تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱ - نخست عقل درین ره خراب کرد مرا
نخست عقل درین ره خراب کرد مرا
محبت آمد و پر آفتاب کرد مرا
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۹ - به زیر خاک فصیحی به چشم گریان رفت
به زیر خاک فصیحی به چشم گریان رفت
مزار اوست هر آنجا که چشمه‌ساری هست
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۹ - منم که ناز تو آرایش دکان منست
منم که ناز تو آرایش دکان منست
منم که غمزه‌ات آتش‌زن روان منست
هزار بار به تیغ تغافلم کشتی
هنوز ناز تو سرگرم امتحان منست
حدیث شوق من ... سرایت ای قاصد
که در جهان زند آتش گر از زبان منست
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۲ - هزار بار قسم خورده‌ام که نام تو را
هزار بار قسم خورده‌ام که نام تو را
به لب نیاورم اما قسم به نام تو بود
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۷۷ - شهید عشق تو را راه کعبه مقصود
شهید عشق تو را راه کعبه مقصود
کسی نشان ندهد جز سر بریده او
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۸۱ - ز خود کنار همه عمر می‌توان کردن
ز خود کنار همه عمر می‌توان کردن
به این امید که شاید تو در میان آیی
میرداماد : غزلیات
شماره ۱۶ - چنین که شور تو در ساخت دماغ من است
چنین که شور تو در ساخت دماغ من است
ز شغل درد تو کی مرگ هم فراغ من است
مگو که شعله آهم نسوزد انجم را
که بر جبین مه اینک نشان داغ من است
رساند خواهی اگر جرعه ای به ما باری
کنون که آتش سوزنده در سراغ من است
خیال را دل و اندیشه را جگر سوزد
ازین شراب که در ساغر دماغ من است
به جای برگ کنون شعله بر دهد اشراق
از آن درخت که نشوش ز فرع باغ من است
میرداماد : غزلیات
شماره ۱۷ - گر زمهر بتی دل به قصد کین من است
گر زمهر بتی دل به قصد کین من است
سپاه فتنه دگر باره در کمین من است
دلا بگو دگر این گرد راه جلوه کیست
که همچو نور فروزنده در جبین من است
به شرع عشق مسلمان نیم،تف دوزخ
اگر نه عاریت از آه آتشین من است
غمی که شادی عالم بدو خراج دهد
سریر سلطنتش خاطر حزین من است
رهین آه خودم کز فروغ شعله او
هزار دوزخ افروخته رهین من است
کنون به دست تو باری زمام دل دادم
اگر چه خون به دل عقل پیش بین من است
مرا به داغ غلامی نشانه کن هر چند
که داغ تو نه به اندازه جبین من است
تو از نصیحت من رنج خود مده اشراق
که در حقه دانش در آستین من است
میرداماد : غزلیات
شماره ۲۷ - مگو که سوختن از عاشقی بتر باشد
مگو که سوختن از عاشقی بتر باشد
که سوز آتش عشاق بیشتر باشد
گر استخوان من از عشق دوست خاک شود
هنوز بر سر پیکان کارگر باشد
سنان حادثه خون ریزدش ز پرده چشم
که بال خیال تواش خواب در نظر باشد
به ملک عشق گرفتم سکون به اقلیمی
که خاک شعله کشد ابر را شرر باشد
دلم زگرمی سودای عشق دریائیست
که موج آن همه از آتش جگر باشد
کنون ز مردم چشم تو راضیم اشراق
که زخم نشتر آن راحت بصر باشد
میرداماد : غزلیات
شماره ۳۲ - چنان ز آتش دل سینه مشتعل کردم
چنان ز آتش دل سینه مشتعل کردم
که جان آتش سوزنده را خجل کردم
بیا که بی تو دعایم به آسمان نرسد
ز بس که راه فلک ز آب دیده گل کردم
مکن تأمل و در خانه دل آتش زن
