تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۷۷ - ای کاش که بود ما نبودی
ای کاش که بود ما نبودی
یا بنمودی هر آنچه بودی
نگشود ز کعبه در کسی را
از ما در دیر را سجودی
ز افسانهٔ واعظان فسردیم
ای مطرب عاشقان سرودی
کی مرد غم تو بودم ای عشق
صد بار فزونم ار نمودی
جز دوست اگر ز دوست خواهی
در مذهب عاشقان جهودی
مجنون توام چنانکه بودم
با ما نه‌ای آنچنانکه بودی
ای دل چه به های های گریی
هوئی مگر از رضی شنودی
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۸۱ - خوشتر ز بهشتی و بهٰاری
خوشتر ز بهشتی و بهٰاری
مجموعه لطف کردگـــاری
در بزم مدام عیش و نوشی
در رزم تمــــام گیر و داری
در خشم و عتاب صلح و جنگی
در نـــــاز و کرشمه نور و ناری
از کویت اگر روم عجب نیست
زین کشته تو صد هزار داری
بر هر مویت دلیست آونگ
هشدار که شیشه بار داری
یکبار نیٰامدی بکارش
تا رفت رضی بکار و باری
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۱۷۶ - هجران شب تار ما ندارد
هجران شب تار ما ندارد
غم عقدهٔ کار ما ندارد
تا جان به هوای گل فشانیم
گل میل کنار ما ندارد
گر عزم سفر کند خوشش باد
جان طاقت بار ما ندارد
فردوس شراب دارد اما
پیمانه گُسار ما ندارد
ساقی می ناب دارد، اما
در خورد خمار ما ندارد
هر کس که رهین حرف و صوت است
پیغام-نگار ما ندارد
از بس که رمیده ایم و ترسان
غم ذوق شکار ما ندارد
عرفی نه ز دوست-دشمنان است
اما غم کار ما ندارد
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۲۴۱ - چون سنگ وفا به دست گیرد
چون سنگ وفا به دست گیرد
بس شیشهٔ دل شکست گیرد
بد مست شدم ، مگو که واعظ
آهنگ ترانه پست گیرد
از محتسب آمد این که در خلد
مستم ز می الست گیرد
ما را چه زیان که بهر خود شیخ
آن نامه که نیست هست گیرد
می داغ شود دمی که عرفی
پیمانهٔ خود به دست گیرد
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۲۴۲ - آن را که مراد حال باشد
آن را که مراد حال باشد
کی رغبت قیل و قال باشد
آن جرعه که دُرد شکوه دارد
در ساغر من زلال باشد
از شغل غمی که گفتنی نیست
گویم به تو گر محال باشد
هر نفس که در بهشت بینم
در کارگه خیال باشد
نقشی که نظاره بر نتابد
می جویم و آن وصال باشد
چون کینه ز طبع دوستانت
مهر از دل او محال باشد
عمر تو که عید زندگانیست
آرایش ماه و سال باشد
گفتی گله کرده ای ز جورم
بهتان چنین ملال باشد
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۴۷۸ - تاآینه‌روبروی ما بود
تاآینه‌روبروی ما بود
گلچین بهار کهربا بود
یاد دم عشرتی‌ که چون صبح
آیینهٔ ما نفس‌نما بود
فریاد شکسته‌رنگی ما
عمری چو نگاه سرمه‌سا بود
شد عجز حجاب ورنه از دل
تاکوی تو راه ناله وابود
آیینه چه سان ‌گرفت حیرت
ازعکس تو دست در حنا بود
جوشید ز شعلهٔ تو داغم
سرچشمهٔ عجز،‌ کبریا بود
در راه تو هرچه از غبارم
برداشت فلک‌ کف دعا بود
هر آه ‌که برکشیدم از دل
چون موج به ‌گوهر آشنا بود
دل نیز چو سینه استخوان داشت
تا یاد خدنگ او هما بود
بشکست دل و نکرد آهی
