نشناخت
جهانیان همه بردند و درنباخت یکی
درست و خرده این کارخانه مغشوشست
نخورد داروی سباک اگر گداخت یکی
نوای عشق به ساز و حریر و الحان نیست
هزار پرده شد آهنگ کی نواخت یکی
مقمری چو «نظیری » پاکباز نخاست
که بیش و کم به هم آورده داو ساخت یکی
دو کون را به یکی داو درنباخت یکی
هزار تیغ درین مشهد جزا برخاست
ندید عشق که مردانه سر فراخت یکی
کسی به معرکه عشق کامیاب نشد
ظفر دو اسبه مدد شد ولی نتاخت یکی
بسی به جستن اجزای کیمیا گشتند
ز صد هزار کس اکسیر زر نساخت یکی
دلیل و حجت حق دیگرست و حق دیگر
طریق جهل هزار و ره شناخت یکی
دوکون را که چه داند که هیچ کس نشناخت
جهانیان همه بردند و درنباخت یکی
درست و خرده این کارخانه مغشوشست
نخورد داروی سباک اگر گداخت یکی
نوای عشق به ساز و حریر و الحان نیست
هزار پرده شد آهنگ کی نواخت یکی
مقمری چو «نظیری » پاکباز نخاست
که بیش و کم به هم آورده داو ساخت یکی
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۳۱ - چو لعبتان خیال اند آدمی و پری
چو لعبتان خیال اند آدمی و پری
به اختیار مشعبد کنند جلوه گری
درست اگر نگری سیمیا و نیرنگست
نشاط مجلس ناهید و فتنه قمری
ثبات عهد پدیدست چند خواهد داشت؟
گلی که در رحم غنچه کرد پرده دری
ز عمر خوش تر و شیرین تری ولی چه کنم
نبسته هیچ خردمند دل به رهگذری
درین سراچه مزاج زمانه گیرد عقل
خدا سرای مقیم است و کاروان سفری
دریغ از دی و نوروز دهر باید رفت
به گونه های خزانی و گریه جگری
به غیر هستی حق روی در فنا دارد
ز جزو و کل جهان هرچه را که برشمری
ظفر نبود به کوشیدن خرد ممکن
ضرورت از صف مستی شدیم و بی خبری
چو کودک ز دبستان نفور می ترسم
شب خمول ز بانگ مؤذن سحری
جهانیان به فروغم اگر نه محتاجند
چو آفتاب چه افتاده ام به دربدری؟
به اعتماد کواکب مکن «نظیری » کار
که ره نبرده به خود می کنند راهبری
به اختیار مشعبد کنند جلوه گری
درست اگر نگری سیمیا و نیرنگست
نشاط مجلس ناهید و فتنه قمری
ثبات عهد پدیدست چند خواهد داشت؟
گلی که در رحم غنچه کرد پرده دری
ز عمر خوش تر و شیرین تری ولی چه کنم
نبسته هیچ خردمند دل به رهگذری
درین سراچه مزاج زمانه گیرد عقل
خدا سرای مقیم است و کاروان سفری
دریغ از دی و نوروز دهر باید رفت
به گونه های خزانی و گریه جگری
به غیر هستی حق روی در فنا دارد
ز جزو و کل جهان هرچه را که برشمری
ظفر نبود به کوشیدن خرد ممکن
ضرورت از صف مستی شدیم و بی خبری
چو کودک ز دبستان نفور می ترسم
شب خمول ز بانگ مؤذن سحری
جهانیان به فروغم اگر نه محتاجند
چو آفتاب چه افتاده ام به دربدری؟
به اعتماد کواکب مکن «نظیری » کار
که ره نبرده به خود می کنند راهبری
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۳۸ - به توتیای رهم خون ز چشم تر چیدی
به توتیای رهم خون ز چشم تر چیدی
جراحت از دل هجران خلیده برچیدی
حدیث خوش نمک ارمغان صحبت کیست؟
که درد از دل و آزارم از جگر چیدی
من از فراق تو مردم تو را چه حاصل شد
به غیر از اینکه گل شهرت از سفر چیدی
همیشه جلوه طراز رقیب بی روشی
کدام میوه ازان نخل بارور چیدی
ز لغوگوییی هم صحبتان دلت نگرفت
اگرچه بال مگس دایم از شکر چیدی
صبا ز گلشنم آزرده حال می گذرد
چو شاخ گل به رگم داغ نیشتر چیدی
به دست غارت تو آن درخت عریانم
که از مقام خودش کندی و ثمر چیدی
ز هیچ سو رخ آسودگی نمی بینم
ز بس که مشغله بر روی یکدگر چیدی
به ما دو گونه نیلوفری فتاده چو تو
به رخ بنفشه شام و گل سحر چیدی
نشد که طعمه زاغی دهی همایم را
گرم چه صد بر دولت ز بال و پر چیدی
ز گریه سحری یافتی «نظیری » فیض
گل مراد به اقبال چشم تر چیدی
جراحت از دل هجران خلیده برچیدی
حدیث خوش نمک ارمغان صحبت کیست؟
که درد از دل و آزارم از جگر چیدی
من از فراق تو مردم تو را چه حاصل شد
به غیر از اینکه گل شهرت از سفر چیدی
همیشه جلوه طراز رقیب بی روشی
کدام میوه ازان نخل بارور چیدی
ز لغوگوییی هم صحبتان دلت نگرفت
اگرچه بال مگس دایم از شکر چیدی
صبا ز گلشنم آزرده حال می گذرد
چو شاخ گل به رگم داغ نیشتر چیدی
به دست غارت تو آن درخت عریانم
که از مقام خودش کندی و ثمر چیدی
ز هیچ سو رخ آسودگی نمی بینم
ز بس که مشغله بر روی یکدگر چیدی
به ما دو گونه نیلوفری فتاده چو تو
به رخ بنفشه شام و گل سحر چیدی
نشد که طعمه زاغی دهی همایم را
گرم چه صد بر دولت ز بال و پر چیدی
ز گریه سحری یافتی «نظیری » فیض
گل مراد به اقبال چشم تر چیدی
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۳۹ - کمند عشوه گشادی و فتنه سر دادی
کمند عشوه گشادی و فتنه سر دادی
هزار عربده را سر به بحر و بر دادی
روان و روح به خود انس داده را جوییم
ز حجره راندی و تن در قفای در دادی
به دوری تو دل و صبر ما نمی ارزند
مرا به دست رفیقان بی جگر دادی
به فهم و خاطر زیرک ظفر میسر نیست
به کار پرخطر اسباب مختصر دادی
چسان به سر نرود دود و مضطرب نشوم
که ره چو شعله خارم به نیشتر دادی
ز تلخی تو کنم شکوه تا نداند کس
که زهر در قدحم کردی و شکر دادی
مرا که درد صبوح و می شبانه نساخت
سرشگ نیم شب و ناله سحر دادی
اگر چه قیمت پروانگی وصلم نیست
وظیفه غم و ادرار چشم تر دادی
به ذره ذره ام از مهر تست زناری
چو کوهم ارچه ز سر تا به پا کمر دادی
هنوز دعوت حلوای بوسه در راهست
ز خط و لب نمک و تره ماحضر دادی
به این جمال «نظیری » کسی حدیث نگفت
قمر ز عقرب و یوسف ز چاه بر دادی
هزار عربده را سر به بحر و بر دادی
روان و روح به خود انس داده را جوییم
ز حجره راندی و تن در قفای در دادی
به دوری تو دل و صبر ما نمی ارزند
مرا به دست رفیقان بی جگر دادی
به فهم و خاطر زیرک ظفر میسر نیست
به کار پرخطر اسباب مختصر دادی
چسان به سر نرود دود و مضطرب نشوم
که ره چو شعله خارم به نیشتر دادی
ز تلخی تو کنم شکوه تا نداند کس
که زهر در قدحم کردی و شکر دادی
مرا که درد صبوح و می شبانه نساخت
سرشگ نیم شب و ناله سحر دادی
اگر چه قیمت پروانگی وصلم نیست
وظیفه غم و ادرار چشم تر دادی
به ذره ذره ام از مهر تست زناری
چو کوهم ارچه ز سر تا به پا کمر دادی
هنوز دعوت حلوای بوسه در راهست
ز خط و لب نمک و تره ماحضر دادی
به این جمال «نظیری » کسی حدیث نگفت
قمر ز عقرب و یوسف ز چاه بر دادی
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۵۴ - جهان به طره عنبرفشان بیارایی
جهان به طره عنبرفشان بیارایی
به عقد سلسله صد دودمان بیارایی
به رخ ولایت خاورستان کنی تسخیر
به خال کشور هندوستان بیارایی
همه مسیح دمان گوش بر کلام تواند
که نظم و نثر به حسن بیان بیارایی
هزار جان زلیخا دود به استقبال
به حسن یوسفی ار کاروان بیارایی
به زیب صدرنشینان خلل نخواهد کرد
به نقش جبهه ام ار آستان بیارایی
چو نوگل توام اردیبهشت عمر شکفت
که مهرگان چمنم از خزان بیارایی
هوای جان نکند بلبلی که مست شود
اگر به شاخ گلش آشیان بیارایی
مرا دلیست سیه پوش در مصیبت عمر
کنون تو ناز و ستم را دکان بیارایی
چو ماهی از عطشم کشته ای چه سود دهد؟
به لعل و گوهرم ار استخوان بیارایی
به مرگ هم نرود خار خار غم ز دلم
مزارم ار به گل و ارغوان بیارایی
سخن رسید «نظیری » به آسمان وقتست
که گوش حلقه کروبیان بیارایی
به عقد سلسله صد دودمان بیارایی
به رخ ولایت خاورستان کنی تسخیر
به خال کشور هندوستان بیارایی
همه مسیح دمان گوش بر کلام تواند
که نظم و نثر به حسن بیان بیارایی
هزار جان زلیخا دود به استقبال
به حسن یوسفی ار کاروان بیارایی
به زیب صدرنشینان خلل نخواهد کرد
به نقش جبهه ام ار آستان بیارایی
چو نوگل توام اردیبهشت عمر شکفت
که مهرگان چمنم از خزان بیارایی
هوای جان نکند بلبلی که مست شود
اگر به شاخ گلش آشیان بیارایی
مرا دلیست سیه پوش در مصیبت عمر
کنون تو ناز و ستم را دکان بیارایی
چو ماهی از عطشم کشته ای چه سود دهد؟
به لعل و گوهرم ار استخوان بیارایی
به مرگ هم نرود خار خار غم ز دلم
مزارم ار به گل و ارغوان بیارایی
سخن رسید «نظیری » به آسمان وقتست
که گوش حلقه کروبیان بیارایی
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۵۷ - سحر که سنبلم از جیب پیرهن بکشی
سحر که سنبلم از جیب پیرهن بکشی
گمان برم که رگ جانم از بدن بکشی
شود کنار و برم بی تو باغ عریانی
که غارتش کنی و سنبل و سمن بکشی
شبم به هم زده یارب تو انتقام مرا
ز صبح ظالم قطاع تیغ زن بکشی
شکسته شد صنم عیشم از خلیل صباح
تو داد من صمد از این صنم شکن بکشی
به نخل عمر نیابد خزان پیری راه
به نوبهار اگر باده کهن بکشی
به سایه گل تو آن گیاه بی کارم
که سر اگر بکشم، بیخم از چمن بکشی
خطاب غمزه خمار تو به من زآنست
که مست حرف خودم سازی و سخن بکشی
ز چشم هندوی تو این مزاج می آید
که صندلم به جبین پیش برهمن بکشی
عنان طبع تو در دست ناز و بدخویی است
عجب نباشد اگر سر ز خویشتن بکشی
اسیر کرده تو از خوشی نیارد یاد
چو طفل خاطرش از خویش و از وطن بکشی
مقید لب شیرین مکن «نظیری » دل
که خسرو ار شوی اندوه کوهکن بکشی
گمان برم که رگ جانم از بدن بکشی
شود کنار و برم بی تو باغ عریانی
که غارتش کنی و سنبل و سمن بکشی
شبم به هم زده یارب تو انتقام مرا
ز صبح ظالم قطاع تیغ زن بکشی
شکسته شد صنم عیشم از خلیل صباح
تو داد من صمد از این صنم شکن بکشی
به نخل عمر نیابد خزان پیری راه
به نوبهار اگر باده کهن بکشی
به سایه گل تو آن گیاه بی کارم
که سر اگر بکشم، بیخم از چمن بکشی
خطاب غمزه خمار تو به من زآنست
که مست حرف خودم سازی و سخن بکشی
ز چشم هندوی تو این مزاج می آید
که صندلم به جبین پیش برهمن بکشی
عنان طبع تو در دست ناز و بدخویی است
عجب نباشد اگر سر ز خویشتن بکشی
اسیر کرده تو از خوشی نیارد یاد
چو طفل خاطرش از خویش و از وطن بکشی
مقید لب شیرین مکن «نظیری » دل
که خسرو ار شوی اندوه کوهکن بکشی
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۴ - این قصیده در منقبت حضرت امام رضا علیه التحیته و الثنا و اشاره به قتل و غارت ساکنان مشهد مقدسه حضرت
چنان رسیدن دی سرد ساخت دنیی را
که کرد در دل مجنون فسرده لیلی را
نسیم صبح بدان گونه گشت رنگ ستان
که برد از کف دست نگار حنی را
فسردگی هوا تا به غایتی برسید
که بست در دل عاشق ره تمنی را
به آن رسید ز تأثیر تندباد خزان
که بار و برگ بریزد درخت طوبی را
به بیع رضوان مالک اگر شود راضی
خود به گلخن دوزخ بهشت ماوی را
فغان که گشت در احیای خلق افسرده
دمی که مایه اعجاز بود عیسی را
عجوز برد که بر حرف باستان دل داشت
کنون به نطق درآورده است املی را
نه چشم از دمه دیدست حال شخص تباه
نه گوش درک زنخ بند کرده شکوی را
ز شرح سردی امروز کرده اند حذر
لباس لفظ که پوشیده اند معنی را
ز بیم سرما طفل از رحم نمی زاید
اگرچه وعده زادن گذشته حبلی را
مشاطه دست عروس از نگار بگشاید
که می برد نفس صبح رنگ حنی را
خماردار نیارد به حلق مینا دست
فراق دیده نبوسد عذار سلمی را
اگر نه ز آفت سرما درخت ایمن بود
چراست شعله بیضا به دست موسی را
ز چله دی و بهمن که بر کمان دارند
عطارد افکند از دست کلک انسی را
ز درد مارگزیده خبر نمی یابد
که نیش عقرب بر دست زهر افعی را
ز جیب صفحه تصویر چین برآوردم
شکست رنگ به رخساره نقش مانی را
به شهد داده برودت طبیعت کافور
به مشگ داده رطوبت مزاج کسنی را
به دل محبت معشوق ره نمی یابد
که سد راه شود برف عهد قربی را
گذشته برف ز بس از سربنای جهان
نموده منزل قارون رواق کسری را
ز برف پنجه خور مانده آنچنان از کار
که در میانه کافور دست موتی را
ز برف ساخته استاد زمهریر سفید
چو سقف خانه نداف چرخ اعلی را
ز ضعف پرتو خورشید در میان سحاب
بسان نور بصر گشته چشم اعمی را
میان دوزخ تابان در استخوان مریض
فسردگی هوا لرزه ساخت حمی را
رسید کوتهی روز تا بدان غایت
که جای در دم صبح است شام اضحی را
خدنگ رستم اگر در کمان کشیده شود
هوای سرد ببندد محل مجری را
کنون طیور نسازند در چمن مسکن
زنار همچو سمندر کنند سکنی را
چو رفت گل ز چمن عندلیب گوشه گرفت
به زاغ و بوم فکندند امر شوری را
سخن به نصف خلافت رسید و مل نشنید
طلب ز مطرب و شاهد نمود فتوی را
سرود مطرب گفتا به راستی کز ما
کسی به سر نرساند طریق اولی را
صلاح عقل چنانست در چنین فصلی
