تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۳۴ - سرنوشتم چون تمنا چین ابروی کسی است
سرنوشتم چون تمنا چین ابروی کسی است
بازگشتم چون تماشا با گل روی کسی است
در محبت دل به حرف آشنایی بسته ایم
حلقه زنجیر ما دیوانگان بوی کسی است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۳۸ - در حقیقت عاشق و معشوق را دلها یکی است
در حقیقت عاشق و معشوق را دلها یکی است
شیشه را از روی نسبت اصل با خارا یکی است
هست شام هجر ما آیینه صبح وصال
نور و ظلمت پیش چشم مردم دانا یکی است
ناوکش چون بر دلی آید ز صد دل خون چکد
عالمی را در گرفتاری ز بس دلها یکی است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴۸ - ای که می پرسی که آرامت چه شد آرام چیست
ای که می پرسی که آرامت چه شد آرام چیست
شعله آرام دلم گردید حرف خام چیست
گرد جولان سمندی صید هوشم کرده است
آن گرفتارم که نشناسم قفس یا دام چیست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۵۰ - گریه می گوید که عالم کشت بی انباز کیست
گریه می گوید که عالم کشت بی انباز کیست
ناله می گوید فلک دود سپند راز کیست
اینقدر شوخی نمی آید ز گلشن زاده ای
جلوه بلبل ندانم سایه پرواز کیست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۵۴ - دوری گل بال مرغان قفس را عار نیست
دوری گل بال مرغان قفس را عار نیست
بینوایی همت بی دسترسی را عار نیست
دل کمان زور مطلب های عالم را شکست
گر کشد آهسته تر گاهی نفس را عار نیست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۳ - منزل آوارگی شأن نشان ما نداشت
منزل آوارگی شأن نشان ما نداشت
ذره تا خورشید مغز استخوان ما نداشت
تا ستون می ساخت بازوی تپیدن می شکست
نا توانیهای دل زور کمان ما نداشت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۴ - شهرت مجنون بهاری غیر رسوایی نداشت
شهرت مجنون بهاری غیر رسوایی نداشت
راز عاشق خاطر افسانه پیرایی نداشت
برق رسوایی کجا و خرمن طاقت کجا
هر که آهی داشت سامان شکیبایی نداشت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۶ - در غمش از خویش چون سیماب می باید گذشت
در غمش از خویش چون سیماب می باید گذشت
چشم داری از خیال خواب می باید گذشت
مگذر از کویش که آنجا سرزمین چشم ماست
هر قدم صد جا چو موج از آب می باید گذشت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۹ - شوخی حسن تو گه نقش و گهی نقاش گشت
شوخی حسن تو گه نقش و گهی نقاش گشت
راز پنهان دو عالم از دل ما فاش گشت
دخل عالم نیست خرج چشم گریان را کفاف
بارها در دور اشکم آسمان قلاش گشت
اعتبارم کمتر از ویرانه ای شد آه آه
زانکه نتوانم گهی بر گرد آن سرفاش گشت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۷۰ - یا برای چشم بد تعویذ می باید نوشت
یا برای چشم بد تعویذ می باید نوشت
یا خط بیزاری امید می باید نوشت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۷۲ - دل که عمری داشت در خاطر تمنای خطت
دل که عمری داشت در خاطر تمنای خطت
عاقبت دیوانه اش دیدم ز سودای خطت
فتنه شوخ است آیه تمکین نمی داند که چیست
حسن بی پروا ندارد هیچ پروای خطت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۷۴ - درس بی آرامی از سیلاب می باید گرفت
درس بی آرامی از سیلاب می باید گرفت
نسخه بیتابی از سیماب می باید گرفت
موسم گل می رسد ساغر پرستان فرصت است
خون زاهد از شراب ناب می باید گرفت
می دهد از راز پنهانش خبر چین جبین
سرخط باطن ز موج آب می باید گرفت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۷۵ - عقل از دیوانگی ارشاد می باید گرفت
عقل از دیوانگی ارشاد می باید گرفت
بی تکلف مشربی را یاد می باید گرفت
قاتلی دارد که نامش را نمی داند هنوز
بیدماغی از دل ما یاد می باید گرفت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۷۶ - در شب آدینه بزم حال می باید گرفت
در شب آدینه بزم حال می باید گرفت
صبح شنبه جام مالامال می باید گرفت
نوبهاری می رسد خوش جلوه چون طاوس مست
می پرستان عید استقبال می باید گرفت
گه برای دوستان گه از برای دشمنان
هر چه آید بر زبانها فال می باید گرفت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۷۹ - یاد او کرد ز دل تا چشم حیران گل شکفت
یاد او کرد ز دل تا چشم حیران گل شکفت
نام او بردم ز لب تا گوش مستان گل شکفت
بسکه لبریز تماشای تو بودم زیر تیغ
از گل هر قطره خونم صد گلستان گل شکفت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸۳ - می کند در بیضه مرغ از یاد دام اندیشه تلخ
می کند در بیضه مرغ از یاد دام اندیشه تلخ
گردد از شوق نگاهی شهد می در شیشه تلخ
می کند گاهی تغافل در کمین صید دل
بار شیرین می دهد نخلی که دارد ریشه تلخ
با گل رعنا نماید شبنم یکدل دو رو
عیش عاشق هست از معشوقه عاشق پیشه تلخ
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸۷ - می گریزم سایه الفت شکاران کم مباد
می گریزم سایه الفت شکاران کم مباد
می سپارم جان نوازشهای یاران کم مباد
میکشان را بر سر خاکم بساطی چیده اند
در غبار من گل ابر بهاران کم مباد
می روم از خود گلاب چاره ای در کار نیست
از سر من سایه الفت شکاران کم مباد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۴ - نوبهار آمد که رسوایی به زهد ما بخندد
نوبهار آمد که رسوایی به زهد ما بخندد
غنچه صد برگ عیش از سایه صهبا بخندد
بیدل ما در گلستان وفا کی می تواند
شبنمی پنهان بگرید غنچه ای رسوا بخندد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴۳ - کی چو بیدردان نوید وصلم از جا می برد
کی چو بیدردان نوید وصلم از جا می برد
می شود خون گر دلم نام تمنا می برد
عقل زاهد می کند گر ترک این سودای خام
جنس بالا دستی از بازار مینا می برد
عشق یوسف را چراغ بزم زندان می کند
گر عنان طاقت از دست زلیخا می برد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴۴ - آنکه لعلش بیشتر از نیشتر دل می برد
آنکه لعلش بیشتر از نیشتر دل می برد
گر به خاطر بگذرد شیرین شکر دل می برد
غیر حرف او نمی دانم چه گویم در جواب
هرکه می پرسد ز حال من خبر دل می برد
شاهد رنگین دنیا جلوه ای دارد مپرس
می خورد خون جگر تا در نظر دل می برد