به چند ارزد ویرانه جا بهل کردم
چنان ز درد دل امشب به دوست نالیدم
که درد را ز دل خویش منفعل کردم
هزار خرمن آتش فکندم اندر دل
بیا ببین که چه با روزگار دل کردم
دلی که مایه ی دکان عیش بود اشراق
منش نثار یکی شوخ دل گسل کردم
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۱۶ - کمان ابروی پیوسته را چو زه سازد
کمان ابروی پیوسته را چو زه سازد
خراب خانه خلقی بشهر و ده سازد
ز هر کنار شود بانگ الامان برپا
میان چو بندد و زلفین را زره سازد
کجا دگر دلی از بند او شود آزاد
کمند زلف چو بگشاید و گره سازد
نمایدار که ز گیسون بیاض پیشانی
شب سیه را بر روز مشتبه سازد
زبر گشودن چشم وز بازکردن مو
همی دل است که بینی خراب و له سازد
ز چشم خود کند آنرا که از نگه بیمار
بخنده شکر بینش دوباره به سازد
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۲۶ - چو آندو زلف شب آسا حجاب مه گردد
چو آندو زلف شب آسا حجاب مه گردد
چه روز‌ها که در آن سال و مه سیه گردد
چه جای رندی و تقوی کز آن دو چشم خمار
خراب کار خرابات و خانقه گردد
فقیه شهر که گفت از تباه کاری ما
ندیده خال تو کایمان کجا تبه گردد
به سر کلاه چو گرداند از خود آرایی
گذشته کار دل از کار تا گله گردد
گره ز طره به مگشا و ره ز خط به مبند
که دل اسیر تو بی‌لشکر و سپه گردد
دل ار که رفت ز دنبال چشم او چه عجب
که پیش رفتن آن چشم دل ز ره گردد
کجا توان دل و دین داشت ز اختیار نگاه
که بیخود این همه زان گردش نگه گردد
جز آن دو چشم که بر خون ما گواهی داد
ندیده کس که به خون قاتلی گره گردد
پناه دل بز نخدانش زان دو طره گرفت
رضا که دید که زندانئی بچه گردد
ز راه دانه خال تو برد آدم را
سزد که ضامن ابلیس در گنه گردد
صفی پیر مغان سر سپرده و تاج گرفت
گدای میکده زیبد که پادشه گردد
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۳۱ - خیال سر زده آورد در کنار منش
خیال سر زده آورد در کنار منش
ولی نیافت پی بوسه راه بر دهنش
صبا چو در چمن آورد بوی پیرهنش
دریده غنچه گریبان ز حسرت بدنش
لطافت تن او ناورم بیاد مباد
که از تصور عقل آفتی رسد بتنش
ز آب و رنگ عذارش نسیم صبح مگر
بلاله گفت که خاطر شکفت در چمنش
مرا بس است تماشای زلف و عارض او
بهل بهشت برین را به سنبل و سمنش
چرا شکسته نباشد ز تاب طره او
دلی که دید بعمری شکنجه شکنش
در آتشم که حدیثش کنند انجمنی
وز آن خوشم که ندیده است کس در انجمنش
به پیش قامتت آنکس که جان سپرد بحشر
قیامت است چو از تن بر اوفتد کفنش
بزیر جامه ز روح روان لطیفتر است
نموده‌ایم بتحقیق امتحان تنش
بچین زلف تو دل بر خطا نرفت و لیک
خطا نموده مماثل بنافه ختنش
صفی سفر ز دو عالم نمود و خود نگرفت
دلش قرار بجائی کجاست تا وطنش
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۳۳ - دلا بموسم گل باده نوش و خندان باش
دلا بموسم گل باده نوش و خندان باش
بده بنوش لبی خاطر و سخندان باش
به پیش از آنکه ز خاکت زمین شود آباد
بهل عمارت دنیا بخاک و ویران باش
هلاک غمزه ساقی بدور جام شدن
اشارت است که ایمن زکید دوران باش
رموز صومعه سر بسته گویمت هشدار
مکن ریا و قدح نوش و یار مستان باش
ز گرد زهد فشاندن چه سود دامن دلق