که از شراب بشویی لباس تقوی را
ز باده بر در میخانه ها وضو سازی
به پای ساغر می افکنی مصلی را
از آن شراب کنی در قدح که مرد کند
اگر ز دور خورد بر مشام خنثی را
از آن شراب کنی در قدح که یاد صبا
ز فیض نگهت او روح داد عیسی را
از آن شراب کزو گر خیال جرعه کشد
چو نطفه روح دهد صورت هیولی را
از آن شراب که گر قطره ای به خاک چکید
کند درست عظام رمیم موتی را
هزار کوه غم از یکدگر فرو ریزد
در آن مقام که ظاهر کند تجلی را
نه زان شراب که انگور او شهید کند
شه سریر امامت علی موسی را
امام ثامن ضامن که روز بازپسین
به گوش خوف رساند ندای بشری را
امام ثامن ضامن که در شریعت حق
ز هفت مفتی صادق گرفته فتوی را
شهید خاک خراسان که گرد مرکب او
به جای نور بصر گشته چشم اعمی را
دیت ستان لب لعل زهر خورده اوست
زمردی که کند کور چشم افعی را
اگر ز ناف زمین حق بنای کعبه نهاد
زمین مشهد او کرد صدر دنیی را
به هر قدم که نهی در حریم روضه او
نهاده اند اقامت ریاض عقبی را
به ذوق تر ز کلیم اند نقش های گلیم
نموده جبهه هر خشت صد تجلی را
فروغ قبه خورشید شکل مرقد او
نموده بدر فروزنده چشم اعمی را
شعاع نور قنادیل او به هم شکند
طلیعه های کواکب سپهر اعلی را
چو حافظان حریمش کشیده اند سرود
نموده اند ترقی عقولی اولی را
ز حس جوهر و آواز و فکر تحریرش
نموده اند صور جوهر هیولی را
چو عندلیب به گلدسته های مسجد او
مؤذنان مترنم ستانده املی را
ز ذکر اشهد ان لا اله الا الله
به گوش خوف رسانیده بانگ بشری را
ز شوق طوف مزارش که عید شادی هاست
عروس نیمه شب از دست شسته حنی را
به ماه میل سر گنبدش رجوع کنند
جماعتی که پرستیده اند شعری را
ز زهد عاکف و سیار صحن روضه او
به ناز و منت گیرند من و سلوی را
به ارتقای مقام نفوس خدامش
نوید ذبح عظیم است کبش قربی را
فراخی نعمش با صفا بدل کرده
نزاع کاسه مجنون و سنگ لیلی را
وسیله شرف از عیدگاه او حجاج
به قدس و کعبه فرستند فطر و اضحی را
دو گوهه طرق و مشهد مقدس او
زنند طعنه به تقدیس قدس و رضوی را
آن دو کوه گران حلم کوه سنگی زاد
که یک نتیجه کبری بود دو صغری را
زهی امام که مفتاح باب مرحمتست
محبت تو رضای ملک تعالی را
چنانکه برگ بریزد ز تندباد خزان
محبت تو بریزد گناه کبری را
تو گر به روز قیامت شفیع خلق شوی
عذاب نیست پرستندگان عزی را
پی نتیجه اعمال حاکم محشر
اگر به خلد نویسد برات اجری را
به نزد مالک دوزخ روان کند رضوان
محبتت نکند گر نشانه مجری را
چو عکس آینه از بطن نطفه بنماید
اگر ز رای تو زیور دهند حبلی را
به هر گیاه که ابر سخات آب دهد
دهد به قاعده بار درخت طوبی را
هر آنکه خاک درت را به تاج و تخت دهد
کند معاوضه با تره من و سلوی را
ز بس عنایت عامت نموده مستغنی
ز حاجتی که به هم بوده اهل دنیا را
به نزد فهم چنان مدعا شود ظاهر
که احتیاج نیفتد به لفظ معنی را
به بوسه دیر؟ درت نقش شد کسی بیند
نیاز عرضه کند اشتیاق مانی را
غریب از حرکات سپهر مضطرب است
بر آستان تو یابد مگر تسلی را
تمام گشت به نی پاسخ کلیم از طور
که راند در ارنی بر زبان خود نی را
ز گفتن ارنی زان تو نی نمی شنوی
که از سخاوت بانون نیاوری یی را
ز لفظ آری با کوه اگر خطاب کنی
جواب نیست جز آری جواب آری را
شها کسی که به دل جای داده خصم تو را
به کعبه پهلوی مصحف نهادی عزی را
جماعتی نه موالی ز خصم آل نبی
همه گرفته به میراث دین خنثی را
زدند بیخ و بن مؤمنان به تیغ خلاف
نگاه هیچ نکردند صدق دعوی را
ز خلق سید و اشراف جوی خون راندند
به روضه تو گشادند دست دعوی را
بقیئه ای که نگشتند کشته از افلاس
فروختند به غربت دیار و مأوی را
شها فغان ز زمانی که اهل دانش او
ز فهم شعر ندانند غیر آری را
حدیث عیسی و افسانه را یکی دانند
ز نیشکر نشناسند شاخ کسنی را
درین زمانه بدان گونه شعر خوار شدست
که ننگ می شود از نام خویش شعری را
ولی ز پاکی نظمم به یمن مدحت تست
شرف به نظم روان جریر و اعشی را
غلام پیر «نظیری » درم خریده تست
توجهی که ببیند جمال مولی را
نماز مرده کند بر مدیح مرده دلان
به مدحت تو کند زنده روح اعشی را
چنان ثنای تو گوید که ذوق جایزه اش
زبان دهد به ته خاک معن و یحیی را
کنون که لب به شکایت گشوده ام خواهم
که نوشم از کف تو شربت تسلی را
چنان ثنای تو گویم که ذوق خواندن آن
دهد زبان بیان نقش های مانی را
چو خامه را به بنان رخصت جوار دهم
کند به معجزه کار عصای موسی را
چو صفحه را به سر کلک آشنا سازم
کنم بسان دبیر بهار انشی را
وگر غبار رهت رابه نوک خامه کنم
کنم چو دیده پر از نور میم املی را
وگر امیدی «نظیری » بر تو عرضه کنم
پر از مراد کنی دامن تمنی را
مراد دل به تو گفتم دگر تو می دانی
زبان من به دعا ختم کرد دعوی را
همیشه تا ز شب و روز امتیازی هست
درین جهان شب یلدا و روز اضحی را
صباح عید محبت نیاورد شب غم
شب عدوت نبیند صباح دنیی را
که کرد در دل مجنون فسرده لیلی را
نسیم صبح بدان گونه گشت رنگ ستان
که برد از کف دست نگار حنی را
فسردگی هوا تا به غایتی برسید
که بست در دل عاشق ره تمنی را
به آن رسید ز تأثیر تندباد خزان
که بار و برگ بریزد درخت طوبی را
به بیع رضوان مالک اگر شود راضی
خود به گلخن دوزخ بهشت ماوی را
فغان که گشت در احیای خلق افسرده
دمی که مایه اعجاز بود عیسی را
عجوز برد که بر حرف باستان دل داشت
کنون به نطق درآورده است املی را
نه چشم از دمه دیدست حال شخص تباه
نه گوش درک زنخ بند کرده شکوی را
ز شرح سردی امروز کرده اند حذر
لباس لفظ که پوشیده اند معنی را
ز بیم سرما طفل از رحم نمی زاید
اگرچه وعده زادن گذشته حبلی را
مشاطه دست عروس از نگار بگشاید
که می برد نفس صبح رنگ حنی را
خماردار نیارد به حلق مینا دست
فراق دیده نبوسد عذار سلمی را
اگر نه ز آفت سرما درخت ایمن بود
چراست شعله بیضا به دست موسی را
ز چله دی و بهمن که بر کمان دارند
عطارد افکند از دست کلک انسی را
ز درد مارگزیده خبر نمی یابد
که نیش عقرب بر دست زهر افعی را
ز جیب صفحه تصویر چین برآوردم
شکست رنگ به رخساره نقش مانی را
به شهد داده برودت طبیعت کافور
به مشگ داده رطوبت مزاج کسنی را
به دل محبت معشوق ره نمی یابد
که سد راه شود برف عهد قربی را
گذشته برف ز بس از سربنای جهان
نموده منزل قارون رواق کسری را
ز برف پنجه خور مانده آنچنان از کار
که در میانه کافور دست موتی را
ز برف ساخته استاد زمهریر سفید
چو سقف خانه نداف چرخ اعلی را
ز ضعف پرتو خورشید در میان سحاب
بسان نور بصر گشته چشم اعمی را
میان دوزخ تابان در استخوان مریض
فسردگی هوا لرزه ساخت حمی را
رسید کوتهی روز تا بدان غایت
که جای در دم صبح است شام اضحی را
خدنگ رستم اگر در کمان کشیده شود
هوای سرد ببندد محل مجری را
کنون طیور نسازند در چمن مسکن
زنار همچو سمندر کنند سکنی را
چو رفت گل ز چمن عندلیب گوشه گرفت
به زاغ و بوم فکندند امر شوری را
سخن به نصف خلافت رسید و مل نشنید
طلب ز مطرب و شاهد نمود فتوی را
سرود مطرب گفتا به راستی کز ما
کسی به سر نرساند طریق اولی را
صلاح عقل چنانست در چنین فصلی
که از شراب بشویی لباس تقوی را
ز باده بر در میخانه ها وضو سازی
به پای ساغر می افکنی مصلی را
از آن شراب کنی در قدح که مرد کند
اگر ز دور خورد بر مشام خنثی را
از آن شراب کنی در قدح که یاد صبا
ز فیض نگهت او روح داد عیسی را
از آن شراب کزو گر خیال جرعه کشد
چو نطفه روح دهد صورت هیولی را
از آن شراب که گر قطره ای به خاک چکید
کند درست عظام رمیم موتی را
هزار کوه غم از یکدگر فرو ریزد
در آن مقام که ظاهر کند تجلی را
نه زان شراب که انگور او شهید کند
شه سریر امامت علی موسی را
امام ثامن ضامن که روز بازپسین
به گوش خوف رساند ندای بشری را
امام ثامن ضامن که در شریعت حق
ز هفت مفتی صادق گرفته فتوی را
شهید خاک خراسان که گرد مرکب او
به جای نور بصر گشته چشم اعمی را
دیت ستان لب لعل زهر خورده اوست
زمردی که کند کور چشم افعی را
اگر ز ناف زمین حق بنای کعبه نهاد
زمین مشهد او کرد صدر دنیی را
به هر قدم که نهی در حریم روضه او
نهاده اند اقامت ریاض عقبی را
به ذوق تر ز کلیم اند نقش های گلیم
نموده جبهه هر خشت صد تجلی را
فروغ قبه خورشید شکل مرقد او
نموده بدر فروزنده چشم اعمی را
شعاع نور قنادیل او به هم شکند
طلیعه های کواکب سپهر اعلی را
چو حافظان حریمش کشیده اند سرود
نموده اند ترقی عقولی اولی را
ز حس جوهر و آواز و فکر تحریرش
نموده اند صور جوهر هیولی را
چو عندلیب به گلدسته های مسجد او
مؤذنان مترنم ستانده املی را
ز ذکر اشهد ان لا اله الا الله
به گوش خوف رسانیده بانگ بشری را
ز شوق طوف مزارش که عید شادی هاست
عروس نیمه شب از دست شسته حنی را
به ماه میل سر گنبدش رجوع کنند
جماعتی که پرستیده اند شعری را
ز زهد عاکف و سیار صحن روضه او
به ناز و منت گیرند من و سلوی را
به ارتقای مقام نفوس خدامش
نوید ذبح عظیم است کبش قربی را
فراخی نعمش با صفا بدل کرده
نزاع کاسه مجنون و سنگ لیلی را
وسیله شرف از عیدگاه او حجاج
به قدس و کعبه فرستند فطر و اضحی را
دو گوهه طرق و مشهد مقدس او
زنند طعنه به تقدیس قدس و رضوی را
آن دو کوه گران حلم کوه سنگی زاد
که یک نتیجه کبری بود دو صغری را
زهی امام که مفتاح باب مرحمتست
محبت تو رضای ملک تعالی را
چنانکه برگ بریزد ز تندباد خزان
محبت تو بریزد گناه کبری را
تو گر به روز قیامت شفیع خلق شوی
عذاب نیست پرستندگان عزی را
پی نتیجه اعمال حاکم محشر
اگر به خلد نویسد برات اجری را
به نزد مالک دوزخ روان کند رضوان
محبتت نکند گر نشانه مجری را
چو عکس آینه از بطن نطفه بنماید
اگر ز رای تو زیور دهند حبلی را
به هر گیاه که ابر سخات آب دهد
دهد به قاعده بار درخت طوبی را
هر آنکه خاک درت را به تاج و تخت دهد
کند معاوضه با تره من و سلوی را
ز بس عنایت عامت نموده مستغنی
ز حاجتی که به هم بوده اهل دنیا را
به نزد فهم چنان مدعا شود ظاهر
که احتیاج نیفتد به لفظ معنی را
به بوسه دیر؟ درت نقش شد کسی بیند
نیاز عرضه کند اشتیاق مانی را
غریب از حرکات سپهر مضطرب است
بر آستان تو یابد مگر تسلی را
تمام گشت به نی پاسخ کلیم از طور
که راند در ارنی بر زبان خود نی را
ز گفتن ارنی زان تو نی نمی شنوی
که از سخاوت بانون نیاوری یی را
ز لفظ آری با کوه اگر خطاب کنی
جواب نیست جز آری جواب آری را
شها کسی که به دل جای داده خصم تو را
به کعبه پهلوی مصحف نهادی عزی را
جماعتی نه موالی ز خصم آل نبی
همه گرفته به میراث دین خنثی را
زدند بیخ و بن مؤمنان به تیغ خلاف
نگاه هیچ نکردند صدق دعوی را
ز خلق سید و اشراف جوی خون راندند
به روضه تو گشادند دست دعوی را
بقیئه ای که نگشتند کشته از افلاس
فروختند به غربت دیار و مأوی را
شها فغان ز زمانی که اهل دانش او
ز فهم شعر ندانند غیر آری را
حدیث عیسی و افسانه را یکی دانند
ز نیشکر نشناسند شاخ کسنی را
درین زمانه بدان گونه شعر خوار شدست
که ننگ می شود از نام خویش شعری را
ولی ز پاکی نظمم به یمن مدحت تست
شرف به نظم روان جریر و اعشی را
غلام پیر «نظیری » درم خریده تست
توجهی که ببیند جمال مولی را
نماز مرده کند بر مدیح مرده دلان
به مدحت تو کند زنده روح اعشی را
چنان ثنای تو گوید که ذوق جایزه اش
زبان دهد به ته خاک معن و یحیی را
کنون که لب به شکایت گشوده ام خواهم
که نوشم از کف تو شربت تسلی را
چنان ثنای تو گویم که ذوق خواندن آن
دهد زبان بیان نقش های مانی را
چو خامه را به بنان رخصت جوار دهم
کند به معجزه کار عصای موسی را
چو صفحه را به سر کلک آشنا سازم
کنم بسان دبیر بهار انشی را
وگر غبار رهت رابه نوک خامه کنم
کنم چو دیده پر از نور میم املی را
وگر امیدی «نظیری » بر تو عرضه کنم
پر از مراد کنی دامن تمنی را
مراد دل به تو گفتم دگر تو می دانی
زبان من به دعا ختم کرد دعوی را
همیشه تا ز شب و روز امتیازی هست
درین جهان شب یلدا و روز اضحی را
صباح عید محبت نیاورد شب غم
شب عدوت نبیند صباح دنیی را
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۸ - این قصیده ایضا در استدعای صحت و بیان مدحت ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان بن بیرام خان گفته شده
مگر که صبح ز بالین آسمان برخاست
که او چو خاست غبار از دل جهان برخاست