این شیشه عجب تنک‌ صدا بود
خون شد دل و ساغر چمن زد
میخانهٔ ماگداز ما بود
بیدل تاجی ‌که دیدی امروز
فردا بینی نشان پا بود
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۴۷۹ - نیرنگ امل‌ گل بقا بود
نیرنگ امل‌ گل بقا بود
امید بهار مدعا بود
کس محرم اعتبار ما نیست
آیینهٔ ما خیال ما بود
حیرت همه جا ترانه‌سوزست
آیینه وعکس‌یک نوا بود
شادم‌ که شهید بیکسم را
خندیدن زخم خونبها بود
خونی‌ که نریختم به پایت
پامال تحیر حنا بود
آن رنگ‌ که آشکار جستیم
در پردهٔ غنچهٔ حیا بود
دل نیز نشد دلیل تحقیق
آیینه‌ به عکس‌ آشنا بود
گر محرم جلوه‌ات نگشتیم
جرم نگه ضعیف ما بود
فریاد که سعی بسمل ما
چون‌ کوشش موج نارسا بود
گلریزی اشک‌، بوی خون داشت
این سبحه ز خاک‌کربلا بود
بر حرف هوس بیان هستی
دخلی‌که نداشتم بجا بود
بیدل ز سر مراد دنیا
برخاست کسی که بی‌عصا بود
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۳ - وقت است‌کنیم‌گریه با هم
وقت است‌کنیم‌گریه با هم
ای شمع شب است روز ما هم
دوریم جدا زدامن یار
چون دست شکسته از دعا هم
هستی چقدر رعونت انشاست
سرها دارد چو شمع پا هم
تا زندگیت نفس شمارست
رو چون نفس از خود و بیا هم
زین‌گرد نشسته در زمین‌ست
چیزیست چو صبح بر هوا هم
خونم چه نشان دهد زدستی
کایینه نگیرد از حنا هم
گر سر نکنم نیازتسلیم
چون اشک که بشکند کلاهم
از کوشش نارسا مپرسید
ما را نرساند تا به ما هم
هر جا بردیم نقب راحت
دیدیم بجا نبود جا هم
بر جوهرتیغ خم منازبد
سر می‌فکند قد دو تا هم
خاری ندمید ازین بیابان
مژگان طلب است خواب پا هم
بیدل چو عرق وفا سرشتان
آیند ز عبرت از حیا هم
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۳۸۸ - گر ما گوییم‌، ماکجاییم
گر ما گوییم‌، ماکجاییم
ور تو، تو هم آن‌ کسی‌ که ماییم
پوشیدگی‌ایم لیک رسوا
عریانی لیک در قباییم
گوشیم و شنیدنی نداربم
چشمیم و مژه نمی‌گشاییم
گر شکوه کنیم بی‌تمیزیم
ور شکر خیال نارساییم
تا خاک نشان دهیم عرشیم
چون سر به ‌گمان رسیم پاییم
بی نسبت نسبتیم و سحریم
نی هست نه نیست آشناییم
زین شعبده هیچ نیست منظور
جز آنکه به فهم در نیاییم
عیب و هنر تعین این‌ست
پیدا و نهان جنون قباییم
پنهان چیزی ‌که درگمان نیست
پیدا اینها که می‌نماییم
آخر به کجا رویم زین دشت
در خارستان برهنه پاییم
اینجا چه سلامت و کجا امن
یک‌دانه و هفت آسیاییم
کوه و صحرا و باغ و بستان
ماییم اگر ز خود برآییم
با غیر یگانگی چه حرف است
از عالم خو هم جداییم
یا رب ز کجا تمیز جوشید
کایینهٔ صد جهان بلاییم
در نسخهٔ شبههٔ جدایی
تصحیف حقیقت خداییم
استغنا بی نیاز خویش است
خود را بر خود چه وانماییم
عرض من و ما عرق ‌کمین است
ساز خاموش تر صداییم
بیدل‌ زین حرف و صوت‌ تن زن
افسانهٔ راز کبریاییم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۳۸۴ - گفتم نکنم ز کین فراموش
گفتم نکنم ز کین فراموش
در حشر مکن همین فراموش
کو زخم کرشمه ای که از ذوق
بر لب شود آفرین فراموش
خون جوش نمی زند ز خاکم
از کشته مکن چنین فراموش
صیدی گذرد که از خرامش
