تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۱۴ - تو مرغ گلشن قدسی نه در خور قفسی
تو مرغ گلشن قدسی نه در خور قفسی
قفس‌شکن که به گلزار قدس بازرسی
تو را که بر سر طوبی است آشیان آخر
در این چمن ز چه پابست مشت خاروخسی
اگر شه زمنی یا گدای گوشه‌نشین
دمی که مرگ درآید نگویدت چه کسی
ز پادشاه توانا به وقت لهو و لعب
نترسی و متزلزل ز ناتوان عسسی
رسید مرکب چوب و ز تازیانهٔ آز
تو روز و شب به تکاپو چو تندرو فرسی
صغیر در پی لذات دنیوی تا کی
همی دو دست به سر میزنی مگر مگسی
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - دمی که پرده ز رخسار خود براندازی
دمی که پرده ز رخسار خود براندازی
ز روی خود مه و خورشید را خجل‌سازی
بپردهٔی و دل از کف بری چه خواهی کرد
دمی که پرده ز رخسار خود براندازی
نه خون دل خورم‌ام روز با خیال لبت
که سالهاست که با جان خود کنم بازی
ز بند بند من آید نوا که در چنگت
فتاده‌ام چو نی و از لبم تو ننوازی
زمانه نسبت قد تو را چو داد بسرو
برای سرو شد این مایهٔ سرافرازی
بناز بر همه عالم که با چنین صورت
رواست هر قدر ای نازنین بخود نازی
هوای وصل تو چون در سر صغیر افتاد
بسوخت بال و پرش زین بلند پروازی
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۱۸ - چه غم که رفت ز من در ره تو جان و تنی
چه غم که رفت ز من در ره تو جان و تنی
فدای همچو توئی صدهزار همچو منی
رخت گلست و قدت سرو و طره‌ات سنبل
نیافریده از این خوبتر خدا چمنی
هر آنکه زلف سیه دید بر عذاز تو گفت
بروی تخت سلیمان نشسته اهرمنی
چه حاجتم به ختا و ختن که طرهٔ تو
پدید کرده ز هر سوختائی و ختنی
برون ز کوی تو حال دل مرا داند
غریب در بدر دور مانده از وطنی
بزیر تیغ تو عریان شوند مشتاقان
بجای آنکه بپوشند خویش را کفنی
به شهر عشق بهر کوچه بگذرم بینم
به ره فتاده سری یا به خون طپیده تنی
تهی ز عشق سری نیست زانکه می‌نگرم
بدست هرکسی از زلف دلبری رسنی
بعشقبازی از آن دل نهاده است صغیر
که به ز عشق ندیده است در زمانه فنی
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۲۰ - منه به زمرهٔ انعام نام انسانی
منه به زمرهٔ انعام نام انسانی
که برتر از ملک‌ آمد مقام انسانی
به چشمهٔ حیوان ننگرد به چشم طمع
دو جرعه هرکه بنوشد ز جام انسانی
زهی مرام مقدس که مسلک رسل است
همه مقدمه بهر مرام انسانی
به جای ماند از آن جبرئیل در ره عشق
که دید طی شود این ره به گام انسانی
از آن به سجدهٔ آدم ملک مکلف شد
که تا پدید شود احترام انسانی
که گفت نیست فلک را ستون که تا محشر
قیام چرخ بود از قیام انسانی
صغیر جملهٔ اشیاء طفیل انسانند
ببین تو حشمت حق ز احتشام انسانی
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۲۲ - چه باک خار وجودم شد ار فنای گلی
چه باک خار وجودم شد ار فنای گلی
زهی شرافت خاری که شد فدای گلی
به شاخسار جنان بود آشیانهٔ من
مرا در این چمن آورد مدعای گلی
چه جای نغمه در این بوستان پرخس و خار
من این ترانه که دارم بود برای گلی
از این چمن چو صبا در گذر که آلوده است