محبتست که با درد شادکام نشست
اجابتست که با ضعف کامران برخاست
درین دو هفته به حق عطای صحت تو
گر آفتاب به کام دل از جهان برخاست
پی علاج تو عطار صبح را هر روز
درین ملالت و غم قفل از دکان برخاست
ز دیر یافتن صحت تنت خورشید
بر روی عیسی هر روز سر گران برخاست
صبا ز عارضه ات شمه ای به بستان گفت
چو کرد نامیه گوش از چمن فغان برخاست
بدیده نرگست از تن کشید بیماری
به جستجوی رخت رنگ از ارغوان برخاست
نسیم یافت سحر رتبت مسیحایی
از آنکه چون تو سبک روح و ناتوان برخاست
قضا تصدق بیماری تو می طلبد
پی نثار ز هر تن هزار جان برخاست
دعای صحت تو ذره ذره ام می کرد
ز جمله سوخته تر مغز استخوان برخاست
زبان ز شکر نبندم از اینکه عارض تو
چرا ز عارضه با کاهش و زیان برخاست
که در دو هفته مه از فربهی شود خورشید
ز بستر اول اگر زار و ناتوان برخاست
مگر مزور صحت دهند امروزت
که مرغ روح به پرواز از آشیان برخاست
فلک به سوی غذا خانه تو برد آتش
که شعله سحری عنبرین دخان برخاست
به ذوق آنکه مگس ران نعمت تو شود
صبا ز جیب چمن آستین فشان برخاست
حکیم دهر پی صحت تو از انجم
نهاده بر طبق شام ناردان برخاست
جهانیان گل و شکر کشند در آغوش
حکایتی مگرت از سر زبان برخاست
ز تب چو حسن تو افزود، شد عیان که چسان
به شعله رفت خلیل وز گلستان برخاست
سری به خرقه جهان برده بود در غم تو
که صبح دامن پر زر ز آستان برخاست
فغان ز خلق برآمد که خان خانانست
پی تصدق صحت درم فشان برخاست
عیار ناطقه عبدالرحیم خان که سخن
به نام او چو زر از سکه با نشان برخاست
ز فتح اوست چنان پر خروش خاطرها
که طفل را برحم بند از زبان برخاست
به جز سرای عطایش متاع خود نگشود
به هر دیار که آواز کاروان برخاست
اگر به مایده کاینات خوان آراست
هنوز منفعل از پیش میهمان برخاست
ایا مسیح مقالی که روز خدمت تو
ز شوق دل به عصای اجل توان برخاست
هنوز دولت تو شیرخواره بود که چرخ
به فکر کار تو چون دایه مهربان برخاست
به قصد مردمک چشم شیر شاخ گوزن
به دور عدل تو از سینه کمان برخاست
به یاد پاس تو سربرنداشت گر صد بار
قیامت از ته بالین پاسبان برخاست
سپهر جاه تو را طول و عرض می پیمود
ز هر طرف که ز جا خاست در میان برخاست
نسیم خشم تو بر هر که بی حجاب وزید
نقاب عصمتش از روی خاندان برخاست
ایا سپهر جنابی که اهل طاعت را
به درگه تو اجابت ز آستان برخاست
منم که پرورش روح می توانم داد
به شیر سینه که از مریم بیان برخاست
روایتست که شخصی در اشتیاق گهر
به خشگ ساختن بهر در جهان برخاست
ز بس که آب ز دریا به جهد برمی داشت
ز ساکنان وی از جهد او فغان برخاست
ز زیر آب گهر آن قدر برآوردند
که بر مراد دل خویش کامران برخاست
بدر نثاریت امروز من همان شخصم
که هرچه خواستم از بحر فکر آن برخاست
همیشه نخل قوی تا به تربیت گردد
چو با ضعیف نهالی ز بوستان برخاست
به خود ببال به صحت که نخلبند حیات
پی طراز تو با عمر جاودان برخاست
که او چو خاست غبار از دل جهان برخاست
محبتست که با درد شادکام نشست
اجابتست که با ضعف کامران برخاست
درین دو هفته به حق عطای صحت تو
گر آفتاب به کام دل از جهان برخاست
پی علاج تو عطار صبح را هر روز
درین ملالت و غم قفل از دکان برخاست
ز دیر یافتن صحت تنت خورشید
بر روی عیسی هر روز سر گران برخاست
صبا ز عارضه ات شمه ای به بستان گفت
چو کرد نامیه گوش از چمن فغان برخاست
بدیده نرگست از تن کشید بیماری
به جستجوی رخت رنگ از ارغوان برخاست
نسیم یافت سحر رتبت مسیحایی
از آنکه چون تو سبک روح و ناتوان برخاست
قضا تصدق بیماری تو می طلبد
پی نثار ز هر تن هزار جان برخاست
دعای صحت تو ذره ذره ام می کرد
ز جمله سوخته تر مغز استخوان برخاست
زبان ز شکر نبندم از اینکه عارض تو
چرا ز عارضه با کاهش و زیان برخاست
که در دو هفته مه از فربهی شود خورشید
ز بستر اول اگر زار و ناتوان برخاست
مگر مزور صحت دهند امروزت
که مرغ روح به پرواز از آشیان برخاست
فلک به سوی غذا خانه تو برد آتش
که شعله سحری عنبرین دخان برخاست
به ذوق آنکه مگس ران نعمت تو شود
صبا ز جیب چمن آستین فشان برخاست
حکیم دهر پی صحت تو از انجم
نهاده بر طبق شام ناردان برخاست
جهانیان گل و شکر کشند در آغوش
حکایتی مگرت از سر زبان برخاست
ز تب چو حسن تو افزود، شد عیان که چسان
به شعله رفت خلیل وز گلستان برخاست
سری به خرقه جهان برده بود در غم تو
که صبح دامن پر زر ز آستان برخاست
فغان ز خلق برآمد که خان خانانست
پی تصدق صحت درم فشان برخاست
عیار ناطقه عبدالرحیم خان که سخن
به نام او چو زر از سکه با نشان برخاست
ز فتح اوست چنان پر خروش خاطرها
که طفل را برحم بند از زبان برخاست
به جز سرای عطایش متاع خود نگشود
به هر دیار که آواز کاروان برخاست
اگر به مایده کاینات خوان آراست
هنوز منفعل از پیش میهمان برخاست
ایا مسیح مقالی که روز خدمت تو
ز شوق دل به عصای اجل توان برخاست
هنوز دولت تو شیرخواره بود که چرخ
به فکر کار تو چون دایه مهربان برخاست
به قصد مردمک چشم شیر شاخ گوزن
به دور عدل تو از سینه کمان برخاست
به یاد پاس تو سربرنداشت گر صد بار
قیامت از ته بالین پاسبان برخاست
سپهر جاه تو را طول و عرض می پیمود
ز هر طرف که ز جا خاست در میان برخاست
نسیم خشم تو بر هر که بی حجاب وزید
نقاب عصمتش از روی خاندان برخاست
ایا سپهر جنابی که اهل طاعت را
به درگه تو اجابت ز آستان برخاست
منم که پرورش روح می توانم داد
به شیر سینه که از مریم بیان برخاست
روایتست که شخصی در اشتیاق گهر
به خشگ ساختن بهر در جهان برخاست
ز بس که آب ز دریا به جهد برمی داشت
ز ساکنان وی از جهد او فغان برخاست
ز زیر آب گهر آن قدر برآوردند
که بر مراد دل خویش کامران برخاست
بدر نثاریت امروز من همان شخصم
که هرچه خواستم از بحر فکر آن برخاست
همیشه نخل قوی تا به تربیت گردد
چو با ضعیف نهالی ز بوستان برخاست
به خود ببال به صحت که نخلبند حیات
پی طراز تو با عمر جاودان برخاست
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - ایضا در مدح خان خانان بن بیرام خان واقعست
چو شمع سوز دلم عشق بر زبان انداخت
دگر نخواستی آتش مرا به جان انداخت
خرد ببوی معانی بخست چندانم
که بیخت خاکم و بیرون ز آستان انداخت
دم از فراق عزیزان نمی توانم زد
که از بلندترین پایه ام زمان انداخت
شب دراز نخوابم که شور احبابم
نمک به مردمک چشم خون فشان انداخت
به شاخ سدره ز مرغان خوش نوا بودم
جفای حادثه بر خاکم آشیان انداخت
هنوز سینه کنم پیش اگرچه شست قضا
خطا نکرد خدنگی که بر نشان انداخت
چه گویم از خم چوگان او خلاصی نیست
که هرکسم به کران دید در میان انداخت
درین مخاطره کس دست کس نمی گیرد
ز بحر بیهده ام موج بر کران انداخت
به فقر ساخته بودم فریب عشق مرا
به دست صد هوس مختلف عنان انداخت
به جام و مطربه گفتم وظیفه کافی نیست
ببایدم شد و ادرار بر مغان انداخت
جمال خدمت صاحب که شسته ام ز غرض
نظر به طمع نمی بایدم بر آن انداخت
به غیر هم نبرم التجا که گویندم
رسوم او بفلان بود بر فلان انداخت
به هر طریق دلم نقش بست دید خطا
بباید این ورق از اصل داستان انداخت
به جام جم ندهم آبرو که همت طبع
مرا سفینه به دریای بیکران انداخت
ثنا به زر نفروشم که لذت ورعم
ز عیش مدحت عبدالرحیم خان انداخت
ز ذکر دوست به گرمای حشر سیرابم
که در میانه کوثر مرا نشان انداخت
همین بس است سعادت که یار پرسش من
به خوش بیانی کلک گهرفشان انداخت
به این شرف که به تشریف خاصش ارزیدم
ز وجد خرقه چو پروانه مرغ خان انداخت
به خط و خلعت او چون مفاخرت نکنم؟
مرا به تربیت آوازه در جهان انداخت
بساط کهنه اگر روزگار برچیند
اساس تازه بسی طرح می توان انداخت
باو مدیح فرستادنم بدان ماند
که نخل میوه به دامان باغبان انداخت
به مجلسش چو رود مدح من چنان گویند
که دزد قیمت کالا به کاروان انداخت
سخن زیاده نباید سرود باید گفت
شکر به یاد لبت طوطی از دهان انداخت
به این قدر که «نظیری » سپاس نعمت گفت
پری مغز شکافش بر استخوان انداخت
بس این دعات که اعدات بی کمان افتند
چنان که دولت تو تیر بی کمان انداخت
دگر نخواستی آتش مرا به جان انداخت
خرد ببوی معانی بخست چندانم
که بیخت خاکم و بیرون ز آستان انداخت
دم از فراق عزیزان نمی توانم زد
که از بلندترین پایه ام زمان انداخت
شب دراز نخوابم که شور احبابم
نمک به مردمک چشم خون فشان انداخت
به شاخ سدره ز مرغان خوش نوا بودم
جفای حادثه بر خاکم آشیان انداخت
هنوز سینه کنم پیش اگرچه شست قضا
خطا نکرد خدنگی که بر نشان انداخت
چه گویم از خم چوگان او خلاصی نیست
که هرکسم به کران دید در میان انداخت
درین مخاطره کس دست کس نمی گیرد
ز بحر بیهده ام موج بر کران انداخت
به فقر ساخته بودم فریب عشق مرا
به دست صد هوس مختلف عنان انداخت
به جام و مطربه گفتم وظیفه کافی نیست
ببایدم شد و ادرار بر مغان انداخت
جمال خدمت صاحب که شسته ام ز غرض
نظر به طمع نمی بایدم بر آن انداخت
به غیر هم نبرم التجا که گویندم
رسوم او بفلان بود بر فلان انداخت
به هر طریق دلم نقش بست دید خطا
بباید این ورق از اصل داستان انداخت
به جام جم ندهم آبرو که همت طبع
مرا سفینه به دریای بیکران انداخت
ثنا به زر نفروشم که لذت ورعم
ز عیش مدحت عبدالرحیم خان انداخت
ز ذکر دوست به گرمای حشر سیرابم
که در میانه کوثر مرا نشان انداخت
همین بس است سعادت که یار پرسش من
به خوش بیانی کلک گهرفشان انداخت
به این شرف که به تشریف خاصش ارزیدم
ز وجد خرقه چو پروانه مرغ خان انداخت
به خط و خلعت او چون مفاخرت نکنم؟
مرا به تربیت آوازه در جهان انداخت
بساط کهنه اگر روزگار برچیند
اساس تازه بسی طرح می توان انداخت
باو مدیح فرستادنم بدان ماند
که نخل میوه به دامان باغبان انداخت
به مجلسش چو رود مدح من چنان گویند
که دزد قیمت کالا به کاروان انداخت
سخن زیاده نباید سرود باید گفت
شکر به یاد لبت طوطی از دهان انداخت
به این قدر که «نظیری » سپاس نعمت گفت
پری مغز شکافش بر استخوان انداخت
بس این دعات که اعدات بی کمان افتند
چنان که دولت تو تیر بی کمان انداخت
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۱۲ - این قصیده نیز بعد از معاودت مکه به احمدآباد گجرات در مدح شاهزاده همایون نژاد شاهزاده مراد گفته شده
پس از ادای طواف حج و رسوم عباد
به سیر عرصه گجراتم اتفاق افتاد
قبول جذبه آن آب و خاکم از کشتی
چو دست قابله از مهد برکنار نهاد
چنان به شوق خرامان شدم در آن کشور
که سوی حجله زیبا عروس، نوداماد
به هر رهی که چمیدم وزید باد امید
به هر دری که رسیدم، رسید بانگ گشاد
سپهر خواست که بختم به رفعتی برسد
ز دور چشمم بر قصر شهریار افتاد
هجوم بار ملک بود در شدم به میان
تلاش عام در آن بارگاه بارم داد
درآمدم به حریمی تمام حور و قصور
ز بوس و خنده گلستان ز جرعه نوش آباد
طرب نهاده درو بر سر طرب اسباب
فرح نهاده درو بر پی فرح بنیاد
طرب که رخت کشید اندرو برون نکشید
فرح که پای نهاد اندرو برون ننهاد
دگر نگشت جگرگوشه دربدر کان را
که خانه زان شرف آفتاب کرد آباد
زمانه بهر همین روز داشت عیشی را
که هر دو روز امانت به دیگری می داد
نثار عمر گرامی به رو نما آرند
شب امید جهان روز شادمانی داد
برات بخشش من خواست بر مراد دهد
به پیش منشی شب شام او نهاد مداد
شبی چو چشم عزیزان به روی هم روشن
غم زمانه نفهمیده چون دل آزاد
شبی دو دیده عشاق زو بارایش
ز خاک کنده معشوق برگرفته سواد
چو داد بخشی آن شب به یاد می آید
ز روشنایی دل نور می زند فریاد
در آن بساط چو بر خود مرا شعور نبود
ز دور دیده دانا دلی به من افتاد
به مهر گفت که ای زیب بخش مجمع انس
بیا بیا که وقت آمدی مبارک باد
نشاط مجلس و آیین جشن فروردیست
تو نیز جلوه آیین نظم خواهی داد
همین بگفت و دوید و هنوز پیدا بود
که شد غریو کزین قطره کرده دریا یاد
چنان به پایه دولت شدم شتاب زده
که چند بار سرم در مقام پا افتاد
ز بس که تیزبان بارگاه در رفتم
ادب ز پایه خود پای بر فراز نهاد
ز دلفریبی آیین و فر سلطانی
به گاه تهنیتم رسم سجده رفت از یاد
چو خوب رسم ادب را بجا نیاوردم
ندا رسید که ای روستای مادرزاد
بساط عرش و تکبر؟ تو را چه پیش آمد؟
حریم کعبه و غفلت؟ تو را چه حال افتاد؟
به دست شمع چو پروانه عطا دادند