بیفکن این تن و فارغ ز دلق و دامان باش
نرفت خرقه تقوی برهن باده فروش
چنین لباس بآتش بسوز و عریان باش
سخن ز زلف و رخ اوست در ولایت عشق
بقید این دو مجرد ز کفر و ایمان باش
پیام زلفش دیوانه بگوشم گفت
که چند طالب جمعیتی پریشان باش
بجسم طاعت جانانت از گران جانیست
پی‌نثار وی از پای تا بسر جان باش
ز طعن خلق مرنج ار ترا بفقر رهی است
در این عمل یم زخار و مهر تابان باش
مبین بخلق که این یارو آن یک اغیار است
بکشت عارف و علمی چو ابرنیسان باش
بکوی میکده رندن غلام پیمانند
تو نیز بر سر پیمانه بند پیمان باش
مقام فقر و فنار را بسلطنت مفروش
گدای کوی خرابات باش و سلطان باش
دو گام باشد اگر ره قلندرانه روی
باین دو گام برون از وجوب و امکان باش
صفی مده بدری جان که بر تو جان ندهند
بر آستانه جانان بمیر و جانان باش
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۵۰ - دلی که می‌کشد او را کمند گیسویی
دلی که می‌کشد او را کمند گیسویی
کجاست راه که یابد رهایی از سویی
سزاست آنچه دل از دست طره ی تو کشد
که کرد بی خبر آهنگ سخت بازویی
جراحتی که را دل ز تیغ هجران یافت
گذشت از آنکه پذیرد به وصل دارویی
به هیچ راه نجستم یکی میان تو را
شد ار چه خاطر باریک بین من مویی
از آن کمر که تو بستی و بر گشودی خاست
دگر ز دیده ی دریانشین من جویی
شوم غبار و بگیرم ز مهر دامانت
اگر به قهر بگردانی از رهم رویی
صفی ز نام بط و باده مست و مخمور است
چه جای آنکه ز میخانه بشنود بویی
صفی علیشاه : قصاید
شماره ۵ - دمی به عمر نبودم از این خیال آزاد
دمی به عمر نبودم از این خیال آزاد
که شد چگونه ستم بر حسین ز ابن زیاد
مخدرات پیمبر شکسته حال و اسیر
بنی‌امیه بعنف غلط امیر عباد
عجب نباشد از اینم که جای پیغمبر
عمر نشیند و نارد ز فضل حیدر یاد
نه ز اینکه ارث مسلمان رسد به بیگانه
ابا وجود دو فرزند و دختر و داماد
نه ار ثقیفه عجب باشد نه از شوراء
که از میانه شش تن که اولی از آحاد
و حال آنکه نمی‌بود مختفی بر کس
که چون علی نه در امکان بود نه در ایجاد
بجاست گر نشود باورم که آل رسول
شوند در بدر از کینه عدو ببلاد
خصوص آنکه حق اندر شئون ذوالقربا
نمود امر باسلامیان بمهرو وداد
مگر نبود در آنروزگار یک مسلم
که گوید از چه کنید این ستم بر اهل رشاد
بشصت یا که بصد سال سب و لعل علی
شود بمسجد و منبر بجای هر اوراد
بباقر و پسرش نسبت نصارائی
دهند و معتقد خلق گردد این اسناد
یکی نگفت که آینها شد از چه راه یقین
چه اعتماد بقول عوام و اهل فساد
یکی نگفت که ار جوفه است غیر شیاع
بود شیاع شهود ثقات نیک نهاد
بزاید اینکه مرا بود از این امور عجب
بدل نمودمی از جزء جزئش استبعاد
عجبتر از همه آنها که در کتب شده ضبط
بذم اهل تصوف ز اهل علم و سواد
قبایحی که ندارد وقوع در عالم
معایبی که از آن دارد انفعال جماد
چه جای آنکه بود عارفی بر آن آئین
چه جای آنکه کند عاقلی بدان ارشاد
بنا گه آمدم این امتحان که تا دانم
نباشد ایچ عجب در جهان کون و فساد
نفوس چند که خواهند مردمان دانند
صدیقشان بخبرها و در علوم عماد
پی مذمت و قدح صفی بهر محفل
دروغ چند بهم بافتند فکرت زاد
رسیده گفتند اینها باشتهار و شیاع
نو گو شیاع چرا گشت قول هر قواد
مگر شیاع نکردند حاسدان که علی