هزار سر زنش خار با صفای گلی
مرا به همره آن گلعذار هرکه بدید
به خنده گفت که خاری بود به پای گلی
هوای باغ بهشت از تو زاهدا که بس است
ز بوستان دو عالم مرا هوای گلی
صغیر را به فغان بلبلی بدید و بگفت
مگر چو من شده ای هم تو مبتلای گلی
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۲۳ - اگر که لقمه ربایی ز خوان خاموشی
اگر که لقمه ربایی ز خوان خاموشی
چو لقمه خویش کنی در دهان خاموشی
جهان و هرچه در آن هست حرف خواهی دید
مقام گیری اگر در جهان خاموشی
مکان به کنج خموشی گزین که بتوانی
به لامکان برسی از مکان خاموشی
خموش باش که اسرار انفس و آفاق
به گوش دل رسدت از مکان خاموشی
به تنگم دهم از بیان ناقص خلق
من و تمامی نطق و بیان خاموشی
فضیلتی نبود دادن‌ امتحان سخن
فضیلت اینکه دهی‌امتحان خاموشی
چه فتنه‌ها که دهد روی مر سخنگو را
خوشا کسی که بود در‌ امان خاموشی
چه احتیاج به کانت خموش باشد و ببین
که لعل‌ها بدرخشد ز کان خاموشی
صغیر تا به صف حشر ناتمام بود
اگر که شرح دهی داستان خاموشی
صغیر اصفهانی : ماده تاریخ‌ها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۶۷ - تاریخ سنهٔ مجاعه
ورود عید که غم می زدود از دلها
کنون فزاید ما را به غم غم دیگر
چگونه عیدی عیدی که جای جامهٔ عید
نمود دست اجل خلق را کفن در بر
چگونه عیدی، عیدی چنان گران مقدم
که هیچ نیست ز یاران عید پار اثر
خلاصه آمدن عید در چنین ایام
همی به دردسر افزاید و به خون جگر
بدان نماید این عید‌ آمدن که تو خود
گرسنه باشی و مهمان درآیدت از در
گذشت و می گذرد سالی آنچنان بر خلق
که نیست چرخ کهن سال را چو آن به نظر
چگونه سالی سالی که گوئیا گندم
شده است نهی بر اولاد بوالبشر چو پدر
و یا که خورد چو او در بهشت گندم را
کنون کشند به دنیا ز نسل او کیفر
چگونه قحطی قحطی که لاله رویان را
قرین برگ خزان گشت عارض احمر
چگونه قحطی قحطی که مجمع عشاق
ز هم نموده پریشان چو طرهٔ دلبر
چگونه قحطی قحطی که از تهی دستی
بر دهن می‌بنهادند می‌کشان ساغر
هزار و سیصد و سی بود و شش پس از هجرت
صغیر کرد رقم این قضیه بر دفتر
صغیر اصفهانی : ماده تاریخ‌ها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۹۰ - تاریخ جنگ بین‌الملل دوم
دو لفظ بی‌جا معمول خلق در هر جاست
از آندو لفظ یکی خود من است و دیگر ماست
از این دو لفظ تهی عالمی پر است عجب
چو سهو یا چو غلط یا چه خبط یا چه خطاست
ندانم این من و ماباقی است است روی چه اصل
بنا که پی ننهادند سقف روی کجاست
بر این دو اصل بخند و به فرع آن گیتی
که اصل و فرع روان از عدم بسوی فناست
یکی به خویش بنازد که خانه خانهٔ من
بسی نرفته نه او باقی و نه خانه بپاست
یکی به تخت ببالد چو نیک درنگری
نه او نه تخت و نه تاج و نه مملکت برجاست
غرض از این من و ما جان من زبان درکش
که دعوی من و ما از زبان نفس دغاست
ببین وخامت‌ امروز و جنگ عالم سوز
که آتش من و ما برق خرمن دنیاست
دهد فریب بشر را کسی به آزادی
که در اسارت او نسل آدم و حواست
به عالمی کند از حیله دعوی پدری
کسی که با همه افراد خصم مادرزاست