درین بساط شبی بر سر قدم استاد
ز عندلیب شود شاخ گل غزلخوان تر
اگر وزد به گلستان ازین شبستان باد
جواب دادم و گفتم به جرم معذورم
که تا منم به چنین دولتی نگشتم شاد
به محفلی که دو قندیل ماه و خورشیدست
چراغ بخت ضعیفی چه نور خواهد داد؟
بر این نشاط و تماشا اگر نظر فکند
نسیم شانه کند گم به طره شمشاد
جهان چو روی شه آراستست و چشم مرا
نگاه بخت ضعیف است در حجاب رماد
شه خلاصه خدم یوسف ستاره حشم
همای سدره اقبال شاهزاده مراد
زمین چو صفحه تقویم پر ز خانه شود
اگر عدالت او سایه افکند به بلاد
قبای ملک بر اندازه دید بر قد او
نهاد فتنه کلاه از سر و کمر بگشاد
سخن به میکده از اعتدال او می رفت
شد از طبیعت مستان برون خیال فساد
ز بس که امن شد اندر زمان او عالم
به دام خوشه برآورد دانه صیاد
تمام خلق در ایام او غنی گشتند
حسد به مهر بدل گشت در دل حساد
چنان سلامت عهدش در اجل دربست
که حور خلد فشاند ز زلف گرد کساد
دل ولایت خسرو به وصل او مایل
چنان که خاطر شیرین به صحبت فرهاد
چو در شمایل او بنگرند فخر کنند
مکارم پدر و حسن سیرت اجداد
چو ماه بدر خرامان میانه انجم
میان حلقه روشن دلان مهرنژاد
تمام سال به ملکش نشاط و مهمانی
چو در عجم مه نوروز و در عرب اعیاد
کشیده سر به فلک همچو سرو آزاده
سران ملک سر افکنده پیش او منقاد
به رمز دلبری و رسم خسروی داده
تسلی دل جمع از الوف تا آحاد
به یک نگاه که از دور بر صف افکنده
نموده پایه هرکس به قدر استعداد
به پای قبه او پشت گرمی اقطاب
به روی سده او سرفرازی اوتاد
عساکرش همه از اولیا و از ابدال
مجاورش همه از سابقان و از افراد
همه به حرب و جدل لیک بر سبیل صلاح
همه به سیر و سفر لیک بر طریق رشاد
همیشه رخش وغا زیر ران به تیغ زدن
همیشه تیغ غزا بر میان به غزو و جهاد
ازو به بدرقه افراد خواسته همت
ازو به فاتحه اقطاب جسته استمداد
به بزم مملکتش عامل گرسنه قلم
به گرد سفره نگردد چو گربه زهاد
به صحن بارگهش شحنه و رییس و عسس
ستاده سجده به کف در خضوع و در اوراد
ز صبح تا به دم شام بر سر عالم
چو آفتاب زرافشان شده به دست جواد
ستاده بدره ببر خازنانش در تقسیم
نشسته نسخه به کف مادحانش در انشاد
رسانده روزی مقدور بیش از تقدیر
سپرده قسمت موجود پیش از ایجاد
دوباره سبعه الوان کشیده در هر روز
چون نزل سبع مثانی ز خوان سبع شداد
به شکل راتبه خواران دونان مه و خورشید
صباح و شام گرفته ز خوان او معتاد
طبق ز نقل کواکب گرفته زهره به دست
به شب نشین حریمش چو خوانچه ای افتاد
عروس کعبه که ام القرای آفاق است
وظیفه خواره او با قبیله و احفاد
ز ارض تا به سما چشم بر عنایت او
عیال جود وی آبای علوی و اولاد
به آب ساخته آتش ز عون مطبخ او
که برگرفته خلاف از میانه اضداد
ز بس ملایمت خلق او عجب نبود
که پر ز مغز شود از نوال او اجساد
به جای خون همه لعل و درر برون آید
به نیشتر رگ دست ار گشایدش فصاد
به تحت یک نظرش فصل صد خریف و ربیع
به ضمن یک سخنش جفر جامع و اعداد
زهی نتیجه لطف خدای عز وجل
معاند تو کند با خدای خویش عناد
عدو ز حلم تو بر خود چو بید می لرزد
در آستین صبوریست خنجر فولاد
تو همچو سرو به آزادگی مثل شده ای
اگر کج است فلک بد به راستی مرساد
تویی که بوده و نابوده جهان از تست
سخن درست بگفتیم هرچه باداباد
زهی به رشد تو چشم جهانیان روشن
خلیفه دو جهان را تویی مرید و مراد
ز شفقت جد و بابت بر اهل هر ملت
ام زمانه به یک رنگ کفر و ایمان زاد
طبیعت همه ابنای دهر ملحد شد
ولی ز فطنت تو بر طرف فتاد الحاد
وگرچه فضله ای از فاضلان جاهل عصر
به طمع جاه و غنا کرد مذهبی ایجاد
پس از حصول مرادات حال آن فاسد
مثل چو باغ ارم گشت و حسرت شداد
نخست روز که شد خلق آسمان و زمین
کتاب محمل مبدا شدند تا به معاد
به قابلیت هر جزو و کل نظر کردند
شتافتند به خدمت که بودت استعداد
اراده این که به صدر تو تربیت یابند
چو یافت رتبه تو لب گزید از استبعاد
نگاه کرد به بالا و سر فرود آورد
زمین فتاد به درگاه و آسمان استاد
ز روی صدق کنون در مقام بندگی اند
به هر که لطف تو بینند می کنند امداد
امید هست که احوال من شود روشن
کنون که بر سر من فر شهریار افتاد
خرد به کعبه چو رشدم همی نمود نمود
به عزم کعبه درگاه صاحبم ارشاد
چنان به جاذبه شوق خلیفه می بردم
که تر نمی شودم پای از شط بغداد
چنان به مرجع اخلاص خود شتابانم
که قرض خواه تنک مایه جانب میعاد
رفیق کس نشوم با توجهم همراه
بسیج ره نکنم با توکلم همزاد
اگر خزینه عالم به من فرو ریزند
درم خریده لطفم نمی شود آزاد
دری که مرجع اخلاص خویش ساخته ام
اگر خراب شود دل بر آن نهم بنیاد
صفای دل به ولی نعمتم خداداست
اگر طریقه ملت یکی است گر هفتاد
سخن که نگهت اخلاص از آن نمی آید
اگرچه نقش «نظیری »ست بر صحیفه مباد
اگر رفیق رهم زاد همتی سازی
به راحتم برسانی که آفتت مرساد
همیشه تا ببهارست خنده زن لب گل
مدام تا به خزانست تیغ زن دم باد
به بحر خاطر تو خنده موج زن بادا
به جوی جان عدو آب خنجر جلاد
به سیر عرصه گجراتم اتفاق افتاد
قبول جذبه آن آب و خاکم از کشتی
چو دست قابله از مهد برکنار نهاد
چنان به شوق خرامان شدم در آن کشور
که سوی حجله زیبا عروس، نوداماد
به هر رهی که چمیدم وزید باد امید
به هر دری که رسیدم، رسید بانگ گشاد
سپهر خواست که بختم به رفعتی برسد
ز دور چشمم بر قصر شهریار افتاد
هجوم بار ملک بود در شدم به میان
تلاش عام در آن بارگاه بارم داد
درآمدم به حریمی تمام حور و قصور
ز بوس و خنده گلستان ز جرعه نوش آباد
طرب نهاده درو بر سر طرب اسباب
فرح نهاده درو بر پی فرح بنیاد
طرب که رخت کشید اندرو برون نکشید
فرح که پای نهاد اندرو برون ننهاد
دگر نگشت جگرگوشه دربدر کان را
که خانه زان شرف آفتاب کرد آباد
زمانه بهر همین روز داشت عیشی را
که هر دو روز امانت به دیگری می داد
نثار عمر گرامی به رو نما آرند
شب امید جهان روز شادمانی داد
برات بخشش من خواست بر مراد دهد
به پیش منشی شب شام او نهاد مداد
شبی چو چشم عزیزان به روی هم روشن
غم زمانه نفهمیده چون دل آزاد
شبی دو دیده عشاق زو بارایش
ز خاک کنده معشوق برگرفته سواد
چو داد بخشی آن شب به یاد می آید
ز روشنایی دل نور می زند فریاد
در آن بساط چو بر خود مرا شعور نبود
ز دور دیده دانا دلی به من افتاد
به مهر گفت که ای زیب بخش مجمع انس
بیا بیا که وقت آمدی مبارک باد
نشاط مجلس و آیین جشن فروردیست
تو نیز جلوه آیین نظم خواهی داد
همین بگفت و دوید و هنوز پیدا بود
که شد غریو کزین قطره کرده دریا یاد
چنان به پایه دولت شدم شتاب زده
که چند بار سرم در مقام پا افتاد
ز بس که تیزبان بارگاه در رفتم
ادب ز پایه خود پای بر فراز نهاد
ز دلفریبی آیین و فر سلطانی
به گاه تهنیتم رسم سجده رفت از یاد
چو خوب رسم ادب را بجا نیاوردم
ندا رسید که ای روستای مادرزاد
بساط عرش و تکبر؟ تو را چه پیش آمد؟
حریم کعبه و غفلت؟ تو را چه حال افتاد؟
به دست شمع چو پروانه عطا دادند
درین بساط شبی بر سر قدم استاد
ز عندلیب شود شاخ گل غزلخوان تر
اگر وزد به گلستان ازین شبستان باد
جواب دادم و گفتم به جرم معذورم
که تا منم به چنین دولتی نگشتم شاد
به محفلی که دو قندیل ماه و خورشیدست
چراغ بخت ضعیفی چه نور خواهد داد؟
بر این نشاط و تماشا اگر نظر فکند
نسیم شانه کند گم به طره شمشاد
جهان چو روی شه آراستست و چشم مرا
نگاه بخت ضعیف است در حجاب رماد
شه خلاصه خدم یوسف ستاره حشم
همای سدره اقبال شاهزاده مراد
زمین چو صفحه تقویم پر ز خانه شود
اگر عدالت او سایه افکند به بلاد
قبای ملک بر اندازه دید بر قد او
نهاد فتنه کلاه از سر و کمر بگشاد
سخن به میکده از اعتدال او می رفت
شد از طبیعت مستان برون خیال فساد
ز بس که امن شد اندر زمان او عالم
به دام خوشه برآورد دانه صیاد
تمام خلق در ایام او غنی گشتند
حسد به مهر بدل گشت در دل حساد
چنان سلامت عهدش در اجل دربست
که حور خلد فشاند ز زلف گرد کساد
دل ولایت خسرو به وصل او مایل
چنان که خاطر شیرین به صحبت فرهاد
چو در شمایل او بنگرند فخر کنند
مکارم پدر و حسن سیرت اجداد
چو ماه بدر خرامان میانه انجم
میان حلقه روشن دلان مهرنژاد
تمام سال به ملکش نشاط و مهمانی
چو در عجم مه نوروز و در عرب اعیاد
کشیده سر به فلک همچو سرو آزاده
سران ملک سر افکنده پیش او منقاد
به رمز دلبری و رسم خسروی داده
تسلی دل جمع از الوف تا آحاد
به یک نگاه که از دور بر صف افکنده
نموده پایه هرکس به قدر استعداد
به پای قبه او پشت گرمی اقطاب
به روی سده او سرفرازی اوتاد
عساکرش همه از اولیا و از ابدال
مجاورش همه از سابقان و از افراد
همه به حرب و جدل لیک بر سبیل صلاح
همه به سیر و سفر لیک بر طریق رشاد
همیشه رخش وغا زیر ران به تیغ زدن
همیشه تیغ غزا بر میان به غزو و جهاد
ازو به بدرقه افراد خواسته همت
ازو به فاتحه اقطاب جسته استمداد
به بزم مملکتش عامل گرسنه قلم
به گرد سفره نگردد چو گربه زهاد
به صحن بارگهش شحنه و رییس و عسس
ستاده سجده به کف در خضوع و در اوراد
ز صبح تا به دم شام بر سر عالم
چو آفتاب زرافشان شده به دست جواد
ستاده بدره ببر خازنانش در تقسیم
نشسته نسخه به کف مادحانش در انشاد
رسانده روزی مقدور بیش از تقدیر
سپرده قسمت موجود پیش از ایجاد
دوباره سبعه الوان کشیده در هر روز
چون نزل سبع مثانی ز خوان سبع شداد
به شکل راتبه خواران دونان مه و خورشید
صباح و شام گرفته ز خوان او معتاد
طبق ز نقل کواکب گرفته زهره به دست
به شب نشین حریمش چو خوانچه ای افتاد
عروس کعبه که ام القرای آفاق است
وظیفه خواره او با قبیله و احفاد
ز ارض تا به سما چشم بر عنایت او
عیال جود وی آبای علوی و اولاد
به آب ساخته آتش ز عون مطبخ او
که برگرفته خلاف از میانه اضداد
ز بس ملایمت خلق او عجب نبود
که پر ز مغز شود از نوال او اجساد
به جای خون همه لعل و درر برون آید
به نیشتر رگ دست ار گشایدش فصاد
به تحت یک نظرش فصل صد خریف و ربیع
به ضمن یک سخنش جفر جامع و اعداد
زهی نتیجه لطف خدای عز وجل
معاند تو کند با خدای خویش عناد
عدو ز حلم تو بر خود چو بید می لرزد
در آستین صبوریست خنجر فولاد
تو همچو سرو به آزادگی مثل شده ای
اگر کج است فلک بد به راستی مرساد
تویی که بوده و نابوده جهان از تست
سخن درست بگفتیم هرچه باداباد
زهی به رشد تو چشم جهانیان روشن
خلیفه دو جهان را تویی مرید و مراد
ز شفقت جد و بابت بر اهل هر ملت
ام زمانه به یک رنگ کفر و ایمان زاد
طبیعت همه ابنای دهر ملحد شد
ولی ز فطنت تو بر طرف فتاد الحاد
وگرچه فضله ای از فاضلان جاهل عصر
به طمع جاه و غنا کرد مذهبی ایجاد
پس از حصول مرادات حال آن فاسد
مثل چو باغ ارم گشت و حسرت شداد
نخست روز که شد خلق آسمان و زمین
کتاب محمل مبدا شدند تا به معاد
به قابلیت هر جزو و کل نظر کردند
شتافتند به خدمت که بودت استعداد
اراده این که به صدر تو تربیت یابند
چو یافت رتبه تو لب گزید از استبعاد
نگاه کرد به بالا و سر فرود آورد
زمین فتاد به درگاه و آسمان استاد
ز روی صدق کنون در مقام بندگی اند
به هر که لطف تو بینند می کنند امداد
امید هست که احوال من شود روشن
کنون که بر سر من فر شهریار افتاد
خرد به کعبه چو رشدم همی نمود نمود
به عزم کعبه درگاه صاحبم ارشاد
چنان به جاذبه شوق خلیفه می بردم
که تر نمی شودم پای از شط بغداد
چنان به مرجع اخلاص خود شتابانم
که قرض خواه تنک مایه جانب میعاد
رفیق کس نشوم با توجهم همراه
بسیج ره نکنم با توکلم همزاد
اگر خزینه عالم به من فرو ریزند
درم خریده لطفم نمی شود آزاد
دری که مرجع اخلاص خویش ساخته ام
اگر خراب شود دل بر آن نهم بنیاد
صفای دل به ولی نعمتم خداداست
اگر طریقه ملت یکی است گر هفتاد
سخن که نگهت اخلاص از آن نمی آید
اگرچه نقش «نظیری »ست بر صحیفه مباد
اگر رفیق رهم زاد همتی سازی
به راحتم برسانی که آفتت مرساد
همیشه تا ببهارست خنده زن لب گل
مدام تا به خزانست تیغ زن دم باد
به بحر خاطر تو خنده موج زن بادا
به جوی جان عدو آب خنجر جلاد
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان بن بیرام خان هنگامی که بیلغار از گجرات به دارالسلطنه اگره آمده بودند و اول مداحی و ملازمت این چاکر بوده گفته شده
به عمر مژده که عیش ابد نثار آمد