نه بر نمازش هست اعتقاد و نی بمعاد
کجا شنیده که از وی کلام نامشروع
جز اینکه قول عوام است و صحبت حساد
یکی بگفت که بدعت چسان نهد در دین
کسی که هست در اسلام قبله اوتاد
اگر که علت این جمله خواهی از تحقیق
باسم دین پی دنیا شدن باستبداد
بقتل زاده زهرا کسی کند اقدام
که حب دنیا زو برده نور استعداد
بهر زمان که نهد کس بحب دنیا دل
حسین وین خود او کشته باشد از الحاد
یکیست مایه و ماخذ اصول رسم و روش
بود بشرک و شرور ار چه شمر جز شدّاد
بمیل خاطر دیوان دین تبه گویند
جفا باهل حقیقت ددان دیو نژاد
بقتل سبط پیمبر گهی بود خرسند
بقصد گوشه‌نشینان گهی شود دلشاد
خدای نسبت قتل پیمبران به یهود
خود از چه تعقل کن ار توئی نقاد
نکشته بود نبیئی یهود عهد رسول
جز آنکه کردند آن کشته‌های قبل حصاد
طمع بود جهه قتل انبیاء و رسل
حسد بود سبب سب حیدر و اولاد
زند به شاه ولایت بدوره ضربت
کند به پیر طریقت بنوبتی بیداد
وگرنه سب کسی را چرا کنند که بود
یگانه شخص جهان و نخست مرد جهاد
همیشه حرص و طمع بوده رهزن اشخاص
هماره بخل و حسد بوده آفت افراد
فضول نفس کجا می‌کند بترک حدیث
که گشته است بلذات دنیوی معتاد
بهانه بود که عثمان شهید گشته بظلم
کشندگان ورا می‌کند علی امداد
گر او نبود محرک یقتل ذوالنورین
چرا نمود از و اهل فته استمداد
چنین کنند هم ایراد بر صفی جهال
که پیروان و را از چه نیست رو بسداد
گر او نبود بر افعال آنکسان راضی
مرید فعل خطا چون کند بضد مراد
بیاد نارد کاندر زمان ختم رسل
ز صد هزار یکی بوذراست یا مقداد
ز مابقی نتوان کرد نفی ملت و دین
نه لازمست که باشند جمله از زهاد
ز نسل حیدر و زهرا بهر زمان اندک
کنند حفظ مقامات و رتبه اجداد
خطاست نفی سیادت نمودن از ایشان
که گفته است خود اولاد ماست چون اکباد
در این زمان پی‌نسخ کتاب و دین حنیف
زهر گروه بود خود زیاده از تعداد
کسی بهیچ نگوید ز کافری غیبت
کسی بهیچ نگیرد ز فاسفی ایراد
بود شریعت و اسلام بهر سب خواص
نه بهر آنکه شود ملک معرفت‌آباد
شوند منکر تفسیر او ز بخل چنانک
شدند منکر قرآن و قائلش ز عناد
که نیست این ز محمد بود ز حبر و یسار
دو اعجمی که نمی‌داشتند تازی یاد
خدای گوید کای احمق این سخن تازیست
عجم ندارد از آن ربط تا کند انشاد
بیا ببین که صفی قلزمی است پهناور
بهر حدیث و هر آیت بیان کند هفتاد
یکی از آن همه تفسیر اوست که آن
برون چو گوهری از بحر بیکران افتاد
هنوز هست هزاران گهر در این مخزن
که باب دانش او را خدا بکس نگشاد
اگر که نیست ترا باور این بیا و ببین
که نور علم چسان تا بدت بصدر و فوآد
کسی که نبودش این ذوق نگرود بصفی
تو حلق خود مدران هیچ واعظ از فریاد
ملامت تو بر اهل یقین بدان ماند
که باز کوبند از پنبه آتشین فولاد
نموده صوفی بازار خویش را ویران
دگر نیاید بر یاد او رواج و کساد
نه هیچ در غم محراب و منبر است فقیر
نه آنکه بوسه بدستش دهند در اعیاد
نه مانده است ز مصر وجود او یک خشت
تو بر خلیفه‌گذار آنچه هست در بغداد
نه از کسی طمع ملک و مال و رشوه کند
نه بر تجری و تکفیر خالق استشهاد
ز علم بیخبران چون شنیدی از تحقیق
ز جهل بیخردان نیز بشنو از اشهاد
ز مردان غلطکار بی‌اصول که هیچ
زکودکی نه پدر دیده‌اند و نه استاد