صیاد کند کمین فراموش
از نکهت او نسیم کرده است
بوی گل و یاسمین فراموش
صد شکر که صاحبان خرمن
کردند ز خوشه چین فراموش
جسم ار نه مطیع امر باشد
دانسته کند مکین فراموش
وین کاش گرم چو باد ناید
دنیا شودم چو دین فراموش
از بیم شکوه بر زبانم
چون گریه در آستین فراموش
می می کند از کرشمهٔ تو
افروختن جبین فراموش
از کلک من ار غذا گرفتی
کردی مگس انگبین فرموش
یاران بکنید یاد عرفی
می خواستمش چنین فراموش
قاآنی شیرازی : غزلیات
غزل ۳۷ - ای شیخ چه دل نهی به دستار
ای شیخ چه دل نهی به دستار
گر مرد دلی دلی به دست آر
بالای بتان بلای جانست
یارب دلم از بلا نگهدار
تن لاغر و بار عشق فربه
صبر اندک و جود دوست بسیار
ای دوست به عمر رفته مانی
ترسم که نبینمت دگر بار
آهم به دلت نکرد تاثیر
در سنگ فرو نرفت مسمار
ای کاش چو عید نیک بختان
باز آیی و بینمت دگر بار
هم گل برم از رخت به خرمن
هم می کشم از لبت به خروار
دزدیست دو سنبلت زره پوش
مستیست دو نرگست کماندار
پوشیده به زیر سنبلت گل
روییده به دور نرگست خار
امروز مراست بخت منصور
کز عشق توام زنند بر دار
گفتم شب تیره پیشت آیم
تا سایه نباشدم خبردار
غافل که ز آه آتشینم
صد روز بر آید از شب تار
ای ماه پریرخان خلخ
ای شاه شکر لبان فرخار
خار ستمم ز دیده برکن
بارالمم ز سینه بردار
با دوست جفا نمی کند دوست
با یار ستم نمی کند یار
مردم به نسیم روح خرم
ما از نفحات وصل دلدار
خون خوردنم از غم تو آسان
جان بردنم ازکف تو دشوار
چون حسن تو عشق من جهانگیر
چون زلف تو بخت من نگونسار
از حسن تو همچو نقش بی‌جان
هرکس زده پشت غم به دیوار
قاآنی شیرازی : غزلیات
غزل ۴۰ - هرکس به هوای جان گرفتار
هرکس به هوای جان گرفتار
ما بی تو ز جان خویش بیزار
جا بی‌ تو کنم به خلد هیهات
دل بی‌تو نهم به عیش زنهار
جان بی‌تو به پیکرم بود تنگ
سر بی‌تو به گردنم بود بار
دلهای گشاده از غمت تنگ
جان‌های عزیز در رهت خوار
ابروی تو بر سرم کشد تیغ
مژگان تو بر دلم زند خار
ای تازه جوان که چون جوانی
رفتی و نیامدی دگربار
در سایهٔ زلف خط و خالت
مانند به شبروان عیار
در هند شنیده‌ام که طوطی
شکر شکنست و سرخ منقار
زانسان که خطت به سایهٔ زلف
پیرامن آن لب شکربار
زلفست فراز قدت آری
بر سرو بن آشیان کند مار
کویت به نگارخانه ماند
از حیرت طالبان دیدار
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۸۳ - هر وقت که خر برآورد بانگ
هر وقت که خر برآورد بانگ
وز نعرهٔ او بدردت گوش
فارغ بنشین که گردد آخر
مسکین خرک از نهیق خاموش
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۱۱۱ - ای دزد ز کوی اهل توحید
ای دزد ز کوی اهل توحید
چیزی نبری به زرق و دستان
ترسم که به جای پا نهی سر
در خانقه خداپرستان
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۱۳۹ - چون کاسه و کیسه‌‌ گشت هر دو
چون کاسه و کیسه‌‌ گشت هر دو
ار باده و زرّ و سیم خالی
جز زهد و ورع چه چاره دارد
دردی کش رند لاابالی
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۱۴۵ - ای آنکه گشاد کار خواهی