شکفته رویی جاوید را مدار آمد
بتاخت در رگ جانها نشاط دیداری
که زود نشئه تر از باده در خمار آمد
نوید قاصد ازان زودتر به وصل کشید
که اشک شادیم از دیده در کنار آمد
خموش ای دل خون گشته چند بخروشی
نتیجه اثر ناله های زار آمد
دعا به عربده ره بر غم فراق گرفت
وصال دست و گریبان انتظار آمد
چو گل شکفته رخ و همچو غنچه خندان لب
به روزگاربشارت که نوبهار آمد
چو چاره سازی طاعت به جلوه گاه قبول
به صد مراد بهر گام کامگار آمد
به خوی ز چهره همی شست گرد غربت را
چو سیل تندر و آلوده غبار آمد
همان نشاط سفر کرده ای که می جستم
به پرسش دلم از گرد رهگذار آمد
بمانی ای دل پردرد کز تو آسودم
کمت مباد محبت که از تو کار آمد
دمید عشق به تخم سرشکم افسونی
که تا به خاک ره افشاندمش به بار آمد
غبار راه کسی بست سیل اشکم را
که عیب پوش تر از قدر و اعتبار آمد
کلیم مرتبه عبدالرحیم خان که کفش
مجسم از کرم آفریدگار آمد
زبان شکر شکن از نام خان خاناست
که با تصور او زهر خوشگوار آمد
جهان بگیرد و بخشد که نازشی نکند
ز کبریا کرمش را ز فخر عار آمد
به زنگ آینه خوبان کنند عرض جمال
به هر دیار که از مرکبش غبار آمد
ز شوق بخشش او بی دریغ لعل و گهر
ز بحر و کان به سر راه انتظار آمد
لباس عشرت نوروزی حسودش را
ز تیرگی شب غصه پود و تار آمد
برآمد از دهن شیر فتنه اقلیمی
ز بس که پنجه قهرش گلو فشار آمد
ایا سپهر رکابی که از عزیمت تو
زمین چو قطره سیماب بیقرار آمد
ز چار ماهه مساحت سمند سرکش تو
عجب مدان که به ده روز در کنار آمد
زمین ز صدمت سمش به یکدگر پیچید
به پیش دست و عنانت به زینهار آمد
در آن مصاف که از نخل تیغ خونخوارت
به جای میوه سر پردلان به بار آمد
شدند ضد هم اعضای خصم و بهر صلاح
میانه سر و تن تیغ آبدار آمد
زمین به شهپر روح القدس پناه برد
به فرق تیغ تو هرجا چو ذوالفقار آمد
به حمله تو ز جان بازماند صد فرسنگ
کسی که با تو به میدان کارزار آمد
چو نقش سکه ز سیمای زر نمودارست
که کیمیای رواج تواش عیار آمد
تو گر خراج ستانی ز ملک باکی نیست
چرا که دست تو چون ابر مایه دار آمد
چو کف به جود برآری کنار جوید مال
درم به دست تو چون موج در بحار آمد
به شاعران ز عطای تو بی وسیلت شعر
هزار گونه کرامت هزار بار آمد
به من ز نقد عطای تو آن نوال رسید
که دست رغبت من قاصر از شمار آمد
سپهر منزلتا کیمیای من هنرست
متاع غیر همان جنس اشتهار آمد
ز دهر قیمتم ار کم رسد ز قدر من است
که در شمار یکی بیش از هزار آمد
مرا بپرور کاول بهار تربیتست
که بوستان معانی من به بار آمد
سخن دراز «نظیری » و طبع آتش خو
دعا بگو که دگر وقت اختصار آمد
همیشه تا به ضیا فربهی دهد خورشید
به پهلوی مه نو کز سفر نزار آمد
تو ملک گیر و عدو سوز کز عزیمت تو
جهان امن در آغوش روزگار آمد
شکفته رویی جاوید را مدار آمد
بتاخت در رگ جانها نشاط دیداری
که زود نشئه تر از باده در خمار آمد
نوید قاصد ازان زودتر به وصل کشید
که اشک شادیم از دیده در کنار آمد
خموش ای دل خون گشته چند بخروشی
نتیجه اثر ناله های زار آمد
دعا به عربده ره بر غم فراق گرفت
وصال دست و گریبان انتظار آمد
چو گل شکفته رخ و همچو غنچه خندان لب
به روزگاربشارت که نوبهار آمد
چو چاره سازی طاعت به جلوه گاه قبول
به صد مراد بهر گام کامگار آمد
به خوی ز چهره همی شست گرد غربت را
چو سیل تندر و آلوده غبار آمد
همان نشاط سفر کرده ای که می جستم
به پرسش دلم از گرد رهگذار آمد
بمانی ای دل پردرد کز تو آسودم
کمت مباد محبت که از تو کار آمد
دمید عشق به تخم سرشکم افسونی
که تا به خاک ره افشاندمش به بار آمد
غبار راه کسی بست سیل اشکم را
که عیب پوش تر از قدر و اعتبار آمد
کلیم مرتبه عبدالرحیم خان که کفش
مجسم از کرم آفریدگار آمد
زبان شکر شکن از نام خان خاناست
که با تصور او زهر خوشگوار آمد
جهان بگیرد و بخشد که نازشی نکند
ز کبریا کرمش را ز فخر عار آمد
به زنگ آینه خوبان کنند عرض جمال
به هر دیار که از مرکبش غبار آمد
ز شوق بخشش او بی دریغ لعل و گهر
ز بحر و کان به سر راه انتظار آمد
لباس عشرت نوروزی حسودش را
ز تیرگی شب غصه پود و تار آمد
برآمد از دهن شیر فتنه اقلیمی
ز بس که پنجه قهرش گلو فشار آمد
ایا سپهر رکابی که از عزیمت تو
زمین چو قطره سیماب بیقرار آمد
ز چار ماهه مساحت سمند سرکش تو
عجب مدان که به ده روز در کنار آمد
زمین ز صدمت سمش به یکدگر پیچید
به پیش دست و عنانت به زینهار آمد
در آن مصاف که از نخل تیغ خونخوارت
به جای میوه سر پردلان به بار آمد
شدند ضد هم اعضای خصم و بهر صلاح
میانه سر و تن تیغ آبدار آمد
زمین به شهپر روح القدس پناه برد
به فرق تیغ تو هرجا چو ذوالفقار آمد
به حمله تو ز جان بازماند صد فرسنگ
کسی که با تو به میدان کارزار آمد
چو نقش سکه ز سیمای زر نمودارست
که کیمیای رواج تواش عیار آمد
تو گر خراج ستانی ز ملک باکی نیست
چرا که دست تو چون ابر مایه دار آمد
چو کف به جود برآری کنار جوید مال
درم به دست تو چون موج در بحار آمد
به شاعران ز عطای تو بی وسیلت شعر
هزار گونه کرامت هزار بار آمد
به من ز نقد عطای تو آن نوال رسید
که دست رغبت من قاصر از شمار آمد
سپهر منزلتا کیمیای من هنرست
متاع غیر همان جنس اشتهار آمد
ز دهر قیمتم ار کم رسد ز قدر من است
که در شمار یکی بیش از هزار آمد
مرا بپرور کاول بهار تربیتست
که بوستان معانی من به بار آمد
سخن دراز «نظیری » و طبع آتش خو
دعا بگو که دگر وقت اختصار آمد
همیشه تا به ضیا فربهی دهد خورشید
به پهلوی مه نو کز سفر نزار آمد
تو ملک گیر و عدو سوز کز عزیمت تو
جهان امن در آغوش روزگار آمد
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۱۷ - ایضا در مدح ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان واقعست
چنان ز دقتم اندیشه تنگ میدان شد
که لفظ و معنیم از طبع روی گردان شد
به نردبان سخن پای فکرتم درماند
که برشوم به سوی پایه ای که نتوان شد
سمند عرصه اندیشه ام گمان نبری
کزین سبب که حرون گشت سست جولان شد
سخن ز پایه خود برتری همی طلبید
چو آستانه طبعم بدید حیران شد
دهان چشمه بینباشتم ز بی میلی
دمی که دست زد خضر آب حیوان شد
بود چکیده مغز خرد جواهر من
نه قطره ای که حرج در گلوی نیسان شد
طلوع اول کیفیت کمال من است
سخن که نشئه ترکیب چار ارکان شد
ز بیم دقت و اصلاح مفسدان سخن
هزار گو هر معنی نصیب نسیان شد
ز گفت وگوی کسان خاطرم چنان بگرفت
که لفظ بر قد معنی طلسم و زندان شد
گلست خاطر معنی پذیر من گویی
که تا وزید نسیمی برو پریشان شد
به گرم و سرد تموز و خزان نمی سازم
که سینه تا به لب از معنیم گلستان شد
زبان بخایم و نظمی نیاورم به زبان
که پیش نظم کسان بایدم پشیمان شد
کند نزول ز معراج خاطرم سخنی
که ناسخ همه گفتارها چو قرآن شد
هزار شکر که هرگز نبوده بر خوانم
نواله ای که خجل بایدم ز مهمان شد
به وقت دعوت افطار مریم نطقم
هزار معجز عیسی طفیلی خوان شد
دهد بلندی فطرت به کار دشواری
که سهل داند هر مشکلی که آسان شد
به طعنه چند ز یاران مهربان شنوم
که شاخ سبز نگردید و باغ ویران شد
در آن بهار ز باغم چه طرف بربستم
که باردار درختان و میوه الوان شد
شراب من که به جام و سبو نمی گنجد
بریزم و نفروشم که سخت ارزان شد
در خزینه خاطر به غیر نگشایم
که وقت همت صاحب ذخیره کان شد
کند صدف بغل گوش تا گریبان پر
که در نثار لب از نام خان خانان شد
زهی سحاب بنانی که دفتر فرمان
ز رشحه قلمت چشمه سار حیوان شد
تو را جهان به نشان وکالت ارزانی
ستاره ایست نگینت که قطب دوران شد
ز شوق نام تو از صفحه بگذرد تحریر
ز خاتم تو نشان تا قفای فرمان شد
ته مثال به نام تو تا مزین گشت
ز فخر نام تو عنوان نامه پایان شد
تو آسمانی و هر رتبه فرع رتبه تست
به خود بناز که کیوان هم از تو کیوان شد
چه شد که خامه به دستت گرفت جای سنان؟
عصا به دست شبان چوب بود ثعبان شد
صلاح کار نکو شد سپهر ذات تو را
که از ملمع کوتاه ملک عریان شد
که زیب مملکت خویش در تو می پوشد
سری که دایره عالمش گریبان شد
تواضعیست تو را ملک خواستن ورنه
به حکمت این فلک پایدار گردان شد
ز سهم خنجر گوهر نثار هندی تست
که غرق خون جگر کوه در بدخشان شد
ز بیم نعل شرربار رخش سرکش تست
که شعله در جگر سنگ خاره پنهان شد
کجا که مرکب عزم تو رو به فتح آورد
هزار سد سکندر غبار میدان شد
تبارک الله ازان بادپای عالم گرد
که زین او به مثل مسند سلیمان شد
فلک ز حمله او چون زمین به پشت افتاد
زمین ز شیهه او چون سپهر گردان شد
گهی که تیز شد از باد حمله آتش او
برون ز چار جدار چهار ارکان شد
ز چابکی سوی مقصد بدان شتاب رسید
که منزلی پس از آن سایه اش نمایان شد
خیال شب به سخای تو ماجرایی داشت
که کار من ز تو خواهد چگونه سامان شد
ز شرح جود تو گفتم رقم کنم سخنی
اناملم به سر صفحه گوهر افشان شد
قیاس حوصله با رشحه گفتگو کردم
درون خانه موری هزار طوفان شد
سحاب بخششت اندر ضمیر من بگذشت
لبالب از در سیراب بحر عمان شد
کنون به کاوش لطف تو حاجتست مرا
وگرنه خاطر من بحر و باطنم کان شد
به داده کرم از من نظر دریغ مدار
گر احتیاج نماند آرزو فراوان شد
خجل ز بخشش و الطاف گشته ام اما
چه سازم از تو تسلی به هیچ نتوان شد
همیشه فیض رسان با همچو ابر بهار
که بر گل تو «نظیری » هزاردستان شد
که لفظ و معنیم از طبع روی گردان شد
به نردبان سخن پای فکرتم درماند
که برشوم به سوی پایه ای که نتوان شد
سمند عرصه اندیشه ام گمان نبری
کزین سبب که حرون گشت سست جولان شد
سخن ز پایه خود برتری همی طلبید
چو آستانه طبعم بدید حیران شد
دهان چشمه بینباشتم ز بی میلی
دمی که دست زد خضر آب حیوان شد
بود چکیده مغز خرد جواهر من
نه قطره ای که حرج در گلوی نیسان شد
طلوع اول کیفیت کمال من است
سخن که نشئه ترکیب چار ارکان شد
ز بیم دقت و اصلاح مفسدان سخن
هزار گو هر معنی نصیب نسیان شد
ز گفت وگوی کسان خاطرم چنان بگرفت
که لفظ بر قد معنی طلسم و زندان شد
گلست خاطر معنی پذیر من گویی
که تا وزید نسیمی برو پریشان شد
به گرم و سرد تموز و خزان نمی سازم
که سینه تا به لب از معنیم گلستان شد
زبان بخایم و نظمی نیاورم به زبان
که پیش نظم کسان بایدم پشیمان شد
کند نزول ز معراج خاطرم سخنی
که ناسخ همه گفتارها چو قرآن شد
هزار شکر که هرگز نبوده بر خوانم
نواله ای که خجل بایدم ز مهمان شد
به وقت دعوت افطار مریم نطقم
هزار معجز عیسی طفیلی خوان شد
دهد بلندی فطرت به کار دشواری
که سهل داند هر مشکلی که آسان شد
به طعنه چند ز یاران مهربان شنوم
که شاخ سبز نگردید و باغ ویران شد
در آن بهار ز باغم چه طرف بربستم
که باردار درختان و میوه الوان شد
شراب من که به جام و سبو نمی گنجد
بریزم و نفروشم که سخت ارزان شد
در خزینه خاطر به غیر نگشایم
که وقت همت صاحب ذخیره کان شد
کند صدف بغل گوش تا گریبان پر
که در نثار لب از نام خان خانان شد
زهی سحاب بنانی که دفتر فرمان
ز رشحه قلمت چشمه سار حیوان شد
تو را جهان به نشان وکالت ارزانی
ستاره ایست نگینت که قطب دوران شد
ز شوق نام تو از صفحه بگذرد تحریر
ز خاتم تو نشان تا قفای فرمان شد
ته مثال به نام تو تا مزین گشت
ز فخر نام تو عنوان نامه پایان شد
تو آسمانی و هر رتبه فرع رتبه تست
به خود بناز که کیوان هم از تو کیوان شد
چه شد که خامه به دستت گرفت جای سنان؟
عصا به دست شبان چوب بود ثعبان شد
صلاح کار نکو شد سپهر ذات تو را
که از ملمع کوتاه ملک عریان شد
که زیب مملکت خویش در تو می پوشد
سری که دایره عالمش گریبان شد
تواضعیست تو را ملک خواستن ورنه
به حکمت این فلک پایدار گردان شد
ز سهم خنجر گوهر نثار هندی تست
که غرق خون جگر کوه در بدخشان شد
ز بیم نعل شرربار رخش سرکش تست
که شعله در جگر سنگ خاره پنهان شد
کجا که مرکب عزم تو رو به فتح آورد
هزار سد سکندر غبار میدان شد
تبارک الله ازان بادپای عالم گرد
که زین او به مثل مسند سلیمان شد
فلک ز حمله او چون زمین به پشت افتاد
زمین ز شیهه او چون سپهر گردان شد
گهی که تیز شد از باد حمله آتش او
برون ز چار جدار چهار ارکان شد
ز چابکی سوی مقصد بدان شتاب رسید
که منزلی پس از آن سایه اش نمایان شد
خیال شب به سخای تو ماجرایی داشت
که کار من ز تو خواهد چگونه سامان شد
ز شرح جود تو گفتم رقم کنم سخنی