شده به مدرسه اما نه بهر خواندن درس
شده بخانقه اما نه بهر استرشاد
ببزم اهل طریقت موحد و حق جو
بجمع اهل طبیعت قدح کش و نراد
بسلک فقر شدند از ره هوس داخل
ولی چه سود که آتش نبودشان به رماد
ز قصد خویش ندیدند حاصلی جز آنک
شدند منهی از هر خلاف و هر افساد
نداشتند بمنظور حق سفره و نان
که دارد آن بنظر دزد و رهزن و جلاد
بقدح پیر طریقت بذم اهل طریق
بسی نمودند اقوال ناسزا بنیاد
ولیک بیخبر از آنکه خود معرف خود
بعیب گشته به نزدیک هر بخیل و جواد
کنیم ختم سخن بر نبی ز حق صلوات
دگر بحیدر و اولاد و عترت و امجاد
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۵۷ - در انجمن به خرام آمدی و رو بستی
در انجمن به خرام آمدی و رو بستی
سخن به پرده سرودی و لب فرو بستی
حدیث حسن تو هر کس به یک زبانی گفت
طلسم دلبری خود به گفت و گو بستی
هوای عشق به دریا دلی توان بستن
سزد ز گریه مراگر به دیده جو بستی
دلم به کشور حسن تو شد به صید نظر
ره برون شدن از خال و خط بر او بستی
نزاع زاهد و صوفی به انتزاع تو بود
که نفس خود همه بر خار و گل نکوبستی
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۹ - مرا ز آدم خاکی چو غم بود میراث
مرا ز آدم خاکی چو غم بود میراث
کجاست دامن ساقی کزو رسم به غیاث
جهان بود حدثی بازمانده از فرعون
بشو به آب قناعت تو دست ازین احداث
چو گنده پیر قبیح است دهر مردم خوار
برو چو اهل یقینش طلاق کن به ثلاث
فلک چو حادثه زای است زو مشو ایمن
پناه بر به در می فروش از آن احداث
جهان چو بر سر راه قیامت است بلی
منه اساس اقامت که نیست جای اثاث
خبیثه ای است جهان و تو باز عالم قدس
چو کرکسان مکن امروز خوی بر اخباث
بنه تو دل به غم و غصه جهان صوفی
چو این رسید ز حوا و آدمت میراث
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۱۳ - بیا که شاهد گل در چمن نقاب گشاد
بیا که شاهد گل در چمن نقاب گشاد
سر نیاز صراحی به پای جام نهاد
میان به خدمت پیر مغان ببندم چون
گشاد بند قبا غنچه در چمن به گشاد
مبند دل به جهان کو به کس وفا نکند
اگر چه تخت سلیمانش می رود بر باد
برآر غسل تو در آب نیستی وان گه
درآ به میکده کاین جاست عین فیض آباد
ز پیر میکده بستان قدح به شرط ادب
مرید عشق شوو سر مپیچ ازین ارشاد
به کوی او نرسد کس مگر به علم ادب
به کعبه ره نتوان برد جز به استعداد
وفا به کس نکند این جهان ببین صوفی
شدند خلق چه مغرور این خراب آباد
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۱۷ - ایا حکیم مسیحا دم ستوده خصال
ایا حکیم مسیحا دم ستوده خصال
عوارضات ز تشخیص تو بپرهیزد
به هر مریض که چشم عنایت تو فتد
درین زمانه یقین دان نصیحت آمیزد
مراست یک مرضی واقع این زمان به بدن
که از تردد او دیده خون همی ریزد
مثانه سرد و ازین غم جگر مرا شده گرم
که هیچ مرغ بدن شهوتی نه انگیزد
تکبری به دماغش چنان شدست پدید
که گر سلام کند فرج، بر نمی خیزد
مثال خسته یکساله سر نهاده به جای
چو...بنده همین آب دیده می ریزد
به حیله جانب خلوت سراش چون ببرم
مثال خر فکند سر به پیش و بستیزد
چو بخت کرد فراموش یار ازین جهتم
دل شکسته بگوئید با که آمیزد
ایا حکیم ز لطف و کرم دوایی کن
وگر نه صوفی مسکین ز شهر بگریزد