ای آنکه گشاد کار خواهی
در حضرت دوست بستگی جوی
چون دوست دل شکسته خواهد
در هر دو جهان شکستگی جوی
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۱۴۷ - ای خواجه به نزد شحنه امروز
ای خواجه به نزد شحنه امروز
از عهدهٔ جرم برنیایی
در روز جزا به نزد داور
تمهید خطا چسان نمایی
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۸۶ - از دل غم او دریغ داریم
از دل غم او دریغ داریم
این می ز سبو دریغ داریم
تا در سر کوی تو بلغزند
پای از لب جو دریغ داریم
دوزیم ز چاک سینه مرهم
زین رخنه رفو دریغ داریم
خود چیست متاع دین که آن را
از روی نکو دریغ داریم
سیراب و معززیم، شاید
آب از سگ کو دریغ داریم
عالم همه ریش و آن مه ما
یک خنده از او دریغ داریم
تو گل به جهان فشانی و ما
سنگش ز سبو دریغ داریم
عرفی بد ما مگو که اسرار
از بیهده گو دریغ داریم
شاه نعمت‌الله ولی : قصاید
قصیده ۲۲ - گفتیم خدای هر دو عالم
گفتیم خدای هر دو عالم
گفتیم محمد و علی هم
گفتیم نبوت و ولایت
در ظاهر و باطنند باهم
آن بر همه انبیاست سید
وین بر همه اولیاست مَقدم
آن صورت اسم اعظم حق
وین معنی خاص اسم اعظم
واو ار طلبی طلب کن از نون
وز واو الف بجوی فافهم
در اول و آخرش نظر کن
تا دریابی تو سر خاتم
چشمی که نه روشنست از وی
آن دیده مباد خالی از نم
شهباز علی است نیک دریاب
هم دانهٔ روح و دام آدم
بی مهر محمد و علی کس
یک لحظه ز غم مباد خرم
باشد علم علی به دستم
زان هست ولایتم مسلم
در جام جهان نمای عینش
عینی است که آن به عین بینم
بر یرلغ ما نشان آل است
ما دل شادیم و خصم در غم
او ساقی حوض کوثر و ما
نوشیم زلال او دمادم
بی حضرت او بهشت باقی
جامی باشد ولیک بی جم
بیچارهٔ رزم اوست رُستم
خوانندهٔ بزم اوست حاتم
دستش به اشارت سر تیغ
افکنده ز دوش دست ارقم
کم باد محب آل مروان
هر چند کمند کمتر از کم
رو تابع آل مصطفی باش
نی تابع شمر و ابن ملجم
مائیم ز عزتش معزز
مائیم به دولتش مکرم
بر عرش زدیم سنجش خویش
بر بسته ز زلف خویش پرچم
ای نور دو چشم نعمت الله
وی مرد موالی معظم
در دیدهٔ ما تو را مقام است
بنشین جاوید خیر مقدم
در عین علی نگاه می کن
می بین تو عیان جمله عالم
شاه نعمت‌الله ولی : قصاید
قصیده ۲۵ - در راه خدا بسی دویدیم
در راه خدا بسی دویدیم
تا باز به خدمتش رسیدیم
در هر برجی چو شاهبازی
پرواز کنان روان پریدیم
رفتیم به سوی می فروشان
جام می از این و آن چشیدیم
در گلشن عشق طواف کردیم
چون سرو به هر چمن چمیدیم
از کثرت خلق باز رستیم
وز نقش خیال در رهیدیم
جانان به لسان ما سخن گفت
ما نیز به سمع او شنیدیم
در آینهٔ وجود اعیان
جز نور جمال او ندیدیم
از هشت بهشت و نه فلک هم
بگذشته به عشق او رسیدیم
چون جذبهٔ او رسید ما نیز
خطی به خودی خود کشیدیم
از هستی خود چو نیست گشتیم
فارغ چو یزید و بایزیدیم
مستیم و مدام همدم جام
در ذوق همیشه بر مزیدیم
از تربیت جمیع اشیاء
خود را به کمال پروریدیم
آن اسم که عین آن مسماست
دانیم چو آن به جان گزیدیم
معشوق خودیم و عاشق خود
هم سید خویش و هم عبیدیم