اناملم به سر صفحه گوهر افشان شد
قیاس حوصله با رشحه گفتگو کردم
درون خانه موری هزار طوفان شد
سحاب بخششت اندر ضمیر من بگذشت
لبالب از در سیراب بحر عمان شد
کنون به کاوش لطف تو حاجتست مرا
وگرنه خاطر من بحر و باطنم کان شد
به داده کرم از من نظر دریغ مدار
گر احتیاج نماند آرزو فراوان شد
خجل ز بخشش و الطاف گشته ام اما
چه سازم از تو تسلی به هیچ نتوان شد
همیشه فیض رسان با همچو ابر بهار
که بر گل تو «نظیری » هزاردستان شد
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۲۱ - ایضا این قصیده در مدح ابوالمظفر جلال الدین هنگام فتح قلعه اسیر گفته شده
چو رو به برج شرف کرد آفتاب منیر
دمید فاتحه فتح بر حصار اسیر
مه میر جلالی به فر فروردین
در امن گاه ممالک شد انبساط پذیر
ز لهو بی خردان عز سلطنت می رفت
نگاهداشت ملک حرمت کلاه و سریر
چها ز رحم نمودند بندگانش آزاد
ملوک زاده ز زندان و گنج از زنجیر
به پشته ها زر و تل ها درم برآوردند
به کوه زد نظر شاه گوییا اکسیر
بیان فتح اسیر از قیاس بیرونست
نخست قصه مالی گرت کنم تقریر
چو نردبان عقول و هواس را بستند
که برشوند به دیوار او پی تسخیر
ز بس گرانی اندیشه پایه ها بشکست
قضای رفته بیفتاد بر سر تدبیر
نظر به سلسله ممکنات افکندند
جدار قلعه مهین بود و پای مور قصیر
نمی رسید کمندی هم از سر شب و روز
پی صعود گرفتند طره شبگیر
بدان جدار دویدند چون هوس به دماغ
در آن حصار خزیدند همچو سر به ضمیر
ز پخته کوشی هشیار و خام نوشی مست
ز خلق کشته روان بود خون به رنگ عصیر
کشید قلعه مالی گر از نهیب فغان
که چیست جنگ و عداوت به این ضعیف صغیر
اگر به دعوی تخت و خزینه آمده اید
صغیر را نگرفتست کس به جرم کبیر
ز من گرفته به ناحق نعیم دنیا را
کنون عقوبتش افکنده در بلای سعیر
ز توپ و ضرب زن آتشکده ست مریخش
نشسته بر سر آتشکده چو راهب پیر
دلیر بود به خون ریز خصم و می گفتم
که آخرش به عقوبت شوند دامن گیر
تنور برج به باروت و نفت تافته بود
خبر نداشت که خاکش به خون کنند خمیر
نخست روز که نامش اسیر می کردند
به دل گذشت که این نام می کند تأثیر
ز شرح حال هم آشفته اند سکانش
که مشرفند درو بر صحیفه تقدیر
خدنگ تفرقه از هر طرف به صید آمد
سپه که پره زد و در حصار شد نخبیر
چو این نوید شنیدند پردلان دادند
عنان به جودت عقل و جلادت تدبیر
به یک اشاره عدو را به حضرت آوردند
چنانکه موی نجنبید بر مشار و مشیر
به بارگاه خلافت سر سجودآورد
به رخ غبار خطا بر جبین خوی تقصیر
به عجز گفت که اینک من و نگین و کلاه
به رمز گفت که این قلعه و قلیل و کثیر
در آن مقام که آید به جزر و مد دریا
هنر چه مایه تواند نمود موج غدیر
به قابلیت او شاه دید و خندان گفت
که ای مشام بزرگی و سلطنت را سیر
تو تنگ حوصله و ملک را نواله بزرگ
نه در خور سر منقار تست این انجیر
به کوزه بوم و بر ملک سبز نتوان داشت
گذار گلشن و صحرا به بحر و ابر مطیر
بشو به آب شفاعت دل اسیران را
ز لوث ذلتشان ده حصار را تطهیر
زمین حکم ببوسید و بی درنگ نوشت
به آن گروه که اینست امر و نیست گزیر
چو این پیام سوی حارسان قلعه رسید
ز فهم کج همه رفتند در غریو و نفیر
همه به کار خروشان چو مرغ بی هنگام
ولیک مات چو شطرنجیان بی تدبیر
چو بخت بد کند از خانه دور صاحب را
ز پی به نوحه کشد سگ فغان و مرغ صفیر
پس از همه غرض و خواست یافتند امان
به ملک و مال و رعیت به نام و ننگ امیر
اگرچه رحمت شه پیر را جوان می کرد
جوان ز هول بیابان همی رسیدی پیر
نمود کشوری از عالم مثال نشان
ز جان اثر نه و بازار و خانه پر تصویر
بزیر باریکی مانده بود تنگ نفس
ز حمل مال یکی گشته بود شادی میر
ز بس که گشت گران اجرت کشیدن مال
گدای شهر غنی گشت و مالدار فقیر
همه خراب ز کردار خویش و شه به فسون
که چون کند دل ویران این همه تعمیر
همه ز اختر خود در وبال و داور خلق
چو آفتاب بر اوج شرف نهاده سریر
خلیفه به سزا شاه اکبر غازی
بصیر غیب نظر مالک فرشته دبیر
هر آن مثال که طغراش نام او نبود
درست نیست بسان نماز بی تکبیر
کنون به پشت کند مرغ بر هوا پرواز
که پادشاه سلیمان و آصف است وزیر
زهی به سلطنت و عدل بی عدیل و مثال
خهی به مکرمت و رحم بی شبیه و نظیر
محبت تو در اجزای آفرینش دهر
چو روغنست نهان گشته در طبیعت شیر
چگونه مهر تو بیرون رود ز آب و گلی
که کرده است چهل سال رحمتش تخمیر
تو داد معدلت و رحم داده ای به کمال
به کار دولت تو کس نمی کند تقصیر
ز ذوق بوالعجبی های نقش قدرت تو
دمی نمی نهد از دست خامه را تقدیر
قضا تو را ز پی کارنامه می دارد
که همچو نقش تو دیگر نمی شود تصویر
لباس مفلسی از فربهی نعمت تو
چنان پرست که سوزن نمی رود به حریر
ابا نمودن طبع تو از خیال فساد
برون ز قالب شیطان کشید نفس شریر
جهان به حرص و هوا هر بنا که طرح انداخت
کند خراب که تو خوب می کنی تعمیر
قضا نطق نزند هر کجا که فرمان را
به عزل ونصب تو باشد تصرف و تغییر
تو اصل راحت و آسایشی که عالم را
ز هرچه هست گزیرست و از تو نیست گزیر
خیال بد نکند کس که در ره دل و گوش
نشانده حزم تو در هر قدم هزار خبیر
جهان ستان ملکا، شه نشان خداوندا
که عالمست ز امن تو بر فراش حریر
ز هرچه در همه ملکست از تو می خواهم
دهی و کلبه امنی و یک دو پار حصیر
ازین گذشته سر جرأتی دگر دارم
که وقت فرصت خاصان فتاده در تأخیر
من و رفیقی ز ابنای من ز ملک عراق
به گرم و سرد تموز و خزان شدیم مسیر
دو مرغ بودیم آورده سوی هند پناه
ز کید مشتری و دام ماه و آفت تیر
قضای بد سوی کشمیرش از هوا انداخت
مگر کشید در آن بوم بی مقام صفیر
اسیر بند تو گردید و خلق می گویند
به عندلیب چمن درخورست نی زنجیر
به نیکی و به بدی از ازل قلم رفتست
ببخش جرم غنی را به التماس فقیر
گرسنه است به دریوزه شفاعت من
خطای نظم من و جرم او شهابپذیر
ز عرض حال «نظیری » نگاه عفو مپوش
که همچو لطف تواش نیست در زمانه نظیر
چه دست ریس سزای تو روزگار آرد
که رشته ای به سر دوک می تند بر خیر
همیشه تا به مدارا و رفق نیکویان
دل رمیده دشمن کنند صید و اسیر
جمال دولت تو دلفریب صیادی
که هر که چشم بدوزد برو به خیر اخیر
سرش به حلقه امید بند گردانند
عطا و لطف تو آن آهوان آهوگیر
دمید فاتحه فتح بر حصار اسیر
مه میر جلالی به فر فروردین
در امن گاه ممالک شد انبساط پذیر
ز لهو بی خردان عز سلطنت می رفت
نگاهداشت ملک حرمت کلاه و سریر
چها ز رحم نمودند بندگانش آزاد
ملوک زاده ز زندان و گنج از زنجیر
به پشته ها زر و تل ها درم برآوردند
به کوه زد نظر شاه گوییا اکسیر
بیان فتح اسیر از قیاس بیرونست
نخست قصه مالی گرت کنم تقریر
چو نردبان عقول و هواس را بستند
که برشوند به دیوار او پی تسخیر
ز بس گرانی اندیشه پایه ها بشکست
قضای رفته بیفتاد بر سر تدبیر
نظر به سلسله ممکنات افکندند
جدار قلعه مهین بود و پای مور قصیر
نمی رسید کمندی هم از سر شب و روز
پی صعود گرفتند طره شبگیر
بدان جدار دویدند چون هوس به دماغ
در آن حصار خزیدند همچو سر به ضمیر
ز پخته کوشی هشیار و خام نوشی مست
ز خلق کشته روان بود خون به رنگ عصیر
کشید قلعه مالی گر از نهیب فغان
که چیست جنگ و عداوت به این ضعیف صغیر
اگر به دعوی تخت و خزینه آمده اید
صغیر را نگرفتست کس به جرم کبیر
ز من گرفته به ناحق نعیم دنیا را
کنون عقوبتش افکنده در بلای سعیر
ز توپ و ضرب زن آتشکده ست مریخش
نشسته بر سر آتشکده چو راهب پیر
دلیر بود به خون ریز خصم و می گفتم
که آخرش به عقوبت شوند دامن گیر
تنور برج به باروت و نفت تافته بود
خبر نداشت که خاکش به خون کنند خمیر
نخست روز که نامش اسیر می کردند
به دل گذشت که این نام می کند تأثیر
ز شرح حال هم آشفته اند سکانش
که مشرفند درو بر صحیفه تقدیر
خدنگ تفرقه از هر طرف به صید آمد
سپه که پره زد و در حصار شد نخبیر
چو این نوید شنیدند پردلان دادند
عنان به جودت عقل و جلادت تدبیر
به یک اشاره عدو را به حضرت آوردند
چنانکه موی نجنبید بر مشار و مشیر
به بارگاه خلافت سر سجودآورد
به رخ غبار خطا بر جبین خوی تقصیر
به عجز گفت که اینک من و نگین و کلاه
به رمز گفت که این قلعه و قلیل و کثیر
در آن مقام که آید به جزر و مد دریا
هنر چه مایه تواند نمود موج غدیر
به قابلیت او شاه دید و خندان گفت
که ای مشام بزرگی و سلطنت را سیر
تو تنگ حوصله و ملک را نواله بزرگ
نه در خور سر منقار تست این انجیر
به کوزه بوم و بر ملک سبز نتوان داشت
گذار گلشن و صحرا به بحر و ابر مطیر
بشو به آب شفاعت دل اسیران را
ز لوث ذلتشان ده حصار را تطهیر
زمین حکم ببوسید و بی درنگ نوشت
به آن گروه که اینست امر و نیست گزیر
چو این پیام سوی حارسان قلعه رسید
ز فهم کج همه رفتند در غریو و نفیر
همه به کار خروشان چو مرغ بی هنگام
ولیک مات چو شطرنجیان بی تدبیر
چو بخت بد کند از خانه دور صاحب را
ز پی به نوحه کشد سگ فغان و مرغ صفیر
پس از همه غرض و خواست یافتند امان
به ملک و مال و رعیت به نام و ننگ امیر
اگرچه رحمت شه پیر را جوان می کرد
جوان ز هول بیابان همی رسیدی پیر
نمود کشوری از عالم مثال نشان
ز جان اثر نه و بازار و خانه پر تصویر
بزیر باریکی مانده بود تنگ نفس
ز حمل مال یکی گشته بود شادی میر
ز بس که گشت گران اجرت کشیدن مال
گدای شهر غنی گشت و مالدار فقیر
همه خراب ز کردار خویش و شه به فسون
که چون کند دل ویران این همه تعمیر
همه ز اختر خود در وبال و داور خلق
چو آفتاب بر اوج شرف نهاده سریر
خلیفه به سزا شاه اکبر غازی
بصیر غیب نظر مالک فرشته دبیر
هر آن مثال که طغراش نام او نبود
درست نیست بسان نماز بی تکبیر
کنون به پشت کند مرغ بر هوا پرواز
که پادشاه سلیمان و آصف است وزیر
زهی به سلطنت و عدل بی عدیل و مثال
خهی به مکرمت و رحم بی شبیه و نظیر
محبت تو در اجزای آفرینش دهر
چو روغنست نهان گشته در طبیعت شیر
چگونه مهر تو بیرون رود ز آب و گلی
که کرده است چهل سال رحمتش تخمیر
تو داد معدلت و رحم داده ای به کمال
به کار دولت تو کس نمی کند تقصیر
ز ذوق بوالعجبی های نقش قدرت تو
دمی نمی نهد از دست خامه را تقدیر
قضا تو را ز پی کارنامه می دارد
که همچو نقش تو دیگر نمی شود تصویر
لباس مفلسی از فربهی نعمت تو
چنان پرست که سوزن نمی رود به حریر
ابا نمودن طبع تو از خیال فساد
برون ز قالب شیطان کشید نفس شریر
جهان به حرص و هوا هر بنا که طرح انداخت
کند خراب که تو خوب می کنی تعمیر
قضا نطق نزند هر کجا که فرمان را
به عزل ونصب تو باشد تصرف و تغییر
تو اصل راحت و آسایشی که عالم را
ز هرچه هست گزیرست و از تو نیست گزیر
خیال بد نکند کس که در ره دل و گوش
نشانده حزم تو در هر قدم هزار خبیر
جهان ستان ملکا، شه نشان خداوندا
که عالمست ز امن تو بر فراش حریر
ز هرچه در همه ملکست از تو می خواهم
دهی و کلبه امنی و یک دو پار حصیر
ازین گذشته سر جرأتی دگر دارم
که وقت فرصت خاصان فتاده در تأخیر
من و رفیقی ز ابنای من ز ملک عراق
به گرم و سرد تموز و خزان شدیم مسیر
دو مرغ بودیم آورده سوی هند پناه
ز کید مشتری و دام ماه و آفت تیر
قضای بد سوی کشمیرش از هوا انداخت
مگر کشید در آن بوم بی مقام صفیر
اسیر بند تو گردید و خلق می گویند
به عندلیب چمن درخورست نی زنجیر
به نیکی و به بدی از ازل قلم رفتست
ببخش جرم غنی را به التماس فقیر
گرسنه است به دریوزه شفاعت من
خطای نظم من و جرم او شهابپذیر
ز عرض حال «نظیری » نگاه عفو مپوش
که همچو لطف تواش نیست در زمانه نظیر
چه دست ریس سزای تو روزگار آرد
که رشته ای به سر دوک می تند بر خیر
همیشه تا به مدارا و رفق نیکویان
دل رمیده دشمن کنند صید و اسیر
جمال دولت تو دلفریب صیادی
که هر که چشم بدوزد برو به خیر اخیر
سرش به حلقه امید بند گردانند
عطا و لطف تو آن آهوان آهوگیر
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان در نوروز فرسی گفته شده است
ز سال و ماه نوم بیش رنجه شد دل تنگ
که تنگدست به نوروز و عید دارد جنگ
ندانمت به کدامین طریق پیش آیم
که پای شوق نیاید هزار جا بر سنگ
شب فراق تو چندین جگر خراشیدم
که همچو لاله سیه گشت ناخنم بر سنگ
کدام وصل همه بیم فرقتست و عتاب
ز قرب خدمت تو بر جبین ندارم رنگ
تمام عمر ز اندیشه جان به لب آرم
که جا کنم به دلت از چه حیله و نیرنگ
دلی که کعبه به پاکی او قسم می خورد