به میل یک دو زیانکار خلق را شب و روز
فراز سر اجل ناگهان هواپیماست
کنند فخر که آتش به خانمان کسان
زدیم و دیدیم آنجا چه شعله‌ها برخاست
به هرکجا نگری جنگ و فتنه و آشوب
بهر طرف که دهی گوش ضجه و غوغاست
زهی به نوع پرستی بشر ز ظلم بشر
خوراک ماهی دریا و وحشی صحراست
زهی بروز شجاعت که حمله ورگشتند
بملک بی‌طرف و بی‌دفاع از چپ و راست
فقیر جورکش خرج خاندان غنی است
ضعیف دستخوش ظلم صاحبان قواست
بدین رویهٔ زشت ای بشر بجان خودت
سر تو در خور تشریف تاج کرمناست
چه دست‌ها به ستم بر فراشته است ولی
فراز دست همه دست انتقام خداست
اگرچه ابر سیاهی گرفته روی جهان
ولی زرخنهٔ این ابر جلوه‌گر بیضاست
گذشته است ز هجرت هزار و سیصد و شصت
قضیه این بود‌ام روز تا چسان فرداست
صغیر قصه رها کن بقول نصرالدین
نزاع خلق برای لحاف کهنه ماست
صغیر اصفهانی : ماده تاریخ‌ها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۹۸ - در تعریف ادب
بدین دلیل ادب جان جان انسانست
که هرکه بی‌ادب افتاد کم ز حیوانست
ادب مده ز کف و باش ایمن از خسران
که بی‌ادب بدو گیتی دچار خسرانست
مراد از ادب اینجا ستوده آدابیست
که آن وظایف شخص شریف انسانست
به نظم و نثر نشان داد هرکس آن آداب
ادیب با هنر و ناصح و سخن دانست
رقم شود ادبیات چون ز کلک ادیب
به نقد جان بخر از وی که باز ارزانست
نگویمت که بهر گفته جان‌فشانی کن
سخن کم است اگرچه سخن فراوانست
سخن که بر ادب مستمع نیفزاید
نباشد آن ادبیات بلکه هذیانست
سعادت ار طلبی همدم ادیبان باش
کلید گنج سعادت به بدست ایشانست
ببین بدیده انصاف در خلایق کیست
که بر سعادت نوع بشر نگهبانست
همیشه گرمی بازار از ادیبانیست
که طبعشان به مثل کوه آتش افشانست
بزرگواری اهل ادب به خلق جهان
مسلم است چه جای دلیل و برهانست
هر آن دیار رهین ادیب و آدابست
بود هر آینه آباد ور نه ویرآنست
چه افتخار از این به برای ایرانی
که تربیت شدهٔ آب و خاک ایرانست
از این افق شده طالع بس آفتاب ادب
که تا بحشر بر اقطاع ارض تابانست
چرا بنوع بشر میدهد حیات ابد
اگر نه گفت ادیبانش آب حیوانست
هزار سال شد و کاخ نظم فردوسی
مصون ز تابش خورشید و با دوبارانست
ببین به مولوی و حافظ و دگر سعدی
که عالم از ادبیاتشان گلستانست
بسا ادیب دگر کز فضیلت آنان
من آنچه شرح دهم صدهزار چندانست
چه سالهاست به پاداش خدمت ایشان
روان جامعه بر روحشان ثنا خوانست
برای جامعه گسترده‌اند خوان ادب
صغیر هم بجهان ریزه‌خوار آن خوانست
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۵ - قطعه
شنیده‌ام که شبانی به گوسفندان گفت
که از حراست من بر شما چه منتهاست
جواب داد یک از جمله گوسفندانش
که راست گوئی و منت نهادن تو بجاست
ولی ز جاده انصاف پا برون مگذار
ببین ریاست خود را همین حراست ماست
و گر نه با عدم ما وجود حضرت تو
امیر بر چه گروه و ریاستش بکجاست
تو با زمانی و یک چوبدست و یک کفنک
همان حکایت بهلول و آن عصا و رداست
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۹ - قطعه
توان بچار صفت بود مفتخر کان چار