ز فکر بیهده کردم کلیسیای فرنگ
نشاط خاطرم انده در آستین دارد
به زیر صیقل از آیینه ام بروید زنگ
ز عشق ناکس دیدار درد گفتارم
نبودی ار به جهان نام من نبودی ننگ
همین سفینه عشقست جای آسایش
برون نهی چو ازو پای قلزمست و نهنگ
نسیم بادیه شوق مستییی دارد
که راه رفتن خود را سماع داند لنگ
به پای شوق ره هجر یک دو گام نبود
حدیث بی جگران بود وادی و فرسنگ
حذر کنید تماشاییان که در کویش
جنون به سایه دیوار داردم در جنگ
ز زخم های وصال و جدایی تو مرا
هزار نغمه دردست زیر پرده چو چنگ
کدام صوت اثر بیش در دلت دارد
به من بگو که کنم ناله در همان آهنگ
دمی بپرس ز حالم که فکر مدح کسی
کند چو عشق تو بازی به دانش و فرهنگ
سپهر مرتبه عبدالرحیم خان کز قدر
فرو کشد مه نو را ز گوشه او رنگ
چو تیغ و آینه یک رو به نزد دشمن و دوست
به مهر و کینش نگنجیده حیله و نیرنگ
ز بس درستی عهدش عجب نباشد اگر
برون رود دگر آشفتگی ز هفت اورنگ
زهی محل ثباتی جهان ذات تو را
که چون سپهر و زمین اندروست دانش و هنگ
به عهد پاس تو تعویذ گوسفند و شبان
ز دست و پنجه گرگست و ناخنان پلنگ
به هر دیار که لطف تو صیقلی باشد
در آن دیار به جوهر شود فروخته زنگ
صریر کلک تو در ساز مملکت داری
چو مطربان تو خارج نمی کنند آهنگ
به راه وعده پی زود دیدن خواهش
عزیمت تو به دل کرده با شتاب درنگ
ز بحر تیغ تو دشمن نمی رهد بشناه
اگر تمام شود دست و پای چون خرچنگ
تو را به خصم چه نسبت کنم که معلومست
سفیدکاری چین و سیه نهادی زنگ
عروس جود عدو بس که هست خانه نشین
به نزد خلق بود شرم روی و خنثی رنگ
ز صحن خانه قدم بخششش برون ننهد
نزاده مادر احسانش طفل چابک و شنگ
قیامتست قیامت در آن مصاف که تو
کشی بلارک و از کف دهی عنان کرنگ
سر سپاه عدو را چو ذره خرد کند
ز صدمه سم او چون جهد ز میدان سنگ
فشانده چرخ اثیرش غبار دامن زین
کشیده بخت بلندش دوال حلقه تنگ
ز بس که از سر کین بر صف عدو تازی
سپر به روی نگیری و تیغ بر سر چنگ
چنان شکوه تو بر خصم عرصه تنگ کند
که ناوک مژه در دیده بشکند چو خدنگ
سپهر منزلتا بر درت «نظیری » را
هزار رنگ گنه می نهد سپهر دو رنگ
به درگه تو که نالد ز کثرتش دربان
به حاجب تو که خندد بر ابرویش آژنگ
به خاک پای تو کز بوسه ام ندارد عار
به آستان تو کز سجده ام ندارد ننگ
به نکته تو که گوهر از آن کشیم به گوش
به خنده تو که شکر از آن بریم به تنگ
به دور باش تو یعنی به آن شکوه وجمال
که پرده های بصر بر نگاه سازد تنگ
که برندارم ازین آستان جبین نیاز
سحاب تفرقه گر بر سرم ببارد سنگ
من و حکایت آز و نیاز دورم باد
هزار سال خورم خون که لب نگیرد رنگ
به نعمت تو که بر خوان تلخ کامی من
به ذوق شکر تو جوشد شکر ز طبع شرنگ
لب ار به خواهش دل جنبد آنچنان دانم
که حلقه در بتخانه آورم به درنگ
به غیر گردن حرص و سر طمع نبرم
به جای ناخن اگر تیغ رویدم از چنگ
به کوه تا پی نخجیر می رود صیاد
به شهر تا به دل خویشتن نیابد رنگ
به بخت متفقت ملک و تخت ارزانی
به خصم منهزمت تنگ کوهسار و النگ
که تنگدست به نوروز و عید دارد جنگ
ندانمت به کدامین طریق پیش آیم
که پای شوق نیاید هزار جا بر سنگ
شب فراق تو چندین جگر خراشیدم
که همچو لاله سیه گشت ناخنم بر سنگ
کدام وصل همه بیم فرقتست و عتاب
ز قرب خدمت تو بر جبین ندارم رنگ
تمام عمر ز اندیشه جان به لب آرم
که جا کنم به دلت از چه حیله و نیرنگ
دلی که کعبه به پاکی او قسم می خورد
ز فکر بیهده کردم کلیسیای فرنگ
نشاط خاطرم انده در آستین دارد
به زیر صیقل از آیینه ام بروید زنگ
ز عشق ناکس دیدار درد گفتارم
نبودی ار به جهان نام من نبودی ننگ
همین سفینه عشقست جای آسایش
برون نهی چو ازو پای قلزمست و نهنگ
نسیم بادیه شوق مستییی دارد
که راه رفتن خود را سماع داند لنگ
به پای شوق ره هجر یک دو گام نبود
حدیث بی جگران بود وادی و فرسنگ
حذر کنید تماشاییان که در کویش
جنون به سایه دیوار داردم در جنگ
ز زخم های وصال و جدایی تو مرا
هزار نغمه دردست زیر پرده چو چنگ
کدام صوت اثر بیش در دلت دارد
به من بگو که کنم ناله در همان آهنگ
دمی بپرس ز حالم که فکر مدح کسی
کند چو عشق تو بازی به دانش و فرهنگ
سپهر مرتبه عبدالرحیم خان کز قدر
فرو کشد مه نو را ز گوشه او رنگ
چو تیغ و آینه یک رو به نزد دشمن و دوست
به مهر و کینش نگنجیده حیله و نیرنگ
ز بس درستی عهدش عجب نباشد اگر
برون رود دگر آشفتگی ز هفت اورنگ
زهی محل ثباتی جهان ذات تو را
که چون سپهر و زمین اندروست دانش و هنگ
به عهد پاس تو تعویذ گوسفند و شبان
ز دست و پنجه گرگست و ناخنان پلنگ
به هر دیار که لطف تو صیقلی باشد
در آن دیار به جوهر شود فروخته زنگ
صریر کلک تو در ساز مملکت داری
چو مطربان تو خارج نمی کنند آهنگ
به راه وعده پی زود دیدن خواهش
عزیمت تو به دل کرده با شتاب درنگ
ز بحر تیغ تو دشمن نمی رهد بشناه
اگر تمام شود دست و پای چون خرچنگ
تو را به خصم چه نسبت کنم که معلومست
سفیدکاری چین و سیه نهادی زنگ
عروس جود عدو بس که هست خانه نشین
به نزد خلق بود شرم روی و خنثی رنگ
ز صحن خانه قدم بخششش برون ننهد
نزاده مادر احسانش طفل چابک و شنگ
قیامتست قیامت در آن مصاف که تو
کشی بلارک و از کف دهی عنان کرنگ
سر سپاه عدو را چو ذره خرد کند
ز صدمه سم او چون جهد ز میدان سنگ
فشانده چرخ اثیرش غبار دامن زین
کشیده بخت بلندش دوال حلقه تنگ
ز بس که از سر کین بر صف عدو تازی
سپر به روی نگیری و تیغ بر سر چنگ
چنان شکوه تو بر خصم عرصه تنگ کند
که ناوک مژه در دیده بشکند چو خدنگ
سپهر منزلتا بر درت «نظیری » را
هزار رنگ گنه می نهد سپهر دو رنگ
به درگه تو که نالد ز کثرتش دربان
به حاجب تو که خندد بر ابرویش آژنگ
به خاک پای تو کز بوسه ام ندارد عار
به آستان تو کز سجده ام ندارد ننگ
به نکته تو که گوهر از آن کشیم به گوش
به خنده تو که شکر از آن بریم به تنگ
به دور باش تو یعنی به آن شکوه وجمال
که پرده های بصر بر نگاه سازد تنگ
که برندارم ازین آستان جبین نیاز
سحاب تفرقه گر بر سرم ببارد سنگ
من و حکایت آز و نیاز دورم باد
هزار سال خورم خون که لب نگیرد رنگ
به نعمت تو که بر خوان تلخ کامی من
به ذوق شکر تو جوشد شکر ز طبع شرنگ
لب ار به خواهش دل جنبد آنچنان دانم
که حلقه در بتخانه آورم به درنگ
به غیر گردن حرص و سر طمع نبرم
به جای ناخن اگر تیغ رویدم از چنگ
به کوه تا پی نخجیر می رود صیاد
به شهر تا به دل خویشتن نیابد رنگ
به بخت متفقت ملک و تخت ارزانی
به خصم منهزمت تنگ کوهسار و النگ
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۲۳ - این قصیده درمدح ابوالمظفر جلال الدین اکبرپادشاه درحین سورفرزند همایون اونورالدین محمدشاه سلیم گفته شده
زمانه را پی تزیین سور شاه امسال
بهار پیش ز نوروز کرد استقبال
جهان ز شادی آیین خویشتن دارد
چو آفتاب دهانی ز خنده مالامال
کشیده ماه جلالی به طالع فیروز
فراز چتر سپهری سرادقات جلال
به فر و شان همایون نشست بر مسند
به قدرت ملک العرش ایزد متعال
ز فوج فوج ظریفان و لون لون لباس
جهان به جلوه درآمد به احسن الاشکال
سریر گشت مزین به صد حلی و حلل
ملک نشست مرتب به صد قبول و جمال
ز عکس مشعل و شمع حریم مجلس او
سپهر گشت پر از شکل بدر و نقش هلال
نه با غلوی تمنائیش هراس جدل
نه در هجوم تماشائیش غبار ملال
کسی که باده درو خورد مست شد دایم
کسی که عیش درو کرد شاد شد به نوال
عبید مجمره گردان او شمیم بهشت
عقیق مروحه جنبان او نسیم شمال
درو ز غیرت بر باد داده جم مسند
درو ز حسرت در خاک کرده قارون مال
همین که دیده به نظاره اش مقید شد
ازو به سعی بدر بردن دلست محال
بود به مرتبه ای دلپذیر زینت او
کزو چو دور روی سایه ناید از دنبال
خیال هست جهان را که بر پرد از شوق
که کرده اند به آیین و زینتش پر و بال
خجسته مجلس سوری که رفته حورالعین
ز صحن او به سر زلف خویش گرد ملال
به تحفه از بر مشاطگان او هر دم
برند غالیه حوران برای زیب جمال
کند نثار شب سورش آنقدر شادی
که شادمانی نوروز را کند پامال
شبش چنان به لطافت که دیده اعمی
ز جیب شام ببیند جمال صبح وصال
شبی به نور و صفا آنچنان که بر رخ او
به جای مردمک دیده بود نقطه خال
شبی چنین که شنیدی و سور شاه درو
شده طلایه عشرت چو روز اول سال
دو در یک دل هم درج شاهزاده سلیم
دو صبح بود به خورشید او نموده جمال
در اتفاق قدم بر قدم چو فتح و ظفر
ز اتحاد عنان بر عنان چو جاه و جلال
به فعل گشته مقارن چو با بیان معنی
به نطق گشته موافق چو با جواب سئوال
اگر در آینه با هم جمال بنمایند
ز اتحاد سزد گر یکی شود تمثال
به عهد دوستی این برادران شاید
که دیگر از رحم آیند توامان اطفال
چنان موافق هم کز یکی چو یاد کنی
نمی شود که نیاید یکی دگر به خیال
به قدر جمله بزرگند اگر چه هست به عمر
تفاوتی چو شب قدر و غره شوال
وجود این سه گهر با وجود حضرت شاه
چو چار عنصر تن دهر را مقوی حال
مقارع فلکی را سلوک شه قانون
مدارج ملکی را رسوم شه منوال
مغنیان حریمش به زخمه ناخن
ز صحن سینه گشایند چشمه های زلال
چو دست چنگی او بر دود به رشته چنگ
به رقص جان و دل اندر زمین کشند اذیال
پیاله ای ز شراب مروقش بر کف
که سوی نکهت او روح کرده استقبال
به جامش از دهن بط اگر نریزی زود
گلو ز مشک شود بسته اش چو ناف غزال
فروغ ساغر او گر به آفتاب افتد
ز ارتفاع دگر رو نیاورد به زوال
وگر هوای خمش به دماغ پشه خورد
به رنگ شهپر طاووس گرددش پر و بال
پی ار برند به کحل الجواهر خم او
رسد به قیمت یاقوت هر شکسته سفال
قمر به نسبت جامش پر و تهی گردد
که گاه بدر نماید به چشم و گاه هلال
میی که آدم از انگور او اگر خوردی
تمام دیو نهادان شدی فرشته خصال
میی چنین و چو خمخانه انجمن در جوش
ز بانگ نغمه قوال و خنده هزال
شه از سریر خرامان شده به سوی سریر
مثال ابر بهاری روانه بر اطلال
جلال دین و دول شاه اکبر غازی
خلیفه به سزا داور خجسته خصال
خضر دلی که به سرچشمه ولایت او
قضا به آب بقا شسته دفتر آجال
اگر نه ضامن ارزاق لطف او گردد
به گرد جسم نگردند در رحم اشکال
هرآنگهی که سوی آسمان نیاز برد
ز آب چشمه خورشید دیده مالامال
ز یمن دعوت او آسمان شود مفتوح
ز روی فرخ او آفتاب گیرد فال
چو سر به سجده نهد ز آسمان ندا آید
بر آفتاب پرستان وبال نیست وبال
ز عون دعوت و افسون او عجب نبود
که آفتاب شود ایمن از کسوف و زوال
رسوم دولت او را قوام تا حدی
که بر مذاهب و ادیان کشد خط ابطال
حدیث و وحی چنان از بلاغتش منسوخ
که بر کلام عرب کس نمی نویسد قال
به دین او که به آفاق صلح کل دارد
به جز ستم که حرامست هرچه هست حلال
زهی به رتبت کسری و قدر اسکندر
به فر دولت تو خلق رسته اوز اهوال
به بذل و رفق تو آسوده تن صغیر و کبیر
تو کدخدای جهانی جهن تراست عیال
سری که دعوی گردنکشی کند با تو
برآورد ز گریبان او اجل چنگال
اگر خلاف رضای تو شاخ میوه دهد
به خویشتن زند آتش ز زننگ خویش نهال
اگر درازی عمر عدو رقم سازی
ز روی صفحه نماید الف به صورت دال
نعوذ بالله ازان فیل دیو هیکل تو
که آسمانش سراسیمه گردد از دنبال
به فرق کوه و به خرطوم کوه و بینی کوه
بهر دو ناب از آن که روان دو رود زلال
گهی که حمله کند از صلابت بدنش
سرش عمود به کف بر میان زند از بال
گران رکاب بماندن، سبک عنان بشدن
به وزن کوه ولی در شتاب یک مثقال
به دشت و کوه چرد بیشه ها کند میدان
به شهر و کوی چمد خانه ها کند اطلال
به شارعی که نمایان شود ز هیبت او
بیفکنند ز ارحام مادران اطفال
چو بردوند به کوه و کمر ز حمله او
ز بیم جان فتد اقطاب بر سر ابدال
نهند سلسله کاینات بر پایش
چنان کشد که عروسان سرو قد خلخال
چکان ز شورش مغزش به کاکلش مستی
چو رشحه ای که به سنبل چکد ز فرق نهال
گه قرار و سکون چون عدالت مهدی
گه خروش و تردد چو فتنه دجال
به بیشه شعله فتد در رود به گاه نبرد
ز کشته پشته شود بر دود چو روز قتال
چنان که بخت جوان ملک به حکم ملک
کجک به تارک او چون به فرق دولت دال
به غیر اسب تو کان بردود به حمله او
به گاه شورش او می شود جهان پامال
تبارک الله ازان توسن پری زادت
که مانیش نتواند کشید شبه و مثال
ز پا فتاده به دولت رسد ز طلعت او
ز ماه غره او ماه عید گیرد فال
به مشکلات منجم رسد که درگه دور
مدار و مرکز و ادوار را کشد اشکال
زمین چو قطره سیماب از سمش لرزان
به گاه جستن اندر قوایمش زلزال
سخن بربط نیاید به گاه تعریفش
که از جلادت او می شود گسسته مقال
زنند چنگ اگر ناقصان به فتراکش
صبی رسد به بلوغ و فنی رسد به کمال
ز حادثات زمانت امان تواند داد
درو نمی رسد از چابکی فنا و زوال
کنی قیاس زمان زودتر رود ز قیاس
کنی خیال مکان پیش تر رسد ز خیال
عنان سوی ازلش از ابد بگردانی
زمان ماضی آید به جای استقبال
سپهروار سر دیو را به عرصه خاک
درافکند خم فتراکش از شهاب دوال
چو تیر غیب زند ز آسمان گذار کند
مگر خدنگ تو از نعل او نموده نصال
به نزد قوس کیانی تو محل نبرد
کمان گروهه نماید کمان رستم زال
ز حدت آهن شمشیر برق پیکر تو
ز کان برآمد و مشهور شد به تیغ جبال
ز رعد تازی تو نفخ صور تابد روی
ز برق هندی تو تیغ کوه دزدد یال
قیامتست قیامت گهی که از سر کین
به رزم معرکه آرا شوی به قصد جدال
ره برون شدن از قید تن نیابد روح
ز بس که معرکه گردد ز کشته مالامال
اجل ز بدگهران خاک را فرو بیزد
تن زمین شود از زخم تیره چون غربال
ز بس که تفرقه افتد به پیکر اعدا
ز ضربت دم شمشیر و خنجر قتال
جدا سر از تن و تن از قدم رود هر سو
که مرگ را نشود بهر قبض روح مجال
من آن زمان به رکاب تو از نهایت شوق
ادا کنم دو سه بیتی ز بینوایی حال
فلک ز آه کنم همچو صفحه تقویم
زمین از اشک کنم همچو تخته رمال
به مدحت تو کنم بکریان فریدون فر
ز دولت تو کنم عنیان همایون فال
برم فروغ صد الهام را به کذب مباح
کنم حرام صد اعجاز را به سحر حلال
ره سخن ز تمیز تو آن چنان بندم
که در برابر قولم کسی نگوید قال
فغان ز مدعی باد سنج بیهده دو
به دشت و در چو سراسیمه نافه بچه ضال
گهی که دیده در آژنگ ابرویش بیند
سنان و تیغ کند بر ضمیر استقلال
ز قول تیره او راه فهم من تاریک
ز نظم نازک من طبع صلب او صلصال
به مبحثی که رسد نکته ای نسازد قطع
اگر چه دعوی قاطع کند به فضل و کمال
گرسنه قهرتر و تیزخوی تر گردد
درو چو آتش چندان که بیش ریزی مال
دعا و مدح برو چون بر آب هیزم خس
هجا و فحش بر او چون بر آتش آب زلال
به حسن لطف تو سخن از بغل برون آرم
نهان کنم چو رسد از جفاش در دنبال
کلام حق اگر از جیب خود برون آرم
درآن کشد ز نفاق درون خط ابطال
سخن ز دیدن او در جهد به خاطر من
چو گربه های ز باد پلنگ در آغال
چو در برابر نطقم دکان فروچیند
خزف نهد به ترازو گهر برد به جوال
از آن ذخیره کز اکسیر خاطرم ببرد
خمیرمایه صد من زرست یک مثقال
چو در ریاض معانی روش کند فکرم
جهد ز شاخچه طبع من هزار نهال
ولی ز هیبت این دی تمیز سرد شنو
سخن شود به گلو چون به نای کلکم نال
جماعتی ز سفیهان تیره طبع دنی
مدام در پیش افتاده اند همچو وبال
همه چو فکر خطا رخ نموده سوی سفر
یکی نبرده به جا راه چون خیال محال
ز بی تمیزی این ناقدان کم مایه
گهر به قدر خزف گشته زر به نرخ سفال
شدست مطلع اشعارم از ملالت طبع
ستاره سوخته چون ماه منخسف احوال
چو کهربا شده در طبع من جواهر نظم
که پیش کس نتوان کرد ازین مقوله مقال
سزد که اختر نظم ما به یک ساعت
توجه تو برون آرد از هبوط و وبال
برم به مدح تو دیوان شعر بر گردون
اگر مراد «نظیری » دهی به استعجال
همیشه تا چو گل از تندباد حادثه هست
نهال روزی اهل هنر پریشان حال
وجود این سه پسر با حیات شه بادا
شکفته تر ز گل و تازه تر ز روی نهال
بهار پیش ز نوروز کرد استقبال
جهان ز شادی آیین خویشتن دارد
چو آفتاب دهانی ز خنده مالامال
کشیده ماه جلالی به طالع فیروز
فراز چتر سپهری سرادقات جلال
به فر و شان همایون نشست بر مسند
به قدرت ملک العرش ایزد متعال
ز فوج فوج ظریفان و لون لون لباس
جهان به جلوه درآمد به احسن الاشکال
سریر گشت مزین به صد حلی و حلل
ملک نشست مرتب به صد قبول و جمال
ز عکس مشعل و شمع حریم مجلس او
سپهر گشت پر از شکل بدر و نقش هلال
نه با غلوی تمنائیش هراس جدل
نه در هجوم تماشائیش غبار ملال
کسی که باده درو خورد مست شد دایم
کسی که عیش درو کرد شاد شد به نوال
عبید مجمره گردان او شمیم بهشت
عقیق مروحه جنبان او نسیم شمال
درو ز غیرت بر باد داده جم مسند
درو ز حسرت در خاک کرده قارون مال
همین که دیده به نظاره اش مقید شد
ازو به سعی بدر بردن دلست محال
بود به مرتبه ای دلپذیر زینت او
کزو چو دور روی سایه ناید از دنبال
خیال هست جهان را که بر پرد از شوق
که کرده اند به آیین و زینتش پر و بال
خجسته مجلس سوری که رفته حورالعین
ز صحن او به سر زلف خویش گرد ملال
به تحفه از بر مشاطگان او هر دم
برند غالیه حوران برای زیب جمال
کند نثار شب سورش آنقدر شادی
که شادمانی نوروز را کند پامال
شبش چنان به لطافت که دیده اعمی
ز جیب شام ببیند جمال صبح وصال
شبی به نور و صفا آنچنان که بر رخ او
به جای مردمک دیده بود نقطه خال
شبی چنین که شنیدی و سور شاه درو
شده طلایه عشرت چو روز اول سال
دو در یک دل هم درج شاهزاده سلیم
دو صبح بود به خورشید او نموده جمال
در اتفاق قدم بر قدم چو فتح و ظفر
ز اتحاد عنان بر عنان چو جاه و جلال
به فعل گشته مقارن چو با بیان معنی
به نطق گشته موافق چو با جواب سئوال
اگر در آینه با هم جمال بنمایند
ز اتحاد سزد گر یکی شود تمثال
به عهد دوستی این برادران شاید
که دیگر از رحم آیند توامان اطفال
چنان موافق هم کز یکی چو یاد کنی
نمی شود که نیاید یکی دگر به خیال
به قدر جمله بزرگند اگر چه هست به عمر
تفاوتی چو شب قدر و غره شوال
وجود این سه گهر با وجود حضرت شاه
چو چار عنصر تن دهر را مقوی حال
مقارع فلکی را سلوک شه قانون
مدارج ملکی را رسوم شه منوال
مغنیان حریمش به زخمه ناخن
ز صحن سینه گشایند چشمه های زلال
چو دست چنگی او بر دود به رشته چنگ
به رقص جان و دل اندر زمین کشند اذیال
پیاله ای ز شراب مروقش بر کف
که سوی نکهت او روح کرده استقبال
به جامش از دهن بط اگر نریزی زود
گلو ز مشک شود بسته اش چو ناف غزال
فروغ ساغر او گر به آفتاب افتد
ز ارتفاع دگر رو نیاورد به زوال
وگر هوای خمش به دماغ پشه خورد
به رنگ شهپر طاووس گرددش پر و بال
پی ار برند به کحل الجواهر خم او
رسد به قیمت یاقوت هر شکسته سفال
قمر به نسبت جامش پر و تهی گردد
که گاه بدر نماید به چشم و گاه هلال
میی که آدم از انگور او اگر خوردی
تمام دیو نهادان شدی فرشته خصال
میی چنین و چو خمخانه انجمن در جوش
ز بانگ نغمه قوال و خنده هزال
شه از سریر خرامان شده به سوی سریر
مثال ابر بهاری روانه بر اطلال
جلال دین و دول شاه اکبر غازی
خلیفه به سزا داور خجسته خصال
خضر دلی که به سرچشمه ولایت او
قضا به آب بقا شسته دفتر آجال
اگر نه ضامن ارزاق لطف او گردد
به گرد جسم نگردند در رحم اشکال
هرآنگهی که سوی آسمان نیاز برد
ز آب چشمه خورشید دیده مالامال
ز یمن دعوت او آسمان شود مفتوح
ز روی فرخ او آفتاب گیرد فال
چو سر به سجده نهد ز آسمان ندا آید
بر آفتاب پرستان وبال نیست وبال
ز عون دعوت و افسون او عجب نبود
که آفتاب شود ایمن از کسوف و زوال
رسوم دولت او را قوام تا حدی
که بر مذاهب و ادیان کشد خط ابطال
حدیث و وحی چنان از بلاغتش منسوخ
که بر کلام عرب کس نمی نویسد قال
به دین او که به آفاق صلح کل دارد
به جز ستم که حرامست هرچه هست حلال
زهی به رتبت کسری و قدر اسکندر
به فر دولت تو خلق رسته اوز اهوال
به بذل و رفق تو آسوده تن صغیر و کبیر
تو کدخدای جهانی جهن تراست عیال
سری که دعوی گردنکشی کند با تو
برآورد ز گریبان او اجل چنگال
اگر خلاف رضای تو شاخ میوه دهد
به خویشتن زند آتش ز زننگ خویش نهال
اگر درازی عمر عدو رقم سازی
ز روی صفحه نماید الف به صورت دال
نعوذ بالله ازان فیل دیو هیکل تو
که آسمانش سراسیمه گردد از دنبال
به فرق کوه و به خرطوم کوه و بینی کوه
بهر دو ناب از آن که روان دو رود زلال
گهی که حمله کند از صلابت بدنش
سرش عمود به کف بر میان زند از بال
گران رکاب بماندن، سبک عنان بشدن
به وزن کوه ولی در شتاب یک مثقال
به دشت و کوه چرد بیشه ها کند میدان
به شهر و کوی چمد خانه ها کند اطلال
به شارعی که نمایان شود ز هیبت او
بیفکنند ز ارحام مادران اطفال
چو بردوند به کوه و کمر ز حمله او
ز بیم جان فتد اقطاب بر سر ابدال
نهند سلسله کاینات بر پایش
چنان کشد که عروسان سرو قد خلخال
چکان ز شورش مغزش به کاکلش مستی
چو رشحه ای که به سنبل چکد ز فرق نهال
گه قرار و سکون چون عدالت مهدی
گه خروش و تردد چو فتنه دجال
به بیشه شعله فتد در رود به گاه نبرد
ز کشته پشته شود بر دود چو روز قتال
چنان که بخت جوان ملک به حکم ملک
کجک به تارک او چون به فرق دولت دال
به غیر اسب تو کان بردود به حمله او
به گاه شورش او می شود جهان پامال
تبارک الله ازان توسن پری زادت
که مانیش نتواند کشید شبه و مثال
ز پا فتاده به دولت رسد ز طلعت او
ز ماه غره او ماه عید گیرد فال
به مشکلات منجم رسد که درگه دور
مدار و مرکز و ادوار را کشد اشکال
زمین چو قطره سیماب از سمش لرزان
به گاه جستن اندر قوایمش زلزال
سخن بربط نیاید به گاه تعریفش
که از جلادت او می شود گسسته مقال
زنند چنگ اگر ناقصان به فتراکش
صبی رسد به بلوغ و فنی رسد به کمال
ز حادثات زمانت امان تواند داد
درو نمی رسد از چابکی فنا و زوال
کنی قیاس زمان زودتر رود ز قیاس
کنی خیال مکان پیش تر رسد ز خیال
عنان سوی ازلش از ابد بگردانی
زمان ماضی آید به جای استقبال
سپهروار سر دیو را به عرصه خاک
درافکند خم فتراکش از شهاب دوال
چو تیر غیب زند ز آسمان گذار کند
مگر خدنگ تو از نعل او نموده نصال
به نزد قوس کیانی تو محل نبرد
کمان گروهه نماید کمان رستم زال
ز حدت آهن شمشیر برق پیکر تو
ز کان برآمد و مشهور شد به تیغ جبال
ز رعد تازی تو نفخ صور تابد روی
ز برق هندی تو تیغ کوه دزدد یال
قیامتست قیامت گهی که از سر کین
به رزم معرکه آرا شوی به قصد جدال
ره برون شدن از قید تن نیابد روح
ز بس که معرکه گردد ز کشته مالامال
اجل ز بدگهران خاک را فرو بیزد
تن زمین شود از زخم تیره چون غربال
ز بس که تفرقه افتد به پیکر اعدا
ز ضربت دم شمشیر و خنجر قتال
جدا سر از تن و تن از قدم رود هر سو
که مرگ را نشود بهر قبض روح مجال
من آن زمان به رکاب تو از نهایت شوق
ادا کنم دو سه بیتی ز بینوایی حال
فلک ز آه کنم همچو صفحه تقویم
زمین از اشک کنم همچو تخته رمال
به مدحت تو کنم بکریان فریدون فر
ز دولت تو کنم عنیان همایون فال
برم فروغ صد الهام را به کذب مباح
کنم حرام صد اعجاز را به سحر حلال
ره سخن ز تمیز تو آن چنان بندم
که در برابر قولم کسی نگوید قال
فغان ز مدعی باد سنج بیهده دو
به دشت و در چو سراسیمه نافه بچه ضال
گهی که دیده در آژنگ ابرویش بیند
سنان و تیغ کند بر ضمیر استقلال
ز قول تیره او راه فهم من تاریک
ز نظم نازک من طبع صلب او صلصال
به مبحثی که رسد نکته ای نسازد قطع
اگر چه دعوی قاطع کند به فضل و کمال
گرسنه قهرتر و تیزخوی تر گردد
درو چو آتش چندان که بیش ریزی مال
دعا و مدح برو چون بر آب هیزم خس
هجا و فحش بر او چون بر آتش آب زلال
به حسن لطف تو سخن از بغل برون آرم
نهان کنم چو رسد از جفاش در دنبال
کلام حق اگر از جیب خود برون آرم
درآن کشد ز نفاق درون خط ابطال
سخن ز دیدن او در جهد به خاطر من
چو گربه های ز باد پلنگ در آغال
چو در برابر نطقم دکان فروچیند
خزف نهد به ترازو گهر برد به جوال
از آن ذخیره کز اکسیر خاطرم ببرد
خمیرمایه صد من زرست یک مثقال
چو در ریاض معانی روش کند فکرم
جهد ز شاخچه طبع من هزار نهال
ولی ز هیبت این دی تمیز سرد شنو
سخن شود به گلو چون به نای کلکم نال
جماعتی ز سفیهان تیره طبع دنی
مدام در پیش افتاده اند همچو وبال
همه چو فکر خطا رخ نموده سوی سفر
یکی نبرده به جا راه چون خیال محال
ز بی تمیزی این ناقدان کم مایه
گهر به قدر خزف گشته زر به نرخ سفال
شدست مطلع اشعارم از ملالت طبع
ستاره سوخته چون ماه منخسف احوال
چو کهربا شده در طبع من جواهر نظم
که پیش کس نتوان کرد ازین مقوله مقال
سزد که اختر نظم ما به یک ساعت
توجه تو برون آرد از هبوط و وبال
برم به مدح تو دیوان شعر بر گردون
اگر مراد «نظیری » دهی به استعجال
همیشه تا چو گل از تندباد حادثه هست
نهال روزی اهل هنر پریشان حال
وجود این سه پسر با حیات شه بادا
شکفته تر ز گل و تازه تر ز روی نهال