چو کیمیا و چو عنقا بود ز کیمیابی
یک از چهار تواضع باختیار که آن
برون ز شیوهٔ خودداری است و بیتابی
دوم سخا که برای سخی عنان گیرد
ز طبع خاکی و بادی و ناری و آبی
سیم محبت نوعی که هرکه زین دریا
نخورد آب نبیند بخویش شادابی
چهارم است ترحم بزیر دست که آن
سبب شود به عنایات رب‌الاربابی
صغیر کام دو گیتی میسر است تو را
اگر که در طلب این چهار بشتابی
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۱۶ - قطعه
جناب خواجه محیت حقش بیامرزد
ببین چه گوهر ذیقیمتی ز دنیا رفت
وفا مجوی ز خلق زمانه کاین اکسیر
به اسم بدرقه اندر قفای عنقا رفت
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۲۰ - قطعه
دهان بسته قفس و اندر آن سخن مرغیست
که پرگشوده و دارد همی سر پرواز
پرد ز بام تو ناگه ببام خاطر خلق
کنی چو بهر ضرورت در قفس را باز
سخن چو بوم و چه بلبل شوند هر دو قبول
بذوق اهل حقیقت بطبع اهل مجاز
رود بجانب ویران اگر که باشد بوم
چمد بگلشن اگر بلبلی است دستانساز
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۲۲ - قطعه
اگر نه نفس محیلت مطیع فرمانست
چه سود از اینکه جهانی بود بفرمانت
اگر نه سایه فکن گشته بی‌سرائی را
چه حاصل اینکه بگردو نکشیده ایوانت
تراست گر کنی احسان که حق نوید دهد
به (هل جزاءالاحسان الا احسانت)
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۲۷ - قطعه
بر این سرا چه فانی مبند دل زنهار
که پل برای عبور است نی برای قرار
به راستی که فلک راست کجروی عادت
که دیده راستی از این سپهر کجرفتار
نیامده است و نیاید کسی در این عالم
کزین سرای دو در عاقبت نبندد بار
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۳۱ - قطعه
دریغ کان هنر اوستاد ما شیدا
که در فضائل او عقل مات و حیرانست
جدا شد آن گل باغ ادب ز ما و رواست
چو زلف سنبل اگر حال ما پریشانست
به صورت ار چه ز ما رخ نهفت در معنی
خطا بود که بگویم زدیده پنهانست
هزار آینه ز اوراق نظم و نثر از او
بماند و طلعتش از هریکی نمایانست
نجوم راست افول و از این سپهر ادب
ستاره‌های سخن تا ابد درخشانست
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۳۳ - قطعه
اگر به کار تو افتد گره ز بازی چرخ
غمین مشو که گشایش ز بعد بستگی است
دل شکسته بیار و ببین درستی کار
که هرچه هست درستی در این شکستگی است
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۳۵ - قطعه
گهی به فقر شوی امتحان گهی به غنا
در این دو مرحله بیم زوال ایمانست
مباد آنکه ز احوال خود شوی غافل
که این دو وقت زمان خروج شیطانست
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۳۸ - قطعه
عمارتی که بنا کرد خواجه همچو بهشت
ز کف بهشت و مکان در دل مغاک گرفت
چو نیک بنگری او نیز همچو قارون شد
خود و دراهم او را تمام خاک گرفت
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۳۹ - قطعه
همیشه رسم جهانست اینکه نعمت را
قدر دهد به تو آنکه قضاش برباید
تو پیش از آنکه ز دستت رود بر آن زن پای
که چون رود ز کفت بر تو سخت ننماید